انجمن های تخصصی  فلش خور
" داستــآن هــآی عــآشقــآنه " - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: " داستــآن هــآی عــآشقــآنه " (/showthread.php?tid=2129)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74


" داستــآن هــآی عــآشقــآنه " - яê¥нαñê - 13-12-2012

[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
" داستــآن هــآی عــآشقــآنه " 20 [/img]
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.



پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.



وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.



فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟



شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

Heart

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.



گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.



اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.



حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.Heartcry2cry girl


RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - Armina - 13-12-2012

بزرگترين هديه ايي که ميتوان به کسي داد ؛
زمان است !
هنگاميکه براي يک نفر وقت ميذاري ،
قسمتي از زندگيت را به او دادي ....
که باز پس نميگيري !
دقت کنيــــــــــــد که دارين واسه کي وقت ميزارين ... !!!



RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - Armina - 13-12-2012

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم​

سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــــــت


RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - melodi+ - 13-12-2012

گآهـے دِلَـتـــ از سن و سالت مےگیرد




میخواهے کودکـــ باشے




کودکے بهـ هر بهانهـ ای بهـ آغوشـِـ غَمخوارے پناهـ مے بَرَد




و آسودهـ اَشک مے ریزد




بُــزُرگــــ کهـ باشے




بایَد بغض هآے زیادے را بـےصدآ دفن کنے...


RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - Armina - 13-12-2012

او که می رود نمی داند !!

اما او که بدرقه می کند می داند ..

کاسه آب معجزه نمی کند !!



RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - яê¥нαñê - 13-12-2012

از چهار راه قلبم عبور کردی و هیچ به چراغ قلبم توجه نکردی

اما بدان پلیس قلبم تو را تعقیب خواهد کرد

و برگه ی دوستت دارم را زیر برف پاکن دلت خواهد گذاشت !♥



RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - melodi+ - 13-12-2012

خیلی وقته که قلبم باباطری کارمیکرد

باطریشوتموم کردن وشکستنش

خدامیدونه این باطریای زاپاس وتیکه های به هم چسبیده چقدردووم میارن


RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - яê¥нαñê - 13-12-2012

یـטּ رפزهــا

هَـــر جــآیے را که نگاه مے کنـــــــم

پُـــــــــر استــــ

از פجــפב ِ آבَمــ هـــآے بے פجــــפב



RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - melodi+ - 13-12-2012

خدا نگهدار!!!
تمام غصه هایم ...شایدبعد از مردنم شما هم تنها و سرگردان شوید..
سینه ام این روزها همانند قبری شده...که قلبم درون آن
به ارامی مرده......
یادم نخواهد رفت…
تمام لحظه هایی که ما عاشقترین بودیم.شب هایی که
به امید پاک کردن اشک هایم.با دستان تو.ساعت ها باریدم...
چرا این شب ها که مردنم سخت شده..........تو نمی ایی؟
شاید بعد از مردنم ..برای همیشه از ذهن ها پاک شوم..
مردنم را حس میکنم.......و هیچ وقت اینقدر احساس مرگ نکرده ام
یاد خنده های کودکیم...به خیر که به درد های چاپلین می خندیدم...
و این روزها میترسم که با خنده ام ..ترک های زخم لبانم باز شود!!!!!!!!!!
.
.
.
خدافظ!


RE: داستانی عاشقانه و پند آموز - Armina - 14-12-2012

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
خداحافظ . .