![]() |
|
پـارآگراف کتـاب - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40) +--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39) +--- موضوع: پـارآگراف کتـاب (/showthread.php?tid=249755) صفحهها:
1
2
|
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 03-12-2015 من دوست دارم غـروب بیفته وسط سفر. اگه اولش باشه دلم می گیره، آخرشم باشه که بدتر. از طلوع خورشید حرصم در می آد. چون مال اونایی که فکر می کنن یا دوست دارن یه روز به جایی برسن، یا مال بدبخت هایی که مجبورن دنبال یه لقمه نون بخور و نمیر صبح زود از خونه بزنن بیرون. یا اونایی که اون قدر حوصله دارن زنگ بزنن یکیو بیدار کنن بره بشینه تماشای طلوع خورشید، فکر کنه مثلا خوشبخته و داره حال می کنه از آزادیش....!
... تنها دلیل حضورش در ورزشگاهی که بازی کم افت و خیز و ابلهانه ی استقلال و پرسپولیس در آن برگزار می شد، سوای ارضای یک حس نوستالژیک دوران جوانی، تبدیل شدن به ذره ای ناچیز در میان یک جمعیت پر هیاهوی صد و ده هزار نفری بود و مجالی برای عر زدن های پی در پی، بی اعتراض کسی...!
... هنگام فکر کردن به مفهوم سختی یک چیز را نمی توانست در نطر نگیرد توقع، چهار حرف کاملا ناقابل، و این چهار حرف ناقابل درست در لحظه هایی خودش را نشان میداد که او سعی می کرد با انجام اعمال ساده ای مثل کتاب خواندن فیلم دیدن یا چرت زدن ذره ای از دنیای پر از سختی های ریز و درشت فارغ شود...!
... یک بار فریبا گفته بود: طوفانم که می خواد بیاد ، از ابرهای سیاه قبلش میشه فهمید. اما طوفان تو بی ابر و علامته...!
آداب بی قراری / یعقوب یادعلی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تاکنون هیچ کس نفهمیده است زنها عاشق چه کسی هستند. من اولین کسی هستم که این معما را حل میکنم. عاشق شیطانند. شوخی نمیکنم. با اینکه دکتر ها مدام چرند می بافند که زنها چنین اند و چنان اند، حقیقت این است که زنها عاشق شیطان هستند و نه هیچ کس دیگر. آن زنک را که در ردیف اول تاتر نشسته و عینکی به دست دارد، میبینید؟ فکر میکنید به آن مردک چاق که مدالی روی سینه اش دارد نگاه میکند؟ نه، به عکس، به شیطانی که پشت سرش ایستاده است نگاه میکند. حالا آن شیطان خودش را پشت مدال مرد پنهان کرده و دارد با اشاره و چشمک خانم را دعوت میکند! شکی نیست که این خانم با او ازدواج خواهد کرد...!
یادداشت های یک دیوانه و هفت قصه دیگر / نیکلای گوگول / مترجم: خشایار دیهیمی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پایمان را که در آب می گذاریم، طاقت سرمای آن را نداریم. آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی آب ذهنمان را مشغول می کند و به این ترتیب نیمی از زندگیمان را در این بازی نیمه کاره و دوطرفه از دست می دهیم...!
.
... تو می گفتی: تنهایی انسان به میل خود او بستگی دارد. می گفتی: تحمل تنهایی وقتی سخت است که جز این باشد...!
... کلاغ ها را از دور نگاه می کنم، پرنده های باوقار و مغرور که به استقلال خود پای بندند. نگاهشان که می کنم حس می کنم هر قدمی که بر می دارند سرشار از آزادی و غرور است، شاید از این رو است که کمتر کسی دوستشان دارد. نمی توانند به کسی اعتماد کنند، همیشه به نحو برخورنده ای چپ چپ به آدم نگاه می کنند و اولین حرکتشان در جهت دور شدن است...!
{داستان زنی است به نام «شورا» که به همراه همسرش جهان از وطن خود مهاجرت کرده و به نقاط مختلف دنیا مسافرت میکند.}
چه كسی باور میكند، رُستم / روح انگیز شریفیان
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بعد از سالیان سال، «چلمیها» متمدن شدند. آنها یاد گرفتند بخوانند و بنویسند و آنگاه کلماتی چون "مشکلات" و "بحران" به وجود آمد. از لحظهای که کلمهی "بحران" در زبان مردم پیدا شد، آنها متوجه شدند که در چلم بحران وجود دارد. آنها میدیدند در شهر چیزهایی وجود دارد که اصلا خوب نیست. اولین کسی که برای چنین وضعی کلمهی "بحران" را ابداع کرد گرونام اول، اولین حاکم شهر بود.
یک روز گرونام به شله میل دستور داد اعضای شورا را جمع کند. وقتی آنها جمع شدند گرونام گفت: "ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آنها لباسهای کهنه به تن میکنند و خیلی از آنها از سرفه و سرماخوردگی رنج میبرند. چطور میتوانید این بحران را برطرف کنید؟"
فرزانگان آنچنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد: "وقت تمام شد، بیایید ببینم چه میگویید."
لگیش منگ اولین کسی بود که سخن گفت: " حضرتعالی میدانید که فقط عدهی بسیار کمی از آدمهای تحصیل کرده در چلم هستند که میفهمند بحران یعنی وضعیت بد و اسفناک. پس بیایید قانونی وضع کنیم که استفاده از این کلمه ممنوع شود، آن وقت خیلی زود این کلمه فراموش خواهدشد. بعد هم دیگر هیچکس نمیفهمد که بحران وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای حل آن به کلهی مبارکمان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم."...!
{- «چلم» نام یک شهر واقعی در لهستان است که مردمان آن را از گذشتههای دور تا به امروز به سادهلوحی میشناسند.
- احمقهای چلم و تاریخشان یک داستان نمادین کمیک با بنمایههای سیاسی و اجتماعی می باشد}
احمقهای چلم و تاریخشان / آیزاک بشویتس سینگر/ تصویرگر: اوری شولتز / مترجم: پروانه عروجنیا
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اگر خدای متعال میخواست که زنها و مردها ازدواج کنن، همراه آدم و حوا توی بهشت یک کشیش هم گذاشته بود. عشق آزاد آفریده شده و باید آزاد هم بمونه...!
... دن کامیلو گفت: باید خدا را شکر کنی که جونت را نجات داد. تو به خاطر این خوش شانسی به اون مدیونی.
پپونه گفت: این درست، ولی خدا جون تو رو هم نجات داد و این بدشانسی باعث می شه با خدا بی حساب بشم...!
... وقتی به اندازه یک فرهنگ لغت ناسزا در دهان آدم باشد، بی فایده است که آدم شروع به گفتن آنها بکند...!
دُن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی/ مترجم: مرجان رضایی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
شجاع باش و مردی را که ترک میکنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده میکند تا احساس پیوندی ریشهدار...!
عزیزم، به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست یافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی میکنم این معمولیها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر میکنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همهی آنها دست میزنم. آنها را لمس میکنم. سعی میکنم بروم توی این چیزها، و بعد از تویشان بیایم بیرون. بعد، سعی میکنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا توی قاشق یاد گرفتهام سعی میکنم بیاورم روی کاغذ...!
شب یک شب دو / بهمن فُرسی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
زن چیست؟ اولین و آسانترین پاسخ آن است که زن موجودی است که "مرد" نیست؛ و البته با این پاسخ، تمام سختیها و دشواریهای زنان آغاز میشود...!
چند کلمه از مادر شوهر ( امثال و حکم مربوط به زنان در زبان فارسی ) / بنفشه حجازی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
من اشتباه می¬کردم. از هیچ مرزی نمی¬شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می¬شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای تـرک وطن باید از پوست خود جدا شد...!
... برادرم را میبینم که به میدان زل زده. خورشید نرم نرمک پایین میرود. بیست و پنج سال دارم. بقیه زندگیام جایی خواهد گذشت که نه چیزی از آن میدانم و نه میشناسمش، حتی شاید انتخابش نکنم. میخواهیم مقبره اجدادمان را پشت سر رها کنیم. میخواهیم اسممان را ترک کنیم، همان اسم زیبایی که اینجا برایمان، عزت و احترام میآورد. چون تمام محله از تاریخ خاندان ما اگاه است. در خیابانهای اینجا، هنوز پیرمردهایی هستند که پدربزرگهامان را بشناسند. این نام را به شاخههای درخت آویزان میکنیم و میرویم، درست مثل لباس بچگانه بیصاحبی که کسی برای بردنش نمیآید. آنجا که میرویم، کسی نیستیم. بینوا. بی اصل و نصب. بیپول...!
اِلدورادو / لوران گوده / مترجم: حسین سلیمانی نژاد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
همه نقشه ها را بینداز دور. آنها را از کتاب هایت پاره کن. از دلت پاره کن. وگرنه دلت را میشکنند. شک نداشته باش. همه کره های جغرافی را از پشت بام پرت کن پایین تا چیزی غیر از تکه های پلاستیکی از آنها باقی نماند. همه اطلس ها را بسوزان. به هر حال هم، از آنها سر در نمی آوری. ناراحت کننده اند، مثل افسانه های قبیله ای دیگر. آن خط ها دیگر معنایی ندارن و کوهی نمی سازند. به سرزمینی آمده ای که هیچکس به پشت سرش نگاه نمی کند. یادت باشد،به پشت سر نگاه نکن. از پنجره به بیرون نگاه نکن. مبادا سرت را برگردانی! ممکن است سرت گیج برود. ممکن است بیفتی زمین .همه نقشه هایت را بینداز دور. آنها را بسوزان...!
{مجموعه داستان های کوتاه برگزیده جهان به انتخاب مژده دقیقی}
نقشه هایت را بسوزان / رابین جوی لف / ترجم : مژده دقیقی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
گوش ها را نمی توان مانند چشم ها بست...!
... پيشاپيش می دانم، همه خواهند گفت: درخت كه چيز خاصی نيست. همهاش يك تنه است با مقداری برگ و ريشه كه در شيار پوستهاش كفشدوزكی نشسته و دست بالا قد و قامتي كشيده و كاكلي شكيل دارد. همه خواهند گفت: چيز بهتری سراغ نداری كه به آن فكر كنی و نگاهت مثل چشمهای بز گرسنهای كه دستهای علف تر و تازه ديده باشد روشن شود؟ شايد منظورت يك درخت استثنايي است، درخت خاصی كه احتمالا جنگی نام خود را از آن گرفته است؟ مثلا "نبرد در كنار درخت صنوبر"؟ منظورت چنين درختی است؟ يا شايد آدم مشهوری را به درخت مورد نظرت دار زدهاند؟
كسي را به آن دار نزدهاند!؟
بسيار خوب، هر طور كه ميل توست، هرچند كسلكننده است، اما اگر اين بازی كودكانه تا اين اندازه مايهی لذت توست، بگذار همينطور ادامه بدهيم.
شايد منظورت صدای آرامی است كه به آن زمزمهی نسيم می گويند، آنجا كه باد درخت دلخواه تو را می يابد، آنجا كه باد به اصطلاح فی البداهه آواز سر می دهد. شايد هم مقدار چوب مفيدی را می گويی كه از هر درختی به دست می آيد؟ نكند منظورت سايهی پرآوازهی درخت است؟ زيرا تا صحبت از سايه می شود، همه به طور عجيبی به ياد درخت می افتند، در حالی كه خانهها يا كورههای بلند سايهای به مراتب بلندتر دارند. منظورت سايهی درخت است؟ ...!
... پرسيدم كار درستی خواهد بود كه انسان از سر محبت دم طاووس را به حيوان غم زده ای ببندد؟...!
يعقوب كذاب / يورك بكر / مترجم : علي اصغر حداد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دستان من قبل از اینکه تو را بگیرند چه میکردند؟...!
... اگر فکر نمی کردم، خوشبخت تر بودم. اگر زنانگی نداشتم هرگز تا مرز احساسات عصبی نمی رفتم و کارم گریه نبود...!
... من آدم رک و صريحی هستم که فقط عاشق خودمم... اينکه چقدر از نگرانی هايم برای بشريت واقعی و صادقانه است و چقدر ازآن به صورت ساختگی و دروغين از طريق اجتماع پديد آمده نمی دانم. از مواجهه با خودم می ترسم. امشب می خواهم ابنکار را بکنم. از صميم قلب آرزو می کنم به معرفتی کامل و تمام عيار دست يابم ِ ای کاش کسی باشد که بتوانم به ارزيابی اش درباره خودم اعتماد کنم. کسی که حقيقت را به من بگويد...!
... من به آنهايی که عميقتر می انديشند٬ بهتر مينويسند بهتر نقاشی ميکنند بهتر اسکی ميکنند دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند غبطه ميخورم.
فکر ميکنم آدم به درد بخوری هستم٬ فقط چون اعصاب بينايی دارم و سعی ميکنم هر آن چه ميبينم و درک ميکنم بنويسم٬ چه احمقی !
ميتوانم انتخاب کنم که فعال و پر جنب و جوش و شاد باشم يا منفعل و بدبين و افسرده. يا حتی با تلفیقی ميان این دو حالت خود را آزار بدهم...!
... وقتی که ما احساس میکنیم همهچیز را میخواهیم، احتمالا بهاین دلیل است که بهطور خطرناکی نزدیک به نخواستن هیچچیز هستیم...!
خاطرات سیلویا پلات / سیلویا پلات / مترجم : مهسا ملک مرزبان
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بعضی از حرف ها ته گلو را مي خاراند و تنها راه خلاصی از دست شان به زبان آوردنشان است...!
... ”نعش کش” اصولاً به اتومبیل بزرگ سیاه رنگی اتلاق می شود که مرده ها را از جایی به جای دیگر منتقل می کند . پنجره بزرگی در دو طرف دارد که می شود تابوت را از پشت شان دید و چندین مرد عصا قورت داده با کت و شلوارهای سیاه در آن می نشینند تا مرده را همراهی کنند. نعش کش ها اغلب خیلی آرام حرکت می کنند، انگار یه جورهایی با موتور خاموش حرکت می کنند و همانطور که از خیابان ها می گذرند، مثل تکه ابر بزرگ سیاهی که جلو آفتاب را گرفته باشد، با خود حس اندوه می آورند. دور از ادب است که اتومبیل های دیگر بوق یا چراغ بزنند تا از نعش کش سبقت بگیرند، درست همانطور که تنه زدن به خانم های مسن یا بلند خندیدن در کتاب خانه دور از ادب است. وقتی نعش کشی را با تابوتی در آن می بینید، رسم این است که کلاه تان را بردارید و با ادب بایستید تا رد شود. اگر کلاه به سر ندارید، باید سرتان را خم کنید. این کار ”احترام گذاشتن به مردگان” تلقی می شود، اما واقعیت این است که چیزی که به آن احترام می گذاریم، در واقع خود مرگ است...!
{داستانهای این کتاب شامل: خواهران پییرس / پسری که خواب رفت / قایقی در سرداب / جراح پروانهها / تارک دنیا مورد نیاز است/ ربودن موجودات فضایی / دختری که استخوان جمع میکرد / بی هیچ ردپایی /گذر از رودخانه / دزد دکمه}
تارك دنيا مورد نياز است / ده داستان تاسف بار / ميك جكسون / مترجم: گلاره اسدی آملی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آری، من پشت این میز وجود خویش، به حد اعلا احساس وجود کرده ام و آن حیاتی است در حرکت و جنبش، پیشرو و هردم پیشتازتر که سودای سر بالا دارد. در پیرامونم همه چیز خفته و آرمیده است؛ تنها وجود من جویای هستی است، با احساس نیاز باورنکردنی موجودی دیگر بودن، بیش از آنچه هست بودن، در تب و تاب است. و بدین گونه است که آدمی می پندارد با هیچ، یعنی با خواب و خیال، می تواند کتاب بنویسد...!
شعله شمع / گاستون باشلار / مترجم: جلال ستاری
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آنچه انسن ها را از پا در می آورد، رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بارتر است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت...!
... رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز میتواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد، ولو برای لحظهای کوتاه به معشوقش میاندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه میکند، و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر میآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند...!
... پس از مدت کوتاهی حس کردم که به زودی خواهم مرد. نگرانی های من در این اوضاع بحرانی با سایر رفقا فرق داشت. پرسش آن ها این بود که: « آیا ما از این اردوگاه جان سالم به در خواهیم برد؟ و اگر نه، پس ارزش این همه درد و رنجی که متحمل می شویم چیست؟» ولی پرسشی که پیوسته در گوش من زنگ می زد این بود که: «آیا این همه رنج کشیدن ها و مرگ هایی که شاهد آنیم، معنایی دارد؟ و اگر نه پس نهایتا بقا و جان سالم بدر بردن هم معنایی نخواهد داشت. زیرا اگر معنای زندگی به این تصادفات بستگی داشته باشد، چه از آن جان بدر ببریم و چه نبریم زندگی ارزش زیستن نخواهد داشت...!
انسان در جستجوی معنی / ویکتور فرانکل / مترجم: نهضت صالحیان . مهین میلانی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه وقت برای جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بی آفرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چطور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی آدمها به هم ریخته است...!
... گمان میکنی دوست داری از چیزی باخبر شوی، اما بعد وقتی آن را فهمیدی به تنها چیزی که فکر میکنی این است که آن را از سرت بیرون کنی. از حالا به بعد، وقتی آدمها از من میپرسند در آینده چه کاره خواهم شد قصد دارم بگویم: کارشناس از یاد زدودن...!
... مردم به طور کلی ترجیح میدهند بمیرند تا عفو کنند. تا این اندازه سخت است. اگر خداوند به زبان ساده میگفت: من به تو حق انتخاب میدهم، ببخشای یا بمیر! خیلی از مردم میرفتند تا تابوتهایشان را سفارش دهند...!
... وقتی جسم آدم دچار تکانه و فروریختگی شده است، تنها چیزی که دلش میخواهد این است که بخوابد و در رویا فرو رود...!
زندگی اسرار آمیز زنبورها / سومانک کید / مترجم: صدیقه ابراهیمی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 04-12-2015 مبلمان میخری به خودت می گویی این آخرین کاناپه ای است که تا آخر عمر ممکن است لازم داشته باشی ... بعد یک دست ظرف عالی بعد هم یک تختخواب ایده آل، پرده، فرش. حالا در خانه ی خوشگلت گیر افتاده ای. چیزهایی که قبلا صاحبشان بوده ای صاحبت شده اند...! ... فرهنگ ما همه را شبیه به هم بار آورده. دیگر هیچ کس واقعا سفید، سیاه یا پولدار نیست. همه ی ما خواسته های واحدی داریم. فردیت ما تبدیل به هیچ شده است...! ... چند نسل است که آدمها شغل هایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که ولشان نمی کنند بتوانند چیزهایی بخرند که بدردشان نمی خورد...! ... آه که چقدر خوب. کلویی دو سال تمام در آغوش من گریه کرد و حالا دیگر مرده. مرده در زیر خاک، مرده در یک گلدان، یک مقبره، یک دخمه. گواهی بر این که یک روز در حال فکر کردنی و خودت را این طرف و آن طرف می کشی و روز بعد فقط یک مشت کود سردی، بوفه ی کرم ها...! باشگاه مشت زنی / چاک پالانیک / مترجم: پیمان خاکسار دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آزادفکری سرچشمۀ تمام نیکی هایی است که در هنر و ادبیات و علوم یافت می شود و بسیاری از بهترین سجایا، که در شخصیت فرد متجلی می گردد. جامعه بدون آزادفکری ملال انگیز و کسالت آور است و در چنین صورتی از انبوه مورچگان جالب تر نخواهد بود...! حقیقت و افسانه / برتراند راسل / مترجم: منصور مشگین پوش دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
این رسم قدیمی و مقدس مردم سرزمین من است که داستان را با دعا به درگاه خدایی آغاز میکنند ... فکر میکنم من هم باید با حمد و ثنای خدایی آغاز کنم. ولی کدام خدا؟ تعدادشان خیلی زیاد است ... ما هندوها 36000000 خدا داریم ... فکر میکنید با چه سرعتی میشود 36000000 بار حمد و ثنا گفت؟...! ... قربان. وقتی بیایید اینجا، به شما می گویند ما هندی ها همه چیز را از اینترنت گرفته تا تخم مرغ اب پز و سفینه فضایی اختراع کرده ایم و بعد انگلیسی ها همه ی آنها را از ما دزدیده اند. مزخرف می گویند. مهم ترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده، قفس مرغ و خروس است. بروید به دهلی کهنه پشت مسجد جامع و ببینید آنجا مرغ و خروس ها را توی بازار چطور نگه می دارند. صدها مرغ پریده رنگ و خروس رنگ و وارنگ را تنگ هم توی قفس های تور سیمی چپانده اند و مثل کرمهای داخل شکم توی هم می لولند، همدیگر را نوک می زنند و روی هم می رینند، و همدیگر را هل می دهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؛ تمام قفس بوی گند وحشتناکی می دهد, بوی گند گوشت پردارِ وحشت زده. روی میز چوبی بالای این قفس، قصاب جوانی با نیش باز می نشیند و گوشت و دل و جگر مرغی را که تازه تکه تکه شده و هنوز اغشته به خون تیره رنگ است، با افتخار نشان می دهد. خروس های توی قفس بوی خون را از بالای سرشان احساس می کنند. دل و جگر برادرهایشان را می بینند که دور و برشان ریخته. می دانند بعد نوبت خودشان است. ولی شورش نمی کنند. سعی نمی کنند از قفس بیرون بیایند. توی این مملکت دقیقا همین بلا را سر آدم می آورند...! ... در این مملکت یک مشت آدم، 99/5 درصد باقیمانده را طوری تربیت کردهاند که در بندگیِ ابدی زندگی کنند؛ و این رابطهی بندگی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادیِ یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان...! ببر سفید / آراویند آدیگا / مترجم: مژده دقیقی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
هیچ چیز مثل صدای دوردستِ سگی که در تنهائی شب پارس میکند یک اسب را خرفهم نمیکند که وقتی پای عشق به میان میآید، سینهاش از ناله سیر نخواهد شد. امشب دلم برای فراقی که در حاشیهی خاطرم میسوزد، آتش گرفته است و همین که هیچ بختی هم برای تجدید دیدار متصور نیست از گونههایم نهری ساخته است که جز آبِ شور در آن جاری نمیشود. امروز میرآخور، مادیانی را برای جفتگیری به اصطبل انداخت ولی تا غروب که بازگشت نه مادینهی خجالتی پا پیش نهاد و نه دلی که تیپ و تاپش در سمنگان میزند نیل به میل کرد. میدانم که جدائی میتواند میل وصل را تشدید کند ولی نمیدانم رستم پس کی دیگر میخواهد به جای آن که طبل را زیر گلیم بزند، پرده از این مصلحت برگیرد چون با یک حساب سرانگشتی، مگر همین هفتهی پیش نبود که از شبی که به تهمینه به راز نشست، نُه ماه گذشت؟...! یادداشتهای یک اسب / یارعلی پورمقدم دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دیگر از خود نخواهم پرسید که آیا صلاح چنین است و یا چنان، بلکه منحصراْ خواهم پرسید حق کدام است. و چنین می کنم نه به این علت که دیگرخواه و شریفم، بلکه بدان علت که عمر بس گذراست و برای باقیمانده این سفر به ستاره ای نیازمندم عاری از فریب، و به قطب نمایی که دروغ نگوید...! ... تنها یک نیرو است که قدرت واقعی دارد و آن نیروی محبت است. آدمی که عشق می ورزد، دنبال قدرت نمی رود و بنابراین صاحب قدرت، اوست. من فقط یک آرزو برای وطنم دارم، زمانی برسد که سیاهپوست و سفیدپوست هیچکدام در پی قدرت و ثروت نباشند، بلکه فقط صلاح مملکت خود را بخواهند و دست به دست هم بدهند و برای چنین هدفی کار کنند....! ... پول ارزشش را ندراد که به خاطرش سر از پا نشناسیم و کلاهمان را به هوا بیندازیم. پول برای خوردن و پوشیدن و به تماشای یک فیلم رفتن است. پول برای خوشبخت ساختن بچه هاست. پول برای امنیت خاطر، رویاها، امیدها و آرمان هاست. پول برای خریدن میوه های خاک است. خاکی که در آن زاده شده اید...! ... اندوه از ترس بهتر است، چونکه ترس همیشه آدم را حقیر میکند، در حالی که اندوه غنیاش میسازد...! بنال وطن / آلن پیتون / مترجم: سیمین دانشور دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
وقتی کسی که دوستش داری، کسی که در زندگیات نقشی داشته، میرود، میمیرد و دیگر نیست، همهچیز دگرگون میشود؛ چه بخواهی و چه نخواهی. آنچه به جا میماند، کتابها هستند و نامهها و عکسها. یادها و اندوهی چارهناپذیر و گاهی هم در گوشهای، خیابانی، کسی را اشتباهی به جای او که مرده میگیری و به دنبالش میدوی...! ... ماشین ظرفشویی را خالی کرده بود، بشقابها و فنجانها را در کابینت بالای اجاق گذاشتهبود، تقلید ناخواسته یک زندگی دیگر. تلاش برای مقاومت در برابر تلویزیون و نومید شدن. نشسته کنار میز خوابش برده بود، سرش روی دستها و در امنیت نظم تصادفی اشیاء پیرامونش، پستانکها، گیرههای سر مایا، کیسههای کوچک چای، مدادهای رنگی و کتاب کودکان مقوایی با زاویههای نرم. از خواب پرید...! آلیس / یودیت هرمان / مترجم: محمود حسینیزاد دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مگر لازم است آنچه زیبا نیست زشت باشد؟...! ... عشق است که روح بیگانگی را از ما می گیرد و از روح دوستی و مهر سرشارمان می سازد. اوست که موجب آمیزش و حشر و نشر می شود. اوست که ناظر جشن ها و رقص ها و نذرهاست. اوست که خوشخویی می بخشد و ترشرویی را می زداید. موهبتش موهبت نیک خواهی است نه کین خواهی و بدخواهی. او را رامش و نرمخویی است، مهر عظیم است. خردمندان را به تامل و خدایان را به شگفتی وا می دارد. آن که از او محروم است می طلبدش، و ان که از نعمت درک او برخوردار است چون گنجی عزیزش می دارد...! {عکس بالا ارسطو میباشد که به اشتباه گذاشته شد} ضیافت (رساله در شرح عشق)/ افلاطون/ مترجم: کاظم فیروزمند دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
انقلاب باید با پاک کردن قرنها اشتباه از گذشته تاریخی ما آغاز شود...! در پشت جلد کتاب: « با نزدیک شدن به اواخر قرن هیجدهم، به تدریج نوعی حس اضطراب و بحران در رابطه نویسندگان و هنرمندان اروپایی با گذشته حماسی و باشکوهی که از دوره باستان تا آن زمان تداوم یافته بود پدیدار شد – گذشته ای که سنت معنوی اروپاییان به شمار می آمد. هنرمندان در برابر عظمت دستاورد های باشکوه دوران باستان نفوذ و نیروی آمرانه آن، و حتی در برابر دستاوردهای گذشته بلافصل خویش احساس ناتوانی و از پا افتادگی می کردند و این احساس به زودی در بازنمایی های هنری آنان انعکاس پیدا کرد. تصاویر نیمه تمام، «برش» ها، قطعه قطعه سازی ها، ویرانه ها و قطعه عضوها همه حاکی از احساس نوستالژی برای تمامیتی از دست رفته و غیر قابل مطالعه، و رنج از فقدان این کلیت اتوپیایی بود.تمهید «برش» چشم اندازی کاملا مدرن از جهان ارائه داد، که اساسا می توان آن را جوهره مدرنیته به شمار آورد. ناکلین در بدن قطعه قطعه شده با مشاهده و بررسی بازنمایی های تکه تکه، تب واره، و مثله شده فیگور انسان در آثار نو کلاسیک ها، رمانتیک ها و ... هنرمندان مدرن – از فوسلی تا امپرسیونیست ها، پست امپرسیونیست ها، پس از آنها – این تحولات را ردیابی می کند. لیندا ناکلین منتقد و مورخ برجسته هنر، پیشگام حوزه تاریخ هنر فمینیستی، و استاد کرسی لیلا اچسون والاس در هنر مدرن در انستستوی هنرهای زیبای دانشگاه نیویورک است. ازجمله کتابهای پر شمار او می توان از زنان، هنر، قدرت و مقالات دیگر (1989)، سیاست شناسی تصویر (1991) و بازنمایی زنان (1999) نام برد.» بدن تکه تکه شده / لیندا ناکلین / مترجم: مجید اخگر دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
چرا آدم مجبور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده. هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش بپرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟ ... سعی نمی کنم لبخند بزنم دیگر نمی توانم برای حفظ ظاهر یا خوشآمد دیگران لبخند بزنم. قبلا بلد بودم جوری بخندم که هیچکس نتواند اندوه یا دلخوری پشت آن را بخواند. بلد بودم تمام غصه ها را پشت صورتکی خونسرد و آرام پنهان کنم نگذارم اشکی که تو چشم هام حلقه شده سربخورد و پایین بیاید. این روزها اما، وقتی کسی حالم را می پرسد بغض می کنم و میزنم زیر گریه ... توانی برای پنهانکاری در من نمانده. هنوز آدم تازه ای را که هستم خوب نمی شناسم و به وجودش عادت نکرده ام. از کارهاش تعجب می کنم. باورش برایم سخت است که این هر دو آدم خود من باشند. از خودم می پرسم کدامشان رفتنی ست؟...! ... بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد...! درختم دلشوره دارد / فریده خرمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
در صسال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت: "هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایای تو رو نداشته اند."...! ... به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه. واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باش ، همینه، یک خل خوشگل ...! ... هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پراشباح خود انبار می کند برابری کند...! ... گتسبی دستش را دراز كرد تا يك مشت هوا به چنگ آورد تا جزئی از نقطه ای را كه وجود "دی زی" برايش عزيز ساخته بود برای خود نگه دارد. به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود. از راه دور درازش، به چمن آبی رنگش آمده بود و رويايش لابد آن قدر به نظرش نزديك آمده بود كه دست نيافتنش بر آن تقريبآ محال می نمود. اما نمی دانست كه رويايش همان وقت پشت سرش جايی در سياهی عظيم پشت شهر آنجا كه كشتزارهای تاريك زير آسمان شب دامن گسترده اند عقب مانده است. گتسبی به چراغ سبز ايمان داشت به آينده لذتناكی كه سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر اين بار از چنگ ما گريخت چه باك فردا تندتر خواهيم دويد و دست هايمان را درازتر خواهيم كرد و سرانجام يك بامداد خوش...! گتسبی بزرگ / اسکات فیتس جرالد / مترجم: کریم امامی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
نمیدانی چطور به آنها که دوستشان میداری عشق بورزی تا وقتی یکباره ناپدید میشوند. بعد میفهمی چقدر از غصههاشان دور بودهای، چقدر همیشه به خود مشغول بودهای، به ندرت درِ دلت را گشودهای، در شبکهی بده بستانهای خودت کار میکردهای. هر جا بود، این فکرها با او بود. چشمها، ذهن، و تن. حواسپرت میان خیابانهای پست و بلند شهر بالا و پایین رفت، با این فکرها خواروبار خرید و لوازم, و یک جایی لابهلای این فکرها بازی کرد، توی سالن دراز، میان قفلها، ابزارها و ظرفهای بلور. چرا از شرم سرت را به دیوار نکوبی؟ چرا مرگش را بپذیری؟ یا داغش را چشیده و لب ورچیده تسلیمش شوی. چرا از او دست بکشی وقتی میتوانی در سالن راه بروی و کاری کنی تا او را جایی همین نزدیکی قرار دهی؟ با خودش فکر کرد، فروتر برود. بگذار تو را پایین بکشد. هر جا میکشاندت برو. گاه به این اَشکال مکرر فکر میکرد، کسی را خطاب میکرد که اصلا خودش نبود، وقتهای دیگر جورهای دیگر. به قیافههای توی هوا فکر کرد، آن مردِ کوچکِ گمشده که زن در خاطرش بود، درست بیرون حدقهی استخوانی چشمهایش. من لارنام، اما کمتر و کمتر...! ... روز سفید مهآلودیست و بزرگراه تا آسمان خشکیده بالا میرود. چهار باند شمالی دارد و تو در باند سوم میرانی و ماشینها جلواند و پشت سر و دو طرف، اما نه خیلی زیاد و نه خیلی نزدیک. بالای سراشیبی که میرسی چیزی اتفاق میافتد و حالاست که دیگر ماشینها بیعجله میروند. انگار خود به خود رانده میشوند. نرم با دنده خلاص بر روی آن سطح پایین میروند. همه چیز کند است و مهآلود و خشکیده و همهٔ اینها حول کلمهٔ انگار اتفاق میافتد. همهٔ ماشینها از جمله مال تو، انگار، بریدهبریده حرکت میکنند، حضورشان را نشان میدهند یا خود را به رخ میکشند، و بزرگراه میان همهمهٔ سفیدی امتداد مییابد. بعد حسوحال عوض میشود. سروصدا و هیاهو و شلوغی پشت سراند و تو که درد سنگینی را روی قفسهٔ سینهات احساس میکنی دوباره به زندگی کشانده میشوی...! بادی آرتیست / دان دلیلو / مترجم: منصوره وفایی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
من یک کاناپه معمولی هستم. نهخیر، شکستهنفسی نمیکنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: «اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپه معروفی.» خب بله. درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن جزو وسایل درمان یک روانکاو کار کرده باشی، یک چیزهایی هم به تو اضافه میشود: خون، عرق و اشک. اشک خاطرات و عرق کار سخت ذهنی. قضیه خون یک مورد خاص بود. بعدا بیشتر دربارهاش خواهم گفت و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعا کاناپه، یک کاناپه معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپه معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته و حالا که اینقدر دوستانه میپرسید، بله، میتوانم یک چیزهایی درباره استاد تعریف کنم. میخواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید...! ... پروفسور پی برد که تمدنِ بشر او را خوش بخت نکرده است. بشر تمدن را به وجود آورده بود تا کمی از دست بلایای طبیعی، بیماری و مرگ احساس امنیت کند. اما حالا تمدن او را مجبور می کند از غرایز حیوانی اش چشم بپوشد. و انسان از این خوشش نمی آید. به جبران، به جای گزین های محقرانه ای چون کار، عشق یا الکل پناه می برد و می کوشد از طریقِ حل شدن در توده، شوربختی هایِ خصوصی اش را از یاد ببرد...! خاطرات کاناپه ی فروید/ کریستیان موزر/ مترجم: ناصر غیاثی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دادستان: ما یه تصویری از یه آدم برای خودمون درست می کنیم و نمی ذاریم از اون تصویر خارج بشه. می دونیم این آدم این جور و اون جور بوده، و هر چیزی ممکنه توی این آدم رخ بده، ما تحملش رو نداریم تغییر بکنه. خودتون دیدین، حتی همسرش هم تحمل نداره؛ همسرش اون رو همون جوری می خواد که بود، و به اینم میگه عشق. وکیل مدافع: ولی ازتون خواهش می کنم، آقای دادستان دادستان: ما آمادگی آدم های بی نام، آدم های زنده رو نداریم، ما آروم نمی گیریم، تا این که طرف رو محکوم کنیم به داشتنِ نامی که دیگه مصداق نداره ...! *** ... دادستان: اگه شما در مورد یه آدم فقط اون کارهایی رو باور کنین که واقعاً انجام شون داده، دکتر عزیزم، در این صورت هیچ وقت نمی تونین اون آدم رو بشناسین. شما هم با این تقاضاتون برای تمام حقیقت! انگار هزاران تصویری که آدم ازشون می ترسه یا بهشون امید می بنده، و همه ی کارهایی که در زندگی مون انجام نشده باقی موندن، جزئی از حقیقت زندگی مون نیستن...! ریپ فان وینکله/ ماکس فریش/ مترجم: امید مهرگان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ما از اون آدمهایی هستیم که مسائل رو تا آخر مطرح میکنن، تا اونجایی که دیگه کوچکترین امیدی زنده نمونه، حتی یه امید کوچیک که خفه نکرده باشیم. ما از اون آدمهایی هستیم که هرجا به این امید شما، امید عزیز شما، امید کثافت شما بربخوریم، میپریم روش و خفهش میکنیم...! ... همهی آنها که میبایستی میمردند، مردهاند. همهی آنها که به چیزی اعتقاد داشتند و همهی آنها که به خلاف آن چیز اعتقاد داشتند حتی آنهایی که به هیچ چیز اعتقاد نداشتند و بدون اینکه بفهمند خود را در این واقعه گرفتار دیدند. همه مُرده، یکسان، خشکیده، بیهوده، پوسیده. و کسانی که هنوز زندهاند، به تدریج آنها را فراموش میکنند و نامهایشان را به اشتباه میگویند...! آنتیگون / ژان آنوی / مترجم: احمد پرهیزی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
پیپی: دنیا پر از چیزهاییه که منتظرن کسی بیاد و اونا رو پیدا کنه و این دقیقا همون کاریه که یک «چیزپیداکُن» انجام میده ...! ... آنيكا مشتاقانه پرسيد: تو اينجا تنها زندگی می كنی؟ پی پی جواب داد: معلومه كه نه! اسب و آقای نيلسون هم با من زندگی می كنن. - آره اما منظور من اينه كه تو پدر و مادر نداری؟ پی پی با خوشحالي گفت: نه، ابدا. آنيكا پرسيد: اما وقتی موقع خواب می شه، كی به تو می گه به رختخواب بری يا كارهای ديگه شبيه به اين رو كی برات انجام می ده؟ پی پی گفت: خودم به خودم می گم. اول خيلی دوستانه، بعد اگر هنوز تصميم نگرفته بودم بخوابم، دوباره با عصبانيت می گم و اگر باز هم گوش نكردم منتظر يك اردنگی می شم. فهميدی؟...! پی پی جوراب بلند / آستريد ليندگرن / مترجم: افسانه صفوی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 07-12-2015 رفتن به انسان آرامش می بخشد. در رفتن نیرویی تسکین بخش وجود دارد. پیوسته قدم از قدم برداشتن، آن هم همراه با حرکت همزمان و هماهنگ دست ها، بالا رفتن سرعت تنفس و افزایش آرام تپش قلب و فعالیت های اجتناب ناپذیر چشم و گوش برای تشخیص جهت و حفظ تعادل، حس کردن نسیم گذران و آرامی روی پوست بدن، همه و همه اتفاقاتی هستند که جسم و روح را به نحوی اجتناب ناپذیر به یکدیگر نزدیک می کنند و روح را حتی اگر خموده و زخم خورده باشد، رشد می دهند و وسعت می بخشند...!
... وقتی حتی همین حیاتی ترین آزادی هم از کسی گرفته می شود، یعنی آزادی این که هنگام قضای حاجت از دیگران فاصله بگیرد، هر آزادی دیگری بی ارزش و بنابراین زندگی بی معنی است.
در چنین وضعیتی مردن بهتر بود. وقتی "یوناتان" به این نتیجه رسید که روح آزادی انسان حتی در داشتن یک دستشویی آپارتمان هم وجود دارد و او از این آزادی حیاتی بهره مند است احساس خشنودی عمیقی وجودش را فرا گرفت...! ... برایش خیلی عجیب بود که نزدیک بینی اش حالا در دوران پیری دوباره او را تا این حد به زحمت بیاندازد، در جایی خوانده بود که انسان در پیری به وسعت دید می رسد و کوته بینی او کاهش پیدا می کند...! کبوتر / پاتریک زوسکیند /فرهاد سلمانیان / مترجم: نشر مرکز دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
روزنامه ها اکنون عکس های جنگی خشن چاپ می کنند، چون تاثیر این عکس ها، جز در مواردی نادر، آن چیزی نیست که قبلا تصور می شد. روزنامه ای مثل ساندی تایمز به چاپ عکس های تکان دهنده درباره ی ویتنام یا درباره ی ایرلند شمالی ادامه می دهد و در ضمن از لحاظ سیاسی حامی سیاست هایی است که مسئول این خشونت اند. به این دلیل باید بپرسیم: این قبیل عکس ها چه تاثیری دارند؟ بسیاری بر این عقیده اند که چنین عکس هایی ما را به طرز تکان دهنده ای به یاد واقعیت می اندازند، واقعیت زنده در پس انتزاع های نظریه های سیاسی، آمار کشته شدگان یا بولتن خبری. همچنین کسانی ممکن است بگویند چنین عکس هایی روی پرده ی سیاهی چاپ شده که در برابر آنچه ترجیح می دهیم فراموش کنیم یا نمی خواهیم بدانیم کشیده شده است. ... اما این عکس ها ما را وادار به دیدن چه چیز می کند؟ آنها نفس ما را بند می آورند. سر راست ترین صفتی که می توان درباره ی آنها به کار برد این است که بگوییم گیرا هستند. ما مقهور این عکس ها می شویم ... ضمن آن که به عکس ها نگاه می کنبم، لحظه ی رنج فردی دیگر ما را فرا می گیرد. ما یا از اندوه لبریز می شویم یا از خشم. اندوه پذیرش بخشی از رنج دیگری بی هیچ فایده ای است، و خشم عمل را بر می انگیزد. ما سعی می کنیم از لحظه, مجددا به درون زندگی خود بازگردیم. چون چنین می کنیم، تضاد به قدری است که باز از سر گرفتن زندگی به نظرمان واکنشی نامناسب با آنچه لحظه ای قبل دیده ایم جلوه می کند...! درباره ی نگریستن / جان برجر/ مترجم: فیروزه مهاجر دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
چه کسی گفته انتقام را اگر به صورت گرم شده بخورید، خوشمزه است؟ ... آیا آن را به صورت نمکسود، آبپز، فریز شده، ... امتحان کرده اید؟ هرکدام دارای طعم خاص و هر کدام به اندازه ی کافی سیرکننده است. علاوه بر آن باید به این نکته هم توجه داشته باشید که بعد از یک انتظار طولانی، اشتهای انسان تحریک میشود...! ... من همیشه آرزو داشتم نقاش شوم اما از آنجایی که کشور ما شبیه گورستانی است که استعدادها در آن دفن میشون و برای جلوگیری از موفقیت انسان در زمینه ای که دوست دارد و میتواند موفق شود، سنگی جلوی پای او می اندازد، حتی فرصت امتحان خودم هم پیش نیامد. نتوانستم وارد دانشگاه شوم. به طور تصادفی نمره هایم با نمرههای قبولی مدرسه ای مطابق شد و با سختی موفق به گرفتن دیپلم شدم. فکر میکردم زندگی، دانشجو بودن، از طرفی کار کردن، ازدواج کردن و خلاصه قاطی زندگی شدن است که یک دفعه دیدم در کشمکش زندگی غرق شده ام. ارتباطی که با نقاشی داشتم، مختص چند کاریکاتوری شد که طی دوران دبیرستان کشیده بود. الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم، چه میبینم؟ اکثر مردم برای تبدیل زندگی به یک کاریکاتور زشت، از انجام هیچ کاری کوتاهی نمیکنند، زندگی ای که میتواند شبیه یک تابلوی با مفهوم باشد...! {جوجه تیغی نوشته صلحی دلک نویسنده اهل ترکیه است. این کتاب برنده بزرگترین جایزه ادبی سال ۱۹۹۶ ترکیه شد} جوجه تیغی / صلحی دلک / مترجم: نسرین ضابطی میاندوآب دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
گفتی خیال ازدواج داری . اشکالی ندارد ، فقط گول کلمه ی مشترک را نخور ...! ... بحث درباره ی موضوع های سیاسی خیلی راحت و بی مقدمه شروع می شوند و خیلی دیر تمام یا اصلا تمامی ندارند و طرفها انگار سال هاست هم را می شناسند و بلافاصله وارد جزئیات می شوند ...! ... ایرانی ها ذهنیت بسته ای دارند ، اهل منطق نیستند ، حوصله به خرج نمی دهند که فکر کنند . وقتی به خیال خودشان عقیده ای را قبول کردند خیال می کنند ابدی است و مدام تکرارش می کنند . سواد سیاسی ندارند . نمی فهمند زمان که تغییر کرد همه چیز تغییر می کند ، هیچ چیز ابدی نیست ، هیچ اعتقادی ابدی نیست...! ... هرگز به محافل سیاسی ایرانی ها علاقه ای نشان نداده بود از شیوه ی بحث آنان بدش می آمد از بی منطقیشان،شعار پراکنی شان،عربده کشی و اوباش گریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح بندی هایشان از نوچه گریشان و مرشد پرستیشان و در عین حال از ساده لوحیشان که از بی اطلاعیشان سرچشمه می گرفت. همه چیز به نیکی و بدی تقسیم می شد و نیکی به راحتی بدی را شکست می داد. آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند. انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آنها هر دفعه تکرارش میکردند و به دور خودشان فوت میکردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند...! …خلاصه چرچیل بعد از تشکر و تعریف از غذا گفت که هوس کرده به جای سیگار برگش یک سیگار ایرانی از همونی که عموم می کشید بکشه، عمویم بلافاصله سیگار اشنوش رو گذاشت توی بشقاب و به چرچیل تعارف کرد. چرچیل با دو سه پک بلندی که به اشنو زد کلک سیگار رو کند. بعد گفت:سیگار بدی نیست ولی ملتی که از این جور سیگارا بکشه پیشرفت نمی کنه. بعد یواشکی در گوش عمویم گفت که در این مورد توصیه هایی به زمامدارهای ایرانی می کنه. همین شد که اشنو ویژه به بازار اومد…! کافه نادری / رضا قیصریه / انتشارات ققنوس دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
من خیانت میکنم. به خودم خیانت میکنم. به چیزهایی که فکر میکنم. خیلی ها فکر میکنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار میرود، خیلی آره نه میگوید تا بالاخره تصمیمش را میگیرد. اما همه ی آدمها خیانت میکنند بعد برایش دلیل پیدا میکنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعتها مینشستم رو به دیوار یا از پنجره زل میزدم به محوطهی مجتمع پردیس و دنیایی را تصور میکردم که زندگی با تهمینه برآورده اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق میکردم تا توجیه کنم چرا با یکی دیگر به بستر رفته ام خیلی وقت بود که رفته بودیم توی کوک هم. وقتی یک هفته مرخصی گرفته بودم تا جارو جنجالهای تهمینه را بخوابانم، موبایل او تنها پل ارتباطی من و میترا بود. یک دوستت دارم با اس ام اس حواله کرده بودم برای میترا است. فرستادم برای سما تا برساند به دلبرم، میترا. آخرش نوشتم شما را هم دوست دارم دوست خوب من. کرم سما افتاده بود توی جانم. نمی دانستم چه کار میکنم. وقتی تجربه ی هر کس مال خودش است و آینده به سرعت باد به حال تبدیل میشود چه کسی میداند چه کار دارد میکند؟ از نظر قانونی همه چیز تمام شده بود. عهدنامه ی ترکمن چای منعقد شده بود. فتحعلی شاه، آب دریای خزر را که چشید گفت خزر همین است؟ ما نمی خواهیم کام شیرین دوستمان را به خاطر این آب شور تلخ کنیم. و داده بود. شهر داده بود. رودخانه داده بود. غرورش را از دست داده بود. و این چنین فتحلی شاه در تاریخ ماندگار شد. گیرم به بی عرضگی است. مگر تاریخ غیر از داستان کسانی است که همیشه از دست میدهند؟ هیچکس نمیگوید تزار روس در عهدنامه روس چه عایدش شد. همه میگویند شاه قاجار خاک کشورش را داد. شاید ناخودآگاه ما این قانون تاریخ را زودتر از خودآگاهمان فهمیده بود که فکر ميکردیم - من و تهمینه - امضایمان، یکی از همان امضاهای مهم تاریخ است. امضای شکست برای بازییی که اگرچه برنده ای نداشت، اما هر کدام از ما فکر میکردیم دیگری روسیه است مشکل اما این است که آدم نمیداند در هر لحظه کدام واکنش را دوست دارد. همراهی سما یا تظاهر میترا به دلسوزی. برای رضا که تعریف کردم گفتم فرقی نمیکند هر کدامش که باشد آدم دلش هوای آن یکی را میکند بهار ۶۳ / مجتبا پورمحسن / نشر چشمه دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دیواری از تخته برپا کرده بود. دیوار، کارخانه را از چشمانداز خانگیاش دور میکرد. از کارخانه بیزار بود. از ماشینی که روی آن کار میکرد، بیزار بود. از آهنگ چرخش ماشین که خود بر سرعت آن میافزود، بیزار بود. از آن همه تب و تاب که برای رسیدن به پاداش کار اضافی، و در نتیجه دستیابی به آن رفاه نسبی، خانه و باغچه، به خرج داده بود، بیزار بود. از همسرش که هر روز میگفت: «دیشب باز رعشه داشتی، بیزار بود، آن اندازه که دیگر، زن از رعشه حرفی به میان نمیآورد. اما دستهای مرد همچنان در خواب به آهنگ پرشتابِ کار میجنبیدند. از پزشک خود بیزار بود که میگفت: «باید احتیاط کنید، کار کنتراتی دیگر مناسب شما نیست.» از سرکارگر بیزار بود که میگفت: «کار دیگری به تو میدهم، کار کنتراتی دیگر برای تو مناسب نیست.» از آن همه دلسوزیِ ریاکارانه بیزار بود. نمیخواست پیر و از کارافتادهاش بخوانند. نمیخواست به مزد کمتر تن در دهد، اما روی دیگر آن دلسوزیها چیزی نبود مگر مزد کمتر. سپس بیمار شد، پس از چهل سال کار و بیزاری، برای نخستین بار، بیماری به سراغش آمد. بستری شد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. باغچهی خود را تماشا میکرد، نگاهش تا پایان باغچه، تا دیوار تختهای میرفت. آن سوی دیوار را نمیدید، کارخانه را نمیدید. فقط بهار را در باغچهی خانهی خود میدید و دیواری را که با تختههای لاکخورده برپا کرده بود. همسرش میگفت: «به زودی باز از خانه بیرون میروی، در این فصل سال همه چیز در حال شکفتن است.» اما او گفتهی همسر خود را باور نداشت. پس از سه هفته، رو به همسرش گفت: «دلم گرفت. تمام مدت چشمم به باغچه است، فقط این باغچه را میبینم و بس، حوصلهام سر رفت. یکی دو تکه از تختههای دیوار را بردارید تا چیز تازهای پیش چشمم بیاید.» زن وحشت کرد. سراغ همسایه رفت. همسایه آمد و دو تکه از تختههای دیوار را برچید. بیمار از شکاف دیوار به آنسو چشم دوخت و بخشی از کارخانه را دید. هفتهای بعد باز گلایه سر داد که تنها بخشی از کارخانه را میبیند و این چندان سرگرمش نمیکند. همسایه آمد و نیمی از دیوار را برچید. بیمار با نگاهی عاشقانه محو تماشای کارخانه شد. چشماندازش رقص دود بود بر فراز دودکش کارخانه، آمد و شد ماشینها به درون محوطه، و سیل آدمها که صبحگاهان به درون و شامگاهان به بیرون جاری میشد. پس از چهارده روز امر کرد باقی دیوار را هم برچینند. گلایه میکرد که از دیدن بخش اداری و سالن غذاخوری محروم است. همسایه آمد و خواست او را عملی کرد. با دیدن بخش اداری، سالن غذاخوری، و نمای عمومی کارخانه، چهرهی مرد به لبخندی شکفته شد. یکی دو روز بعد چشم از جهان فروبست...! واپسین آرزو / کورت مارتی / برگرفته از كتاب: مجموعهی نامرئی / مترجم: علياصغر حداد / نشر ماهی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ضربه های سختی در زندگی بر انسان وارد می شود که هرگونه جواب و مقاومت در برابر آنها مسخره جلوه می کند و جز تسلیم چاره ای نیست. این ضربه ها شما را به حجم کامل بدبختی می رسانند. شما احساس انسانی خود را تحریک می کنید، پرحرفی می کنید، مقاله می نویسید و از حقوق افراد دفاع می کنید، ناگهان دستی سنگین و خشن بر سر شما فرود می آید و ناله و فریادتان برمی خیزد. دیگر وجود شما هیچ است. و وقتی حس می کنید دیگر چیزی نیستید و به خودتان تعلق ندارید، از میدان کنار می روید تا دیگری جای شما را بگیرد و به جای شما برد و باخت کند. آینده است که شادی یا رنج شما را تامین خواهد کرد. چه خودخواهی ابلهانه ای که آدم بخواهد همیشه نقش اول را داشته باشد. بی شرمی است که انسان بخواهد بر سرنوشت غلبه کند...! ... داستایفسکی در صف انتظار، در دست های خود که از سرما بی حس شده بودند می دمید و این پا و آن پا می کرد. غذا نفرت انگیز بود: نان و یک سوپ کلم که چند قطعه گوشت در آن شناور بود .... وقتی داستایفسکی ادعا می کرد علیه آنان که زندگی او را اینگونه تباه ساخته اند، ادعایی ندارد در گفته خود صدیق بود...! داستایفسکی ( زندگي و نقد آثار)/ نویسنده: هانری تروایا / مترجم: حسینعلی هروی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تنها نکته مهم این است که من عادت کرده ام تو را خیلی دوست بدارم و خوشبختی چیزی است که مدت ها پیش آن را پشت سرم جا گذاشتم...! ... برای برانگیختن شدیدترین احساسات، تهی ترین واژه ها بهترین واژه ها خواهد بود...! ... راهی که ما درپیش گرفته ایم در واقع راه نیست بلکه موج شکنی است که انتهای آن آغاز دریاست و نمی تواند برای ما کاری بکند...! ... همچنان که سوسک را تماشا می کرد رفته رفته شیفته آن شد. سوسک اندک اندک بدن براقش را به وی نزدیک تر می کرد، گویی می خواست با پیشروی بی هدفش به وی بیاموزد که زمانی از دنیایی می گذری که هر لحظه در حال دگرگونی پی در پی است، تنها چیز قابل اهمیت آن است که پرتویی از زیبایی خود را به دیگران عرضه کنی...! برف بهاری / یوکیو میشیما / مترجم: غلامحسین سالمی . سمیا صیقلی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
عشق مثل آتيشه! آدمای عاقل خودشونو كنارش گرم می كنن و آدمای احمق خودشونو می سوزونن...! ... بار اول که چشمش به سارا افتاد، احساس کرد که او شخصیت برجسته و یا اندام برجسته ای دارد و در همان لحظه نتیجه گیری کرده بود که هر کدام از اینها دلیل کافی برای دل باختن به او محسوب می شود...! ... تاحالا شده یه روز کامل خودتون رو تو آینه تماشا کنید؟ این کار مهمیه که من دوست دارم امروز تنهایی انجامش بدم. لیلا و صغری خانم رختشور و بابام، وقتی شنیدن قراره امروز فقط این کار و بکنم؛ فکر کردن خل شدم، اما نخیر. من خل نیستم من یه دختر بیست ساله ام. لااقل شناسنامه ام که این طوری می گه. البته کسایی که برای بار اول منو می بینن، می گن که نباید بیشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتی چند ساعتی با من صحبت می کنن نتیجه می گیرن که نباید بیشتر از پونزده سال داشته باشم. اینارو فقط بابت این می نویسم که بیست سال دیگه که آدم خیلی مهم و سرشناسی شدم، بدونم کی بودم و حالا چی شدم...! ... آیا آتش عشق در قلب تو همچنان فروزنده و ملتهب است که اگر چنین نیست شمارۀ قلبت را در نامۀ بعدی برایم بفرست تا کمی عشق به حسابش واریز کنم...! محرمانه های رومئو و ژوليت (مجموعه داستان) / حسين يعقوبی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام. چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد. راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد. توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...! گشایش داستان / مظفر سالاری دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خاطره چه چیز عجیبی است: گاه مثل شعبده باز از كلاه, عكس هایی فوری را بیرون میكشد كه خیال میكردی تا ابد فراموششان كرده ای...! ... درواقع مگر زندگی او در سالهای اخیر غیر از این بود؟ به نظر میرسید که چوبدستی سحرآمیز جادوگری همهچیز را در جای خود منجمد نگه داشته بود. قلبش آکنده از برف شده بود. اعضای بدنش یخ زده بودند. آن برف و یخ همهجا او را همراهی میکرد و پیرامون او را نیز منجمد میساخت. این جادو از چه وقت آغاز شده بود؟ با مرگ جانکارلو؟ یا خیلی قبل از آن؟ آخرین باری که او واقعا شور زندگی را حس کرده بود، کی بود؟ خاطرات، همانند نوک کوهای یخ داشتند از آب بیرون میزدند. قسمتی که بیرون زده بود با آفتاب روشن شده و قسمتی بسیار عظیم هم در ظلمت عمیق دریا، منجمد بر جای مانده بود...! ... روز قبل از مهمانی که قرار بود چهارشنبه روزی باشد، از صبح زود به جنبوجوش افتاد. میخواست خانه را حسابی قشنگ کند. اولین مشتری بود که برای خرید به سوپرمارکت رفت و چیزهای لازم را خرید: مواد غذایی و نوشابههای مختلف و چند تا هم فانوس کاغذی ساخت چین. بعد از ظهر پشت سر هم سینیهای پیتزاهای کوچولو را از فر بیرون میکشید. پس از چیزهای شور، بیسکویتهای شیرین درست کرد؛ آخر سر هم یک کیک خامهای. قبل از آن که برود بخوابد، با ماژیک روی یک نوار پارچهای که میخواست در درگاه خانهاش آویزان کند نوشت: "خوش آمدید! زندگی در هفتاد سالگی آغاز میشود"...! طوطی / سوزانا تامارو / مترجم: بهمن فرزانه دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
این نخستین ازدواج حتی کمتر از ازدواج ما طول کشید . او به من اطمینان داد که این فقط یک تمرین است تا برای نمایش نهایی آماده شوم با این حال من رفته رفته پی بردم که بر عکس تنها یک بازیگر جانشین هستم. جانشین بازیگر اصلی ... یا دربهترین حالت بازیگری که تنها چند شب در تکرار یک نمایش قدیمی شرکت می کند...! جام شکسته/ آلن رب گری یه / مترجم: خجسته کیهان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
فقط ترس می تواند زندگی را شكـست دهد...! ... تردید برای ما مفید است. همه ما باید از باغ "گتسه مین" عبور کنیم. وقتی مسیح تردید را تجربه کرد، ما هم باید آن را تجربه کنیم. وقتی مسیح شبی حزن انگیز را به دعا گذراند، وقتی از سر صلیب فریاد زد: "خدای من چرا رهایم کردی؟" پس مسماً ما هم اجازه داریم شک کنیم. اما باید از این مرحله بگذریم. انتخاب شک به عنوان فلسفه حیات مثل انتخاب عدم تحرک به عنوان وسیله نقلیه است...! ... همه ی موجودات زنده مقداری جنون در خود دارند كه آن ها را به سوی رفتارهای غريب و گاهی غير قابل توضيح می كشاند...! ... من زنی را در تورنتو میشناسم که برایم عزیز است.مادر خوانده ی من بود. او را خاله جی می نامیدم و این نام را دوست داشت و اهل کبک است. اگر چه سی سال در تورنتو زندگی کرده ,چون هنوز به فرانسه فکر می کند گاهی موقع فهمیدن انگلیسی عصبانی می شود و برای همین وقتی برای اولین بار کلمه "هیر کریشنا" را شنید درست متوجه نشد . او فکر کرد منظور "مسیحیان بدون مو" است و سالهای بسیار برای او همین بود. وقتی اشتباهش را تصحیح کردم ,به او گفتم در واقع خطا نکرده بوده, هندوها با توانایی خود برای مهرورزیدن, در واقع مسیحیان بی مو هستند, درست مثل مسلمان ها که با دیدن خدا در هر چیز, هندوهای ریشو هستند و مسیحی ها در ایمان خود به خدا, مسلمانان کلاه به سر هستند...! *برنده جایزه من بوکر سال ۲۰۰۲ زندگی پی / يان مارتل / مترجم: گيتا گركانی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
حالت ازدواج با حالت نامزدی هیچ ارتباطی ندارد. همه چیز به مراتب ساده تر می شود. وقتی انسان ازدواج کرد دیگر مجبور نیست مرتب کلمات عاشقانه تحویل دهد. اگر گاهگاهی چنین وضعی پیش بیاید، حیوانیت پادرمیانی می کند و سکوت را حاکم می سازد: بعضی اوقات هم پیش می آید که حیوانیت جنبۀ انسانی به خود بگیرد، به نحوی که به دام پیچیدگی و قلب حقایق بیفتد؛ و آن مربوط به زمانی است که انسان، در حین خم شدن به روی موهای سر زنی، سعی می کند تا جلا و درخششی به آن بدهد که فاقد آن است. انسان چشمانش را می بندد و زنی که در میان بازوانش قرار دارد زن دیگری می شود. و بعد از عشقبازی دوباره او همان زن قبلی می شود؛ ولی تمام حق شناسی ما تقدیم او می شود، و این حق شناسی هر چقدر که تصور و تصنع غالب باشد گرم تر و صمیمانه تر نشان داده می شود. به نحوی که اگر دوباره به دنیا بیایم (طبیعت را چه دیدی، همه چیز ممکن الحصول است) حاضرم با آگوستا ازدواج کنم ولی حاضر نیستم که با او نامزد بشوم...! ... زندگی برای خود زهرهای کشنده ای دارد که در مقابل آنها زهرهای دیگری هم وجود دارد که پادزهر آنها به شمار می آیند و برای فرار از آثار کشنده اولی ها چاره ای جز چشیدن دومی ها نیست...! وجدان زنو / ایتالو اسووو / مترجم: مرتضی کلانتریان این پاسخ به سوال "چرا؟"ست که به شدت بر ما سنگینی می کند؛ چرا اینجا هستیم؟ چرا این طرز زندگی کردن را انتخاب کرده ایم؟ چرا خود را ناراحت کنیم؟ و جواب نومیدکننده همان عبارت مشهوری است که بر سپر عقب اتومبیل ها می چسبانند: "بی خیال" ... بر خلاف نظر بسیاری از ما، خاطره رونوشت دقیقی از تجربیات گذشته نیست، بلکه داستانی است که برای خود دربارهی گذشته بازگو میکنیم؛ حکایتی سرشار از تحریف، آرزوهای دور از ذهن و رویاهای برآوردهنشده. هرکسی که در جلسات گردهمآیی همدورهای های دبیرستانی یا دانشگاهی شرکت کرده باشد میداند که خاطرهها تا چه اندازه گزینشی و متنوعاند. چگونه ممکن است که اشخاص حوادثی را که با هم تجربه کردهاند اینچنین متفاوت به خاطر بیاورند؟...! زود پیر میشویم دیر عاقل / گوردون لیوینگستون / مترجم: مهدی قرچهداغی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 09-12-2015 *****
گفتم: اما از علوم دینی همین قدر سرم می شود که شما کاتولیک ها در برابر فردی بی اعتقاد مثل من همان قدر سر سخت هستید که جهود ها در برابر مسیحی ها و مسیحی ها در مقابل کسانی که کافر هستند. من مدام از شما فقط کلماتی چون قانوت و الهیات می شنوم- و تمام اینها را هم شما در واقع به خاطر یک تکه کاغذ احمقانه که باید از طرف مقامات دولتی صادر شود مطرح می کنید.
گفتم: اسقف, لعنت بر شیطان, مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است. اما اگر دلتان بخواهد می توانیم درباره ی لک لک ها با هم حرف بزنیم, اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید, چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافتکاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه ی دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست, جدا می سازید. اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیستند, و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید. گفت: من متحیر هستم که شما چقدر راجع به این مسئله فکر کرده اید. فریاد زدم: متعجب هستید, شما باید از سگ های بی خیالی تعجب کنید که به زنانشان به چشم مایملک قانونی خود نگاه می کنند. از این که میشنوم هنوز چیزی به نام "وظیفهی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن میکند دلواپس میشوم و ترس وجودم را فرا میگیرد. محبت و صمیمیت را نمیتوان با زور در مردم به وجود آورد به اعتقاد من, عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است:«عصر فحشا» . مردم ما به تدریج خود را به فرهنگ فاحشه ها عادت می دهند...! عقاید یک دلقک / هاینریش بل / مترجم محمد اسماعيل زاده دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بریک: پس از روی شیروانی بپر، بپر. گربهها از روی شیروانی میپرند و با چهار دست و پایشان به زمین میافتند بدون اینکه زخمی شوند. مارگارت: اوه، بله. بریک: این کار را بکن! به خاطر خدا این کار را بکن… مارگارت: چهکار کنم؟ بریک: یک عاشق پیدا کن! گربه روی شیروانی داغ / تنسی ویلیامز / مترجم: مرجان بختمینو دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آئورا / کارلوس فوئنتس /مترجم: عبدالله کوثری دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
راستشو بخواین شستن شیشه ها برام کمتر استرس داشت. اگه قرار باشه چیزی سقوط کنه خودم هستم نه قیمت سهام ...! ... مرد یخی گفت: وقتی اینطور نگات میکنم، درست مثل اینه که به عمق یخها نگاه میکنم. میتونم همهچیز رو در مورد تو ببینم. از او پرسیدم: میتونی آیندهام رو ببینی؟ خیلی آرام گفت: من نمیتونم آینده رو ببینم.اصلاً علاقهای به آینده ندارم. اگه بخوام دقیقتر بگم هیچ تصوری از آینده ندارم. برای اینکه یخ هیچ آیندهای نداره. تنها چیزی که یخ داره گذشتهایه که درون اون به دام افتاده. اینطوریه که یخ میتونه همهچیزو حفظ کنه. اونقدر روشن و متمایز و واضح که انگار هنوز جریان داره. این ذات یخه...! دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای آوریل (شامل 7 داستان کوتاه) / هاروکی موراکامی / مترجم: محمود مرادی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
چاه بابل/ رضا قاسمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"آیا من حق اشتباه کردن دارم؟" فقط همین چند واژه ... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن ... به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی ... پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود. تنها خود. همین. "حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟ من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا / مترجم: الهام دارچینیان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
گل های معرفت (مجموعه داستان)/ اریک امانوئل اشمیت / مترجم: سروش حبیبی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...! عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان)/ مصطفی مستور دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به "عادت آب دادن گلهای باغچه" بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق. چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار میشکند. میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت. اما شکستههای جام، آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند...! يك عاشقانه آرام / نادر ابراهيمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بنابراین میتوانم بگویم عشق را از زاویه ای میشود به انتظار تعبیر کرد انتظار ضربه ای که هر لحظه ممکن است به ما اصابت کند. ضربه ها هر چه سنگین تر باشند زندگی ما به دیگران نزدیکتر، معیشتمان واقعی تر و حیاتمان حقیقی تر است در عوض فقدان آن ضربه ها باعث می شود انسان همچون بالن از هوا پر شود سبک و سبکتر گردد به پرواز درآید و از انسانها و زمینیان دور شود به انسانی غیر واقعی تبدیل شده و آزادانه به حرکت می پردازد و از همه مهمتر این که زندگی انسان بی معنا و پوچ می شود این نوع زندگی بسیار تلخ و غیر قابل تحمل است...! بار هستی/ میلان کوندرا / مترجم: پرویز همایون پور دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
این وسایل تنها در خدمت آن حیاتی معنا دارند که از آن ها استفاده می کند. وقتی آن حیات پایان یابد، چیزها تغییر می کنند، حتی اگر به همان شکل باقی مانده باشند حضور دارند و با این حال حاضر نیستند: ارواحی عینی، محکوم به بقا در جهانی که دیگر به آن تعلق ندارند. چه فکری می شود کرد مثلا درباره ی کمد مملو از لباس هایی که در سکوت انتظار می کشند تا دوباره پوشیده شوند توسط مردی که برنخواهد گشت تا در کمد را باز کند؟ یا ریش تراش برقی که توی حمام گذاشته شده و هنوز پر از خرده های آخرین اصلاح است؟ یا یک دوجین تیوپ خالی رنگ مو که در یک چمدان سفری چرمی پنهان شده اند؟ ناگهان آشکار شدن چیزهایی که آدم میلی به دیدن شان ندارد، میل به دانستن شان ندارد. غمناک است و در عین حال به نوعی ترسناک. چیزها به خودی خود معنایی ندارند، مثل ابزار پخت و پز تمدنی نابود شده. و با این وجود حرف هایی برای گفتن به ما دارند؛ حضورشان نه به صورت اشیا، بلکه به عنوان بقایای تفکر و خودآگاهی، و مظاهر انزوایی که انسانی به واسطه شان درباره ی خودش تصمیم می گیرد؛ که موهایش را رنگ کند، که این پیراهن را بپوشد یا آن یکی را، که زندگی کند، که بمیرد. و بیهودگی همه ی وقتی مرگ از راه می رسد...! اختراع انزوا / پُل اُستر / مترجم: بابک تبرایی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
عوارض جانبی ۱/ وودی آلن / مترجم: لادن نژاد حسينی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یادداشتها (جلدِ دوم) / آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهیمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری / مترجم: سروش حبیبی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه. هر وقت ازین در بیرونت انداختند، از در دیگر با لیخند وارد بشو. فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه ........ نان را به نرخ روز بايد خورد. سعی كن با مقامات عاليه مربوط بشی، با هركس و هر عقيدهای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی. من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. كتاب و درس و اينها دوتا پول نمی ارزه! خيال كن تو سر گردنه داری زندگی ميكنی: اگر غفلت كردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم...! حاجی آقا / صادق هدايت / سال انتشار ۱۳۴۴ دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 13-12-2015 *****
- دختر گفت: تو آدم خوبی هستی. ولی در زندگی "خوب بودن" به هیچ دردی نمیخورد.- مگر خود ِ تو خوب نیستی؟ - من؟ نه اصلا. با همین سن فهمیده ام که مردم وقتی میخواهند بگویند یک نفر خر و بی عرضه است، میگویند "چه آدم ِ خوبی است" - جولیو پرسید : مثلا آیا عموجان ِ تو آدم خوبی نیست؟ - به نظر تو اگر آدم خوبی بود به آن مقام بالا میرسید؟ برای رسیدن به آن بالاها باید خشن بود، بد بود. عروسک فرنگی / آلبا دسس پدس / مترجم: بهمن فرزانه دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یادداشتها (جلد سوم) / آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اختراع انزوا / پُل اُستر / مترجم: بابک تبرایی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است. زمان بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می رود. به همین دلیل انسان نمی تواند خوشبخت باشد، چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است...! بار هستی/ میلان کوندرا / مترجم: پرویز همایون پور دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
امروز صد سالم است. کوشیدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند. خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را می زند. خیال می کند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش می گذارد. به طوری که می شود گفت حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند. آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد. من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گویم. آدم هرچه پیرتر می شود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد. آدم باید قریحه ی ظریفی پیدا کند، باید هنرمند بشود. در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد. اما در صد سالگی، وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند....! گل های معرفت (مجموعه داستان)/ اریک امانوئل اشمیت / مترجم: سروش حبیبی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا / مترجم: الهام دارچینیان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
عقاید یک دلقک / هاینریش بل / مترجم محمد اسماعيل زاده دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خویشاوندان دور / کارلوس فوئنتس / مترجم: مصطفی مفیدی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اكثر مردم ميدانند. آدم دائم حس میکند توی این دنیا تنهاست و بقیه با هم لیلی و مجنوناند، اما واقعا اینطور نیست. عموما آدمها خیلی همدیگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همینطور است. گاهی وقتها توی رختخواب دراز میکشم و سعی میکنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه میرسم: هیچکدام. همیشه فکر میکردم دوستان فعلیام یکجور دستگرمیاند و سر و کله دوستهای واقعی بعدا پیدا میشود. اما نـه. همینها دوستان واقعیام هستند...! ... اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: "من همه جوره با تو کنار میآیم"...! ... همهٔ ما فکر میکنیم فقط دنبال عشق رمانتیک هستیم اما چیزی که باعث میشود زندگیمان را بالاخره یک جوری ادامه بدهیم این است که هر جور عشقی را میپذیریم و از آن انرژی میگیریم...! هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای / مترجم: فرزانه سالمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... شاید صرفا زیادی نگران همه چیز بودم. شاید مدام می خواستم از مخاطره ی خراب شدن آنچه با هم داشتیم به واسطه ی رابطه ی عاشقانه پرهیز کنم. دیگر نمی دانم. قدیم می دانستم اما خیلی پیش دانسته هایم را فراموش کردم. آدم نمی تواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ چیز نمی خورد...! نغمه ی غمگین / جی.دی.سلینجر / مترجم: امیر امجد . بابک تبرایی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... کلمات فقط ساده ترین ابزارهای رفع نیاز انسان هستند و در انتقال آنچه در ذهن داریم معصوم ترین موجوداتند از ناتوانی. به این ترتیب دنیا مجموعه پیچیده ای است از گره خوردگی سوء تفاهم ها. ناتوانی معصومانه کلمات یک سوی این رابطه مجهول است، سوی دیگر رابطه، بد فهمی و سوء درک همان چیزی است که ناقص و الزاما نا تمام بیان شده است. اکنون بنگر که از میان دو چیز ناقص چه حاصل می شود و آن را با تصاعدی به نسبت تمام گوش و زبان های عالم اندازه بگیر و ضرب کن در سوءنیت و بد گمانی سرشتی هر ذهن به سبب ترس فطری انسان از حس احتمالی خطری که از وجوه گوناگون، هستی اش را تهدید می کند؛ و تصورش را بکن در چه بهشتی به سر می بریم...! ... شر هميشه نهفته است. شر هميشه در كمين است و ساده لوح ترين ها غالبا ماشه را مي فشارند...! ... نفرین او این بود که کمتر می توانست در حال زندگی کند...! روزگار سپری شده مردم سالخورده (۳ جلدی) / محمود دولت آبادی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خانم د. که در خیابان پرل شمالی در دهکدهی فرنکلین رانندگی میکرد، ناگهان از همه طرف صدای خنده شنید؛ موجی از پولکهای طلایی خنده، مثل سکه در هوا پخش شد؛ این صدا، بهطور کاملاً محسوسی در قسمت عقب ماشین بلندتر بود، او متوجه شد که خودش هم دارد لبخند میزند، انگار خود را به اجبار در آستانهی خندهای غیرارادی قرار داده بود؛ چون برای قلب، روحیه و خاصیت سرزندگیِ ذاتی وجود ندارد که بدانیم در چه زمانی صدای خنده میشنویم؟ حتی، شاید به طور خاصی خندهی غریبهها را؟ حتی خندهای غیرمنتظره، غیرقابل توجیه و مرموز؟ هرچند، خانم د. متوجه شد که خندهی دور و بَرِ او به هیچوجه مرموز نیست، دست کم منشأ آن به هیچوجه مرموز نبود؛ چون بیتردید آخرین باری که سوار ماشین شد، فراموش کرده رادیو را خاموش کند و صدای خنده از بلندگوهای رادیو به گوش میرسید که قویترین آن در قسمت عقب این مرسدس بود. این آدمهای رادیویی مرموز به چه چیزی میخندیدند؟ خندهی مردها - و اینجا و آنجا تکصدایِ خندهی جیغمانند یک زن؟! - آبشارْگونهای لذتبخش، مانند صدای تلنگر به قندیلها؟ با اینکه خانم د. این بار بهتنهایی میخندید، آدمی جدی بود، با دلواپسیهای فراوان – که البته بیشترشان خصوصی و پنهانی بودند و نمیشد حتی آنها را با آقای د. در میان گذاشت – او رادیو را خاموش کرد، چون سکوت را بیشتر دوست داشت. همین...! خوب شد شناختمت و داستانهای دیگر /جویس کرول اوتس / انتخاب و ترجمه: فریده اشرفی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سخن عاشق (گزيده گويه ها)/ رولان بارت / مترجم: پیام یزدانجو دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آئورا / کارلوس فوئنتس / مترجم: عبدالله کوثری ![]() ... انگار نه انگار که باید نشست و کمربندها را بست و به چراغ قرمز و علامت خطر توجه کرد. بیشترین ها اهل توکل اند و به قسمت و سرنوشت اعتقاد دارند. آنچه باید بشود خواهد شد. دستورات ایمنی چیزی را عوض نمی کند...! جایی دیگر (مجموعه ای از شش داستان) / گلی ترقی شش داستان شامل : بازی نا تمام / اناربانو و پسرهایش / سفر بزرگ امینه / درخت گلابی / بزرگ بانوی روح من / جایی دیگر *فیلم "درخت گلابی” به کاگردانی مهرجویی اقتباسی است از داستان درخت گلابی گلی ترقی ![]() RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 15-12-2015 مبلمان میخری به خودت می گویی این آخرین کاناپه ای است که تا آخر عمر ممکن است لازم داشته باشی ... بعد یک دست ظرف عالی بعد هم یک تختخواب ایده آل، پرده، فرش. حالا در خانه ی خوشگلت گیر افتاده ای. چیزهایی که قبلا صاحبشان بوده ای صاحبت شده اند...! ... فرهنگ ما همه را شبیه به هم بار آورده. دیگر هیچ کس واقعا سفید، سیاه یا پولدار نیست. همه ی ما خواسته های واحدی داریم. فردیت ما تبدیل به هیچ شده است...! ... چند نسل است که آدمها شغل هایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که ولشان نمی کنند بتوانند چیزهایی بخرند که بدردشان نمی خورد...! ... آه که چقدر خوب. کلویی دو سال تمام در آغوش من گریه کرد و حالا دیگر مرده. مرده در زیر خاک، مرده در یک گلدان، یک مقبره، یک دخمه. گواهی بر این که یک روز در حال فکر کردنی و خودت را این طرف و آن طرف می کشی و روز بعد فقط یک مشت کود سردی، بوفه ی کرم ها...! باشگاه مشت زنی / چاک پالانیک / مترجم: پیمان خاکسار دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
حقیقت و افسانه / برتراند راسل / مترجم: منصور مشگین پوش دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... قربان. وقتی بیایید اینجا، به شما می گویند ما هندی ها همه چیز را از اینترنت گرفته تا تخم مرغ اب پز و سفینه فضایی اختراع کرده ایم و بعد انگلیسی ها همه ی آنها را از ما دزدیده اند. مزخرف می گویند. مهم ترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده، قفس مرغ و خروس است. بروید به دهلی کهنه پشت مسجد جامع و ببینید آنجا مرغ و خروس ها را توی بازار چطور نگه می دارند. صدها مرغ پریده رنگ و خروس رنگ و وارنگ را تنگ هم توی قفس های تور سیمی چپانده اند و مثل کرمهای داخل شکم توی هم می لولند، همدیگر را نوک می زنند و روی هم می رینند، و همدیگر را هل می دهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؛ تمام قفس بوی گند وحشتناکی می دهد, بوی گند گوشت پردارِ وحشت زده. روی میز چوبی بالای این قفس، قصاب جوانی با نیش باز می نشیند و گوشت و دل و جگر مرغی را که تازه تکه تکه شده و هنوز اغشته به خون تیره رنگ است، با افتخار نشان می دهد. خروس های توی قفس بوی خون را از بالای سرشان احساس می کنند. دل و جگر برادرهایشان را می بینند که دور و برشان ریخته. می دانند بعد نوبت خودشان است. ولی شورش نمی کنند. سعی نمی کنند از قفس بیرون بیایند. توی این مملکت دقیقا همین بلا را سر آدم می آورند...! ... در این مملکت یک مشت آدم، 99/5 درصد باقیمانده را طوری تربیت کردهاند که در بندگیِ ابدی زندگی کنند؛ و این رابطهی بندگی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادیِ یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان...! ببر سفید / آراویند آدیگا / مترجم: مژده دقیقی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
امروز میرآخور، مادیانی را برای جفتگیری به اصطبل انداخت ولی تا غروب که بازگشت نه مادینهی خجالتی پا پیش نهاد و نه دلی که تیپ و تاپش در سمنگان میزند نیل به میل کرد. میدانم که جدائی میتواند میل وصل را تشدید کند ولی نمیدانم رستم پس کی دیگر میخواهد به جای آن که طبل را زیر گلیم بزند، پرده از این مصلحت برگیرد چون با یک حساب سرانگشتی، مگر همین هفتهی پیش نبود که از شبی که به تهمینه به راز نشست، نُه ماه گذشت؟...! یادداشتهای یک اسب / یارعلی پورمقدم دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... تنها یک نیرو است که قدرت واقعی دارد و آن نیروی محبت است. آدمی که عشق می ورزد، دنبال قدرت نمی رود و بنابراین صاحب قدرت، اوست. من فقط یک آرزو برای وطنم دارم، زمانی برسد که سیاهپوست و سفیدپوست هیچکدام در پی قدرت و ثروت نباشند، بلکه فقط صلاح مملکت خود را بخواهند و دست به دست هم بدهند و برای چنین هدفی کار کنند....! ... پول ارزشش را ندراد که به خاطرش سر از پا نشناسیم و کلاهمان را به هوا بیندازیم. پول برای خوردن و پوشیدن و به تماشای یک فیلم رفتن است. پول برای خوشبخت ساختن بچه هاست. پول برای امنیت خاطر، رویاها، امیدها و آرمان هاست. پول برای خریدن میوه های خاک است. خاکی که در آن زاده شده اید...! ... اندوه از ترس بهتر است، چونکه ترس همیشه آدم را حقیر میکند، در حالی که اندوه غنیاش میسازد...! بنال وطن / آلن پیتون / مترجم: سیمین دانشور دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... ماشین ظرفشویی را خالی کرده بود، بشقابها و فنجانها را در کابینت بالای اجاق گذاشتهبود، تقلید ناخواسته یک زندگی دیگر. تلاش برای مقاومت در برابر تلویزیون و نومید شدن. نشسته کنار میز خوابش برده بود، سرش روی دستها و در امنیت نظم تصادفی اشیاء پیرامونش، پستانکها، گیرههای سر مایا، کیسههای کوچک چای، مدادهای رنگی و کتاب کودکان مقوایی با زاویههای نرم. از خواب پرید...! آلیس / یودیت هرمان / مترجم: محمود حسینیزاد دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... عشق است که روح بیگانگی را از ما می گیرد و از روح دوستی و مهر سرشارمان می سازد. اوست که موجب آمیزش و حشر و نشر می شود. اوست که ناظر جشن ها و رقص ها و نذرهاست. اوست که خوشخویی می بخشد و ترشرویی را می زداید. موهبتش موهبت نیک خواهی است نه کین خواهی و بدخواهی. او را رامش و نرمخویی است، مهر عظیم است. خردمندان را به تامل و خدایان را به شگفتی وا می دارد. آن که از او محروم است می طلبدش، و ان که از نعمت درک او برخوردار است چون گنجی عزیزش می دارد...! {عکس بالا ارسطو میباشد که به اشتباه گذاشته شد} ضیافت (رساله در شرح عشق)/ افلاطون/ مترجم: کاظم فیروزمند دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
در پشت جلد کتاب: « با نزدیک شدن به اواخر قرن هیجدهم، به تدریج نوعی حس اضطراب و بحران در رابطه نویسندگان و هنرمندان اروپایی با گذشته حماسی و باشکوهی که از دوره باستان تا آن زمان تداوم یافته بود پدیدار شد – گذشته ای که سنت معنوی اروپاییان به شمار می آمد. هنرمندان در برابر عظمت دستاورد های باشکوه دوران باستان نفوذ و نیروی آمرانه آن، و حتی در برابر دستاوردهای گذشته بلافصل خویش احساس ناتوانی و از پا افتادگی می کردند و این احساس به زودی در بازنمایی های هنری آنان انعکاس پیدا کرد. تصاویر نیمه تمام، «برش» ها، قطعه قطعه سازی ها، ویرانه ها و قطعه عضوها همه حاکی از احساس نوستالژی برای تمامیتی از دست رفته و غیر قابل مطالعه، و رنج از فقدان این کلیت اتوپیایی بود.تمهید «برش» چشم اندازی کاملا مدرن از جهان ارائه داد، که اساسا می توان آن را جوهره مدرنیته به شمار آورد. ناکلین در بدن قطعه قطعه شده با مشاهده و بررسی بازنمایی های تکه تکه، تب واره، و مثله شده فیگور انسان در آثار نو کلاسیک ها، رمانتیک ها و ... هنرمندان مدرن – از فوسلی تا امپرسیونیست ها، پست امپرسیونیست ها، پس از آنها – این تحولات را ردیابی می کند. لیندا ناکلین منتقد و مورخ برجسته هنر، پیشگام حوزه تاریخ هنر فمینیستی، و استاد کرسی لیلا اچسون والاس در هنر مدرن در انستستوی هنرهای زیبای دانشگاه نیویورک است. ازجمله کتابهای پر شمار او می توان از زنان، هنر، قدرت و مقالات دیگر (1989)، سیاست شناسی تصویر (1991) و بازنمایی زنان (1999) نام برد.» بدن تکه تکه شده / لیندا ناکلین / مترجم: مجید اخگر دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش بپرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟ ... سعی نمی کنم لبخند بزنم دیگر نمی توانم برای حفظ ظاهر یا خوشآمد دیگران لبخند بزنم. قبلا بلد بودم جوری بخندم که هیچکس نتواند اندوه یا دلخوری پشت آن را بخواند. بلد بودم تمام غصه ها را پشت صورتکی خونسرد و آرام پنهان کنم نگذارم اشکی که تو چشم هام حلقه شده سربخورد و پایین بیاید. این روزها اما، وقتی کسی حالم را می پرسد بغض می کنم و میزنم زیر گریه ... توانی برای پنهانکاری در من نمانده. هنوز آدم تازه ای را که هستم خوب نمی شناسم و به وجودش عادت نکرده ام. از کارهاش تعجب می کنم. باورش برایم سخت است که این هر دو آدم خود من باشند. از خودم می پرسم کدامشان رفتنی ست؟...! ... بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد...! درختم دلشوره دارد / فریده خرمی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه. واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باش ، همینه، یک خل خوشگل ...! ... هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پراشباح خود انبار می کند برابری کند...! ... گتسبی دستش را دراز كرد تا يك مشت هوا به چنگ آورد تا جزئی از نقطه ای را كه وجود "دی زی" برايش عزيز ساخته بود برای خود نگه دارد. به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود. از راه دور درازش، به چمن آبی رنگش آمده بود و رويايش لابد آن قدر به نظرش نزديك آمده بود كه دست نيافتنش بر آن تقريبآ محال می نمود. اما نمی دانست كه رويايش همان وقت پشت سرش جايی در سياهی عظيم پشت شهر آنجا كه كشتزارهای تاريك زير آسمان شب دامن گسترده اند عقب مانده است. گتسبی به چراغ سبز ايمان داشت به آينده لذتناكی كه سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر اين بار از چنگ ما گريخت چه باك فردا تندتر خواهيم دويد و دست هايمان را درازتر خواهيم كرد و سرانجام يك بامداد خوش...! گتسبی بزرگ / اسکات فیتس جرالد / مترجم: کریم امامی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
هر جا بود، این فکرها با او بود. چشمها، ذهن، و تن. حواسپرت میان خیابانهای پست و بلند شهر بالا و پایین رفت، با این فکرها خواروبار خرید و لوازم, و یک جایی لابهلای این فکرها بازی کرد، توی سالن دراز، میان قفلها، ابزارها و ظرفهای بلور. چرا از شرم سرت را به دیوار نکوبی؟ چرا مرگش را بپذیری؟ یا داغش را چشیده و لب ورچیده تسلیمش شوی. چرا از او دست بکشی وقتی میتوانی در سالن راه بروی و کاری کنی تا او را جایی همین نزدیکی قرار دهی؟ با خودش فکر کرد، فروتر برود. بگذار تو را پایین بکشد. هر جا میکشاندت برو. گاه به این اَشکال مکرر فکر میکرد، کسی را خطاب میکرد که اصلا خودش نبود، وقتهای دیگر جورهای دیگر. به قیافههای توی هوا فکر کرد، آن مردِ کوچکِ گمشده که زن در خاطرش بود، درست بیرون حدقهی استخوانی چشمهایش. من لارنام، اما کمتر و کمتر...! ... روز سفید مهآلودیست و بزرگراه تا آسمان خشکیده بالا میرود. چهار باند شمالی دارد و تو در باند سوم میرانی و ماشینها جلواند و پشت سر و دو طرف، اما نه خیلی زیاد و نه خیلی نزدیک. بالای سراشیبی که میرسی چیزی اتفاق میافتد و حالاست که دیگر ماشینها بیعجله میروند. انگار خود به خود رانده میشوند. نرم با دنده خلاص بر روی آن سطح پایین میروند. همه چیز کند است و مهآلود و خشکیده و همهٔ اینها حول کلمهٔ انگار اتفاق میافتد. همهٔ ماشینها از جمله مال تو، انگار، بریدهبریده حرکت میکنند، حضورشان را نشان میدهند یا خود را به رخ میکشند، و بزرگراه میان همهمهٔ سفیدی امتداد مییابد. بعد حسوحال عوض میشود. سروصدا و هیاهو و شلوغی پشت سراند و تو که درد سنگینی را روی قفسهٔ سینهات احساس میکنی دوباره به زندگی کشانده میشوی...! بادی آرتیست / دان دلیلو / مترجم: منصوره وفایی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... پروفسور پی برد که تمدنِ بشر او را خوش بخت نکرده است. بشر تمدن را به وجود آورده بود تا کمی از دست بلایای طبیعی، بیماری و مرگ احساس امنیت کند. اما حالا تمدن او را مجبور می کند از غرایز حیوانی اش چشم بپوشد. و انسان از این خوشش نمی آید. به جبران، به جای گزین های محقرانه ای چون کار، عشق یا الکل پناه می برد و می کوشد از طریقِ حل شدن در توده، شوربختی هایِ خصوصی اش را از یاد ببرد...! خاطرات کاناپه ی فروید/ کریستیان موزر/ مترجم: ناصر غیاثی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
وکیل مدافع: ولی ازتون خواهش می کنم، آقای دادستان دادستان: ما آمادگی آدم های بی نام، آدم های زنده رو نداریم، ما آروم نمی گیریم، تا این که طرف رو محکوم کنیم به داشتنِ نامی که دیگه مصداق نداره ...! *** ... دادستان: اگه شما در مورد یه آدم فقط اون کارهایی رو باور کنین که واقعاً انجام شون داده، دکتر عزیزم، در این صورت هیچ وقت نمی تونین اون آدم رو بشناسین. شما هم با این تقاضاتون برای تمام حقیقت! انگار هزاران تصویری که آدم ازشون می ترسه یا بهشون امید می بنده، و همه ی کارهایی که در زندگی مون انجام نشده باقی موندن، جزئی از حقیقت زندگی مون نیستن...! ریپ فان وینکله/ ماکس فریش/ مترجم: امید مهرگان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... همهی آنها که میبایستی میمردند، مردهاند. همهی آنها که به چیزی اعتقاد داشتند و همهی آنها که به خلاف آن چیز اعتقاد داشتند حتی آنهایی که به هیچ چیز اعتقاد نداشتند و بدون اینکه بفهمند خود را در این واقعه گرفتار دیدند. همه مُرده، یکسان، خشکیده، بیهوده، پوسیده. و کسانی که هنوز زندهاند، به تدریج آنها را فراموش میکنند و نامهایشان را به اشتباه میگویند...! آنتیگون / ژان آنوی / مترجم: احمد پرهیزی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... آنيكا مشتاقانه پرسيد: تو اينجا تنها زندگی می كنی؟ پی پی جواب داد: معلومه كه نه! اسب و آقای نيلسون هم با من زندگی می كنن. - آره اما منظور من اينه كه تو پدر و مادر نداری؟ پی پی با خوشحالي گفت: نه، ابدا. آنيكا پرسيد: اما وقتی موقع خواب می شه، كی به تو می گه به رختخواب بری يا كارهای ديگه شبيه به اين رو كی برات انجام می ده؟ پی پی گفت: خودم به خودم می گم. اول خيلی دوستانه، بعد اگر هنوز تصميم نگرفته بودم بخوابم، دوباره با عصبانيت می گم و اگر باز هم گوش نكردم منتظر يك اردنگی می شم. فهميدی؟...! پی پی جوراب بلند / آستريد ليندگرن / مترجم: افسانه صفوی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 21-12-2015 *****
رفتن به انسان آرامش می بخشد. در رفتن نیرویی تسکین بخش وجود دارد. پیوسته قدم از قدم برداشتن، آن هم همراه با حرکت همزمان و هماهنگ دست ها، بالا رفتن سرعت تنفس و افزایش آرام تپش قلب و فعالیت های اجتناب ناپذیر چشم و گوش برای تشخیص جهت و حفظ تعادل، حس کردن نسیم گذران و آرامی روی پوست بدن، همه و همه اتفاقاتی هستند که جسم و روح را به نحوی اجتناب ناپذیر به یکدیگر نزدیک می کنند و روح را حتی اگر خموده و زخم خورده باشد، رشد می دهند و وسعت می بخشند...!
... وقتی حتی همین حیاتی ترین آزادی هم از کسی گرفته می شود، یعنی آزادی این که هنگام قضای حاجت از دیگران فاصله بگیرد، هر آزادی دیگری بی ارزش و بنابراین زندگی بی معنی است. در چنین وضعیتی مردن بهتر بود. وقتی "یوناتان" به این نتیجه رسید که روح آزادی انسان حتی در داشتن یک دستشویی آپارتمان هم وجود دارد و او از این آزادی حیاتی بهره مند است احساس خشنودی عمیقی وجودش را فرا گرفت...! ... برایش خیلی عجیب بود که نزدیک بینی اش حالا در دوران پیری دوباره او را تا این حد به زحمت بیاندازد، در جایی خوانده بود که انسان در پیری به وسعت دید می رسد و کوته بینی او کاهش پیدا می کند...! کبوتر / پاتریک زوسکیند /فرهاد سلمانیان / مترجم: نشر مرکز دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بسیاری بر این عقیده اند که چنین عکس هایی ما را به طرز تکان دهنده ای به یاد واقعیت می اندازند، واقعیت زنده در پس انتزاع های نظریه های سیاسی، آمار کشته شدگان یا بولتن خبری. همچنین کسانی ممکن است بگویند چنین عکس هایی روی پرده ی سیاهی چاپ شده که در برابر آنچه ترجیح می دهیم فراموش کنیم یا نمی خواهیم بدانیم کشیده شده است. ... اما این عکس ها ما را وادار به دیدن چه چیز می کند؟ آنها نفس ما را بند می آورند. سر راست ترین صفتی که می توان درباره ی آنها به کار برد این است که بگوییم گیرا هستند. ما مقهور این عکس ها می شویم ... ضمن آن که به عکس ها نگاه می کنبم، لحظه ی رنج فردی دیگر ما را فرا می گیرد. ما یا از اندوه لبریز می شویم یا از خشم. اندوه پذیرش بخشی از رنج دیگری بی هیچ فایده ای است، و خشم عمل را بر می انگیزد. ما سعی می کنیم از لحظه, مجددا به درون زندگی خود بازگردیم. چون چنین می کنیم، تضاد به قدری است که باز از سر گرفتن زندگی به نظرمان واکنشی نامناسب با آنچه لحظه ای قبل دیده ایم جلوه می کند...! درباره ی نگریستن / جان برجر/ مترجم: فیروزه مهاجر دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... من همیشه آرزو داشتم نقاش شوم اما از آنجایی که کشور ما شبیه گورستانی است که استعدادها در آن دفن میشون و برای جلوگیری از موفقیت انسان در زمینه ای که دوست دارد و میتواند موفق شود، سنگی جلوی پای او می اندازد، حتی فرصت امتحان خودم هم پیش نیامد. نتوانستم وارد دانشگاه شوم. به طور تصادفی نمره هایم با نمرههای قبولی مدرسه ای مطابق شد و با سختی موفق به گرفتن دیپلم شدم. فکر میکردم زندگی، دانشجو بودن، از طرفی کار کردن، ازدواج کردن و خلاصه قاطی زندگی شدن است که یک دفعه دیدم در کشمکش زندگی غرق شده ام. ارتباطی که با نقاشی داشتم، مختص چند کاریکاتوری شد که طی دوران دبیرستان کشیده بود. الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم، چه میبینم؟ اکثر مردم برای تبدیل زندگی به یک کاریکاتور زشت، از انجام هیچ کاری کوتاهی نمیکنند، زندگی ای که میتواند شبیه یک تابلوی با مفهوم باشد...! {جوجه تیغی نوشته صلحی دلک نویسنده اهل ترکیه است. این کتاب برنده بزرگترین جایزه ادبی سال ۱۹۹۶ ترکیه شد} جوجه تیغی / صلحی دلک / مترجم: نسرین ضابطی میاندوآب دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... بحث درباره ی موضوع های سیاسی خیلی راحت و بی مقدمه شروع می شوند و خیلی دیر تمام یا اصلا تمامی ندارند و طرفها انگار سال هاست هم را می شناسند و بلافاصله وارد جزئیات می شوند ...! ... ایرانی ها ذهنیت بسته ای دارند ، اهل منطق نیستند ، حوصله به خرج نمی دهند که فکر کنند . وقتی به خیال خودشان عقیده ای را قبول کردند خیال می کنند ابدی است و مدام تکرارش می کنند . سواد سیاسی ندارند . نمی فهمند زمان که تغییر کرد همه چیز تغییر می کند ، هیچ چیز ابدی نیست ، هیچ اعتقادی ابدی نیست...! ... هرگز به محافل سیاسی ایرانی ها علاقه ای نشان نداده بود از شیوه ی بحث آنان بدش می آمد از بی منطقیشان،شعار پراکنی شان،عربده کشی و اوباش گریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح بندی هایشان از نوچه گریشان و مرشد پرستیشان و در عین حال از ساده لوحیشان که از بی اطلاعیشان سرچشمه می گرفت. همه چیز به نیکی و بدی تقسیم می شد و نیکی به راحتی بدی را شکست می داد. آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند. انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آنها هر دفعه تکرارش میکردند و به دور خودشان فوت میکردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند...! …خلاصه چرچیل بعد از تشکر و تعریف از غذا گفت که هوس کرده به جای سیگار برگش یک سیگار ایرانی از همونی که عموم می کشید بکشه، عمویم بلافاصله سیگار اشنوش رو گذاشت توی بشقاب و به چرچیل تعارف کرد. چرچیل با دو سه پک بلندی که به اشنو زد کلک سیگار رو کند. بعد گفت:سیگار بدی نیست ولی ملتی که از این جور سیگارا بکشه پیشرفت نمی کنه. بعد یواشکی در گوش عمویم گفت که در این مورد توصیه هایی به زمامدارهای ایرانی می کنه. همین شد که اشنو ویژه به بازار اومد…! کافه نادری / رضا قیصریه / انتشارات ققنوس دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خیلی وقت بود که رفته بودیم توی کوک هم. وقتی یک هفته مرخصی گرفته بودم تا جارو جنجالهای تهمینه را بخوابانم، موبایل او تنها پل ارتباطی من و میترا بود. یک دوستت دارم با اس ام اس حواله کرده بودم برای میترا است. فرستادم برای سما تا برساند به دلبرم، میترا. آخرش نوشتم شما را هم دوست دارم دوست خوب من. کرم سما افتاده بود توی جانم. نمی دانستم چه کار میکنم. وقتی تجربه ی هر کس مال خودش است و آینده به سرعت باد به حال تبدیل میشود چه کسی میداند چه کار دارد میکند؟ از نظر قانونی همه چیز تمام شده بود. عهدنامه ی ترکمن چای منعقد شده بود. فتحعلی شاه، آب دریای خزر را که چشید گفت خزر همین است؟ ما نمی خواهیم کام شیرین دوستمان را به خاطر این آب شور تلخ کنیم. و داده بود. شهر داده بود. رودخانه داده بود. غرورش را از دست داده بود. و این چنین فتحلی شاه در تاریخ ماندگار شد. گیرم به بی عرضگی است. مگر تاریخ غیر از داستان کسانی است که همیشه از دست میدهند؟ هیچکس نمیگوید تزار روس در عهدنامه روس چه عایدش شد. همه میگویند شاه قاجار خاک کشورش را داد. شاید ناخودآگاه ما این قانون تاریخ را زودتر از خودآگاهمان فهمیده بود که فکر ميکردیم - من و تهمینه - امضایمان، یکی از همان امضاهای مهم تاریخ است. امضای شکست برای بازییی که اگرچه برنده ای نداشت، اما هر کدام از ما فکر میکردیم دیگری روسیه است مشکل اما این است که آدم نمیداند در هر لحظه کدام واکنش را دوست دارد. همراهی سما یا تظاهر میترا به دلسوزی. برای رضا که تعریف کردم گفتم فرقی نمیکند هر کدامش که باشد آدم دلش هوای آن یکی را میکند بهار ۶۳ / مجتبا پورمحسن / نشر چشمه دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
«دلم گرفت. تمام مدت چشمم به باغچه است، فقط این باغچه را میبینم و بس، حوصلهام سر رفت. یکی دو تکه از تختههای دیوار را بردارید تا چیز تازهای پیش چشمم بیاید.» زن وحشت کرد. سراغ همسایه رفت. همسایه آمد و دو تکه از تختههای دیوار را برچید. بیمار از شکاف دیوار به آنسو چشم دوخت و بخشی از کارخانه را دید. هفتهای بعد باز گلایه سر داد که تنها بخشی از کارخانه را میبیند و این چندان سرگرمش نمیکند. همسایه آمد و نیمی از دیوار را برچید. بیمار با نگاهی عاشقانه محو تماشای کارخانه شد. چشماندازش رقص دود بود بر فراز دودکش کارخانه، آمد و شد ماشینها به درون محوطه، و سیل آدمها که صبحگاهان به درون و شامگاهان به بیرون جاری میشد. پس از چهارده روز امر کرد باقی دیوار را هم برچینند. گلایه میکرد که از دیدن بخش اداری و سالن غذاخوری محروم است. همسایه آمد و خواست او را عملی کرد. با دیدن بخش اداری، سالن غذاخوری، و نمای عمومی کارخانه، چهرهی مرد به لبخندی شکفته شد. یکی دو روز بعد چشم از جهان فروبست...! واپسین آرزو / کورت مارتی / برگرفته از كتاب: مجموعهی نامرئی / مترجم: علياصغر حداد / نشر ماهی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... داستایفسکی در صف انتظار، در دست های خود که از سرما بی حس شده بودند می دمید و این پا و آن پا می کرد. غذا نفرت انگیز بود: نان و یک سوپ کلم که چند قطعه گوشت در آن شناور بود .... وقتی داستایفسکی ادعا می کرد علیه آنان که زندگی او را اینگونه تباه ساخته اند، ادعایی ندارد در گفته خود صدیق بود...! داستایفسکی ( زندگي و نقد آثار)/ نویسنده: هانری تروایا / مترجم: حسینعلی هروی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... برای برانگیختن شدیدترین احساسات، تهی ترین واژه ها بهترین واژه ها خواهد بود...! ... راهی که ما درپیش گرفته ایم در واقع راه نیست بلکه موج شکنی است که انتهای آن آغاز دریاست و نمی تواند برای ما کاری بکند...! ... همچنان که سوسک را تماشا می کرد رفته رفته شیفته آن شد. سوسک اندک اندک بدن براقش را به وی نزدیک تر می کرد، گویی می خواست با پیشروی بی هدفش به وی بیاموزد که زمانی از دنیایی می گذری که هر لحظه در حال دگرگونی پی در پی است، تنها چیز قابل اهمیت آن است که پرتویی از زیبایی خود را به دیگران عرضه کنی...! برف بهاری / یوکیو میشیما / مترجم: غلامحسین سالمی . سمیا صیقلی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... بار اول که چشمش به سارا افتاد، احساس کرد که او شخصیت برجسته و یا اندام برجسته ای دارد و در همان لحظه نتیجه گیری کرده بود که هر کدام از اینها دلیل کافی برای دل باختن به او محسوب می شود...! ... تاحالا شده یه روز کامل خودتون رو تو آینه تماشا کنید؟ این کار مهمیه که من دوست دارم امروز تنهایی انجامش بدم. لیلا و صغری خانم رختشور و بابام، وقتی شنیدن قراره امروز فقط این کار و بکنم؛ فکر کردن خل شدم، اما نخیر. من خل نیستم من یه دختر بیست ساله ام. لااقل شناسنامه ام که این طوری می گه. البته کسایی که برای بار اول منو می بینن، می گن که نباید بیشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتی چند ساعتی با من صحبت می کنن نتیجه می گیرن که نباید بیشتر از پونزده سال داشته باشم. اینارو فقط بابت این می نویسم که بیست سال دیگه که آدم خیلی مهم و سرشناسی شدم، بدونم کی بودم و حالا چی شدم...! ... آیا آتش عشق در قلب تو همچنان فروزنده و ملتهب است که اگر چنین نیست شمارۀ قلبت را در نامۀ بعدی برایم بفرست تا کمی عشق به حسابش واریز کنم...! محرمانه های رومئو و ژوليت (مجموعه داستان) / حسين يعقوبی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد. راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد. توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...! گشایش داستان / مظفر سالاری دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... درواقع مگر زندگی او در سالهای اخیر غیر از این بود؟ به نظر میرسید که چوبدستی سحرآمیز جادوگری همهچیز را در جای خود منجمد نگه داشته بود. قلبش آکنده از برف شده بود. اعضای بدنش یخ زده بودند. آن برف و یخ همهجا او را همراهی میکرد و پیرامون او را نیز منجمد میساخت. این جادو از چه وقت آغاز شده بود؟ با مرگ جانکارلو؟ یا خیلی قبل از آن؟ آخرین باری که او واقعا شور زندگی را حس کرده بود، کی بود؟ خاطرات، همانند نوک کوهای یخ داشتند از آب بیرون میزدند. قسمتی که بیرون زده بود با آفتاب روشن شده و قسمتی بسیار عظیم هم در ظلمت عمیق دریا، منجمد بر جای مانده بود...! ... روز قبل از مهمانی که قرار بود چهارشنبه روزی باشد، از صبح زود به جنبوجوش افتاد. میخواست خانه را حسابی قشنگ کند. اولین مشتری بود که برای خرید به سوپرمارکت رفت و چیزهای لازم را خرید: مواد غذایی و نوشابههای مختلف و چند تا هم فانوس کاغذی ساخت چین. بعد از ظهر پشت سر هم سینیهای پیتزاهای کوچولو را از فر بیرون میکشید. پس از چیزهای شور، بیسکویتهای شیرین درست کرد؛ آخر سر هم یک کیک خامهای. قبل از آن که برود بخوابد، با ماژیک روی یک نوار پارچهای که میخواست در درگاه خانهاش آویزان کند نوشت: "خوش آمدید! زندگی در هفتاد سالگی آغاز میشود"...! طوطی / سوزانا تامارو / مترجم: بهمن فرزانه دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
جام شکسته/ آلن رب گری یه / مترجم: خجسته کیهان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... تردید برای ما مفید است. همه ما باید از باغ "گتسه مین" عبور کنیم. وقتی مسیح تردید را تجربه کرد، ما هم باید آن را تجربه کنیم. وقتی مسیح شبی حزن انگیز را به دعا گذراند، وقتی از سر صلیب فریاد زد: "خدای من چرا رهایم کردی؟" پس مسماً ما هم اجازه داریم شک کنیم. اما باید از این مرحله بگذریم. انتخاب شک به عنوان فلسفه حیات مثل انتخاب عدم تحرک به عنوان وسیله نقلیه است...! ... همه ی موجودات زنده مقداری جنون در خود دارند كه آن ها را به سوی رفتارهای غريب و گاهی غير قابل توضيح می كشاند...! ... من زنی را در تورنتو میشناسم که برایم عزیز است.مادر خوانده ی من بود. او را خاله جی می نامیدم و این نام را دوست داشت و اهل کبک است. اگر چه سی سال در تورنتو زندگی کرده ,چون هنوز به فرانسه فکر می کند گاهی موقع فهمیدن انگلیسی عصبانی می شود و برای همین وقتی برای اولین بار کلمه "هیر کریشنا" را شنید درست متوجه نشد . او فکر کرد منظور "مسیحیان بدون مو" است و سالهای بسیار برای او همین بود. وقتی اشتباهش را تصحیح کردم ,به او گفتم در واقع خطا نکرده بوده, هندوها با توانایی خود برای مهرورزیدن, در واقع مسیحیان بی مو هستند, درست مثل مسلمان ها که با دیدن خدا در هر چیز, هندوهای ریشو هستند و مسیحی ها در ایمان خود به خدا, مسلمانان کلاه به سر هستند...! *برنده جایزه من بوکر سال ۲۰۰۲ زندگی پی / يان مارتل / مترجم: گيتا گركانی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... زندگی برای خود زهرهای کشنده ای دارد که در مقابل آنها زهرهای دیگری هم وجود دارد که پادزهر آنها به شمار می آیند و برای فرار از آثار کشنده اولی ها چاره ای جز چشیدن دومی ها نیست...! وجدان زنو / ایتالو اسووو / مترجم: مرتضی کلانتریان دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
... بر خلاف نظر بسیاری از ما، خاطره رونوشت دقیقی از تجربیات گذشته نیست، بلکه داستانی است که برای خود دربارهی گذشته بازگو میکنیم؛ حکایتی سرشار از تحریف، آرزوهای دور از ذهن و رویاهای برآوردهنشده. هرکسی که در جلسات گردهمآیی همدورهای های دبیرستانی یا دانشگاهی شرکت کرده باشد میداند که خاطرهها تا چه اندازه گزینشی و متنوعاند. چگونه ممکن است که اشخاص حوادثی را که با هم تجربه کردهاند اینچنین متفاوت به خاطر بیاورند؟...! زود پیر میشویم دیر عاقل / گوردون لیوینگستون / مترجم: مهدی قرچهداغی دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 23-12-2015 در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و اعتقادات خودشان سعی میکنند که با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدر است ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقتی است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید بوف کور | صادق هدایت ![]() پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آنها را از دستام قاپید و به پسری که دورتر دیده میشد اشاره کرد. آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟ پسر بچه با هقهق شدیدتری گفت: چرا. آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش میکرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟ پسر بچه هق هق کنان گفت: نه. آقای کوینر پرسید: نمیتوانی بلندتر فریاد بزنی؟ پسر بچه با امیدواری گفت: نه. آنگاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بیواهمه به راهش ادامه داد. داستانک های فلسفی | برتولت برشت | مترجم: علی عبداللهی ![]() نامه به فلیسه | فرانتس کافکا | مترجم: مرتضی افتخاری ![]() اما یادتان باشد، هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند. باید بفهمید که اگر مرغوبترین آلو هستید، اما دوست شما آلو دوست ندارد، حالا می توانید انتخاب کنید که موز بشوید، اما باید متوجه باشید که اگر تصمیم بگیرید موز بشوید، همیشه یک موز درجه دوم خواهید بود، در حالیکه میتوانستید برای همیشه بهترین آلوی دنیا باقی بمانید..... زندگی عشق و دیگر هیچ | لئو بوسکالیا | مترجم: مهدی قراچه داغی، زهره فتوحی ![]() سمفونی مردگان | عباس معروفی ![]() پیر مرد و دریا | ارنست همینگوی | مترجم: محمد تقی فرامرزی ![]() بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی ![]() من او را دوست داشتم | آنا گاوالدا | مترجم: الهام دارچینیان ![]() چطور میتوانی این حرف را بزنی؟ چرا؟ چون که غصه میخوری. وقتی کسی را دوست داشته باشی هرگز غمگین نمیشوی. تربیت اروپایی | رومن گاری | مترجم: مهدی غبرائی ![]() شیطان وحشت کرد. آن مرد رو به خدا کفر میگفت، اما پس از دو سال این نخستین بار بود که میشنید مرد رو به خدا سخن میگوید! این نشانهٔ بدی بود. شیطان و دوشیزه پریم | پائولو کوئلیو | مترجم: آرش حجازی ![]() وقتی شعلهها شما را در بر میگیرند | دیوید سداریس | مترجم: نادر قبله ای ![]() طاعون | آلبر کامو | مترجم: رضا سید حسینی ![]() طلایی کوچک | دیل کارنگی | مترجم: مینا حاج غلام ![]() مرد است و احساسش | خاویر ماریاس | مترجم: پریسا شبانی ![]() کتاب سیاه | اورهان پاموک | مترجم: حمدرضا مهدویفر ![]() RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 10-01-2016 53 عادت، ناجوانمردانهترین بیماری است، زیرا هر بداقبالی را به ما میقبولاند، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثر عادت، در کنار افراد ِ نفرتانگیز زندگی میکنیم، به تحمل زنجیرها رضا میدهیم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میکنیم. به درد، به تنهائی و به همه چیز تسلیم میشویم. عادت، بیرحمترین زهر زندگیست. زیرا آهسته وارد میشود، در سکوت، کمکم رشد میکند و از بیخبری ما سیراب میشود و وقتی کشف میکنیم که چطور مسموم ِ آن شدهایم، میبینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است، میبینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمیکند. یک مرد | اوریانا فالاچی | مترجم: یغما گلرویی ![]() و همه افرادی که حرکات لازم برای زنده ماندن و زندگی کردن را از خود نشان ندادهاند و همه آنهائی که میترسند و به ناتوانی میدان میدهند- اینها همه از مرگ میترسند زیرا، این مرگ پاداش حیاتی است که آنها در آن دخالتی نداشتهاند. آنها نه تنها به اندازهٔ کافی زندگی نمیکنند، بلکه حتی، از اصل چیزی به نام زندگی نداشتهاند. و مرگ حرکتی است که آب را تا ابد از مسافری که بیهوده برای فرو نشاندن تشنگیاش به دنبال آن است، باز میدارد. اما، برای دسته ای دیگر حرکتی عطوفت بار و حیاتی است که با خندیدن به حقشناسی ها و تمردها، هم پاک کننده است هم انکار کننده. خوشبخت مردن | آلبر کامو | مترجم: دکتر قاسم کبیری ![]() این را نه از کسی شنیدهام و نه در جایی دیدهام تا به یادم مانده باشد. این را از وجود خودم، با وجود خودم، از عمری که تباه کردهام فهمیدهام. نه! آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند... کلیدر | محموددولت ابادی ![]() ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم!! دومین مکتوب | پائولوکوئیلو | مترجم: آرش حجازی ![]() هرجا که پا می گذاری اول به چشمهایت خیره می شوند و بعد قد و بالایت را برانداز می کنند و سپس آشکارا فکر می کنند که چگونه می توانند دست به سوی هستی ات دراز کنند! انگار نه آدم،که لقمه ای هستی که در زمین راه می روی! انگار وسیله ای هستی که بی چون و چرا باید لذت دیگران را تأمین کنی! سانتا مارینا | سید مهدی شجاعی ![]() تا باز هم آهستهتر بگویم : بهترین دوستِ انسان ، انسان است نه کتاب!!! کتابها ، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند ، معتبرند ، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده ، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچهها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتابها... یک عاشقانه آرام | نادر ابراهیمی ![]() • و انسان، بر هر چیزی، ساختگی یا واقعی که رنج بکشد، خود آن رنج هرگز دروغی نیست. • دست راست موظف به دانستن آن نیست که دست چپ چه کار می کند و اگر در کتاب خدا آمده است که " تو کسی را نخواهی کشت"، در هیچ جا نوشته نیست که تو نباید شرافتمندانه افزارهایی برای کشتن بسازی، اما شرط آن است که جنس آن خوب باشد و به قیمت خوب به فروش برسد. • انسان با خصم خود هنوز پیوندی دارد، اما با کسی که به وی بی اعتناست دیگر پیوند ندارد. • گذشته ای که انسان از آن رنج می برد، همچمون چرم ساغری است، گذست زمان تنگ تر و تنگ ترش می کند. تن انسان باز بیشتر از آن مچاله می شود. • خدایا، ما همه چیز داریم، می پنداریم که همه چیز در تملک ماست و با این همه مانع آن نمی توانیم شد که از اعماق گذشته، افسوسی، پشیمانی زهرآگین یک چیز بی اهمیت که از دست داده ایم سر برآردو این چیز بی اهمیت، همه چیز می شود، همه چیز ناچیز می گردد و این شکافی، ترکی در پهلوی جام زندگی است و همه محتوای آن جاری می شود و می رود. • به رغم دام های طبیعت و همه آنچه اجتماع برای زهرآگین کردن جوانی اختراع کرده است و از جمله میخکوب کردنش بر نمکت های شکنجه (دبیرستان یا سربازخانه) غلغل و آشوب جوانی چه زیباست. جان شیفته | رومن رولان | مترجم: م. ا. به آذین ![]() بازگشت شازده کوچولو | ژان پیر داوید | مترجم: آذرمحمودي ![]() کاری خیلی کوچک. کافی است که خودت بخواهی. باید پنجره های روحت را باز کنی و بگذاری موسیقی جهان وارد شود. شعر لحظه های محبت وارد شود! خورشید را بیدار کنیم | ژوزه مائورو ده واسکونسلوس | مترجم: قاسم صنعوی ![]() - زن داری ؟ - نه، امیدوارم بگیرم عصبانی گفت: خیلی خری. مرد که نباید زن بگیرد. - چرا؟ سینیور ماجیوره با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال ِ چیزهایی باشد که آن ها را بعدا از دست می دهد . - حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد ؟ سرگرد گفت: به هر حال از دست می دهد. از دست می دهد پسر با من بحث نکن . شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانه ام و گفت: شرمنده ام نباید گستاخی می کردم. زنم تازه مُرده. مرا ببخش! مردان بدون زنان | ارنست همینگوِی | مترجم: ![]() " زندگی " اين واژه پنج حرفي پر است از پله هايي كه خواسته يا ناخواسته ما را با خود همراه ميكند. " با آن ها يا بايد همراه شد يا هموار " كساني كه همراه اين راه شوند آگاهانه دست به تغييراتي زده و سرنوشت خود را رقم ميزنند، در غير اين صورت زندگي آن ها را هموار كرده و آنگاه تنها مسيری ميشوند برای عبور ديگران! پله ها | افروز صمدی ![]() پیکر فرهاد | عباس معروفی ![]() بابا لنگ دراز | جین وبستر | مترجم: محسن سلیمانی ![]() حتماً نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی، آدمهایی یافت میشوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری میرویاند! جای خالی سلوچ | محمود دولت آبادی ![]() جاناتان مرغ دریایی | ریچارد باخ | مترجم: حسن نامدار ![]() RE: پـارآگراف کتـاب - eɴιɢмαтιc - 19-01-2016 عشق بزرگترین راز آفرینش است ...
عشق آزاد کننده است. عشق تمرکز میدهد با حزن هم قرین نیست، هر چند دلبستگی گزندهای خود را به همراه داشته باشد. جزیرهی سرگردانی | سیمین دانشور ![]() تنها زمانی یک نفر در دلمان میمیرد که تمامیتِ او را از ذهنمان خارج کنیم. وقتی کسی را از ذهنمان بیرون میکنیم، دیگر نباید کارها و اشتباهاتش را تشریح کنیم. ناتوانی از همان جا آغاز می شود که به دنبال چراهای اشتباهات او میگردیم. این کار ذهن را درگیر میکند و خودش اثبات این مسئله است که هنوز او را از ذهن خود بیرون نکردهایم! زندگی جنگ و دیگر هیچ | اوریانا فالاچی | مترجم: لیلی گلستان ![]() - باکسر که از زانوانش خون می چکید و یکی از نعل هایش افتاده بود و سمش چاک برداشته و دوازده ساچمه در پای عقبش فرو رفته بود، گفت: چه فتحی؟ - چطور؟ چه فتحی،رفیق؟ مگر نه این است که ما دشمن را از خاک مقدس قلعه ی حیوانات رانده ایم؟ - ولی آسیاب بادی ما را ویران کردند. دو سال تمام روی آن کار کرده بودیم. - چه اهمیتی دارد؟ آسیاب دیگری می سازیم. اگر دلمان بخواهد شش تا آسیاب هم می توانیم بسازیم. رفیق تو نمی توانی عظمت کاری را که کرده ایم درک کنی. همین زمینی که ما الان روی آن ایستاده ایم در تصرف دشمن بود و اکنون در پرتو رهبری رفیق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ایم. باکسر گفت: پس ما چیزی را که قبلاً داشته ایم،پس گرفته ایم. سکوئیلر گفت: بله معنای فتح هم همین است. قلعه حیوانات | جورج اورول | مترجم: امیر امیرشاهی ![]() زیرا زنانِ اسیر هرگز قادر نخواهند بود انسانهایی آگاه و آزادیخواه پرورش دهند و قادر نخواهند بود با عشق و آرامش مردانشان را در جدال با زندگی همراهی کنند. خاطرات سیمون دوبووار | سیمون دوبووار | مترجم: قاسم صنعوی ![]() فرق میان یک "خیال پرداز" خوشبخت و یک "روان پریش" بدبخت. استانبول | اورحان پاموک | مترجم: شیلا طهماسبی ![]() بر هر مادر و معلمی واجب و لازم است. در جزوهٔ درس و تربیت به بچه بیاموزند که حیوان را برای آزار کردن و کشتن نیافریدهاند و تمام مخلوقات به نظر صانع یکسان هستند و در بین آنها پستی و بلندی نیست. صادق هدایت | انسان و حیوان ![]() اگر انسان می خواهد خوشبخت باشد باید زندگانی را در خویشتن متمرکز سازد و اراده و آرزوی خود را در حدود توانایی خویش به کار ببرد. امیل | ژان ژاک روسو | مترجم: غلامحسین زیرک زاده ![]() روياي تبت | فريبا وفي ![]() وقتی که زندگانی به راه ِپلشتی خواست کلهپا بشود، پس زنده باد مرگ! وقتی که رندگانی ِشایسته، دست ِرد به سینهی مرد گذاشت، پس خوشا مرگ! من و تو زندگانی را شیرین و شایسته دوست داشتهایم، پس مرگ را هم شایسته میخواهیم. مرگ ِپلشت، سزاوار ِزندگانی ِپلشت است، چون که نکبت ِزندگانی ِپلشت را خون هم نمیتواند بشوید. به سربلندی و بزرگی زندگانی کردهایم و روا نیست که خود را با پلشتی آلوده کنیم. کلیدر | محمود دولتآبادی ![]() اگر از کرامت غیبدانی و پیشگویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوهها را به رفتار آورم و از عشق بیبهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بیبهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید. عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمیزند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمیآید و اندیشه شر نمیکند و از بیعدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل میکند همه چیز را باور میکند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمیافتد اما پیشگویها همه شکست میخورند و زبانها همه قطع میشوند و دانشها در غبار زمان پنهان میشوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد آنچه میماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است. عطیه برتر | پائولو کوئیلو | مترجم: آرش حجازی ![]() تونل | ارنستو ساباتو | مترجم: مصطفی مفیدی ![]() گفته بود وقتی یک نفر در این دنیا دردش زیاد شود, فرشته ی مرگ به صورت یک برادر یا یک فرزند از روی آبهای بهشت به زمین می آید و دست او را می گیرد و می برد... دل کور| اسماعیل فصیح ![]() خیابانی به اسمش نیست مثل خیلی های دیگر... اگر او بقیه را با باتوم زده بود الان « خیابان رودیه » ای وجود داشت. قصر به قصر | لویی فردینان سلین | مترجم: مهدی سحابی ![]() تأملات در فلسفۀ اولی | رنه دکارت | مترجم: احمد احمدی ![]() در باب بکت | آلن بدیو | مترجم: احمد حسینی ![]() |