انجمن های تخصصی فلش خور

نسخه‌ی کامل: D;رمان دختر گمشده تاریخD:
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
سلام  Angel
اول می خوام درباره ی رمان حرف بزنم
این یه رمان تخیلی،طنز وتاریخی .همون اول بتون می گم عاشقانه نیست ولی خوندنشو بهتون پیشنهاد می کنم اطلاعاتتون درباره تاریخ مملکتمون بالا می ره.
این رمان 4جلد کامل درباره  تاریخ ایران باستان نوشته شده وجلد پنجمش که در حال تایپه درباره بعد از حمله اعراب به ایرانه.
ویه خواهشی که ازتون دارم این سپاس بزارید تا بفهمم خوشتون اومده یانه

مرسی Heart  Heart
                                                                    به نام نامی نامی که نامش نامی نام هاست
نویسنده:fatima32
استاد بعد از پایان مبحث درس و چند دقیقه شوخی و خنده با دانشجویان ، ختم کلاس را اعلام کرد . همه
دانشجوها یکی یکی ، دوتا دوتا با سر و صدا و شوخی کنان رفتند بیرون . در بین آنها دو پسرخاله معروف
دانشگاه به نامهای مجید و آرش هم بودند . قبل از شروع داستان باید یه کم این دو تا رو معرفی کنم . مجید
عزیزی ، 32 ساله دانشجوی رشته تاریخ ، اهل و ساکن شیراز و پسر حاج رضا و زهرا خانم ، یه خواهر بنام محبوبه
داره که دانشجوی دکترای باستان شناسی است . مجید پسر شر و شیطونی است که در زمان بچگیهاش کسی از
دستش آرامش نداشت بطوریکه حتی همسایه ها هم شبها کابوس مجید رو می دیدند ، همه بهش میگفتند زلزله ،
اما الان که بزرگ شده کارش شده شوخی و خنده و خلاصه تازه یه جورایی کم کم همسایه ها و فامیل و
آشناهاشون دارن بهش اعتماد میکنند ، آخه سابقاً کسی جرأت نداشت از کنار مجید رد بشه . آرش کماندار ، 32
ساله ، دانشجوی رشته تاریخ ، تک فرزند آقا بهروز و زیبا خانم . دورگه شیراز و تهران ، خانواده اش تهران زندگیمیکنند ، بعد از قبولی در رشته تاریخ در دانشگاه شیراز ، تنها اومده شیراز و پدرش هم در آپارتمانی که خاله اش
سکونت دارند واحد روبرو را خریده که هم تنها نباشه و هم خیالش راحت باشه که پیش خانواده خاله اش هست .
آرش در واحد خودش تنها زندگی میکنه اما بیشتر اوقات مجید پیشش میره . خاله و شوهر خاله اش او را همانند
مجید دوست دارند و تنهایش نمی گذارند . خلاصه اوقات خوشی را می گذراند . البته پسر شیطونی نیست و
بیشتر اوقات از دست کارهای مجید خجالت زده است ، خصوصاً تو دانشگاه که با وجود مجید ، اونم تابلو شده .
بهشون لقب خیر و شر دادند و حتی اساتید دانشگاه هم آنها را بخوبی می شناسند .
خلاصه اونروز کلاس تاریخ مغول داشتند و با هزار بدبختی و تحمل حرفهای خسته کننده استاد ، ساعت درس
تموم شد و بچه ها شاد و خندان رفتند .
آرش – ساعت بعد تاریخ غوریان و خوارزمشاهیان داریم ؟
مجید – آره ، اَه اینقدر بدم میاد از تاریخ میانه که حد نداره ، آدم سر کلاس این درس حس میکنه ترکان خاتون
بهش نظر داره . هر وقت میرم سر این کلاس باید خودمو جمع و جور کنم که این زن یه وقت بهم پیشنهاد ازدواج
نده . میدونم آخرش منو تور می زنه . نمی دونی چقدر معذبم ، جون تو .
آرش – خب اونوقت شما سر کلاس مغول چه حسی دارید ؟
مجید – خب می دونی چیه ، نمی دونم این قانون یاسا را چجوری بهتون حالی کنم که بفهمید دنیا دست کیه .
آرش – آهان ، پس شما حس چنگیز خان بهتون دست درسته ؟
مجید – نه ، حیس ایکونوم ، فیس ایکونوم )یعنی احساس فیس و افاده می کنم(
آرش – زود باش ، باید سریع بریم چون کلاس بعدی خیلی شلوغه باید زودتر بریم که جا گیرمون بیاد
مجید – بیا بعدش بریم زرهی ، میگن یه عتیقه فروشی باز شده که چیزای خوشگلی توشه ، میخوام یه دید بزنم .
)زرهی نام یکی از خیابانهای معروف شیرازه(
آرش – باشه اونجا هم میریم به شرطی قول بدی سر کلاس این استاد اذیت نکنی بخدا دیگه از دست تو آبرو
ندارم مجید ، یه خورده درک کن دیگه
مجید – تو به من میگی سر کلاس استاد صدق آمیز فقط بشینم و درس گوش بدم ؟؟؟؟؟؟ نه ، بشینم درس گوش
بدم ؟؟؟؟؟؟ عمراً ، مگه خوابشو ببینی ، مردک عوضی ترم قبل میگه برو خدا رو شکر کن بهت 01 دادم
تا با ناپلئون محشور بشی . نه باید اذیتش کنم تا آدم بشه . من هیچ قولی نمیدم ، شرمنده
آرش - تو هم دیگه کوتاه بیا . باشه بعد از کلاس میریم زرهی


امروز چند تا می زارم که رمان یه ذره دستتون بیاد
کلاسهای اون روز هم تمام شد و دوتایی رفتند سوار ماشین بشن که برن زرهی . آرش ماشین داشت و راحت با
مجید هر جا که دوست داشتند می رفتند . اون روز هم رفتند خیابان زرهی ، دنبال آدرس اون مغازه بودن و مدام
از این خیابان به اون خیابان می رفتند . خب ، آدرس دادن مجید بهتر از این نبود دیگه .
آرش – خدا تو رو نابود کنه من راحت بشم ، آخه این آدرسه تو میدی ؟! دقیق بگو کجا باید بریم .
مجید – آرش جون ، خودتو ناراحت نکن الان پیدا میشه . صبر کن ببینم ، اولِ خیابان – سمت چپ – مغازه عتیقه
فروشی . دیدی چقدر سر راسته !؟
آرش – دِ آخه اینم شد آدرس ؟! اولِ خیابان ، اولِ کدوم خیابان ؟ اینهمه سمت چپ هست . به من مربوط نیست
من همینجا پارک میکنم خودت برو بگرد ، آ ... آ
همانجا ماشینو پارک کرد کنار جدول و دست گذاشت رو فرمون و به روبرو خیره شد .
مجید – اِ چرا غیض می کنی ؟ خیلی خونسرد مثل بچه خوب بیا دوباره بریم اولِ خیابان و ...
آرش – بس کن ، بیا و صرف نظر کن الان 3 ساعته که داریم تو خیابون دورِ خودمون می چرخیم ، من دیگه نیستم
همه بنزینم تموم شد ، اصلاً بیا برو تو همین مغازه که اینجاست ببین چه چیزای لوکسی داره .
اینو گفت و یه اشاره به مغازه بزرگی کرد که کنار خیابون بود . مجید برگشت نگاهی به مغازه کرد و داد زد :
مجید – خودشه ، خودشه ، به جون آرش خودشه . ببین اسمش هم همینه : مغازه ایران زمین .
آرش – همین مغازه است ؟
مجید – آره همینه چطور ؟
آرش – مجید به نظرت ما الان اولِ خیابان زرهی هستیم ؟ دِ دیوونه ما الان از زرهی هم گذشتیم به فرهنگ شهر
رسیدیم . اگه این همون مغازه است پس چرا تو زرهی دنبالش بودی ؟؟؟؟؟
مجید – جیغ نکش صدات می خوابه برادر من . خب مهرداد گفت از زرهی همینطور برو بالا اول خیابان ، سمت
چپ . خب حالا رسیدیم بخند بخند ، آ بارک الله
آرش – خاک بر فرق سرِ هر دوی شما . بیسوادا ، منی که تهرانی هستم بهتر از شما شیراز رو بلدم . پیاده شو بریم
ببینیم چی داره .
مجید – به جون داداش من تهرون رو مثل کف دست بلدم .
آرش – پیاده شو حرف نزن


رفتند به طرف مغازه و وارد اونجا شدن . مغازه لوکسی بود که همه چیز داشت و دکوراسیون مغازه هنرمندانه
طراحی شده بود . لوسترهایی که از سقف آویزون بود مثل الماس بودند و نور چراغها تمامی ظروف زرین و نقره ای
را براق کرده بود . چشم مجید به همه چیز خیره شده بود . همینجور تو مغازه می گشتند که پیرمردی با
ریش بلند سفید لبخند زنان اومد طرفشون .
پیرمرد – سلام بفرمایید ، در خدمتم
آرش – سلام پدر جان ، خسته نباشید . چیز خاصی نمی خواهیم داریم فقط نگاه می کنیم
مجید – سلام منم مجیدم پسر خاله آرش
آرش – آخه مگه خواست خودمونو معرفی کنیم ؟ هان !
مجید – خیلی خب بابا . ببخشید جناب شما تو مغازه چی دارین ؟
پیرمرد با تعجب گفت : مگه نمی بینید ؟ همه چیز دارم . بستگی داره شما چی مد نظرتونه .
مجید – من برم یه کم بگردم ببینم چی پیدا می کنم . من رفتم
مجید یه گوشه از مغازه می گشت و نگاه می کرد و آرش هم همینطور که ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد
چشمش به یه آینه قدی افتاد .
آرش – پدر جان ، این آینه عتیقه است ؟
پیرمرد – بله ، عتیقه است ولی هنوز نتونستم بفهمم مربوط به کدوم دوره است . این مال یه پیرزن بوده که
بتازگی به رحمت خدا رفته و بچه هاش بیشتر اموالشو فروختند و این آینه را هم با وسایلش فروختند و رفتند .
خودم خیلی تحقیق کردم که بدونم چند سال از عمر این آینه می گذره اما هنوز نفهمیدم .
آرش – حالا قیمتش چقدره ؟
پیرمرد – برا فروش نذاشتمش چون نتونستم براش قیمت تعیین کنم . اما اگه دوستش داری هر چی دادی قبول
مجید – بخرش خوشگله .
آرش – می خوام چکار ؟ همینجوری پرسیدم ، قصد خرید ندارم .
مجید – بخرش داداش حیفه .
خلاصه اینقدر مجید اصرار کرد تا آرش و پیرمرد سر یه قیمت مناسب به توافق رسیدند و آینه را خرید .
آرش – الکی الکی پولم خرج شد . من این آینه را می خوام چکار ؟ قشنگه ولی به چه درد من می خوره . من
خودم یه آینه قدی دارم اینو میخوام چکار ؟
مجید – اون آینه را بده من خودت اینو بردار . وای داداش چه آینه ای برات انتخاب کردم می بینی ؟! انتخابم
حرف نداشت .
آرش – آره می بینم ، قرار بود اول ببینیم بعد بریم نه اینکه این همه خرج رو دست من بذاری .
مجید – برو عامو ، بابای خر پولت هر ماه کلی پول به حسابت می ریزه حالا چی میشه یه کمشو خرج کنی ؟
خسیس خرج ما که نمی کنی حداقل خرج خودت کن .
آرش – دیگه که نباید ولخرجی کنم . راستی مهرداد آدرس این مغازه رو از کجا می دونست که به توی تحفه داد ؟
مجید – والا دوست دخترش همیشه میاد اینجا خرید میکنه برا همین مهرداد یاد گرفته
آرش – بیچاره مهرداد ، دائم داره خرج این دختره می کنه ، یکی نیست بهش بگه آخه بنده خدا دوست دختری
که از خودت بزرگتره برا چی اینهمه نازشو می کشی ؟!
مجید – خجالت بکش آرش ، مارال فقط یک سال از مهرداد بزرگتره ، تازه وقتی ببینیش فکر میکنی 5 سال از
مهرداد کوچکتره . آخی اینقدر دختر خوبیه ، اینقدر خوبه . هر وقت منو می بینی میگه چطوری بلا ؟! یه وقتایی
هم صدام میزنه مجید دلبندم ، آخی نازی کاش منم یه همچین دوستی داشتم . در عوض با یه آرش ، هم دوستم و
هم فامیلم که هر وقت منو می بینه میگه چه غلطی می کنی ابلیس ! آخه اینم شد احوال پرسی ؟!
آرش – دلتم بخواد . ولی در کل من بشدت مخالفم که دختر حالا چه دوست باشه چه نامزد چه زن ، از مرد بزرگتر
باشه .
هر دو رسیدن خونه و رفتند واحد آرش تا یه جا برای آینه باز کنن . خیلی گشتند اما فقط تونستند تو یه قسمتی
از هال پذیرایی آینه را جا بدن .
مجید – خیلی خوب شد ، این بهترین جا بود . ولی خودمونیم چقدر بزرگ و سنگینه کمرم شکست
آرش – آره خیلی سنگینه ، ولی خب اینجا که باشه دکوراسیون هال هم قشنگ میشه . خب بیا بریم ناهار بخوریم
من یه کم از غذای دیشب که خاله بهم داده دارم ، همونو می خوریم .
مجید – قربونت بیا بریم خونه ما تا یه غذای تازه بخوریم . به مامان گفتم امروز کلم پلو درست کنه تا با ترشی
بخوریم . بیا بریم
رفتند خونه و زهرا خانم به سفارش مجید کلم پلو پخته بود . اصولاً زهرا خانم کدبانوی خوبی بود و دست پختش
حرف نداشت . آرش همیشه خونه خاله اش غذا می خورد .
بعد از ناهار که با شوخی ها و خنده های مجید و بقیه گذشت ، آرش خداحافظی کرد بره کمی استراحت کنه و بعد
درس بخونه . وقتی رفت خونه تصمیم گرفت حالا که کسی نیست آینه را بدقت نگاه کنه . رفت جلوی آینه ایستاد


. قاب آینه به طرز ماهرانه و هنرمندانه ای درست شده بود . نقش شکارگاه و ملکه و پادشاه هم به منظره شکارگاه
اضافه شده بود . چوب قاب خیلی قدیمی بود و به نظر آبنوس می اومد . دستشو برد پشت آینه و همینطور که
داشت قاب پشت آینه را لمس میکرد یه مرتبه دستش به چیزی گیر کرد . یه فشار داد که ببینه چیه اما چیزی
تکون نخورد . یه کم آینه را جلو کشید تا بتونه پشت قاب را ببینه ، با کمی دقت تونست ببینه پشت قاب آینه یه
چیزی مخفی کردند و چنان ماهرانه پنهان شده بود که حتی پیرمرد هم متوجه اش نشده بود . با انگشت سعی
کرد بزنه زیر چیزی که مخفی شده و یه کمشو کشید بیرون اما باز نمی تونست با دست درش بیاره . یه قاشق آورد
و آروم آروم با دُم قاشق شیء را کشید بیرون . یه کتابچه جلد چرمی بود که پشت آینه پنهان کرده بودند . آینه را
دوباره جا داد و نشست روی مبل تا ببینه این کتابچه چی هست . روی جلد چیزی ننوشته بودند و فقط نقش تاج
پادشاه ، چرم کوب شده بود . کتابچه را باز کرد ، کاغذش خیلی قدیمی بود و با خطوط قدیمی نوشته شده بود ،
میشه گفت از خط تصویری شروع شده بود تا آخرش که به خط فارسی کنونی رسیده بود . صفحه آخر یه
یادداشت نوشته شده بود :

"مرا دریاب و برهان از این سرگردانی "
اینو قبلا خوندم...
چهار جلد داره؟؟؟؟
چه جالب فکر میکردم فقط همین یه جلده...
ولی اینطور هم نیست که بگی اصلا عاشقانه نیست ...آخراش یکم عاشقانه میشه
(09-01-2018، 12:29)ستایش*** نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[ -> ]
اینو قبلا خوندم...
چهار جلد داره؟؟؟؟
چه جالب فکر میکردم فقط همین یه جلده...
ولی اینطور هم نیست که بگی اصلا عاشقانه نیست ...آخراش یکم عاشقانه میشه

عزیزم منظورم این بود که مث عاشقانه محور نیست .که اخر همین جلد فقط یع ره عاشقانه میشه
(09-01-2018، 12:40)atrina81 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[ -> ]
(09-01-2018، 12:29)ستایش*** نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[ -> ]
اینو قبلا خوندم...
چهار جلد داره؟؟؟؟
چه جالب فکر میکردم فقط همین یه جلده...
ولی اینطور هم نیست که بگی اصلا عاشقانه نیست ...آخراش یکم عاشقانه میشه

عزیزم منظورم این بود که مث عاشقانه محور نیست .که اخر همین جلد فقط یع ره عاشقانه میشه

اوکی...ولی رمان جالبیه من که همین الان دارم جلد چهارمش رو میخونم(از موقعی که فهمیدم ادامه هم داره سریع ادامشو دانلود کردم) Big Grin
با تعجب و متفکرانه چند بار این جمله را خواند . اما نفهمید منظورش چیه .
آرش – یعنی چی میخواد بگه ؟ اصلاً کی اینو نوشته ؟ بذار به محبوبه و مجید هم نشون بدم ، اما نه فقط به محبوبه
نشون میدم مجید مسخره بازی در میاره . آره اول به محبوبه میگم هر چی باشه باستان شناسی خونده و خطوط
باستانی را هم بلده بخونه ، میگم برام ترجمه کنه .
سریع رفت خونه خاله اش و محبوبه را صدا زد :
آرش – محبوبه ، محبوبه !
محبوبه – چیه ؟! چی شده ؟
آرش – بیام تو اتاقت باید یه چیزی بهت نشون بدم ؟ راستی مجید کجاست ؟
محبوبه – خوابیده ، آره بیا تو ببینم چی میخوای نشون بدی
آرش – ببین محبوب من امروز رفتم بیرون یه آینه قدیمی خریدم ، داشتم نگاش می کردم که دیدم پشت آینه
اینو مخفی کردن . نگاه ببین چه کتابچه عجیبیه ، تازه صفحه آخر را ببین ، ببین چی نوشته !
محبوبه با دقت یه نگاه به کتابچه انداخت و به حرفهای مجید هم خوب گوش داد . بعد گفت :
محبوبه – صفحات اول که خطوط هیروگلیف هست که یه خط تصویری است و در دوره سومر این خط اختراع شد
یعنی سومریها که اختراع کردن به عیلام هم رسید . خط بعدی که باید خودت هم فهمیده باشی میخی عیلامی
است که در دوران عیلامیها اختراع شد و در دوره هخامنشیان پیشرفته تر شد و خطوط بعدی هم پهلوی است و
جالب اینجاست که همین خط پهلوی ، داره در صفحات بعد تبدیل میشه به خط فارسی . میشه گفت داره مراحل
تکامل خط فارسی رو نشون میده . اما این چیه دیگه ؟ یعنی چی ، مرا دریاب و برهان از این سرگردانی ؟!!
آرش – نمی دونم ، میگم محبوب ، بیا بریم یه نگاه به چوب قاب آینه بنداز ، فکر کنم خیلی قدیمی باید باشه .
دوتایی رفتند تا به آینه یه نگاهی بندازند . محبوبه یه دستی به آینه کشید و بعد با تعجب به آرش نگاه کرد :
محبوبه – آرش این آینه خیلی خیلی قدیمه . میشه گفت یه عتیقه باستانیه . این از کجا اومده ؟
آرش – نمی دونم ، پیرمرد عتیقه فروش گفت مال یه پیرزن بوده که مرده و بعد از اون بچه هاش همه وسایلی را
که داشت فروختند و رفتند . همین ، چیز دیگه ای نگفت . میگم می تونی تخمین بزنی ببینی مربوط به چند سال
پیشه ؟
محبوبه – می تونم ولی کسی نباید از وجود این آینه با خبر بشه چون یه عتیقه است . قبل از بررسی می تونم بگم
ممکنه حتی مال هزاره سوم پیش از میلاد باشه و یا دوره ماقبل تاریخ ، اما باید بیشتر بررسی کنم ، تو هم برش
دار ببر تو اتاقت بذار ، یه وقت دوستات میان خونتون اگه این آینه را ببینند ممکنه برات دردسر درست کنن .
آرش – تو حرفه شما باستان شناسا ، چجوری می تونید بفهمید یه شیء مال کدوم دوره است ؟
محبوبه – ما یه سری وسایل داریم که با استفاده از اونا می تونیم بفهمیم . مثلاً یه محلول داریم که روی اجساد یا
حتی پارچه ها می ریزیم و با تغییراتی که محلول بوجود میاره می فهمیم دوره تاریخی اش کی بوده . اینا بر
میگرده به درس دیرینه شناسی که ما این واحد را باید بگذرونیم .
آرش – دیگه همه چیز دست خودته ، برو ببینم چکار میکنی خانم دکتر
محبوبه – اوهو ، یه جوری میگی دکتر انگار پزشکی ، چیزی هستم
مجید – آآآآآآآآآآآآرررررررررررشش ششششششششش . کجایی نره غول ؟؟!!
محبوبه – آخ مجید اومد ، فعلاً چیزی بهش نگو تا بفهمیم چقدر قابل اعتماده
آرش – باشه ، باشه . اینم که وقت و بی وقت مزاحمه
مجید – اِ اِ ببین دوتایی اومدین اینجا و منو خبر نکردین ! نامردا ! بی معرفتا !
آرش – اومده بودم آینه رو نشون محبوبه بدم
بعد یواشکی و جوری که مجید نبینه ، کتابچه را زیر کوسن روی مبل قایم کرد و خودش هم نشست روش
محبوبه – من دیگه رفتم ، خیلی کار دارم . راستی مبارکه آینه قشنگی خریدی مواظب باش نشکنیش
آرش منظور محبوبه را خوب فهمید و لبخند زد و با تکون دادن سر از محبوبه خداحافظی کرد
مجید – خب آرش خان امروز چکاره ای ؟
آرش – کار دارم اگه میخواهی بری بیرون زنگ بزن مهرداد باهات بیاد بیرون
مجید – نه منظورم اینه که وقت داری یه کم حرف بزنیم ؟
آرش – حرف ؟ درباره چی ؟
مجید – فکر نکن حالا که شیطونم و کلی شرّ برا دیگران درست می کنم ، دیگه گوشامم مخملیه آرش خان
آرش – یعنی چی ؟ چی میخواهی بگی ؟
مجید – حرفای تو و محبوبه رو شنیدم ، میخوام بگم ، منم هستم . تا هر جایی که پیش میرین منم هستم وگرنه
به کل عالم و آدم خبر میدم
آرش – اِ ...تو کی فالگوش وایستاده بودی و ما نفهمیدیم ؟ ببین خودمون هنوز چیزی نمی دونیم ، تازه ، محبوبه
هم قراره بررسی کنه بعد جواب بده ، تو رو خدا به کسی نگو باشه ! آفرین پسر خوب .
مجید – باشه نمیگم ، اصلاً تا حالا شده منِ زلزله بخوام علاوه بر ویرانی ، چیزی رو فاش کنم !! نه تو بگو ، تا حالا
شده ؟!
آرش – والا چی بگم ، سابقاً ما آبم که میخوردیم به دفتر ریاست جمهوری و بقیه نهادها خبرش می رسید الان
دیگه نمیدونم بزرگ شدی ، چی شدی ؟!
مجید – نه بابا ، دیگه این مجید ، اون مجید قدیمی نیست خیالت تخت پسر خاله جون . حالا بیا بریم دوتایی بر
اساس اون چیزایی که خوندیم آینه را بررسی کنیم تا زودتر از محبوبه بفهمیم این آینه مال کدوم دوره است . آی
دلم میخواد یه روز بزنم رو دست محبوبه که نگو ، بخدا برام عقده شده . بیا بریم
مجید – به نظرم این آینه مربوط به 2111 سال پیشه . ببین بوی قدیما رو میده
آرش – تو از کجا میدونی مربوط به 2111 ساله پیشه ؟! تازه اگه چوبش از اون زمان بمونه یه چیزی ولی آینه
بالاخره ممکنه بشکنه یا یه کم زنگ بزنه
مجید – ولی من بازم میگم ، این یه آینه 2111 ساله است . یادش بخیر قدیما
ببخشید من ادامه رمان دختر گمشده چطوری پیدا کنم برای من فقط صفحه اول اومده
تا شب در مورد آینه بحث کردند . زهرا خانم هر دو را برا شام صدا زد و بچه ها رفتند که شام بخورند . سر سفره
هر کسی یه موضوعی را برا بحث شروع میکرد و بقیه هم نظراتشونو بیان می کردند تا اینکه :مجید – راستی مامان ، بابا ، آرش یه آینه خریده که کم کمش مال 2111 سال پیشه . بخدا راست میگم ، محبوبه
هم می دونه ، مگه نه محبوب ؟!
آرش و محبوبه مات یه نگاه به هم می کردن و یه نگاه به مجید . مگه این پسره قول نداده بود حرفی نزنه ؟؟؟ این
سئوالی بود که آرش از خودش پرسید . همه سکوت کرده بودن و کسی چیزی نمی گفت و فقط مات به مجید نگاه
می کردند که یه مرتبه این قاشق و بشقاب و چنگال بود که محبوبه و آرش پرت می کردن به طرف مجید . کل
سفره شام بهم ریخت و مجید بلند شد و دور تا دور اتاق می دوید و اون دوتا هم دنبالش و هر کدام سعی می
کردند مجید را بگیرند . این وسط بیچاره حاج رضا و زهرا خانم که مرتب داد می زدند و سعی می کردند بفهمند
موضوع چیه . خلاصه جیغ و دادی به راه افتاده بود که انگار دزد اومده تو خونه .
زهرا خانم - بشینید !!! بابا یکی بگه چی شده ؟ آخه چرا اینکار می کنید . مجید بشین ، محبوب از تو بعیده . آرش
!
یه مرتبه حاج رضا یه داد بلند زد که همه ساکت شدند .
حاج رضا – بس کنید . بسه بسه ، یکی بگه چی شده که این کولی بازیا رو در آوردین؟
موضوع چیه ؟ آینه چیه ؟ محبوبه تو یه چیزی بگو
محبوبه – راستش بابا ، چیزه ، اصلاً نمی دونم چی بگم ؟ آرش تو بگو .
آرش – هیچی بخدا حاج رضا ، ای لعنت بر مجید .
مجید – هیچی بابا ، آرش یه آینه خریده که محبوبه فهمیده خیلی قدیمیه ، گفته به کسی نگه . همین
زهرا – همین ؟! یعنی اینقدر مهمه که دوتایی افتادین به جون این بچه بی دفاع !؟
تا زهرا خانم این حرفو زد مجید با یه حالت لوسی چسبید به مامانش و چشماشو به نشونه آماده به گریه کرد و
مثل بچه ها معصومانه نگاه می کرد به بقیه .
محبوبه – چقدرم که بی دفاعه . مامان بهش بگو چرا تو کاری که بهش مربوط نیست دخالت می کنه . من و آرش
داشتیم در مورد آینه حرف می زدیم که این آقا همه رو دزدکی شنیده . به آرش قول داده به کسی نگه ولی الان
به شما گفته فردا هم به کل دانشگاه خبر میده ، پس فردا هم به میراث فرهنگی
آرش – راست میگه خاله جون
مجید – من فقط موضوع آینه رو گفتم ، دیگه بهشون نگفتم یه کتابچه هم پشتش مخفی بوده و الان آرش زیر
کوسن مبلش قایمش کرده
با این حرفِ مجید ، دیگه هر چی شاخ تو دنیا بود رو سر آرش و محبوبه در اومد . چشماشون که دیگه کامل از
حدقه در اومده بود .
آرش – خاله بذار خودم بکشمش
حمله آورد طرف مجید و مجید سریع در رفت . حاج رضا آرش رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه .
حاج رضا – آرش بابا ، اینقدر جوش نیار ، من و زهرا خانم که غریبه نیستیم ، اگه می خواهی چیزی رو مخفی کنی
عیبی نداره اما ممکنه برات دردسر بشه ، باید با یه بزرگتر مشورت کنی یا نه ؟ حالا پسرم بگو کل قضیه چیه ؟
کاری هست که من و خاله ات بتونیم برات انجام بدیم ؟ می دونی پسرم ، تو امانتی پیش ما . من به بابات قول دادم
صحیح و سالم تحویلت بدم . حالا بگو چی شده ؟
خلاصه آرش مجبور شد کل ماجرا رو تعریف کنه ، حاج رضا و زهرا خانم هم با دقت به حرفاش گوش می دادند و
بعضی جاها هم محبوبه با آرش همراهی می کرد و مجید هم طبق معمول هر از گاهی یه تیکه می انداخت .
حاج رضا – خب ما الان هممون فهمیدیم چی شده و آرش چی خریده . ولی یادتون باشه نباید به کسی چیزی
بگین چون مردم ممکنه فکر کنند آرش یه عتیقه دزدیده و همه ما هم همدستش بودیم . مجید، من مادرت نیستم
نازتو بکشم ، اگه به احدی حرف زدی گوشتو می برم و میذارم جلوی مادرت ، فهمیدی !! محبوبه بابا ، از تو که
مطمئنم ولی تو هم زودتر برو بررسی کن ببین این عتیقه مال کدوم دوره ایه تا ببینیم چکار باید کنیم . زهرا خانم
، شما هم سعی کن به در و همسایه چیزی نگی خصوصاً به فامیل . اصلاً این راز از این خونه بیرون نمیره همگی
فهمیدین ؟!
همه – چشم
اون شب همه چیز ختم به خیر شد و همگی مشغول تمیز کردن اتاق شدند چون سفره بطور کامل بهم ریخت و کل
اتاق پر شده بود از برنج و مخلفات سفره شام . بعد از اون هم دیگه کسی اشتها نداشت چیزی بخوره جز مجید .
آرش و مجید و محبوبه رفتند خونه آرش تا کتابچه مرموز را بررسی کنند و محبوبه هم نوشته های باستانی را
ترجمه کنه .
محبوبه – آرش یه چند روزیاین کتابچه رو بده به من تا بتونم ترجمه اش کنم . بعضی خطوط را می تونم حدس
بزنم ولی خطوط میخی را باید حتماً از کتابی که مخصوص همین کاره ، برا ترجمه کمک بگیرم ، برای همین وقت
می بره .
آرش - می تونی حالا اون چیزهایی که فهمیدی را یه کم بگی ؟
مجید – عمراً
محبوبه – چی گفتی ؟؟؟
مجید – هیچی گفتم همه سعیتو بکن ، تو می تونی ، پای آبروی خانوادگیمون در میونه آخه اگه نتونی آرش میگه
چه دخترخاله بیسوادی حیف دکترا برا این حیف نون .
محبوبه – اولاً که این حرف دل آقاست و نه حرف دل آرش . دوماً تا درست نفهمیدم چی نوشته به کسی چیزی
نمیگم . حالا میرم خونه تا حسابی روش کار کنم . شب خوش
محبوبه کتاب را برداشت و رفت . سه روز از پیدا شدن کتابچه گذشت و تمام این مدت محبوبه بطور دائم مشغول
مطالعه بود تا اینکه :
محبوبه – تموم شد ، تموم شد ، بالاخره تونستم بفهمم چی تو این کتابچه نوشته شده .
آرش – خب خدا را شکر ، می دونستم تو می تونی محبوبه ، خسته نباشی ، حالا بیا بگو چی نوشته ؟
مجید – آفرین ترشی نخوری یه چیزی میشی .
آرش – ساکت بی تربیت بذار ببینم محبوب چی میگه
محبوبه کتاب را باز کرد و ورق به ورق برای اونا خوند :
محبوبه – تو تمام صفحات به تمام خطوط مختلف درباره دختری نوشته که در یکی از اعصار تاریخی گم شده .
یعنی یه جورایی در طول تاریخ باستان ، دنبال این دختر می گشتن ولی مورخین باستان هم نتونستن حتی یه
را پیدا کنم . » نا « سرنخ درباره این دختر پیدا کنند . اسمشو نوشتن ولی از وسط پاک شده و فقط تونستم کلمه
بوده و بقیه اش پاک شده . » نا « یعنی باید گفت اول اسمش
آرش – تو تمام صفحات کتابچه اینو نوشته ؟
محبوبه – نه جالب اینجاست ، اینجا رو نگاه کنید ، این دیگه به خط فارسی دری میانه است و از یه آینه سحرآمیز
حرف زده که می تونه پلی به گذشته باشه و جالب اینجاست که رمز عبور هم داره .
مجید – چه خوب محبوب ، بگو پسووردش چیه بلکه بتونیم بریم تو آینه ، مثل آلیس در سرزمین عجایب مگه نه
آرش ؟!
آرش – یه دقیقه هیچی نگو ، داره جالب میشه . ادامه بده محبوبه
محبوبه – رمز عبور از این آینه نوشته شده ولی بازم نصفه است ، یعنی میشه گفت پاک شده . اینجا نوشته :
" بگو : منم محرم اسرار ، منم رهاننده نان ..." دیدین ! به اینجا که رسیده پاک شده . اینم به حرف نا که رسیده
پاک شده .
هم اضافه شده که باز هم » ن « آرش – یعنی این حرف نا ، اول یک نام دخترانه است مگه نه ؟! ولی اینجا یه کلمه
همینم نصفه است .
محبوبه – دقیقاً ، دقیقاً میخواد بگه از طریق این آینه می تونیم دختر گمشده تاریخ را پیدا کنیم . اما رمز عبور
نصفه پاک شده .
مجید – حالا ما نون داریم ، باید بگردیم دنبال پیاز
آرش – ما باید ببینیم چه اسم دخترونه ای وجود داره که نان اولش هست
محبوبه – آره ، باید یه کتاب اسم بخریم و بگردیم . ولی بچه ها ، دقت کردین چی گفتم ؟!
آرش و مجید – چی گفتی ؟
محبوبه – گفتم که ، تو کتابچه نوشته این یه آینه سحرآمیزه .
مجید – نه !!! اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ ، یعنی من شدم آلیس در سرزمین عجایب ؟؟!!
آرش – مجید تو رو خدا یه بار جدی باش تو زندگیت .
مجید – الان هم جدیم باور کن جون تو .
آرش – خب ، پس بیایین بریم چند تا کتاب مختلف نامهای ایرانی را بخریم و از همین امروز شروع کنیم
محبوبه – آره بریم من امروز و فردا کلاس ندارم ، سایت حفاری هم نمی رم ، می تونم کمکتون کنم
مجید – منم امروز بیکارم و قرار نیست برم کسی رو اذیت کنم چون حالش نیست . بریم کتاب بخریم و بشینیم
کنار هم و یه اینترنت قند پهلو هم بذاریم کنارمون بگردیم دنبال دختر گمشده تاریخ .


سه تایی رفتند خیابان زند برای خرید کتاب . از چند تا از کتابفروشیها کتابهای مختلفی درباره نامهای اصیل
ایرانی خریدند و برگشتند خونه .
محبوبه – اینجا نوشته ، روبروی آینه باید ایستاد و مستقیم تو آینه نگاه کرد و آرام این رمز را باید گفت ...
اما الان باید بگردیم آخر رمز را کامل کنیمهر سه دنبال اسامی دخترانه بودند و به اسامی : نازنین – نارگل – ناز پری – نوشین و ... برخوردند جز نامی که نان
اولش باشه . حتی تمامی اسامی باستانی دخترانه را هم گشتند ولی چیزی ندیدند . اینترنت را هم جستجو کردند
» نانار « ، ولی چیز خاصی پیدا نکردند بجز یک کلمه
مجید – بچه ها من یه چیزی دیدم ولی فکر نکنم بدرد بخوره .
محبوبه و آرش – چیه بگو شاید همین باشه
مجید – نوشته نانار . به نظرتون این اسمه ؟
محبوبه – نانار ؟؟!! نمی دونم ، معلوم نیست اسم دختره یا پسر ؟! این اسم مال کدوم دوره است ؟
مجید – دوره اشو وللش ، بیا امتحان کنیم شاید جواب داد زود باش آرش ، بیا برو جلو آینه وایستا و رمز رو بگو
زود باش زود باش .
آرش – حالا چرا من ؟
محبوبه – راست میگه ، بیا تو وایستا چون تو کتابچه رو دیدی
آرش – خب ، تو ترجمه اش کردی و فهمیدی چی به چیه
محبوبه – نه ، اونی که پیداش کرده باید وایسته . بیا زود باش ، دلم رفت
مجید – دِ بیا برو وایستا ، همش ناز میکنه ، نیگاه قیافشو !
آرش رفت جلوی آینه ایستاد و آرام و شمرده گفت : منم محرم اسرار ، منم رها کننده نانار .
هیچ اتفاقی نیفتاد و آرش دوباره تکرار کرد . مجید و محبوبه هم به نوبت امتحان کردند ولی باز هیچ اتفاقی نیفتاد
. خلاصه سه تایی ناامید رفتند یه گوشه نشستند و هر کی یه نظری میداد . مجید که دیگه نمی تونست جدی
باشه بچه ها را به جوک دعوت کرد . خلاصه ساعتها نشستند و جوک گفتند و خندیدند اما غافل از این بودند که
موجی آینه را گرفته بود . بله ، آینه مواج شده بود و بچه ها هم متوجه نشده بودند که داره یه اتفاقاتی می افته .
مجید بلند شد و همینطور که جوک تعریف می کرد به صورت نمایشی هم انجام میداد ، محبوبه و آرش هم غش
کرده بودند از خنده . مجید همینطور که حرف میزد برگشت سمت آینه که متوجه چیزی شد :
مجید – خب داشتم می گفتم ، همینکه جناب غضنفر رفت پیش مادرش ... )مجید ثابت شد(
آرش – خب ، چی شد ؟ چرا خشکت زده ؟
محبوبه – دیوونه چرا خشکت زد بقیه اشو بگو
مجید – ب ... ب... بچه ... ها . آ.. آین... ه . آینه ، آینه ، بچه ها آینه . یا شاهچراغمجید اینو گفت و سریع پرید پشت یکی از مبلها قایم شد . محبوبه و آرش فکر کردند بازم مجید داره فیلم در
میاره و می خندیدند و صداش می زدند . آرش برگشت به آینه نگاه کرد که اونم در جا خشکش زد . محبوبه
متوجه آرش شد و یه نگاه به آینه کرد و چیزی که دید غیر قابل باور بود . یه نفر داشت از درون آینه می اومد
بیرون .
محبوبه – خدای من ، این ... این غیر قابل باوره
با توجه به اینکه محبوبه یه باستان شناس بود و در این حرفه اولین شرط داشتن شهامت و شجاعته ، خیلی با
احتیاط و آروم رفت طرف آینه . یه دختر با موهای بلند مشکی ، لباس بلندی با نقشهای رنگارنگ و شلواری که
زیر لباس بلندش پوشیده بود اومد بیرون . سرش را پایین انداخته و موهای بلندش که باز بودند روی صورتش را
پوشانده بود . خیلی آرام ایستاده بود و حرکت نمی کرد ، دیدن این صحنه آدم را یاد فیلم حلقه می انداخت و اون
دختر مرموزی که با همین هیبت از درون چاه بیرون می اومد و باعث ترس و مرگ میشد . محبوبه یه کم به
خودش مسلط شد و ازش پرسید :
محبوبه – اسم شما چیه ؟ چجوری اومدین بیرون ؟
دختر سرش را بالا گرفت ، طوریکه موهاش از روی صورتش کنار رفت و محبوبه تونست چهره اش را ببیند . دختر
صورتی گرد با چشمان سیاه درشت داشت ، ابروهایش به طرز زیبایی پیوندی و کمانی بودند ، لبهایش ظریف و
مینیاتوری بود . پوستش سفید و گونه هایش گل انداخته بود . هیچ آرایشی نداشت و میشه گفت چهره یه دختر
ایران باستان را داشت . دخترک لبخند شیرینی زد و با زبان ایران باستان حرف زد .
دختر – اناما نانارسین ایس . )نام من نانارسین است(
محبوبه – مانا ... مانا محبوبه ایس )منم محبوبه هستم(
دختر همینطور خیره به محبوبه و اطراف نگاه میکرد . محبوبه نمی دونست باید چکار کنه چون فقط چند کلمه
باستانی را می تونست صحبت کنه و حالا اصلاً نمی دونست آیا این دختر زبان فارسی فعلی را می داند یا نه ، برای
همین با تردید به زبان فارسی امروزی ازش پرسید :
محبوبه – شما کی هستین ؟
دختر – نانارسین
محبوبه – تو زبون منو فهمیدی ؟
دختر – هان !؟
محبوبه – گفتم تو فارسی می فهمی ؟
دختر جوابی نداد . محبوبه یه نگاه به اطراف انداخت و دید آرش مثل جن زده ها یه گوشه نشسته و فقط نگاه می
کنه و مجید هم که کلاً خودشو گم و گور کرده و معلوم نیست کجا رفته . محبوبه کتابچه را برداشت و ورق زد تا
شاید بتونه مطلبی پیدا کنه که یه مرتبه جمله ای نظرش را جلب کرد . " ای آینه من خواهان تغییرات هستم ".
محبوبه رو به آینه ایستاد و همین جمله را تکرار کرد و بعد از دختر پرسید :
محبوبه – تو زبان فارسی بلدی ؟ می فهمی من چی میگم ؟
دختر – آری ، من نانارسین هستم
محبوبه – وای خدای من ، آینه باعث شد زبانش تغییر کنه . آرش ، مجید بیایین بیرون ، زود باشین
آرش و مجید یواش یواش اومدن کنار محبوبه وایستادند . مجید خودشو چسبوند به آرش و هر دو با ترس به
نانارسین نگاه می کردند . نانارسین لبخندی زد و اومد طرف اونا و با شگفتی گفت :
نانارسین – من از دیدار شما بسی خوشوقتم . من شاهزاده نانارسین هستم ، مرا چگونه یافتید ؟ من الان در
کدامین سرزمین بسر می برم ؟
محبوبه – ما هم از دیدنت خوشحالیم و شگفت زده شدیم . من محبوبه هستم ، این برادرم مجیده و این هم
پسرخاله مان آرش. بچه ها به نانارسین سلام کنید ترس نداره .
مجید – ما چاکریم
آرش – خوش اومدی نانارسین . میشه بگی از کجا پیدات شد ؟
نانارسین – پیدام شد ؟ شما مرا فرا خواندید ، من درون اتاق خود بودم و به فکر تدارک مراسم هیش خویش
مجید که دیگه ترسش ریخته بود و کم کم پر رو شده بود گفت :
مجید – اوهو ، ببین چجوری حرف می زنه . مراسم هیش خویش ، چه حرفها ، این یعنی چی ؟
محبوبه – هیش یعنی ازدواج . وای ما یه عروس رو از تونل زمان بیرون کشیدیم . بدبخت شدیم
آرش – اهل کجا هستی ؟
نانارسین – هل تَمتی
مجید – منظور آرش اینه که از کجا اومدی ؟ اهل کدوم شهر یا کشور هستی ؟
نانارسین – هل تَمتی
آرش – محبوبه فکر کنم اسم کشورش هل تمتی هست چون میفهمه ما چی ازش می پرسیم و داره اسم کشورشو
میگه .محبوبه – شما مگه تاریخ نخوندین ؟؟؟ خب حدس بزنید این کدوم کشوره .
مجید – ما تازه ترم سوم هستیم . تو که باستان شناسی بگو اسمش چیه ! خیر سرت داری دکترا هم می خونی
محبوبه – مسخره نکنید خوشم نمی یاد . حالا که دارم دکترا می گیرم دلیل نمیشه که عالم دهر باشم ، خب نمی
دونم این هل تَمتی کدوم کشوره .
مجید – حیف این همه وقت که برا خودت گذاشتی اگه دیپلم می گرفتی و شوهر می کردی خیلی بهتر بود تا
اینکه بری دکترا بخونی و هیچی حالیت نباشه ، تازه ترشیده هم شدی
محبوبه – مجید بخدا می زنم ناکارت می کنم بدبخت
مجید – منو می ترسونی ! بیا جلو ببینم چکار می کنی .
درگیری بین خواهر و برادر بوجود اومد که نانارسین بیچاره با ترس به اونا نگاه می کرد . آرش سعی داشت از هم
جداشون کنه و بینشون ایستاده بود تا اینکه نانارسین طاقت نیاورد و بلند گفت :
نانارسین – من از کشور هل تمتی هستم یعنی سرزمین خداوند
آرش – عزیز من مشکل ما اینه که نمی فهمیم این کشور تو کجاست و مال کدوم دوره تاریخی است ؟؟!!
نانارسین – من شاهزاده این سرزمین هستم ، دختر پادشاه بزرگ اونتاش ناپیریشا
محبوبه –اونتاش ناپیریشا ؟! من باید برم ، یه حدسی دارم می زنم ولی باید مطمئن بشم . شما سرگرمش کنید من
الان میام ؛ فکر کنم اهل کشور عیلام باشه ، ولی باید مطمئن بشم ، بر می گردم
آرش – محبوبه ، محبوبه . اِ رفت . خب مجید حالا باید چکار کنیم ؟ چجوری سرگرمش کنیم ؟
مجید – دختر جون بیا بشین اینجا کنار من ببینم چند سالته ، اسمت چه خوشگله مثل خودت الهی دورت بگرده
این آرش

نانارسین – 05 بهار را پشت سر گذاشتم . قرار است بزودی با شاهزاده هانه وصلت کنیم . ولی اکنون من در کنار
شما هستم و نمی دانم چه بر سر زندگی ام خواهد آمد .
مجید – الهی دورت بگردم ناراحت نشو خودم می برمت پیش هانه جون تا بتونی عروسی کنی خوشگلم . حالا بگو
ببینم اسم مادر خوشگلت چیه ؟
نانارسین – ملکه ناپیراسو
مجید – به به ، اسمشم مثل خودش قشنگه ، ماشالله .
آرش – مجید بسه این چه طرز حرف زدنه ، مگه نمی بینی شاهزاده است ، درست صحبت کن . اصلاً لازم نکرده
بیا نانارسین خانم ، بیا بشین پیش خودم
نانارسین اینبار رفت پیش آرش نشست . آرش یه نگاه به نانارسین انداخت و پرسید :
آرش – شاهزاده خانم ، شما می دونی در چه سالی هستی ؟
نانارسین – نه
آرش – الان سال 0233 هجری شمسی است . این یعنی سالها پس از دوره باستان
نانارسین – دوره باستان ؟ این کدام دوره است ؟
آرش – دوره ای که شما در اون زندگی می کردین ما بهش میگیم دوره باستان
مجید – نگاه تو رو خدا ، دختره رو از من گرفت که خودش باهاش دوست بشه . دوست دخترتون مبارک آرش
خان
نانارسین – دوستِ دختر ؟! من دوستِ دخترِ آرش هستم ؟ آرش که همسر ندارد ! دارد ؟
مجید در حالیکه دستش روی شکمش بود به شدت می خندید و با انگشت به آرش اشاره می کرد و میگفت چه
بامزه ، نانارسین دوستِ دخترِ آرش است هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاه ا بدو دخترتو صدا بزن هاهاهاهاهاهاهاهاها
آرش – رو آب بخندی مجید خان . بیا نانارسین خانم ما به این میگیم آب نبات چوبی ، خیلی خوشمزه است بخور
تا من برم به حساب این بچه پررو برسم .
نانارسین آب نبات چوبی را از آرش گرفت و گذاشت تو دهانش و با چشیدن طعم آن اینقدر خوشش اومد که دیگه
یادش رفت کجاست و مشغول لیسیدن آب نبات شد .
محبوبه سریع برگشت و با شگفتی گفت :
محبوبه – آرش ، مجید هر دوتاتون بیایین .بچه ها سریع رفتن کنار محبوبه و محبوبه هم جوری که نانارسین متوجه نشه شروع کرد به توضیح دادن .
محبوبه – بچه ها ، هل تمتی نام دیگر تمدن عیلامه ، زمانیکه مردم عیلام کشورشون را پایه گذاری کردند نام
اونجا را هل تمتی یعنی سرزمین خداوند گذاشتند و کشورهای دیگه اونا را عیلامی می خواندند . این مربوط به
دوره عیلام کهن هست . در حدود سال 0511 پیش از میلاد، فردی به نام کیدنوئید نخستین سلسله این دوره را
تاسیس کرد. مشهورترین پادشاه سلسله کیدنوئیدها فردی به نام تپتی آهار بود که آرامگاه بزرگ او با دروازه ای
به شکل طاق هلالی، در بالای محوطه باستانی هفت تپه)شوش( کشف شده است.با مرگ تپتی آهار قدرت به
دست سلسله جدیدی به نام ایگی هالکیدها افتاد. پنجمین پادشاه این سلسله فردی بود به نام اونتاش ناپیریشا
که در حدود سال 0351 پیش از میلاد، شهر و معبد بزرگ چغازنبیل را برای پرستش خدای بزرگ عیلامی یعنی
اینشوشیناک ساخت. اونتاش ناپیریشا علاوه بر ساخت معبد چغازنبیل، شهر شوش را هم بازسازی کرد. او چند بار
از ضعف حاکمان بابل استفاده کرد و با حمله به شهر های بین النهرین، غنائم بسیاری با خود به شوش آورد. طی
بیست سال سلطنت این پادشاه، عیلام از انزوای تاریخی خود بیرون آمد و به قدرتی بزرگ در منطقه تبدیل شد.
نانارسین دختر همین پادشاهه و باید بگم نانارسین اهل عیلام دوره میانه هست
آرش – این یعنی چی ؟
مجید – یعنی بهتون تبریک میگم ، دوست دخترتون بجای یکسال ، 0111 سال از شما بزرگتره . فقط خدا زده تو
سر مهرداد که دوست دخترش یکسال ازش بزرگتره ؟! واقعاً که ، راست گفتن دنیا دارِ مکافاته . تو هم اینقدر
پشت سر مهرداد حرف زدی تا خدا بهت یه دوست دختر 0111 ساله داد هاهاهاهاهاهاهاهاها
بچه ها همینطور که حرف می زدند یه مرتبه صدای تق شکستن چیزی اومد و همه برگشتند و نگاه کردند و دیدن
نانارسین با دندون آب نبات را داره می شکنه
آرش – اینجوری نشکن دندونت می شکنه
مجید – آره راست میگه ، حداقل 0111 سال قدمتشه حیفه .
بعد رو کرد به آرش و گفت : عامو این خود دایناسوره ، هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
آرش – رو آب بخندی با این خنده هات . حالا باید چکار کنیم ؟ چجوری به حاج رضا و خاله زهرا درباره نانارسین
بگیم ؟ اصلاً چجوری برش گردونیم به دوره خودش ؟
محبوبه – نمی دونم ، فقط می دونم گرفتار شدیم . باید یه مدت نگهش داریم تا ببینیم چه راهی می تونیم پیدا
کنیم . من یه چند وقتی کتابچه رو مطالعه می کنم تا ببینم چی دستگیرم میشه .
بالاخره تصمیم بر این شد که نانارسین تو خونه آرش بمونه و یکی از اتاقها رو براش مرتب کردن چون هر چی
باشه شاهزاده عیلام بود و احترامش هم واجب . از همون لحظه به بعد محبوبه فقط با لفظ بانوی من صداش می
کرد ، آرش بهش نانارسین می گفت ولی مجید نانا صداش می کرد . می گفت این راحترین اسمه . شب قرار شد نانا
رو ببرن به حاج رضا و زهرا خانم معرفیش کنند و چون اونا هم رازدارهای خوبی بودند آرش مطمئن بود که به
کسی چیزی نمیگن .
زهرا خانم – اوا ، مگه ممکنه از تو آینه یه دختر بیاد بیرون و بعد معلوم بشه چند هزار سال پیش زندگی میکرده؟
حاج رضا – با عقل جور در نمیاد . درسته ما دیپلم قدیم هستیم اما دیگه نادون نیستیم بچه ها .
محبوبه – بخدا بابا راست میگیم . بیا یه نگاه به این کتابچه بندازین . اینجا در مورد این قضیه همه چیز نوشته
شده
حاج رضا – والا چی بگم ؟ حالا یه مدت همینجا باشه تا پدر و مادرش پیدا بشن .
زهرا خانم – اسمش چی بود ؟
آرش – نانارسین
زهرا خانم – چه سخته کاش یه ملیحه ای ، زهره ای ... چیزی اسمش بود ، اینجوری راحت تر میشه صداش کرد
با گفتن این حرف زهرا خانم ، همه زدن زیر خنده ، آخه تو دوره ایران باستان اسامی زهره و ملیحه که وجود
خارجی نداشت . زهرا خانم واقعاً زن مهربون و نازنینی هست
محبوبه – بفرمایید بانوی من ، اینا چند دست از لباسای منه امیدوارم اندازتون باشه ، همشون تمیز و راحت
هستن
نانا – ممنون محبوبه ، شما بسیار مهربان هستید
محبوبه – قابلی نداره بانو ، شما هر چی که خواستید بگید ، سریع براتون مهیا می کنم
نانا – می شود من نیز مانند شما صحبت کنم ؟
محبوبه – الان که دارید فارسی صحبت می کنید !!؟؟
نانا – نه مشتاقم بمانند مجید صحبت کنم
آرش – هیچکی هم نه ، اونم مجید ؟؟!! ای که خدا چقدر محکم زد تو سر تمدن عیلام باستان
محبوبه ریز خندید و آرش هم با این حرف خودش خنده اش گرفت . اینطور که معلوم بود ، نانا از رفتارهای مجید
بیشتر از بقیه خوشش اومده بود . حالا باید دید چه چیزهایی می خواد از مجید یاد بگیره . نانا لباسهایی که
محبوبه بهش داد ، پوشید ، قد و هیکلش خیلی بزرگتر از یه دختر 05 ساله بود چون او یک دختر ایران باستان بود
و در آن زمان ایرانیها قد بلند بودند و از نظر هیکل درشت و قوی . نانا 05 ساله بود اما قدش نسبتاً بلند بود
محبوبه هم قد بلند و هم لاغر بود و یه جورایی لباساش برای نانا اندازه میشد . بجز لباس ، وسایل دیگه ای هم در
اختیار نانا گذاشتن، زهرا خانم یه دست رخت خواب نو و تمیز براش آماده کرد ، حاج رضا هم یه تخت براش خرید
و یکی از اتاقای خالی خونه آرش را براش آماده کردند . خلاصه همه چیز برای نانا آماده شد تا بتونه یه مدت پیش
اونا زندگی کنه . مجید هم بیکار ننشست و وقتی فهمید نانا از رفتارها و حرف زدنش خوشش اومده از خدا
خواسته بهش طرز عامیانه حرف زدن را یاد داد . نانا استعداد خوبی برای یادگیری داشت و خیلی سریع یاد گرفت
چجوری عامیانه صحبت کنه ولی هنوز هم معنی بعضی چیزها را درست نمی فهمید . محبوبه هم بیشتر وقت
خودشو صرف مطالعه کتابچه می کرد و چون نانا سواد داشت بعضی نوشته ها را میداد تا براش ترجمه کنه .
زندگی آرش عوض شد ، دیگه خونه خلوت نبود و حالا یه مهمان عجیب تو خونه اش بود و این یه کم معذبش می
کرد . در عوض مجید بسیار بسیار راحت و خودمونی با نانا رفتار می کرد . بقیه اهالی خونه هم دیگه نانا صداش می
زدند . نانا خیلی زود تو دل همشون جا باز کرد . جالب اینجا بود که کم کم نانا مثل مجید شیطون شد و کارهای
شیطنت آمیز کم و بیش ازش سر میزد و همه این کارها را زیر نظر استادش مجید انجام میداد . از غذاهای امروزی
خوشش می اومد ، عاشق بستنی و فالوده بود و هر روز دوست داشت کیک بخوره ، بیرون که می رفت باعث
شرمندگی و خجالت آرش و بقیه می شد . یه بار چهارتایی رفتند خواجوی کرمانی ، نانا اینقدر بابت اون مکان و
آدمای جور وا جور شگفت زده شده بود که آبروی بچه ها را برد و مردم با تعجب به اونا نگاه می کردند . یه بار هم
بردنش شهربازی ، اینقدر از اونجا خوشش اومده بود که حاضر نمیشد برگرده خونه و بزور بردنش خونه . مجید
گاهی وقتها که آرش نبود ، نانا رو می برد خونه خودشون و رقص یادش میداد و نانا هم با حرکات بامزه می رقصید
و وقتی آرش و محبوبه از این کار مجید باخبر شدند خونه رو براش ناامن کردند .
محبوبه – مجید بی شخصیت ، خودت که ادب نداری چرا این دختر بدبخت رو مثل خودت بی شخصیت می کنی ؟
آرش – دفعه آخرت باشه حتی از کنار نانا رد میشی . بدبخت این یه دختر ایران باستانه این چیزها رو نداشتند
میفهمی یا حالیت کنم ؟ خب اگه برگرده که رفتاراش مایه خجالت شاه و ملکه است
مجید – بابا به کی بگم ، خودش خیلی دوست داره ، ازم درخواست کرد و منم دیدم زشته رو شاهزاده مملکت
بندازم زمین برا همین بهش رقص یاد دادم ، تازه اون که برگرده دوباره میشه یه دوره تاریخی که یه زمانی بوده و
تموم شده ، دیگه کی وقت می کنه زنده بشه و برا بابا مامانش برقصه ؟!!
محبوبه – اِ مجید مواظب باش چی میگی ! بانوی من ، شما رقصیدنو کجا دیدین ؟
نانا – مجید رقصید ، منم دیدم ، خوشم اومد . گفت بیا برقص و به من هم یاد داد
آرش – دیدی مجید خان ! دیدی کرم از درخته !
مجید – حالا همه چیز رو ول کردین و گیر دادین به این . من هزارتا چیز خوب خوب یادش دادم اونا به چشمتون
نیومده ؟!
محبوبه – مثلاً چی یاد دادی ؟ یکیشو بگو
مجید – نانا داره مثل خودمون حرف می زنه ، یادش دادم اگه بیرون میره چجوری رفتار کنه ، به چی دست بزنه و
به چی دست نزنه ، اوووووووووو کلی چیزای دیگه یادش دادم که وقتی خونه شون رفت مامانش نگه بعد از چند
وقت که غیبت زد حالا چرا دست خالی برگشتی ؟!
آرش – نانا ، بیا برین خونه
نانا – نه میخوام پیش مجید بمونم
آرش – بیا بریم یه چیز خوشمزه برات خریدم
نانا – باشه اومدم ، مجید من رفتم بوس بوس بوس
مجید – ای مجید فدای بوسای تو
آرش و محبوبه – مجید ، دیگه ریختن خونت حلال شد
آرش ، از همه خداحافظی کرد و نانا را هم برد خونه . از تو یخچال یه پاکت شیر توت فرنگی بیرون آورد و داد
دست نانا :
آرش – بیا بخور ، شرط می بندم تا حالا از اینا نخوردی
نانا – این چیه ؟
آرش – شیر توت فرنگی . از شیر و میوه توت فرنگی درست شده ، خیلی خوشمزه است
نانا شیر رو خورد و خیلی خوشش اومد و یکی دیگه خواست . اصولاً از هر چیزی که خوشش می اومد بازم می
خواست بخوره و این آرش و محبوبه رو نگران میکرد چون نانا باستانی بود و ممکن بود برا سلامتی اش خطرناک
باشه . آرش یه پاکت شیر عسل هم داد و نانا از این یکی هم خوشش اومد و یکی دیگه خواست . آرش بهش شیر
کاکائو داد و بازم خواست ، بهش شیر خالی داد و بازم خواست ...
آرش – بسه دیگه نانا چقدر شیر می خوری ، برا دفعه بعد هم بذار نباید که همشونو تموم کنی
نانا – من از این شیر خوشم اومده ، میخوام خیلی بخورم
آرش – نانا ، تو دوره شما شیر هم هست ؟ یعنی منظورم اینه که شما چه خوراکهایی می خورید ؟
نانا – شیر هست ولی فقط پادشاه و جانشینش می توانند شیر بخورند . ما خیلی کم می خوریم
آرش – واقعاً ؟ این که خیلی ظالمانه است ، شیر یه ماده بسیار مقوی است که برای سلامتی بدن لازمه ، چجوریه
که شما با وجود اینکه شاهزاده هم هستین بازم خیلی کم مصرف می کنید ؟ ملکه چی ؟ اونم می خوره ؟
نانا – ملکه به هنگام بارداری باید روزی چند کاسه شیر بخورد ، چون اگر فرزند پسر در شکم داشته باشد لازم
هست که پسری قوی بدنیا بیاورد .
آرش – مردم عادی چی ؟ اونا هم شیر می خورند ؟
نانا – اونا خوراک اصلیشون شیر و نان گندم هست . اونا حیواناتی مثل گاو ، گوسفند و بز دارند که از شیر آنها
استفاده می کنند .
آرش – نانا ، شما میان وعده غذایی هم دارید ؟ منظورم اینه که قبل از غذا یا بعد از غذا چیزی هم می خورید ؟
نانا – ما از میوه های باغ قصر می خوریم . بعد از غذا چیزی نمی خوریم اما قبل از غذا میوه زیاد می خوریم چون
برای سلامتی و زیبایی بدن لازمه . من همیشه بعد از غذا به همراه دایه ام به باغ قصر می رویم و قدم می زنیم .
پدرم هم همیشه بعد از غذا یا به همراه مادرم و یا به همراه وزیر به باغ مخصوص خود می روند و قدم می زنند .
آرش – چه جالب ! ولی ما این موارد را اصلاً رعایت نمی کنیم . بعد از هر وعده غذایی فقط می خوابیم
آرش فهمید بهترین زمان برای دانستن شیوه زندگی در ایران باستان نصیبش شده و برای همین فکر کرد که
بهتره تا می تونه از نانا درباره شیوه زندگی اونا بپرسه تا به معلوماتش اضافه بشه .
آرش – نانا ، در کشور شما عیلام ، دختر بهتره یا پسر ؟
نانا – پسر همیشه به عنوان جانشین پدر هست ولی دختر به عنوان محرم اسرار پدر بسیار دوست داشتنی است .
قرار بود من با شاهزاده هانه ازدواج کنم ، پدرم ایشان را برای ازدواج با من مناسب می دانند .
آرش – تا حالا دیدیش ؟ دوستش داری ؟
نانا – یک بار که به همراه پدر و مادرم به شکارگاه رفته بودیم ، شاهزاده هم به همراه ندیم و وزیر دربارشان دعوت
بودند . پدرم شاهزاده را دید و برای ازدواج با من پسندید و از پدرش خواست تا برای اتحاد و دوستی این ازدواج
سر بگیره . شاهزاده هانه بسیار زیبا و قد بلند هستند و وقتی بر روی اسب می نشینند کسی حاضر نیست جلوتر
از او اسب براند چون همه برایشان احترام زیادی قائل هستند . ما فقط دو بار با هم صحبت کردیم . من از او خوشم
می آید .
آرش – چه جالب ! راستی تو برادر نداری ؟ جانشین پدرت کی هست ؟
نانا – نه ، من برادری ندارم اما پسر عموی من از الان برای جانشینی انتخاب شده . نامش کیدین هوتران هست ، او
پسر مغرور و جاه طلبی است ، می ترسم قبل از مرگ پدرم ، شورش کند و تخت سلطنت را تصاحب کند . مادرم
ملکه زیبایی است و ممکن است او را هم تصاحب کند .
آرش – یعنی زن عموی خودش ؟ مگه همچین چیزی ممکنه ؟
نانا – در سلسله های گذشته عیلام چنین اتفاقاتی رخ داده ، یعنی تخت سلطنت به همراه ملکه تصاحب میشده .
مادرم همیشه در معبد خدایانِ اینشوشیناک ، ناپیریش و کیریشیا در حال دعاست و از اینکه بدست کسی بیفتد
نگران هست .
آرش – راستی نانا ، شما عبادتگاه هم دارید ؟
نانا – بله داریم ، ما در شهر شوش زندگی می کنیم ، پدرم بعد از اینکه پادشاه شد زیگورات جغازنبیل را بنا کرد و
با این کارش خداوند بزرگ اینشوشیناک را از خودش خشنود کرد .
آرش – اِ چه جالب ، پس پدر تو جناب اونتاش ناپیریشا معبد چغازنبیل را ساخت .
نانا – معبد نه ، زیگورات .
آرش – پس زیگورات به معنی معبد هست . نانا ما به این زیگورات شما میگیم معبد یعنی در زبان فارسی امروزی
به لفظ معبد تغییر پیدا کرده . راستی شما به چه خطی می نویسید ؟
نانا – خط ما میخی عیلامی است
آرش – با خط میخی هخامنشی فرق داره ؟
نانا – هخامنشی ؟؟؟
آرش – آهان یادم رفته بود شما عیلامی هستید . ببین چند قرن بعد از شما سلسله هخامنشی روی کار میاد و
میشه گفت دیگه از حکومت عیلام دیگه اثری نمی مونه
نانا – چی ؟؟؟ یعنی همه ما نابود میشیم ؟ وای خداوند بزرگ چی می شنوم . یعنی پدر و مادرم و حتی خود من
نابود می شویم ؟ نه نه نه
آرش – عجب گندی زدم . نه نانا گفتم که چند قرن بعد از شما نه الان
به هر بدبختی بود آرش ، نانا رو آروم کرد و به قول معروف پشت دستشو داغ کرد که دیگه تاریخ بعد از عیلام را
برای نانا تعریف نکنه . خلاصه همه چیز با یه پاکت دیگه شیر تموم شد .

سپاس یادتون نره
nky

صبح روز بعد آرش کلاس داشت و محبوبه هم رفته بود دانشگاه ، مجبور شد نانا را بسپارد دست مجید . با کلی
سفارش و دستورات تربیتی که به مجید داد ، رفت دانشگاه ولی همچنان ته دلش آشوب بود چون اصلاً به این
مجید ، اعتمادِ تربیتی نداشت .
مجید – خب نانا جون بیا تعریف کن ببینم دیشب با آرش چکار می کردین ؟
نانا – از کشورم براش تعریف می کردم .
مجید – دِ نَ دِ ، قرار نشد که آرش ازت معلومات بکشه و به منم هیچی نگه . حالا در مورد چی ازت می پرسید ؟
نانا – هیچی ، ازم پرسید ما تو قصر چکار می کنیم . راستی مجید ، تو همه چیز در مورد عیلام می دونی ؟ آخه
اینجور که فهمیدم شما از ما خیلی جلوتر هستید . میشه برام بگی این هخامنشی چیه ؟
مجید – والا عرضم به حضور مبارک خوشگلت ، این هخامنشی یه سلسله فوق العاده در تاریخ ایرانه . زنده باد
کوروش کبیر ، زنده باد داریوش کبیر ، زنده باد ایران ، زنده باد ایران ، مرده باد اسکندر . مرده باد داریوش سوم
که مثل ماست حکومت کرد و بعدش کشور و اهل و عیالشو داد دست اسکندر و رفت . زنده باد ایران ...
راوی – باز این جوگیر شد
مجید – به تو چه ؟ دلم میخواد . زنده باد ایران
راوی – جواب سئوال نانا رو بده خواننده ها منتظرند
مجید – مگه چی گفت ؟ یادم رفت ، نانا چی گفتی ؟
نانا – گفتم این هخامنشی چیه ؟
مجید – عرضم به حضورت ، بعد از عیلام سلسله ماد روی کار میاد و بعد از ماد هم هخامنشیان قدرت را بدست
می گیرند
نانا – عیلام چی میشه ؟
مجید – هیچی دیگه سلسله عیلام بدست آشور بانی پال ، قلع و قمع میشه و اونم یه مدت کوتاهی حکومت می
کنه و بعد بدست گروهی به فرماندهی دیااکو نابود میشه و بعدش سلسله ماد میاد .
نانا – چی ؟ میخوای بگی همه ماها بدست آشور بانی پال نابود میشیم ؟؟ ما کشته میشیم ؟ همه مردم عیلام کشته
میشن ؟ نه نه غیر ممکنه .
مجید – خب تاریخ همینه دیگه عزیزم . تو الان مُردی و استخونات تو موزه است و منم یه روزی می میرم و
استخونام میره تو موزه
نانا بعد از شنیدن حرفهای مجید تا زمانیکه آرش برگشت حسابی گریه کرد . هیچکس و هیچ چیز نتونست
آرومش کنه ، حتی زهرا خانم هم نتونست . آرش وقتی برگشت و متوجه این موضوع شد ، کارد بهش می زدی
خونش در نمی اومد .
آرش – آخه پسره نفهم ، چرا تاریخ عیلامو اینجوری برای نانا تعریف کردی سنگدل ؟
مجید – من چه می دونستم این بی ظرفیته ؟!
آرش – بی ظرفیته ؟ دِ آخه نفهم ، یکی به تو رُک و راست بگه خودت و خانواده ات چجوری نابود میشین چه حالی
بهت دست میده هان !؟ این دختر مالِ این دوره نیست ، از گذشته اومده ، از تاریخ خبر نداره ، چرا بهش گفتی ؟
مگه منو محبوبه کلی سفارش نکرده بودیم که چیزی بهش نگی ؟!
مجید – حالا اینا رو ولش کن ، آرش ، دقت کردی چه اتفاق نادری تو خانواده ما افتاده ؟! یکی از تو آینه اومده
بیرون و داره با ما زندگی میکنه ، اونم از گذشته اومده ، مثل تو این فیلمهاست مگه نه ؟!
آرش – مجید ، حرف رو عوض نکن
مجید – آرش بیخیال عامو ، بذار خودم برم سه سوته آرومش میکنم
آرش – برو خودت درستش کن ، والا آمریکا و اسرائیل نباید از انرژی هسته ای ما بترسن ، اونا باید از وجود تو
بترسن که از بمب اتم خطرناکتری .
مجید- چاکر داش آرشم هستیم
مجید رفت کنار نانا و معلوم نشد چی گفت که نانا گریه اش قطع شد و خندید و بعد دوتایی رفتند تو آشپزخونه و
صدای خنده هاشون در اومد . محبوبه نگران اومد کنار آرش و گفت :
محبوبه – خب ، چی شد ؟ بانو آروم شد ؟ چقدر این مجید نادونه بخدا . آخه کی میاد به یه آدم بی خبر از همه جا
این حرفها رو بزنه . تازه بانو از حرفهاش که معلومه عاشق پدر و مادرشه . طفلک بانو
آرش – مجید خودش خراب کرد و حالا چنان درستش کرده که بیا و ببین . نگاه ! چطور داره صدای خنده هاشون
میاد . صدای خنده نانا بلند تر از مجیده
مجید – خب نانا جون ، دیدی گفتم این چیزایی که برات تعریف کردم این آرش لعنتی از خودش در آورده بود و تو
کتاب نوشته بود . عیلام شما سر جاشه و کسی هم نتونسته نابودش کنه . بذار سر فرصت یه آشی برای آرش
بپزیم که یه وجب روغن روش باشه .
نانا – یعنی آرش به دروغ بهت گفته که عیلام بدست آشور بانی پال نابود میشه ؟ آرش چطور می تونه کتاب تاریخ
دروغی بنویسه ؟!
مجید – آره همینو بگو . اصلاً این پسره چشم سفید کی وقت کرده بود یه کتاب درباره تاریخ عیلام بنویسه و
چاپش کنه ؟! تازه نوشتن کتاب تاریخی کلی سواد می خواد .
تو رو خدا می بینید ! مجید به دروغ به نانا گفت آرش یه کتاب تاریخی نوشته و گفته که عیلام بدست آشور بانی
پال نابود میشه . آرش بیچاره رو دروغگو جلوه داد اما خودشو خراب نکرد . مجید خدا ازت نمی گذره این همه
دروغ میگی . یادت رفته سزای دروغ در ایران باستان چی بود ؟
مجید – تو چکار به این کارا داری ؟ داستانتو تعریف کن . اصلاً مگه دروغ استخون داره که تو گلوم گیر کنه ؟!
راوی – حالا ببین چطور استخونش تو گلوت گیر کنه آقا مجید !
مجید – حرف نباشه برو ادامه داستان رو تعریف کن ، بذار ما هم به کارمون برسیم
راوی – باشه خود دانی ، نگی چرا نگفتی ؟ خب ادامه داستان ؛ مجید و نانا از آشپزخونه اومدن بیرون و رفتن کنار
بقیه . زهرا خانم با دیدن لبخند نانا دلش شاد شد و گفت :
زهرا خانم – الهی شکر که داری میخندی مادر . نمی دونی چقدر ناراحت بودم دیدم داری گریه میکنی دلم ریش
شده بود ، دیگه اینجوری گریه نکنی عزیزم که طاقت دیدن اشکاتو ندارم .
نانا – ممنون شما مثل مادرم مهربان هستین . من شما رو دوست دارم ، محبوبه را هم دوست دارم ، بابا رضا حاجی
را هم دوست دارم ، آرشم دوست دارم ، مجیدم دوست دارم ، همتونو دوست دارم
مجید – چقدر دوست میداری ، گُمپِ گُلُم
همه خندیدن و خلاصه ساعات شادی را سپری کردن و عصر حاج رضا به همه پیشنهاد داد دسته جمعی برن
بیرون و حسابی خوش بگذرونند . اون روز همه روز خوبی را سپری کردند و تا ساعت 01 شب بیرون از خونه بودن
اما شب که برگشتن دست مجید برا آرش رو شد و خلاصه آرش حسابی مجید رو تنبیه کرد. تا اون باشه حرفی را
به دروغ به آرش نسبت نده .
روز بعد
آرش – پاشو نانا ، لنگ ظهره . چقدر میخوابی دختر ، قبلاً اینجوری نبودی
نانا – بذار بخوابم ، مجید میگه تا جوونی حسابی بخواب ، هم شاد میشی و هم برا پوستت خوبه
آرش – این مجید از تنبلی تو فامیل معروفه ، تو گوش نده بلند شو تا یه دختر خانم زرنگ و خوب باشی . پاشو
برات امروز شیر توت فرنگی آماده کردم
نانا – آخ جون شیر
نانا به سرعت به طرف میز صبحانه رفت و با خوشحالی مشغول خوردن شیر شد
آرش – میگم ، تو ایران باستان رسم نبوده بعد از بیدار شدن یه آبی به دست و صورت بزنند یا فقط این برا ایران
معاصر رسم شده ؟!
نانا – آب بزنم به صورتم ؟ چطوری ؟
آرش – یعنی بری دستشویی و صورتتو بشوری و مسواک بزنی
نانا – آهان ، خب لگن تو اتاقم نبود که بخوام بشورم . چوب سدر هم نبود
آرش – نانا خانم ، الان دیگه یه مکان برا شست و شو هست و یه وسیله ای بنام مسواک هم هست که می تونی
دندوناتو باهاش بشوری
نانا – باشه برو برام آماده کن
آرش – پاشو بیا برو دستشویی حالمو بهم زدی . از بچگی بهمون یاد دادن صبح که بیدار میشیم چون شیطون تو
چشم و دهانمون فلان کار کرده باید صورت و دهانمونو بشوریم وگرنه حالمون بهم میخوره .
نانا بعد از شست و شو اومد نشست پشت میز که چشمش به تلویزیون افتاد
نانا – آرش این چیه ؟
آرش – تلویزیون
نانا – چکار میکنه ؟
آرش – همه چیز نشون میده . میخواهی ببینی ؟
نانا – آره
آرش تلویزیون رو روشن کرد و با خودش گفت چطور تا حالا مجید اینو بهش نشون نداده بود !! آرش کانالهای
تلویزیون را آروم آروم عوض میکرد تا نانا ببینه . یکی از شبکه ها برنامه شیرینی پزی داشت و نانا سعی می کرد
یه شیرینی از داخل تلویزیون برداره ، آرش حسابی برای این کار نانا می خندید . نانا دیگه داشت عصبی میشد که
چرا نمی تونه از داخل تلویزیون چیزی برداره و با اخم گفت :
نانا – چرا نمیشه چیزی برداشت ؟؟؟
آرش – خب بخاطر اینه که از داخل تلویزیون نمیشه چیزی برداشت . ما هم بچه بودیم همین کار رو می کردیم و
ناراحت می شدیم
نانا – آرش ، این آدما چجوری همشون تو تلیزیون جا شدن
آرش – اولاً تلویزیون نه تلیزیون ، دوماً یکی ازشون فیلم می گیره و اون فیلم را بوسیله تلویزیون به ما نشون
میدن
نانا – منم نشون میده ؟
آرش – الان یه کاری میکنم تا تو رو هم نشون بده
آرش دوربین فیلم برداریشو آورد و از نانا فیلم گرفت و بعد دوربین را به تلویزیون وصل کرد تا فیلم را به نانا
نشون بده ، اما هر چی فیلم را عقب و جلو برد بجز تصویر فضای خونه خبری از نانا نبود . آرش دوباره از نانا فیلم
گرفت و دقت کرد که از چه جاهایی از نانا فیلم گرفته تا یه وقت دچار اشتباه نشه و دوباره فیلم را بررسی کرد اما
بازم نانا تو فیلم نبود . براش یه سئوال بود که چرا دوربین از همه چیز فیلم میگیره الا از نانا .
نانا – آرش چی شد ؟ چرا فیلم منو نشون نمیدی ؟
آرش – والا ازت فیلم گرفتم اما نمی دونم چرا تو فیلم نیستی ؟؟؟ میگم نانا برو اونجا کنار اون گلدون وایستا تا
ازت یه عکس بگیرم
نانا یه گوشه ایستاد و آرش با موبایلش ازش عکس گرفت و وقتی عکس را چک کرد فقط تصویر گلدون تو عکس
بود .
آرش – خدایا ، چرا اینجوریه ؟! چرا نانا تو عکس و فیلم نمی افته ؟

2mo5 2mo5 2mo5 2mo5 2mo5 2mo5 2mo5 2mo5