انجمن های تخصصی فلش خور

نسخه‌ی کامل: تلخ و شیرین
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
" روزهای تلخ وشیرین "

پارت بیست و یکم:
- بیا زانو زدم تموم شد؟!
+ هه ... تموم شد؛ بگو معضرت میخوام
- چی ؟! بگم معضرت میخوام !!
+ بله پس چی فکر کردی همینجوری میبخشمت
بدوو بگو معضرت میخوام..
- معضرت میخوام
+ قشنگ تر
- معضرت میخوام
+ آها  این شد حالا میتونی بلند شی
- بدو برو لباساتو عوض کن
+الان
بعد یک ساعت آماده شدن اومدم پایین
+ خوبه
- نه این چیه پوشیدی تو مثلا دوست دختر کمال ییلمازی من نمیزارم تو بااین لباس بیای
+ پس نمیام چون لباس دیگه ای ندارم
- خب میتونیم یه کاری وکنیم
+ چیکار!
- یه لباس برات بخریم زود باش بامن بیا. زود باش دیگه
+ باشه
" روز های تلخ و شیرین "

پارت بیست و دوم : وارد یه سالن بزرگ شدیم یه سالن بزرگ پر از لباس های گرون که تاحالا بهشون
فکر نکرده بودم....
- چیه؟ دهن بازه....
+ اینا عالین واقعا هرکدوم که دوست دارم بخرم!
- آره
+ واقعا ؟! آخه اینا خیلی گرونن.
- عیبی نداره بجاش برام سه هفتهغذا درست میکنی
خنده ای کردم و بعد با کمک دستیار فروشنده چندتا لباس پوشیدم و وقتی بیرون میومدم کمال با اشاره ی سر میگفت نه واقعا کلافه شده بودم که آخرین یه لباس مشکی جذب که سر شونه هاش تا مچ دستم اکلیل داشت رو پرو کردم و بیرون اومدم .....
- این شد یه لباس عالی ..
+ نه پس میخواستی دوباره برات لباس پرو کنم!
- نه نه راستش خودمم خسته شدم . بریم
+ بریم
داشتیم می رفتیم که دستیار فروشنده خنده اش گرفته بود
- اتفاقی افتاده؟! چرا میخندید
- آخه با این لباس که کتونی نمی پوشن که...
یوهو کمال سرش رو پایین آورد و گفت
- ببینم تو یکم سلیقه داری؟؟
+نه فقط تو داری
- اینجا جای جر و بحث نیست .. برو یکی از این کفشارو انتخاب کن و بخر
+ باشه
بعد خریدن کفشا به سمت رستوران رفتیم و من هم خیلی استرس داشتم....

"روزهای تلخ وشیرین "

پارت بیست و سوم : وارد رستوران شدیم که داشتیم می رفتیم طرف گارسون سوال بپرسیم که الینا بلند شد و دست تکون داد و ماهم تغییر
مسیر دادیم .....
- سلام مارال جوون . سلام کمال
+ سلام الینا معرفی نمیکنی این آقای خوشتیپ رو
- بله الان .. مراد مارال از دوستان صمیمی من هستش . مارال مراد دوست پسرم و نامزد آینده ی من هستش ...
مارال : خوشبختم
مراد: همچنین
کمال : خب چرا سر پا وایستادین من که خسته شدم بشینید دیگه ....
مراد : بله بفرمائید
کمال : الینا تو گفتی نامزده آینده مگه شما قرار باهم ازدواج کنید ؟!
الینا : شاید؛ چراکه نه کی بهتر از مراد ...
مارال: و کی بهتر کمال مگه نه زندگیم
کمال: آره ماهم خیلی زوج خوشبختی هستیم
مراد : بله هر دوتا تون جذاب و زیبا چرا که نه کی
بهتر از شما مگه هست
الینا: خب غذاتون رو بخورید از دهن افتاد
بعد از خوردن غذا به بیرون  رستوران اومدیم و الینا هی پز میداد و من هم از کارای خنده دار خودم و کمال می گفتم که کمال گفت بریم خداحاظی کردیم و سوار ماشین شدیم .....
+ کمال یه لحظه نشین کارت دارم
- بله خوابم میاد  زود باش بگو چیکار داری؟
+ میشه من رانندگی کنم خواهش .. توام خوابت میاد.
- نه حاضر تصادف کنم اما جونم رو دست تو ندم
+ بزار دیگه تاحالا از کسی خواهش نکردم .....
- باشه بیا ...
+ آخه جوووون .. مطمئن باش پشیمون نمیشی
بعد از رسیدن به دم در خونه کمال گفت
- واای قلبم اومد تو دهنم..‌ خدا رو شکر که سالمم
+ هه هه ... واقعا کمال ییلماز بزرگ ترسیده باورم نمیشه من خنگ رو بگو که فکر میکردم تو از هیچی نمی ترسی
- خب نمیترسم فقط بزرگ ترین ترسم مردن ... چیه وایستادی منو نگاه میکنی پیاده شو دیگه ...
بعد از آوردن ماشین داخل پارکینگ من یه سوال به ذهنم رسید
+ کمال تو مادر پدر نداری ؟؟؟
- چرا اینو می پرسی!
+همینطوری یهویی به ذهنم رسید فقط همین
- آها ... چرا دارم تازه یه دختر دایی هم داشتم که خیلی باهم خوب بودیم و بعداز،  از دست دادن مادر پدرش به پرورشگاه فرستادنش منم برای ادامه تحصیل از بچگی  تا الان تو آلمان هستم ..
+ مگه قبلش کجا زندگی میکردی از مادر پدرت خبری نداری
- قبلش تو.....
داشت حرف میزد که گوشیش زنگ خورد و بعداز تموم شدن تلفنش دیگه حرفش رو ادامه‌ نداد منم چیزی نگفتم.........


"روز های تلخ و شیرین "

پارت بیست و چهارم :
- خب امشب هم به خیر گذشت...
+ یه سوال ازت بپرسم؟!
-بپرسم ..
+ من تا کی باید نقش دوست دخترت رو بازی کنم؟؟
- نمیدونم به اینش فکر نکرده بودم..
+ الان فکر کن.  درسته امشب به خیر گذشت اما فردا از خواب بیدار شی می فهمی تمام رسانه ها
پرشده از رابطه ی من و تو...
- باشه چرا انقدر خشنی.  بزار پرشه منو توام براشون نقش بازی میکنیم
+ تو با خودت چی فکر کردی ! فکردی من عروسکتم که باهات نقش بازی کنم‌ ... کمال اییلماز من انسانم فهمیدی شب بخیر
- شب بخیر  ... این چش بود تاحالا انقدر جدی ندیده بودمش
داشتم از پله ها بالا میرفتم و زیر لب حرف هام و تکرار میکردم و به حرف هام می خندیدم من مارال همیشه نبودم دختری که شیطون بود
دختری که عاشق عروسک بود و.....
من اون دختر دیگه نبودم انگاری واقعا دارم عاشق
میشم عاشق مردی که من تو زندگیش مثل یه آدم
بی ارزشم نمیدونم واقعا این عشق یانه ؟؟؟
به اتاقم رسیدم در اتاقم رو باز کردم و با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم و داشتم با خودم
فکر و خیال میکردم...
فکر به آینده به این که به عنوان دوست دخترش باشم یا نباشم حالا فردا جواب کمال رو چی بدم
قبول کنم که نقش دوست دخترش رو بازی کنم
اوفف...
همینجوری به سقف زول زده بودم که خوابم برد
چه شبی بود...
"روزهای تلخ و شیرین "

پارت بیست و پنجم : صبح شد من نمیدونستم باحرف هایی که دیشب زدم چه جوری تو صورت
کمال نگاه کن به نفس عمیق کشید و محکم به پایین اومدم
- وای وای پرنسس تشریف فرما میشود ..‌نکنه من باید هر روز برات صبحانه درست کنم
+ نکنه دلت اوله صبحی دعوا میخواد
- نه نه تورو خدا بابا من تسلیم این زنام
+ کار خوبی میکنی الان هم صبحانتو بخور ...
- راستی راستی تصمیم گرفتی
+ چه تصمیمی؟!
- به همین زودی یادت رفت ... تصمیم اینکه نقش دوست دخترم رو بازی میکنی یانه؟!
+آها اون رو میگی . خب من باید بیشتر فکر کنم ...
- خوبه حالا پیشنهاد ازدواج بهت ندادم ...
+ باشه قبول میکنم اما فقط دوماه ..
- باشه قبول فقط دوماه
+ راستی تو فقط تو این بازی سود میکنی اما من هیچ سودی نمیکنم
- من قرار سود کنم!! چه سودی ؟؟
+ فکر میکنی خرم، من میدونم تو فقط بخاطر به دست آوردن الینا این کارو میکنی. ‌‌
- باشه باشه بگو می خوای چیکار کنی الان
+ یه قرارداد مینویسیم و من شرط هام رو توش
میگم قبول
- قبول
+ خب من برم یه ورقه و خودکار بیارم ...

" روزهای تلخ و شیرین "

پارت بیست و ششم : آماده شدم و از پله پایین اومد و کمال بهم همینجوری زول زده بود به پایین پله ها رسیدم که کمال گفت
- لباست خیلی قشنگه
+ ممنون .. توهم خوشتیپ شدی
- ممنون ... بریم؟
+ بریم .. راستی حلقه خریدی ؟؟
- نه چرا باید بخرم ؟
+ مگه قرار نبود که ازم تو مراسم خواستگاری کنی؟!
- حالا سوار ماشین شو
سوار ماشین شدم و داشتم از درون آتیش
میگرفتم آخه این چه جور آدمی وجدان داره ...
منو بگو که دلم رو به چه چیزایی خوش کردم عه
وارد سالن شدیم یه سالن خیلی خیلی بزرگ و زیبا
+ واایی اینجا عالیه .کاش میشد منم همچین جایی نامزدی میکردم خوشبحال الینا
- نوبت تو هم می رسه عجله نکن ..
داشت حرف میزد که یه دفعه کلی روزنامه نگار ریختن سرمون
+ وااای اینجا چه خبره ؟!!
- مگه تو همین رو نمی خواستی .
+ راستش آره
- خب شروع کنیم
+ بله
- بفرمائید دونه دونه سوال بپرسید
خبرنگار: این خانم کارتون کی هستش جناب کمال ییلماز
- دوست دخترم هستش که قراره با هم نامزد کنیم
خبرنگار  : پس چرا حلقه تو دسته شون نیست ؟!
- خب هنوز موقعیتش پیش نیومده که ازش خواستگاری کنم
خبرنگار : به نظرم الان خوب موقعیه..
داشتن خبرنگارها سوال میکردن که الینا و مراد
اومد وسط حرفشون
+ سلام الینا جوون مبارکت باشع . سلام آقا مراد همچنین شما مبارکتون باشع...
کمال : مبارک باشه
الینا : ممنون چرا همه ی خبرنگار ها اینجا جمع شدند؟؟
کمال : به خاطر من و مارال
خبرنگار : جناب کمال ییلماز زود باشین ما منتظریم
داشتم به الینا که دست تو دست مراد ایستاده نگاه میکردم که کمال زانو زد وفقط قیافه ی الینا دیدنی بود وایی باورم نمی شد کمال حلقه رو دار آورد و گفت ......

"روزهای تلخ وشیرین "

پارت بیست و هفتم :
کمال: بامن ازدواج میکنی؟؟
+ معلومه با چراکه نه...
و همه دست زدن کمال اومد و در گوشم گفت
- یه جوری جواب دادی انگار منتظر بودی که فقط بهت پیشنهاد بدم ؟؟
+ مگه بده خب طبیعی بازی کردم دیگه
- نه راست میگی خب دیگه بریم از مهمونی لذت ببریم
+ بریم..
رفتیم و روی صندلی  که کنار میز بود نشستیم ..
و همه داشتن به من و کمال نگاه میکردن ساده بود خب داشتن به من حسودی میکردن ..
- مارال بلند شو
+ برای چی!؟
- خب باید به همه ثابت کنیم که عاشق همیم
+ چجوری؟
- با رقص موافقی؟
+ آره
بعد از رقصیدن و خوردن شام از مراد و الینا خداحافظی کردیم  و رفتیم ...
تا رسیدیم خونه کمال بهم گفت روی مبل بشینم تا برام چایی بیاره من از خستگی روی مبل خوابم برد

" روزهای تلخ و شیرین "

پارت بیست و هشتم:
- خب اینم از یه چایی خوش رنگ برای مارال آرچل.....  عه خوابش برده .
+ خواب بودم که احساس کردم یه چیزه نرم و گرم روم اومد فهمیدم کسی روم پتو انداخته...
صبح شد و من تمام شب روی مبل خوابم برده بود و از بدن درد داشتم میمردم که یه بوی خوش مزه که بوی نیمرو بود اومد و منم رفتم سمت آشپزخونه..
+ وای وای نیمرو جونم براش در میاد واسه منم درست کردی دیگه؟
- نه اونجا  تخم مرغ هستش توهم فلج نیستی پس بلند شو خودت درست کن ..
+ آروم تر بخور خفه نشی
- تو حرص منو نخور من دیگه باید برم درزرم امشب چندتا از دوستام از ترکیه برای گفتن تبریک میان خونه یه غذای خوشمزه درست کن تازه لباسام رو از روی مبل بردار و بزار توکمدم زیاد اجازه نداری فضولی کنی باشه فعلا ...
+ ببینش داره مثل خدمتکار ها باهام رفتار می کنه تا آخر تخمه مرغ خورد یه تعارف هم نکرد...خودخواه..
بلند شدم و لباس هاش رو ورداشتم وبه سمت اتاقش رفتم درو باز کردم
+ واایی اینجا رو ببین از اتاق منم قشنگ تره حالا که نیست یکم فضولی کنم .
بعداز اینکه لباساش رو زدم به چوب رفتم سراغ قاب عکساش
+ چه عکسای خفنی ازمنم قشنگ تر عکس میگیره
داشتم به عکساش نگاه میکردم که چشم به عکس خودم و مامان بابام افتاد و همچنین عمم و شوهرش و پسر عمم همینطوری داشتن ورق میزدم و عکاسا رو نگاه میکردم عکسایی که من تو بچه گیم اونجا هارو با پسرم عمم رفته بودم که یاد حرف کمال افتادم که از خاطراتش با دخترداییش  تو ترکیه داشت و اون روز اصلا حواسم نبود که بگم منم همین اتفاق ها تو زندگیم افتاده غرق عکسا شاه بودم و به آخر آلبوم رسید که یه نقاشی تهش بود و بالای نقاشی نوشته بود
دختر دایی خوبم مارال.....
+ وای یعنی چی یعنی من دختر عمه ی کمالم امکان نداره یعنی کمال ییلماز پسر عمه ی من بود که منو به خاطر درساش و به خاطر خودخواهی خودش ول کرد و به آلمان اومد ومنم عاشق پسر عمم شدم.....

هشت پارت دیگه و دیروز بازم نبودم
Big Grin