انجمن های تخصصی فلش خور

نسخه‌ی کامل: شعر داستان خودکشی یک جوان عاشق
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.

تو یه یک کویر دور یه درختی خسته بود

یه درختی نا امید که دلش شکسته بود

روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود

اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود

شبی از شبهای غم که هوا گرفته بود

رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود

رفت و رفت تا که رسید اون طناب دار و بست

به دلش گفت که باید دیگه از دنیا گسست

طناب دار و گرفت دور گردنش گذاشت

چشماشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت


اما پاره شد طناب تا جوون قصه مون

بدونه که حتی مرگ نمیشه چاره ی اون

چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد

طناب دارش و کشت یه دفعه ناله ای زد

ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت

رنگ خود باوری را توی خاطرش گذاشت

رفت و تا آخر عمر دست به خودکشی نزد

به شبای بی کسیش رنگ خودباوری زد

حالا اون تو این زمونه دیگه دل شکسته نیست

بی کسی شو پس زده فکر عمر رفته نیست
خُ ـشَم نیومد از این شعر-_-