انجمن های تخصصی  فلش خور
" دیالوگ های ماندگار " - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: مسائل متفرقه (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=18)
+--- انجمن: فیلم و سینما (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=22)
+--- موضوع: " دیالوگ های ماندگار " (/showthread.php?tid=269004)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - моои - 25-03-2021

سقف خونه که میاد پایین
روی سر همه خانواده خراب میشه
دیگه نمیپرسه کی کاره ای بوده کی نبوده...
شهرزاد


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - מַברִיק - 25-03-2021

آدم تا ب مرگ نزدیک نشده
فکر میکنه خیلی وقت داره
#ریان


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - моои - 25-03-2021

خسرو شکیبایی: پسر تو چند سالته؟
پسر: پارسال ۱۶ سالم بود بچه بودم؛دوروز بعد بابام مرد،بازم ۱۶ سالم بود اما دیگه بچه نبودم
اتوبوس شب


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - מַברִיק - 25-03-2021

شازده کوچولو پرسید : دوست داشتن بهتره یا دوست داشته شدن ؟
روباه جواب داد : کدوم یکی برای پرنده مهمتره؟ بال چپ یا بال راست


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - моои - 25-03-2021

-یادته وقتی قرص می خوردی چقدر حالت خوب بود؟

-حالم خوب نبود.یادم رفته بود حالم بده

پریدن از ارتفاع کم


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - Faust - 26-03-2021

وقتی شیرها قبولت دارن
ثابت کردن خودت به کفتار کار احمقانه ایه...


Joker


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - shghyegh - 26-03-2021

کسانی که دوستمون دارن در واقع هیچوقت ترکمون نمیکنن

(Harry Potter)


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - מַברִיק - 26-03-2021

«انگار که من از جای بریدگی زخمی در تن تو روئیده‌ام.»

‏-از میان نامه‌های فروغ فرخ‌زاد به ابراهیم گلستان


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - Faust - 26-03-2021

میدونی دیوونه بودن
چه حسی داره؟
مثل یه جنگ میمونه
بین چیزی که دیگران
درباره‌ی تو بهت میگن
و چیزی که خودت
فکر میکنی هستی...


 Unknown


RE: " בیالوگ هـاے مانـבگار " - מַברִיק - 28-03-2021

بیشتر مردم زندگی نمی کنند،
فقط باهم مسابقه ی دو گذاشته اند
می خواهند به هدفی در افق دوردست برسند
ولی در گرماگرم رفتن آنقدر نفسشان بند می آید و نفس نفس می زنند
که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی که از آن می گذرند نمی بینند
و یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و می بینند پیر و فرسوده هستند
و دیگر فرقی برایشان نمی کند که به آن هدف رسیده اند یا نرسیده اند

من تصمیم گرفتم که سر راه بنشینم و حتی اگر نویسنده ی بزرگی نشوم
یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.




بابا لنگ دراز/ جین وبستر