انجمن های تخصصی  فلش خور
یـوهو رمآن(سیندرلاآ به سبکـ امروزیـ)خعلی باحآلهـ..بدو بیآآ - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: یـوهو رمآن(سیندرلاآ به سبکـ امروزیـ)خعلی باحآلهـ..بدو بیآآ (/showthread.php?tid=135110)



یـوهو رمآن(سیندرلاآ به سبکـ امروزیـ)خعلی باحآلهـ..بدو بیآآ - Archangelg!le - 12-07-2014

سلآم من اومدم با ی رمان دیگـة
یووهوو بریمـ سراغـ رمانـ

یه خلاصه ی مختصر:
دختر داستان ما فروخته میشه به یه خانواده ای ....به دلایلی که بعدا خودتون میفهمید [MrGreen] .....حالا وارد این خونه که میشه یه سری اتفاق ها ..یه سری حرف ها رو میشنوه ..اونم از کی ؟......بخونیم با هم متوجه میشیم .....

قسمتی از داستان فکرکنم باید خودمو دست تقدیر بذارم ..تقدیری که اول مامان و بعد بابا و بعد خونه ام و ازم گرفت وحالا دست به دست به این و اون میده ..من فقط باید از خودم محافظت کنم ..نمیدونم چرا مادربزرگ نمیاد ایران ..چرا اونجاست درحالی که من نوه اش اینجا باید دست به دست شم ..شاید اصلا منو فراموش کرده یا اصلا دوست نداره من زنده باشم ...




@@@

ا کشیدن پرده های سراسری توی سالن نور خوشید فضای بزرگ درون خونه رو غرق روشنایی کرد .....لبخندی به طبعیت خدا زدم و به سمت اشپزخونه محل همیشگیم رفتم .......وارد اشپزخونه شدم ....نگاه سرسری به اشپزخونه انداختم همه ی چی سرجاش بود ...مرتب و تمیز ....پوفی کردم و به سمت کتری برقی رفتم ....آب تصفویه رو توی کتری خالی کردم و برگشتم گذاشتمش روی دستگاهش و دکمه اش و بالا زدم تا اب به جوش بیاد .....چقدر دلم ضعف میره ..دیشب که اصلا نذاشتن شام بخورم از بس صدام زدن تارا بیا اینو ببر..تارا بیا لباسمو پیدا کن ..تارا بیا کمکم توی حموم ....دیگه خسته شدم خدا..تا چقدر باید کلفتی اینا رو که به حسابن جزئی از خانواده ام میشن باشم ....یعنی زندگی من باید تا پایان عمرم اینجوری باشه ....اهی کشیدم و به سمت کتری برقی رفتم که دیگه از جنب جوش ابش کم شده بود ..خالیش کردم توی فلاکس و گذاشتم دم بیاد ...با خودم هی غرغر میکردم
-خانوم ها هم اصلا افتخار نمیدن که بیان سر میز صبحونه بخورن ....سینی های چینی رو برداشتم و یکی یکی لیوان و شکر و یه ظرف بسکویت و گذاشتم توی سه تا سینی ...صدای داد و بیداد شیوا و شیده از طبقه ی بالا می اومد که صبحونه اشون و میخواستن .....با زحمت زیاد به سمت طبقه ی بالا رفتم ..با زحمت در اتاق و باز کردم و رفتم تو ..اتاق توی تاریکی مطلق فرو رفته بود
به سمت عسلی کنار تخت رفتم ....شیده با عصبانیت داد زد
-چند دفعه باید یه حرف و تکرار کنم .....این 2 دقیقه که دیر کردی قابل بخشش نیست (و با لحن خیلی خونسردی ادامه داد)و مطمئن باش این کارت و به مادر گزارش میکنم ...اصلا دوست نداشتم بهش اصرار کنم یا ببخشید بگم چون خوب میدونستم اگر حرف دیگه ای بزنم بازم برای این مادر و دختر ها فرقی نمیکنه .....سینی رو روی عسلی گذاشتم و با صدای ارومی گفتم
-نوش جان
از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق شیوا رفتم ...شیوا هم دست کمی از شیده نداشت ...عصبانی عصبانی بود و اونم حرف های شیده رو زد که به مادر میگه .....ای خدا ...گاوم دوقلو که چه عرض کنم ده قولو زاییده ....میدونم گزارش به مادر مصادف با تمام روز بدبختی ....پیشونی که نداشته باشی همینه دیگه ....اهی کشیدم و از اتاق شیوا هم زدم برون .....تقه ای به در اتاق مادر ..هه نه نامادری بهتر بهش میاد ...یه نا مادری بدجنس و بداخلاق که چیزی جز خودش و دخترهای افاده ایش کسی و چیزی و نمیبینه ....با صدایی که اجازه ی ورود داد وارد اتاق شدم ...اتاق این مادر هم مثل دوتا دخترش تاریک تاریک بود ....به زحمت چشمام و توی تاریکی میچرخوندم تا بالاخره این مادر رو روی تخت دیدم .....به سمت عسلی رفتم و با صدای آرومی گفتم
-سلام مادر ..صبح بخیر
نامادری هم که خودشو خیلی زور داد تا بالاخره گفت
-صبح بخیر ....چشماش و برام تنگ کرد ادامه داد
-هر روز باید صدای دخترهامو بیرون بیاری ...تمام صداشون و شنیدم و با بدترین حالت از خواب پریدم ..تو چرا نمیخوای ادم شی .....بغض سر راه گلوم و گرفت
نامادری با بدجنسی تمام داشت ادامه ی حرفاش و میزد
-مثل اینکه یادت رفته که چه خوبی هایی در حقت کردم ..این چند سال مدرسه ..یه جای خواب ..یه غذای مجانی .دختره ی خیرِ سر
تند تند نفس عمیق میکشیدم که نکنه یهو جلوی این نامادری بدجنس اشک هام روی گونه هام بریزه ..هرچند که من دیگه عادت کرده بودم به حرفاش ولی بازم این حرفا درست نبود و قلبم و میشکست ...با صدای نامادری به خودم اومدم
- برای تنبیه ات تمام پرده ها ..راه پله ها ...فرش ها و پادری ها رو باید بشوری ....و بعلاوه شستن لباس ها و اتو کشیدنشون ....بادم خالی شد ...خدایا من که دیروز تمام این ها رو انجام داده بودم ..انصاف هام خوب چیزیه ...تا خواستم حرفی بزنم نامادری زودتر با عصبانیت گفت
-و یادت نره که باید به باغ هم برسی و سروسامونش بدی
با گفتن چشمی از اتاق زدم بیرون ...شیده و شیوا پشت در با پوزخندی ایستاده بودن و به حرفای ما گوش میدادن ........با دیدن چهره ی خالی شده ی من پوزخندشون به خنده تبدیل شد ..شیده همین جور که میخندید گفت
-حقته دختره ی سرتق ....تا تو باشی که دیگه یه حرفی که بهت میزنم خوب گوش بدی
با بیحالی از جلوشون گذشتم ..از پله ها پایین رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم ..باید زمین و جارو کنم و بعد بساومش و بعدش برم سر بخت پرده ها و بعد لباس ها رو بندازم توی لباس شویی و بعد بذارم خشک شه و بعد اتو ...تنها چیزی که میمونه باغ که اونم عصر به حسابش میرسم ....

جارو برقی و برداشتم و شروع کردم به جارو کشیدن ...حرف های نامادری توی گوشم مثا ناقوس تکرار میشد
(مثل اینکه یادت رفته که چه خوبی هایی در حقت کردم ..این چند سال مدرسه ..یه جای خواب ..یه غذای مجانی .دختره ی خیرِ سر) نه نه ..اینها حقیقت نداشت ..این خونه مال منه ...این زندگی مطعلق به منه ..این شما ها هستین که مثل بختک به زندگی من افتادین و اجازه نمیدین که یه آب خوش از گلوی من پایین بره .....بعد ازمرگ مامان و ازدواج زوری بابا با این زن عفریته با دخترهاش از شوهر قبلیش به اجبار مادربزرگ و بعد از مدتی سکته کردن بابا به خاطر بی نهایت ولخرجی این زن و دختراش .....و حالا من تاراسخاوت دختر محمدعلی سخاوت باید این جوری زندگی کنم ...تا دیپلم که بیشتر نذاشت بخونم ...درحالی که الان دخترهاش دارن دانشگاه میرن ....اتاقی و بهم داده که حتی به یه حیوون هم نمیدن ...اتاق زیر شیروانی ....اتاقی که توی سرما مثل سیبری میشه و توی گرما هم که دیگه حرفش نزدنیه مثل صحرای کویره .....پوفی کردم و دست از تمیز کردن پرده کشیدم ....به سمت اشپزخونه رفتم و شروع کردم به درست کردن نهار ....مرغ بیرون اوردم تا برای نهار مرغ و کباب کنم .....پوزخندی زدم ...هه خانوم ها عادت به خوردن مرغ کبابی بدون خوردن برنج هستن .....مرغ و کذاشتم توی فر و درجه ی فر و تنظیم کردم .....نشستم روی میز وسط آشپزخونه و نفس و هم بیرون دادم .....به دستای ظریفم نگاه کردم ...به خاطر کار زیاد و اینکه همش زیر آب بوده یه خورده چروکیده به نظر میاد ....اهی کشیدم .....صدای پیانو از توی اتاق اواز می اومد ...طبق عادت همیشگیشون شیوا پیانو میزد و شیده اهنگ میخوند ...یه سرگرمی برای خودشون دست و پا کرده بودن ...منم اروم شروع کردم به خوندن .....
-باد به شیشه میزنه
برفراز اتاقی به کوچکی من
ستاره های چشمک زن چقدر زیبا هستن
اتاق رو پر از عشق کردن
ناراحت نباش
زخم های منو با ملایمت نوازش کن
منو در اغوش بگیر تا بخوابم
پاهام خیلی اسیب دیدن از بس راه رفتم
چشمام خیلی تار و مه الودن به خاطر اشک ها
قبلا عشق هیچ معنایی برای من نداشت
من به لبخند زدن ادامه میدم
مثل اون ستاره ها چشمان منو اراسته ای
عاشقت خواهم بود برای همیشه
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمام به روی میز شیشه ای افتاد ...صدای زنگ فر نشون از اماده شدن مرغ میداد ...میز و چیدم و به سمت طبقه ی بالا رفتم تا صداشون کنم
تقه ای به در زدم و در و کمی باز کردم ....صورت سرخ شده ی شیوا و شیده نشونه ی دعوای همیشگیشون و میداد ....با آرومی گفتم
-غذا اماده اس مادر
نامادری با غرور گفت
-خیلی خب
در اتاق و بستم و به سمت اتاق خودم رفتم ...هیچ وقت اجازه ی خوردن غذا رو با هم نداشتیم ..اصلا اونا منو ادم به حساب نمی اوردن ....وارد اتاق شدم....خودمو روی تخت پرت کردم ...و به این زندگی که دارم فکر کردم ..نفهمیدم کی خوابم برد ...صدای کنجشک ها که مثل اینکه با هم دعوا داشتن بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ..وای خدا ساعت 3 شده ....به سرعت از اتاق زدم بیرون ..خونه غرق در سکوت بود ....پس خواب ظهر و فراموش نکردن ...به سمت اشپزخونه رفتم ...میز همین جور شلوغ و پلوغ باقی مونده بود نشستم یه تیکه از مرغ و خوردم ...کمی که سیر شدم دست بر داشتم و آشپزخونه رو مرتب کردم ...باید برم توی باغ و یه سر و سامونی به باغ بدم.....از در اشپزخونه به سمت باغ رفتم و شروع به جارو زدن کردم .....پاییز شده بود و برگ های نارنجی و زرد با هر وزش باد روی زمین ریخته شده بود .....مشغول جارو زدن بودم که صدای زنگ در حیاط منو به خودش اورد ...جارو و گذاشتم کنار دیوار و یه دستی به موهام زدم که ازدانه تا گودی کمرم اومده بود دستی هم به دامنمو بلوزم کشیدم و به سمت در حیاط رفتم ...در و باز کردم ....مردی مسن پشت در بود ..با دیدن من چشماش از تعجب گرد شد ..میدونستم کسی تا به حال منو توی این خونه ندیده بود و حالا با دیدنم این رفتار طبیعی به نظر میاد
-بفرمایید ؟
مرد که از بهت خارج شده بود لبخندی زد و یه کارتی گرفت سمتم و گفت
-این کارت دعوت برای خانوم سخاوت هستن ...خوشحال میشیم تشریف بیارین
لبخندی زدم که باعث شد لبخند مرد بزرگتر بشه
-بله ..ممنون
مرد یکم خم شد و بعد رفت سمت ماشین شاسی بلندش ..نشست و برگشت سمت من و یه لبخند و یه تک بوق زد و رفت .....در و بستم و با خوشحالی به کارت نگاه کردم ..یعنی منم میتونم برم ؟....یهو تمام باد هام خالی شد ....قبل از مرگ بابا چند باری جشن های خانوادگی و دوستانه رفته بودیم حتی یکی از جشن های بالماسکه که با بابا رفته بودیم که خاطره ی بی نظیری توی ذهنم ثبت شده بود ......ولی افسوس که بعد از مرگ بابا دیگه هیچ قت چشمم به جمال یه جشن روشن نشده بود .....وارد خونه شدم ...نامادری با شیوا و شیده روی مبل ها نشسته بودن البته به چهره ی پف کرده از خواب
-کی بود ؟
این نامادری بود که با غضب این حرفو میزد
-یه اقایی
-چیکار داشت ؟
رفتم به سمتش و کارت رو به طرفش گرفتم ..نامادری ابرویی بالا انداخت و کارت و گرفت ...با ذوقی منتظر بودم که شاید حتی اسمی رو از من ببرن ...نامادری با صدای بلند شروع به خوندن کرد
از خانواده ی سخاوت عزیز دعوت به عمل می اید که به مراسم برگشت پسرم از فرانسه با دختر خانوم های عزیز تشریف بیاورید .....و در پایان نیازی به اوردن هیچ نوع هدیه ای نمیباشد
اه این که اسمی از من نبرده ..هر چند اسمی از اون شیده و شیوا رو هم نبرده ولی خب ......دختر ها با خوشحالی بالا و پایین میپریدن ......شیوا:وای مامان ..باورم نمیشه یعنی از خارج برگشته ؟
شیده :وای وای من که کلی ذوق دارم که این شازده رو ببینم

نامادری :دخترها بهتره برین برای امشب اماده شین وقت تنگه
شیوا و شیده هم با عجله به سمت اتاقاشون رفتن ....با ذوق داشتم به لب قرمز شده ی نامادری نگاه میکردم که شاید یه کلمه به نفع من بگه ....نامادری وقتی ذوق منو دید چشماش و ریز کرد و با غرور گفت
-وتو تارا ..بهتره بری توی اتاقت و کمی استراحت کنی چون فردا باز کار داری.....با ناراحتی به سمت پله های اتاقم رفتم ......رفتم کنار پنجره ی اتاق و روی لبه اش نشستم و با خودم فکر گفتم
-حتما از این جشن های مسخره است که ادم حوصله اش از رفتن بهش سر میره ...ولی این پسره ؟...یعنی چه جوری میتونه باشه ؟....نگاهی به باغ انداختم ...صدای داد شیده منو به خودم اورد
-تارا...تارا کدوم گوری هستی؟...سریع بیا توی اتاقم
پوفی کردم و از اتاق خارج شدم ..به سمت اتاق شیده رفتم ..در اتاق و باز کردم ..اووووه اینجا چه خبره ..انگار یه زلزله 8 ریشتری اینجا زده بودن......شیده پشت یه لباس بیرون اومد و با همون اخم های توهم گفت
-چند بار باید صدات کنم ....بیا برو این لباسم و واسم اتو کن ..مرتب و تمیز..شیر فهم شد ؟.....نمیخوام حتی یه خط کوچیک هم روش باشه ....حالا برو
لباس و گرفتم و از اتاق بیرون رفتم همون موقع شیوا هم از اتاق بیرون اومد و یه لباس به سمتم گرفت و با غر گفت
-این لباس ها رو خوب و درست اتو کن ...فهمیدی؟
اینا چرا هی میخوان به من همه چی حالی کنن ...ای بابا ....لباس و گرفتم و به سمت اتاق نامادری رفتم ...تقه ای زدم و در و باز کردم
-مادر چیزی ندارین اتو کنم ؟
نامادری پوزخندی زد و گفت
-چرا بیا این لباس روی تخت و بردار
لباس از روی تخت برداشتم و به سمت در رفتم ..در و آروم بستم ...به سمت اتاق مخصوص اتو زدن رفتم ....لباس ها رو یکی یکی با اتو بخار اتو زدم و اویزون کردم ..کارم که تموم شد نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 6 شده ...تا یک ساعت دیگه میرن
وارد اتاق شیده شدم ..لباس و به جا لباسیش اویزون کردم ....شیده که تازه از توی حموم بیرون اومده بود و داشت موهاشو موس میزد رو کرد به من گفت
-این پلاستیک لباسی و بردار بنداز توی سطل اشغالی ....نیازی به لباس هاش ندارم ....به سمت کیسه رفتم .....کیسه ی صورتی رنگ و برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ...وارد اتاق شیوا شدم ...اونم لباس های دیگه ای رو بهم داد و گفت بندازم بیرون ....لباس نامادری هم بهش دادم ...دسته اخری که داشتم از اتاق بیرون می اومدم نامادری با حالت غروری گفت
-اگه میخوای بیایی فقط یک ساعت وقت داری اماده شی ...در ضمن این جشن بالماسکه اس ...یه پوزخندی زد و ادامه داد
-باید برای خودت یه ماسک هم بخری ..البته اگه وقت داری
با خوشحالی روی پام بند نبودم .....تشکری کردم و کیسه ها رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون ..وارد اتاقم شدم ...کلید برق و زدم و همه ی لباس ها رو روی زمین ریختم ...دهنم از این لباس های جور واجور باز شد ...چه لباس های خوشکلی ....یه ماکسی مشکی برداشتم که مال شیده بود ...پایینش خیلی بد پاره شده بود ...به سرعت تصمیم گرفتم که یه خورده تغییرش بدم ...پایینش و کوتاه کردم و یقه ی بالاییش و با قیچی و نخ و سوزن درست کردم ......نگاهی به لباس کردم ..خیلی زیبا شده بودم ..جنس براقش چشم هر ببنده ای رو به خوردش محصور میکرد ......نگاهی به ساعت کردم وای خدا فقط ده دقیقه وقت داشتم ....لباس و به تنم کردم ....از زیباییش توی تنم دهنم باز موند ....موهای خرمایی رنگم ودم اسبی بستم ...و از لوازم ارایشی که این دو خواهر بیرون انداخته بودن و من برای خودم برداشته بودم یه رژ کالباسی برداشتم و به لبام زدم ..خیلی زیبا شده بودم ....وای خدا الان ماسک و چیکار کنم ...یهو ذهنم جرقه زد ..7 سالگی که با بابا رفته بودم جشن و ماسکش و نگه داشته بودم و برداشتم..تمیزش کردم و به روی صورتم گذاشتم ...فیکس صورتم بود ..درواقع با اینکه من بزرگ شده بودم ولی این ماسک هم اون موقع برای من بزرگ بود و تازه فیکس صورتم شده بود ....با خوشحالی از پله ها پایین رفتم ....نامادری که زودتر از همه توی سالن ایستاده بود به من نگاهی کرد ..میتونستم تعجب و توی همه ی اجزای صورتش ببینم .....با خوشحالی پله ی اخری و برداشتم وتا خواستم دهن باز کنم که چیزی بگم شیده و شیوا هم زمان با هم وارد سالن شدن و اون ها هم با تعجب به من نگاه کردم ...اول نگاهشون رنگ تعجب و به خودش گرفته بود و بعدرنگش عوض شد و جاش و به خشم داد .....شیده با عصبانیت رو کرد به فخری(نامادری)و گفت
-مامان ...نگو که این تارا میخواد با ما بیاد ....اصلا اگه این تارا بیاد من نمیام
شیوا هم با داد گفت :اره ...منم اصلا پام و توی مهمونی نمیذارم ....تارا حق نداره بیاد ..حق نداره
من-ولی اخه مادر خودتون گفتین اماده شدی میتونی بیایی
فخری با یه پوزخند به سمتم اومد روبه روم ایستاد و به لباس هام زل زد ......با همون پوزخند رو کرد به شیده و گفت
-شیده فکر نمیکنی این لباس خیلی توی تن تارا قشنگ ایستاده ؟
شیده همین طور که روش و بر میگردوند گفت

یهو با خشم برگشت سمتم ....و با فریاد گفت
-دختره ی عجوزه ...ای پس فترت ...چطور جرات کردی که دست به لباس های من بزنی ...به سمتم خیز برداشت و گوشه ی دامنم و گرفت و پاره کرد .....همین باعث شد که شیوا هم به سمتم بیاد و لباس های توی تن منو تیکه و پاره کنن .....من هم که فقط با بغض و بهت به این وحشی گری های اینها نگاه میکردم ...فقط تونستم ماسک توی دستم و از دست چنگ های اینا رهایی بدم ......با صدای فخری که گفت
-دختره ا دیگه کافیه ..بیایین بریم .مهمانی دیر شد ..دخترها ایششششی گفتن و از کنارم با غرور رد شدن
از خونه زدن بیرون ..صدای ماشین اومد و نشون داد که با ماشین از به مهمونی رفتن ...اشک صورتم و خیس میکرد ..نشستم روی پله ها و به حال زار خودم گریه کردم ...به خودم که اومدم دیدم نیم ساعته که دارم یه ریز اشک میریزم ....بلند شدم و رفتم به سمت باغ ..ارامش باغ همیشه منو اروم میکرد ...نشستم زیر یه درخت و شروع کردم با خدا حرف زدن
-ای خدا ..واقعا چرا باید زندگی من اینجوری باشه ...مامانو که ازم گرفتی..بابا رو دیگه چرا ازم گرفتی ...چرا منو با این نامادری و ناخواهری ها تنها گذاشتی ..اخه چرا ....یهو از درون یه چیزی بهم گفت تو هم برو ..چرا نشستی و گریه میکنی .....تو هم میتونی به این مهمونی بری اگه خودت بخوای ....بلند شدم ...بینیم و بالا کشیدم و به سمت خونه رفتم ..وارد اتاق فخری شدم ....کارت روی میز توالتش جا گذاشته بود ..ادرس و خوندم ..خدای من این که دو تا خیابون با ما فاصله بیشتر نداره ......به سرعت به سمت اتاقم رفتم ....از توی لباس های شیده و شیوا ....لباس نقره ای بلندی که پایینش از رون تنگ بود و پایینش گشاد میشد ..خیلی زیبا بود ..فقط ایرادش بالاش بود که استین هاش اصلا خوب به نظر نمی اومد ...استین هاشو با دقت چیدم و به جاش یه توری که توی لباس های شیوا بود برداشتم .....لباس و به تنم کردم ..خیلی زیبا شده بود ..انقدر زیبا که برای لحظه ای تمام غم هام و از بین بردم و به جاش شیرینی یه لحظه خوشی به دلم نشست ....حریر و برداشتم وروی قسمت دکلته ی بالا تنه ام انداختم ......موهام و که ژولیده شده بود و باز کردم و شونه زدم ....بلندیش تا گودی کمرم می رسید و زیبایی من بیشتر میشد ..نگاهی به چشم های سبزم انداختم ..رنگش الان کمی به ابی میزد... رژ قبلی و از روی لبم پاک کردم حس ارایش و اصلا نداشتم همین جوری خوبه ....فقط ابی به صورتم زدم که صورتم از اون کسلی بیرون بیاد ...ماسک و چند تا پر رو با چسب به روی بالاش چسبوندم که باعث شد زیبایی ماسک بیشتر بشه ....مانتوم و پوشیدم شالی هم روی سرم انداختم ....کارت و توی دستم گرفتم و ساعت ظریفم هم که به زور با پول خودم خریده بودم توی دستم انداختم که تا یادم باشه که تا ساعت 11 بیشتر وقت ندارم ..چون هر ان امکان داره اینا برگردن خونه ....از خونه زدم بیرون ..توی پیاده رو راه میرفتم و به ادرس توی دستم نگاه میکردم .....توی افکارم غرق بودم که با صدای ترمز ماشینی به خودم اومدم...من کی این همه راه رو اومده بودم که خودم خبر نداشتم ....برگشتم سمت ماشینه که بیخیال گازش و گرفت و رفت ....نگاهی به کوچه انداختم و بعد نگاهی به ادرس ..همین کوچه اس و پلاک 14 ...از جلوی خونه ها رد میشدم و پلاک ها رو میخوندم تا به پلاک 14 رسیدم ....در حیاط خونه باز بود .و راحت میشد وارد شی ....خونه ای بسیار بزرگ و زیبا ...با درخت های سر به فلک کشیده...خونه از بیرون روشن و خاموش میشد و این نشون دهنده ی رقص نور داخل خونه بود .....از راه سنگ فرش شده عبور کردم و از چند پله هم گذشتم ..مردی که کت و شلوار شیک کنار در ایستاده بود ..با دیدن من نزدیکم اومد و گفت
-خیلی خوش ادین ..لباساتون و اینکه ماسک لطفا فراموش نشه
لبخندی زدم و گفتم
-خیلی ممنون ...ولی نمیشه که پیش خودم باشه ؟
-نه خانوم ...برای من مسئولیت داره
اخه چه مسئولیتی مرد حسابی....
-خیلی خب ..ممنون اقا ولی اگه میشه مانتوی منو سر دست بذارین چون عجله دارم برای رفتن
مرد تعظیمی کرد و من مانتوم و بیرون اوردم ....ماسک و روی صورتم تنظیم کردم و از پشت با گرهی بستم ..گویا من اخرین نفر بودم که وارد جشن میشه ...مرد با نگاهی پر از تحسین به من نگاه کرد ..لبخندی زدم و وارد شدم ....خونه به خاطر رقص نور رنگی شده بود ..و همه جا تارک و خیلی ها مشغول رقص بودن ...به ارومی وارد شدم ....یه لحظه پشیمون شدم که چرا اصلا اومدم ...دلیلی نداشت که بیام ولی ...ایستادم ....اره بهتره که برگردم تا اینکه یهو یکی منو ببینه ....توی فکر بودم که یهو یکی با سرعت زیاد بهم برخورد کرد نتونستم تعادلم و حفظ کنم و به پشتم خم شدم و چشمام و از ترس بستم و هر لحظه منتظر بودم که پخش زمین شم و ابرو برام باقی نمونه .....ولی این انتظار به پایان نرسید ....حس اینکه روی زمین و هوا معلق موندم و دستی کمرم و محکم گرفته باعث شد چشمام و باز کنم .....با دیدن چهره ی پسری که توی میلیمتریم قرار گرفته بود چشمام از تعجب گرد شد ....نگاهم به چشمای پسره که بی نهایت زیبا بود نشست ..رنگ طوسی چشماش نگاه هر بیننده ای رو به خودش جذب میکرد ...ماسک سفیدی که به چهره زده بود باعث شد نتونم درست صورتش و ببینم ...از حالت ماسک فهمیدم که بینی اش کشیده اس و لبای قلوه ای داره ....دوباره نگاهم و با تعجب به چشماش دادم که هنوز با بهت به من خیره شده بود ...تکونی به خودم دادم ...پسره تازه به خودش اومد ...کم کم و به ارومی منو روی زمین گذاشت و دستاش و از دور کمرم برداشت ولی نگاهش هنوز روی اجزای صورتم میچرخید .....

یهو تصمیمم به یادم افتاد ..من باید برم .....برگشتم ....تا اولین قدم و برداشتم دستم از پشت کشیده شد ...با تعجب برگشتم....چرا دستم و گرفته ؟.....پسره با لبخندی به من نگاه میکرد ...منو کشوند سمت خودش ...با تعجب به کاراش نگاه میکردم ....دستاشودور کمرم حلقه کرد و درواقع منو به طور کامل در اغوش کشید ...نفس هاش به شونه ی لختم میخورد و مورمورم میشد ....لبشو به کنار گوشم ارود و با التماسی که توی صدای قشنگش بود گفت
- فقط چند لحظه ...خواهش میکنم
چرا داره از من خواهش میکنه ؟....نگاهم و به اطراف چرخوندم ..دیدم خیلی از دختره با نفرت به من زل زدن ...نه من نباید وارد این مجلس و برخورد با این پسر میشدم .....نمیدونم یه حس ترس توی تمام وجودم پر شده ....سریع از پسره فاصله گرفتم ..چشمای پسره از تعجب گرد شده بود ....تنها تونستم بگم
-من باید برم
وبعد سریع از اون سالن خفه کننده بیرون اومدم .....اقاهه تا منو دید رفت و مانتو و شالم و برام اورد ...منتظرنموندم ....سریع شالم و روی سرم و مانتو رو برداشتم و توی مسیر باغ پوشیدم .....برای یه لحظه برگشتم و دیدم پسره داره با سرعت به سمتم میاد ...با ترس و لرز پا به فرار گذاشتم ..نمیدونم فقط حس میکردم اگر بمونم دیگه نمیتونم به خونه ی خودم برگردم ....انقدر دویدم تا از نفس افتادم .....خونمون و دیدم ...جون گرفتم ...با اینکه هرزگاهی به پشت برمیگشتم و نگاه میکردم ببینم پسره میاد یا نه و هربار مطمئن میشدم که بیخیال شده ولی برای اخرین بار نگاهی به کوچه ی خلوت انداختم ....کلید و توی در چرخوندم و با شونه ای افتاده وارد شدم .....
***یک ماهی از اون جشن کذایی میگذره و من هنوز تمام فکر و ذهنم به اون شب میره ...به اغوش اون پسره و به نفس های گرمش به صدای گیراش و به لبخند قشنگش ......نمیدونم چم شده ....هر چی میخوام به اون جشن فکرنکنم ولی نمیشه ...از موقع ای که از اون جشن اومدیم هر چی میخوام ذهنم و بپیچونم ولی نمیشه که نمیشه ..ای بابا ...چه غلطی کردم رفتم اصلا رفتم توی اون مهمونی .....از اون شب به بعد هم یادگاری بابا رو گم کردم ...گردنبند خوشکلمو که بابا برام خریده بود ..اینم شانسه که من دارم ..مثلا چی میشد که من میرفتم یه گوشه و از دور به تماشای مجلس مینشستم بدون هیچ اتفاقی ......اه ..یادم نبود که من اصلا شانس ندارم ..جارو رو کنار درخت ها گذاشتم و با لذت به گل های محمدی که توی باغ کاشته بودم اب دادم .....کنارشون نشستم و یکی از گل های محمدی که به رنگ قرمز بود و اوردم بالا و بوسه ای به گل برگش زدم ......بوی خوب گل به مشامم رسید و باعث شد از لذت زیاد چشمام و ببندم ...با صدای زنگ در حیاط به خودم اومدم ..فخری گفته بود که امروز قراره مهمان بیاد خونه و من نباید از توی اشپزخونه جم بخورم ...در واقع اصلا نباید جلوی چشمم مهمان ها بیام ..برای تعارف و پذیرایی هم مثل اینکه شیده و شیوا کار ها رو انجام میدن ....چه عجب ...به سرعت به سمت اشپزخونه راه افتادم .....پشت پنجره ایستادم و به ماشین مدل بالای نارنجی رنگی که داشت وارد باغ میشد نگاه کردم ...واو چه ماشین مدل بالایی ..چقدر هم خوشکله ... ..حتی من نمیدونم اسمش چیه ....نه مثل اینکه یه ماشین نیست ..یه ماشین شاسی بلند سفید دیگه هم وارد شد ...نمیتونستم دقیقا بفهمم چند نفرن ..از ماشین اولی یه پسر بیرون اومد و از ماشین دومی دو تا دختر و یه مرد و یه زن ...حالا خوب که نمیدیدم وگرنه چی میشد ....هه ...بیخیال ...بعد از سلام و احوال پرسی و عشوه های خرکی شیده و شیوا که از این فاصله هم مشخص بود مهمان ها وارد شدن .....چشمام روی تک تک افراد گذشت ..خانومی که مسن بود و به زیبایی ماه شب چهارده می درخشید و دو تا دختر که هر دو ارایش بی نهایت غلیظی داشتن و ادم نمیتونست ببینه که ایا خوشکلن یا این خوشکلی به خاطر وجود این ارایش غلیظه ....چشمام روی پسره ثابت موند ...واووووووچه پسر زیبایی ...تا به حال پسری به این زیبایی ندیده بودم ....به زور چشمام و به مرد مسن دادم که با قدم های اهسته راه می رفت ..این مرد چقدر اشناست ...اِ..این که همون مرده اس که برای جشن ما رو دعوت کرده بود !!!.....باورم نمیشه ...وای خدا ...یهو یادم اومد که شربت ها رو باید بریزم توی لیوان ....سریع به تعداد شربت ریختم و منتظر شدم که شیده یا شیوا بیان و شربت ها رو ببرن...مهندسی ساختمون طوری بود که اصلا از توی اشپزخونه نمیتونستی سالن و ببینی ...اینم مشکلی شده بود برای فضولی کردن من .....با صدای پاهایی که به سمت اشپزخونه می اومد کنجکاو شدم ...شوا و شیده در حالی که عجله داشتن به سمت آشپزخونه اومدن و با عصبانیت به هم میپریدن ...
-شیده :جرئت داری دور ور اون بپلک ....ژوبین مال منه
شیوا پوزخندی زد و گفت
-مگه نمی بینی که نامزد داره و تازه نامزدش هم که چه عشوه های خرکی واسش میاد
شیده :اینا همش چرته ..تا زمانی که ازواج نکرده و بچه دار نشه من این رابطه ی نامزدی و قبول ندارم
با تعجب به بحث این دوتا نگاه میکردم ...یعنی واقعا این پسره چی داره که دارن خودشون و براش میکشن ..یکیه مثل بقیه دیگه .....اه ..شیده دست کرد سینی شربتی و برداشت و شیوا ظرف پر از شیرینی تر و برداشت و پشت سر هم از آشپزخونه خارج شدن ..یه لحظه شروع کردن انالیز چهره ی این دو خواهر ...شیده پوستی سبزه با چشمای قهوه ای و دماغ کوفته ای و لبای کویک...در کل قیافه اش بد نبود ..ولی طوری هم نبود که نظرهر بیننده ای و به خودش جلب کنه ....شیوا هم درست شبیه شیده بود ولی دماغ شیوا کمی قلمی تر و زیباییش بیشتر بود به نظر من .....از روی صندلی بلند شدم و مشغول اماده کردن غذا شدم ..به دستور فخری مجبور به تهیه ی چندین نوع غذا بودم ...مرغ بریونی ..کباب ....جوجه کباب ....سالاد ....ژله ..انواع دوغ و نوشابه و دلستر ...نمیدونم چی شده که این همه ولخرجی انجام داده ...مشغول اماده کردن سالاد بودم ..مرغ و کباب و جوجه رو اماده کرده بودم و گذاشته بودم توی فر .....سرم با سالاد گرم بود که شیده و شیوا باز دوباره وارد شدن و این بار یکی پیش دستی و یکی ظرف های میوه رو برداشتن ..انقد این کارشون خنده دار بود که نگو ...بعد از رفتنشون تا تونستم خندیدم ....سالاد و سبزی و اماده کرده بودم و منتظر بودم تا فخری بیاد و دستور بده که بیام میز و بچینم ...حالا خوبیش این بود که سالن پذیرایی از سالن غذاخوری توسط یه در از هم جدا شده بود و من به راحتی میتونستم کارامو انجام بدم ...شیده وارد اشپزخونه شد و با همون غرور همیشگیش رو کرد به من و گفت
-یه لیوان آب خنک بده ببرم
از روی صندلی بلند شدم و یه لیوان آب از توی اب سرد کن یخچال برای شیده خالی کردم ..برای اینکه بیشتر خنک شه دو تا قالب یخ هم توی لیوان گذاشتم تا خنک تر شه ...لیوان و توی سینی و به دست شیده دادم
-شیده اگه میشه به مادر بگو که من میخوام میز غذا رو اماده کنم ....شیده با خوشحالی سری تکون داد و به سمت سالن رفت ..بعد از 5 دقیقه فخری اومد و گفت
-میتونی میز و بچینی

و بعد رفت و در سالن و هم بست ...وارد سالن غذاخوری شدم و با سلیقه همه ی بشقاب ها ..ظرف سالاد ..لیوان ها و سبزی ها و بعد در پایان دیس های برنج و دیس مرغ بریون و کباب و جوجه رو چیدم .....تقه ای به در سالن زدم و بعد از چند دقیقه فخری در و باز کرد و گفت
-تا زمانی که اینها نهار میخورن صدایی ازت در نمیاد ..حالا برو تو اشپزخونه
وارد اشپزخونه شدم .از صبح تا حالا که ساعت 1 بودهیچ چیزی نخورده بودم...با احتیاط ظرف غذا رو برداشتم و برای خودم کباب گذاشتم ....با اشتها میخوردم ..صدایی از سالن غذاخوری نشون دهنده ی این بود که داشتن غذا میخوردن ..برای یه لحظه حس کنجکاویم گل کرد ببینم کی کجا نشسته ....نزدیک در اشپزخونه شدم ...سرم و کمی خم کردم ....مرد مسن توی سر نشسته بود و فخری دو تا دختراش پشت به من و اون 4 نفر که تشکیل شده بود از پسره و دو تا دختر و یه خانم مسن روبه روی من نشسته بودن ...چشمام روی پسره ثابت موند..خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمش ...دلم میخواست این پسره که شیده و شیوا براش اینجوری میکنن و درست تر از این که هست ببینم ....اه ..از این فاصله هم که چیزی مشخص نیست ....صدای مرد مسن منو به خودش اورد
-فخری خانم این غذا بی نهایت خوشمزه اس ....اگه میشه به اشپزتون بگین بیاد من میخوام یه تشکر ویژه بهشون بگم ...تمام بدنم ذوق فرا گرفت ..هم اینکه دست پخت من خوشمزه اس و اینکه این مرده میخواست ازم تشکر کنه ..چی بالاتر از این ...و یه چیز دیگه که میخواستم برم جلوشون ..ولی با حرف فخری تمام ذوقم کور شد
-این خدمتکارمونه ..و الان از خونه بیرون رفته .برای انجام کاری ...اومد چشم میگم خدمت شما برسه
اوهو چه احترامی هم براش میذاره ...تا به حال اینجوری ندیده بودمش ...دو باره همون مرد مسن به حرف اومد
-راستی فخری خانم ..یه سوال بدجور ذهنم و به خودش مشغول کرده
فخری:بفرمایین خواهش میکنم ؟
-شما به جز این دو دختر ..دختر دیگه ای هم دارین ؟
به وضوح هول شدگی فخری و میدیدم..فخری:نه ..نه ..چه طور مگه ؟
مرد مسن در حالی که یه جرعه نوشابه خورد رو به فخری گفت
-چون اون روز که اومده بودم کارت و به شما بدم یه دختر خانومی در و باز کرد ...و من فکرکردم که ایشون ..همون دختر ..فخری پرید توی حرف مرده
-نه اونی که دیدین خدمتکارمون بوده
مرد مسن :اخه ..یه خانومی که اون دست مرد مسن نشسته بود با ناز گفت
-بیژن جان ..بهتره ادامه ی غذامون و بخوریم
مرد مسن که تازه فهمیدم اسمش بیژنِ...سری تکون داد و با نگاهی که مشکوک میزد به فخری نگاه کرد ....از در اشپزخونه فاصله گرفتم ..دیگه اشتهایی به ادامه ی خوردن نداشتم ....نشسته بودم روی صندلی ..فخری وارد شد و گفت
-اینا عادت دارن که بعد از نهار قهوه بخورن ...بعد از قهوه هم دیگه نبینمت توی اشپزخونه
چشمی گفتم و از در بیرون رفت ..سریع قهوه رو با شیر درست کردم .....فخری بهترین قهوه رو برای امروز خریده بود ...فنجون های خوشکل و توی سینی گذاشتم و قهوه رو توی قوری چینی سفید رنگ که گل های قرمز روش داشت ریختم وشکر و شکلات هم توی سینی گذاشتم ...شیده وارد اشپزخونه شد و سینی و برداشت و با فیس از اشپزخونه خارج شد...به سمت سالن رفتم ...تمام ظرف ها رو جمع کردم ..غذاهای اضافی و گذاشتم توی یه ظرف ها و توی یخچال گذاشتم....ظرف های کثیف هم گذاشتم توی ماشین ظرف شویی و دکمه اش و زدم تا بشورتشون ....از در پشتی اشپزخونه خارج شدم ..به سمت باغ رفتم ..حالا کجا برم ؟....نمیشه هم که برم توی اتاقم ...چون برای رفتن به اتاقم باید از توی سالن رد بشم و برم طبقه بالا ....یهو ذهنم به کار افتاد ..اره پشت ساختمون که میشه رفت.....بابه یاد اوردن اینکه پشت ساختمان برای خودم یه محیط سبزی و درست و کرده بودم تمام خستگیم از یادم رفت ...به سمت پشت باغ رفتم و روی تاب وسط گل ها دراز کشیدم ..

-وای این هوا جون میده واسه یه خواب خوش
سرم و گذاشتم روی کوسن روی تاب کش موهامو باز کردم و چشمامو بستم ....اخ که چقدرخسته ام ...با حس چیزی رو صورتم تکونی به خودم دادم ولی چشمامو باز نکردم که ببینم چه خبره ....اون شی لطیف کشیده میشد به صورتم و باعث قلقلک ام میشد ....دستی کشیدم روی صورتم و تکونی خوردم ....حس نوازش شدن اصلا ازم دور نمیشد ...تاب شروع به تکون خوردن کرد ..وا چرا تاب تکون میخوره ..مثل اینکه یکی تاب و از پشت هل میده ....هر لحظه حس میکردم که میخواد بیافتم ....چشمامو باز کردم و سعی کردم بشینم روی تاب ....نشسستم ....تاب ایستاد....برگشتم به پشتم و با دیدن چیزی که روبه روم بود نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم ...یه پسره بی نهایت زیبا با چشمای طوسی و لب خندون به من زل زده بود و با ارامش لبخند میزد ..هول کردم ...این کی بود ؟.....
از روی تاب بلند شدم ...باد به موهام میخورد و باعث میشد که به روی صورتم بیاد و جلوی چشمامو بگیره و من نتونم درست پسره رو ببینم ..پسره که دستاشو توی جیب شلوار خوش فرمش کرده بود بیرون اورد ..به سمتم اومد ...رو به روم ایستاد و زل زد به چشمام ..حالا دیگه میتونستم از نزدیک چهره ی زیباشو ببینم ...چشمای طوسی خوش حالت ..بینی کشیده و قلمی که مشخص بود عمل کرده و زیبا ترش کرده ..لبای قلوه ای وخوش فرم ..صورتش استخونی بود و رنگ پوستش هم سفید بود که باعث میشد زیبایی صورتش بیشتر بشه ....وقتی دیدم همین جورزل زدم بهش سرم و انداختم پایین . خواستم چیزی بگم که اون زودتر به حرف اومد و گفت
-پس شما همون سیندرلایی؟
با تعجب سرم و بالا گرفتم و گفتم
-هان ؟
پسره لبخندی زد و گفت
-هان نه بله
دوباره سرم و انداختم پایین و گفتم
-ببخشید اقا
دستای پسره جلو اومد و زیر چونه ام و گرفت و سرم و بالا اورد ..زل زد به چشمام و با حالتی گفت
-پس خودتی ....هیچ فکر نمیکردم که اینجا توی این خونه بعد از یک ماه دوباره بتونم ببینمت خانوم خدمتکار
چشمام به خاطر کلمه ی خدمتکار گرد شد ...پس این همون پسری بود که منو در اغوش کشید ..همونی که یک ماه تمام چشماش زندگی رو ازم گرفته ..ولی من نباید مثل شیده ..شیوا ..یا خیلی های دیگه اینجوری ضعیف باشم و دوستش داشته باشم..با اینکه با اولین برخورد احساس ادم ها رو تحریک میکنه ولی من نمیخوام جزئی از این ادم ها باشم ..باید بجنگم با این احساس
دستشو که روی چونه ام بود و انداختم پایین ...چهره ی پسره که الان میدونم اسمش ژوبین ِ سرشار از بهت شد ....با عصبانیت بهش نگاه کردم ..راهم و گرفتم و به سمت خونه رفتم ....سویمن قدمم و که برداشتم دستم از پشت کشیده شد ....انقدر دستمو محکم گرفت و کشید که دستم نزدیک بود از جا در بره ...سریع برگشتم و با حرکت ناگهانی ژوبین به اغوشش فرو رفتم ..دستای هیکلی ژوبین دور کمرم حلقه شد ..اخمی کردم و به چهره ی لبخند زده ی ژوبین خیره شدم ..
-دستتون و از دور کمرم بردارید
ژوبین خیلی خونسرد
-و اگر نکنم ؟
تنها چیزی که به ذهنم رسید و گفتم
-جیغ میزنم
ژوبین لبخند دختر کشی زد و گفت
-چه بهتر ...بعد اونوقت من به اون فخری میگم که تو که یه خدمتکاری یک وارد جشنی شدی که اصلا نباید می اومدی و دو منو به زور در اغوش کشیدی
پوزخندی زدم و با عصبانیت گفتم
-به شما که ادم متشخصی هستین این کار بعیده که به قول خودتون یه خدمتکارو در اغوش کشیدید
لبخند تحسین امیزی بهم زد و گفت
-افرین ..افرین ..میبینم که علاوه بر زیبایی صورت زبونت هم که درازه .....خوشم اومد خانم خدمتکار
شروع کردم به تقلا کردن .ولی نه تنها دستاش شل نمیشد بلکه محکم تر منو گرفت ..اینجوری فایده نداره باید از در عذر خواهی برم ..چهره ام و ملتمس کردم و گفتم
-اقا ..خواهش میکنم منو ول کنید ....
ژوبین لبخندی زد و با غرور گفت
-چیه ؟..شروع به التماس کردی ...تو مثل بقیه هم از اغوش من خوشت اومده داری فیلم بازی میکنی که مثلا من تو رو ول کنم ...
اینقدر از دستش عصبانی شدم که همون موقع که داشت حرف میزد تکونی به خودم دادم و چنان کشیده ای زدم به صورتش که صورتش متمایل شد به سمت چپ..ژوبین دستشو گذاشت روی صورت سفیدش و با خشم به من زل زد ..منم که عصبانی تر از اون بودم سرش فریاد زدم


سپآْ س ادارمه دارید....


RE: یـوهو رمآن(سیندرلاآ به سبکـ امروزیـ)خعلی باحآلهـ..بدو بیآآ - داش گلاد - 12-07-2014

زیبا بودHeartSleepy


RE: یـوهو رمآن(سیندرلاآ به سبکـ امروزیـ)خعلی باحآلهـ..بدو بیآآ - Archangelg!le - 12-07-2014

ببین اقای محترم ..من نه از تو نه از امثال تو خوشم میاد ....نه از اغوش تو نه از اغوش دیگری خوشم میاد ..منو با اون دخترای هرزه ی اطرافت حق نداری مقایسه کنی
با عصبانیت پا گذاشتم روی دو و از اون محیط بیرون اومدم ..اصلا این پسره اینجا چیکار میکرد؟ ..وارد اشپزخونه شدم ...از استرس زیاد از این سر اشپزخونه به اون سر اشپزخونه میرفتم ...نکنه یهو این پسره ی احمق بخواد چیزی به فخری بگه ..اگه بگه که گاو من صد قلو میزائه .....وای خدا
با صدای فخری به خودم اومدم
درحالی که از عصبانیت چشماش قرمز شده بود داشت به سمتم می اومد با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت
-مگه با تو نبودم ..مگه بهت نگفته بودم ..مگه بهت اخطار نداده بودم که نباید دور و بر این خانواده بپلکی یا اصلا اینا تو رو ببینن ...حالا خانم راست راست رفتن جلوی پسره این خانواده عرض اندام کردن .....بذار بذار فقط این خانواده از این خونه برن من میدونم با تو ....
با خشم بیشتری اومد یقمو گرفت و گفت
-حالا هم سر و تیپتو مرتب کن و بیا یه سلامی کن و گورت و گم کن ...فهمیدی؟
هیچی نگفتم فقط با ترس به فخری زل زدم ..فخری دوباره با داد گفت
-فهمیدی؟
-بله ..بله
فخری یقه امو رها کرد و به سمت سالن رفت .....خدایا الان چه خاکی تو سرم بریزم اخه .....سریع به سمت دستشویی رفتم و سر و وضعم و مرتب کردم ...تازه نگاهی به خودم انداختم که موهام ازادانه دورم ریخته شده و تازه جالبیش هم نمیدونم که این کش لعنتی و کجا گذاشتم .....حالا باید با این زلف های پریشون به پابوسی برم ..جالبه ....ابی به صورت قرمز شده ام زدم و با دستمال کاغذی خشک کردم ..بلوز استین بلند بنفش رنگو مرتب کردم و دستی هم به دامن سفیدم با گل های صورتیم کشیدم ...
از دستشویی بیرون اومدم ....ظرف میوه رو برداشتم تا برای تعارف ببرم ....نزدیک در سالن شدم ....صدای حرف زدن از داخل می اومد ...تقه ای به در زدم و بعد در و به ارومی باز کردم ....اولین قدمو برداشتم ..قلبم توی سینه میتپید ...نگاهم و از ظرف میوه برداشتم و همین طور که سعی میکردم لبخندی بزنم سلامی کردم ...الان دیگه میتونستم به طور واضح همه رو ببینم ...اقای مسن با دیدن من از جاش بلند شد ..چه با ادب ..به سمتش رفتم ....میوه رو روی میز گذاشتم و به صورت مهربون و زیبای مرد خیره شدم ..مرد شروع کرد سلام و احوال پرسی و من جوابشو با احترام میدادم ...مرد رو کرد به همسرش ..همسرش هم باهام سلام و احوال پرسی کرد ..اینا چرا اینجوری برخورد میکنن ؟.....یعنی با همه ی خدمتکارا اینجوری هستن ؟..هرچند که من خدمتکار نیستم ولی خب اینا منو به عنوان خدمتکار میشناسن نه بیشتر ...با اون دوتا دختر هم سلام کردم و فهمیدم که اصلا زیبایی ندارن و زیر این ارایش غلیظه که زیبا به نظر میان ..نگاهم به روی پسره که الان یه طرف صورتش قرمز شده بود ثابت موند ..در حالی که خودشو بیخیال نشون میداد سری به عنوان سلام تکون داد و منم جوابشو دادم ....
بااجازه ای گفتم و خواستم که از سالن خارج شم که همون موقع فخری گفت
-تارا ..بشین روی مبل ..اقا بیژن با شما صحبت داره
با تعجب روی مبل نشستم ....برای یه لحظه چشمم به پوزخند روی لب ژوبین ثابت شد .....و بعد سریع رد نگاهم و تغییر دادم ....مرد مسن در حالی که لبخندی به روی لب داشت رو به من گفت
-خب دخترم ..با اینکه چهره ات خیلی برام اشناست و من تصور میکردم که تو دختر مرحوم محمدعلی باشی ولی بنابر صحبت فخری خانوم مثل اینکه اشتباه کردم ....
مکثی کرد و دوباره ادامه داد
-من برای این خواهان دیدار شما بودم به خاطر اینکه دستپخت شما منو یاد مادر خدا بیامرزم میندازه ..تا به حال جوجه ای نخورده بودم که مزه ی اون جوجه ای که مادرم برای من درست میکردو بده ...برای همین طی تصمیمی که با فخری خانوم گرفتیم ....اینکه ....
مکثی کرد ....با دلهره به فخری زل زدم دیدم که با یه پوزخند بهم نگاه میکنه ......
با صدای ژوبین برگشتم سمتش ..
بعد رو کرد به من و ادامه داد
-ببین دختره ی خدمتکار ..پدرم تو رو خریده و باید از این به بعد خدمتکار خونه ی ما بشی ..
با تعجب و بهت به فخزی زل زدم ..با بغض گفتم
-ولی ..اخه ..ما(مادر)

فخری نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم ..پرید وسط حرفم و گفت


فخری نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم ..پرید وسط حرفم و گفت
-بله ..من تو رو به عنوان خدمتکار به اقا بیژن فروختم
فروختم ..فروختم ..فروختم ...مگه من جنسم که بفروشن ..مگه من کالا هم ..چرا اخه با من ..من که دخترشم ...با حلقه ی اشکی که توی چشمام ایجاد شده بود به فخزی زل زدم و بعد یکی یکی پوزخندهای صدا دار شیده و شیوا و گذروندم ....نه چرا با من اینجور برخورد میکنن
بیژن :دخترم ..میدونم برات سخته ..با اینکه دوست دارم از امشب کارت و شروع کنی ولی اجازه میدم که امشب و اینجا بگذرونی و فردا اول وقت بیای خونه ی ما ....
با اب دهنم بغضم و قورت دادم ..سری تکون دادم ببخشیدی گفتم واز سالن زدم بیرون و به سرعت به سمت اتاقم رفتم ..هق هق گریه ام بالا رفته بود ... فقط میتونستم گریه کنم به حال زار خودم...روی تخت افتادم و از ته دلم برای خودم برای این زندگی و این مصیبت ها که پشت سر هم سراغ من میاد گریه کردم ....عکس بابا رو از روی میز کنار تخت برداشتم و به عکس خندون من و بابا نگاه کردم ...با بغض گفتم
-بابا ..من فقط 7 سالم بود ..اخه چرا منو تنها گذاشتی...چرا با این زن ازدواج کردی ؟..چرا منو با خودت نبردی که نذاری اینجوری عذاب بکشم ؟..بابا .نیستی که ببینی....خوش به حالت که الان پیش عشقت هستی واصلا اینجا رو نگاه نمیکنی ...بابا ازت میخوام هیچ وقت هم به من نگاه نکنی ..چون میدونم بیشتر از این ناراحت میشی ...
در بدون تقه خوردن باز شد و من مجبور شدم سر از روی بالشت بردارم و به قیافه ی خندون فخری نگاه کنم ...فخری قدمی زد و بعد درحالی که جلوی پنجره ام می ایستاد ..نفسی از سر اسودگی کشید و گفت
-میدونی تارا ..زمانی که بیژن این پیشنهادو داد اول خوشم نیومد ولی بعد که کمی فکر کردم دیدم که چقدر به نفع من و خانواده امه ..هم با این پول کلون میتونم زندگیمو بیشتر سر و سامون بدم ..به هرحال تو چه توی خونه ی من بودی و چه توی خونه ی بیژن ..نقشت تا پایان عمرت کلفتی و کلفتی ..اینو هیچ وقت فراموش نکن ..حالا هم همه ی وسایلت و بردا چون نمیخوام هر روز به یه دلیلی پاتو توی خونه ی من بذاری ...
پوزخندی زد بهم و از اتاق رفت بیرون ....
**
نگاهی به در بسته شده ی خونه انداختم ...اشکم سرازیر شد ..تمام خاطراتم به یادم اومد ..خاطراتی که از بازی با بابا توی این خونه داشتم ..تک تک جاهای این خونه برام ارزش مند بود ....اهی کشیدم و سوار تاکسی تلفنی شدم ....ادرس و گفتم به مرده و سرم و تکیه دادم به شیشه و بی صدا اشک ریختم ...
-رسیدیم خانم
-خیلی ممنون
پول و حساب کردم و از ماشین زدم بیرون ...ماشین گازشو گرفت و رفت ..تا اومدم زنگ و بزنم در باز شد .....با تعجب به باز شدن در نگاه میکردم که با اومدن ماشین ژوبین این تعجب به پایان یافت ...زوبین کنارم متوقف شد ....بدون اینکه نگاهش کنم قدمی برداشتم که با صداش متوقف شدم .
-خانم خدمتکار ...سلام عرض شد
زیر لب گفتم خانوم خدمتکار و مرض ..درد بی درمون بگیری
با حرص برگشتم سمتش ...ژوبین با دیدن چهره ی سرخ من خنده ای کرد و دستی به معنای بای بای تکون داد و گازشو گرفت و رفت ...پسره ی دیوونه ..
با قدم های سست به سمت داخل خونه رفتم ..تقه ای به در بزرگ سالن زدم و بعد از چند ثانیه خدمتکاری که لباس خدمتکاری تنش بود در و باز کرد ....پیرزنی بود حدود 70 ساله ....با خوشرویی گفت
-پس تو تارایی ....اقا خیلی وقته منتظرته ..بفرما عزیزم
باهاش وارد خونه شدم ..الان دقیق تر میتونم بگم که چقدر خونه زیبا و باشکوهه ..تمام خونه از ظرف های چینی و کریستال پر بود ...تابلو های بی نظیر ..فرش های قیمتی و پرده های سلطنتی همراه با مبل های سلطنتی ......پشت سر این خانومه میرفتم ..درست مثل یه جوجه به دنبال مادرش ...پشت یه در ایستاد ....تقه ای به در زد و بعد از اجازه ی ورود داخل شد و منو مجبور به ورود کرد .....
اقا بیژن در حالی که پشت میز کارش نشسته بود و سرش با لپ تاپی که روبه روش باز بود گرم بود گفت
-اومد سوسن
من با صدای ضعیفی گفتم
-سلام
بیژن با شنیدن سلام من سرش و بلند کرد ..لبخندی نشست روی لباش ..از پشت میز بلند شد و گفت
-سلام دخترم ....خوش امدی
بعد رو کرد به سوسن و گفت
-دوتا فنجون قهوه
سوسن چشمی گفت و رفت بیرون ...بیژن به سمتم اومد ....چمدون توی دستم و گرفت و گذاشت گوشه ای و اشاره ای کرد به مبل و گفت
بشین دخترم ...راحت باش
با معذبی نشستم ...بیژن هم روبه رو م روی مبلی نشست و خیره شد بهم ....خودم معذب بودم حالا با نگاه خیره ی بیژن معذب تر میشدم .......
-میدونستم اشتباه نکردم...تو خیلی شبیه محمد علی هستی ..درست مثل یه سیبی که از وسط نصف کرده باشن ....
با تعجب به بیژن زل زدم ..یعنی این میدونست من دختر بیژن هستم و با این حال منو خرید...واقعا که
تا بیژن خواست حرفی بزنه ..سوسن تقه ای زد و وارد شد و فنجون قهوه رو روی میز گذاشت
-اقا چیزه دیگه ای لازم ندارین ؟
-نه ..ممنون
سوسن تعظیمی کرد و از در خارج شد .....بیژن فنجونش و برداشت و جرعه ای نوشید و بعد با قیافه ی متفکر گفت
-اون روز دم در خونتون که دیدمت حدس زدم که خودت باشی ..ولی از اونجایی که هیچ وقت فخری نمیذاشت کسی از وجود تو باخبر باشه منم زیاد پیگیر نشدم ..تا اینکه همین دیروز تو رو دیدم ...باورم نمیشد ..تو تارا دختر محمد علی باشی ....منو ببخش دخترم ..پدرت تو رو به دست من سپرد ولی من به خاطر مشغله ی زندگی و کاری که داشتم به کل تو رو از زیاد بردم ....شاید برگشت ناگهانی ژوبین باعث شد که من به یاد اون تعهدی بیافتم که به پدرت دادم ....
بیژن نفسشو سنگین بیرون داد ..نگاه مهربونی بهم انداخت و ادامه داد
-دیروز فقط و فقط میخاستم تو رو از توی اون خونه نجات بدم ...میدونستم کار غذا و کار همه ی این تعارف ها رو تو انجام میدی..هر بار که میخواستم به بهانه ای به اشپزخونه بیام یکی از اون ناخواهری هات اجازه نداد ...همش مانع میشدن که من تو رو ببینم ....خوب الان میتونم دلیل این کاراشون و بفهمم ....
تارا دخترم ....نمیخوام فکر بدی راجبه من کنی ..من فقط پشتیبانت هستم ...طی قول و تعهدی که به بابات دادم الان این وظیفه امه که تو مثل دختر خودم راحت زندگی کنی ....
-ولی شما !!
بیژن چشماشو با ارامش بست و باز کرد و گفت
-اشتباه برداشت نکن ..درسته من خریدمت ولی نه به عنوان یه خدمتکار ..من تو رو به عنوان دخترم از اونا خریدم ....کلاه بزرگی سر فخری حریص گذاشتم ..امیدوارم ناراحت نشده باشی
خدای من باورم نمیشه ...یعنی منو به عنوان یه خدمتکار نمی خواد و من باید جای دخترش توی این خونه زندگی کنم ؟..باورم نمیشه خدا ..خدایا پس منو میبینی
-اقا بیژن ...
بیژن لبخندی زد و گفت
-اقا بیژن نه ...به من بگو عمو بیژن ..من دیگه عموی تو شدم ..اینجوری راحت ترم
لبخندی زدم و گفتم
-چشم ....


مکثی کردم و گفتم
-راستش شما پول خیلی زیادی و برای خرید من به فخری دادین ..من اینجوری معذب میشم که بخوام راحت اینجا زندگی کنم
بیژن پرید وسط حرفم و گفت
-این چه حرفیه دختر...من خودم خواستم که بخرمت ..در ضمن اون پول ناچیزو میگی ..اون اصلا هم مبلغش زیاد نبود ..یعنی درواقع اونا میتونستن بیشتر از اینا از تو بکشن
-یعنی چی؟
به معنای وضوح شکه شدن عمو رو دیدم ..
-هیچی ..هیچی ....
من با بهت به بیژن نگاه میکردم ....منظورش از این حرف چی بود ؟
عمو رفت پشت میزش ...بلند شدم رفتم روبه روش ..با چشمای اشکی زل زدم بهش و با بغض گفتم
-عمو نمیدونم چی بگم ...شما دیگه الان نه تنها عموی من نیستین بلکه من شما رو جای پدرم میدونم ...اونقدر خوب و با محبت هستین ...باورم نمیشه ...ولی ازتون یه خواهشی دارم
-بگو دخترم ؟
-الان که شما اجازه دادین که اینجا زندگی کنم اونم مثل دخترتون منم ..میخوام حداقل بهم اجازه بدین که اشپزی کنم براتون ..این تنها کاریه که ازم بر میاد
عمو از پشت میز بلند شد و به سمتم اومد ..شونه هامو گرفت و گفت
-چون اینقدر اصرار میکنی ..با اینکه دلم نمیخواد کسی تو رو خدمتکار بدونه ولی باشه ..فقط اجازه داری اشپزی کنی....اجازه نداری که ظرف بشوری ..ظرف جمع کنی ..کارای اشپزخونه رو انجام بدی ..یا خونه رو تمیز کنی ..اینجا همه چی داریم فقط تو اشپزی کن برامون ...
بعد لبخندی زد و ادامه داد
-دستپختت واقعا حرف نداره ..دیروز جدی گفتم که دستپختت منو یاد مادرم انداخت ....جدی همین طور بود ....خیلی خوشحالم که پیدات کردم دخترم
اشکام بی محابا روی گونه ام می ریختن .....عمو اشک هامو پاک کرد و گفت
-دیگه گریه نداریم ..الان هم با سوسن برو تا اتاقت و بهت نشون بده ....
بعد دست کرد دکمه ای که روی میز بود و فشار داد ..سریع سوسن اومد ..همه ی سفارشات و به سوسن کرد و من همراه سوسن به طبقه ی بالا رفتم .....
الان یک ماهِ که من به این خونه اومدم ...اوایل خیلی برام سخت بود که بخوام با این افراد اخت بگیرم ولی بعد از چند روزی باهاشون راحت شدم ..هیچ کس توی خونه منوبه عنوان یه خدمتکار نمیدونست به جز این پسره ی از خود راضی و این دختر افاده ای ...هیچ کدوم به این مادر و پدر خوب و فهمیده نرفته بودن ..همیشه غبطه میخوردم که ای کاش منم الان مامان و بابام زنده بودن و من نمیخواستم که اینجوری زندگی کنم ....فردای اون روز عمو اومد توی اتاقم و بهم یه عابر بانک و با دغترچه داد وگفت که هر ماه مبلغی و بهم میده ..حالا دلیلشو نمیدونم ولی اینجور که عمو میگه بخاطر غذا درست کردنه ...و من سرتاپا از خوشحالی شدم ...
با صدای داد ژوبین دست از نوشتن برداشتم و به سمت در اتاق رفتم ..اسایش برام نذاشته این پسره ..فقط بلده غر بزنه که من این غذا رو دوست ندارم من به این غذا الرژی دارم ..من از این غذا متنفرم ..و ال و بل ....
وارد سالن غذاخوری شدم ..ژوبین با اخم های گنده زل زد بهم و با فریاد گفت
-این چه غذایه که درست کردی ..مگه داری به بیمارستان غذا میدی ؟..این سوپ چیه ...رنگ نداره ..این مرغ ها هم بنداز جلوی سگ ...برنجت هم وا رفته
خیلی سعی کردم که جلوی عصبانیت خودمو بگیرم که نخوام یهو حرف بدی بهش بزنم ...
-این غذاها رو همه ی اهل خونه خوردن ..فقط این شمایین که ایراد میگیرن ...
با دست محکم زد روی میز و با داد گفت
-اهل خونه هر غذای مزخرفی که بوده خوردن ..از امروز اخراجی
هه ..به من میگه اخراجم ..خیلی سعی کردم که جلوی خنده ام و بگیرم ..خب موفق شدم ولی جای این خنده یه پوزخند روی لبم نشست که باعث شد عصبانیت ژوبین بیشتر بشه ..از پشت میز بلند شد و به سمتم اومد
با یه حرکت فکم و توی چنگالش گرفت و گفت
-حالا به من پوزخند میزنی ..دختره ی نفهم ..حالیت میکنم ...
با ترس بهش زل زدم....یا خدا ...مثل اینکه از ترس من خوشش اومده بود چون صورتش پر از لذت شد .....سعی کردم از زیر چنگالش در برم که موفق نشدم
با صدای ملتمسی گفتم
-اقا ..چی میخورین براتون بیارم ....
ژوبین لبخندی زد و در همون حالت گفت
-چی میخورم ؟...


چشمای طوسیش خیره شده بود به لبام ....با ترس سرم و کشیدم به عقب ..این پسره دیووانه اس ....حرف های زن عمو رز توی ذهنم پر کشید
(امروز برای جشن نامزدی یکی از دوستام خونه نمیاییم ...مراقب باش که ژوبین غذاش و خوب میخوره و بعد سعی کن زیاد به پرو پاش نپیچی از باباش شنیدم که امروز توی شرکت حال خوشی زیاد نداشته )
این یه زنگ خطر بزرگ بود ...بدبختی من اینجا بیشتر شده ..با یه پسره نفهم ....
-اقا تو رو خدا منو ول کنین ...چشم الان یه چیز دیگه ای درست میکنم و براتون میارم ....
ای خدا چه غلطی کردم که اومدم توی این خونه ......
لبخند ژوبین بیشتر شد
-حالا دیگه خانم کوچولو.....من الان فقط یه چیز میخوام ...
دست چپشو دور کمرم حلقه کرد ...تقلا برای رهایی یکی از فکرای اساسی بود که ذهنمو به خودش مشغول کرده بود ..نفس های ژوبین به صورتم میخورد و حال بدی پیدا کرده بودم ...فاصله ی ژوبین نزدیک تر میشد و من همزمان عقب تر میرفتم ...
-تو خیلی خوشکلی ..ولی حیف که زبونت خیلی درازه ....باید زبونت و قیچی کنم تا دیگه برای من درازش نکنی
با ترس شروع کردم به التماس
-اقا ژوبین خواهش میکنم .....ولم کنید
ولی ژوبین اصلا به گوشش نمیرفت ....با هر حرکت اون من به عقب متمایل میشدم .....صدای زنگ ایفون بلند شد ....نفسی از اسودگی کشیدم ....دستای ژوبین و از دور کمرم باز کردم و با ترس بدون اینکه پشتمو بهش کنم به سمت ایفون رفتم ..با دیدن چهره ی سوسن لبخندی زدم ..خداراشکر که زودتر اومد ..چون قراره خونه رو مرتب کنه ...دکمه رو زدم و با خوشحالی برگشتم ..برگشتن همانا و خوردن به سینه ژوبین همانا .....ژوبین در حالی که اخمی کرده بود خم شد ..و من متمایل شدم به عقب
-زیاد دلتو خوش نکن ..فرصت برای تلافی من زیاده ..مواظب خودت باش خانم کوچولو ....الان هم بدو برام لازانیا درست کن ..فقط یک ساعت وقت داری ...(با داد ادامه داد) ..متوجه شدی؟
-بله
سریع رفت جلوی تی وی نشست ودکمه روشن شدن کنترل و زد و به برنامه تی وی نگاه کرد ..منم دست به کار شدم و براش لازانیا در حد یک نفر درست کردم ....سوسن خانوم هم که بعد از چاغ سلامتی باهام به سمت طبقه ی بالا رفت که به سالن بالایی برسه ..لازانیا رو گذاشتم توی فر ..تا 10 دقیقه دیگه اماده میشه ..نشستم روی صندلی توی اشپزخونه و سرم و گذاشتم روی میز ...یه امروزی میخواستم بدون جنگ اعصاب باشماااا مگه این پسره میذاره ...
با صدای فر به سمتش رفتم و لازانیا رو بیرون اوردم و با احتیاط به روی دیس بزرگی گذاشتم ..همراه با نوشابه و دوغ به سمت سالن غذا خوری رفتم ...دیس و گذاشتم روی میز ....رفتم سمت ژوبین ..محو تی وی شده بود ....
-اقا ...غذا اماده اس
ژوبین برگشت سمتم و بلند شد ..از کنارم که رد میشد گفت
-تلویزیون و خاموش کن
اه اعصاب خورد کن ..یعنی خودت نمیتونستی خاموش کنی ..با حرص به سمت کنترل رفتم و خاموشش کردم ...بعدش به سمت سالن غذاخوری رفتم ....با ورودم خیره شد بهم ....به سمت سینی رفتم و هر چیزی که روی میز بود و گذاشتم روی سینی ..اخرین ظرف ظرف سوپ بود که جلوش گذاشته بود و باید میرفتم نزدیکش ...با ترس رفتم نزدیکش ...ظرف سوپ و برداشتم ..تا خواستم دستمو بکشم ...مچ دستمو سریع گرفت ..با ترس بهش نگاه کردم ....فکرکنم از ترسم لذت میبره چون لبخندی زد و گفت
-کنارم بشین ...کاریت ندارم ...فقط دوست ندارم تنهایی غذا بخورم
ارواح خودت ...تو داری راست میگی ...منو نشوند روی صندلی و خودش با ارامش شروع به خوردن کرد ...منم هرزگاهی نگاهش میکردم که چه با طمئنینه غذا میخوره ....موهامو زدم پشت گوشم و به دستام که روی میز بود خیره شدم ...خیلی خنده دار نیست ..من به عنوان یه دختر که حالا نمیتونم اسم خدمتکار روی خودم بذارم چون صرفا غذا درست میکنم و هیچ کار دیگه ای هم نمیکنم ..حالا جالب هم اینجاست زمانی که مهمونی میدن حق ندارم اشپزی کنم ..اینم دستوره دیگه کاریش نمیشه کرد ....
با بلند شدن از روی صندلی فهمیدم غذاشو تموم کرده ..منم بلند شدم و ظرف ها رو بردم توی اشپزخونه .....تا بعدن سوسن خانوم اینا رو تمیز کنه .....با خستگی از پله ها بالا رفتم ...اینقدر احساس خواب میکنم که نگو ....وارد اتاقم شدم ....با خستگی افتادم روی تخت ....با بیحالی خزیدم زیر پتو ...و چشمامو بستم
با حس اینکه کسی روی تخت نشست و تخت به پایین متمایل شد هوشیار شدم .....لعنت به این خواب سبک ...نفس های منظمی رو حس میکردم ...یعنی کی میتونه باشه ..نکنه این ژوبین باشه ...نه بابا ..مگه بیکاره ....تخت دوباره تکونی خورد و این بار صدای در اتاق اومد ..میدونستم یکی اومده ولی اون کی بود ..چشمامو باز کردم ..اولین چیزی که دیدم بالشت کناریم بود که یه چیزی روش برق میزد ....سریع بلند شدم ...دستمو بردم و گردنبند و برداشتم ..خدای من این گردنبند ...لبخند گنده ای روی لبم نشست ...خدایا هزاران مرتبه شکرت که یادگاری بابام پیدا شد ...
ذهنم ارور زد ..یعنی ژوبین اینو برام اورده ؟..پس کی میتونه باشه اگه ژوبین نباشه ... مطمئنم کار خودشه ..چون اون شب به ژوبین برخورد کردم و اون بود که نذاشت بیافتم و اینکه منو اغوش کشید ..شاید همین موقع از گردنم باز شده ....منو باش که فکرمیکردم که زمانی که داشتم میدویدم از گردنم باز شده ...با خوشحالی گردنبند و برداشتم و از تخت پایین پریدم ...از در بیرون رفتم ..باید برم ازش تشکر کنم که بهم برگردوندش ....به سمت اتاقش رفتم ...تقه ای به در زدم ...صدای ضعیفی اومد ..در رو باز کردم ...وارد اتاق شدم ...چشمامو چرخوندم تا ژوبین و ببینم ...چشمام به تخت که کسی زیر پتو بود خورد ...بدون فکرگفتم
-ژوبین
یهو جلوی دهنم و گرفتم ..من نباید با این اسم صداش کنم ....ژوبین پتو رو کشید پایین و متحیر به من نگاه کرد ....دستمو پایین اوردم ..سعی کردم لبخند بزنم ..البته فقط سعی کردم ....کمی موفق شدم ..نباید جلوی این قزمیت بخندم که فکرنکنه جایی خبریه ...البته خبری هست نمیخوام بیشتر فکرکنه ...


ژوبین یه تای ابروش و داد بالا و گفت
-چی گفتی؟
-هیچی ..فقط خواستم بابت این گردنبند ازتون تشکرکنم ...
ژوبین از تخت اومد پایین و با نگاهی مشکوک به من زل زد ...یک قدمیم ایستاد و بهم زل زد
-یعنی فقط به خاطر این گردنبند بود که باعث شد خانم افتخار بدن و بیان به این اتاق و حتی اسم منو بدون هیچ پیش وند و پس وند مزاحم تلفظ کنن؟
اب دهنم و قورت دادم و سری تکون دادم ....گردنبند و گرفتم بالا و خیره شدم توی چشماش و گفتم
-این گردنبند برای من خیلی عزیزه ...یادگاری پدر خدابیامرزمه ...از اینکه بهم برگردوندیش خیلی ممنونم ..
ژوبین خیلی خونسرد گفت
-تلافی کن
با بهت گفتم
-چی؟
ژوبین پشتش و بهم کرد و در حالی که میرفت سمت پنجره ی اتاقش گفت
-گوشات مشکل داره ؟..من زیاد عادت به خوشرویی ندارم ...پس یه حرف که میزنم باید درست و حسابی گوش بدی و بعدش هی چی چی نکنی
سرم و انداختم پایین ..مگه من کلفتشم که اینجوری باهام برخورد میکنه ..من در عوض زندگی توی این خونه دارم براشون اشپزی میکنم ..عجبا ..همین باعث شد که شیر شم و با قدرت بگم
-ببین اقا ژوبین ..من فقط وظیفه داشتم که از شما تشکر کنم ..من نه خدمت کار شما هستم و نه چیز دیگه ای ...پس سعی نکنین که به من دستور بدین
ژوبین با تعجب برگشت و زل زد بهم ...اخمی کرد و گفت
-میبینم که زبون درازت دارزتر شده ...که اینطور ..محض اطلاع شما باید بدنین که یه چند روز دیگه از این خونه میرین خانم
پوزخندی زدم ..داره اذیت میکنه طبق معمول .....برگشتم و همین طورکه به طرف در میرفتم گفتم
-بله بله ...که این طور ..شما خوش باشین
قدم اخر و برنداشتم بودم که از پشت موهام کشیده شد ...عوضی چنگ زده بود به موهام ....موهام داشت از ریشه کنده میشد ...سرم و خم کرد و کنار گوشم گفت
-به خوشی هم میرسه ....منتظر باش ...
دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم
-ای سرم ..وحشی ..ولم کن
چنگش بیشتر شد و با خشم گفت
-ادمت میکنم ...
بعد سرم و هل داد که باعث شد سرم بخوره به در و پیشونیم زخمی شه ..با خشم برگشتم طرفش ...پیشونیمو گرفتم ...خیلی درد میکرد ...با همون اخم گفتم
-فقط دلم میخواد بری گم شی
بیخیال چشمای متعجبش شدم و از اتاق زدم بیرون ...پسره ی عوضی ..وارد اتاقم شدم ....رفتم سمت اینه میز ارایش ...به خودم نگاه کردم اخ از سرم داشت خون میمومد ....یه تیکه ی خیلی کوچیک خراش برداشته بود ....رفتم سمت کشو ها و بازشون کردم یه چسب زخم پیدا کردم و چسبوندمش روی زخمم...ببین تو رو خدا چه بلایی سر نازنینم اورد ..خدا ازت نگذره ژوبین .....
تقه ای به در خورد..رفتم سمت در اتاق ...در و باز کردم با دیدن سوسن اخمم و باز کردم و لبخندی زدم ....سوسن تا منو دید زد روی صورتش و گفت
-وای خدا مرگم بده چی شده ؟
لبخندی زدم و گفتم
-چیزی نیست سرم به در خورد و کمی زخم شد ....کاری با من داشتین ؟
-اره مادرجون ...برو پیش اقا ..باهات کار داره
با تعجب گفتم


-با من ؟
-اره مادر ..منم دارم میرم چون دخترم زنگ زد بهم باید یه سری به اون بزنم ...خدافظ
-به سلامت
سوسن رفت و منم با ترس به سمت پایین رفتم ...یعنی چیکار داره ؟...ای خدا ..اخه چرا سوسن الان باید بره ...با ترس وارد سالن شدم ..اقا نشسته بود روی مبل و کتابی و میخوند ....ورودم و حس کرد سرش و بالا گرفت و به من زل زد ...وووی چه خوشکل شده با این عینک چه جذاب تر شده ....ولی این باعث نمیشه که من یادم بره که چه برخوردی باهام کرد ....با اخم بهش نگاه کردم ...تعجب کرده بود ..نگاهش روی چسب پیشونیم بود ..
-با من کاری داشتین ؟
ژوبین کتابشو بست و گذاشتش روی مبل و خودش بلند شد اومد سمتم ...با همون اخم بهش نگاه کردم ...یک قدمیم ایستاد و خواست دستشو ببره سمت چسب ولی من یه قدم رفتم عقب ..اخممو غلیظ تر کردم و گفتم
-به من دست نزن
-تارا ..بذار ببینم پیشونیت چی شده
-باید قبل از اینکه وحشی بازی در بیاری به فکر اینجاش هم بودی که منو به طرف در هل ندی
باچهره ی ملتمس گفت
-ببخشید ..قصد بدی نداشتم ...
یهو اخم کرد و ادامه داد
-اصلا تقصیر خودت بود ...تو نمیذاری اعصابم اروم باشه ...الان هم برو اماده شو میخواییم بریم بیرون
-من با تو یکی هیچ جا نمیام
-تو خیلی بیخود میکنی...باید بیایی
یه تای ابروم و بالا انداختم و گفتم
-کی اینو میگه ؟....مثل اینکه یادتون رفته ..پس باید به یادتون بیارم که من اینجا فقط و فقط به عنوان یه ..
سکوت کردم ..به عنوان چی ؟..اره به عنوان چی باید بگم ؟....یه خدمتکار ؟..نه من خدمتکار نبودم ..یه مهمان ؟..اره مهمان خوبه
ژوبین که سکوت منو دید پوزخندی زد و گفت
-خوبه ..تو حتی نمیدونی برای چی اینجایی ..ولی بذار برات بگم .تو فقط و فقط برای حرص بابا ..اینجایی ..همین و بس


سکوت کردم ..به عنوان چی ؟..اره به عنوان چی باید بگم ؟....یه خدمتکار ؟..نه من خدمتکار نبودم ..یه مهمان ؟..اره مهمان خوبه
ژوبین که سکوت منو دید پوزخندی زد و گفت
-خوبه ..تو حتی نمیدونی برای چی اینجایی ..ولی بذار برات بگم .تو فقط و فقط برای حرص بابا ..اینجایی ..همین و بس
با صدای بلندی گفتم
-چــــــــــــــی؟
ژوبین پوزخندی زد و دستاشو توی جیبش فرو برد و گفت
-بله ...هیچ میدونی چرا از اون خونه بیرون اوردت و گذاشت پیش بچه های خودش و خونه اش زندگی کنی ؟....تو هنوز پدر منو نمیشناسی خانم تارا سخاوت
-برای چی ؟..برای چی این کارا رو کرد؟..حرص چی ؟..درست بگو

ژوبین به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد و با همون صدای مغرور گفت

-حرص بابا هیچ وقت تمومی نداره ....وقتی فهمید تو همون دختره محمدعلی سخاوت هستی یه فکر به ذهنش رسید ..با خودش گفت که بیاد تو رو بخره و تو توی خونه اش زندگی کنی تا بعد ها این خبر به گوش مادربزرگت بمون جان بزرگ برسه و این بمون جان خان یه ریزه از سهامی که مطعلق به توئه و به پدر حریص من بده ..
برگشت سمتم و با اخم غلیظی که بین پیشونیش بود ادامه داد
-من نمیخواستم این اتفاق برای تو بیافته و حتی مخالف این حرص بابا هستم ..ولی چاره ای نداشتم ...زمانی که من و تو رو توی باغ پشتی از پنجره دید به فخری اعلام کرد که این قصد و داره و اون نامادری حریصت وقتی رقم بالای بابا رو دید دهنش بسته شد و حاضر شد از اون خونه بگذره و حتی تصمیم به رفتن به خارج از کشور هم داره ....

حسابی ناراحت بودم ..واقعا فکرکردم که این مرد به خاطر خودمه که این همه نگرانمه و ناراحته ولی افسوس دیدم نه به خاطر وجود ثروته ..ثروتی که من حتی از یک قرونش هم خبر ندارم ..چه خوش خیال..با صدای ژوبین به خودم اومدم
-تارا ...شاید به خاطر من بودکه تو الان اینجایی ولی واقعا متاسفم که به خاطر من توی این بازی کثیف افتادی ....حالا هم میخوام از این خونه و زندگی بیرون ببرمت و نمیخوام به خاطر من اسیب ببینی ....
-ولی اخه چه جوری؟من هیچ جایی و ندارم که برم ..اگه میخوای من از این خونه برم باشه میرم ولی ..
سکوت کردم ..برای یه لحظه فکرکردم که اگه بخوام از این خونه برم کجا باید برم .خدای من ...
با صدای ژوبین به لب هاش نگاه کردم
-تارا من حاضرم که تو رو به خونه ی خودم ببرم
-چی ؟..خونه ی خودت ؟

-اره من به خاطر همین مسئله با بابا بد افتادم ...بابا منو تهدید کرد که اگه تو رو از این خونه ببرم همه ی ارثش و ازم میگیره ....منم بهش گفتم نیازی به این ارثش ندارم ..خودم به اندازه ای دارم که نخوام چشم داشتی به ارثش داشته باشم ....امروز خونه رو قولنامه کردم و از حالا میخوام برم اونجا همراه با تو زندگی کنم ....حالا هم برو وسایلت رو جمع کن اگه نمیخوای که حرص بابا رو بیشتر تحریک کنی ...اینم فراموش نکن که اگر تو اینجا بمونی شاید بلاهای بدتری به سرت بیاد


-یعنی چی بلاهای بدتری؟
ژوبین اغم غلیظی کرد
-یعنی ازدواج با یه مرد مسن ....اگه نمیخوای قربانی شی برو اماده شو
با بهت بهش خیره شده بودم ..نزدیکم اومد و بازوم و گرفت و با صدای پر تحکم گفت
-تارا من خوبی خودت و میخوام ..
با شک بهش نگاه کردم ....
-از کجا معلوم که تو خواسته ی بابات و نداشته باشی؟.....
ژوبین کلافه دستی به موهاش کشید
-اخه من چه چشم داشتی به ارث تو دارم ..در ضمن اگر من میخواستم که از ارث تو بهره ای ببرم به هیچ عنوان بهت نمیگفتم که تمام ارث بمونجان بزرگ مال توئه ....میتونستم راحت بهترین استفاده رو از تو و ارثت داشته باشم ..الان هم بچه بازی و کنار بذار و برو چمدونت و ببند تا بریم
-ولی اخه ؟
-دیگه ولی و اخه و اما برای من نیار ...برو تا بابا نیومده
برگشتم ...ذهنم ارور زد ...با شک برگشتم سمت ژوبین که با چشمای ریز شده نگاهم میکرد ....
-چیزی شده؟
کمی مکث کردم ....با تردیرد پرسیدم
-تو ...تو چرا اینجوری با من برخورد میکنی؟..بهت نمیاد که از موضوع پدرت بی خبر بوده باشی؟!!!
ژوبین با این حرف من لبخند نازی زد ..قدمی به سمتم برداشتم ...دسشتو پشت گردنم گذاشت و سرم و نزدیک برد ..کنار گوشم با نجوایی گفت
-اینشو دیگه محرمانه اس خانم .....شاید بعدا بفهمی ..الان بهترین کار رفتن تو از این خونه اس ...
رهام کرد و به سمت مبل رفت ....گیج نگاهش کردم ..اصلا منظور این حرفش و نمیتونستم درک کنم ....شونه ای بالا انداختم و با دلی که سرشار از غم و کمی هیجان بود ...
به سمت بالا رفتم ..در اتاق و بستم و چمدون و از زیر تخت کشیدم بیرون و شروع کردم به گذاشتن لباس هام داخلش .ترس و شک توی وجودم افتاده بود و رهام نمیکرد...رفتم سمت میز ارایش و گردنبند و هم توی دستم گرفتم و بعداز اماده شدن از اتاق زدم بیرون ....یه دستم چمدون و یه دستم گردنبندم بود ...پله ی اخری و رد کردم ....ژوبین به سمتم اومد و چمدون از دستم گرفت ..شک و تردید و توی نگاهم دید ..دستمو گرفت و لبخند اطمینان بخشی زد و گفت
-مطمئن باش پشیمونت نمیکنم ...
به سمت در سالن رفت و منو دنبال خودش میکشوند ...در ماشین و برام باز کرد و من رفتم جلو نشستم و بعد خودش چمدون و گذاشت صندوق و بعد خودش سوار شد ....توی مسیر نه من حرفی میزدم نه اون ....لبخندی و کنج لبش میدیدم و ترسم بیشتر از این میشد....
فکرکنم باید خودمو دست تقدیر بذارم ..تقدیری که اول مامان و بعد بابا و بعد خونه ام و ازم گرفت وحالا دست به دست به این و اون میده ..من فقط باید از خودم محافظت کنم ..نمیدونم چرا مادربزرگ نمیاد ایران ..چرا اونجاست درحالی که من نوه اش اینجا باید دست به دست شم ..شاید اصلا منو فراموش کرده یا اصلا دوست نداره من زنده باشم ....
-رسیدیم
برگشتم سمت ژوبین که داشت با لبخندی بهم نگاه میکرد ....اب دهنم و قورت دادم و برگشتم سمت منظره ی روبه روم ..یه خونه ی بزرگ با نمای سفید و مشکی ....خونه ی سرسبزی بود..اصلا حوصله ی انالیز ندارم ...پشت به ژوبین که داشت چمدون و به داخل خونه می برد راه افتادم ...از پله های جلوی خونه بالا رفتم و کنار ژوبین که داشت با گذاشتن دستش به روی صفحه ی لمسی در در و باز میکرد ایستادم ..ایول بابا ..توی این ولوشه که قلبم داره از دهنم بیرون میزنه اقا برامون کلاس بالا میذاره و با فیس در و باز میکنه ...در و باز کرد و اشاره کرد که برم تو ..منم با ترس و لرز وارد شدم ...یه سالن خیلی برزگ روبه روی خودم دیدم ..سمت چپش یه اشپزخونه با نمای کابینت رنگ مشکی و سفید و سمت راست سالن هم که دو دست مبل که یکیش ال مانند سیاه و سفید و یکی دیگه اش راحتی سفید رنگ بود..این چه علاقه ای به رنگ سیاه و سفید داره ....یه ال سیدی خیلی بزرگ هم روبه روی مبل ال مانند بود و باند هاش دور تا دور مبل قرار داشت ....پرده ی بزرگ سرتاسری از جنس حریر و لوستر های الماس مانند که از بالا تا دومتری سطح زمین اومده بود و زیبایی خونه رو بیشتر کرده بود ..
ژوبین کلید برق و زد و به سمتم اومد و گفت
-فعلا تماشای خونه رو کنار بذار باید بریم بالا ....


سری تکون دادم ....ژوبین هنوز چمدون من توی دستش بود ..تازه متوجه راه پله ای که سمت چپ یه خورده اون ور تر آشپزخونه شدم ...به دنبال ژوبین رفتم بالا ...تقریبا سه تا در توی اون سالن بالایی بود ...یه دست مبل قرمز هم بالا گذاشته بودن ..ژوبین به سمت اتاقی رفت و درش و باز کرد و اردشد و گفت
-بفرما این هم اتاق شما ...
نگاه کلی به اتاق انداختم ..تمام وسایلش یاسی رنگ بود ..یه اتاق کاملا دخترانه ..یه تخت دونفره ..یه میز توالت یاسی و یه پرده ی یاسی بنفش ....از زیبایی اتاق به وجد اومدم ..توی عمرم تا به حال اتاقی به این زیبایی ندیده بروم
با ذوق برگشتم سمت ژوبین و گفتم
- این اتاق خیلی قشنگه ژوبین
ژوبین نیمچه لبخندی زد و همین طور که داشت از اتاق بیرون می رفت گفت
-قابلی نداشت
با بهت به در بسته شده نگاه کردم ..اینم یه تختش کمه ها ....به سمت چمدونم رفتم و کشون کشون بردمش نزدیک کمد سفید گوشه ی اتاق و لباس هامو مرتب چیدم ..داشتم جلوی میز ارایش وسایل اندکی و که خریده بودم جابه جا میکردم که به در تقه ای وارد شد ....برگشتم سمت در ..ژوبین وارد اتاق شد و با همون اخم همیشگیش گفت
-بیا باید بریم خرید ..من چیزی از خرید کردن نمیدونم
سریع از اتاق خارج شد ....پوفی کردم ..میتونست قشنگ تر درخواست بده که همراهش برم ..خیلی مغروری ... از اتاق زدم بیرون ...در سالن و بستم و به سمت ماشین رفتم ....
___
داشتم یکی یکی قفسه ها رو نگاه میکردم و هر چیزی که برای خونه نیاز بود و مینداختم توی سبد چرخ دار ..نگاهی به چهره ی اخموی ژوبین انداختم ..این چه مرگشه ..حالا خوبه خودش گفت بریم خرید ..عجبا .حداقل یه کمک هم نمیکنه ..همین جور ایستاده دریغ از اینکه بگه بیا من این سبدو هل میدم ...اینم که چقدر سنگین شده ....با بدختی داشتم هلش میدادم ..اقا هم جلوتر از من راه میرفت و هرزگاهی برمیگشت و با همون اخم نگاهی بهم مینداخت ...
داشتم چشمامو میچرخوندم توی قفسه ها که یهو عروسک کندی بزرگی که توی اون قفسه بود نظر منو به خودش جلب کرد ....بی اراده به سمتش رفتم ...کلا یادم رفت با مرد اخمو اومدم خرید و باید کلی بار و هل بدهم ...روبه روش ایستادم و لبخندی زدم ...یادم میاد کوچیک که بودم انقدر از عروسک کندی خوشم می اومد که نگو ..و بابا یکی برام خرید ولی همون موقع که برگشتیم خونه اون شیده ی عوضی زد سر عروسکمو از تنش جدا کرد ...منم اونقدر اشک ریختم که نگو ..ولی افسوس که هیچ وقت دیگه نشد که بابا برام بخره ..چون دقیقا همون شبش بابا سکته کرد و مرد .....
با یاداوری این موضوع اشکی از گوشه ی چشمم روان شد...اهی کشیدم و دستمو بردم سمت صورتم ..همون موقع دستی چونه ام و گرفت و منو به سمت خودش برگردوند ...زل زدم به چشمای طوسی ژوبین که حالا توی نی نی چشماش اثری از غم دیده میشد ...دستمو بردم بالا و اشکم و پاک کردم ..قدمی رفتم عقب و سعی کردم لبخند بزنم
-بریم ..ببخشید
تا خواستم از کنارش عبور کنم ..بازوم و گرفت و گفت
-از این عروسک خوشت اومده ؟
-نه ...بریم
تا ژوبین دهنشو باز کرد که حرفی بزنه ..یهو بازوی منو رها کرد و به سمت پایین متمایل شد ....با تعجب به بچه ای که اویزون پای ژوبین شده بود نگاه کردم ....این بچه ی کیه ؟....بچه زده بود زیر گریه و گریه میکرد .....نشستم کنارش ......برای یه لحظه خنده ام گرفت ..دختر کوچولویی که پای ژوبین و گرفته بود و با بلندی صداش زده بود زیر گریه ....چه بابا شدن بهش میاد.....سریع لبخندمو جمع کردم و به ژوبین که با بهت به بچه نگاه میکرد کردم ..به یه زوری بچه رو از پای ژوبین جدا کردم و توی اغوشم کشیدمش ....
-اخی ...ژوبین ببین چه نازه ؟....دختر کوچولو چرا گریه میکنی؟
نمیدونستم چند سالشه ..لابد نمیتونست صحبت کنه ...
-تارا بذارش زمین ...زود باید بریم خرید داریم
با تعجب به ژوبین نگاه کردم
-چی چیو بذارمش زمین ...مگه نمیبنی که مامانش و گم کرده ..
-گم کرده که کرده ..مادر و پدرش باید مراقبش باشن نه تو
-وا ؟..حرفا میزنیا ...شاید حواسشون پرت شده ....این بچه هم پا در اورده اومده سمت ...
یهو با تعجب برگشتم سمت دختر بچه که دستشو به سمت یه عروسک دراز کرده بود و میخواست بگیرتش
-اره ..دیدی ..این به هوای عروسک اومده ولی یهو مامانش و گم کرده ....این انصاف نیست که بذاریمش و بریم
ژوبین بی حوصله چنگی به موهاش زد ..برگشت خیره شد توی نگاهم وگفت
-حالا میگی چیکار کنیم ؟


یهو فکری به ذهنم رسید ..با ذوق گفتم
-سریع بریم اطلاعات ..اونا میتونن مامان و باباشو پیج کنن
ژوبین لبخندی زد و نک دماغمو کشید .....ای بابا ..این بچه هم که شروع کرده بود به گریه کردن ....تکونش میدادم ...زن مسنی که داشت از کنارمون رد میشد با صدای دختر بچه ایستاد و نگاهی به بچه کرد و با لبخندی که گوشه ی لبش بود نزدیکم اومد وگفت
-عزیزم ..فکرکنم بچه تون گشنشه ...منتظرش نذار گناه داره
بعد زل زد به ژوبین و ادامه داد
-خوشبخت شین ..خیلی به هم میایین
با تعجب به دور شدن زن مسن نگاه میکردم ..ای وای تازه حس خجالت من گل کرد ..سرم و انداختم پایین و سرخ شدم حالا چه وقت پیدا شدن این زن بود...با صدای خنده ی ریز ژوبین با اخم به سمتش برگشتم ..با دیدن اخم من دستاشو برد بالا و گفت
-تقصیر من نیست بخدا ..این زنه ..
بعد در حالی که یه عروسک کوچولو از قفسه برمیداشت به دست دختر کوچولو داد .بچه تا عروسک و دید کلا ساکت شد
-بریم که هر روز باید یه برنامه ای داشته باشیم ..
من بچه به بغل و ژوبین سبد چرخ دار و حرکت میداد ....به اطلاعات رسیدیم و بچه رو به خانمه دادم و خانمه هم توی بلندگو اعلام کرد که بچه ای رو به اطلاعت اوردن ....دلم میخواست باایستم کنار ش تا مادرش بیاد و کلی لیچارد بار مادره کنم که چرا بچه شو رها کرده به امون خدا ولی مگه ژوبین میذاشت
ژوبین کمرم و گرفت و گفت
-بیا بریم ..الان دیگه مامانش پیداش میشه
-نه بذار یه کم دیگه بمونم ...
اخم ژوبین باز توی هم رفت و این بار با استحکام گفت
-گفتم بریم ..یعنی بریم
-خیلی خب بابا تو هم ...فقط بلده اخم کنه مرد اخمو
با هم از اتاق بیرون رفتم ..موقع ای که داشتم از کنار قفسه رد می شدیم زن و مردی دیدم که بدو بدو داشتن به سمت اتاق اطلاعات میرفتن ...همین جور که داشتم میرفتم جلو برگشتم پشت و به ورود زن و مرد خیره شدم ....ژوبین که کمرم و گرفته بود چنگی بهش انداخت و گفت
-خب همه ی چیزایی که نیاز داشتی و برداشتی ؟
نگاهی بهش کردم ..احساسم سر باز زد ...چقدر زیبا بود این مرد ..الان که توی نزدیک ترین حالت بهش هستم حس بوسیدنش بدجور منو تحریک کرده ..برا ی اینکه کار دست خودم ندم ..نگاهم و از چشمای شیطونش گرفتم و خودمو از توی بازوش کشیدم بیرون و به سمت قفسه ها رفتم ....
____
داشتم یکی یکی وسایل و توی کابینت های خالی میذاشتم ...که صدای ایفون منو به خودش اورد ..بلند شدم تا کنار اپن رفتم ...ولی دیدم که ژوبین ایستاده و با شک به تصویر مانیتور نگاه میکنه ...به سمت ژوبین رفتم ...
-نمیخوای در و باز کنی ؟
اون طرف هم که انگار سر اورده بود مدام هی زنگ میزد.....ایستادم کنارش و به صفحه ی مانیتور نگاه کردم ...ژوبین دستشو دراز کرد و دکمه ی باز شدن در و زد ...بعد برگشت سمت منو و با تحکم گفت
-میری توی اتاقت و پایین هم نمیایی ...فهمیدی؟
با تعجب گفتم
-کی بود ژوبین ؟.....چرا برم بالا ؟
ژوبین مثل یه ببر وحشی دستمو گرفت و به سمت پله ها برد ...
-سریع میری توی اتاقت ... بیرون هم نمیایی فهمیدی تارا ؟
از ترس فقط سرمو تکون دادم ....به سمت پله ها رفتم ..برگشتم سمت ژوبین دیدم هنوز داره بهم نگاه میکنه...با سر اشاره کرد که برم بالا ...منم سریع رفتم توی اتاقم ..سر عمد لای در و باز گذاشتم تا صدا ها رو بشنوم .....صدا به طور واضح نمیشندیم .....از اتاق پاورچین پاورچین به سمت راه پله رفتم ....صدای فریاد بیژن می اومد که میگفت
-گفتم کجاست ژوبین ؟
صدای خونسرد ژوبین اومد
-چند بار باید بهت بگم ..اون اینجا نیست ..چون من نخواستم که اینجا باشه جناب اقای بیژن خان زرنگ ...فکرکردی که خیلی زرنگی ...ولی این زرنگی نیست که از یه دختر معصوم و بی خبر اینجوری به نفع خودت استفاده کنی ..این نامردی تمامه ....


صدای کشیده ای که اومد فهمیدم که بیژن یکی خوابونده توی گوش ژوبین ...صدای فریاد بیژن بلند شد
-پسره ی نمک نشناس ..این بود تمام خوبی هایی که در حقت کردم ؟..تو فرزندی و برای من تموم کردی ....من دیگه پسری به اسم تو ندارم ...
-خوبی؟...تو چه خوبی در حق من کردی ؟....توی سن 12 سالگی که میخواستم پشتم باشی منو با نامردی تمام فرستادی خارج و گذاشتی تنهایی وارد خونم بشه ...منو که یه پسر سرزنده بودم و اینجوری منزوی کردی ..اینه پدری ؟...این پدری و مادریه که من باید محبت و از کسی دیگه ای بگیرم ...چرا ساکت شدی ؟...جواب منو بده ...
این بار از بیژن صدایی بیرون نیومد ولی برعکس ژوبین با صدای اروم و مرتعشی ادامه داد .
-هیچ میدونی که اونی که جای پدر و مادر برای من پر کرد کی بود ؟....اونی که تمام این چند سال و پیشم بود و نذاشت دوری شما منو بیشتر از اونی که بود افسرده کنه مادربزرگ همین دختریه که شما الان قصد نابودیشو کردین ...اونم به خاطر چی ؟..به خاطر حرصتون به پول ....متاسفم واقعا برای خودم که همچین پدری و دارم ...
خدای من این پسر چقدر مهربونه ....اینی که داره از حق من دفاع میکنه که نذاره منم مثل خودش افسردگی بگیرم ...خدایا چرا بعضی ادم ها باید مثل بیژن و فخری باشن و بعضی ادم ها مثل ژوبین خوب و مهربون .....
صدای کوبیده شدن در بلند شد .....نفهمیدم کی اشکام راه صورتم و پیدا کردن و صورتم و خیس از اشک کردن ....از کنار نرده ها بلند شدم و به سمت طبقه ی پایین رفتم ....ژوبین و دیدم که روی مبل نشسته بود و سرش و مابین دستاش گرفته بود ....رفتم نزدیکش روی مبل نشستم و دستمو گذاشتم روی بازوش ...سرش و بالا گرفت و به صورتم خیره شد ....چشمای طوسیش سرشار از غم بود و من اینو قشنگ میتونستم حس کنم ...
-ژوبین من ..
ژوبین دستشو گذاشت روی لبش و گفت
-هیس ..هیچی نگو ...تموم شد ...
-ولی تو به خاطر من سر پدرت داد زدی
ژوبین به جلو خیره شد و گفت
-این وظیفه ی من بود ...نمیخواستم که تو هم مثل قبلا های من افسرده بشی ..درسته پدرم باعث شد که تو خونه ی پدریت و از دست بدی و این خودش بدترین ضربه اس ولی منم اینجا بهت قول میدم که اون خونه رو برات پس بگیرم
-چرا ؟
ژوبین با بهت گفت
-چی چرا ؟
نگاهم و انداختم به دستای گره کردم و گفتم
-چرا این همه کمکم میکنی؟
ژوبین لبخندی زد و گفت
-برای اینکه یه روزی مادربزرگت خیلی خوبی در حق من کرد ..منم دارم تلافی کارهاشو انجام میدم ...
خوش به حال ژوبین که حداقل مادربزرگ من بوده که پیشش باشه ولی من چی؟..حتی یه بار هم حس اینو نداشتم که مورد علاقه ی کسی باشم ..... من همه ی حرفاش و شنیده بودم واسه همین زیاد کنجکاوی نکردم فقط یه سوال بدجوری ذهنمو مشغول کرده بود ...
-ژوبین ؟
ژوبین در حالی که بلند میشد گفت
-بله ؟
-چرا مادربزرگم به ایران نمیاد ؟...حتما منو نمیخواد که هیچ وقت خبری ازم نگرفته ..حتی حاضر نشده که باهام تلفنی صحبت کنه ..هر زمان هم که زنگ میزد فقط و فقط با فخری صحبت میکرد ...و هیچ وقت اسمی از من نمیبرد
ژوبین که داشت دومین قدمشو برمیداشت ..بی حرکت ایستاد و برگشت سمت من ....زل زد توی چشمام و گفت
-نه این طور نیست ....بمونجان خیلی تو رو دوست داره ...زمانی که زنگ میزد و دلش میخواست حتی صدای تو رو بشنوه ولی اون فخری هیچ وقت اجازه نداد هر بار به هر دلیلی یه بهونه می اورد یه بار به بهونه خرید ..یه بار سینما ..یه بار به بهونه ی خونه ی دوستت ....
بلند شدم و روبه روش ایستادم ...


-به فرض که اینا درست باشه که مادربزرگ زنگ میزده ولی این مسخره نیست که وقتی میتونه بیاد ایران ..میخواد اینجوری از نوه اش با خبر بشه ؟
ژوبین اخمی کرد و گفت
-اولا درست صحبت کن ....دوما بمونجان نمیتونه بیاد ...نمیتونه
با سرتقی گفتم
-چرا؟
ژوبین چهره اش ناراحت شد
-چون مریضه ..مریضیش هم اینقدر وخیم شده که دکترها حتی اجازه ی پرواز هم بهش نمیدن ...تنها وسیله ای که میتونه سوار بشه ماشینه و کمی هم کشتی ..تارا بمونجان خیلی تنهاست ....
با شنیدن این حرف تمام بادم خالی شد ...نشستم روی مبل و گفتم
-خدای من ...باورم نمیشه ..یعنی هیچ وقت نمیتونم ببینمش؟
قطره ی اشکی روی گونه ام چکید ...ژوبین کنارم نشست و دستمو توی دستش گرفت و گفت
-ناراحت نباش ...دارم کاراش و درست میکنم تا بیارمش اینجا ...تا یه چند مدت دیگه ای میتونی ببینیش
با خوشحالی لبخندی زدم ....دست ژوبین که روی دستم بود و فشردم و گفتم
-خیلی از این لطفت ممنونم
ژوبین درحالی که با اون نگاه طوسیش داشت ذوبم میکرد لبخند دختر کشی زد و گفت
-این برای بانویی به زیبایی شما کمه
مستانه خندیدیم .....و همین جور گفتم
-ای زبون باز
ژوبین خنده ای کرد .... بلند شدم به سمت اشپزخونه رفتم ...سرم توی یخچال بردم تا میوه ها رو بذارم توی جا میوه ای ...از همون جا گفتم
-ژوبین ..این چند مدت یعنی چقدر؟
صدای ژوبین توی یک قدمیم اومدکه گفت
-نمیدونم مشخص نیست
بلندشدم و در یخچال و بستم ...برگشتم ... سینه به سینه ی ژوبین بودم ....زل زده بود بهم ...
اخمی کردم و گفتم
-چرا اینجوری نگاه میکنی؟
ژوبین یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت
-توی این مدتی که اینجا هستی حق بیرون رفتن نداری ..متوجه شدی؟
-چی؟...مگه زندانی اوردی؟
ژوبین همین طور که داشت از اشپزخونه خارج میشد گفت
-تو فرض کن اره ....
وسطای راه ایستاد و برگشت سمتم ..با همون اخمش ادامه داد
-فردا اگه زنگ زدم خونه و گوشی و برنداشتی و من بفهمم که از خونه رفتی بیرون من میدونم با تو .....
منم که مثل ماست فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم ..خب به نظر تو من میتونستم چیکار کنم ؟....وقتی هیچ جایی ندارم که برم ..یا اصلا اگر منو زندانی هم کنه حق داره ....به خاطر من تو روی باباش ایستاده ..ولی خب این باعث نمیشد مثل یه ادم خلافکار به من نگاه کنه و بگه تو فرض کن اره ....حرصم گرفته بود شدید نه به اون محبت های قلمبه اش نه به این اخم های وحشتناکش...والا گیج شدم .
نگاهی به دستمال و مانتوم انداختم ...اه ..اصلا یادم نیود که اینا رو عوض کنم ....از اشپزخونه بیرون اومدم ....بی تفاوت از کنار ژوبین که داشت از پله ها پایین میاومد رد شدم ....بوی خوب عطرش توی فضا پیچید و باعث شد نفس عمیقی بکشم ..و پشت بند اون یه لبخند روی لبم بشینه ...
وارد اتاقم شدم و در و بستم ..الان باید با این زندگی چیکار کنم ...حس ادمی و دارم که توی هوا معلق مونده و هیچ کاری ازش بر نمیاد ...یعنی فقط باید نظاره گر باشم ؟....
مانتو و شلوارمو با بلوز و شلوار عوض کردم ...روسریمو هم از توی کمد برداشتم و سرم کردم .....دلم بدجور داشت ضعف میرفت ..نگاهی به ساعت انداختم ..ساعت 10بود و من اصلا فکری هم برای شام نکرده بودم ...
از اتاق بیرون رفتم ..از پله ها پایین رفتم ..صدای تلویزیون می اومد ..یعنی این بشر گشنه اش نیست ....نگاهش کردم ..لم داده بود و داشت برای خودش پاپ کرن می خورد ...نگاهی به صفحه تی وی انداختم ...داشت فوتبال پخش میکرد ..اه هیچ وقت از فوتبال خوشم نیومد ...وارد اشپزخونه شدم ...در فریزر و باز کردم و نگاهی به طبقه هاش انداختم .
-چی درست کنم حالا ؟
با صدای ژوبین پریدم بالا...دقیقا زیر گوشم بود
-نمیخواد چیزی درست کنی ..دیر وقته ..الان زنگ میزنم رستوران ...


عددرفریزر و هل داد و بستش ....برگشتم سمتش ...با بی تفاوتی زل زدم به چشمای طوسی که حالا کمی روشن تر شده بود....خواستم از کنارش رد شم که بازوم و گرفت و منو مجبور به ایستادن کرد ...زل زد توی چشمام و دستشو برد بالا و با یه حرکت چسب زخم و از روی پیشونیم جدا کرد ...پیشونیم کمی سوز داد ..چشمامو بستم و بعد با ارام بازش کردم ....
ژوبین با نک انگشت روی زخمم کشید و با حالت ناراحتی گفت
-نمیخواستم اینجوری شه ....زیاد زخمی نشدی ولی همین هم برای من زیاده ..
داشتن قند توی دلم اب میکردن ...یعنی من براش مهم بودم ...و این یعنی بهترین واقعه ی تاریخ ....
لبخندی زدم و گفتم
-اشکالی نداره ...من این زندگی ..و تمام خوبی هایی که در حقم کردی و مدیون تو هستم ..پس این زخم دربرابرش کوچک ترین چیزه
ژوبین با یه حرکت منو کشوند و بوسه ای نرم روی پیشونیم گذاشت ....الان منوبگو توی ابرها سیر میکنم ...لبخندی پاشید توی صورتم و به سمت تلفن رفت .....
__
الان سه ماهه که توی خونه ی جدید ژوبین مستقر شدم ....روزمون بی کل کل شب نمیشه .هرچند گاهی اوقات اینقده مهربون میشه که حد نداره و گاهی اوقات هم دور از جون سگ ...چنان پاچه میگیره که فقط باید از جلوی چشماش دور باشی ...الان هم حالم اصلا خوب نیست ...این عادت ماهانه هم برای ادم زجره ...مواد اولیه هم توی خونه تموم کردم حالا چیکار کنم ؟.....باید برم سر مغازه و بخرم ...لعنت به این شانس ...با حال زار یه لباسی و پوشیدم و رفتم از خونه بیرون .....اروم اروم راه میرفتم ..دل دردم فیج شده بود....میگم شانس ندارم برای همینه ...یه سوپری هم پیدا نمیشه حالا ....بعد از کلی مسیر طی کردن وارد سوپری شدم ..اول نگاهی به فروشنده اش کردم ..که با دیدن یه مرد مسن خیالم راحت تر شد .....چندتا بسته برداشتم وسریع حساب کردم ..اصلا هم توی چشمای مرده نگاه نمیکردم ....با پای لرزونی داشتم از مغازه بیرون می اومد که مرد مسن گفت
-دخترم مثل اینکه حالت خوب نیست ..یکم استراحت کن
یهو ذهنم ارور زد ..اگه توی این فاصله ژوبین زنگ بزنه و من گوشی برندارم به معنای کامل بدبخت میشم ..با صدای لرزونی گفتم
-نه ممنون باید برم
با پای لرزونی از مغازه زدم بیرون ....خدا خدا میکردم که ژوبین زنگی به خونه نزده باشه .....خوب یادم میاد که یک ماه پیش رفتم تا دم در برای پستچی که توی این فاصله ژوبین زنگ زده بود و من گوشی برنداشته بودم وژوبین با خودش فکرهایی کرده بود و بعد خودشو به سرعت به خونه رسونده بود وقتی منو دید به داد و فریاد بست منو ...خوبه که اتو دستش نداده بودم وگرنه میخواست چیکار کنه ....
کلیدو توی در چرخوندم .....با تعجب به ماشین ژوبین نگاه کردم ..قلبم شروع کرد به زدن .....به معنای کامل بدبخت شدم ..با قدم های لرزون و قلبی که هر لحظه ممکن بود به ایسته به سمت خونه رفتم .....نزدیک در ماشین بودم که در به شدت باز شد و ژوبین با صورتی سرخ از عصبانیت از خونه زد بیرون......به سمت ماشین اومد ..فکرکنم اصلا منو ندید ...با عصبانیت رفت سمت در مااشین ...
-ژوبین ؟
ژوبین با تعجب برگشت پشت ..با دیدن من دوباره عصبانیتش بالا گرفت ..خیز برداشت سمتم وبازوم و گرفت و از لای دندون های قفل شدش گفت
-کدوم گوری بودی هان ؟
با حالی زار گفتم
-ژوبین !!!!
فشار دستش و روی بازوم بیشتر کرد و گفت
-ژوبین و مرض ...ژوبین و درد ...جواب منو بده ...کجا بودی تارا
با بغض گفتم
-رفته بودم سوپری ....ژوبین من ...من
ژوبین دقیق شد توی صورتم ....حس اینکه لبام خشک شده داشت عذابم میداد ..درد شکمم فجیح شده بود ....دستمو گذاشتم روی شکمم و خم شدم به پایین ....ژوبین با عصبانیت منو از روی زمین بلند کرد و با فریاد گفت
-کدوم خراب شده ای بودی؟.. تارا به من دروغ نگو ....
از درد شکمم نشستم روی زمین ..چیزی نگذشت که پهن زمین شدم و دیگه از حال خودم نفهمیدم ....
با حس دستی روی پیشونیم هوشیار شدم ..دیگه شکمم درد نمیکرد ...حس اینکه زیر پتو هستم باعث شد با خوشی یه غلتی توی تخت بزنم ....دستامو از دو طرفم باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم ....
-عصر بخیر خوابالو
با تعجب چشمامو باز کردم .....ژوبین روی تخت کنارم نشسته بود و بهم لبخندمیزد ....صحنه های صبح جلوی چشمام رژه میرفت .....وای خدا .....سریع از روی تخت بلند شدم و نگاهی به تخت انداختم ...نفسمو سنگین بیرون دادم ..اخیش تمیزه ...
-بله تمیزه .
ای خاک بر سر من که فکرمو بلند گفتم ...از خجالت سرم و انداختم پایین و سرخ شدم ...
-ژوبین من ...


ژوبین از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد ..بازوهامو گرفت و با لحن ملایمی گفت
-این دفعه ی اخرت بود که من این اشتباه تو رو میبخشم ..این حرفا هم توی گوشم نمیره که یهو برات اتفاق افتاده ...به هر حال میتونستی یه زنگی به من بزنی ..میفهمی وقتی توی مسیر زنگ زدم خونه و تو گوشی برنداشتی چه حالی شدم ؟....و بدتر از اون وقتی اومدم خونه و دیدم خانم نیستن دیگه ....
بقیه حرفشو نزد......چونه ام و گرفت و سرم و بالا داد و زل زد توی چشمام و گفت
-به خاطر تو مجبور شدم که به یکی از دوست دخترهام زنگ بزنم و بگم بیاد به حال و روز تو برسه
با تعجب گفتم
-چی؟.....حال و روز من ؟
ژوبین نگاهی به لباسام انداخت و گفت
-پس فکرکردی کی لباسات و عوض کرده ..تازه بعد از کلی غر زدن اون دختره دیگه اعصاب برام نذاشته بود ....
اخم گنده ای کرد و ادامه داد
-و اینا همش به خاطر تو بود ..اگه تو حالت بد نمیشد پای این دختره هم اینجا باز نمیشد .....
-مگه دست من بود؟ .....اصلا خودت مگه مهلت دادی که من حرفی یا کاری کنم .؟..همچین دستمو گرفتی و فشار دادی که من همون یه ذره حال و که داشتم از بین رفت ....
بعد شونه ای بالا انداختم و به سمت دستشویی توی اتاق رفتم ..نزدیک به دستشویی ایستادم ..برگشتم .خیلی پرو...و گفتم
-بیخودی همه تقصیر ها رو گردن من ننداز جناب
ژوبین اومد خیز برداره سمتم که من سریع وارد دستشویی شدم .....حالا که دارم فکر میکنم میبینم ای خاک بر سرم شد ..یعنی این دختره تمام زار و زندگی منو دیده ؟....وای خاک عالم ...ابی به صورتم زدم ..رنگ صورتم پریده بود ...کمی هم دلم درد میکرد ..باید برم برای خودم چای نبات درست کنم و بخورم ....
از اتاق بیرون اومدم ....به سمت طبقه پایین رفتم ....ژوبین روی مبل الی لم داده بودو کتابی و میخوند ..این چقدر درس خونه ..یهو یاد درس افتادم ..ای کاش منم میتونستم یه رشته ای درس بخونم ..از بچگی دوست داشتم که دکترشم برای همین هم رشته ام و تجربی انتخاب کردم حالا که فکر میکنم مبینم همش یه رویاس ...این ارزو رو باید با خودم به گور ببرم
-به چی نگاه میکنی؟
نگاه خیره ام و از کتاب برداشتم و به صورت ژوبین دادم .....بی اراده گفتم
-به دانشگاه
ژوبین یه تای ابروش و بالا داد و همین طور که کتاب و میبست گفت
-دانشگاه ؟...مگه کنکور دادی؟
با ناامیدی گفتم
-نه
بعد به سمت اشپزخونه رفتم و چای رو گذاشتم دم بیاد ....نشستم روی صندلی و اهی کشیدم ...
با صدای عقب کشیده شدن صندلی نگاهم و به ژوبین دادم ..نشست پشت میز و خیلی جدی گفت
-برای منم یه لیوان چای بده ....
نگاهی به کتری برقی با نورهای ابی انداختم ...اب درونش در حال قول خوردن بود و من منتظر تا این دکمه ی لعنتی تکونی به خودش بده و با ایسته ....بعد از چند ثانیه کتری خاموش شد و کمی از قل خوردن اب کم شد ...از روی صندلی بلند شدم و اب جوش و توی فلاسک ریختم ...فلاسک و گذاشتم روی میز و سریع دوتا فنجون و شکر برای ژوبین و نبات برای خودم روی میز گذاشتم ....نشستم روی صندلی و منتظر دم اومدن چای شدم ..توی این فاصله سنگینی نگاه ژوبین و به خودم حس میکردم ...بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
-شما نمیدونید که مادربزرگم کی برمیگرده ؟...


-چیه از زندگی با من خوشحال نیستی؟
با اخم نگاهش کردم ..بعد با تمسخر گفتم
-چرا اتفاقا اینقدر خوشحالم که سر از پا نمیشناسم .....
اخمم و غلیظ تر کردم و ادامه دادم
-این جواب من نبود
ژوبین با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت
-نه من اطلاعی ندارم ...
فلاسک و برداشتم و توی دوتا فنجون چای ریختم ..حالا این چرا اینجا نشسته ...سنگینی نگاهش و حس میکردم ..فلاسک و گذاشتم و به چشمای خوش رنگش خیره شدم ....خیلی خونسرد بهم زل زده بود ...پوفی کردم و نبات و گذاشتم توی فنجونم ..ژوبین هم فنجونش و برداشت و یه تیکه نبات گذاشت داخلش ....یه لحظه با فکر اینکه نکنه ژوبین هم عادت ماهانه شده خنده ام کرد و باعث شد .اون جرعه ی چایی بپره توی گلوم و من بدجور به سرفه بیافتم ...
ژوبین سریع بلند شد و پشت من قرار گرفت و محکم زد روی کمرم ......کمی که بهتر شدم دستمو بردم بالا
-بسه ...بسه
ژوبین روی صندلی کنارم نشست و با عصبانیت گفت
-تو چرا این همه بی احتیاطی ؟.....اگه بلایی سرت می اومد چی ؟
منم که کلا از همه دنیا بیزار شده بودم با فریاد گفتم
-می اومد که می اومد ...همون بهتر که بمیرم و راحت شم .....این زندگیه که من دارم ..به این معلق بودن توی هوا نمیگن که زندگی ...این بدبختیه تمامه ..نه پدری نه مادری ..نه خاله و نه عمه ای ...یه مادربزرگ دارم که اونم حاضر نیست منو ببینه ..
اشکام روی گونه هام میغلتیدن ..کلا ذهنمم فراموش کرده بود که مادربزرگ مریضه و شاید حق داره ....ژوبین سرم و در اغوش کشید و گفت
-اروم باش دختر خوب ...من که حرفی نزدم ..این زندگی تو هم درست میشه ....صبر داشته باش
این بار با صدای اروم گفتم
-چقدر صبر ژوبین ...؟..چقدر ؟...من خسته شدم ..منم مثل بقیه دلم یه زندگی بی درد سر میخواد ..یه زندگی که طعم داشته باشه ....خسته شدم ...
ژوبین موهامو نوازش میکرد ....حرفی نمیزد تا من خودمو تخلیه کنم....با بغض گفتم
-هیچ وقت جای من نبودی که ناخواهری هاتو ببینی که هر روز داشتن توی درس پیشرفت میکردن در حالی که تو فقط باید نظاره گر میشدی ....فخری به زور اجازه داد که فقط تا دیپلم بخونم ..بهم میگفت یه کلفت نیازی نداره که بیشتر از این بدونه ....اره ژوبین ...من حق ندارم بیشتر از این بدونم ؟
ژوبین بوسه ای به موهام زد و گفت
- نه بانو ..کی گفته ....من خودم میبرمت ثبت نامت میکنم ..غصه نداره که
چونه ام و گرفت و سرم و داد بالا ...زل زد به چشمام ..از چشماش خجالت کشیدم و چشمامو دادم پایین ..روی بلوز کالباسی رنگش که الان خیس شده بود ...
- تارا به من نگاه کن .....
نگاهم و دادم به چشمای طوسیش .....هر چی نگاهش میکنم حس میکنم صاحب این چشم ها خیلی برام عزیزه ....مگه من چقدر اغوش و محبت مردی و دیده بودم ... بعد از مرگ بابا این اولین اغوش بود برام ..برای همین عزیز شده بود
-تارا من همیشه و در هر زمانی پشتتم ...به من اعتماد کن ...
لبخندی پاشید توی صورتم ..اشک روی گونه ام و پاک کرد و گفت
-الان هم برو اماده شو که میخواییم بریم خرید
با تعجب گفتم
-خرید؟...برای چی خرید ؟..ما که دو روز پیش خرید داشتیم
ژوبین از روی صندلی بلند شد وگفت
-این خرید با بقیه ی خریدها فرق میکنه ...بلندشو تا دیر نشده
-خیلی خب
به سرعت اماده شدم و همراه با ژوبین به سمت مرکز شهر رفتیم ....ژوبین وارد پارکینگ سیتی سنتر شد ....شونه به شونه از پله ها بالا رفتیم .....


-خب از کجا شروع کنیم ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-نمیدونم ....اصلا قراره چی بخریم ؟
ژوبین کمرم و کمی هل داد و با لبخند بدجنسی گفت
-چیزای خوب
داشتیم از جلوی مغازه ای رد میشدم ..اصلا حواسم به ژوبین نبود ...با حس اینکه کسی دستمو گرفت برگشتم سمت ژوبین ...ژوبین لبخند دختر کشی زد و دستامو بیشتر فشرد و بعد سریع تر حرکت کرد ...منم که تقریبا داشتم کشیده میشدم دنبالش ...روبه روی مغازه ی مانتو فروشی ایستاد ..نگاه خریدارانه ای به مانتوی توی تن مانکن انداخت و بعد منو کشوند داخل مغازه
-پسر اون مانتوی توی تن مانکن و سایز خانم بیار سریع
پسر که تازه از پشت ویترینش بالا امده بود با تعجب رو به ژوبین گفت
-سلام اقا ژوبین ..خیلی خوش اومدین ....از این طرفا
بعد نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت
-خوش اومدین خانم
لبخندی زدم ....ولی ژوبین برعکس من با تمام جدیت گفت
-با توئه ام مجید ...سریع این مانتو رو بیار ....
پسره سریع چشمی گفت ..نگاهش برای لحظه ای روی دست گره خورده ی من و ژوبین خیره موند ولی بعد سریع به سمت مانتوی مورد نظر رفت ....ژوبین لبخندی بهم زد ....منو کشوند سمت یه مانتوی قهوه ای رنگ که تنگ و بلند بود ....
-قشنگه نه ؟....
هنوز جوابی نداده بودم که خودش با صدای بلند و قاطع گفت
-مجید این دست مانتوئه هم بیار ..زود باش
مجید مانتو سورمه ای و دستم داد و بعد به سمت مانتو قهوه ای رفت ...ژوبین هل م داد سمت اتاق پروه و گفت
-برو بپوشش ...
وارد اتاق پرو شدم ...مانتو رو پوشیدم ..نگاهی به خودم انداختم ..خیلی خوشکل بود ...درست فیکس تنم بود ...صدای غر زدن ژوبین می اومد
-تارا ..زود باش دیگه ...چیکار میکنی شیش ساعته
در اتاق و باز کردم ...ژوبین با نگاه خریدارانه ای به من زل زده بود ..
با لبخندی گفتم
-پسنیدی اقای غرغروو؟
ژوبین یه تای ابروش و داد بالا
-حرف نداره ...اینا رو هم بپوش
مانتو ها رو ازش گرفتم ..خوشم میاد اصلا از من هم نمیپرسه این رنگ و دوست داری یا نه ؟...همشو به سلیقه ی خودش انتخاب کرده بود ...یه مانتوی قهوه ای ..یه کالباسی خوشدوخت با دور کمر چرم ..یه مانتو چرم سفید ...یه پالتو خردلی ....از بس این مانتو اون مانتو کردم که سرم گیج میرفت ..همراه با ده تا پاکت از مغازه بیرون اومدیم ....ژوبین منو کشوند سمت یه مغازه روسری فروشی ..چندین دست روسری و شال و مقنعه برام خرید ..هر چی هم مرده اصرار کرد که برنمیدار ژوبین قبول نکرد ..بعدم هم کیف و کفش ....بعد از اون هم شلوار ...یعنی چرا این همه اصرار میکرد ؟
دست اخر دیگه عصبانی شده بودم ..حتی نمیذاشت به سلیقه ی من باشه...با اخم گفتم
-انگار نه انگار برای من خرید میکنیا ...همش به سلیقه ی خودت بود
ژوبین لبخندی به اخمم زد و گفت
-دلم میخواد ....
پسری از کنارمون رد شد و سلامی به ژوبین داد ...ژوبین هم سری به نشونه ی سلام تکون داد ...هنوز قدم دومی و بر نداشته بودیم که بازم تکرار شد ...چرا هر کی رد میشه یه سلامی به این میده ؟...نکنه اینم مغازه داره ؟
با کنجکاوی گفتم
-اینجا مغازه داری؟
ژوبین خیلی خونسرد
-نه چطور؟
-اخه هر کی رد میشه یه سلامی بهت میکنه..اون پسره و مرده هم که نمیخواستن ازت پول بگیرن
ژوبین با لبخندی گفت
-چون صاحب این پاساژ منم ..این طبیعیه که منو بشناسن و نخوان پول بگیرن ..ولی من چیزی و با چیزی دیگه قاطی نمیکنم
از تعجب ابروهامو بالا دادم ....
با ایستادن ژوبین منم ایستادم ..نگاه ژوبین و دنبال کردم ...به لوازم ارایش نگاه میکرد ...استینشو گرفتم و گفتم
-بیا بریم ..من از این چیزا مصرف نمیکنم


ژوبین بازوم و گرفت
-مگه دست خودته ....تحمل منم یه حدی داره ..نمیتونم با این قیافه ی بی روح هر روز ببینمت
اخمی کردم
- میخوام نبینی ....
خواستم راهم و بکشم و برم که دستمو بیشتر فشار داد ...منو هل داد سمت مغازه ....وارد مغازه شد بعد از چاغ سلامتی با مرد فروشنده ....
-رضا بهترین لوازم ارایشت و بپیچ ....
رضا با تعجب به من خیره شده بود ....وقتی دید مثل ادم های غد یه جا ایستادم و با اخم به اونا نگاه میکنم ..نیمچه لبخندی زد و به سمت جعبه ای رفت ....حتما با خودش میگفت این چه دختریه که نمیخواد خودش وسایلو تست کنه .....اصلا اگه منم هر جور دلش میخواد فکر کنه ...
ژوبین و پسره داشتن سر پول دادن با هم جر و بحث میکردن ...منم که خسته شدم ...از مغازه زدم بیرون .چشمم خورد به مغازه ی روبه رویی ....چشمامو روی لباس خواب ها گذروندم ..این مغازه به حتم لباس زیر هم داشت ..کاشکی انقدر پرو بودم که بگم پول بده برم بخرم .....
-چیه ؟..این لباس ها چشماتو گرفته ....
بعد همین طور که داشت با خودش حرف میزد میگفت
-اووووم ....این لباسه (اشاره به یه لباس خواب بادمجونی رنگ کرد )خیلی خوشکله ..ولی به نظرت به دردت میخوره ؟..
بعد خم شد در گوشم گفت
-اینا رو باید برای اقاتون بپوشی ....خانم
دیگه داشتم از خجالت سرخ میشدم ..پسره ی نفهم این چه حرفی بود ...تا اولین قدمو برداشتم ..ژوبین بازوم و گرفت و کشید و گفت
-خیلی خب بابا ..قهر نکن ..بیا این کارتم رمزش هم 1331 .....برو هر چیزی که میخوای بخر ...
-نه نمیخواد ..بیا بریم
فشاری به دستم داد و با حرص گفت
-رفتنو من تعیین میکنم ..سریع برو و بیا ..منم یه کاری دارم سریع میام ...
سریع دور شد ....برای اینکه حمل پاکت ها و کیسه ها راحت تر باشه مقداریش و من و مقداریش هم ژوبین حمل میکرد ..وارد مغازه شدم ...خانم فروشنده با لبخندی گفت
-بفرما عزیزم ..چی لازم داشتین ؟
با خجالت شروع به انتخاب لباس های مورد نظرم کردم ..دست اخر هم چند دست لباس خواب گرفتم ..البته به علاوه ی اون بادمجونیه و چند تا کرم رنگ و گلبهی و سفید ...با کارت ژوبین حساب کردم ..تشکری کردم و بیرون اومدم ....نگاهی به دور و برم انداختم ...از ژوبین خبری نبود ..
-پس این کجا موند ...
-اینجام بانو ....(با لبخندی گفت )خریدها تموم شد؟
-بله ...شما کجا رفتی یهو ؟
دستشو انداخت دور کمرم و منو به سمت راه پله هل داد و گفت
-میگم ..بیا اول بریم یه چیزی بخوریم
سوار ماشین شدیم ....ترافیک عجیب سنگین بود ...سکوت فضای ماشین و پر کرده بود ...
-ژوبین ؟
-بله ؟
همینجور که به بیرون خیره شده بودم گفتم
-ممنون به خاطر خرید ....
-درستش این نیست وقتی داری از کسی تشکر میکنی بهش نگاه کنی؟
با تعجب برگشتم سمتش ..اخم ظریفی کرده بود ..فکرکنم ناراحت شده بود ...نگاهش کردم ..لبخندی زدم و زیر لب گفتم
-مرداخمو
-شنیدم..خودتی
لبخندم عمیق تر شد ....
-خیلی خب....ممنون به خاطر خرید امشب
ژوبین همینجور که به جلوش و گاهی به اینه ی بغل نگاه مینداخت گفت
-جبران کن
لبخندم خشک شد ....باز این شروع کرد..اصلا نمیذاره خوب باهاش رفتار کنم
با اعتراض گفتم
-ژوبین !!!


ژوبین برگشت سمتم ..لبخندی زد و دوباره برکشت ....
-فردا شب یه مهمونی دعوت شدیم ...باید تو هم باشی .....
-من ؟..عمرا نمیام
اخمی کرد
-تارا ..مسخره بازی در نیار ..این دختره امروز تو رو دید ..مهمونی و اون دعوتمون کرد ..منم برای اینکه حرصش و در بیارم گفتم با هم میریم
-تو ..بیخود کردی ..اصلا دلیلی نداره که برای حرص در اوردن یکی دیگه از من استفاده کنی
-این یعنی اینکه تو نمیایی؟
-بله ..پس چی فکرکردی ..
اخم ژوبین رفت و به جاش یه لبخند شیطانی زد ..
-خیلی خب ..منم میخواستم خبری از مادربزرگت بهت بدم که دیگه نمیگم ...
بادم خالی شد ....اه ..این همیشه منو توی منگنه میذاره ...
وجدان:کی طفلی تو رو توی منگنه گذاشت ..این بار اولشه ..
نخیر وجدان اینجور نیست ..تو هم طرفدار اون شدی
وجدان :نه من طرفدار توئه ام
-چیکار میکنی؟..میایی یا نه ؟
پوفی کردم ..خیلی دلم میخواست نرم ولی دیدین که نمیشه از این خبر بگذرم
-باشه میام
ژوبین خنده ای کرد و صدای اهنگ و بیشتر کرد ..ضرب گرفت روی فرمون ..مثل اینکه خیلی خوشحال شد ....پسره ی احمق
جلوی رستورانی پارک کرد ....با لبخند گفت
-پیاده شو خانم فضول
-فضول عمته ....
ژوبین یه تای ابروش و داد بالا و گفت
-پشت سرمرده که حرف نمیزنن خانم ..حالا بیا پایین که مردم از گشنگی ..یه نهار درست و حسابی که بهم ندادی
همین طور که داشتیم از ماشین پیاده میشدم با غیض گفتم
-رو تو برم ..خوب که دیدی چقدر حالم بد بود ...اقا انتظار داره سفره ی شاهونه واسش پهن میکردم
ژوبین لبخندی زد و دستمو توی دستش گرفت ..خواستم دستمو بکشم بیرون که محکم تر فشردش ....
-دیوانه دستمو شکستی
ژوبین خیلی خونسرد
-فدای سرم ...نهایتش میبرم کچش میگیرم ...
-خیلی پرویی
خون داشت خون ام و میخورد ...این فکر کرده کیه که با من اینجوری حرف میزنه ...
-میدونی چیه از ادمایی که هر چیزی دارن و هی توی سرم میزنن بدم میاد ..تو هم جزئی از اونا شدی
ژوبین ایستاد ..با تعجب برگشت سمتم ...با همون چشمای طوسی گرد شده گفت
-جدا تو فکر کردی که من دارم هی تو سر تو میزنم ؟
-غیر از این فکر نمیکنم ....
ژوبین لبخندی زد که حرص منو بیشتر در اورد ...به سمت یه میز دونفره ای حرکت کرد ...
-تو کلا فکرات غلطه ..پس ایرادی از من نیست


-خیلی پرویی ژوبین
منو نشوند روی صندلی و خودش هم روبه روم قرار گرفت .....خنده ی دختر کشی زد و گفت
-حالا کجاش و دیدی ...
دستشو برد بالا و پسری با منو به سمتمون اومد ...منو رو به طرف ژوبین گرفت ..ژوبین هم منو رو به من داد ...پسره منتظر ایستاده بود که سفارش بدیم ....منم نگاهی به منو انداختم ...فیله ی گوشت سفارش دادم ...دلم اصلا برنج نمیخواست ...ژوبین هم مثل من سفارش داد ...پسره رفت ...دستمو گذاشتم زیر چونه ام و به فضای شاعرانه ی رستوران نگاه کردم ....نگاهم سر خورد به دخترهای که یه سمت نشسته بودن و مستانه میخندین ...کیکی روبه روی دختری که حسابی هم به خودش رسیده بود و از این فاصله میشد ارایش غلیظش و دید بود ....
-به چی زل زدی؟
برگشتم سمت ژوبین ..ژوبین هم زل زده بود به دختره ...درواقع رد نگاه منو گرفته بود....برگشتم سمت دختره ...دیدم با نگاه خریدارانه ای به ژوبین زل زده ...پوزخندم پر رنگ تر شد ...بذار هرچقدرکه میخوان همو برنداز کنن ....
-تو به چی زل زدی؟
ژوبین برگشت سمتم ..لبخند بدجنسی زد و گفت
-به ستاره های رستوران ....عجیب میدرخشن
پوزخندی زدم
-خوش باشی .....مواظب باش چشمات از این همه درخشندگی کور نشه ...
ژوبین بلند خندید ...برای لحظه ای نگاه همه به ما افتاد ...
-اروم تر چه خبرته ..من ابرو دارم
-حرص میخوری جذاب تر میشی ...
زیر لب هرچی فحش بلد بودم بهش دادم
شاممون و اوردن ....خیلی گشنه ام بود ...با لذت شامم و خوردم ...هرزگاهی هم نگاهی به ژوبین مینداختم ....جرعه ای از نوشابه رو خوردم و گذاشتمش روی میز ...ژوبین هم که دست از خوردن کشیده بود و داشت با دستمال کاغذی دور دهانش و تمیز میکرد ....
-ببخشید
با صدای دخترونه ای به سمتش برگشتیم ....همون دختر بود ...با عشوه ای یه قدم برداشت و با ناز گفت
-کیک تولدمه ....بفرمایید
کیک و رو به ژوبین گرفت و چشم غره ای هم به من رفت ...دختره ی کم عقل ....
ژوبین خیلی خونسرد رو به دختره گفت
-خیلی ممنون ..ولی ما تازه شام خوردیم..
دختره وا رفت ....با لبخند مصنوعی گفت
-یعنی دست منو پس میزنین ؟
ژوبین نگاهی به من انداخت و گفت
-عزیزم تو میخوری؟
از درون تعجب کردم ..عزیزم !!!!...به من گفت عزیزم ...منم سعی کردم بی تفاوت بگم
- نه ..نمیخوام ..عادت به همه نوع کیکی ندارم ..میدونی که ...
ژوبین خنده ی دختر کشی زد و رو به دختره گفت
-مبارک باشه ..ولی ما نمیخوریم ...
دختره و زیر لب گفت.ایش...مرده شور عشوه ی خرکیت و ببرن ....و از کنارمون رد شد ....من و ژوبین نگاهی به هم انداختیم ویهو زدیم زیر خنده ..حالا بخند و کی نخند ....
-تو هم بلایی ها
ریز خندیدم ....اوفی دختره کنف شد رفت ...حقش بود ..
ژوبین خم شد و از کنار پاش یه پلاستیک و بالا اورد ...با لبخند ی گفت
-تقدیم به بانو ....


با تعجب پلاستیک و گرفتم ..جعبه ای توش بود ...جعبه رو بیرون اوردم ..با تعجب به جعبه ی موبایل نگاه کردم ..باورم نمیشد ..سریع جعبه رو باز کردم ..یه گوشی خوشکل سفید ..نگاهم رو مارکش که اچ تی سی وان ایکس بود سر خورد..خدای من ....
نیشم شل شد ...با لبخند نگاهش کردم
-ژوبین ...وای مرسی
ژوبین که از خوشحالی من خوشحال شده بود با لبخند مهربونش گفت
-قابلی نداشت خانمی ...
-نگو که باز باید جبران کنم ؟
خنده ی ژوبین غلیظ تر شد
-نه ..اینو واست گرفتم تا دیگه بهونه ای نداشته باشی ....چطوره ؟..خوشت اومد ؟
-محشره ...(دکمه ی بالا سر گوشی و زدم و قفلش و باز کردم )...وای حرف نداره ....مرسی
ژوبین از رو صندلی بلند شد ..به سمت من اومد و دستمو گرفت و منم از صندلی جدا شدم ..برای لحظه ای نگاهم و انداختم روی دختره که داشت با حرص به ما نگاه میکرد ..چه دل خجسته ای داره اگه فکر کنه بین ما دو تا خبریه ...
-شماره ی خودم و کسایی که فکر میکردم یه روزی باهاشون در ارتباط باشی و برات سیو کردم
ژوبین رفت و حساب کرد و برگشت ...همین طور که سرم توی گوشی بود گفتم
-لطف کردی
یهو ژوبین گوشی و از دستم کشید و با اخمی گفت
-اینو نخریدم که به جای من به این گوشی توجه کنی
با تعجب بهش زل زدم ..این چی میگفت !!!....
-بدش به من ؟
-نمیدم ...هروقت تنها شدی باهاش ور برو ..الان پیش منی و باید به من توجه کنی
-وا حرفا میزنیا ..من کی تا به حال بهت توجه داشتم؟ ...
در ماشین و برام باز کرد و اشاره کرد که بشینم
نشستم ومنتظر شدم بیاد داخل ..گوشیم و گذاشت توی جیب کت ورزشیش ...تا الان اصلا به تیپش توجه نکرده بودم ..شلوار کتون مشکی خوش دوخت با پیراهن سورمه ای با یقه ی استخونی که یقه ا ش هم باز گذاشته بود ..موهاش هم که زده بود بالا ...بوی عطرشم که دیگه نگو
-من قصد ازدواج ندارم
با بهت گفتم
-چی؟
-من فعلا میخوام درس بخونم ....(ادای دخترای فیسو رو دراورد )و اصلا قصد ازدواج ندارم
زدم زیر خنده ..اصلا به این چهره این ادا اصول ها نمی اومد ....ژوبین هم همراه با من میخندید ...در حین خنده گفتم
-دیوونه اصلا بهت نمیاد این کارا
ژوبین خنده اش و قورت داد و با ارامش شروع به رانندگی کرد .....منم که ریز میخندیدم
-یه دقیقه ساکت باش میخوام یه چیزی بگم
با خنده گفتم
-تو رو خدا فقط مسخره بازی در نیار ..دلم درد گرفت از بس خندیدم
ژوبین خیلی جدی گفت
-تارا ..یه دقیقه ساکت شو
با تعجب بهش زل زدم .....خنده ام هم خشک شد ..لحنش خیلی خشک و جدی بود ..وقتی سکوتم و دید بدون اینکه نگاهم کنه گفت
-برای فردا شب که مهمانی دعوت شدیم ..میخوام مثل ستاره بدرخشی ...نمیخوام حتی یک درصد هم فکرکنن که منو تو رابطه امون این همه عادی باشه ....پس یه فردا رو بهم اعتماد کن و بذار اونجور که من میخوام پیش بره

-منظورت چیه ژوبین ؟مگه دوستات نیستن ؟..پس چه دلیلی داره که من به قول تو مثل ستاره بدرخشم ...
ژوبین چنگی به موهاش زد و گفت


به نظر شما ژوبین چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟