انجمن های تخصصی فلش خور

نسخه‌ی کامل: رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2
سلام این رمان پانتومیم نام داره و رمان بسیار خوبی هست



نویسنده این رمان خانم مرجان فریدی هستند که من به شخصه عاشق رماناشونم Heart



توجه:این رمان به زیر ۱۵سال پيشنهاد نميشه 

نویسنده:مرجان فریدی *** یادت باشد حرفی نزنی... با دست هایت حرف دلت را بزن با چشمانت با من حرف بزن با حرکاتت زندگی کن . یادت باشد عشق فقط سه حرف است ... با دستانت نشانم بده در پانتوميم اگر حرف بزنی باختی پس نباز بدون حرف زدن به من از عشق بگو... به قلبت اشاره کن و من می فهمم و ما بازی را می بریم. حرفی نزنی! فقط یادت باشد عزیز ترینم... . این فقط بازیست جا نزنی... پانتوميم! ِ بازی

این آخریا حرفی نبود بينمون...
 
رابطه مثل پانتوميم... 


عيبی نداره نوبت ما ميشه یه روزی عکسای غمگين تنهایيات رو لایک کنی عشق فقط سه حرفه تو پر حرفی! 


عشق باید بصرفه تو خود منفی عشق گرما ميخواد تو گوله برفی تفریح... ِ عشق واسه امثال تو بود
رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1
رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده 1



Heart Heart Heart Heart Heart
..............
توجه توجه ادامه رمان رو قرار میدم براتون شاید دان نکرده باشین Shy

توجه یه عده ام بهمون جلب شده بود دیگه برامون طبیع ی شده بود از بچه گ ی نگاه ها رومون خیره م ی موند.
نیم ساعتی بود که آهنگ گوش می دادم و با گوش یم وَر م ی رفتم که صدای آرام رو از نزدیک شنیدم:
-آیلین!
برای این که بشنوه بلند گفتم:-بله؟
چشمای آرام گرد شد و جاست ین رسما داشت تو گوشم رو با فریاد هاش منفجر م ی کرد!
هندزفری رو از گوشم کشیدم و سکوت اتوبوس تازه بهم فهموند اون بله که گفتم رسما جیغ بوده! همیشه این هندزفریا دردسر
سازن!
چشم از نگاه خیره مردم گرفتم و رو به ارام گفتم:
-چیه؟
آرام کالفه بازوم و کشید و گفت:
-ایستگاه بعد باید پیاده ش یم پاشو دیگه.
هوفی کشیدم و گوش یم رو تو کولم هول دادم و بلند شدم...با هم از اتوبوس پیاده شد یم.
سختی از این جا به بعدش بود که ن یم ساعت پیاده روی داشت!
-چه قدر گرمه
آرام سرش رو برگدوند و کالفه گفت:
-آیلین جان چون ماهِ مهرِ
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-از مهر متنفرم،از گرما متنفرم از پیاده روی متنفرم...
آرام کوله اشر و جابه جا کرد و گفت:
-اون کارتونِ بود،اسمرف ها آب ی بودن...شبیه
بداخالقه ای ،از گل ها متنفر ب یَم...از دنیا متنفر بیَ م...از همه چیز متنفر بیَم.
بلند خند ید و اون ادامه داد: -گاهیم شبی ه خودش یفته عه میشی...هی می ری جلوی آینه ...
دستش رو مثل آینه جلو ی صورتش گرفت و با لبخند گفت:
-تا حاال دختر به این خوشگل ی دیده بودی؟من تو این خانواده حیف شدم...تو بی پولی حیف شدم وا ی پوستم رو ببی ن می ترسم
لک بی فته چون هیچی کرم مخصوص ندارم وای...
بلند خند یدم و اونم خند ید ...
ما خوب یاد داشتیم ادای هم رو دربیاریم.
کلِ راه رو راجب به اخالقای عجیب من حرف زدیم و از ورودی دانشکده که م ی گذشتی م با صدای زنِ چادر ی ا ی که می گفت:
-خانوما
زدم به پیشونیم!
دوتامون برگشتیم،حراست بود!نگاهش رو از آرام گرفت و رو به من گفت:
-این چه ناخناییه،مثال دانشگاهه چند بار ازت تعهد بگ یرم؟
با حرص نگاهش کردم و گفت:
-بیا این جا ببینم
لپم رو باد کردم و خواستم برم دنبالش که ماش ینِ مد یر دانشگاه وارد شد و زنه برگشت تا با مد یر حال و احوال کنه.
زود دست ارام رو گرفتم و برگشتم و شروع کردم به دویی دن.
-وایسا ایلین...خب برو تعهد بده
با حرص دستش رو کشیدم و بین دختر و پسرای تو ی محوطه ایستادم و گفتم:
-عمرا،اولِ سالی تو ی دو هفته گذشته چهار بار تعهد دادم.
برگشتم و از پشت درخت زنه رو دیدم که داشت سر می چرخوند و دنبالم می گشت.
ارام با صدای تقری با بلند ی گفت:-آخر از دستت سکته می کنم.
بیخیال گفتم:
-خدا از دهنت بشنوه.
زد به شونم و با هم مسیر رو تا دانشکده رفتیم.
آرام رفت سمت خودش.. منم سمت خودم!
رشته هامون فرق داشت اون تئاتر بود،من گرافی ک
دوسال بود که می اومدم همی ن دانشگاه و هنوزم موقع پیدا کردنِ کالسم مثل گاو دور خودم تاب می خوردم.
-آرام خانوم!
برگشتم ی ه پسرِ الغر و عینک ی بود که موهای بلند و تیپ هنریش نشون می داد از بچه های تئاتر و هم کالس ی های ارامِ.
اومد جلوم و گفت:
-سالم خوبین؟استاد سهیلی ن یا گفتن آخرِ هفته یک تئاتر برگذار میشه که ممکنه نقش اولش رو بخوان بدن به شما،گفتن بهتون
خبر بدم و جوابتون رو بگم بهشون.
ابرو باال انداختم و نیشم و به موازات گوشام شل کردم و گفتم:
-عزیزمی تو،مرس ی که بهم خبر دادی.
چشمای پسره گرد شد و با لبخند ادامه دادم:
-حتما شرکت می کنم،بهشون خبر بده.
براش بوس فرستادم و با دستم به شونش زدم و در مقابل چشمای گرد شدش از پله ها باال رفتم.
آرام احتماال می کشتم.
کالس رو پیدا کردم و رفتم نشستم هنوز استاد نیومده بود.
ردیف دوم کناره دیوار نشستم و کولم رو، رو پام گذاشتم،پام رو، رو پام انداختم و خیره به تخته بودم و بچه ها ام هم چنان بحث
می کردن.
بچه های هنر ی همیشه همینن
بحث و بحث
راجب رنگا،راجب نقاشا،موس یقی..هنر.
و همیشه جواب همشون یه چیزه اما اختالف دارن...
-خانوم خوشگله
سرم رو بلند کردم مهراد بود روبه روم ایستاد و با لبخند نگاهم می کرد.
لبخند ی زدم و سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم.
-سالم عزیزم.
لبخندش عمق گرفت و گفت:
-چه عجب خانوم خانومارو بعد یه هفته دید یم.
آدامسم رو به حالت خاصی باد کردم و گفتم:
-دلت تنگ شد!
نگاهش وجای خالی آدامسم خیره موند و لبخند ی زد و گفت:
-هوم
نیشخند زدم و چشمکی زدم و گفتم:
-استاد االن میاد مهراد برو پ ی کارت
لبخند ی زد و خم شد و گفت:
-هی پَسم بزن منم مشتاق تر واسه به دست آوردنت.
نیشخندم به پوزخند تبد یل شد و گفتم:
-بابای.
با لبخند رفت و درست پشت سرم نشست.
دخترِ چادر ی ای که کنارم نشسته بود برگشت و اخم کرده سرتاپام رو نگاه کرد.
پای راستم رو، رو هوا کمی از عمد تکون دادم که صدای ج یرینگ جیرینگ خلخالم کم ی بلند شد و دختره چشم گرد کرد و
گفت:
-استغفراهلل!
خندم رو قورت دادم و اومدم اینستاگرامم رو چک کنم که در باز شد و استاد اومد،چه به موقع واقعا!
استاد ایزدی پاک بود که وارد شد.
ِ زن ش یک و منظم...
یه
تا نشست چادرش رو درآورد سرم رو کردم تو گوش یم...اوه چه قدر ریکوئست دارم.
با لبخند نگاه می کردم ببینم کدوم کیسِ بهتر و خوب تر ی ه و استاده ام شروع کرده بود به حاضر و غایب.
-آیلینِ دلشاد.
سر بلند کردم و دستم رو بردم باال نگاه ازم گرفت و گفت:
-مسعود ایمانی
سرم رو بروم پایین، به به...چند تاشون خیلی خوب بودن ! ماش ینا ام که همه میلیاردی اول چک کردم فالورا و الیکاشون رو ببینم
فیک نباشن
به به جون به این هیکل...داماد ننم ش ی ایشاال.
نیشخند زدم و از اینستا اومدم بیرون و نگام رو به تخته دوختم.
کل زمان تدریس حواسم به تخته بود و حواسِ
مهراد به من!
سنگ ینی نگاهش رو از پشتمم حس می کردم.
کالس که تموم شد با سرعتِ نور از کالس خارج شدم و رفتم بیرون.
داشتم می رفتم سمت سلف که بازوم آروم کشیده شد و برگشتم مهراد بود!چشمای قهوه ا ی و پوست گندمی داشت،خوش تیپ
بود.
-جان؟
لبخند ی زد و گفت:
-می دون ی چند وقته دنبالتم؟بابا چرا من رو نمی بینی تو؟
با لبخند گفتم:
-من باید مطمئن شم که همونی هستی که م ی خوام...بعد تصمیمم رو می گیرم.
خیره نگاهم کرد و گفت:
-من روت کِراش دارم آیل ین بفهم باشه؟
لبخند ی زدم و گفتم:
اخم هاش رفت تو هم...پشت کردم و به سمت پله ها رفتم...من خوب یاد داشتم جذب کنمفعال
خوشگلی ماوراطبیعی نداشتم،اما بی ایراد بودم.
بیش تر از چهره ام صدام و رفتارم بود که آقایون بی چاره رو جذب م ی کرد،اونم به خاطر تمرین و عالقم به این چیزا بود.
به سمت سلف رفتم و یک ش یرموز سفارش دادم و پشت م یز گوشه سالن نشستم.
-آیلین
سربلند کردم.
-آرام این جا چی کار م ی کن ی؟
با حرص پشت میز نشست و گفت:
-اومدم تو رو ببینم.
خم شد و با حرص و آروم گفت:
-چرا با هم کالس یم اون طور ی حرف زدی؟طرف فکرده اونی که واسش ناز و قمزه ریخته منم از صبح ول کنم نیست.
بلند خند یدم جوری که چند نفر برگشتن نگاهمون کردن با لبخند ی که از ته مای ه خندم باقی مونده بود گفتم:
-خیلی حال میده تو ام امتحان کن.
با حرص گفت:
-همین که خیلی وقتا میرم به جات تو کالسات می ش ینم تا تو با دوستای دختر و پسر و لوست بر ی بی رون کل ی کار کردم.
با حرص گفت:
-خواهشا دیگه از این کارا نکن.
چشمکی زدم و گفتم:
-قول نمی دم.
بلند شدم برم ش یرموزم رو که آماده شده بود بگ یرم. و آرام همچنان سرخ شده نگام م ی کرد.
تموم اذیتام به خاطر عصبی شدنش بود چون سرخ میشه و این خیل ی بامزه اش می کنه.
پسره ش یرمز رو به دستم داد و نی رو از سوراخِ در پالستیکیش داخل لیوان گذاشت و لبخند ی زدم و حساب کردم.
-یه قهوه
از پشت سرم صدای یه پسر رو شنیدم.
چه صدای عجی بی! انگار طرف تازه از خواب پاشده و قبلشم گلو درد داشته از این صدا محسن چاوش یا یا خش دار مَش دارا.
همون طور که پشتم به پسره بود زود موهام رو درست کردم و با ش یر موز برگشتم که به خاطر یهویی بودن این حرکتم لیوانِ در
بسته ش یر موز خورد به بازو ی پسره و هم زمان به خاطر هول شدنم هم گوش یم و کیف پولم هم لی وان از دستم افتاد.پ، وحشت
زده به گوش یم زل زدم که پسره جور ی تو صدم ثانی ه هم زمان هم ش یر موز و هم کی ف پول و هم گوش ی رو رو هوا گرفت که
چشمام اومد تو دهنم!
با دهنِ باز به پسره نگاه کردم.
ش یر موز رو گذاشت رو میزکناری و گوش ی و کی ف پولم همون جا گذاشت و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بهم زل زد ، مثل جنازه
ها نگاه می کرد.
دست چپش رو برد باال و با دستش همون طور که زل زده بود بهم عالمت داد برو کنار!
دقیقا عملکردش مثل کنار زدنِ مگس از جلوت بود!
با بهت نگاهش می کردم که از کنارم گذشت و روبه فروشنده که خودشم دهنش باز مونده بود گفت:
-قراره تا فردا من رو نگام کن ی یا قهوه ام رو مید ی؟
چند بار پلک زدم و سری ع خم شدم ش یر موز و گوش ی ، ک یف پولم رو برداشتم و رفتم سمت میزم
ش یر موزم کمی از لیوان زده بود بیرون ولی هنوز پر
بود...چه جور ی همه رو با هم گرفت!؟
هرچه قدر فکر می کنم نهایتش باید فقط یه کدوم رو، رو هوا می گرفت نه سه تارو!
آرام با بهت گفت:
-چرا حواست رو جمع نمی کنی؟پول قسط گوش یت هنوز تموم نشده کم مونده بود از هم بپاشه.
با بهت بهش زل زدم و گفتم:
-خودمم از ترس رو به سکته بودم.
آرام خیره به نی م رخ پسره گفت:
-خوب بود حاال روهوا گرفتشون.
سرتکون دادم و از ش یرموزم خوردم و می دونستم آرام از ش یرموز متنفره و برعکس من عاشقش بودم.
پسره از کنارِمیزمون رد شد و رفت میز سمت چپمون بهش زل زدم و برگشت و دید بهش خیره ام،دستش رو صندلی روبه رو ی
من بود ولی وقت ی دید دارم نگاش می کنم می ز رو دور زد و صندلی پشت به من ریلکس نشست و لم داد!


عوضی رو نگاها...با حرص نگاهش کردم.
حاال انگار چی هست!
لباساشم مارک نبود،ی ه تی شرت مشکی و شلوار جینِ مشکی با کفشایی که شبیه بوت بودن مث کفشای سربازا ول ی کوتاهش به
رنگ مشکی وموهای ت یره و کوتاه،پوست سفید و چشمای قهوه ا ی خمار!همین...
تنها چیزیش که تو چشم بود قد بلند و چهار شونه ایش بود رو فرم بود.
با حرص نگاهم رو ازش گرفتم،انگار خرِ بابامه واسه من قیافه می گیره تریپ جذابیت می اد.
ش یرموزم رو خوردم و با آرام زود تر از پسره از اون جا اومد یم بیرون رفتم سمت کالسم و آرامم سمت کالسش.
تا آخرِ روز دو تا کالس دیگه ام داشتم و بعدش تو محوطه نیم ساعت منتظر آرام موندم و وقتی اومد با هم دوباره راه افتادیم
سمت خونه و دوباره غر غر های من و کالفه شدنِ آرام و اتوبوس و هندزفر ی و ...
زندگی من بود دیگه کال باال و پایینش ِ در قطع شدن برقای خونه به خاطر ندادن قبض خالصه می شد...
در خونه رو با کلید باز کردم و محوطه حیاطی شکل رو گذشتیم،زینب خانوم باز داشت فرشاش رو می شست دیگه برامون
طبیعی شده بود سه روز درم ی ون همین بساط بود دلیلیشم دوتا بچه هاش بود که مدام دسشویی می کردن و این بدبختم
مجبور بود فرش بشوره.
یه لحظه خودم رو تصور کردم که چادر دور کمرم بستم و خم شدم مثل ز ینب خانوم با شُت فرشایی که بچه های قد و نی م قدم
روش جیش کردن رو می شورم!
یاجدت السادات،خدایا غلط کردم غلط..
چشمام رو باز کردم و پشت سر ارام زود وارد ساختمون شدم.
از پله ها رفتی م باال و با حرص گفتم:
-این آسانسور چرا باز خرابه؟
آرام با لبخند گفت:
-ایشاال درست میشه تا فردا
با حرص گفتم:
-اره امداد غیبی میاد میگه بی بید ی بابیبید ی بو!
چوب فرشته س یندرال ام یه تکون می خوره و آسانسور درست میشه.
آرام با بهت نگاهم کرد که گفتم:
-خب خره وقت ی کسی پول نداده به صاحب خونه به نظرت اون درستش می کنه؟
آرام شونه ای باال انداخت و گفت:
-خوش بین باش!
از پله ها رفتی م باال و طبقه سوم روبه رو ی واحدمون ایستادیم.
با دیدن کفشای جلوی در گفتم:
-اوف باز داییشون اومدن.
آرام آروم گفت:
-خب بیان،آیلین آبروریزی نکنی باز
با نیشخند گفتم:
-سعی می کنم.
با کلید در رو باز کردم و وارد شدم.
بوی مرغ می اومد وقت ی خودمون بودیم که غذا ها در
عدس پلو و انواع غذا ها با س یب زمینی و اب گوشت خالصه م ی شد ولی تا فامی الی مامان می اومدن مامان از جون و دل مای ه
می زاشت.
معین بیچاره برای همین همش ارزو داره مهمون داشته باش یم.
کفشام رو گذاشتم تو جا کفش ی و پشت آرام وارد خونه شدم.
زنداییم زود همون طور که چادر رنگ ی داشت بلند شد و با هیجان گفت:
-دو قلو ها!
لبخند ماستی زدم و از ب ین نی ش گشادم اروم گفتم:
-زهر مار!
آرام پق ی زد زی ر خنده و زندایی بغلش کرد وقربون صدقه ارام رفت و بعد برگشت سمت من و با لبخند بغلم کرد،خدا یا صد تا
صلوات نذر می کنم صورتم رو بوس نکنه.
درست بعد این فکر صورتش رو برد عقب و با دهن ش یرجه رفت رو لپم!
کل آب دهنش رو حس م ی کردم چهره ام شبی ه بغضِ کفتر شده بود.
-مرس ی...زندایی!
و هولش دادم کمی کنار به زور لبخند زدم و بابا و دایی که نبودن ولی زندایی و سه تا دختر و پسرش بودن.
نازنین و ناهید و فاطمه رو دی دم و باهاشون دست دادم
به ترتیب ه یفده ساله،ده ساله و هشت ساله بودن،به هر سه شون لبخند زدم ول ی در اصل دوست داشتم از پنجره پرتشون کنم
پایین.
از این لوس و ننرایی بودن که هنوز وارد خونمون نشدن م ی رفتن اتاقم و همه الکا و وسایلم رو می ریختن به هم و فضولی می
کردن.
فاضل بلند شد و به سمتمون اومد...
اینم از شوهر آیندم،ب یست و چهار ساله
کارگر نونوایی و دانشجو ی برق...با یک پرایدِ
خوشگل مامان و صورتِ پر جوش.
باورم نمیشه اینا اومدن خواستگاریم
فاضل بدون نگاه کردنِ من گفت:
-سالم آرام خانوم،سالم آیلین خانوم.
آرام با لبخند جوابش رو داد و منم با نیش شل گفت:
-های بیبی
به خاطر سالم عزیزمی که بهش گفتم چشماش گرد شد و مامانش لب گزید خند یدم و مامان از پشت زندایی شون کفگ یر به
دست برام چشم گرد کرد با همون نیش شل رفتم تو اتاقم.
فاطمه و ناهید و نازنین پشت سرم راه افتادن.
به راه رو که رس ید یم و از تیر راس دید بقیه که خارج شد ی م خم شدم گوشِ ناهید و فاطمه رو گرفتم و با لبخندِ جادوگرانه ا ی
گفتم:
-یه بارِ دیگه پشت سرِ من یا بدون من بیاین اتاقم جور ی م یزنمتون صدا داگ بد ین.
چشماشون گرد شده بود و صورتشون از درد رفته بود تو هم.
نازنین گفت:
-باشه دیگه نمیایم ولشون کن،انگار اتاقش حاال چی داره!
ولشون کردم و خم شدم و رو به نازنین گفتم:
-باریکال هیچ ی نداره حاال بِکَنین
با حرص سه تاشون اخم کرده رفتن و معین در اتاق رو باز کرد و سرش رو اورد بیرون و یواشکی از الی در به رفتن دخترا زل زد
و اروم عالمت داد برم تو اتاق،رفتم داخل که سریع در رو بست و با رنگ و روی پریده گفت:
-خدا خیرت بده آیلین اینا از وقت ی اومدن من اومدم تو پناه گاه.
در حال در اوردن مغنعم گفتم:
-چرا؟
معین با غم گفت:
-زندایی هی راه میره چپ می ره بهم میگه دامادم.
بلند زدم زیر خنده و در حال دراوردن مانتوم گفتم:
-من رو نتونستن ببندن به ری ش پسرشون ولی دخترشون رو که می تونن به تو بندازن.
با حرص گفت:
-عمرا!
خند یدم و لپش رو کشیدم و گفتم:
-باشه،تو جوش نزن چربی هات آب م یشه.
بین اخم و حرص خند ید و گفتم:
-واال من که خودم تا دی روز م ی بردمت حموم و تو دسشویی میشستمت برام فرقی نداره لباسام رو جلوت عوض کنم ولی به نظرم
تو برو بیرون با چشمای گرد شده گفت:
-آیلین!
خند یدم و باحرص از اتاق رفت بیرون.
شلوارم رو با شلوار تو خونه مشکیم عوض کردم وتونیک یاس ی رنگم رو پوش یدم.
به من بود که با باالنافی میرفتم جلوشون ولی خانواده به شدت معتقد ی بودن و ما به نسبت روال تر بودی م ولی خانواده مامانم
خیلی گیر بودن و حوصله حرفاشون رو نداشتم.
شالم رو شل و رها انداختم رو موهای بازم ، و رژ لبم رو تجد ید کردم.
آرامم وارد اتاق شد و شروع کرد به عوض کردن لباساش
رفتم تو دسشویی و لپام رو خوب شستم.
این بوسای تف دار چرا نسلشون منقرض نمیشه؟
از دسشویی رفتم تو ی پذ یرایی و وارد آشپزخونه شدم،مامان داشت س یب زمینی سرخ م ی کرد.
رفت سمت یخچال و سریع خم شدم و دوتا س یب زمین ی سرخ شده از ظرف ی که کنار ماهیتابه بود برداشتم و خوردم.
برگشتم از پشت کانتر به زندایی زل زدم تند تند داشت با معین حرف میزد و ازش حرف می کشید .
دستم رو خیره به زندایی بردم سمت ظرف س یب زم ینی ها...هرچی گشتم نبود.
برگشتم دیدم نیست!عه
سرگردوندم دیدم مامان سری ع داره ظرف رو میزاره رو ی خچال
خندم رو قورت دادم،بابا نمیزاشت کولر روشن کنیم
مامان نمی زاشت س یب زمین ی بخور یم.
دو تا مسئولیت مهم داشتن کال
بیخیالش شدم و رفتم تو اتاقم.
آرامم از اتاق اومد بیرون و رفت تو پذ یرایی.
گوش یم رو برداشتم و رو زمی ن دراز کشیدم و نتم رو روشن کردم،چند تا پی ام از مهراد و کل ی پی ام از گپا ی مختلفم.
بی حوصله از گپا لفت دادم،ک ی حوصله داره پول نت بده؟
پی ام های مهراد رو باز کردم.
-ساعتِ هشت میای بری م بیرون؟
چشمام رو ریز کردم.
فکر خوبی بود،هم موقعیت داشتم به طور کامل جذبش کنم هم باهاش دوست شم.
احتماال آخرین دوست پسرم می شد.
تا االن چهار تا دوست پسر داشتم،دو تا که مجازی بودن و پول نتم رو درمیاوردم که بی خیالشون شدم،دو تا ام که یک یش
دبیرستان بودم و با داداش یک ی از دوستای پولدارم دوست شدم.
یکی ام که چند وقت پیش فهمیدم ماش ین دوستش رو م ی گرفته و می اومده پیشم و دروغ می گفته
عالف بودم تا االن.
تایپ کردم:
-کوچه پایین خونمون منتظرم باش
برگشتم و به ساعت زل زدم.
یه ربع به هشت!
شِت...حاال چی بپوشم!
سریع بلند شدم و در کمدم رو باز کردم.
پانچو زرشکی ام رو پیدا کردم، شالِ مشکی و شلوار جین زاپ دار مشکیم.
زیر مانتو یه بول یز ی قه اسکی مشکی پوش یدم و شلوارم رو روش تا اواسط شکم باال کشیدم.
شال دومتریم رو رو ی سرم انداختم.
پانچو رو پوش یدم و نیم بوتا ی تابستونیم رو از تو کمد بیرون کشیدم،اینارو قایم کرده بودم.
شادمهر برام خریده بود و صد در صد همچین کفش اصل و مارک ی رو نمیتونستم بگم خودم خریدم.
کفش رو انداختم تو کی ف بزرگ و مشکیم که زنجیرای مشکی و بزرگ ی داشت.
یه خط چشم باریک کشیدم و ی ه رژ لب هم رنگ پانچوم زدم.
موهام رو فرق وسط کردم و ک یف رو انداختم رو شونم و از اتاق خارج شدم.
زندایی با دیدنم چشماش گرد شد و گفت:
-خیر باشه آیلین جان،کجا به سالمتی؟
مامان با اخم نگام کرد و گفت:
-کجا آیل ین؟االن دایی و باباتم می رسن!
آرامم سوال ی نگاهم کرد.
برو باال انداختم و گفتم:
-یه کارِ جد ید بهمون دادن...نمره خوبی داره.
باید برم وسایالش رو بخرم یا حداقل قیمتشون رو دربیارم.
معین اخم کرده با اون لپای سرخ و آو یزونش نگام کرد و گفت:
-اینایی که پوش ید ی لباسای عروس ین که.
خند یدم و گفتم:
-جوون تو فقط غیرت ی شو
اخم کرد و زندایی گفت:
-دخترم تنها م ی خوا ی بر ی میخوای به فاضل بگم ببرتت؟آخه با این سر و وضع؟
برگشتم و دیدم فاضل داره بلند میشه با سوئیچای ماش ینِ عروسکش.
فوری گفتم:
-نه نه من دوستم میاد دنبالم که زود برگردم.
مامان اخم کرده گفت:
-زود برگردیا
آرام از پشتشون عالمت داد)خاک تو سرت(
خندم رو قورت دادم،اون می دونست دارم دروغ میگم
ما همیشه همه چیز هم رو م ی دونستیم.
براشون دست تکون دادم و نگاهم رو از فاضلِ اخم کرده گرفتم و از خونه خارج شدم.
تا در رو بستم زود کفشام رو دراوردم از تو کی فم و پوش یدمشون.
الهی مادر به قربونتون بره چه قدر خوشگلین شما
ا لبخند، سری ع از پله ها اومدم پایین
تو پیچ راه پله با شنیدن صدای دایی و بابام از طبقه پایین با بهت سریع از پله ها رفتم باال و از طبقه خودمونم رفتم باال تر و رو
پله ها ایستادم.
از پایین نرده ها بابا و دایی رو دیدم.
بابا رو به دایی آروم گفت:
-واال آیلین قصد ازدواج نداره جواد جان،آرام مثل اسمشه خانوم و آرومه کاش برا فاضل خاستگاری آرام می اومد ین آیلین
ش یطونه.. .پر توقع تره...
دایی در حال دراوردن کفشاش گفت:
-واال چی بگم! فاضل خاطرِ آی لین رو می خواد.
بابا زنگ در رو زد و جلو ی دهنم رو گرفتم تا نخندم.
در که توسط مع ین باز شد دایی و بابا رفتن داخل.
حوصله نداشتم ی ک ساعت دروغایی که به بقی ه گفتم رو به بابا هم بگم.
فوری از پله ها به پایین سراز یر شدم و از ساختمون خارج شدم و در رو باز کردم و اومدم تو کوچه.
مسیر رو آروم به سمت انتهای کوچه طی کردم.
با صدای بوق ماش ینی از پشتم بالفاصله برگشتم.
مهراد بود!سوار جیپِ خوشگلش.
رفتم سمت ماش ینش و در رو باز کردم و نشستم.
با لبخند گفت:
-به به...چه عجب!
برگشتم سمتش و موهام رو پشت گوش زدم:
-فکری با خودت نکن،حوصله مهمونامون رو نداشتم اومدم بیرون.
ابرویی باال انداخت و گفت:
-پس شانس باهام یار بوده!
با لبخند گفتم:
-اهوم
خیره به نی م رخم گفت:
-بریم کجا؟
-نمی دونم!
سرتکون داد و راه افتاد،از خونه که دور شد یم نفس راحتی کشیدم.
صدای آهنگ رو زیاد تر کرد،خواننده فرانسو ی بود و نمی تونستم بفهمم چی می خونه.
کل مسیر بی حرف گذشت و هر ازگاهی با لبخند نگاهم م ی کرد.
اصال دوسش نداشتم،من هیچ کس رو دوست نداشتم نه دوستای مجازیم و نه دوست پسرای سابقم و من هیچ وقت عاشق نبودم.
مالکِ من فرق داشت،فقط ازشون خوشم می اومد.
از مهرادم خوشم میاد،هم خوش تیپه هم وضعش خوبه...هم بهم کشش داره.
جلوی ی ه رستورانِ فرانسوی ش یک نگه داشت.
لبخند زدم و با هم پیاده شد ی م سوئیچ ماش ین رو داد به پسرهِ کت شلواری ای که دم رستوران ایستاده بود تا ماش ین رو پارک
کنه.
وارد رستوران شد یم.
موس یقی فرانسوی و فضای شکالتی قهوه ای شکل رستوران برام احساس خوبی داشت.
همه افراد ی که پشت میز ها ی ش یک و ش یر ی رنگ نشسته بودن خرپول و مایه دار بودن.
به سمت گوشه ای ترین و دنج ترین نقطه سالن رفتم و مهرادم پشتم اومد.
برام صندلی رو عقب کشید و نشستم،خودشم جلوم نشست و منو رو به سمتم هول داد و گفت:
-انتخاب کن!
سر تکون دادم...اوف چه قیمتایی!
با خونسردی یک کدوم از غذا هارو که حتی نمی دونستم چیه رو انتخاب کردم.
بهتر بود ندونه اوجِ غذاهای سلطانی ای که من خوردم.تو س یزده به درا ختم میشه.
با لبخند خودشم انتخاب کرد و گارسون که به سمتمون اومد مهراد سفارشارو داد و من خیره به مهراد گفتم:
-خب؟
نگاهم کرد و گفت:
-من ازت خوشم میاد آیلین،خیلی زیاد!
لبخند زدم و ادامه داد:
-از تو خیلی خوشگل تراش هم هست ولی تو خوب بلد ی با روح و روان آدم بازی کنی.
خند یدم و گفتم:
-این تعریف بود؟
خیره به چشمام گفت:
-آره
به چشماش زل زدم و گفتم:
-منم ازت خوشم میاد ول ی بهت اعتماد ندارم
دیگه نمی خوام وارد رابطه با کسی بشم که ازش مطمئن ن یستم.
اخم کرد و گفت:
-بهم اعتماد کن،من وقتی با یکی باشم دور بقی ه رو خط م ی کشم.
خیره نگاهش کردم.
نیشخند زدم و با انتهای موها ی بیرون اومده از شالم بازی کردم.
غذا هارو آوردن و خدارو شکر غذام مثل اسپاگتی بود و سسا و تزئ ینات روش خیلی خوشگل بود
ولی جلوی مهراد ماهی بود با همون تزئینات و سس و...
مشغول خوردن شد یم و من اشتهای گاو رو داشتم ولی باید پرستیژم رو حفظ می کردم.
یک دوم ظرف رو خوردم و اون قدر خوش مزه و خوشگل بود دوست داشتم هنوزم بخورم.
اگه مامان بود می گفت حیفه دور نریز یم.
بلند داد میزد که ظرف بهمون بدن بعد در کمال آبروریز ی غذا رو می ریخت تو ظرف و می زاشت تو کی فش و نوشابش رو هورت
می کشید .
با یاد اور ی مامان لبخند زدم و گفتم:
-بهتره بر یم اگه غذات تموم شده!
سرش رو بلند کرد و گفت:
-اره عزیزم.
تو برو بیرون منم االن میام
براش سرتکون دادم و بلند شدم و به سمت خروجی رفتم.
از رستوران خارج شدم و اون پسر کت شلواریه.
از ماش ینِ مهراد پیاده شد و کلید رو داد بهم و با لبخند رفت دوباره جلو ی در ایستاد.
رفتم تو ماش ین نشستم و مهرادم اومد و نشست پشت فرمون.
-من رو اگر میشه برسون خونه.
-باشه عزیزم.
سرتکون دادم و راه افتاد.
وقتی کوچه پشتی خونه ماش ی ن رو نگه داشت به خودم اومدم و از عمق آهنگ فاصله گرفتم.
چه زود رس ید یم.
-ممنون
خواستم پیاده شم که بازوم رو آروم گرفت و برگشتم،لبخند ی زد و خم شد و در داشبرد رو باز کرد و در کمال بهتم یه جعبه
کادویی مشکی رو گرفت سمتم و گفت:
-اگر این کادو رو قبول کنی ی عنی این که پیشنهاد دوستیمم قبول کرد ی.
خیره به کادو زل زدم،تو نمی گفتی ام با کله قبول می کردم
من تو طول عمرم فقط تولدام کادو م ی گرفتم اونم در تیشرت و شال خالصه می شد.
البته شادمهرم چند بار برام کادو های خیلی خوبی گرفته بود.
به چشماش زل زدم و خودم رو مضطرب نشون دادم.
کمی با حرکات کندم دستم رو بردم باال انگار تردید
داشتم،کادو رو که گرفتم لبخند ی زد و لبخند زدم.
در جعبه رو باز کردم.
ساعتِ ست!حتی مارکشم نمی شناختم فقط میدونستم مارکه!و باالی دوسه تومنِ.
برای کنترل ه یجانم لبخند ی زدم و ساعت دخترونه رو برداشت و دورِ مچم بست و با لبخند ساعت پسرونه رو به دستم داد.
ساعت رو دورِ مچش بستم و اون تمام مدت خیره ام بود.
بخند ی زدم و گفتم:
-ممنون برای امشب،شب بخی ر.
لبخند زد و گفت:
-مرس ی از تو.
از ماش ین پیاده شدم و در رو بستم لبخند عمیقی زدم
مهراد همون شاهزاده سوار برجیپی بود که می خواستم!
به سمت خونه رفتم و وارد ساختمون شدم.
از پله ها رفتم باال و کفشام رو دراوردم و با پالستیک تو ک یفم گذاشتم و رژم رو با دست پخش کردم و شالم رو یکم جلو کشیدم.
با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
خدارو شکر اثری از کفشای زنداییشون نبود.
بابا که مثل همیشه جلو ی تلو یزیون خوابش برده بود و مامان داشت تو آشپزخونه گاز رو تمیز می کرد.
-سالم.
برگشت و اخم کرده گفت:
-چه عجب!
شونه ای باال انداختم و گفتم:
-طول کشید .
به سمت اتاق خوابم رفتم و معین گوشه سمت چپ اتاق رخت خوابش رو پهن کرده و داشت با گوش ی ارام باز ی می کرد.
آرامم رو رخت خوابش نشسته و داشت دیالوگ حفظ می کرد.
-سالم
دوتاشون سر بلند کردن و سالم دادن.
در کمدم رو باز کردم و سری ع پالستیک کفشام رو گذاشتم ته کمد و لباسام رو انداختم روش
-خوش گذشت؟
برگشتم و به ارام چشمک زدم و ساعتم رو نشونش دادم.
لبخندِ ارومی زد و بیخیال گفت:
-خوبه
لباسام رو پشت کمد با راحتیام عوض کردم که صدای معی ن باعث شد خشکم بزنه.
-آرام تو چرا تو گوش یت عکسای پوریا رو داری.
با سرعت در کمد رو بستم و برگشتم.
ارام رنگش پریده بود فوری خم شد و گوش ی رو از معین گرفت و گفت:
-دادم بهت بازی کن ی نه این که بری تو گالر ی!
با اخم به آرام زل زدم.
نگاهش رو ازم گرفت و زود سرش رو تو برگه های دستش فرو کرد.
هنوزم دنبالِ پور یا بود!هنوزم دوسش داشت!
از دست تو آرام...
دستام رو زیر چونه زده و به استاد گوش می کردم.
نیم رخم رو برگردوندم.
مهراد برگشته و داشت با لبخند نگاهم می کرد.
منم لبخند زدم و نگاهم رو به ساعت مچیم دوختم
طی این چند روز مدام زنگ میزد و
پی ام می داد
زیادی کنه بود،ولی خوب بود اخالقش رو دوست داشتم
کم کم داشتم بهش یه حسایی پیدا می کردم این که بهم اهمیت می داد یا مراقبم بود و تمام توجهش معطوفم بود رو دوست
داشتم.
گوش یم رو بلند کردم و صفحه اش رو روشن کردم.
یه پی ام دو دقیقه پیش از آرام داشتم.
-آیلین زود بیا بیرون از کالس کارت دارم،زووود!
با بهت به استاد زل زدم و دستم رو بردم باال و کولم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
در رو که می خواستم ببندم نگاه خیره و کنجکاوِ مهراد رو دیدم.
در رو بستم و برگشتم که آرام فوری بازوم رو گرفت و من رو کشوند سمت راهرو و گفت:
-بدو بدو!
-چی شده چته؟
برگشت و با هیجان گفت:
-آیلین اون کارگردان ی که ازش برات گفته بودم که خیلی عالیه اون االن تئاترِ پایتختِ،باید حتما برم اونجا
با چشمای ریز شده گفتم:
-عمرا!
پشتم رو کردم که بازوم رو گرفت و با التماس گفت:
-توروخدا!
ا حرص و صدای آروم گفتم:
-آرام اگه لو برم می کشمت.
آرام سریع من رو کشید سمت پله ها و گفت:
-تو ب یشتر از نصف عمرت رو ادای من رو درمی اوردی،سوت ی نمید ی عمرا!فقط یادت باشه
موقع استرس لکنت بزنی.
با حرص گفتم:
-ادای تورو در اوردن واسم راحته ولی میترسم استادتون چیزی ازم بپرسه.
من رو برد تو سرویس بهداشتی و گفت:
-نمی پرسه.
کالفه نفس عمی قی کشیدم.
تو روشویی آرایشم رو شستم و فقط برق لبِ آرام رو زدم.
موهای کج شدم رو روبه باال داخل مغنعه ام دادم و مانتوم رو دیگه نمی شد کاریش کرد.
آرام زود جزوه و کتابش رو بهم داد و گفت:
-موفق باش ی.
با حرص گفتم:
-خوش بگذره.
خند ید و برام بوس فرستاد و رفت.
جلوی آینه به خودم زل زدم:
-خب االن من آرامم!آروم،سربه زیر...
نفس عمیق ی کشیدم و از سرویس اومدم بیرون.
ب آرام ادرس کالسش رو برام فرستاد و رفتم طبقه باال انتهای راهرو روبه روی کالس ای ستادم و بعد چند لحظه مکث وارد شدم.
فضای کالس برام غریبه بود!پارسال زیاد از این کارا کرده بودیم ول ی امسال اولین بار بود.
نفس عمیق ی کشیدم و رفتم ردیف دوم نشستم.
خواستم پام رو بندازم رو پام یادم اومد آرام عادت نداره.
بیخیال شدم و سر به زیر به جزوه آرام زل زدم.
صدای خنده دانشجو ها می اومد و داشتن حرف میزدن.
به الکم زل زدم،اوف این رو چی کار کنم؟
دست تو کولم کردم و الک پاکن رو درآوردم و از زیر دسته صندلی آروم الکم رو پاک کردم.
آستین مانتومم که تا آرنج باال بود رو پایین آوردم.
استاد که وارد شد همه ساکت شدن و نشستن.
یک دختره از ردی ف اول برگشت و با لبخند گفت:
-آرام دیالوگا رو دیشب دید ی ؟چه طور بود؟
لبخند ملی حی زدم و آروم و با تمانینه گفتم:
-به نظرم خوب بودن.
دختره گیج و کشیده گفت:
-تو که گفتی زیاد جالب نیست.
هول شده نگاهش کردم و باز به خودم اومدم و گفتم:
-نمی دونم دقی ق!دوباره چک می کنم.
سرتکون داد و برگشت آخی ش!
استاد که یه مردِ مسن و عینکی بود گفت:
-تمرینارو انجام دادید یا نه؟
همه با هیجان گفتن:
-بله
و خند یدن
استاده ام لبخند ی زد و خواست شروع کنه که چند تقه به در خورد و در باز شد.
با دیدن چشمای خمار و قهوه ای پسر زود لبام جمع شد رو هم اه همون پسر جهشیه است.
منظورم از جهشی همون سرعت عملش واسه گرفتن ش یرموز و کیف پول و گوش یم بود.
بازم یه تی شرت مشکی تنش بود اما این بار با شلوار جی ن خاکستری و نی م بوت مشک ی.
زیر چشماش مثل اون روز یه حاله سرخی داشت که باعث میشد عجیب غریب به نظر ب یاد.
با چند تا برگه رفت سمت استاد و نمی شنیدم چی میگن فقط استاده برگه هارو نگاه م ی کرد.
استاد لبخند ی زد و روبه ما گفت:
-یه دانشجو ی انتقالی داریم بچه ها،امیدوارم سری ع صمیم ی ش ید .
یکی از پسرای فانِ کالس زود گفت:
-اگه نخورتمون،چشم.
منظورش نگاهِ بی روحِ پسره بود.
استاد رو به پسره گفت:
-پسرم معرفی کن و بگو از کجا اومد ی.
پسره سرش رو برگردوند و به استاده زل زد.
یه جور زل زده بود انگار استاده فحشش داده!
همه ریز خند یدن و پسره با همون صدای عجیب و غریب گفت:
-مگه روز اول مدرسه است؟
همه خند یدن و استاده ام انگار خیلی شنگول بود که خند ید و گفت:
-معرفی کن خودت رو پسر
پسره باز نگاه مرده اش رو به استاد دوخت و بعد برگشت سمت ما و گفت:
-پنهان
استاد با لبخند گفت:
-اسمتم بگو خب
باز همه خند یدن و پسره باز برگشت و نگاه سگ ی به استاده انداخت و انگار به زور حرف میزد!
-امیر
استاده لبخند ی زد و گفت:
-از کدوم شهر انتقالی گرفتی ؟
برگشت و سرش رو کج کرد و گفت:
-کرج
استادِ با لبخند گفت:
-چرا؟
پسره برگشت و زل زده به چشمای استاده گفت:
-با موتورم از رو استادم رد شدم.
همه زدن ز یر خنده و استاده ام که قش کرده بود!
خودمم به شوخی پسره خند ی دم
ولی پسره برگشت و با همون سرِ کج شده گفت:
-جد ی بود!
همه یهو ساکت شدن و استاده ام چشماش گرد شد و سرفه مصلحتی کرد و گفت:
-بشین
پسره که اسمش امیر بود سر ی تکون داد و اومد درست پشت من نشست.
نفس عمیق ی کشیدم..روانی!
موقع رد شدنش دوباره اسکنش کردم.
نچ...هیچ چیز مارکی در این بشر وجود نداشت.
حتی ساعتشم ساده بود.
تنها چیزی که درش خاص بود رفتارِ عجیبش بود.
خوشگلی نداشت،ولی گیرا و مردونه بود.
استاد برگشت و شروع کرد به خوندن اسامی.
به اسم آرام که رس ید زود گفتم:
-حاضر
استاد سری تکون داد و رفت سراغ بقی ه.
کل کالس رو اون پسرِ که احساس نمک دونی م ی کرد ه ی تیکه م ی پروند و بق یه می خند یدن.
اگه االن مجبور نبودم تو نقش ارام باشم.
جوری می پوکوندمش که د ی گه پارازیت نندازه
توجه دخترای کالسم زیاد ی معطوف تازه وارد بود.
حتی اسمشم ساده بود،ام یر!
نیشخند زدم و سرم رو انداختم پایین.
یه لحظه به نی م رخ برگشتم و نگاش کردم،سرش پایین بود و داشت برگه جلوش رو خط خطی می کرد با همون سرِ پایین یهو
مداد رو انداخت رو برگه و بدون بلند کردن سرش چشماش رو با باال دادن مردمکش بهم دوخت.
هول زده خودکار از دستم افتاد و چند بار پلک زدم و فور ی برگشتم.
خاک تو سرت ایلین،م ثل ند ی د بد یدا االن جنابِ مستر غرور توهم می زنه.
خدارو شکر عفتِ آرام رفت،خ یالم کمی راحت شد و وقتی کالس کوفتیشون تموم شد کولم رو برداشتم و از کالس رفتم بیرون.
دو قدم بیشتر نرفته بودم که یهو یکی اومد جلوم ایستاد که به خاطر قد بلندش رفتم تو س ینش.
هینی کشیدم و زود دو قدم رفتم عقب،مثل ارام چشمام رو گرد کردم و نگاهم رو به جناب عجیب غریب دوختم،هاله سرخ زیر
چشماش بیشتر دیده می شد با لکنتِ آرامی شکل گفتم:
-ب..بله؟
بدون حرف چشماش رو ریز کرد و دستش رو اورد باال و خودکارم رو، رو هوا نگه داشت.
خودکاری که افتاد رو زمین رو برداشته بود.
وقتی دید خودکار رو نمی گی رم و درست مثل حالت ارامی خنگ نگاهش م ی کنم چشماش رو اورد پایین و درست روی س ینه
چپم رو ی مانتو جیب کوچیک ی داشت.
با انگشتش جیب رو کشید سمت خودش و خودکار رو بیخ یال انداخت داخلش و دستاش رو تو جیبش فرو کرد و پشتش رو کرد
و رفت.
با دهن باز نگاهش کردم
این فضایی چی زی بود؟
چرا مثل مرده ها میمونه!
خوکار رو از تو جیبم دراوردم و با حرص انداختم تو زیپ کولم.
کاش پسره تو کالس من بود تا با چهره ایلی نی حالیش میکردم...
ز پله ها رفتم پایین و با وقار از دانشگاه خارج شدم نفس راحتی کشیدم.
-آیلین!
برگشتم،مهراد بود!نفس عمیق ی کشیدم و با لبخند گفت:
-کجا یهو غیبت زد؟
موهام رو کج کردم و گفتم:
-به جای خواهرم تو کالس نشستم.
خیره و با لبخند گفت:
-دو قلو بودن این مزیت هارو هم داره دیگه.
لبخند زدم و گفت:
-بیا برسونمت
-زحمتت نشه!
اخم کرد و دستش رو، رو گودی کمرم گذاشت و هدایتم کرد سمت ماش ینش و گفت:
-تو زحمت نیستی
خدارو شکر تو این گرما قرار ن یست با اتوبوس برم.
سوار ماش ینش شد یم و راه افتاد.
مهراد معموال موقع رانندگی ساکت بود و به اهنگ گوش می داد و منم خیل ی حرف زدن رو دوست نداشتم و ترجیه می دادم تو
فضای ماش ین و آهنگ فرو برم. ماش ین رو که نگه داشت با لبخند گفتم:
-ممنونم عزیزم.
لبخند زد وچشمک زد و براش دست تکون دادم و از ماش ین پیاده شدم.
منتظر ایستاد تا برم.
مسیر انتهای کوچه رو به سمت خونمون با سرعت طی کردم و با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
***
اخم کرده به تخته زل زده بودم و از حرص رو به انفجار بودم.
پی امِ آرام رو باز کردم:
-مرس ی که هستی فدات شم، ببین امتحانش خیلی مهم ن ی ست بعدا میام بهترش رو می دم چرت و پرت بنویس...شب غذایی که
دوست دار ی رو درست می کنم.
با حرص گوش یم رو هول دادم تو جیب کولم.
این دومین بار بود که من رو سرکالسش می نشوند!
چون اجرا داشت رو صحنه.
خدا لعنتت کنه ارام، االن این استاده گور به گور شدتون داره برگه پخش میکنه!
من اخه چ ی جواب بدم؟
نگاهم رو چرخوندم؛ همون پسر عجیبه درست سمت چپم به فاصله دو تا صندلی خالی نشسته بود و خوب بهش اِشراف داشتم.
کالفه موهام رو دادم زیر مغنعه که استاده برگه رو جلوم گذاشت.
خودکار درآوردم و اسم ارام رو، رو برگه با فام یلی نوشتم و سواالرو نگاهی انداختم می شد با چرت و پرت گویی سر و همش رو
درآورد.
کالس سکوت مطلق بود و استادم که یه پسرِ س ی و ش یش الی س ی و هفت ساله بود دور میزد.
معلوم بود زرنگ و تیزه.
لپم و از داخل جوییدم و مشغول نوشتن شدم.
-بلند شو ببینم.
سرم و برگردوندم؛استاد باالی سر امیر ایستاده بود.
با چشمای ریز شده به دستا ی امیر نگاه کردم.
تو دستش برگه تقلب بود.
همه برگشته و نگاهشون می کردن.
امیر بلند شد و باز با همون نگاه بی روح به استاده زل زد.
استاد با نیشتند پیروز ی گفت:
-دستت رو بیار باال ببینم.
امیر با نیشخند گفت:
-جانبازید؟
استاد گیج گفت:
-چی؟
امیر با همون لحن خش دار و
گرفته اش گفت:
-عرض کردم جانبازید؟
استاد اخم گرده گفت:
-خیر
امیر با لبخند گفت:
-پس دستِ من رو می خواید چی کار؟
همه زدن ز یر خنده و استاده داد زد:
-ساکت
مچ دوتا دست امیر رو گرفت و دوباره به برگه تقلب تو دست امیر زل زدم...
دستای امیر رو برد باال و ...کو برگه!
دستاش خالی بود!
استاد با اخم گفت:
-کجا قایمش کردی؟خودم دستت دیدمش.
امیر با لبخند گفت:
-اشتباهه...پیش میاد
استاد عصبی غرید :
-جیبات رو خالی کن،آستیناتم بده باال.
وای حاال استاده چه قفلیه...انگار امتحانِ ترمِه
استاد برگشت و رو به یکی از خرخون مثبتای کالس گفت:
-اسد ی...پاشو مراقب بچه ها باش.
پسره بلند شد و تو کالس دور میزد،همه مشغول نوشتن شدن و من که قرار بود صفر بگ یرم بیخیال به ادامه ماجرا زل زدم!
امیر با خونسردی آستیناش رو برد باال و برگه از الی آستینش دیده شد!
استاده با نیشخند گفت:
-بده ببینم...دید ی تقلبت رو حاال؟
امیر با لبخند برگه رو بین کف دستش گرفت و گفت:
-تقلب؟
دستش رو مشت کرد و بعد دو ثانی ه باز کرد و گفت:
-کدوم تقلب؟
وقتی دستش رو باز کرد، برگه نبود!
با چشمای گرد و دهنِ باز آروم گفتم:
-دهنِتُ...
استاده ام چشماش گرد شده بود با حرص رفت جلو و دستای امیر و آستیناش رو نگاه کرد و جیباشم چک کرد
ولی نبود!
حتی دستش رو، رو لباساشم کشید ...
تف تو روت. ..کجا قایمش کرد؟چه طور ی؟
این از اون روزش که جهشی ش یرموز و کیف و گوش یم رو سه سانت مونده به زمین گرفت.
این از امروز!
استاده کبود شده بود رسما.
-بشین!
امیر ریلکس نشست و خم شد و شروع کرد به نوشتن...
واقعا دیگه حرف ی ندارم!
استاد برگه هارو جمع کرد و تو کاور گذاشت و گفت:
-خب جلسه پیش گفته بودم ازتون می خوام که ناگهانی و به صورت انالین بازیگر باش ید !
همه بچه ها به اعتراض زدن به می ز و بلند بلند حرف می زدن.
استاده زد رو میز و گفت:
-حرف نباشه!
نیشخند ی زد و عینک گردش رو گذاش ت رو میز و گفت:
-پنهان
امیر سر بلند کرد و استاد با ن یشخند گفت:
-بیا
امیر خودکار رو با ضرب انداخت رو میز و یه جور بلند شد که صندلی قیژ صدا داد و اخمام رفت تو هم.
رفت جای استاد و استاد به اسامی تو دفتر زل زد و گفت:
-نیکیتا
پسرِ جلوییم که چهره اش رو نمید یدم گفت:
-استاد من حالم خوب ن یست امروز!
صدای پسره خیلی گرفته و خروس ی بود معلوم بود مری ضه.
استاد دوباره به دفتر زل زد و گفت:
-دل شاد
گیج بلند شدم و چشمام گرد شد.
خدایا...آرام خدا خفت کنه ،من اوج نمایشم در
دروغ گویی و چاخان به پسرا بود.
االن برم اون باال با اون جنازه چی اجرا کنم؟
وقتی به اخمای استاد زل زدم قلبم اومد تو دهنم.
-نمیشه من نیام اس...
-می خوا ی بندازمت این ترم؟ یا ام میتونی با یه استاد دیگه شروع کن ی.
با چشمای ریز شده نگاهش کردم.
اون وقت حوصله غر غرای ارام رو نداشتم.
لبم رو به دندون گرفتم و به سمت استاد رفتم.
کنار امیر با فاصله ایستادم.
استاد تکیه به میز گفت:
-سه دقی قه وقت دارید هماهنگ کنید بعدشم اجرا!
خوب باشه سه نمره دارید، و بد باشه سه نمره کم میشه از ترم.
با حرص نگاهش کردم و به ساعت مچیش زل زد.
امیر گفت:
-میشه بریم بیرون از کالس تا تمرین کن یم؟
استاد سر تکون داد و با ام یر از کالس خارج شد یم.
تا در و بست نفس عمیقی کشید و گفت:
-موفق باش ی
دست به جیب به سمت پله ها رفت
با بهت نگاهش کردم.
این چرا داره م یره!
بدون برگشتن همین طور ی می رفت سمت پله هاکجا م یری؟
فوری دوییدم جلوش و انگشتام رو، رو سر شونش گذاشتم:
-نمره ازمون کم میشه.
شونه باال انداخت و تیکه تیکه و کشیده گفت:
-بِ...درک!
ا حرص نگاهش کردم و گفتم:
-مگه رشتت این نیست!عرضه یه نمایش نداری؟
برگشت و سرش رو خم کرد و گفت:
-خاله ری زِ من کارمم نمایشه،زندگیم نمایشه..
ولی حوصله اونارو ندارم.
با بهت نگاهش می کردم.
با حرص گفتم:
-خاله ری زه مامانته
سرش رو کج کرد و گفت:
-سختت نیست؟
گیج نگاهش کردم که با لبخند سرتاپام رو رسد کرد و گفت:
-این که برا ی خواهرت مجبور ش ی آرایش نکنی و موهات رو نندازی بیرون.
با دهن باز نگاهش کردم و متفکر گفت:
-کارِ سختی باید باشه!
این از کجا فهمید من آرام نی ستم!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-افرین مستر غرور، من خواهرم نیستم بِر و بِر نگات کنم
میزنم پرستیژ نداشتت رو به هم میریزم.
لبخند ی عج یبی زد و یهو دستم رو گرفت و کشید سمت در کالس با بهت گفتم:
-چی کار میکنی االن م یبیننمون،ولم کن!
روبه رو ی در کالس یهو در کالس رو باز کرد و زود رفتم داخل و دستم رو قبل ورود ول کرد.
گیج برگشتم و بهت زده نگاهش کردم.
که عصبی گفت:
-با کی بود ی؟
خشک شده پلک زدم که داد زد:
-می خوا ی پرستیژ من رو به هم بزنی؟
با همین قدِت؟
با دهن باز نگاهش کردم و عصبی جی غ زدم:
-خودت مگه چ ی ای؟انگار برد پیته یا پورشه زی ر پاش داره برا من کالس میاد.
ابرو باال انداخت و با نیشخند گفت:
-حد اقل قدم ۱۵۰ سانتی نی ست!
با حرص خم شدم کوله یک ی از دانشجو هارو از رو میز برداشتم کوبیدم به س ینش جی غ زدم:
-من صد وشصت و هشتم،چشمات کوره!؟
دستم رو جلو ی چشماش تکون دادم و گفتم:
-برات امام زاده صالح شمع روشن می کنم.
دو قدم بلند به سمتم برداشت و تو چشمام زل زد و گفت:
-سر راه واست مَشعل میارم روشن کنی برا خودت...شمع برا تو کفاف نمیده.
با حرص داد زدم
-مستر غرور با من کل ننداز ها...
با نیشخند گفت:
-اگه بندازم؟
با حرص و نفس نفس زنون از تو همون کوله که دستم بود و معلوم نبود از کی ه با سرعت بطری آبش رو دراوردم و درش رو باز
کردم و کل آب رو ریختم روش...
صدا از هیچ کس در نمی اومد،با دهن باز بهش زل زدم با چشمای سگ شده از بین موهای خیسش نگام م ی کرد.
یهو صدای دست زدن اومد و بعدش تشویق کل کالس!
بهت زده برگشتم و تازه نگام به کالس افتاد.
استاد با ابروهای باال رفته گفت:
-خیلی خوب بود!
امیر خش دار گفت:
-نمره یادت نره
و خم شد و کولش رو از رو م یز برداشت و از کالس زد بیرون.
با دهن باز به استاده زل زدم.
االن اینی که ما بازی کردیم نمایش نبود که!
فقط خودمون میدونستیم که واقعا مثل سگ و گربه چسبی د یم به هم!
بقیه فکر کردن نمایشه و امیر این کارو کرد!
زود به حالت آرام ی برگشتم و خجالت زده کوله دختره رو گذاشتم رو میزش .
استاد گفت:
-دل شاد نه به آرومیت،نه به بازیت!
هول شده گفتم:
-بازیگریه دیگه
سرتکون داد و رفتم خم شدم و کی فم رو برداشتم و استادم بلند شد و گفت:
-خسته نباش ید
همه بچه ها با هیجان نگام م ی کردن و راجب من و امیر حرف میزدن
البته راجب ارام و امیر!
با سرعت تو محوطه پشت سرش دوییدم و یهو پی چیدم جلوش و گفتم:
-صبر کن!
نفس نفس زنون نگاش کردم عینک دودیش رو برداشت و گفت:
-چیه؟
موهاش هنوزم خیس بود.
-از کجا فهمید ی من خواهرِ آرامم؟
کنارم زد و به سمت خروجی رفت و گفت:
-چون ضایع است!
دنبالش رفتم و با اخم گفتم:
-مامان بابامم نمی فهمن!تو از کجا فهمید ی؟
برگشت و بی حوصله گفت:
-چون تو اخم دار ی،دنبالِ دعوایی رو همه چیت حساس ی،چروک شدن مانتوت یا درست کردن مغنعه ات نی م ساعت طول میکشه.
نیشخند ی زد و خم شد رو صورتم و گفت:
-چون تو ز یاد به پسرا نگاه م ی کن ی
با بهت نگاهش کردم که رفت سمت یه موتورِ بزرگ و س یاه و کاله کاسکتِ آبی رنگ رو برداشت و رو سرش گذاشت و گفت:
-و این که خواهرت ساده تر و ملوس تره..
چشمکی زد و در حال نشستن رو موتور گفت:
-برعکس توِ صد و پنجاه سانتی.
با حرص داد زدم:
-من و خواهرم قدمون یکی ه!
موتورش رو روشن کرد و برگشت و به دسته های موتور تکیه زد و متفکر گفت:
-جد ی؟ پس چرا تو کوتاه دی ده میشی؟
شونه ای باال انداخت و گفت:
بلند خند ید و صدای گاز دادن موتورش هم زمان شد با فحشِ بی ناموس ی منآدم از کار خدا سر در نمیاره ...
وقتی از جلو چشمم محو شد با حرص داد زدم:
-چهار ده دور بر ی ز یر تریلی به حقِ چهار ده معصوم.
نفسم از حرص باال نمیومد ...ادم این قدر عوضی ؟
کالفه برگشتم که از ترس هی نی کشیدم.
-با کی حرف میزدی؟
با حرص گفتم:
-ترس یدم مهراد!
کالفه گفت
-این پسره کی بود؟
با لبخندِ مصنوعی گفتم:
-همکالس ی آرام،سوال داشتم ازش.
خیره نگام کرد و گفت:
-عجب!
لپم رو باد کردم که گفت:
-من باید برم خونه،تو کالس داری؟
-اره کالس خودمم باید برم درست کنم لباس و ارایشم رو تو سرویس.
سری تکون داد و با لبخند برام رو هوا بوس فرستاد و گفت:
-زنگ م یزنم
لبخند زدم و دست تکون دادم.
-بابای
رفت سمت خروجی و منم برگشتم دانشگاه.
این پسره رو من حالیش میکنم...
من و نشناختی..
***
ش یشه پاک کن رو روی میز گذاشتم و برگشتم سمت مامان و گفتم:
-طبقه پاین همسایه جد ید اومده؟
درحالی که ظرفارو می شست بلند گفت:-آره جد یده
سری تکون دادم و بازم از پنجره به حیاط زل زدم.
داشتن وسایالرو می بردن! همسایه قبلی داشت م ی رفت خدارو شکر.
چون تا راه می رفتیم تو خونه پیرزنه با عصا میزد به سقف خونش که می شد کف خونه ی ما و اعالمِ بی اعصابی می کرد.
رفتم تو تراس و ش یشه تراس رو با روزنامه تمیز م ی کردم که از انعکاس ش یشه انتهای کوچه رو دیدم،فوری با بهت برگشتم.
با دیدن صحنه روبه روم روزنامه رو پرت کردم زمین و با سرعت دوییدم تو خونه.
مامان بلند داد زد:
-چیشده آیلین؟
آرام حوله پیچ از حموم اومد ب یرون و با تعجب گفت:
-چیشده؟
با سرعت پانچوم رو، رو تی شرت مشکی ا ی که تنم بود پوش یدم و شالم رو انداختم سرم و با سرعت از خونه زدم بی رون صدای داد
مامان رو شنیدم:
-آیلین با تو ام!
کالجم رو با سرعت پام کردم و با سرعت از پله ها سرازیر شدم.
همسایه های طبقه پایین که داشتن وسایل رو می بردن با تعجب نگام کردن و با اخم با سرعت ازشون گذشتم و از خونه که خارج
شدم با دو مسیر انتهای کوچه رو پیش گرفتم و از دور داد زدم:
-چه خبره این جا؟
دو تا پسرِ الغر و پونزده شونزده ساله که هم قد خودم بودن برگشتن و اونی که ی قه معی ن رو گرفته بود ولش کرد و برگشت
سمتم.
نیم وجب بچه بو ی س یگار بهمن می دادن!
با اخم زدم به س ینش و داد زدم:
-هوی با تو ام! یابو واسه چی داداشم رو زدی؟
پسره زد پشت دستم و گفت:
-به داداشت بگو پولمون رو بده
معین دستش رو، رو لبا ی پاره شده و خون یش گذاشت و با ترس نگام می کرد.
چشم براق کردم و برگشتم سمت پسرا و ی قه اش رو گرفتم و کوبوندمش به د یوار و داد زدم:
- ِ بر فرض تو َ پاپتی پول داده باش ی بهش،مگه شرخری برا گرفتن ی ه قرون پول زدی دهنش رو سرویس کردی؟
معین اعتراض طلبانه گفت:
جلوی پسرا و مردا براش آبج یآبجی!
می شدم!
خوشش نمیومد اسممون رو کسی بدونه،نیم وجب بچه با دو پره چرب ی برا من غیرت قلمبه میکنه.
با حرص گفتم:
-هیس!
پسره چشمای س یاهش رو بهم دوخت و عصبی هولم داد داد زد:
-اوال آبج ی خانوم یه قرون نبوده و صد و پنجاه هزار بوده،دوما پاپتی باباته
دوستش خند ید و بدون نگاه کردن به دوستش که کنارم ای ستاده و می خند ید دستم رو بردم باال و کوبوندم با پشت دست تو
دهنش،بین خنده آخی گفت و دهنش رو گرفت و با نگاهی وحشتناک خیره اش شدم:
-نیشت رو ببند
رو به پسره روبه روم که این حرف رو زد نگاه کردم و چشم ریز کردم و گفتم:
-می دون ی من کی م؟یه سوت بزنم دوستام م ی ری زن سرت و گوش تا گوش سرت رو میبرن...پسرم هستن...پولدارم هستن،زورم
دارن که کاری کنن تا اخر عمرت لکنت بگ یر ی

داشتم قُپ ی م ی اومدم تا پسره رو بترسونم از اون ور معین اخم کرده گفت:
-دوستِ پسر از کجا اوردی؟خوشم باشه
برگشتم داد زدم:
-معین!
اخم کرده ساکت شد و پسره با چشمای ریز شده نگاهم م ی کرد با حرص گفتم:
-پولتم تا فردا میدم بهت،دور و بر داداشم بگردی
و بخوا ی غلط اضافه کنی غلط گیریت می کنم.
هولش دادم و گفتم:
-حاال هِری.
دوستِ پسره که دهنش رو گرفته بود با عصبانیت نگام می کرد.
بازوی معین رو گرفتم و کشی دمش سمت خودم و راه افتاد یم و آروم از البه الی دندونام گفتم:
-پوستت رو می کنم.
-عه آیل ین..
بدون این که از پشت دیده شه پهلوش رو نیشگون گرفتم و گفتم:
-زهر مار
با هم وارد خونه شد یم و بردمش سمت ش یر آب و شلنگ رو برداشتم و آب رو باز کردم نشست رو زمین و خم شدم دهن خونیش
رو شستم و گفتم:
-این همه پول چرا ازت م ی خوان؟
مضطرب به زمین زل زد و گفت:
-دعوام نمی کنی؟

محکم و سری ع گفتم:
-دعوا م ی کنم،ولی باید بگ ی!
جلوش نشستم و خیره به دستای تپلش گفت:
-پاسور بازی م ی کردی م...بعد گفتن شرطی بازی کنی م،اول سر خوراکی بود بعد هی بزرگ تر شد منم چون نمی خواستم کم بیارم
قبول کردم.
ولی هی باخت دادم.
با چشمای گرد زدم تو سرش و گفتم:
-با پسرایی که سه چهار سال ازت بزرگ ترن بازی کرد ی؟االغ؟االن صد و پنجاه تومن از گورم بیارم؟میدون ی قمار چه قدر
خطرناکه؟
لب برچید و عصبی بلند شدم و گفتم:
-خاک تو سرت
با بغض گفت:
-به بابا نگو
با عصبانیت گفتم:
-معلومه که نمی گم می خوا ی دِق کنه...بفهمه تو این سن رفتی پی قمار و شرط بند ی؟
با بغض گفت:
-مدرسه گرسنه ام می شد خب
دندون رو هم سابیدم،دلم از بغضش گرفت.
رفتم سمتش و دستم رو، رو شکمش گذاشتم و مثل ژله تکونش دادم و گفتم:
-هروقت گرسنه ات شد بهم بگو بهت پول میدم...ول ی دیگه از این کارا نکن.

چشمای درشتش رو بهم دوخت و گفت:
-آرام خیل ی مهربونه...ولی تو محکم تری...
همیشه دعوام می کنی،اذیتم می کنی ولی خیل ی دوست دارم.
با لبخند سرم رو بردم کنار گوشش و گفتم:
-خر خودتی
خند ید و بلند شدم و بازوش رو کشیدم و گفتم:
-بلند شو بری م باال،اگه پرس یدن بگو تو کوچه دعوات شده سر بازی من دیدم اومدم پایی ن.
با لبخند سر تکون داد.
با هم رفتیم سمت خونه و همسایه های جد ید داشتن خونه رو تمیز م ی کردن.
یکم سر خم کردم،ی ه زن و مرد جوون با دو تا بچه کوچیک .
بیا اینم از شانس من! ی ه بار نشد مثل رمانا و ف یلما یه همسایه جذابِ خشن و پولدار گ یرم بیاد
هرچی سنگه واسه پای لنگه.
با هم وارد خونه شد یم
معین نمی تونست دروغ بگه...نه آرام، نه معین دوتاشون ساده بودن.
و من برخالف اونا سناریو می ساختم!
به مامان و آرام گفتم معین همین طوری دعواش شده و مامان قربون صدقه شکمِ معین می شد و من و آرام م ی خند ید یم.
وارد اتاق شدم و رفتم گوش یم رو زدم به شارژ موقع برگشت گوش ی ارام رو روی میز د ی دم.
خم شدم و در اتاق رو بستم و گوش ی اسکنِ چهره ای داشت.
گوش ی رو جلو ی صورتم گرفتم و قفل باز شد.
اینم از مزایای دو قلو بودنِ

فوری پوشه های مخفی گوش یش رو اوردم.
تف توروت ارام،چرا دست از سر پوریا بر نم ی داری پسره نه ق یافه خوب و آن چنانی داره نه م یلیاردره!فقط عشق؟مگه میشه؟
اونم بعد این همه مدت؟
عکساش رو هر روز میشینه نگاه می کنه احمق!
زود اومدم بیرون و گوش ی رو به همون حالت گذاشتم رو م یز.
لبم رو به دندون گرفتم و رفتم سمت پنجره.
***
موهام رو با انگشتام به باز ی گرفته و تو محوطه منتظر مهراد بودم
امروز کالسمون طول کشیده و واقعا خسته بودم.
ارام امروز کالس نداشت.
با شنیدن صدای بوق ماش ینش از رو نی م کت بلند شدم و از خیابون رد شدم و رفتم سمت ماش ینش.
بی ام وِ سفید ! پولداری ه دیگه...هر روز یکی!
سوار شدم و با لبخند نگاهش کردم که خم شد و گونم رو بوس ید .
بازم لبخند زدم و درحال راه افتادن گفت:
-شرمنده منتظر موند ی عزیزم
-عیب نداره، فقط زود تر بری م .
-چشم.
راه افتاد و من چشم بستم و خیلی خسته و کالفه بودم.
تو کل مسیر حرفی نزد و فقط صدای خواننده ب ینمون ارتباط برقرار می کرد.

بوی عطرش رو دوست داشتم،کت های رنگا رنگشم دوست داشتم
اخالقِ مهربونشم دوست داشتم این پسر رو کال من دوست داشتم.
-آیلین رس ید یم عزیزم.
چشمای خمارم رو باز کردم و دستش رو نوازش وارانه رو گونم کشید لبخند زدم و گفتم:
-مرس ی ، ببخشید خوابم برد.
-فدای سرت
در ماش ین رو باز کردم و گفت:
-فردا بریم بیرون؟
بدون فکر گفتم:
-آره.
به تفریح احتیاج داشتم...
سرتکون داد و در رو بستم.
براش دست تکون دادم و به سمت خونه رفتم
-آبجی خانوم
با بهت برگشتم همون پسر الته بود.
اومد جلوم و گفت:
-کو پولِ من؟
عصبی گفتم:
-صبر کن تا فردا بهت میدم

با حرص گفت:
-دِ نشد!تو گفتی امروز.
خواستم از کنارش رد شم که کی فم رو کشید و گفت:
-بده ببینم توش چی دار ی
-بده من کی فم و...
هولم داد و در کولم رو باز کرد زدم به س ینش و جیغ زدم:
-گفتم بده کی فم و...
یهو بازوم به عقب کشیده شد و با بهت برگشتم.
مهراد بود، با اخم من رو برد پشت خودش و به پسره زل زد پسره ترس یده کوله رو انداخت و گفت:
-پولم رو می خوام.
مهراد ی قه پسره رو گرفت و گفت:
-به درک، باید کیفش رو بگ ی ری به زور؟
-و...ولم کن تو کی ا ی دیگه!
مهراد پسره رو هول داد سمت دیوار و پسره آخی گفت و من به کولم چنگ زدم.
دست تو جیبش کرد و کیف پولِ چرمش رو دراورد و گفت:
-چه قدر؟
پسره خیره به کارتا ی بانکی داخل کیفِ اصل مهراد گفت:
-ص...صد و پنجاه
مهراد نیشخند زد و گفت:
-بخاطر این قدر پول کولش رو گرفتی؟
عالیییییییی
دو تا تراول صد ی انداخت جلو پسره و بازوم رو مالی م گرفت و منِ بهت زده رو برد سمت ماش ینش.
پسره فور ی خم شد پول رو برداشت ودویید سمت دوچرخه اش و رفت.
-مهراد!
با لبخند نگاهم کرد:
-جانم؟
-من یادم رفته بود پول میخواد وگرنه براش میاوردم،چرا تو دادی؟
اخم کرده زد به نوک بینی م.
-جیبِ من و تو نداره،دوست دخترمی.
لبخندِ عمیق ی زدم وقت ی یکی پشتت باشه چه خوبه.
-مرس ی مهراد
گونم رو نوازش کرد و گفت:
-می خوا ی باهات تا خونه بیام؟
فوری گفتم:
-نه نه...همسایه ها مارو میشناسن بعدا برات جریان این پسره رو میگم.
لبخند زد و گفت:
-باشه.
براش دست تکون دادم و به سمت خونه رفتم همچنان با لبخند نگاهم م ی کرد.
****
مامان اخم کرده نگاهمون کرد و گفت:
-امکان نداره.
آرام گفت:
-وا...مامان...نمی خوای م آدم بکشیم که دادیم میری م سرِ کار.
مامان خیره به تلویزیون گفت:
-حرف نزن ین جایِ حساسشه
معین درحال خوردن پفک ها ی جلوش گفت:
-هیچی نمیشه مامان من دی شب دیدم، پسره یهو دختره رو بوس می کنه بعد زنش می اد لو میره که خیانت کرده.
مامان با چشمای گرد شده برگشت و به معین زل زد.
-برو تو اتاقت
معین با حرص گفت:
-مامان یکم اُپِن باش
مامان با با بهت گفت:
-یعنی چی اُپن باشم! خوبه بهت بگم یخچال باش، بیا برو تو اتاقت چشم سفید .
من و آرام زدی م زیر خنده و معین با خنده رفت تو اتاقش
رو به مامان گفتم:
-مامان خانوم با شما بودیما!
اخم کرده گفت:
-من نمی دونم بابات باید اجازه بده
جمله همه مادرا!
با حرص گفتم:
-تو بزار ما بریم ببینیم کارو، اجازه اش با بابا!
خیره به صفحه ت ی وی گفت:
-عه االن دختره م یاد م یبینتشون!
با حرص بلند شدم و گفتم:
-پوف
مامان خیره به ت ی و ی گفت:
-زود برگردین
لبخند زدم و آرام دویید لپ مامان رو بوس ید و دست من رو کشید و ب رد سمت اتاق خواب.
دوست آرام ی ه سالن نمایش م یشناخت که به
گریمور و بازیگر احتیاج داشتن من که تو کار گریم بودم، آرامم که بازیگر.
خب دوتامون میتونستی م بری م و چون سالن خیلی بزرگ و معروفی بود حقوقشم می صرفید .
رژ لب زرشکیم رو دوبار رو لبم کشیدم و آرام در حال دادن موهاش ز یر شال گفت:
-دیر وقت نیست؟
با اخم گفتم:
-ساعت ش یشِ آرام.
کولش و برداشت و گفت:
-تا برگردیم میشه یازده!
با لبخند گفتم:
-به درک

خند ید و آماده از اتاق خارج شد یم.
مامان از تو پذ یرایی داد زد:
-کلیدارم ببرید .
کلیدارو برداشتم و انداختم تو کولم.
از خونه خارج شد یم و آرام در رو بست.
کفشام رو پوش یدم و آرام منتظر نگام م ی کرد.
بلند شدم و دنبالش رفتم.
از پله ها رفتی م پایین، آرام در رو باز کرد و از خونه خارج شد یم.
با گوش یم اِسنپ گرفتم و منتظر ایستادیم.
بعد پنج دقی قه مرده زنگ زد و یک پراید نقره ای جلومون نگه داشت.
سوار شد یم و آرام ادرس داد.
طبق معمول تو آهنگای گوش یم غرق شدم و تنها نقطه اتصالم س یم های هندزفری بود.
چشمام رو بستم ،اما آرام مثل همیشه به ب یرون زل زد
از اهنگ گوش کردن خوشش نمی اومد.
کال من و آرام حتی تعداد تاره موهامونم شبی ه هم بود ولی اخالقمون تقریبا منفی صفر!
آرام که به شونم زد هندزفری رو در اوردم و عالمت داد رس ید یم.
پیاده شد یم و مرده برگشت و زل زده و با لبخند مزخرفی نگاهمون کرد.
-شب خوش خانوما
از ماش ین فاصله گرفتیم و وقتی رفت گوش یم رو در اوردم و رفتم تو برنامه اسنپ و به راننده نمره منفی دادم.
-عه چرا به بنده خدا نمره منفی داد ی؟
بیخیال گفتم:
-تا دیگه خِ خانوما رو
این قدر نکشه مرت یکه چشم کج.
با بهت نگاهم کرد و به سمت درهای سالن رفتم،چه بزرگه!
دستمون رو، رو درای ش یشه ای گذاشتیم و نگهبانِ کنارِ در گفت:
-امشب اجراست،بلیط دارید؟
من و آرام مثل خنگا نکاش کردیم و آرام فور ی گفت:
-اسد ی گفته بیایم، ما برای کار اومد یم گریمور و بازیگری.
نگهبان خیره نگاهمون کرد و پسره الغر و کم سن و سالی بود که ابرو های خیلی پهنی داشت!
پیر ش ی جوون، نسل مردای ابرو دار رو حفظ کردی
-نمی تونم اجازه بدم!برنامه شروع شده.
آرام از پشت ش یشه انگار کس ی رو دید که دست تکون داد و گفت:
-اقای اسد ی!
همون پسر خرخونه تو کالسشون از داخل مارو دید و دویید سمتمون و تو گردنش ی ه کارت بود که انگار از کارکنان اون جاست.
-سالم...
برگشت و روبه نگهبانه گفت:
-با منن حسین جان
نگهبانه سرتکون داد و روبه ما ببخشید ی گفت.
پشت سر اسد ی راه افتادیم داخل
کسی تو سالن نبود و پسره با روپوش مخصوص قرمزش به سمت پله ها رفت:
-دنبالم بیاید
پشت سرش رفتیم.
وارد طبقه اول شد یم ، فضای بامزه و جالبی داشت دیوارا پر از پوستر های ش یشه ای و رنگ ی رنگ ی بودن
پر از نقاش ی و ...
درِ یک اتاق رو باز کرد و رفت داخل
آرامم رفت پشت سرش...
خواستم برم داخل که صدای تشویق هایی که شنیدم باعث شد برم سمت انتهای راهرو
سوت و تشویق و همهمه سکوت سالن رو شکست هرچی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد .
در روبه روم رو باز کردم، درست پشتِ پرده نمایش ایستاده بودم و از بغل م ی تونستم کسی که رو صحنه است و ببینم.
چه عالمه جمعیت!
برگشتم سمت کسی که داشت اجرا می کرد.
یه کتِ مشکی تنش بود با پی رهنِ مشکی و دکمه های نیمه باز،
موهای ژل خورده و در هم برهم مثلِ اِدوارد تو فیلم گرگ و میش قسمت اولش...
با کمی دقت از نیم رخش خشک شده گفتم:
-امیر!
دستش رو به عالمت ساکت اورد باال و تماشا کننده ها ساکت شدن.
زیر چشماش از همیشه سرخ تر بود و بی روح تر از همیشه دیده میشد .
برقا یهو خاموش شد!
بهت زده به جایی که امیر ای ستاده بود زل زدم
به فاصله پنج ثانیه برقا روشن شد
امیر رو صحنه نبود با بهت چشم چرخوندم که یهو صدای جیغ و تشوی قا بلند شد و نور رو قسمتی از جمعیت زوم شد.
سرم رو خم کردم،امیر طبقه سوم بین جمعیت ایستاده بود.
چه طور ی رس ید اون جا؟چه طور!
از بین جمیعت اومد پایین و از نرده ها گرفت و پرید پشت میله ها و اومد رو صحنه و گفت:
-خب...من خیلی باز ی دوست دارم!
با نیشخند گفت:
-بازیم من رو دوست داره.
دست تو جیب کتش کرد و پاسور رو دراورد و رو هوا گرفتشون و گفت:
-با وَرق بیشتر باز ی م ی کنم.
روی میز جلوش ورقا رو مثل تیر کمون چید و گفت:
-ولی زودم از باز ی خسته می شم.
هم زمان با حرفش دستش رو، رو ورقا گذاشت و همه رو جمع کرد و یهو محکم همون دستش رو، رو میز کوب ید و گفت:
-چون من رو بازی میدن
دستش رو از رو میز برداشت و...
کو پاسورا؟
خیره به میز گفت:
-عه...
گیج به جمعیت نگاه کرد و گفت:
-کو پاسورا؟
با بهت نگاهش کردم و همه شروع کردن به تشویق و سوت و جی غ.
خیره به جمعیت گفت:
-کسی هست بخواد با من بازی کنه؟
همه شروع کردن به جی غ زدن.
بدون نگاه کردن به جمعیت در حال در اوردن کتش گفت:
-از هر ردیف یک نفر بیاد باال
بعد چند دقی قه سه تا پسر و دو تا دختر اومدن باال.
هر پنج نفر نیششون شل بود و با هیجان به امیر زل زده بودن
امیر در حال دراوردن ساعت مچیش گفت:
-تو ام بیا رو صحنه صد و پنجاه سانتی.
بیخیال نگاهش کردم،بعد چند ثانیه چشمام گرد شد و با درشت ترین حالت ممکن چشمام نگاهش کردم!
نه بابا...با من نیست که!
مگر این که از پشتش چشم داشته باشه!
لبخند امیدوار کننده ای زدم...با من نیست،نه نه
اصال راه نداره!
سرش رو برگردوند و با ابروهای باال رفته گفت:
-نمیای؟
چشمام گرد شد و دستم رو، رو قلبم گذاشتم.
نور روم افتاد و دستام رو جلو ی چشمام گذاشتم.
آب دهنم رو قورت دادم و آروم رفتم رو صحنه،
همه دست زدن و امیر نیشخند ی زد و گفت:
-همیشه چشمام تی ز بود!
رو به جمعیت چشمکی زد و گفت:
-وگرنه عمرا این صد و پنجاه سانتی اون گوشه دیده بشه.
همه خند یدن و با حرص دندونام رو، رو هم سابیدم و خواستم برم که روبه روم ایستاد و گفت:
-کجا؟میخوایم باز ی کنیم!
عصبی نگاهش کردم و رفتم و کنار دختر و پسرا ایستادم،حاال ش یش نفر شده بودی م.
-شما پاسورای من رو ند ید ید؟
با حرص گفتم:
-نه غیبشون کرد ی
روبه جمعیت لبخند ی زد و گفت:
-بعید می دونم!
بلند رو به جمعیت داد زد:
یکی یه شماره کارت بگه
هرکس ی ه چیز ی می گفت و امیر گفت:
-ساکت ساکت
رو به ردیف اول به یک زن می ان سال گفت:
-خانوما واجب ترن
همه دست زدن و روبه زنه گفت:
-یه شماره کارت بگ ین
زن کمی فکر کرد و با خنده گفت:
-دهِ دِل
امیر برگشت و یهو روبه روم ا یستاد.
با تعجب نگاهش کردم،سرش رو خم کرد رو صورتم و همه با هیجان دست زدن و اون قدر نزدیک بود که می ترس یدم نوک
بینیش بخوره به صورتم!
دستش رو برد کنار گردنم و ازم که دور شد همه با هیجان دست زدن.
تو دستش پاسور بود...یه ورق!اونم دَهِ دل!
دستم رو پشت گردنم گذاشتم، ده دل پشت گردن من چ ی کار می کرد!
امیرم که آستیناش باالست و جمعیت از همه جا بهش دی د دارن ،چه جوری کارت رو دراورد ؟ اونم همون کارتی که زنه گفت!
با دهن باز نگاهش کردم که رو بهم گفت:
-تو ی ه شماره بگو
خشک شده گفتم:
-تکِ خشت
نیشخند ی زد و به پسره روبه روش نگاه کرد و گفت:
-از کفشات خوشم میاد
پسره خند ید و گفت:
-آل استارِ بابا
همه خند یدن و امیر با لبخند گفت:
-شماره پات چنده؟
-پسره با خنده گفت:
-چهل و ی ک
امیر برگشت و خیره به جمعی ت گفت:
-دروغ میگه!
همه خند یدن و پسره ته کفشش رو بلند کرد و گفت:
-نه به خدا چهل و یکم!
تا کفشش رو بلند کرد همه با هیجان دست زدن و سوت و جیغشون گوشام رو سوراخ کرد، با بهت به ته کفش پسره زل زدم.
نقشِ ورقِ تکِ خشت افتاده بود،انگار رو کفشش رو نقاش ی کردن.
اما چه طور؟ اگه یکی دیگه بهش گفته بود تکِ خشت می گفتم هماهنگ کرده!ولی اون از من پرس ید؟
پسره با چشمای گرد به ته کفشش زل زد.
امیر ساعتش رو برداشت و دس تش کرد و درحال بستنش گفت:
-همیشه عاشقِ ذهن خونی بودم،خیلی خوبه.
خیره به ساعتش خشک شده گفت:
-البته بعضی اوقات بده، یه بار کم مونده بود باعث جدایی یه زن و شوهر بشم.
سرش رو بلند کرد و با همون نگاه بی روح گفت:
-مردا زیادی دروغ میگن!
همه خند یدن و دست زدن.
برگشت و روبه دختر تپل و مو طالیی رو به روش گفت:
خانوم شما دوست پسر داری د؟
دختره گیج نگاهش کرد و ام یر میکروفون رو از رو میز داد بهش
دختره با مکث گفت:
-ن..نه!
امیر با لبخند رو به جمعیت گفت:
-دروغ میگه
همه باز خند یدن و تشویقش کردن و برگشت و گفت:
-دیشب بهت زنگ زد چرا جواب ندادی؟
دختره چشماش گرد شد و گفت:
-اصال بهم زنگ نزد.
امیر با لبخند گفت:
همه خند یدن و دختره ام خند یدتو که دوست پسر نداشتی!
امیر با لبخند گفت:
-پدر و مادرت رو چه قدر دوست داری؟
دختره با مکث و چشمای ریز شده گفت:
-خیلی
امیر با چشمای ری ز شده و متمرکز به دختره زل زده بود انگار داشت واقعا ذهنش رو م ی خوند:
-پس چرا با بابات دعوا می کنی؟
دختره بهت زده ام یر رو نگاه کرد و گفت:
-از کجا...
امیر با لبخند گفت:
-عاشقی؟
دختره خشک شده گفت:
-آره
امیر دست به جیب گفت:
-نه فقط بهش عادت کرد ی؛خودتم می دونی
دختره ناراحت به زمین زل زد و همه براش دست زدن.
امیر رفت جلو دختر بعد ی که دختره با عجله گفت:
من انصراف میدم...
و دویید از صحنه رفت پایینمن انصراف میدم...
امیر با نیشخند گفت:
-منم جات بودم انصراف م یدادم، دل که نیست...پمپ بنزینه.
همه خند یدن و خودمم خندم گرفته بود
روبه رو ی پسره قد کوتاه و الغری ایستاد، پسره تیپ لَش و بامزه ای داشت.
امیر با نیشخند گفت:
-طرف دارِ کدوم خواننده ا ی؟
خم شد و به مردمک چشم پسره زل زد و تند تند جور ی که حتی درست متوجه نمی شدم چی میگه گفت:
-تتلو،تو اف ام،مهد ی جهانی،علیشمس،الیا ال جی،لِی تو،یاس،یگانه،ماکان بند،انریکه،سلنا،
تیلور سوی فت،ماهانا،باران،سامی،مالنی ،
ماکان،اشوان،امینم،اِب ی...
یهو ساکت شد و با لبخند به پسره گفت:
-اِمینم!
پسره یهو با بهت گفت:
-آره
همه شروع کردن به تشویق و دهنم رو به باز شدن رفت...
رو به جمعیت گفت:
-جالبه معنی حرفاشونم نمی فهمن،فقط گوش میدن.
همه خند یدن و امیر برگشت و رو بهم نگاه کرد.
خیره زل زد بهم
با چشمای ریز شده گفت:
-کنترل ذهن بلد ی؟
با اخم گفتم:
-نه!
لپش رو باد کرد و بی جواب رو به جمعیت گفت:
-یه کارت دیگه...همه با هم بگ ید
از هر گوشه یه صدایی بلند شد و بعد چند دقی قه همه جمعیت بلند گفتن:
-تکِ دل
امیر با نیشخند گفت:
-دوسش دارم
هم زمان با این حرفش دستاش رو جلوش مشت کرد و چند لحظه چشماش رو بست و یهو دستاش رو باز کرد و کل ی پاسور رو
هوا ریختن و گوشه گوشه سالن فرود اومدن و همه با هی جان جیغ و دست زدن و با دهن باز به پاسورا زل زدم.
همه تکِ دل بودن!
این جادوگره؟من خیلی برنامه های تَلِنت آمریکایی رو نگاه م ی کردم و خیلی شعبده بازای حرفه ا ی و توپی اومده بودن، ول ی تا
حاال از نزدیک شعبده بازی اونم این طور ی ند یده بودم!
کُرک و پرم ریخت!
همه بلند شده و براش دست میزدن خم شد و برا همه دستی تکون داد و از صحنه رفت بیرون.
با بهت نگاهش کردم و پشت سرش از صحنه خارج شدم
-آیلین!
گیج برگشتم آرام دوید به سمتم که خورد به امیر و امیر برای این که نیفته دستاش رو دور کمر آرام حلقه کرد و به دیوار تکی ه
اش داد.
صحنه فول عاشقانه ای بود!
آرام هول شده گفت:
-ب...ب...ببخشید
امیر خیره به آرام نیشخند ی زد و گفت:
-خواهش.
از آرام فاصله گرفت و کتش رو مرتب کرد.
آرام با رنگ و روی پریده به سمتم اومد و امی ر خیره به ارام زل زد.
روبه ارام گفتم:
-شرمنده، ی ه گاو من رو هول داد وسط اجرا نتونستم ب یام برای کار حرف بزنیم.
آرام بی خبر از همه جا گفت:
-گاو؟
به امیر زل زدم و بلند گفتم:
-اونم چه گاوی!
امیر نیشخند ی زد و از راه رو خارج شد.
آرام بازوم و گرفت و گفت:
-باهاشون حرف زدم،روزای زوج باید بیای.
منم هر روز هفته،چون برای نمایش باید تمرین کنم.
سرتکون دادم و همراه با ارام از راه رو خارج شد یم و آرام متفکر گفت:
-نمی دونستم آقای پنهان شعبده بازه!
با بهت گفتم:
-آرام اوسگل بازیا چیه!آقای پنهان!
آرام خیره به روبه رو گفت:
-وا نمیشه با اسم کوچیک صدا کنم که!
چند بار پلک زدم و گفتم:
-خب پیش خودمون که میتونی بگ ی امی ر!
شونه هاش رو باال انداخت و گفت:
-برو بابا
لپم رو باد کردم و با هم از ساختمون خارج شد یم.
منتظر اسنپ ایستادیم و از پشت ساختمون امیر رو دیدم.
کت تنش نبود و آستینای پی راهنش رو به باال تا زده بود.
کاله کاسکتش رو، رو سرش گذاشت و موتورش رو روشن کرد و با سرعت گاز داد و برخالف جهت ما رفت...
چه جور ی اون حقه هارو زد؟
کلک و پرم ریخت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم!
به مهراد پی ام دادم که امشب نمیتونیم با هم بریم بیرون و اونم اموجی ناراحت فرستاد.
سوار ماش ین ک شد یم دوباره
هندزفری هام رو زدم و ملود ی آهنگِ مورد عالقم تو گوشم پخش شد.
پس نخند ن یا چون جای تو ن یترسناکیم ما این کروکود یل
...یه دختر بد می ارزه به صد تا خوب
اونی که می مونه همیشه هرجا بود...
لبخند زدم
احتماال من دختر بد یم
دَم خوانندش گرم خوب چی ز ی خونده مگه ما بدا دل نداریم؟
رفتم اینستاگرام و پیج خوانندش رو پیدا کردم.
چه قدر موهاش رو رنگ م ی کنه
رنگ ی رنگ ی!
چه دوست دختر خوشگلی ام داره
مو طالی
اینا ام زندگی دارن ما ام زندگ ی داری م...
خیر نبینین به حق پنج تن
اون دِسرایی که کوفت م ی کونید تو لوذالمعدتون..
اسنپ که نگه داشت پیاده شد یم وگوش یم رو تو جیب کولم هول دادم.
وارد خونه شد یم و با کلید در رو آروم باز کردم.
بابا جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
رفتم تی وی رو خاموش کردم و گفتم:
-بابا...پاشو برو سر جات بخواب.
چشمای خمارش رو باز کرد و خواب آلود نگاهم کرد و از رو زیر پوش سفیدش شکمش رو خاروند و همون طور ی خواب الود
رفت سمت دی وار.
-بابا اتاق از اون وره.
این رو با خنده گفتم.
بابا همون طوری خمار سرتکون داد و دستش رو، رو دیوار کشید
من و آرام گیج نگاهش کردی م که کولر رو خاموش کرد و پشتش رو کرد و همون طور ی خمارِ خواب رفت سمت اتاق خواب.
با چشمای گرد شده گفتم:
-حرفی برای گفتن ندارم.
آرامم بهت زده گفت:
-منم!
با همون دهن باز رفتم سمت اتاقم و ارامم دنبالم اومد در رو اروم باز کردیم و بدون روشن کردن برق لباسامون رو عوض کردی م.
معین خواب بود و مالفه از روش کنار رفته بود.
مالفه رو روش کشیدم و آرامم بالشتش رو زی ر سرش هول داد.
رخت خوابامون رو پهن کرد ی م و پتو گل بافت و نرم و کوچولوم رو برداشتم
خیلی گوگول ی و نرم بود!
حتی تابستونم از خیرش نمی گذشتم.
روم انداختم و گوش یم رو چک کردم.
کمی با مهراد چت کردم و وسط چت چشمام خمار شد و خوابم برد.
****
طی یک هفته اخیر با ارام چند بار رفتم همون سالن نمایش و بازیگرا از جمله ارام و برای نمایش گریم می کردم.
کارم رو دوست داشتم هرچیز ی که مربوط به رنگ و نقاش ی و خالقیت باشه رو دوست داشتم.
چند بار امیر رو دیدم،نمایش داشت.
هر نمایش عجیب تر از اون ی کی اما پایه ثابت نمایشش کارت بازی بود همیشه با پاسور حقه می زد،نود در صد مهارتش با اون بود.
صبحا میومد تمرین می کرد، البته این رو آرام می گفت و این که ارام می گفت که امیر خیلی نگاهش م ی کنه و این موضوع رو
دوست نداره.
اصوال وقتی من و ارام با هم بودیم پسرا جذب من می شدن ،نه این که سر باشم!به خاطر رفتارم بود.
یه جور ی با دست پس با پا پی ش!
ب عالوه که خب تیپا ی هنر ی خیلی خوبی میزدم.
برخالف ارام که انگار نه انگار بازیگره.
یه حالت و حس عجیبی داشتم، چرا ام یر همش
به آرام نگاه می کنه!
آرام درسته معصوم و ارومه اما چیزی نداره که مردارو به خودش جذب کنه
بیخیال فکر کردن به امیر شدم و دختر روبه روم رو گریم کردم.
باید شبیه جادوگرا می شد.
برای این کار کالس رفته بودم و خودمم اعتراف م ی کردم خیلی واردم.
صدای س ینا بلند شد:
-بچه ها زود باش ید پونزده دق یقه دیگه اجراست.
بلند گفتم:
-از چهل دقیقه پیش دار ی همین رو میگ ی.
همه خند یدن..
س ینا موهای فرفری داشت و دست راست کارگردان بود.
خط چشم دختر رو کشیده تر کردم و با لبخند گفت:
-زیاد ترسناکم نکن ی!
آدامسم رو باد کردم و گفتم:
-نگران نباش.
بعد از بلند شدنش جلو ی آی نه به خودش خند ید و گفت:
-از خودم ترس یدم.
لبخند زدم و س ینا در حالی که یکی رو می کشید داخل اتاق گفت:
-باز چرا این شکلی ای تو؟شب نخوابید ی؟
امیر بود!
با رکابی بود و موهاش رو به باال و پاین س یخ س یخی شده و در هم ریخته بود.
زیر چشماش اندازه ی ه بند انگشت سرخ بود و چشماشم سرخ بود! رنگ و روش پریده و گوشه لبش پاره بود.
با بهت نگاهش کردم که امیر با دیدن من رو به س ینا گفت:
-شوخی نکن!
با حرص نگاهش کردم و س ینا امیر رو نشوند جلوم رو صندلی و بهم گفت:
-آرام زود سروسامونش بده.
با حرص گفتم:
-آیلینم!
زد به پیشونیش و گفت:
-همون
فوری رفت از اتاق بیرون .
دختر جادوگره با لباس س یاه و ترسناکش از پشت پرده پرو اومد بی رون و با لبخند از اتاق رفت بیرون.
امیر زل زده بهم گفت:
-شروع کن!
انگار برد پیته داره برا فرش قرمز گریم میشه که این طور ی دستور م یده.
خواستم جوابش رو بدم که خسته چشماش رو بست.
لباش چرا زخمه؟عجب!
خم شدم و کرم پود رو برداشتم و پد رو دستم گرفتم.
شروع کردم به گریمش اول صورتش رو یک رنگ کردم و بعد رفتم سراغ زخم لبش، ای ن یکی یکم کار میبرد خم شدم رو
صورتش و با انگشتم کرم رو از قوطی مخصوصش برداشتم و آروم با انگ شتم زدم رو لبش
ا انگشت کوچیکم اروم کرم رو، رو لب و قسمت زخم لبش محو کردم و یه لحظه چشماشو باز شد و تازه فهمیدم
چه قدر رو صورتش خم شدم!
چند بار پلک زدم و ن یشخند زد و دوباره چشماش رو بست، با حرص لبام رو غنچه کردم و اومدم اداش رو دربیارم که یهو
چشماش رو باز کرد و حاال من رو بگ ی دندونانم رو تا ته در اورده بودم و چشمام رو لوچ کرده بودم
چشماش گرد شد و زود به حالت اول برگشتم و پشتم رو کردم و مثال مشغول پیدا کردن کرم شد م.
حس می کردم داره می خنده، خدا لعنتم کنه با این سوت ی بازیام
تا حاال تو عمرم این قدر پشت هم خراب نکرده بودم اه
وقتی برگشتم چشماش باز و داشت نگاهم می کرد.
با چشمای ریز شده زل زده بود تو چشمام.
لباش رو رنگ کردم تا از سف ی د ی کرم خارج بشه و آروم گفت:
-دوست پسر داری ؟
چشمام گرد شد و خشک شده نگاهم رو از لبش به چشماش دوختم.
-به تو چه؟
چشماش ریز شد و باز نگاهم کرد و گفت:
-کنترل ذهن بلد ی؟
کالفه گفتم:
-دوبار پرس ید ی گفتم نه!
کمی جابه جا شد و خیره به چشمام گفت:
-تو و خواهرت...نمی تونم از چشماتون، از حرف زدنتون،بفهمم دروغ میگ ید یا راست!
نمی تونم بفهمم چی تو سرتون می گذره
با ابروهای باال رفته نگاهش کردم و ن یشخند ی زدم
-چون خاصیم!
پوزخند زد و خم شدم و زی ر چشماش رو کرم زدم و
با بیوتی بِلندِر گود ی و سرخ ی چشماش رو از محو کردم
مدام حواسم به رکابی سفیدش پرت میشد .
البته میشه گفت به قفسه س ی نه و بازوش!
پوف...گوش یم زنگ خورد و ام یر چشماش بسته بود دستم رو، رو فلش سبز کشیدم و گفتم:
-جان مهراد؟
امیر چشماش همچنان بسته بود
-کجایی عزی زم؟
با لبخند در حال گریمِ امیر گفتم:
-سالن
-من همین دور و برام کی تموم میشه کارت بیام دنبالت؟
ابرو باال انداختم و با لبخند گفتم:
-مرس ی عزیزم پس منتظرم ،کارم پنج دقی قه دیگه تمومه باید پولتم برگردونم.
صداش جد ی شد و گفت:
-آیلین من راجبش حرف زدم! گفتم جیب من و تو نداره
با اخم بیوت ی بلندرو و رو میز گذاشتم و رو به امیر گفتم:
-تموم شد
رو به مهراد گفتم:
-نمیشه عزیزم باید پس بدم.
نفس عمیق و کالفه ای کشی د و گفت:
-میبینمت راجبش حرف میزنیم.
-باشه عزیزم بای
گوش ی رو گذاشتم رو میز و برگشتم که یهو دیدم ام یر دو تا دستاش رو، رو م یز گذاشته و من بین دستاشم!
یک دستش رو برداشت و از جیبش یه نخ س یگار دراورد و گذاشت گوشه لبش و فندک نقره ا ی رنگ یم از جیبش دراورد و خیره به
چشمام همون طور ی خیمه زده روم س یگار رو روشن کرد و از س یگار کام عمیق ی گرفت اون قدر عمیق که س یگار نصف شد!
با چشمای گرد نگاهش می کردم که دود س یگار رو تو صورتم رها کرد
نفسم گرفت و سرفه کردم.
به دود و هرچیز ی که مربوط ب دود باشه الرژ ی داشتم!
نفسم رو کال قطع می کرد بی ن سرفه هام گفت:
-دید ی؟
سعی کردم سرفه هام رو جلوش کنترل کنم.
-چی؟
س یگارش رو، رو پشت گوش یم خاموش و له کرد و گفت:
-دوست پسر داری!
نیشخند زد و گفت:
-مرس ی بابتِ...
چشمکی زد و در اتاق رو باز کرد و به صورتش اشاره کرد:
-نقاش یت
دندون رو هم سابیدم و از اتلق خارج شد و با حرص خواستم جیغ بزنم که سرفه نزاشت.
به گلوم چنگ زدم و هم زمان بین سرفه هام بطری آب معدنی رو از رو میز برداشتم و درش رو باز کر دم و سر کشی دمش.
نفس نفس زنون بطری رو کوب یدم رو میز
فوری دوییدم سمت گوش یم.
هیییع!پشت قابِ خوشگلش رد س یگارش مونده بود،یه دایره سوخته!س یاه!زشت!
با حرص جی غ زدم:
-کلی پولش رو دادم.
با بغض و حرص گفتم:
-من تورو بی چاره ات می کنم
صبر کن و ببین!
آرام که نمایش داشت و نمی تونست با من و مهراد بیاد
موقع خروج کوله و ساک به دست از راه رو گذشتم و وارد سالن شدم و جیغ زدم:
-آرام!
متن دیالوگش رو از جلو ی صورتش برد کنار و با خنده گفتم:
-می خوامت
خند ید و دست تکون داد و رو به همه بچه های در حال تمرین و ارام گفتم:
-موفق باش ید .
همه خداحافظی کردن و آرامم برام بوس فرستاد.
ز ساختمون با سرعت خارج شدم و مهراد تک زنگ زد.
فوری اومدم بیرون و به سر خ یابون زل زدم.
ماش ینش رو دیدم و جلوم نگه داشت،
لبخند زدم و سوار شدم.
خم شدم و لپم رو کشید و گفت:
-خسته نباش ی.
-فدات.
راه افتاد و در حال بستن کمربندم دست بردم تو کی فم و پاکت پول رو دراوردم و روی کاپوت گذاشتم.
اخم کرده گفت:
-میشه این قدر لج باز نباش ی؟
بیخیال شونه ام رو باال انداختم و گفتم:
-من روکم مهراد اگه همین پول رو می رفتی چیزی برام می خرید ی یا میبرد یم ی ه جایی ا ین خیالم نبود
اما وظیفه تو پرداخت قرض داداشم نیست.
کالفه برگشت نگاهم کرد اما در این کالفگ ی لبخند ی زد و گفت:
-ازت خوشم میاد!
با نیشخند گفتم:
me too-
لبخند زد و گفت:
-گرسنه ای؟ناهار خوردی؟
ابرو باال انداختم و گفتم:
-نه
سری تکون داد و گفت:
-االن میبرمت ی ه جای خفن
به کتِ تک و خوش رنگش زل زدم،سرمه ای بود و بهش می اومد.
عشق می کردم با همچین پسری با این تیپ و ماش ین باشم به عالوه که ازش خیل ی خوشم می اومد دقی قا همونی بود که می
خواستم.
ماش ین رو جلو ی ی ه رستوران چینی و ش یک نگه داشت و پ یاده شد یم.
میزای چوب ی و درای کشویی خصوصی داشت.
با لبخند به اطراف زل زدم
کال همه چیزش شبیه چینیا بود.
با هم نشستیم و مهراد به جای من سفارش داد خدارو شکر!
چون من هیچی بلد نبودم و شانسم که ندارم ی ه چیز سفارش می دادم بعد جلوم اختاپوس میزارن!
با مهراد بین غذا کلی خند ید یم و راجب خاطراتش از مسافرتِ دبی با خانوادش می گفت و من م ی خند یدم گاهیم تا اون غذا می
خورد به این فکر می کردم که ما هر دو سال با حفظ شعونات میریم شمال و برمی گردی م یه هفته ای.
و معموال ام بابا بین راه خربزه و هندوانه می گرفت با پنیر و شعارشون این بود هیچ چیز به سادگی نمیرسه.
اینا ام زندگی دارن ما ام زندگ ی داری م
با هم از رستوران خارج شد ی م.
سوار ماش ینش شد یم.
راه افتاد و طبق معمول در سکوت رانندگی کرد.
خیره به خیابون بودم...بی حوصله شده بودم.
وقتی جلوی خونه نگه داشت خیلی سریع ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم به سمت خونه پا تند کردم.
در خونه رو با کلید باز کردم و وارد خونه شدم.
با دیدن برقای روشن اسانسور با لبخند گفتم:
-یه بار به ی ه درد ی خوردی!
رفتم تو اسانسور و دکمه اش رو فشردم.
تو آینه به خودم زل زدم،خیل ی خسته بودم!
ذهنم انگار خسته بود،از این وضعیتمون خسته بودم
از بی پولی خسته بودم از همه چی!
از آسانسور اومدم بیرون در خونه رو با کلید باز کردم و کفشام رو دراوردم و وارد شدم.
مامان از اتاق اومد ب یرون و گفت:
-اومد ی؟
به هیکلش زل زدم تپل بود و شکم داشت،چهره قشنگ ی داشت اما چین و چروکم داشت.
موهاش خیلی وقت بود که رنگشون رفته و نه وقتش رو داشت نه پولش رو که بره رس ی دگی کنه.
نفس عمیق ی کشیدم،چند تا زن تو کشورن که کل عمرشون رو تو آشپزخونه بودن...
چند تا زنن که یادشون رفته فقط مادر نیستن؟
زنم هستن...دخترم هستن خانومم هستن!
که باید زندگی کنن...
منم مثل مامانم میشم؟مثل زن عموم و خالم میشم؟
-اومد ی؟
کلید رو ، رو میز انداختم و گفتم:
آره
شالم رو دراوردم و در همین حین به سمت اتاقم رفتم.
-چی شده پکر ی؟
جواب ندادم و بلند گفت:
-آخر هفته داییت اینا میان.
در حال باز کردن دکمه هام گفتم:
-خب که چی؟
وارد اتاق شد و موهاش رو با گیره تو ی دستش بست و گفت:
-میان برا ی خواستگاری
دستم رو دکمه های لباسم خشک شد!چشم بسته و عصب ی گفتم:
-مامان گمونم من ی ه بار جواب ردم رو به فاضل دادم.
مامان اخم کرده گفت:
-فاضل پسر خوبی ه،سالمه با خداعه دنبال دختر مردم نیست کاریه درس خوندست، ماش ین و خونه ام که داره.
با حرص مانتوم رو انداختم رو زمین و برگشتم و با تمسخر گفتم:
-هاهاها اتاقکی که طبقه باالی خونه عمو درست کرده رو میگ ی خونه...مگه من خرم؟
مامان اخم کرده گفت:
-آیلین تو دختر شاه پریون نی ستی منتظر پسر پولدار و خوشگلی که عشق رو باهاش تجربه کنی!
اینا واسه فیلماست چشمات رو باز کن
با حرص جی غ زدم:
-نمی خوام با اون و امثال اون ازدواج کنم.
نه این که ازم کم باشن ها...نه مگه من خرِ کیم؟بابام یه بازنشسته بی پوله که میره دم بنگاه کنار عموم میشینه،مامانم مگه جراح
مغز و قلبِ؟
مامانمم تا جایی که یادم میاد همش در حال اشپزی و کار و تمیز کردن خونه بوده...
با بغض داد زدم:
-اخرین بار که یه شب قشنگ و رومانتیک با بابا داشتی کی بود؟آخرین بار که خانوادگی رفتیم تفریح و بیرون کی بود؟
در کمد رو باز کردم و داد زدم:
-اخرین بار که براش لباس قشنگ پوش ید ی و خودت رو خوشگل کردی ک ی بود مامان؟
چند بار برای خودت زندگی کردی ؟کی لذت بردی از جوونیت؟
مامان اخم کرده نگاهم کرد و روبه روم ایستاد و عصبی گفت:
-من زندگی م رو همیشه دوست داشتم!
با بی پول ی هاش...با قرض هاش
با سختی هاش
چون بابات رو دوست داشتم،خوب گوش بده ایلین
شاهزاده سوار بر اسب سفید ی وجود نداره.
اگرم داره برای ما نیست برای من و امثال تویی که تا خرخره تو لجنیم نیست.
جیغ زد:
-بفهم!
با گریه داد زدم:
-من نمی خوام مثل تو باشم!
نمی خوام مثل خاله و زن عمو و زنای دور و برم باشم.
می خوام تو یک فلوکس کوچ یک بشینم و با کسی که دوسش دارم دور دنیا رو بگردم،چون نمی خوام نگران قبض گاز و برق و
آب باشم
نمی خوام موهام سفید شه و پول رنگش رو نداشته باشم.
با بغض نالیدم:
-من زندگی م رو دوست ندارم مامان! از ساده بودن زندگیم متنفرم مامان.
انگشتم رو کوبیدم به قلبم و اروم و نفس نفس زنون گفتم:
-اگرم یه روز بخوام با ی ه ادم ساده و بدبخت تر از خودم ازدواج کنم
با کسی ازدواج م ی کنم که دوسش دارم و پای همه چیش میمونم
نه با فاضلی که نمی تونم تحملش کنم.
مامان با چشمای غم زده نگاهم می کرد و می دونستم بغض داره.
نفس نفس زنون برگشتم که خوردم به معین.
با اخم نگاهم می کرد، هولش دادم و رفتم تو حموم
درست زمانی که داشتم وارد حموم میشدم صدای زنگ در رو شنیدم
می دونستم باباست
خدارو شکر امشب دیر برگشت.
زیر دوش حموم ایستادم و به موهام چنگ زدم.
نفس نفس زنون دستم رو، رو قلبم گذاشتم.
بخار کل حموم رو گرفت و دستم رو، رو قلبم گذاشتم
نمی تونستم نفس بکشم.به خس خس افتادم.
به در حموم چند ضربه خورد و صدای معین رو شنیدم:
-آیلین اسپری آسمت رو بگ ی ر
در رو کمی باز کردم و ب ین نفس نفس زدن هام اسپری رو گرفتم و در رو محکم بستم و پشت در سر خوردم و اسپر ی ام رو زدم.
سه تا نفس عمیق کشیدم و خم شدم و آب داغ رو قطع کردم و آب سرد زو زدم تا بخارا برن و کمی نفس کشیدنم بهتر بشه.
یکی از خاصیتای دوقلو بودنمون این بود.
ریه ام مشکل داشت،تا وقتی بچه بودم که شمال زندگی کردیم.
ولی پنج سال پیش اومد یم تهران چون بابام معلم بود و انتقالش دادن.
برای بازنشسته شدنش مجبور شد بیاد و بعدشم که ما دانشگاه قبول شد یم همین جا و دیگه برنگشتیم و وضعیت تنفسی منم
کمی حساس تر شد.
با اعصابی داغون دوش گرفتم و وقت ی اومدم بی رون دیدم آرام نشسته تو اتاق و دفتراش جلوشن.
بدون نگاه کردن بهش رفتم جلوی اینه و موهام رو خشک کردم.
لباسام رو از تو کشو برداشتم و در حال پوش یدن بودم که صداش رو شنیدم:
-باز طوفان به پا کردی آیلین !
بی حوصله حوله رو انداختم رو دسته در و ادامه داد:
-یعنی پسر داییت این قدر بده؟فاضل این قدر حالت زو به هم میزنه که به خاطرش مامان رو داغون کنی؟
با حرص و اروم گفتم:
-بحث من نه فاضلِ نه زندایی و دایی...
فقط حالم خرابه، از این زندگ ی چرت و پرتم خسته شدم.
خیره نگاهم کرد، به معینِ خوابیده زل زدم و با انگشت نشونش دادم و گفتم:
-از مدرسه که م یاد با حسرت به کالس گیتار زل میزنه؟چرا تا تبلت میب ینه لبخند می زنه؟
با حرص گفتم:
-تو چ ی؟آرزو به دل مرد ی که با پور یا باش ی.
چرا نتونستی؟هوم؟
با غم نگاهم کرد و گفت:
-آیلین!
با حرص جلوش نشستم و گفتم:
-چون خانواده اپنی نداشتیم.
چون ازاد ی نداشتیم...چون پول نداشتی بری کانادا! پسر عموت بود و نتونستی با کسی که دوسش دار ی بر ی.
آرام آروم گفت:
-پوریا درس و پیشرفتش رو انتخاب کرد نه منو!
با اخم گفتم:
-بایدم انتخاب م ی کرد.
اخم کرده نگاهم کرد و گفت:
-من فراموشش کردم تو ام فراموشش کن.
با نیشخند در حال دراز کشیدن گفتم:
-آره با نگ اه کردن عکساش فراموشش کردی.
نگاهش رو ازم دزدید و پشتم رو بهش کردم.
بدون چک کردن تلگرامم خوابم برد
ون قدر به زندگی و آیندم فکر کردم که خوابم برد
***
تو محوطه نشسته و داشتم آب میوه ام رو
می خوردم.
امروز مهراد کالس نداشت و من و ارام با هم بودیم.
وقتی از در دانشگاه اومدم بیرون عینک دودی م رو دادم باال و گفتم:
-یه ساعته منتظرم آرام! پختم.
خند ید و گفت:
-شرمنده استادهِ ول کن نبود.
سرتکون دادم و با هم راه افتادیم.
مسیرِ برگشت زو پیش گرفتی م و از گرما مدام خودم رو باد میزدم؛ از گرما بدم میومد .
یکم که رفتیم جلو تر صدای کشیده شدن ی ه چیز ی رو زم ین و جی غ الستیک و صدای موتور رو شنید یم.
صدای تصادف بود! با ارام سرعتمون رو بیشتر کردیم و یکم رفتی م جلو تر
یه موتور مشکی افتاده بود زم ین و طرفم افتاده بود زمین و داشت موتور رو از رو خودش بلند می کرد.
با بهت رفتیم جلو و سری ع خم شدم و دسته های موتور رو گرفتم و کمک کردم طرف موتور رو بلند کنه از روش.
موتور رو انداختم اون طرف و نفس زنون به پسره زل زدم.
دستش رو برد باال و کاله کاسکتش رو دراورد و با بهت بهش زل زدم و آرام گفت:
-آقا امیر
موهای در هم و نم زدش زو با چنگ به باال هدایت کرد.
نیم دستکشای چرمش رو دراورد و پرت کرد رو زمین
دستش رو به سمت زمین گرفت تا بلند شه ارام رفت سمتش و بازوش رو گرفت و کمکش کرد بلند شه.
برگشت و زل زده به ارام نگاه کرد و نیشخند ی زد:
-مرس ی
با حرص نگاهش کردم
من موتور به اون سنگ ینی رو بلند کردم...بعد به ارام میگه مرس ی!
پوزخند زدم و دو قدم رفتم عقب.
آرام گفت:
-خوبین؟چرا تصادف کردین؟
کالفه و اخم کرده گفت:
-ترمز نمی گرفت! بیخیال
سر زانوی شلوارش پاره شده و خاکی بود.
داشت شلوارش رو می تکوند.
آرام دست تو کولش کرد و از بسته چند تا دستمال کاغذ ی دراورد و گرفت سمتِ امی ر .
امیر باز به آرام خیره زل زد و دستمال رو گرفت.
رو به ارام گفت:
شما بزار لطفامن دستام خاکیه،عفونت ی نشه
آرام قرمز شد و هول زده گفت:
-چشم االن
این رو که گفت امیر نشست رو زمین و آرام با دستمال خونِ روی زانوی امیر رو خشک می کرد و من اخم کرده به امیر زل زدم و
امیر خیره به آرام بود اما لحظه ای سرش رو برگردوند و تی شخند پیروزمندانه ای زد!
با بهت نگاهش کردم و حرص ی گفتم:
-آرام پاشو بری م دیر شد!
با نیشخند گفتم:
-خودش دست داره، ترکش نخورده که.
آرام برگشت و گفت:
-آیلین!
با حرص بهش چشم غره رفتم و امیر گفت:
-یه بویی نمیاد آرام خانوم؟
آرام گ یج گفت:
-چه بویی؟
امیر با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
-بوی سوختنی!
آرام گ یج و پرت از همه جا گفت:
-وا نکنه از موتوره؟
با حرص نگاهش کردم و امیر لبخند تمسخر ام یزی بهم زد و به پشتم زل زد!
رسما بهم رسوند که ماتهتم سوخته!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-من رفتم آرام اگه خواستی ب یا.
پشتم رو کردم و آرامم سریع بلند شد و صدای خداحافظی کردنش رو م ی شنیدم.
با سرعت حرکت کردم و صدای امیر رو شنیدم:
-نگران نباش ید االن دوستم م یاد دنبالم،زنگ می زنم بهش.
آرام داشت جوابش رو میداد و من به قدمام سرعت دادم.
بین راه خودش رو رسوند بهم و نفس زنون گفت:
-چته آیلین؟دو دقی قه نمی تونی وایسی؟
با حرص خیره به روبه روم گفتم:
-نه!
با تعجب نگاهم کرد و مسیرِ سالن رو پیش گرفتیم و چند خط اتوبوس عوض کردیم.
تو سرویس سالن شالم رو سرم کردم و مغنعه ام رو گذاشتم تو کولم، رژ لبم رو تجد ید کردم و اومدم بیرون...
آرام رفت سمت اتاق تمرین و منم رفتم سمت پله ها...
وارد اتاق گری م شدم و به همه سالم دادم.
س ینا کولم رو کشید و گفت:
-امروز کار زیاد سرمون ریخته بدو بدو
با حرص گفتم:
-س ینا من رو این قدر حرص نده خودم کارم رو بلدم.
خند ید و از اتاق رفت بیرون و در همون حال به پسری که رو صندلی نشسته بود اشاره کرد و گفت:
-یه چی زی تو مایه های جوکر درستش کن.
ابرو باال انداختم و برگشتم سمت پسر!
الغر و سفید و قد بلند بود
لپم رو باد کردم.
جلوش ایستادم خیره نگاهم کرد.
اول اسپری رنگ رو پیدا کردم
رنگِ آبی رو برداشتم و حوله رو روی صورتش انداختم و پارچه رو روی شونه هاش انداختم، موهاش رو رنگ کردم.
با دستم که دستکش داشت موهاش رو باال و پایین کردم.
حوله رو برداشتم و کناره ها ی پیشونیش رو تمیز کردم.
صورتش رو سف ید تر کردم و روی گوشه های پیشونی و ز ی ر چشمش خالکوبی طرح زدم.
لباش رو سرخ کردم و رد لبخند کشیدم.
زیر چشماش رو سرخ کردم و با خط چشم مخصوصم حالت چشماش رو ترسناک کردم.حد
تا گردنشم سفید کردم؛ تمام مدت پسره نگاهم می کرد
کالفه شده بودم.
عقب گرد کردم و گفتم:
-تمومه
سرش رو بلند کرد و گفت:
-ممنون.
سر تکون دادم و بلند شد و با لبخند خودش رو تو آینه د ی د زد زود گوش یش و در اورد و شروع کرد به عکس گرفتن از خودش.
نیشخند زدم و از اتاق خارج شدم.
دستای رنگ یم رو باال گرفته بودم،رفتم طبقه پایین و تو سرویس دستام رو شستم و دستکشام رو انداختم سطل آشغال.
از سرویس اومدم بیرون و صدای حرف زدن بچه ها از اتاق تمرین می اومد
وارد اتاق ش دم و روی صحنه آرام رفته بود روی نردبون و با دامن گل گلی داشت نقشش رو اجرا می کرد:
-می خوام برم باال س یب بچینم جولیان!
پسری که لباساش شبیه شاهزاده ها بود
داد زد:
-نرید باال خطرناکه،چرا این قدر شور و شوق دارید؟
آرام بلند و با ناز خند ید و گفت:
-اوه جولیان شما خیلی حرف می زنی.
پشت صحنه چیزایی شبی ه درخت درست کرده بودن و مثال آرام داشت س یب میچید
امیر رو د یدم اون طرف صحنه داشت با س ینا حرف می زد و فکر کنم راجب اجرای شبش هماهنگ یارو انجام م ی داد که وسایل رو
کجا بزارن.
رفتم جلو و بلند برای این که بشنوه گفتم:
-آرام!
آرام ی ه لحظه برگشت و به خاطر یهویی برگشتنش پاش از نردبون لیز خورد و افتاد جیغ زدم و دوییدم سمتش و همه داد زدن
که امیر که کنار نردبون بود فوری آرام رو، رو هوا گرفت و تعادلشون رو از دست داد و افتادن زم ین.
با بهت رفتم جلو! فور ی بازو ی آرام رو گرفتم و از روی امی ر بلندش کردم و وحشت زده به رنگ و روی پریده اش زل زدم:
-خوبی؟
دستش رو به مچ پاش گرفت و با چهره ای مچاله گفت:
-آره
همه نگران اومدن جلو و امیر بلند شد و رو به آرام زل زد و خیره گفت:
-خوبین؟
آرام خجالت زده به کمک من به زور بلند شد و گفت:
-بله،خیلی ممنونم.
امیر برگشت سمت من و عصبی گفت:
-وسط تمرین کی تو رو راه داده داخل؟
اگه اتفاقی می افتاد چی؟ی ه کم شعور ندار ی وسط تمرین حواس بازیگر رو پرت نکنی؟
با چشمایی مبهوت نگاهش کردم و همه ساکت شده و نگاهم می کر دن، آرام خجالت زده نگاهم کرد...اگر کسی به خاطر من
جلوی جمع با آرام بد حرف م یزد بی چاره اش می کردم.
کاش آرامم از این دل و جرعتا داشت تا پاشه بگه من مقصر نیستم.
بی حرف از صحنه اومدم پایین و نه بغض داشتم نه گریه،فقط یه جایی از غرورم ترک برداشته بود
وارد اتاق گری م شدم و جلوی آینه آرنجام رو رو ی میز گذاشتم و به موهای کنار شقی قم چنگ زدم.
دستام می لرزید و دندونام رو، رو هم قفل کرده بودم.
در اتاق باز شد و داد زدم:
-برو ب یرون!
دختری که داشت وارد میشد سریع از اتاق رفت بی رون.
فوری به مهراد پی ام دادم:
-می تونی بیای دنبالم؟حالم خوب نیست.
چند لحظه بعد س ین کرد:
-بیام سالن؟
تایپ کردم:
-آره
بعد چند ثانیه جوابش اومد:
-همین نزدیکی هام ی ه ربع د یگه اون جام.
به کولم چنگ زدم و گوش یم رو انداختم داخلش و فوری از در زدم بیرون نمی دونم به کی تنه زدم.
ولی شونم خیل ی درد گرفت بدون نگاه کردن به کسی که جلوم بود با سرعت از پله ها رفتم پایین.
س ینا که داشت از راه پله ها می اومد باال با دیدنم فوری گفت:
-آیلین تقصی ر تو نبود،امی ر یکم زود جوشِ!کجا داری میر ی ؟
بی حرف از کنارش سریع رد شدم و آرام از اتاق تمر ین اومد بیرون و اروم صدام زد:
-آیلین!
س ینا تند تند اسمم رو صدا م ی کرد و دنبالم می اومد و توجه چند نفر بهمون جلب شده بود.
آرامم با همون پای آس یب دی دش دنبالم می اومد و صدام می زد.
-آیلین تورو خدا وایسا!
دندونام رو روی هم فشار م ی دادم تا ی ه وقت جی غ نزنم، تا یه وقت بغض نکنم...
از در سالن اومدم بیرون و راسته خیابون رو باال می رفتم یه لحظه بازوم به شدت کشی ده شد و رخ به رخِ امیر شدم.
نگاه عصبی و سرخم رو به چشمای سردش دوختم:
-ولم کن
بازوم و ول نکرد.
-به چه حقی به من دست م ی زنی؟ولم کن.
برگشت و به آرام که سر خیابون ایستاده و س ینا داشت کمکش می کرد کنار جوب بشی نه اشاره کرد:
-خواهرت با اون پای آس یب دیده این همه راه داره دنبالت میاد و تو بیخیال سرت رو انداختی پایین کدوم گوری میری؟
با حرص خند یدم و گفتم:
-خواهرِ من آخه به تو چه؟
عصبی نگاهم کرد و گفت:
-پیاده کجا داری میر ی؟ماش ینم که ندار ی! اتوبوس نیست االن بیا حداقل بگم برسوننت، آرام رو اذیت نکن.
با حرص ن یشخند زدم و بازوم رو از دستش کشیدم و گفتم:
-نه من نه آرام به تو ه یچ ربط ی نداریم،سرت تو الک خودت باشه.
همون طور ی بی روح نگاهم کرد.
صدای بوق ماش ینی رو پشتم شنیدم
برگشتم.
مهراد از پشتِ جی پش داشت با اخم به من و امیر نگاه می کرد،نگاه پیروزم رو به امی ر دوختم و گفتم:
-در ضمن نگران نباش،من پی اده هیچ جا نمیرم.
هم چنان بی روح و بی حالت نگاهم می کرد.
نیشخند زدم و ازش فاصله گرفتم و مهراد پیاده شد و نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
-آیلین عزیزم چیز ی شده؟
به امیر پوزخند زدم:
-نه عزی زم بریم
سوار ماش ین شدم و در رو بستم و مهرادم با مکث چشم از امیر و نگاه مرده اش گرفت و نشست.
راه که افتاد و وقتی از کنار ام یر می گذشتیم هم چنان مثل مرده ها نگاهمون می کرد.
چشمام رو بستم و مهراد گفت:
-چیزی شده؟این یارو کی بود؟
کالفه گفتم:
-نمی خوام راجبش حرف بزنم مهراد.
نفس عمیق ی کشید و هیچی نگفت.
تا خودِ خونه یه کلمه ام حرف ی نزد و منم هیچ ی نگفتم.
فقط قطرات اشک یکی پشت اون یکی از چشمام سرازیر م یشدن
نگاه مهراد کالفه شده بود.
وقتی جلو خونه نگه داشت خواست چیزی بگه که دستم رو به عالمت ساکت باال اوردم و بینی م رو باال کشیدم و با سرعت از
ماش ین پیاده شدم.
با دو مسیر خونه رو دوییدم و ماش ین مهراد هم چنان همون جا بود.
در خونه باز بود خودم رو انداختم داخل خونه.
از پله ها رفتم باال.
در خونه رو با کلید باز کردم و فوری وارد شدم.
صدای دوش آب از حموم می اومد حتما مامانه.
بابا هنوز ن یومده بود،معینم حتما تو کوچه بود.
فوری دست و صورتم رو شستم و لباسام رو در اوردم، بولیز شلوار تو خونم رو پوش یدم.
مداد رنگ ی های مخصوصم رو با نقاش ی مینیاتور ی نصفه نی مم رو از زی ر می ز در اوردم و شروع کردم به تکمیلش، کشی دن خطوط و
رنگ آمی زی نقاط باعث میشد ذهنم آروم شه.
باعث میشد مغرم سرد شه
از داغیش بگذره.
نفس عمیق ی کشیدم و مامان از حموم اومد بیرون و گفت:
-عه اومد ی!
عینک مطالعه ام رو، رو چشمم جابه جا کردم تا سرخی چشمام رو نبی نه.
-آره تازه رس یدم.
در حال خشک کردن موهاش گفت:
-پس کو آرام؟
خیره به مژه های دخترک روبه روم گفتم:
-اجرا داشت
-از دست شما،این چه کاری ه دیگه.
جوابش رو ندادم و حاله دور چشمای دختره رو کمی صورتی نارنجی کردم.
مامان که از اتاق رفت بیرون پتوم رو از کمد در اوردم و بالشتم رو گذاشتم گوشه دیوار
نقاش یم رو جمع کردم و برق رو خاموش کردم و ز یر پتو خزیدم.
بین خواب و بیداری قطراتی رو روی صورتم حس می کردم و صدای فین فینِ آرومِ آرام و صدای تو دماغی و گرفتش.
-غلط کردم...تقصیر من نیست که حتی یاد ندارم از حق خودم دفاع کنم چه برسه به تو.
حرکت نرم دستاش رو الی موهام حس م ی کردم
-اصال کاش خواهر ی مثل من نداشتی...کاش می مردم و تو غرورت نمی شکست،کاش م ی گفتم تقصیر تو نبود، تقصی ر لیز یِ
کفشای تختم بود
کاش می گفتم خودم حواسم پرت شد.
بغض کرده هقهقه می کرد و دستاش روی گونم می لرزید
منم بغضم گرفت و صداش رو دوباره شنیدم:
-میدونم بیداری،من تو رو خوب میشناسم.
صال هیچی نگو فقط تورو خدا ازم متنفر نشو.
چشمام رو آروم باز کردم و ب ی حرف نگاهش کردم.
بغض کرده نگاهم می کرد آروم بازوش رو کشیدم و کنارم دراز کشید؛ دستام رو دورش حلقه کردم و تو بغلم جمع شد و سرش
رو الی شونه هام پنهون کرد، موهاش رو ناز کردم و آروم و بغض کرده گفت:
-ببخشید
خیره با سقف آروم گفتم:
-بخشیدم
***
-تورو خدا!
درحال سوهان کردن ناخنم اخم کرده گفتم:
-نه!
دستام رو بردم باال و با حرص دوباره شصتم رو سوهان زدم
با چهره مظلوم شده اومد جلوم نشست و با غم گفت:
-من با هیچ کس دوست نیستم،بهشون قول دادم برم تازه یه دختره هست تو گروه همش بهم تیکه میندازه
تو باش ی کسی اذ یت نمی کنه!؟
کالفه جی غ زدم:
-سرم رو خوردی آرام!
بغ کرده رفت روی مبل نشست و بلند روبه مامان گفتم:

-مامان پولِ اجاره این ماه رو گذاشتم رو میز بیا بردارش.
مامان گوش ی به دست در حالی که برام خط و نشون م ی کشید گفت:
-عزیزم منم فاضل جان و خیل ی دوست دارم
پسر اقا و خوبیم هست منته ی آیلین االن قصد ازدواج نداره.
بلند داد زدم:
-قصد ازدواج دارم، ولی نه با فاضل
مامان لبش رو گزید و چشماش رو گرد کرد و درحال دویی دن سمت اتاق گفت:
-نه نه آیلینه از حموم صدا م ی زنه سنگ پا ببرم براش.
ارام قش قش خند ید و گفت:
-هیچیم نه...سنگِ پا!
خند یدم و سرم رو چرخوندم و گفتم:
-کیا هستن تو این گروهه؟م ی خواید برید کجا؟
سرش و کج کرد و گفت:
-یکی و یال داره شمال، پولداره دعوت کرده بچه هارو یکی از استادای جوونمونم هست چون فامیلِ صاحب وی الس
خیره چشم ریز کردم و گفتم:
-عَجی مَجی ام هست؟
گیج نگاهم کرد که کالفه الک جیگریم رو از روی میز برداشتم و گفتم:
-امیر رو می گم
آهان کشیده ای گفت خیره به پاهاش گفت:
-اره هم کالس یمونه دیگه

اخم زده گفتم:
-نمیام!
هول شده زود جلوم نشست و گفت:
-اتفاقا به خاطر وجود اقا ام یر باید بیای؟
چشم ریز کردم و متعجب گفتم:
-چرا؟
موهاش رو پشت گوش زد و با بافت موهاش بازی کرد و خجالت زده گفت:
-یکم عجیب غریبه همش میاد اجرام رو نگاه م ی کنه، بعد به بهانه های مختلف هی میاد باهام حرف م ی زنه دیروزم گفت شمارم
رو داشته باشه اگر برای تئاتر و سالن مشکلی پیش اومد باهام در ارتباط باشه.
با دهان باز نگاهش کردم و گفتم:
-دهنش سرویس
یهو ضربه محکمی از پشت خورد تو سرم.
-آی!
برگشتم و در حالی که سرم رو ماساژ میدادم اخم کرده به چشمای گرد مامان زل زدم:
-خیر ند یده صدات رو انداخت ی رو سرت نمی گی زنداییت بشنوه؟
چشمام و گرد کردم و گفتم:
-مامان چرا شلنگ و تخته م ی ندازی؟خب باید بدونن نم ی خوام زنِ ماستِ کپک زدشون بشم.
مامان اخم کرده رفت سمت میز و پول رو از رو میز برداشت و در حال شمردنش گفت:
-واه واه انگار خودش تیلورِ
با چشمای گرد دستم رو از رو سرم برداشتم و معین از اشپزخونه خیار به دست اومد بی رون و گفت:
-مامان تو ت یلور رو از کجا می شناس ی؟
مامان در حال شمردن گفت:
-فکر کردید خودتون فقط بَلَد ید؟
خند ید یم و مامان پول رو گذاشت تو کیف پولش و گفت:
-فردا برم پول این مرت یکه رو بدم دیوونمون کرد
نفس عمیق ی کشیدم و اخم کرده رو به آرام آروم گفتم:
-به این پسره رو نمید یا
آرام متعجب گفت:
-من اصال ازش خوشم نمیاد،خودتم میدونی پوریا رو فراموش نکردم که برم با این تو که بیای این نمی تونه زیاد نزد یکم شه
تازه ی ه جوریه!ترسناکه کاراش انگار همه چیزت رو می دونه.
با حرص لپم رو باد کردم و گفتم:
-قبول دارم...هم عجیبه،هم ترسناک
کالفه نگاهم گرد و گفت:
-اگه نمیای بگو که زنگ بزنم آبرو ی خودم رو مثل بچه ها ببرم بگم نمیام، اون دختره پر ینازم با خیال راحت مسخره ام کنه.
لپم رو باد کردم و کالفه گفتم:
sheet-
گیجنگاهم کرد که در حال فوت کردن ناخنام به سمت اتاقم رفتم و گفتم:
-گفت ی فرداست؟
بلند گفت: -آره
جیغ زدم:
-حاال چی بپوشم؟
بلند از خوش ی و ه یجان جی غ زد و خند یدم و از پشت محکم بغلم کرد و مامان با تعجب گفت:
-چه خبره؟
هردو برگشتیم و درحال ی که برای خشک شدن الکم دستام رو مثل معلوال باال برده بودم به چسمای ریز شده مامان زل زدم.
آرام با لبخندِ مظلومانه ای گفت:
-مامانی
مامان اخم کرد و گفت:
-من نمی دونم باباتون باید اجازه بده.
این رو گفت و پشتش رو کرد و رفت!
ارام با همون لبخند ماس یده به جای خالی مامان زل زد و اروم و متفکر گفتم:
-یه بار شد این جمله رو نگه؟
آرامم متفکر گفت:
-بعید می دونم.
تا اومدنِ بابا خوابیدم و وقتی از بنگاه اومد با آرام ریختیم سرش و اون قدر کمرش رو لگد کردیم و ماساژش دادی م و آخرش
داشتم می رفتم موم بیارم اپالس یونش کنم که داد زد اجازه م یده بری م و فقط دست از سرش برداریم.
با هیجان وارد اتاق شد یم و دنبال لباسام می گشتم و آرام داشت وسایالمون رو تو کوله هامون م ی زاشت.
با هیجان مانتوِ مشکی کوتاهم رو با شلوار جینِ قد نود یخ یم رو پیدا کردم، شال مشک ی و کتونی های مشکیم رو در اوردم.
پا بندِ ستاره ایم رو پیدا کردم...دو تا عینک دودی برداشتم، با سه تا مانتو و دو تا شلوار جین دیگه.
شالم چهار تا برداشتم
هندزفری و شارژر.
لوازم ارایش و پنج تا الک و دو تا ادکلن و اتو مو
سشوار و الک پاکن و ش یر پاک کن
همه وسایل رو گوله کرده ه ی میزاشتم کنار کوله تا ارام بچینه
یه لحظه برگشتم دیدم آرام با دهن باز داره نگاهم می کنه خیره به چشمای گردش حوله هنم انداختم رو زمین که جیغ زد:
-آیلین!
با بهت گفتم:
-ها!
مبهوت گفت:
-فقط سه روز اون جاییم!
با بهت گفتم:
-هیع راست می گی؟خوب بود گفتی ، مانتو صورت یمم بردارم تازه لباس خواب و کاله برنداشتم.
چشماش قد نعلبکی شده بود به کولش که حتی نصفه ام نشده بود زل زدم و گفتم:
خب نهایتش هرچی موند رو میزاریم تو کوله تو.
با حرص گفتم:
-یه چمدونم نداریم محض رضای خدا
یه دونه هست که من و تو درسته توش جا میشیم و باید تحویل موزه آثار باستانی بد یمش...
این قدر کُهن ساله.
آرام خند ید و با لبخند گفتم:
-اگه مامان بابا بفهمن مسافرت مختلطه به نظرت چی کارمون می کنن؟
آرام بهت زده دستاش رو به هم نزدی ک کرد و یهو جدا کرد.
متفکر گفتم:
-جواب درستی بود! آفرین دق یقا جِرِمون م یدن.
غم زده و ترس یده گفت:
-بیخیال نری م
عیب نداره نهایتش مسخره ام می کنن.
نیشخند ی زدم و گفتم:
-میریم
خیره به کوله گفتم:
-کی دید ی کوله من پر شه و بدونِ رفتن به سفر خال ی شه.
آرام متفکر گفت:
-هیچ وقت
خودم رو، رو تخت انداختم و گفتم:
-پس حرف نزن
با دستش عالمت بستن زیپ دهنش رو نشون داد.
خند یدم و گفتم:
-آفرین
بابا خواب بود و مامان آروم و بی صدا برامون غذا تو ظرف می کشید و من در حالی که حواسم بود حین خوردن صبحانه ام رژ
لبم پاک نشه آروم رو به آرام گفتم:
-اژانس گرفتی؟
آرام برگشت و در حال خوردن چاییش گفت:
-آره به زور پیدا کردم.
سر تکون دادم و بلند شدم و کولم رو برداشتم.
تف چه قدر سنگ ینه!
شالم رو سرم کردم و بابا خواب زده نیم خیز شد و گفت:
-چرا بیدارم نکردین؟االن میرسونمتون
آرام هول زده گفت:
اوف االن گند میزنه با سوت ی بازیاشن..نه!
زود با خنده گفتم:
-بابا می خوا ی با مازراتیت برسونیمون؟کو ماش ین!
بابا اخم کرد و گفت:
-ماش ین می گیرم م ی برمتون
زود دستم رو اوردم باال و رفتم سمتش و لپش رو اروم بوس یدم و گفتم:
-بخواب خسته ای ، آژانس گرفتیم خودمون رس ید یم به محل قرار با مینی بوس خواهرانِ دانشگاه میر یم.
بابا با تردید نگاهم کرد و ارامم زود لپش رو بوس ید و عالمت دادم زود تر بره تا با رنگ و روی پریدش ضایع نکرده
آرام فوری خداحافظی کرد و رفت بیرون.
بابا تا دم در اومد و منم فور ی رفتم بیرون.
کفشام رو پوش یدم و مامان اروم برا ی این که مع ین بیدار نشه گفت:
-تلفناتون رو جواب مید ینا اون ماسماسکا فقط برا زِرت و زِرت عکس گرفتن نیست
آرام، آی لین رو به تو میسپارم حواست باشه ش یطونی نکنه باز.
رو به من چشم غره رفت و گفت:
-آیلین باز زنداییت نیاد بگه ای نستاگرامت عکس سر لختی گذاشتیا.
با حرص گفتم:
-مامان!
بابا اروم گفت:
-حواستون به خودتون باشه
صد بار گفتم دختر مثل گل میمونه....
با حرص گفتم:
-بابا دیرمون شد
بابا گفت:
-باشه باشه خدا به همراهتون
مامان زود گفت:
-حسین خورده داری تو جیبت صدقه بندازم.
بابا خیره به کوله هامون گفت:
-نه پنج تومنیِ
با خنده گفتم:
-بابا االن پنجاه هزار یم خورده محصوب میشه.
بابا خند ید و پیراهنش رو، رو زیر پوشش تنش کرد و کوله هامون رو برداشت و باهامون تا طبقه پایین اومد.
آژانس که رس ید سوار شد یم و بابا خم شد و پول کرایه رو حساب کرد و رو به من گفت:
-حواستون باشه ها دختر مثل...
هم زمان با آرام گفتیم:
-بابا!
بابا خند ید و دست تکون داد و راننده راه افتاد
آرام آروم به من گفت:
-عذاب وجدان دارم بیا برگرد یم
با حرص گفتم:
االغ داریم همون مسافرت ی رو میریم که بابا اجازش رو داد حاال چهار تا پسرم باشن که باشنانگار با دوست پسرامون قرار داریم
نمی خورنمون که...
غم زده ساکت شد و دیگه حرفی نزد
با این مهربونیا و خوش قلبیاش آخر کار دستمون میده.
برگشتم و به نی م رخش زل زدم
بازم معصوم و ب ی آرایش!
حتی کرمم نزده بود،موهاشم ساده باال بسته بود.
منم خیلی از آرایش غلیظ خوشم نمی اومد.
همیشه تنها خط چشم و رژلبم رو داشتم.
بیشتر بی قید و بند یم تو پوشش و موهام جلب توجه می کرد.
معموال شال از سرم مدام می افتاد
من خانومای چادر ی رو دوست داشتم مامانمم چادری بود، من هیچ وقت به آرام نگفتم موهات رو بریز ب یرون یا فالن کن.
به من ربط ی نداشت، پوشش هرکس برای خودشه...برای من دختری که با دکلته جلوی دیگران راه بره با اونی که با چادر نشسته
فرقی نداره
چون هرکسی د یدگاهی داره.
ظاهر آرام برام مهم نبود،این عشق زیادی و سادگی ا ی که داشت رو مخم بود.
این که کم مونده بود بعد رفتن پوریا رگش رو بزنه.
آرام کال هی فده سالش بود که عاشق پسر همسایه که پسر دوست بابامونم بود شد.
پوریا ساده بود، یه پسر کامال ساده که اون موقع ۲۰۶ داشت و ب یست و یک سالش بود.
آرام جور ی عاشقش شد که کف کردم.
از آرام بعید بود! با هم یک سال و اند ی دوست بودن و واقعا هم رو دوست داشتن
آرام ی ه شب پور یا زنگ نمیزد گری ه می کرد.
تا این که بابا فهمید با هم دوستن.
بابا از این رو به این رو شد،گفت از اعتمادش سو استفاده شده کال رابطش رو با خانواده پوریا به هم زد،پوریا سه بار اومد
خواستگاری آرام کم مونده بود خودکشی کنه به زور جلوش رو گرفتم و از حموم کشی دمش بیرون و تی غ رو ازش گرفتم.
پوریا به نوبه خودش داغون شد اما نه به اندازه ارام؛آرام فرق داشت روحیه لطی ف و آرومش حساس بود و بعد این که فهمید پوریا
برای تحصیل رفته کاندا کال در هم شکست.
بابا ام تا اخرش گفت الی و بال دختر به پوریا نمیده
تازه آرام یک ساله که رو پا شده و خودش شده.
هرچند هنوزم اسم پوریا میاد غم عالم تو چشماش جوونه میزنه ول ی کنار اومده.
و چیز ی که من از امیر دیدم امکان نداره بزارم آرام دوباره شکست بخوره اونم از یکی مثل امیر
مرتیکه جادوگر
-آیلین رس ید یم.
سر بلند کردم و گیج گفتم:
-ها؟
هندزفری رو از گوشم کشید و به بیرون عالمت داد.
با هم پیاده شد یم و کولم رو، رو دوشم انداختم.
با دیدن دو تا شاستی بلند و یک ۲۰۶ نقره ای و یک تیبا و زانتیا گیج و آروم گفتم:
-مطمئنی قراره با اتوبوس بری ن؟
آرام مبهوت گفت:
-بعید میدونم !
همکالس ی ها ی ارام که تا حاال مارو با هم ند یده بودن بهت زده حال و احوال کردن و مدام راجب د و قلو بودنمون حرف می زدن.
بینشون فقط س ینا رو تشخی ص دادم.
اومد سمتمون و با خنده گفت:
-چه عجب!
هردو لبخند زدیم و اون دو تا چال های بزرگش رو به نمایش گذاشت.
هیچی نداشت جز دو تا چال گنده وسط دوتا لپش
همین بامزه اش می کرد.
آرام زد به پهلوم و آروم گفت:
سرم رو غیر مستقیم چرخوندماون پری نازه
یه دخترِ بور و سانتالی با تیپ صورتی!
با نیشخند گفتم:
-پلنگ یه واسه خودش
با خنده ادامه دادم:
-البته پلنگ صورتی
ارام خند ید و پریناز برگشت و پوزخند ی زد و پشتش رو کرد با نیشخند گفتم:
-زرشک
-عه آقا امیر!
با شنیدن صدای آرام سرم رو برگردوندم و بین بچه ها امی ر رو دیدم از موتورش پیاده شد و کاله کاسکتش رو با ژست خاصی رو
موتور گذاشت و با دستش موهای به هم ریختش رو، روبه باال هدایت کرد و بازم زیر چشماش سرخ و نگاهش بی روح بود.
با پسرا دست داد و پریناز بینشون دستش رو برد جلو تا دست بده.
امیر به چشمای پریناز و بعد دستش زل زد.
لبخند ی زد و دستش رو برد سمتش اما درست یک سانت مونده به دست دادن دستش رو برد باال و دوباره موهاش رو به باال
هدایت کرد و بدون دست دادن و نگاه کردن به دهن باز پر یناز و چشمای گردش اومد سمت ما!
دلم یه قهقه بلند برای ماست شدن پریناز م یخواست اما به خاطر جلو اومدن امیر اخمام رو در هم کشیدم.
-سالم
این رو آرام با لبخند گفت
امیر سری تکون داد و بدون نگاه کردن به من رو به آرام گفت:
آخه نی ومد ید سالنخوبین؟پاتون ط ی این ی ه هفته بهتر نشده؟
آرام فوری گفت:
-نه خوبه، فقط ضَربه دیده بود.
امیر سرتکون داد و برگشت و به من زل زد.
از چشمام تا نوک پام رو نگاه کرد و ابرویی باال انداخت و ن ی شخند ی زد و با همون نیشخند گفت:
-چه جالب مگه شما با ما هم رشته این؟فکر می کردم فقط بچه های گروه خودمون م یان ویال.
لپم رو با حرص باد کردم و با نیشخند گفتم:
-چه جالب شما مُفَتِشین؟
آرام هول زده گفت:
-من برم یکی از بچه ها صدام میزنه
با سرعت ازمون دور شد و امی ر جلوم ایستاد و نیشخند ی زد و سمت راست صورتش ی ه چالِ کوچیک داشت
معلولِ بدبخت
ابرو باال انداخت:
-صد و پنجاه سانتی چه طور ی با این یه بندِ انگشت پاهایی که داری این قدر دُمم زیر پات میزاری ؟
منم بهش نزدیک شدم و به چشماش زل زدم و شمرده شمرده گفتم;
-دُم که نیست شِلَنگِ باغ بونی ه
هرجا پام رو میزارم ی ه ت یکش رو له م ی کنم.
نیشخند باصدایی کرد و تک خنده ای کرد و گفت:
-ازت خوشم میاد
چشمام گرد شد و سرش رو اورد کنارِ گوشم و آروم گفت:
-دوست دارم ببرمت وسط صحنه تو جعبه بزارمت و پارچه بکشم روت،بعد با شمشیر جعبه رو دو نصف کنم بعد همه انتظار
داشته باشن وقتی پارچه رو بردارم تو سالم باش ی...
تک خند ی کرد و ادامه داد:
-ولی وقتی پارچه رو برمیدارم می بینن تیکه تیکه شد ی!
با بهت دندونام رو، رو هم سابیدم و ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-شتر در خواب بی ند پنبه دانه.
نیشخند زد و پشتم رو بهش کردم و رفتم سمت آرام و زیر لب و با حرص فحشش می دادم.
-مرتیکه معلولِ،زشتِ عَج ی مَجی...جادوگر
دراکوالی زشت
کالفه نفس عمی قی کشیدم و به ماش ینه س ینا تکی ه زدم.
یه پسرِ بور و چشم رنگ ی از دور به سمتمون اومد، موهاش خیلی کوتاه بود و لباسای ساده ا ی داشت
خوشگل نبود!
خیره نگاهش کردم که با امیر دست داد و هردو با هم حرف زدن و ام یر عالمت داد به موتورش
پسر چشم رنگ یه سرتکون داد و رفت سمت موتورِ امیر، امی ر بلند گفت:
-علی
پسر چشم رنگ یه برگشت و گفت:
-ها؟
ز لحنشون خندم گرفت و امی ر گفت:
-خط نندازی روش،سه روز بب ینم م ی تونی ی ه موتور رو نگه داری
علی بیخیال سوار موتور امیر شد و گفت:
-برو بابا
دوست امیر موتورش رو برد و من سرم رو برگردوندم.
منتظر بودی م استادِ آرام و چند نفر باق ی مونده ام برسن و بعد راه بی وفتیم قرار شد من و آرام تو ماش ین س ینا بشینیم.
کوله ام رو دادم به س ینا تا بزاره تو صندوق عقب.
خیلی خوابم می اومد
نفس عمیق ی کشیدم و بی حوصله به آرام نگاه کردم داشت با امیر حرف میزد،چی می گن به هم!؟
گوش یم زنگ خورد و از تو جی ب شلوار جینم بیرون کشیدمش
مهراد بود!
-جانم؟
صداش کمی خش دار و خواب آلود بود:
-سالم عزیزم هنوز نرفتی؟
کالفه گفتم:
-اوف نه مهراد منتظریم بقی ه جمع شن
چند بار نفس عمیق کشید و گفت:
-مواظب خودت باش یا
نرم خند یدم و گفتم:
-دلم برات تنگ میشه
آروم گفت:
-منم
با لبخند ی که رو لبم جا خوش کرده بود گفتم:
-خب دیگه برو بخواب تا اَجی ر نشد ی،من رس یدم بهت زنگ میزنم.
تماس رو قطع کردم و لبخند پهنی لبام رو در بر گرفته بودبایباشه برو عزیزم بای
مهراد کم کم داشت تو دلم جا باز
می کرد.
از مراقبتاش و از اخالقش عج یب خوشم م ی اومد.
رو به آرام بلند گفتم:
-من رفتم تو ماش ین بخوابم،حوصلم سر رفت.
آرام چشم از امیر گرفت و گفت:
-باشه برو
حرصی با چشم براش خط و ن شون کشیدم و اون هول شده برگشت و به امیر زل زد.
بلند داد زدم:
-س ینا در ماش ین رو باز کن.
برگشت و با نیش شل گفت:
-چه قدر تو خسته ای آخه!یکم انرژی داشته باش.
بی حدصله گفت
-بروبابا
خند ید و در ۲۰۶ رو باز کرد و رفتم عقب و س ینا در رو بست.
هندزفری هام رو به گوشم زدم و سرم و به ش یشه تکیه زدم و صدای ری حانا که پخش شد لبخند ی زدم و چشمام کم کم سنگ ین
شد و قدرت باز کردنشون رو نداشتم و تو همون حالت خوابم برد.
با باال و پایین شدن و در اومدن هندزفر ی از گوشم چشمام رو وحشت زده باز کردم.
تو همون حالت چشمام رو گردوندم
تو ماش ین س ینا بودم! س ینا پشت فرمون آرامم داشت بهش تو لیوان ی ه بار مصرف چا یی میداد
سرم رو برگردوندم و گردنم رو ماساژ دادم و خواب الود دوباره سرم رو، رو بالشت گذاشتم.
چشمام رو بعد چند ثانیه مکث باز کردم.
من که بالشت نداشتم!چشمام رو گردوندم دیدم سرم کامل رو بازوی بزرگ امیرِ و امیرم سرش کج شده و چشماش بسته است و
خوابه.
با دهن باز از پایین به چونش زل زدم.
یا ابلفضل من چرا سرم رو بازوی اینه؟
این چرا تو این ماش ینه؟آرام براچی رفته جلو؟
اومدم سرم رو بردارم دیدم دو تا قطره بزرگ از آب دهنم ریخته رو بازوش درست اندازش اندازه شصتم بود و روی آستینای بولیز
سرمه ایش دیده میشد، با دهن باز نگاهش کردم خدایا االن بیدار م یشه میبینه آبروم م یره
خاک برسرم یه بار نمیتونم دهن باز و گاراجم رو ببندم.
زود ازش فاصله گرفتم و حواس ارام و س ینا به جلو بود و صدای موزیکم باال بود.
شالم رو که دور گردنم افتاده بود برداشتم و با گوشه اش روی آستینش کشیدم.
یکم بیشتر خم شدم و با انگشتم نوک شال رو گرفتم و بازم کشیدم رو آستینش،تف نی ست که
س یدهِ چرا نمیره
یهو ماش ین رفت رو ی دست انداز بلند و چون س ینا مثل گاو میروند ی ه نی م متر پریدم و با ارنج رفتم تو شکم ام یر و چشماش
سریع باز شد و دوتا مچ دستام رو گرفت و من رو کشید سمت خودش
وحشت زده با چشمای گرد نگاهش کردم.
نگاه سرخش رو به چشمام دوخت و چشماش از زور خواب خمار شده و موهاش به هم ریخته بود.
نگاهش رو از چشمام گرفت و به شالم که بند انگشتم کرده بودمش زل زد،با چشمای ری ز شده نگاهش رو کشوند سمت بازوش و
اون دو تا رَدِ گرد رو رو ی بازوش دید و همون طور ی با سرِ پایین یهو قرینه چشماش رو گردوند و س یخ چشمای براقش و به
چشمام دوخت یهویی نگاه کردنش باعث شد قلبم بیاد تو دهنم
وای فهمید !
به حالت چندش ی دستم رو ول کرد و رو به س ینا گفت:
-نگه دار
آرام و س ینا به نی م رُخ برگشتن و س ینا گفت:
-چه عجب بیدار شد ین
اخم کرده نگاهشون کردم و روبه آرام گفتم:
-چرا رفتی جلو تو؟
س ینا به جای آرامِ سرخ شده گفت:
-امیر م یخواست بخوابه منم موقع رانندگی خوابم میگ یره گفتم ارام بیاد جلو هم حرف بزنه هم چایی چیز ی بده
ماش ین و نگه داشت گوشه جاده و همه جا پر درخت و سرسبزی بود.
امیر فوری پیاده شد و گفت:
-صندوق و بزن.
س ینا متعجب پیاده شد و منم خم شدم آینه بغل ب یرون رو دید زدم.
میر در صندوق و باز کرد و خم شد و نمی دیدم داره چی کار می کنه.
یهو رفت اون سمت و بولیز سرمه ایش رو دراورد از تنش هینی کشیدم و به بدنش زل زدم.
نیم رخش بود و ماش ینایی ک رد میشدن بوق م یزدن
بولیز سرمه ایه رو به حالت خاصی انداخت زمین و با پاش انداختش اون طرف و ت ی شرت آبی ا ی که دستش بود رو تنش کرد!
با دهن باز گفتم:
-عقده ا یِ لوس،دو تا تف که ا ین حرفا رو نداشت
آرام با تعجب گفت:
-چی؟
خیره به امی ر که داشت با س ی نا می اومد سمتمون و لباس سرمه ایش رو انداخته بود دور گفتم:
-هیچی اه
ارام متعجب شونه اش رو باال انداخت و حرصی روم رو کردم اون سمت و امیر اومد نشست.
س ینا ام پشت فرمون نشست و گفت:
-چرا لباست رو عوض کرد ی؟
امیر بیخیال به بیرون زل زد و گفت:
-چون که
س ینا خند ید و ماش ین رو روشن کرد و گوش یش زنگ خورد و برداشتش و در حال را افتادن گفت:
-جان...نه ما پشت سرتونیم داریم میایم.
با اخم به بیرون زل زدم و یه جوری من چسبیده بودم سمت در که انگار امیر طاعون داره
برعکس من امیر بیخیال لم داده و به ب یرون زل زده بود
بیشتر راه رو که خواب بودم فقط نیم ساعتش مونده بود که وقتی ماش ین س ینا جلو ی ی ک در بزرگ قرمز متوقف شد لبخند زدم .
جاده سنگ فرش ی شکل بود و اطراف هر پنجاه شصت متر یک ویال مثل همین و یال بود
س ینا زنگ زد به بچه ها تا در رو باز کنن چون یه عده زود تر رس یده بودن.
درای ویال باز شدن و وارد شد یم...
ماش ین بچه ها پشت هم پارک شده بود و بیشتر فضا رو گرفته بود.
همگ ی پیاده شد یم و پریا خواهرِ پریناز اومد بیرون و با هی جان داد زد:
-این جا خیلی باحاله
س ینا خند ید و پریا دوست دختر س ینا بود.
کولم رو، رو دستم انداختم و پرینازم اومد بیرون و نیشخند ی زد و بهمون نگاه کرد و رفت داخل.
امید که صاحب وی ال بود اومد بیرون ی ه چند بار ی باهاش حرف زده بودم
کالس مشترک داشتیم.
تو همایشم ی ه بار کنارم نشسته بود.
-سالم بانو
لبخند زدم و گفتم:
-سالم
برگشت و به همه سالم داد و عینک بزرگ و خلبانیش رو از رو چشمش برداشت و گفت:
-بیاید داخل دیگه
خند ید و خودشم باهامون اومد داخل.
یه سالن بزرگ و ساده جلومون بود که از وسایالش معلوم بود مجردی ه!
نیایش و ساناز تو آشپزخونه داشتن چایی دم می کردن و با دیدن یکی از استادا تو جمع فور ی شالم رو از دور گردنم رو سرم
انداختم.
امیر خیره بهم نیشخند زد، با حرص نگاهش کردم.
استاد برگشت و جوون بود و جد ی چهل سالش نمیشد و قد بلند کمی تپل بود از فامی الی ام ید بود و برای همین اومده بود
پریا کنارم ایستاد و گفت:
-راحت باش، نیکو اون طوری که تو دانشگاهه نیست این جا با همه صمیمیه کار به کسی نداره.
گیج به چشمای قهوه ایش زل زدم و مژه های قشنگ ی داشت.
-نیکو ک یه؟
به استاد اشاره کرد:
-استاد
لبخند ی زدم و گفتم:
-خوبه پس
س ینا دست زد و رو به همه گفت:
-بچه ها آیلین خواهرِ آرامه ای نا دوقلو ان ممکنه هی اشتباه کنید آیلین زیاد نمیشناستتون االن معرفی م ی کنم.
بازوم رو گرفت و من رو کشوند وسط و گفت:
-استاد رو که م یشناس ی کالس مشترک داشتین.
سرتکون دادم و نیکو ام لبخند محوی زد.
س ینا برم گردوند و گفت:
استاد ریز خند ید و بقیه ام خند یدنپریا و پری نازم که خواهرن و یه سال تفاوت سنی دارن و پریا بزرگ تره و دوست دختر منه
س ینا با خنده گفت:
-عه استاد ما خانواده هامونم اطالع دارن من میخوام پریارو بگ یرم.
پریا پقی زد زیر خنده و گفت:
-ممنون واقعن
همه خند یدن و پریناز باز با غرور پوز خند زد.
بهش نیشخند زدم و س ینا بازوم رو گرفت و برم گردوند سمت امید و یه پسرِ کله فرفر ی و گفت:
-امید که صاحب ویالست و پسر خیلی گلیه.
این س یم ظرف شویی کنارشم عقیلِ
بچه پرشورِ تئاترِمون،میخواد گلزار شه
به موهای فرفر ی و بزرگ پسر زل زدم و ریز خنده
دوتاشون بهم لبخند زدن و نی ایش از تو ی آشپزخونه قور ی به دست داد زد:
-منم که میشناس ی کالس مشترک داشتیم.
بلند گفتم:
-آره
س ینا برگشت و منم برگردوند و جلوم امیر بود با همون نگاه بی حال و عجیبش
-اینم که امیرِ
تازه وارد اما خیلی باحاله.
نیشخند زدم و گفتم:
-عجب
امیرم پوزخند زد و س ینا گفت:-یکی دو نفر دیگه موندن که توراهن
سر تکون دادم و آرام، آروم و خجالتی گفت:
-دخترا کجا م ی خوابن؟
تا این رو گفت فکر کنم جون داد چون دو بار سرخ و سفی د شد!
عقیل گفت:
-طبقه باال پایینم پسرا.
سرتکون دادم و هم زمان با آ رام رفت یم سمت پله ها
تو پیچ پله ها صدای امید رو شنیدم:
-حاال چه جور ی هی دوقلو هارو تشخیص بد یم؟
لبخند زدم که صدای ام یر باعث شد خشکم بزنه:
-اونی ک خجالتی و خانومه آرامِ
اون لوس نُنُره که شالش همش میوفته آیلین
لبم رو گزیدم و از الی نرده ها پایین رو نگاه کردم.
پسرا خند یدن و س ینا گفت:
-آیلین کجاش لوسه!هممون رو ی ه جا قورت میده
امیر خودش رو انداخت رو کاناپه و گفت:
-کسی که هر ب یست و پنج ثانیه میره رژلبش رو دوباره می زنه و بیست و پنج دست لباس عوض میکنه برای جلب توجه لوسه!
دندون رو هم سابیدم و هم زمان با آرام رفتم باال.
اولین اتاق تو ی راهرو طبقه اول رو برداشتیم و وسایالمون رو گوشه ای گذاشتیم.
یه اتاق کوچیک با دوتا تخت و ی ه پنجره بزرگ که پشت ح یاط ویالرو نشون میداد.
با دیدن استخر گفتم:
-استخر دارن!
آرام گفت:
-خوش به حالشون
سر تکون دادم،به روتخت ی ها ی ابی رنگ دست کشیدم مثال اتاق مهمون بود و این قدر خوشگل بود.
با حرص گفتم:
-اتاق مهمون اینا تختاش کل اتاق مارو می خره
بابا بعد ده سال رفت یه دونه تخت خرید اونم
چون جا نداشتیم بهونه گرفت تا سه تا نخره.
اِخرم ازش به عنوان کمد استفاده میکنیم.
مامان زیرش قابلمه و رخت خواب گذاشته.
روشم پر خرط و پرتِ همه ام رو زمین میخوابی م.
آرام زد زیر خنده و گفت:
-این قدر حرص میخور ی چروک میشی
کالفه نگاهش کردم.
لباسم رو با ی ه تیشرت مردونه که روش ی ه پیرهن چهار خونه زرشکی مشکی بود عوض کردم و آستینای پراهن رو تا زدم و شال
مشکیم رو شل روی موهای بافته شدم انداختم.
رژ زرشکیم رو کم رنگ تر کردم و شلوار جین مشکیمم پوش یدم و برگشتم و به آرام که داشت موهاش رو میداد داخل شالش زل
زدم.
-تو واسه چ ی این قدر دور و بر امیری ؟
بهت زده برگشت و نگاهم کرد و گفت:
-آیلین تو من رو نمیشناس ی؟وقتی بهم زل می زنه سوال م یپرسه یا حرف م یزنه نمیتونم پشتم رو
کنم برم که!
با حرص گفتم:
-باشه
از اتاق اومدم بیرون و نیایش به کمک س ینا و بچه ها زرشک پلو با مرغ درست کرده بود.
چون میز جا نداشت برا همه،همه رو زم ین نشستیم و ناهار رو خورد یم.
بعد ناهار همه رفتن بخوابن و استراحت کنن.
من که کل راه رو خواب بودم خوابم نمی اومد.
یکم تو سالن نشستم و با مهراد چت کردم و با هم تصویر ی حرف زدیم.
ساعت تقریبا پنج عصر بود که رفتم باال و دیدم آرام راحت خوابیده و نیایش کنارش نشسته و داره الک م ی زنه.
پوفی کردم و از اتاق اومدم بی رون و رفتم پایین.
از ویال اومدم بیرون و دور زدم رفتم سمت استخر.
چه قشنگه!تا نصفه روش رو بسته بودن و واسه همین از باال دید نداشت.
همون زیر نشستم و به خاطر کوتاهی شلوار جینم نیاز نبود تاش بدم، بدون در اوردن کتونی هام
کف پاام رو آروم می زدم تو آب استخر.
با گوش یم استور ی گرفتم و روشم مهراد رو تگ کردم و قلب گذاشتم زیرش
از اینستاگرام اومدم بیرون و گوش یم رو گذاشتم کنار که صدای قدمایی رو پشتم شنی دم
برگشتم با دیدن امیر که به ای ن سمت می اومد اخم کردم...
بلند شدم و نگاهش کردم نی شخند زد و خواست برگرده که گفتم: هی!
برگشت و ابروش رو به تمسخر باال انداختهی!
با سری باال به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
-هوم؟
با حرص گفتم:
-دخترای نُنُر و لوس دل و جرعت دارن؟
نیشخند زد و گفت:
-نه ترسو ان
با پوزخند گفتم:
-پس میخوام ی ه وَجه جد ید از اون رو ی سگِ یه دختر نُنُر لوس رو نشونت بدم.
با چشمای ریز شده نگاهم کرد که یهو دستام رو بروم باال و کوبیدم به س ینش که تعادلش رو از دست داد و مستقیم افتاد تو
استخر...
یهو و بدون فکر این کار رو انجام دادم و رسما خشکم زده بود.
از زیر آب اومد بیرون و نفس عمیقی کشید و به موهای خی سش چنگ زد و فوری نفس نفس زنون رفت زی ر آب،
با بهت نگاهش می کردم که دوباره اومد رو ی آب و دستش یه گوش ی لمسی بود.
با همون گوش ی اومد بیرون از استخر و کم ی از استخر فاصله گرفتم اصال حواسش به من نبود.
موهاش رو چنگ زد و به گوش ی خیسش زل زد.
از همون دور معلوم بود سام سونگِ...
و سام سونگ بی فته تو آب می سوزه دیگه!
آیفون زدِ آب که نیست
انگار فهمید گوش یش سوخته که همون طوری با سر پایین یهو قرینه چشماش رو بلند کرد و سفید ی چشماش کامال سرخ بود،
معلوم بود به آب حساسه...شایدم از عصبانیته!
من چرا وایسادم نگاهش م ی کنم؟
پاهام به زم ین چسبیده بود و حتی قدرت پلک زدنم نداشتم.
در حال بلند شدن با لبخند آروم گفت:
-آیلین.. .آیلین...
خشک شده نگاهش می کردم که کامل ایستاد و زل زده به چشمام با همون لبخند و چشمای گرد کرده اش گوش ی ش رو انداخت
تو استخر و بعد چند ثانی ه آروم گفت:
-می کشمت
بهت زده نگاهش کردم که با دوییدنش به سمتم جیغ فرابنفشی کشیدم و دوییدم سمت ویال.
ولی دستاش دور کمرم قفل شد و من رو با قدرت کشید عقب جوری که پاهام از زمی ن فاصله گرفتن و دیگه حتی نوک انگشتامم
به زمین نمیرس ید .
-ولم کن...ولم کن ...کمک
جیغ زدم و ب ین تقال هام به مچ دستاش چنگ
می زدم.
بچه ها همه از وی ال دوییدن ب یرون و با نگرانی و چهره های پر بهت مارو نگاه م ی کردن.
استاد داد زد:
-امیر!
اما امیر هم چنان من رو به عقب م ی کشید .
تو ی ه لحظه دست انداخت دور کمر و زیر زانو هام و بلندم کرد و به چشمام زل زد و گفت:-شنای خوبی داشته باش ی
هم زمان با این حرفش پرتم کرد رو هوا
نفسم در لحظه رفت و چشمام رو وحشت زده بستم و جی غ کشیدم
چند ثانیه رو هوا بودم و بعدش قبل این که حتی چشمای گرد شده از وحشتم رو ببندم زیر آب فرو رفتم.
از زیر آب بچه هارو دیدم که همه دوییدن سمت استخر و لرزِ آن ی ای که حس کردم و پر شدن گوش و بینی و دهنم از آب باعث
شد ته اعماق گلو و بین یم بسوزه و ی ه حالت مزخرف بهم دست بزنه .
چشمام رو برا ی جلوگیری از سوزشش بستم.
و شنا کردم تا بیام روی آب که درد ی رو پشت ساق پام حس کردم و دستم رو به موچ پام بند کردم
نمی دونم چی شده بود ول ی پای چپم قفل شده بود،رگ پشت پام برجسته شده بود.
عضلم گرفته بود و نمی تونستم شنا کن م برم باال حتی نمی تونستم تکونش بدم.
دهنم از شدت بی نفسی باز شد و آب زیادی وارد دهن و حلقم شد و چشمام م ی سوخت.
آب و باال آوردم و یهو دستی سمتم اومد و بازوم رو گرفت و با ی ه دست به باال کشیده شدم.
کنار استخر به شدت به زمین کوبیده شدم و صدای س ینا رو شنیدم:
-وحشی چرا این جور ی می زار یش!
صدایی نشنیدم و آبی که حس می کردم تا اعماق وجودم رو گرفته رو با نی م خیز شدن باال اوردم و هم زمان مچ پام رو محکم
گرفتم.
دستای آرام دورم حلقه شد و گریون و نگران گفت:
-خوبی؟ آیلین نفس بکش
اسپریت رو ب یارم؟
بین سرفه هام گفتم:
-ن...نه
سرم رو بلند کردم و بین بچه ها که دورم حلقه زده بودن امیر رو دیدم که بیخیال و خی س نگاهم می کرد.
با حرص به زمین چنگ زدم و چند تا سنگ تو مشتم جا دادم و پرت کردم سمتش و جیغ زدم:
-روانی
سنگا خورد به پاها و شکمش و س ینا زود دستام رو گرفت و امیر بیخیال گفت:
-به نظرم برو گوش یت رو از کف استخر بردار
داره خفه میشه
با بهت نگاهش کردم و آرام خشک شده گفت:
-هنوز قِصتش رو ندادی!
خشک شده جیغ زدم:
-آشغال گوش یم رو سوزوند ی!
نیشخند زد و گفت:
-یک یک مساوی
با حرص نگاهش کردم و استاد اخم کرده گفت:
-این بچه بازیا چی ه؟
پام کم کم به خاطر ماساژم داشت خوب میشد و انگار رگ به رگ شده بود.
کمرمم به خاطر کشیده شدن از آب و کوبیده شدن به زمی ن توسطِ جناب روانی درد گرفته بود.
با حرص گفتم:
-دور و بر من بگرد ببین چی کارت می کنم.
امیر با نیشخند گفت:
-مثال چی کار میکن ی؟
خیز گرفت سمتم...
عقیل و بچه ها فور ی بازوهاش رو گرفتن و امید هولش داد
گفت:
-داداش بی خیال دختره
امیر با حرص گفت:
-این دختره؟این عجوزه اس .با صد و پنجاه سانت قد من رو هول میده تو استخر!
بلند شدم و خیز گرفتم سمتش و جی غ زدم:
-صد و پنجاه سانتی خودت ی،معلولِ نود و نه درصد ی
آرام و پریا و نیایش من رو گرفته بودن و س ینا و عق یل و ام ید، امیر رو گرفته بودن.
دوتامون به چشمای هم نفس نفس زنون و خیس زل زده بودیم و قصد داشتیم خر خره اون یکی و بجوییم
بلند خند ید و عصب ی گفت:
-به چیت میناز ی؟
با نیشخند ادامه داد:
-شبیه هَمِستر ی
با بهت جیغ زدم:
-تو ام مثلِ خرسِ گریزل ی ا ی
خیز گرفت سمتم و بچه ها ج یغ جی غ کردن و داد زدم:
-من رو هنوز نشناختی...
بلند و با حرص درحالی که سعی میکرد دست س ینا و امید رو کنار بزنه داد زد:

-نه اتفاقا از همون اول برام اشنا بودی زود شناختمت، شب یه سَربهناز تو کاله قرمزی ا ی
جیغ زدم و به دستای ن یایش چنگ زدم تا بره کنار و گفتم:
-تو ام اون خرِ تو شِرِکی ،
االغیهو داد زد:
-میام دهنت رو با دستم میدوزم ببند...هر...
س ینا دستش رو، رو دهن امیر گذاشت و پسرا امیر رو که با نگاهش داشت من رو تیکه پاره می کرد رو بردنش سمت ویال به زور.
نفس نفس زنون بهش نگاه کردم و دخترا ولم کردن و باحرص جیغ ی زدم و داد زدم:
-آشغالِ عوضی
آرام با نگرانی گفت:
-ولش کن پسره رو،از حرص کبود شد ی
از سرتاپام آب میچکید
خیس خیس بودم!
خدا لعنتت کنه.اه
نفس عمیق ی کشیدم و به کمک آرام و نیایش رفتیم داخل ویال خبری از امیر نبود
خیسی پارکتا نشون م یداد داخلِ ویالست اما رفته اتاقش
مستقیم رفتم حموم و آرام برام لباس گذاشت و زی ر دوش آب که ایستادم و کف دستم رو محکم کوبیدم به دی وار
حالیت می کنم...عوضی
چند تا فحش منکرات ی ام دادم تا تخلی ه بشم و از حموم که اومدم بیرون لباسام رو پوش یدم و خیلی ش یک به خودم رس یدم
چشمام کمی سرخ بود که نمیشد کاریش کرد.
خودمم به آب حساس یت داشتم.
بیخیال از اتاق خارج شدم و آرام با نگرانی از انتهای راه رو به سمتم اومد و آروم گفت:
-آیلین شَر درست نکنیا،هرچ ی گفت جوابش رو نده
بیخیال باش.
بدون این که جوابش رو بدم با هم از پله ها رفتیم پایین.
بچه ها که داشتن دور هم پاسور بازی میکردن برگشتن و خیره نگاهم کردن بیخیال بلند سالم دادم و همه جز پریناز با شور و
لبخند جواب دادن.
امیر پشت به من داشت باهاشون بازی میکرد
حکم بازی می کردن
نشستم رو کاناپه و دَست ورقای امیر رو مید یدم.
چه برگای داغونی!عمرا ببره
س ینا خیره به ام یر زل زد و گفت:
-این دست عمرا ببری
چهره امیر رو ند یدم ولی لباساش رو عوض کرده و موهاش نم داشت .
اخم کرده به بازی بچه ها زل زدم و بینش گاهی به تی و ی نگاه می کردم.
مسابقه امرکن آیدل بود...
چون مال سال های قبل بود زیاد برام جذاب نبود
پریناز با حرص گفت:
-امیر بازم برد
با بهت به جمع زل زدم
برد! دستش که خیل ی داغون بود.
امیر با نیشخند گفت:
-اینم هفت دور،بازم کسی می خواد باز ی کنه؟
س ینا با خنده گفت:
-نه داداش جلو دخترا آبرومون رو بردی.
همه خند یدن و امید گفت:
-خیر سرش شعبده بازه دیگه،شما که نمی فهمید یه فَن می زنه کل برگه هارو عوض می کنه.
آرام کنارم نشسته و گوش ی دستش بود.
صدای زنگ گوش ی آرام بلند شد و همه برگشتن سمتمون.
آرام خیره به صفحه گوش یش گفت:
-این شماره کی ه؟
خم شدم سمت گوش یش و ای ن بین چرخش ناگهانی سر امیر سمت گوش ی آرام و اخماش برام جالب بود!
به شماره زل زدم و لبخند ی زدم و گوش یش و از دستش قاپ زدم و گفتم:
-خُلِ دیوونه
آرام مبهوت نگاهم کرد تماس رو جواب دادم و با لبخند گفتم:
-مهراد!
هم زمان با این حرفم بلند شدم و رفتم سمت حیاط و آرام با خنده گفت:
-درد
صدای مهراد باعث شد لبخندم عمق بگ یره.
-از صبح ده بار زنگ زدم آیل ی ن چرا جواب نمید ی؟ آخر مجبور شدم شماره خواهرت رو گی ر بیارم.
خیره به درختا گفتم:
-عزیزم گوش یم از دستم افتاد تو استخر سوخت
گوش ی ندارم فعال مجبورم با گوش ی آرام تماس بگ یرم.
کالفه نفس عمی قی کشید و صداش اروم تر شده بود.
-تا کی ؟
غم زده گفتم:
-هنوز قصتش رو کامل نداده بودم...عمرا بتونم فعال گوش ی بگ یرم مگر این که کلیه ام رو بفروشم.
خند ید و منم خند یدم.
-درستش م ی کنم االن باید حاضر بشم عزیزم یه مسافرت کوتاه دارم وقت ی برگشتی منم برگشتم.
هم رو میبی نیم و من ی ه دل س یر نگات می کنم.
خند یدم و گفتم:
-باشه خوش بگذره
بعد خداحافظی تماس رو قطع کردم و برگشتم داخل...مهراد رو میشد دوست نداشت!؟
وارد ویال شدم و بچه ها بطر ی آورده بودن تا جرعت حقی قت بازی کنن.
بیخیال به سمت پله ها رفتم و آرامم به سمتم اومد و با هم از پله ها باال رفتیم که یهو نیایش و پریا به سمتمون دوییدن و هم
زمان بازو ی من و آرام رو کش یدن با چشمای گرد شده جی غ زدم:
-چتونه؟!
بچه ها خند یدن و آرام سرخ شده تقال م ی کرد
دوتامون رو هول دادن سمت بقیه که افتادم کنار س ینا و همه خند یدن.
آرامم خشک شده کنار من نشست و پریا گفت:
-باید بازی کنین
نیایش با هیجان گفت:
-از قد یم گفتن م یخوای دوستت رو بشناس ی جرعت حقی قت بازی بکن باهاش
س ینا متفکر گفت:
-حد یثی از حضرتِ ...
امید زد تو سر س ینا و س ینا نتونست بقی ه جمله اش رو بگه و خند ید یم و گفتم:
-من سواالی بد ی م یپرسما گفته باشم.
پریناز فور ی بلند شد با نیشخند گفت:
-من اهل این مسخره بازیا نی ستم میرم قدم بزنم.
استادم بلند شد و با لبخند گفت:
-منم پری ناز رو همراهی می کنم، اینا از سن من گذشته
همه خند یدن و س ینا یکم اصرار کرد اما در آخر دوتاشون رفتن.
آرام خجالت زده گفت:
-آیلین هست دیگه
من بازی نم ی ک نم.
زدم به پاش و گفتم:
-عه
بچه ها ام همه بلند گفتن:
-عه!!!
آرام هول شده گفت:
-باشه
تمام مدت سعی میکردم با ام یر که تقریبا روبه روم نشسته بود چشم تو چشم نشم.
دور هم مثل حلقه نشستیم س ینا بطری خالی نوشابه رو تو دستش چرخوند و گفت:
-امشب آبرو همتون میره.
خند ید یم و بطری رو چرخوند.
بطری چرخید و چرخید تا درست بینِ س ینا و من افتاد.
خند یدم و گفتم:
-اوه
س ینا با نیش شل گفت:
-جرعت یا حقی قت؟
ابرو باال انداختم و متفکر گفتم:
-حقیقت
بچه ها خند یدن و همه خم شدن سمت س ینا و هرکدوم ی ه چیز دم گوشش می گفتن تا بپرسه.
خیره بهشون با گوشواره ها ی گیالس ی شکلم باز ی م ی کردم.
س ینا بلند گفت:
-باشه باشه
همه نشستن سر جاشون و س ینا زل زده به چشمام گفت:
-دوست پسر داری ؟
همه خند یدن و هم زمان گفتن:
-اوه...
ریلکس موهام رو زدم پشت گوشم و سنگ ینی نگاه امیر رو حس میکردم
-آره
همه باز گفتن:
-اوه!
خند یدم و س ینا با نیش شل گفت:
-اسمش چیه؟
لبخند خبیثی زدم و گفتم:
-شد دو تا سوال!
س ینا خند ید و گفت باشه
بطری رو چرخوند و چون رو پارکت بود خیلی خوب م ی چرخید و چند ثانیه کامل دور می زد.
این بار بینِ امید و نیایش ایستاد
نیایش با هیجان گفت:
-جرعت یا حقی قت؟
امید لپش رو باد کرد و با غرور گفت:
-معومه
جرعت!
نیایش یهو دستاش رو به هم کوبید و ریلکس گفت:
-پاشو ادای گاوِ درحال زاییدن رو دربیار.
چشمای امید گرد شد و چند لحظه همه در سکوت مطلق بودیم و با شنیدن صدای قهقه س ینا هممون ترکید یم
حتی آرامم بلند می خند ید !
امید بهت زده گفت:
-نه!
همه گفتیم:
-آره
با اخم گفت:
-به قران مجید از خونم میندازمتون بیرونا
همه خند ید یم و بلند گفتم:
-ترسو
اخم کرد و با حرص به نیایش زل زد.
س ینا خونسرد گفت:
-بیخیال بچه ها برید نفر بعد ی
مشخص شد امید جرعت نداره.
باز همه به تمسخر خند ید یم.
امید حرص زده بلند شد و اومد وسط و با حرص گفت:
-کسی فیلم بگ یره می کشمش
همه رفت یم عقب و چهار دست و پا نشست زمین و چشماش رو با حرص محکم فشار داد و بلند جی غ زد:
-مو...مو
هم زمان با این کارش ادای زور زدنم درمیاورد انگار داره م یزاد.
همه ترکیده بودی م و رو هم از خنده ولو شده بودیم.
امیر سرش پایین بود و معلوم بود داره م یخنده.
امید زور بلند شد و رفت سر جاش نشست و با حرص گفت:
-تالف ی م ی کنم
س ینا از خنده کبود شده بود و هی ادای امید رو درمیاورد و باز ما می خند ید یم.
بعد چند دقی قه که به حالت اول برگشتیم در حالی که همچنان لبخند داشتیم و نیشمون شل بود دوباره حلقه زدی م و س ینا با
خنده ش یشه رو چرخوند و امی د یه جور اخم کرده ، تک تکمون رو نگاه می کرد که انگار نقشه قتلمون رو می کشید .
بطری چرخید و چرخید و افتاد بین امی ر و امید
امید لبخند خب یثی زد و گفت:
-جرعت یا حقی قت؟
امیر ابرو باال انداخت و ریلکس گفت:
-جرعت
همه بلند گفتن:
-اووو
امید لبخندش خبیث تر شد و نگاهش رو تو جمع چرخوند و با همون لبخند گفت:
-آیلین رو ببوس
نفسم تو س ینم قفل شد و خشک شده با چشمای گرد به امید زل زدم.
بچه ها همه خفه خون گرفتن!
امید شونه باال انداخت و گفت:
-چیه؟دعوا کردید م ی خوام آشتیتون بدم
خشک شده و اخم کرده نگاهش کردم.
امیر نیشخند زد و گفت:
-باشه
بلند شد و من مبهوت با چشمای گرد نگاهش می کردم.
اومد سمتم و من خشک شده به دست آرام که کنارم بود چنگ زدم.
خم شد سمتم و من چشمای گردم رو بستم.
اما هیچ اتفاق ی نی فتاد
با صدای جیغ بچه ها چشمام رو باز کردم
امیر جلو ی من نبود.
به جای من خم شد و گونه آرام رو بوس ید
با بهت نگاهش کردم که از ارام جدا شد و ریلکس رفت سر جاش نشست.
آرامم با بهت بعد چند ثانی ه دستش و رو گونش گذاشت.
امید با بهت گفت:
-داداش گفتم آیل ین
امیر چهره اش رو متعجب کرد و گفت:
-عه؟من فکر کردم اون آ یلینه ...عیب نداره، اشتباهه دیگه...پ یش میاد!
با حرص نگاهش کردم و آرام فور ی بلند شد و دویید سمت پله ها
درسته چی ز خاصی نبود... ول ی آرام زیاد ی حساس بود و منم عجیب حرصم گرفته بود.
منم بلند شدم و گفتم:
-شما ادامه بد ین
پشت سر آرام دوییدم سمت پله ها و آروم صداش زدم:
-ارام وایسا!
در حین دوییدن تمام فکرم پ ی حرکت امیر بود.
من دق یقا چند لحظه قبلش سوال س ینا رو جواب دادم و صد در صد میدونست من آیل ینم.
ولی آرام رو بوس ید !
هرچندکه گونش بود...
ولی خب...
چرا من رو نبوس ید !؟
من چی دارم میگم!زده به سرم کال.
پشت سر ارام وارد اتاق شدم و آرام نشست رو تخت و دستاش رو
رو صورتش گرفته بود.
-آرام!
از البه ال ی دستاش صداش رو شنیدم:
-آیلین دارم از خجالت میمیرم، بیا برگردیم تهران حالم داره از خودم به هم می خوره.
خدایا من رو ببخش خدا غلط کردم خدایا توبه
زدم زیر خنده و گفتم:
-آروم باش
دستاش رو از رو صورتش برداشت و سرخ شده گفت:
-چرا من رو بوس ید؟منتظر داشتم نگاش می کردم ببی نم که می بوستت یهو خم شد من رو بوس کرد.وای...حالم بد شد.
پشت دستش روکشید رو گونش و حرصی گفت:
-کاش نمی اومد یم من دیگه از این اتاق نمیام بیرون.
با حرص گفتم:
-بازی بود دیگه فردا همه چی ز رو فراموش می کنن اگه بخوان هی یاد اوری کنن تا اخر عمر باید زاییدن گاوی شکل امید رو
مسخره کنن.
اون امی رم خیل ی گاوه این چه کاری بود آخه!
آرام مضطرب گفت:
-وای راجبش حرف نزن...االن حالم ب...
هم زمان با این حرفش عق زد و د ویید سمت سرو یس.
در رو پشت سرش بست و خشک شده رفتم جلو زدم به در و آروم گفتم:
-آرام...خوبی؟بابا چرا مثل فیلم ایرانیا رفتار میکنی
انگار با گرده افشانیه همین االن حامله شد ی.آرام...االغ
از در فاصله گرفتم و از یه طرف عصبی بودم از ی ه طرف خندم گرفته بود
بعد چند لحظه از سرویس اومد بیرون.
میدونستم خودش رو به راه م یشه زیاد نباید پیگ یرش م ی شدم.
بچه ها شام جوجه تو حیاط درست کردن ول ی من و آرام نرفتیم و لباسامون رو عوض کردیم و خوابید یم.
***
صندل هام رو دراوردم و درحالی که شلوارم رو باال تر م ی کشیدم در امتداد ساحل قدم برمیداشتم و نفس عمیق می کشیدم
صفحه‌ها: 1 2