![]() |
|
جمله های کوتاه عـــ ـــــ ــــاشــ ـقــــ ــــــ ـــــانـــــ ـه...!!! - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40) +--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39) +---- انجمن: عاشقانه ها (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=58) +---- موضوع: جمله های کوتاه عـــ ـــــ ــــاشــ ـقــــ ــــــ ـــــانـــــ ـه...!!! (/showthread.php?tid=28494) صفحهها:
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50
51
52
53
54
55
56
57
58
59
60
61
62
63
64
65
66
67
68
69
70
71
72
73
74
75
76
77
78
79
80
81
82
83
84
85
86
87
88
89
90
91
92
93
94
95
96
97
98
99
100
101
102
103
104
105
106
107
108
109
110
111
112
113
114
115
116
117
118
119
120
121
122
123
124
125
126
127
128
129
130
131
132
133
134
135
136
137
138
139
140
141
142
143
144
145
146
147
148
149
150
151
152
153
154
155
156
157
158
159
160
161
162
163
164
165
166
|
RE: تــــرس تنهایــــــــــی.... - RєƖαx gнσѕт - 21-04-2013 میسییییییییییییییییییی دوست گلم خیلی قشنگ بود RE: تــــرس تنهایــــــــــی.... - MANI2013 - 21-04-2013 مرسي قشنگ بود[size=xx-large] RE: حــــــ ـــ ـــــ ــرفـــــــ دلـــــ ـــ ـــــــ ـــم.... - لیدا♫ - 21-04-2013 کاکا نت نت دختـــــــ ـ ـ ران ایـــــــــ ـ ـران زمیــــــــــ ـ ـن.. - aCrimoniouSs - 21-04-2013 خدا مشتی خاك را بر گرفت. مي خواست ليلی را بسازد، از خود در آن دميد و ليلی پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد ساليانی است كه ليلی عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود ليلی نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان ليلی زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توی انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روی دست ليلی چكيد. ليلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلی اش رسيد خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد خدا ادامه داد: ليلی يك ماجراست، ماجرايی آكنده از من، ماجرايی كه بايد بسازيش شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلی اش را بسازد ... خدا گفت: ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويش شيطان گفت: آسودگی ست، خيالی ست خوش خدا گفت: ليلی، رفتن است عبور است و رد شدن شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن خدا گفت: ليلی جستجوست ليلي نرسيدن است و بخشيدن شيطان گفت: ليلی خواستن است، گرفتن و تملك خدا گفت: ليلی سخت است، دير است و دور از دسترس شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ... و اين چنين دنيا پر شد از ليلی هايي زود، ليلی های ساده ی اينجايی، ليلی هايی نزديك لحظه ای خدا گفت: ليلی زندگي است، زيستنی از نوعي ديگر ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد. ليلی مي دانست كه مجنون نيامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است خدا پس از هزار سال ليلی را مي نگريست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد خدا ثانيه ها را می شمرد، صبوری ليلي را عشق درخت بود، ريشه می خواست، صبوری ليلی ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند سايه اش خنكی زمين شد، مردم خنكی اش را فهميدند، مردم زير سايه ی درخت ليلی باليدند ليلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليل ريشه مي كند خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد ليلی قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلی قصه باز هم مرد ليلی گريست و گفت: كاش اين گونه نبود خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ليلی! قصه ات را عوض كن. ليلی اما مي ترسيد، ليلی به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلی خو گرفته بود خدا گفت: ليلی عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلی زنده مي خواهد ليلی آه نيست، ليلی اشك نيست، ليلی معشوقی مرده در تاريخ نيست، ليلی زندگي است ليلی! زندگي كن اگر ليلی بميرد، ديگر چه كسي ليلی به دنيا بياورد؟ چه كسی گيسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچيند؟ چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگي بروبد؟ چه كسی پيراهن عشق را بدوزد؟ ليلی! قصه ات را دوباره بنويس ليلی به قصه اش برگشت اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلی های ساده ی گمنام RE: دختـــــــ ـ ـ ران ایـــــــــ ـ ـران زمیــــــــــ ـ ـن.. - FantastiC_BoY - 21-04-2013 اوووووووووف اینو ببر کتابش کن
RE: دختـــــــ ـ ـ ران ایـــــــــ ـ ـران زمیــــــــــ ـ ـن.. - aCrimoniouSs - 21-04-2013 (21-04-2013، 19:29)FantastiC_BoY نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. اونوقت باید پـــــــــــــــ ـ ـ ـول بدی واسه خوندنش..الان مجـــــــــــ ـ ـانیه بخونش خبـــــ ـ
RE: دختـــــــ ـ ـ ران ایـــــــــ ـ ـران زمیــــــــــ ـ ـن.. - poyan lover you - 21-04-2013 ✔مـَـלּ دیوانـِه نیستـَم! فـَـقط کــَـمے تنهـــایـَـم هـَـمیـלּ ! چـِرا نـِـگاه مے کــُنے؟ تـَــنها نـَـدیـده اے؟ بــِه مـَـלּ نـَخـَـند . . . مـَـלּ هَـم روزگارے عـَـزیز دل کــَسے بـودم ! ! RE: حــــــ ـــ ـــــ ــرفـــــــ دلـــــ ـــ ـــــــ ـــم.... - ჩяσOσкєη ժяєαм - 21-04-2013 " دلگیـــر " نبــاش!
دلـــت کــه " گیـــــر " بــاشـد؛ رهـــا نمـی شــوی.....! یــادت بــاشد : "خــداونـــد" ، بنــدگان خـود را؛ بـــا آنچــه بـــدان " دل بستـه " انــد مـــی آزمـــاید.. RE: تــــرس تنهایــــــــــی.... - ჩяσOσкєη ժяєαм - 21-04-2013 زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است. زندگی انتظاری است که آدم ز برادر دارد. زندگی فانوسی است لب دریای خیال آویزان میتوان آن را دید و نبیش روشن است اما به اندازة خویش زندگی تابلویی است نیمة راه
که ز سر منزل مقصود خبر می آرد کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است زندگی تجربة تلخ فراوان دارد. دو سه کوچه پس کوچه و اندازة یک عمر بیابان دارد. زندگی زندانی است که در آن بیشتر از زندانی, زندانبان دارد. زندگی دین بزرگی است که بر گردن ماست RE: دختـــــــ ـ ـ ران ایـــــــــ ـ ـران زمیــــــــــ ـ ـن.. - ƝeGaЯ - 22-04-2013 دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است … (دکتر علی شریعتی) |