![]() |
|
جمله های کوتاه عـــ ـــــ ــــاشــ ـقــــ ــــــ ـــــانـــــ ـه...!!! - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40) +--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39) +---- انجمن: عاشقانه ها (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=58) +---- موضوع: جمله های کوتاه عـــ ـــــ ــــاشــ ـقــــ ــــــ ـــــانـــــ ـه...!!! (/showthread.php?tid=28494) صفحهها:
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50
51
52
53
54
55
56
57
58
59
60
61
62
63
64
65
66
67
68
69
70
71
72
73
74
75
76
77
78
79
80
81
82
83
84
85
86
87
88
89
90
91
92
93
94
95
96
97
98
99
100
101
102
103
104
105
106
107
108
109
110
111
112
113
114
115
116
117
118
119
120
121
122
123
124
125
126
127
128
129
130
131
132
133
134
135
136
137
138
139
140
141
142
143
144
145
146
147
148
149
150
151
152
153
154
155
156
157
158
159
160
161
162
163
164
165
166
|
RE: جــنـس سکــــ✗ــــوتـــ...! - *Nafas* - 30-03-2013 ولت میکنم میرم . . . نه اینکه دوست نداشته باشم ها !! بین خودمون باشه ... " از نـــــخــــــودی بودن متنـــــــــفــرم " RE: منــــــ و کــــلـــبــــــ ـ ـ ـه تــــ ـ ـ ـنــــــهایـــــــم - *Nafas* - 30-03-2013 چه زندگی ای! گذشته که حالم را گرفته است.. آینده هم که حالی برای رسیدن بهش ندارم... و حال هم حالم را بهم میزند! چه زندگی شیرینی...! راز دلهایمان - رضا کرجی - 01-04-2013 گفتی دوستت دارم و دلم لرزید گفتم به عشق تو زنده هستم و دلت راز دلم را فهمید گفتی مال توام ، گفتم بدجور گرفتار توام بگو از احساست تا بگویم از لحظه های عاشقی مان بگو از حال و هوای قلبت تا بگویم از خاطره های شیرینمان گفتی همیشه به یاد توام ، گفتم هنوز هم خیره به عکسهای توام گفتی سحر شده و هنوز به عشقت بیدارم ، گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ، تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ، گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ، گفتی یاد توام ، اگر هم نباشی باز هم درگیر انتظار به تو رسیدنم گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ، طاقت ندارم حالا بیا در کنارم ، من آن آغوش گرمت را میخواهم .... تو را تا ابد اینجا میخواهم ، که همیشه بمانی ، همیشه همینجا دستان مرا بخواهی که بگیری دستانم را ، بفشاری هر دوی آن را ، بگویی همیشه میمانی ، هیچگاه غزل رفتن را نمیخوانی گفتی دوستت دارم و دلم لرزید ، چشمانم جز قطره های اشک در چشمانت چیزی را ندید، هیچکس جز من و تو این راز عاشقانه را نفهمید! چه کهکشان زیباییست راه نگاه تو ، چه زیباست این دنیای عاشقانه ی تو ، چه خوشبختم از اینکه تو را دارم .... اینبار هم تو گفتی دوستم داری و دو تا به نفع تو ، دلم دیوانه شده از دست محبتهای تو! RE: عاشقانه و عارفانه - ..WonDerfull.. - 02-04-2013 از روی کینــه نیــست اگــر خنجــر بــه سینــه ات می زننــد ، ایـن مردمــــان تنـــها بــه شــرط چاقـــو ، دل مـــی برند ... RE: عاشقانه و عارفانه - ÐeaÐ GiЯl - 04-04-2013 بـــﮧ روزهایــِ سختـــِ نبوבنﭞ قســـمــ، ڪه בیگر بوבنت هم، בرבـﮯ رآ בوا نمیـــکنב...! RE: منــــــ و کــــلـــبــــــ ـ ـ ـه تــــ ـ ـ ـنــــــهایـــــــم - ÐeaÐ GiЯl - 04-04-2013 گاهی عمیقاً مایلم « ماهی » باشم! ماهی حافظه اش هشت ثانیه است ! بی هیچ « خاطره » ای . . . هیچ ! RE: غـــروـــــب - ÐeaÐ GiЯl - 04-04-2013 چیزیم نیست ، خوبم ! فقط تو را ندارم … من وتو وسیگار - شکوفه2 - 05-04-2013 عروسی مان خوب برگزار شد . . . حالا در خانه خودمان نشسته ایم و این اولین شب آرامش ماست ، هنوز لباس عروس و کت شلوار دامادی بر تن مان است ، خسته ایم و این شیرین ترین خستگی دنیاست که پس از سال ها به هم رسیده ایم . . . با همان لباس عروس برمیخیزد و ۲ نخ سیگار میاورد و روی پاهایم مینشیند ، یکی بر لب من و دیگری بر لب او . . . چشم هایمان میخندد . . . میدانیم امشب چه خبر است و این هم شیرین ترین سیگار دنیا خواهد شد . . . چشم در چشم ، دست در دست و چند پک عمیق و فضای خانه مه آلود میشود . . . ناگاه لای انگشتانم داغ میشود و از این رویای شیرین بیرون می آیم . . . یادم می آید تو سال هاست که رفته ای بی معرفت و من هنوز با هر نخ سیگار غرق رویای تو می شوم . . .
بطری بازی - شکوفه2 - 05-04-2013 همه چیز از یه بطری بازی شروع شد ؛ کمی بعد از نیمه شب ، روی یک میز شش نفره . . . ! بطری چرخید ، چرخید و چرخید . . . همه چشمها به چرخشش بود ! حرکتش کم شد ، کم تر و کم تر . . . ! تا بالاخره ایستاد ! سر بطری به طرف من بود به هر حال من باید اطاعت می کردم ! با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی کردم ! آخرش رسید به اون . . . نگاهم کرد و خندید ! بلند بلند می خندید ! دلیل خنده هاش رو نمی فهمیدم تا اینکه ساکت شد و خیره به من ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر اینکه بگه رو دستات راه برو یا صورتت رو با سس بشور . . . یا یه چیزی مثل همینا . . . ! که یهو کوبید روی میز و ابرو هاشو تو هم کرد . . . ! گفت : حکم ؛ عاشقم شو . . . ! و من باید عمل می کردم این قانون بازی بود . . . ! بـــــــی وفــــــا - شکوفه2 - 05-04-2013 با اینکه دلم را شکستی / به پای این دل خسته ننشستی عهد دروغین با دلم بستی / اما هنوز دوستت دارم بی خیال تر از همیشه ای ، بی وفاتر از گذشته ای ، با آن دل سنگت مرا تنها گذاشتی و داری میروی . . . نه فکر آنکه مرا وابسته کرده ای به خودت ، نه یاد آنکه خاطره ها نمی سوزاند دلت . . . و می سوزاند دل من را هر چه خاطره بینمان گذشته ، و عذاب میدهد این دل خسته را . . . خواستم لحظه ای به بی تو بودن فکر کنم ، دیدم که نمیتوانم ، چه برسد به اینکه تو اینک داری می روی و مرا پشت سرت جا گذاشته ای . . . همیشه با هم ، همه جا در کنار هم بودیم ، حالا در باورم نیست که دیگر تو را نخواهم دید . . . نرو از کنارم ، مثل این است که انگار باید عمری از غم نبودنت بنالم، اما اگر زنده بمانم ، اگر از درد نبودنت طاقت بیاورم ، منی که از همان لحظه ی رفتنت مثل ابر بهار میبارم با اینکه دلم را شکستی ، به پای این دل خسته ننشستی ، عهد دروغین با دلم بستی ، اما هنوز دوستت دارم ! هنوز هم به خیال داشتن دل سنگت ، دل به رویاهای با تو بودن بسته ام ،هنوز هم به خیال اینکه شاید دوباره بیایی ، میروم به جایی که مرا تنها گذاشتی و رفتی ، می نشینم به انتظارت، می نگرم به رد پاهایت ، هنوز مانده جای اشکهایم ، هنوز پیچیده بوی عطر بی وفایی هایت . . . حتی اگر سایه ای را از دور دستها ببینم خوشحال می شوم ، میدوم به سویت ، تا می رسم غریبه ای را میبینم به جایت ، دلم سرد می شود ، نگاهم خسته نمیشود و باز هم می نشینم چشم به راهت . . . مدتها گذشت ، آنقدر نشستم چشم به راهت که دیگر چشمهایم سویی نداشت ، روزی آمد که از کنارم رد شدی و رفتی و من عطر حضورت را حس کردم ، تو مرا نشناختی اما من با همین چشمهایم نابینایم تو را احساس کردم . . . |