انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (کامل) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (کامل) (/showthread.php?tid=240296)

صفحه‌ها: 1 2


رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (کامل) - saeedrajabzade - 10-08-2015

این کتاب با نام اصلی "مزرعه حیوانات" رمان کوتاهی تمثیلی درباره گروهی از حیوانات است که انسانها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی میکنند بیرون میکنند و خود اداره مزرعه را به دست میگیرند، ولی پس از مدتی این حکومت به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل میشود. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته شد و در سال ۱۹۴۵ میلادی منتشر شد، ولی در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی محبوب شد. معروفترین جمله این کتاب «همه حیوانات باهم مساویند، اما برخی مساوی ترند» است در زبان انگلیسی به صورت یک ضرب المثل و جمله کنایه آمیز وارد شده‌است.
در این کتاب هر گروه از حیوانات نقش گروهی از اجتماع را بازی میکنند که دست به انقلابی برای بهبود زندگی خود میزنند اما حاکمانی که اختیار میکنند همانهای میشوند که زندگی آنها را به فنا میکشند. قوانین اورول در قلعه حیوانات و 1984 مثل همه برابرند اما برخی برابرترند آنقدر ذیرکانه است که در همه دیکتاتوری ها مصداق دارد. قوانینی آنقدر ذیرکانه و همه شمول که با قوانین فیزیک برابری دارد.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
لینک دانلود قلعه حیوانات


فصل اول

آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازهاي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل
كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه
رقصكنان تاب ميخورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت
و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتانوخيزان به سمت اتاق خواب
كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب، جنبوجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان
بهدهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب
گذشتهخواب عجيبي ديده است و ميخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر
شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع
كنند. ميجر پير )هميشه او را به اين نام صدا ميكردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن
در نمايشگاه شركت كرده بود( آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند
ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.
در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به
تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود.دوازده سال از عمرش ميرفت و اخيرا
كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه
كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به
تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .
اول سگها. بلوبل و جسي و پينچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه
مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها بالزنان بر تيرهاي سقف جاي
گرفتند، گوسفندان و گاوها پشتسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.
دو اسب ارابه، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشمآلوي خود
را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين
ميگذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا
آمدن چهارمين كرهاش هرگز تركيب و اندام اوليهاش را باز نيافته بود.باكسر حيوان
بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي.
خط سفيد رنگ پايين پوزهاش به او ظاهر احمقانهاي داده بود و حقيقت مطلب اينكه
در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فوقالعادهاش در كار
مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخوردهترين و
بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف ميزد و اگر سخني ميگفت تلخ و پركنايه
بودـمثلا ميگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي
ميداشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه
هيچوقت نميخنديد و اگر علت را ميپرسيدند ميگفت:چيز خندهداري نميبينم
.معذلك بيآنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنبهها را بيآنكه حرفي
بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا ميگذراندند. دو اسب تازه جابجا
شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي، كه مادرشان را از دست داده
بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اينسو به آنسو پي جايي گشتند كه زير
پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و
آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تكاسبه آقاي جونز را
ميكشيد در حاليكه حبه قندي ميجويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو
نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به
آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن
گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا
كرد ودر آنجا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سسخنراني ميجر
را نشنيد.
جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر
بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شدهاند و منتظرند، سينه را صاف و
چنين شروع كرد.
»رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديدهام شنيدهايد.راجع به خود خواب
بعد صحبت ميكنم. مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم. فكر نميكنم، رفقا، كه
من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس ميكنم موظفم تجاربي را كه به دست
آوردهام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي كردهام و در طويله مجال
بسياري براي تفكر داشتهام ،و تصور ميكنم ميتوانم ادعا كه به اندازه هر حيوان
زندهاي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دارم.در اين زمينه است كه
ميخواهم با شما صحبت كنم.«
»رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت
است و نكبتبار است. به دنيا ميآييم، جز قوتلايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر
به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده ميشويم،و به مجردي كه از حيض انتفاع
بيفتيم بابيرحمي تمام قرباني ميشويم. «
هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يكسالگي به بالا نچشيده است.
هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيست. زندگي يك حيوان فقر و بردگي است: اين
حقيقتي است غير قابل انكار. «
»آيا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين
سرزمين آنقدر فقيراست كه نميتواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه،
هزار مرتبه نه! خاك انگلستان حاصلخيز و آبوهوايش مساعد است و استعداد تهيه
موادغذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.
همين مزرعه ما ميتواند ازدوازده اسب، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و
پذيرايي كند،طوري كه همه آنان در رفاه بهسر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم در
حال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي ميكنيم؟
علتش ايناست كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده ميشود. آري
رفقاجواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر
خلاصه ميشود. بشر يگانه دشمن واقعي ماست. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه
گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك ميشود. «
»
بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف ميكند و توليد ندارد.نه شير ميدهد، نه تخم
ميكند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه
خرگوش بگيرد.معذلك ارباب مطلق حيوان است. اوست كه آنها را به كار ميگمارد و از
دسترنج حهصله فقط آنقدر به آنها ميدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب ميكند.كار
ماست كه زمين را كشت ميكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز ميسازد،با اين
وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم. شما اي گاواني كه جلو
من ايستادهايد، سال گذشته چندهزار گالن شير دادهايد و بر سرآن شير كه بايد صرف
تقويت گوسالههاي شما ميشد چه آمد؟هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رفت.
شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كردهايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟
بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه
بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در
يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازا چهار كره و جان
كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشتهاي؟«
»تازه نميگذارند اين زندگي نكبتبار به حد طبيعي خود برسد. از لحاظ خودم
شكايتي ندارم، چه من از جمله خوشبختها بودهام. دوازده سال عمر كردهام و متجاوزاز
چهارصد توله آوردهام.زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست
كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما تولهخوكهاي پرواري كه جلوي من
نشستهايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجهتان به عرش خواهد
رفت.اين مصيبت بر سر همه ما، گاوان و خوكان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد.حتي
اسبان و سگان هم سرنوشت بهتري ندارند. تو باكسر، روزي كه عضلات نيرومندت
قدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخي ميفروشد تا سرت را از تن جدا
سازد و براي سگهاي شكاري بپزد. تازه سگهاهم وقتي پير شدند جونز اجري به
گردنشان ميبندد و در نزديكترين بركه غرقشان ميكند.«
»بنابراين رفقا! يا مثل روز روشن نيست كه تمام نكبت اين زندگي ما از ظلم بشري
سرچشمه گرفته؟ بشر را از ميان برداريد و مالك دسترنج خود شويد.فقط از آن پس
ميتوانيم آزاد و ثروتمند گرديم. چه بايد بكنيم؟ بسيار ساده است بايد شب و روز،
جسما و روحا براي انقراض نسل بشر تلاش كنيم.
رفقا! پيامي كه من براي شما آوردهام انقلاب است!
من نميدانم اين انقلاب كي عملي خواهد شد، شايد ظرف يك هفته شايد بيش از
يكصد سال،اما به همان اطميناني كه اين كاه را زير پاي خود ميبينم قطع و يقين
دارم كه دير يا زود عدالت اجرا خواهد شد. رفقا اين مطلب را در بقيه عمر كوتاهتان
مدنظر داريد!
و از آن واجبتر اينكه اين پيام را به كساني كه پس از شما پا به عرصه گيتي كيگذارند
برسانيد تا نسلهاي آينده تا روز پيروزي به تلاش ادامه دهند.«
»رفقا به ياد داشته باشيد كه هرگز نبايد در شما ترديدي پيدا شود،هيچ استدلالي
نبايد شما را گمراه سازد. هيچگاه به كساني كه ميگويند انسان و حيوان
مشتركالمنافعند و يا ترقي يكي منوط به پيشرفت ديگري است اعتماد نكنيد. اين
حرفها دروغ محض است .بشربه منافع هيچ موجودي نميانديشد. در اين مبارزه بايد
بين ما حيوانات رفاقت و اتحاد كامل وجود داشتهباشد. بشر جملگي دشمن و حيوانات
جملگي دوستند.«
در اين هنگام اغتشاش عجيبي ايجاد شد.وقتي كه ميجر گرم سخنراني بودچهار موش
صحرايي از سوراخهاي خود بيرون خزيده بودند و چمباتهزده بودند و مشغول استماع
سخنراني بودند چشم سگها ناگهان به آنها افتاده بود و اگر جاني به سلامت دربردند
صرفا در اثر فرار سريع آنها به سوراخهايشان بود. ميجر پاچه خود را بعنوان سكوت
بلند كرد.
گفت:»رفقا، در اين جا نكتهاي است كه بايد روشن شود و آن اينكه حيوانات غيراهلي
از قبيل موش و خرگوش در عداد دوستانند يا دشمنان ؟بياييد راي بگيريم .
من پيشنهاد ميكنم كه موضوع آيا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح و
مذاكره و اخذ راي شود.«
فورا راي گرفتند و با اكثريت چشمگيري تصويب شد كه موشها از دوستانند.فقط
چهار راي مخالف بود:سه سگ و يك گربه. بعد معلوم شد گربه لهوعليه هر دو راي
داده است.
ميجر به سخن خود ادامه داد
»مطلب زيادي براي گفتن ندارم. فقط تكرار ميكنم كه براي هميشه وظيفه خود را در
دشمني نسبت به بشر و راهوروش او به ياد داشته باشيد.هر موجودي كه روي دو پا راه
ميرود دشمن است. هر موجودي كه روي چهار پا راه ميرود يا بال دارد دوست است
.همچنين به خاطر بسپاريد كه در مبارزه عليه بشر هرگز نبايد به او تشبه كنيم حتي
زماني كه بر او پيروز گرديد از معايب او بپرهيزيد.
هيچ حيواني نبايد در خانه سكنا جويد يا بر تخت بخوابد يا لباس بپوشد يا الكل بنوشد
يا دخانيات استعمال كند يا با پول تماس داشته باشد و يا در امر تجاري وارد شود.تمام
عادات بشري زشت است. مهمتر از همه اينكه هيچ حيواني نبايد نسبت به همنوع خود
ظالمانه رفتار كند ضعيف يا قوي، زيرك يا كودن همه با هم برادريم. هيچ حيواني
نبايد حيوان ديگري را بكشد،همه حيوانات برابرند.«
»
و حالا رفقا ميروم سر داستان خواب شب قبل.من نميتوانم اين خواب را براي
شماتشريح كنم، رويايي بود از دنيا در روزگاري كه نسل بشر از بين رفته. اما خواب
چيزي را به خاطر من آورد كه مدتها بود فراموش كرده بودم .سالها پيش هنگامي كه
بچه خوكي بيش نبودم مادرم و ساير خوكهاي ماده سرودي قديمي ميخواندند كه جز
آهنگ و سه كلمه اول آن را به ياد نداشتند. من آن آهنگ را در بچگي ميدانستم
،ولي مدتها بود كه از خاطرم محو شده بود ولي شب گذشته آن آهنگ در عالم رويا به
يادم آمدو عجيبتر اينكه كلمات سرود هم به خاطرم آمدـ بله كلمات، يقين دارم،
كلماتي كه بوسيله حيوانات در ازمنه خيلي پيش خوانده ميشده و نسلهاست كه به
دست فراموشي سپرده شده است. رفقا من هم اكنون اين سرود را براي شما
ميخوانم.من پيرم و صدايم خش و گرفته است اما شما وقتي آهنگ را ياد گرفتيد
خواهيد توانست آن را بهتر بخوانيد. اسم اين سرود،" حيوانات انگليس " است. «
ميجر سينه خود را صاف و شروع به خواندن كرد. همانطور كه گفته بود صدايش
خشن و گرفته بود معذلك سرود را به نحو شايستهاي خواند. سرود پر هيجاني بود و
آهنگش چيزي بود بين كلمانتين و لاكوكاراچ و سرود اين بود:
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
ميدهم مژدهاي مسرتبخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن
هان به اميد آنچنان روزي
كاين بشر محو گردد و نابود
وين همه دشتهاي سبز جهان
خاصه ما شود چه دير و چه زود
يوغها دور گردد از گردن
حلقه ها بازگردد از بيني
بر سر دوش ما وحوش ،دگر
نكند رنج بار سنگيني
گندم و كاه و شبدر و صيفي
يونجه و ذرت و چغندر و جو
هر چه از خاك سركند بيرون
ميخوريمش نبرده رنج درو
دشتها سبز گردد و روشن
جويباران زلال گردد و پاك
نرمتر بادها وزد از كوه
پاكتر سبزهها دمد از خاك
اين چنين روزي ميرسد از راه
مژده كان روز دوره شادي است
گاوها، استران ،خران واسبان
مژده كان روز، روز آزادي است
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
مژدهاي مژدهاي مسرتبخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن

خواندن اين سرود حيوانات را سخت به هيجان آورد. ميجر هنوز آن را به اتمام نرسانده
بود كه همه حيوانات شروع به زمزمه آن كردند. حتي كودنترين آنها آهنگ و چند
كلمهاش را فرا گرفته بود و زيركترها از قبيل خوكها و سگها ظرف چند دقيقه تمام
سرود را از برداشتند. پس از مختصر تمرين مقدماتي تمام حيوانات مزرعه با هم و
همآهنگ سرود "حيوانات انگليس" را سر دادند. گاوان با ماق ،سگان با زوزه گوسفندان
با بعبع، اسبان با شيهه و مرغابيها با صداي مخصوص خود آن را خواندند. اين سرود
چنان حيوانات را به وجد آورد كه پنجبار پي هم تكرارش كردند و چه بسا اگر اتفاقي
پيش نميآمد سراسر شب به خواندن ادامه ميدادند.
بدبختانه سروصدا، آقاي جونز را از خواب بيدار كرد.از تخت پايين جست و به تصور
اينكه روباهي وارد مزرعه شده است تفنگي را كه هميشه در كنج اتاق خوابش بود
برداشت و تيري در تاريكي انداخت. ساچمه بر ديوار طويله نشست و جلسه به سرعت
برهم خورد و همه به محل خواب خود گريختند.پرندگان بر شاخهها و چرندگان روي
كاه جاي گرفتند و در لحظهاي، تمام مزرعه را سكوت فرا گرفت .



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 11-08-2015

فصل دوم

سه شب بعد ميجر پير در آرامش كامل و در عالم خواب مرد و جنازهاش پايين باغ
ميوه به خاك سپرده شد. اين واقعه در اوايل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه
فعاليتهاي پنهاني زيادي در جريان بود.
نطق ميجر به حيوانات زيركتر مزرعه ديد تازهاي نسبت به زندگي داده بود.آنها
نميدانستند انقلابي كه ميجر پيشبيني كردهبود كي جامه عمل به خود خواهد پوشيد
و هيچ دليلي نداشتند كه تصور كنند اين انقلاب در خلال زندگي خودشان صورت
خواهد گرفت ،اما كاملا آگاه بودند كه موظفند خود را براي آن آماده سازند.كار تعليم و
مديريت به عهده خوكها، كه هوشيارتر از ساير حيوانات شناخته شده بودند، افتاد.
برجسته و سرآمد آنان دو خوك نر جوان بودند به اسامي سنوبال و ناپلئون كه اقاي
جونز ان دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هيكلي درشت داشت و
قيافهاش تا حدي خشن و سبع بود، و در اين مزرعه بركشايري بود، در سخنوري
دستي نداشت ولي معروف بود كه حرفش را به كرسي مينشاند.
سنوبال خوك پرهيجانتري بود، بليغتر و مبتكرتر بود ولي استقامت راي او را نداشت.
بقيه خوكهاي مزرعه خوكهاي پرواري بودند و معروفترين آنها خوكي بود كوچك و
چاق به نام سكوئيلر كه گونههايي برآمده و چشماني براق داشت . تند و چابك بود و
صداي ذيلي داشت. ناطق زبردستي بود و وقتي درباره مسئله مشكلي بحث ميكرد،
طوري از سويي به سويي ميجست و دمش را با سرعت تكان ميداد كه طرف را
مجاب ميكرد.دربارهاش گفتهاند كه قادر است سياه را سفيد جلوه دهد.
اين سه، تعليمات ميجر را به صورت يك دستگاه فكري بسط داده بودند و بر آن نام
حيوانگري گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابيدن جونز، در طويله جلسات
سري داشتند و اصول حيوانگري را براي ساير حيوانات شرح ميدادند. در بادي امر با
بلاهت و بيعلاقگي حيوانات مواجه بودند. بعضي دم از وظيفه وفاداري نسبت به جونز
كه او را "ارباب" خطاب ميكردند ميزدند و يا مطالبي پيش پاافتاده اي را عنوان
ميكردند، از قبيل » جونز به ما علوفه ميدهد و اگر نباشد همه از گرسنگي تلف
ميشويم.« و برخي ديگر سوالاتي طرح ميكردند از قبيل »به ما چه كه پس از مرگ
ما چه واقع خواهد شد؟« و يا» اگر انقلاب به هر حال واقعشدني است تلاش كردن يا
نكردن ما چه تاثيري در نفس امر خواهد داشت ؟«
خوكها براي آنكه به آنها بفهمانند اين گفتهها مخالف روح حيوانگري است مشكلات
فراواني داشتند. احمقانهترين سوالات را مالي ماديان سفيد طرح ميكرد. اولين سوال
او از سنوبال اين بود:»آيا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد؟«
سنوبال خيلي محكم گفت:»نه. در اين مزرعه وسيله ساختنش را نداريم. به علاوه
حاجتي هم به داشتن آن نيست. جو و يونجه هر قدر بخواهيد خواهد بود.«
مالي پرسيد: »آيا من در بستن روبان به يالم باز مجاز خواهم بود؟« سنوبال جواب داد
»رفيق اين روباني كه تو تا اين پايه به آن علاقمندي ، نشان بردگي است. قبول نداري
كه ارزش آزادي بيش از روبان است ؟«
مالي قبول كرد ولي پيدا بود كه متقاعد نشده است.
وضع خوكها براي خنثي كردن اثر دروغهاي موزز، زاغ اهلي، از اين هم مشكلتر بود.
موزز كه دستپرورده مخصوص آقاي جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچين،در
ضمن حراف زبردستي هم بود. داعيه داشت كه از وجود سرزمين عجيبي آگاه است به
نام شير و عسل كه همه حيوانات پس از مرگ به آنجا ميروند. موزز ميكفت اين
سرزمين در آسمان كمي بالاتر از ابرهاست، در سرزمين شير و عسل هر هفت روز
هفته يكشنبه است، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات ميرويد.
حيوانات از موزز نفرت داشتند چون سخنچيني ميكرد و كار نميكرد، ولي بعضي از
آنها به به سرزمين شير و عسل اعتقاد پيدا كرده بودند و براي اينكه خوكها آنها را
متقاعد كنند كه چنين محلي وجود ندارد ناگزير از بحث و استدلال بودند.
سرسپردهترين مريد خوكها باكسر و كلوور، دو اسب ارابه، بودند. براي اين دو حل
مسائل مشكل بود، اما وقتي خوكان را به عنوان استاد پذيرفتند، تمام تعليمات را
جذب ميكردند و همه را با لحني ساده به ديگران ميرساندند. هيچگاه از حضور در
جلسات سري غفلت نميكردند، و سرود "حيوانات انگليس" را كه جلسات هميشه با
خواندن آن ختم ميشد،رهبري ميكردند.
بر حسب اتفاق، انقلاب خيلي زودتر و بسيار سادهتر از آنچه انتظار ميرفت به ثمر
رسيد. درست است كه آقاي جونز ارباب بيمروتي بود ولي در سالهاي پيش زارع
كارآمدي به شمار ميآمد. ولي اخيرا به روز بدي افتاده بود. بعد از آنكه در يك دعواي
قضايي محكوم شد و خسارت مالي به او وارد آمد دلسرد شده بود و به حد افراط
مشروب ميخورد. گاهي سراسر روز را در آشپزخانه روي صندلي چوبي دستهداري
ميلميد و روزنامه ميخواندو شراب ميخورد و گاهگاه تكههاي نان را در آبجو خيس
ميكرد و به موزز ميخوراند. كارگزايش نادرست و تنبل بودند، مزرعه پر از علف هرزه
بود، خانه حاجت به تعمير داشت، در حفظ پرچينها غفلت ميشد، و حيوانات
نيمهگرسنه بودند.
ماه ژوئن رسيد و يونجه تقريبا آماده درو بود. در شب نيمه تابستان كه مصادف با
شنبه بود آقاي جونز به ولينگدن رفت و آنجا در ميخانه شيرسرخ چنان مست شد كه
تا ظهر يكشنبه بازنگشت. كارگرها صبح زود گاوها را دوشيدند و بعد بيآنكه فكر دادن
خوراك به حيوانات باشند دنبال شكار خرگوش رفتند. آقاي جونز پس از مراجعت
بلافاصله روي نيمكت اتاق پذيرايي با يك نسخه از روزنامه اخبار جهان روي صورتش
خوابش برد. بنابراين تا شب حيوانات بيعلوفه ماندند. بالاخره طاقتشان طاق شد.يكي
از گاوها در انبار آذوقه را با شاخش شكست و حيوانات جملگي مشغول خوردن شدند.
درست در همين موقع جونز بيدار شد و يك لحظه بعد او و چهار كارگرش شلاق به
دست وارد انبار شدند و شلاقها به حركت آمد. اين ديگر فوقطاقت حيوانات گرسنه
بود. با آنكه از قبل نقشهاي نكشيده بودند همه با هم برسر دشمنان ظالم ريختند،
جونز و كسانش ناگهان از اطراف در معرض شاخولگد قرار گرفتند. عنان اختيار از
دستشان خارج بود.هرگز چنين رفتاري از حيوانات نديده بودند و اين قيام ناگهاني از
ناحيه موجوداتي كه هر وقت هر چه خواسته بودند با آنها كرده بودند چنان
ترساندشان كه قوه فكر كردن از آنها سلب شد.
پس از يكي دو لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.دقيقهاي بعد
هر پنج نفر آنها در جاده ارابهرو، كه به جاده اصلي منتهي ميشد،با سرعت تمام
ميدويدند و حيوانات مظفرانه آنها را دنبال ميكردند. خانم جونز هم كه ماوقع را از
پنجره اتاق ديد با عجله مقداري اثاث در مفرش ريخت و دزدكي از راه ديگر خارج شد.
موزز هم از شاخهدرختي كه بر آن نشسته بود پريد و غارغاركنان و بالزنان به دنبال او
رفت. در خلال اين احوال حيوانات، جونز و كسانش رابه جاده اصلي راندند و دروازه
پنجكلوني را با سروصدا پشت سر آنان كلون كردند.و بدين طريق و تقريبا بيآنكه خود
بدانند انقلاب برپا شد وبا موفقيت به پايان رسيد. جونز تبعيد و مزرعه مانر از آن آنان
شد.
در دقايق اول حيوانات سعادتي را كه نصيبشان شده بود باور نميكردند. اولين
اقدامشان اين بود كه دسته جمعي به منظور تحصيل اطمينان از اينكه بشري در جايي
مخفي نيست ،چهار نعل دورادور مزرعه تاختند و سپس به ساختمان مزرعه آمدند تا
آخرين اثرات سلطه منفور جونز را پاك سازند. در يراقخانه را كه در انتهاي طويله بود
شكستند و دهنهها، حلقههاي بيني ،زنجيرهاي سگ وچاقوهاي بيمروتي كه جونز
بوسيله آن خوكها و برهها را اخته ميكرد همه در چاه سرنگون شد. افسارها، دهنهها،
چشمبندها و توبرههاي موهن به ميان آتشي كه از زبالهها در حياط افروخته شده بود
ريخته شد. شلاقها هم به همچنين .
حيوانات وقتي شلاقها را شعلهور ديدند همه از شادي به جستوخيز درآمدند سنوبال
روبانهايي را هم كه با آن دم و يال اسبها را در روزهاي بازار تزئين ميكردند در آتش
انداخت.
گفت :»روبان به منزله پوشاك است كه علامت و نشانه انساني است . حيوانات بايستي
برهنه باشند.«
باكسر با شنيدن اين بيان كلاه حصيريش را كه در تابستان گوشهايش را از مگس
حفظ ميكرد آورد و با ساير چيزها در آتش انداخت .
در اندك زماني حيوانات هر چيزي كه خاطره جونز را به يادآنان ميآورد از بين بردند .
بعد ناپلئون آنها را به طويله برگرداند و به هر يك جيره دو برابر معمول و به هر سگ
دو بيسكويت داد. سپس حيوانات سرود حيوانات انگليس را هفت بار از سر تا ته پياپي
خواندند و پس از آن خود را براي شب آماده ساختند و خوابيدند، خوابي كه پيش از
آن هرگز در خواب هم نديده بودند.
اما همگي طبق معمول سحر برخاستند و ناگهان حوادث پرشكوه شب پيشين يادشان
دسته
آمد و جمعي روبه چراگاه دويدند. كمي پايينتر از چراگاه تپه پشتهاي بود كه
تقريبا بر تمام مزرعه مشرف بود. حيوانات بالاي آن شتافتند و از آنجا در روشنايي
صبحگاهي به اطراف خيره شدند. همه مال آنها بود، هر چه ميديدند مال آنها بود!
مست و سرشار از اين فكر به جستوخيز افتادند، و در هوا شلنگ برداشتند
ميانشبنمها غلط زدند و در علفهاي شيرين تابستاني چريدند. كلوخها را لگدمال
كردند و بوي تند آن را بالا كشيدند. سپس به منظور تفتيش گشتي به اطراف مزرعه
زدند و با سكوتي آميخته با تحسين زمين زراعتي، يونجهزار ،باغ ميوه، استخر و جنگل
كوچك را مميزي كردند.
گويي اين چيزها را قبلا نديده بودندو حتي حالا هم مشكل باور ميكردند كه همه از
آن خودشان است . بعد همگي به سوي ساختمان مزرعه ريسه شدند و پشت در
ساكت و آرام ايستادند. اين هم مال آنها بود ولي ميترسيدند داخل شوند. ولي پس از
لحظهاي سنوبال و ناپلئون در را به زور شانه خود باز كردند.
حيوانات يكي يكي پشت سر هم با منتهاي حزم و احتياط تا مبادا چيزي را بر هم
بزنند قدم به داخل گذاشتند. نوك پا از اتاقي به اتاقي ديگر ميرفتند و ميترسيدند
بلندتر از نجوا حرف بزنند. به اشيا لوكس باورنكردني ، به تختخوابهاي با تشك پر،
آينهها، نيمكتها قاليهاي كار بروكسل و عكس ملكه ويكتوريا كه بالاي سر بخاري
اتاق پذيرايي بود با وحشت خيره شده بودند. تازه به پايين پلهبرگشته بودند كه متوجه
غيبت مالي شدند برگشتند و ديدند كه در اتاق خواب است . روبان آبي رنگي از ميز
توالت خانم جونز برداشته و آن را حمايل شانه ساخته بود و به طرز ابلهانهاي جلو آينه
خودستايي ميكرد. بقيه او را سخت ملامت كردند و خارج شدند.
چند پاچه نمك سوده خوك كه در آشپزخانه آويزان بود براي دفن به خارج آورده شد
و بشكه آبجو كه در آبدارخانه بود با لگد باكسر شكسته شد. غير از اين به چيز ديگري
دست نزدند. به اتفاق آرا تصميم براين گرفته شد كه خانه به عنوان موزه محفوظ
بماند. همگي توافق كردند كه هيچ حيواني نبايد هرگز در آنجا سكونت گزيند. حيوانات
ناشتائيشان را خوردند و بعد سنوبال و ناپلئون آنها را مجدد يكجا جمع كردند.
سنوبال گفت: »رفقا سعت شش و نيم است و روزي طولاني در پيش داريم. امروز به
كار دروي يونجه ميپردازيم ولي موضوع ديگري هست كه بايد بدوا ترتيب آن داده
شود. «
خوكها در اين موقع فاش ساختند كه ظرف سه ماه گذشته، از روي كتاب مندرس
بچههاي جونز كه در زبالداني بوده، خواندن و نوشتن آموختهاند. ناپلئون دستور داد
قوطيهاي رنگ سياه و سفيد را بياورند و حيوانات را به طرف دروازه پنج كلوني كه
مشرف به جاده اصلي بود برد.
سپس سنوبال چون از همه بهتر مينوشت قلم مويي را بين دوبند يكي از پاچههايش
گرفت و كلمات مزرعه مانر را از بالاي كلون پاك كرد و جاي آن با رنگ نوشت "قلعه
حيوانات" تا از اين تاريخ هميشه اسم محل اين باشد. بعد جملگي به ساختمان مزرعه
بازگشتند و در آنجا سنوبال و ناپلئون به دنبال نردباني فرستادند كه به ديوار انتهاي
طويله تكيه داده شد.بعد توضيح دادند كه در نتيجه تحصيل سه ماهه موفق شدهاند
كه اصول حيوانگري را تحت هفت فرمان خلاصه كنند. اين هفت فرمان را بر ديوار
خواهند نوشت ،قانون لايتغيري خواهد بود كه حيوانات قلعه حيوانات ملزمند از اين
پس و براي هميشه از آن پيروي كنند. سنوبال با كمي اشكال بالا رفت و شروع به كار
كرد، در حاليكه سكوئيلر چند پله پايينتر قوطي رنگ را در دست گرفته بود.
فرامين هفت گانه روي ديوار قيراندود با حروف سفيد درشت كه از فاصله ٣٠متري
خوانده ميشد، نوشته شد به اين ترتيب :

هفت فرمان
(١هر چه دو پاست دشمن است.
(٢هر چه چهار پاست يا بال دارد، دوست است.
(٣هيچ حيواني لباس نميپوشد.
(٤هيچ حيواني بر تخت نميخوابد.
(٥هيچ حيواني الكل نمينوشد.
(٦هيچ حيواني حيوان كشي نميكند.
(٧همه حيوانات برابرند.

خيلي پاكيزه نوشته شد، و جز اينكه "دوست" "دوصت" نوشته شده بود و يكي از "و"ها
وارونه بود املاي بقيه درست بود.
سنوبال همه را براي استفاده سايرين با صداي بلند قرائت كرد. همه حيوانات با حركت
سر موافقت كامل خود را ابراز داشتند و زيركها فورا مشغول از بر كردن فرامين شدند.
سنوبال قلممو را پرت كرد و فرياد كشيد » و حالا رفقا به پيش، بسوي يونجهزار !
بياييد عزم خود را جزم كنيم تا محصول يونجهزار را در مدتي كوتاهتر از جونز و
آدمهايش برداشت كنيم.«
اما در اين موقع سه ماده گاو كه مدتي بود به نظر بيتاب ميآمدند با صداي بلند
شروع به ماق كشيدن كردند. بيستو چهار ساعت بود كه دوشيده نشده بودند و
پستانهايشان رگ كرده بود. خوكها پس از كمي فكر به دنبال سطل فرستادند و نسبتا
موفقانه گاوها را دوشيدند، و ديري نكشيد كه پنج سطل از شير كف كرده خامهدار پر
شد و بسياري از حيوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. يكي ميگفت "اين همه
شير را چه بايد كرد؟
يكي از مرغها گفت: جونز گاهي مقداري از آن را با نواله قاطي ميكرد". ناپلئون خود را
جلو سطلها حائل كرد و فرياد كشيد:
»رفقا به شير توجهي نكنيد! بعدا ترتيب آن داده ميشود. مهم جمعآوري محصول
است . رفيق سنوبال جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقيقه خواهم رسيد. رفقا
به پيش! يونجه در انتظار است.«
بدين ترتيب حيوانات دسته جمعي براي برداشت محصول به يونجهزار رفتند و چون
شب برگشتند متوجه شدند شيري در بساط نيست.



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 12-08-2015

فصل سوم

چه جاني كندند و چه عرقي ريختند تا توانستند يونجه را انبار كنند اما به زحمتش
ميارزيد چه نتيجه حتي بيش از انتظارشان موفقيتآميز بود. كار گاهي دشوار ميشد،
زيرا افزار و وسايل كار براي دست بشر ساخته شده بود نه براي حيوان، و اين كه هيچ
حيواني نميتوانست با افزاري كه ملازمه با ايستادن روي دو پاي عقب داشت كار كند
خود اشكال بزرگي بود. اما خوكهاي با استعداد، براي رفع هر اشكالي چارهاي
ميانديشيدند.اسبها كه با مزرعه وجب به وجب آشنايي داشتند،در حقيقت كار
چمنزني و شنكشي را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمينش بلد بودند.خوكها
خودشان كار نميكردند،فقط بر كار سايرين نظارت داشتند.طبيعي بود كه به علت
توفق علمي رهبر و پيشوا باشند.باكسر و كلوور خود را به آلات چمنزني و شنكشي
مي بستند )البته اين روزها ديگر حاجتي به دهنه و افسار نبود( و دورادور مزرعه
قدمهاي سنگين و استوار برميداشتند،در حاليكه خوكي به دنبال آنان ميرفت و بر
حسب اقتضا»رفيق هين!«و يا »رفيق هش !« ميگفت.همه حيوانات حتي ضعيفترين
آنهادر كار برگرداندن يونجه و جمع آوري آن سهيم بودند.حتي اردكها و مرغها تمام
روز زير آفتاب زحمت كشيدند و خردههاي يونجه را با منقار جمع آوري كردند.بالاخره
كار خرمن برداري دو روز زودتر از مدتي كه نوعا جونز و كسانش صرف ميكردند به
اتمام رسيد.
به علاوه بيشترين محصولي بودكه مزرعه تا آن زمان به خود ديده بود.هيچ تلف نشده
بود، مرغها و اردكها با چشمان تيز آخرين ساقههاي كوچك را هم جمع كرده بودند و
در سراسر مزرعه هيچ حيواني نبود كه به اندازه پر كاهي از محصول دزديده باشد.در
سراسر تابستان كار مزرعه چون ساعت، منظم پيش ميرفت.حيوانات چنان خوشحال
بودند كه هرگز تصورش را هم نكرده بودند. هر لقمه خوراك به آنان لذتي مخصوص
ميداد چه،اين قوتي بود كه تماما مال آنها بود و به دست خود براي خود تهيه كرده
بودند نه غذاييي كه به دست ارباب خسيس جيرهبندي شده باشد.
با رفتن انسانهاي طفيلي و بي ارزش غذاي بيشتر داشتند و با اينكه در كار مجرب
نبودند،فراغت بيشتري هم داشتند. البته با اشكالات فراواني هم مواجه بودند-مثلا در
آخر سال پس از جمعآوري غله ناگزير بودند خوشهها را به سبك قديم لگد كنند و كاه
را با فوت كردن جدا سازند،چون مزرعهماشين خرمنكوبي نداشتاما خوكان با درايت
و باكسر با زور بازو هميشه كار را پيش ميبردند. باكسر مورد اعجاب و تحسين همه
بود.حتي زمان جونز هم پركار بود ولي حالا بيش از هميشه به نظر سه اسب
ميآمد.روزهايي پيش ميآمد كه فشار همه كار مزرعه روي شانههاي پرقدرت او
ميافتاد. از صبح تا شب هر جا كه كار دشواري بود هميشه او بود كه ميراند و
ميكشيد.با جوجه خروس قرار گذاشته بود كه او را صبحها نيم ساعت قبل از سايرين
بيدار كند و داوطلبانه، قبل از آنكهكار روزانه شروع شود،هرجاكه كار فوقالعادهاي بود
به كار ميپرداخت.هر وقت مشكل و مسئلهاي طرح ميشد جوابش اينبود كه،»من
بيشتر كار خواهم كرد«-و اين جواب را شعار خود كرده بود. هر كس به تناسب
ظرفيت خود كار ميكرد.مثلا مرغها و اردكها در موقع خرمن برداري در حدود پنجاه
كيلو غله پخشوپلا شده را جمع آوري كرده بودند.نه كسي دزدي ميكرد و نه كسي از
سهم جيرهاش شكايتي داشت.از نزاع و گاز گرفتن و حسادت كه از عادات زندگي ايام
گذشته بود تقريبا اثري نبود. هيچيك يا تقريباهيچيك شانه از زير بار كار خالي
نميكرد. البته مالي صبحها در برخاستن از خواب تنبل بود و كار را قبل از وقت و به
بهانه اينكه ريگي در سم دارد تعطيل ميكرد. و رفتار گربه نسبتا غريب بود. از همان
بدو امر همه متوجه شدند كه موقع كار گربه غيب ميشود و ساعتها ناپديد است و
فقط وقت غذا يا بعداز كار مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده دو باره سروكلهاش پيدا
ميشود.اما هميشه چنان بهانههاي عالي داشت و چنان با مهر و محبت خرخر ميكرد
كه امكان نداشت در حسن نيتش ترديد شود. بنجامين الاغ پير،بعد از انقلاب
كوچكترين تغييري نكرده بود.كارش را با همان سر سختي و كندي دوران جونز انجام
ميداد، نه از زير بار كار شانه خالي ميكرد و نه كاري داوطلبانه انجام ميداد.هيچگاه
درباره انقلاب و نتايج آن اظهار نظر نميكرد و وقتي از او ميپرسيدند:مگر خوشحالتر
از زمان جونز نيست،فقط ميگفت، »خرها عمر دراز دارند.هيچكدام شما تا حال خر
مرده نديدهايد.« و ديگران ناچار خود را به همين جواب معماآميز قانع ميساختند.
يكشنبهها كار نبود.صبحانه ساعتي ديرتر از معمول صرف ميشد و پس از صرف آن
تشريفاتي بدون وقفه هر هفته اجرا ميشد.اول مراسم افراشتن پرچم بود. سنوبال در
يراقخانه روميزي كهنه سبزي كه مال خانم جونز بود پيدا كرده بود و رويش سمي و
شاخي با رنگ سفيد نقاشي كرده بود.و اين پرچم روزهاي يكشنبه در حياط افراشته
ميشد.سنوبال ميگفت، »رنگ پرچم سبز است براي اينكه نشانه مزارع سر سبز
انگلستان باشد و سم و شاخ علامت جمهوري آينده حيوانات است كه پس از قلع و
قمع انسانها بر پا خواهد شد.«پس از برافراشتن پرچم همه حيوانات در طويله براي
جلسه عمومي كه به آن ميتينگ ميگفتند جمع ميشدند.در آن مجمع كار هفته
آينده طرح ميشد و تصميمات مورد بحث قرار ميگرفت. هميشه خوكها تصميم
ميگرفتند ،ساير حيوانات هرگز نميتوانستند تصميمي اتخاذ كنند ولي راي دادن را
ياد گرفته بودند. سنوبال و ناپلئون در مباحثه از همه فعالتر بودند.ولي به اين معني
توجه شده بود كه اين دو هيچگاه با هم توافق ندارند.پيشنهاد از طرف هر كدام كه
بود،واضح و روشن بود كه ديگري مخالف است.حتي در موضوعاتي كه در اساس آن
جاي هيچگونه مخالفتي نبود مثل تخصيص دادن قطعه زمين كوچكي پشت باغ ميوه
براي سكونت حيوانات بازنشسته بين آن دو بحثي طولاني در ميگرفت. ميتينگ
هميشه با خواندن سرود »حيوانات انگليس«ختمميشد وبعد از ظهر مخصوص
تفريحبود.
خوكها يراقخانه را مركز فرماندهي كرده بودند.شبها در آنجا از روي كتابهايي كه از
خانه آورده بودندآهنگري، نجاري و ساير صنايع ضروري را ياد ميگرفتند.سنوبال
سرگرم داير كردن تشكيلاتي بود كه آنها را كميتههاي حيواني ميناميد.در اين امر
پشتكار خستگي ناپذيري داشت.براي مرغها كميته توليد تخممرغ،براي گاوان اتحاديه
دمتيزان، كميته تجديد نظر در تعليمات رفقاي غير اهلي)هدف آن رام كردن حيواناتي
از قبيل موش و خرگوش بود( براي گوسفندان جنبش پشم سفيدتر و كميتههاي ديگر
تشكيل داده بود، بهعلاوه كلاسهاي مقدماتي به منظور تعليم خواندن و نوشتن تاسيس
كرده بود.به طور كلي اين طرحها با شكست مواجه شد.مثلا كميته تجديدنظر در
تعليمات رفقاي غيراهلي تقريبابلافاصله منحل شد،چه وحوش از راه و رسم اوليه خود
عدول نميكردند، و وقتي باآنهاسخاوتمندانه رفتار ميشد،از وضع سواستفاده
ميكردند.گربهعضو اين كميته شد و چند روزي خيلي فعال بود.يكروز دوستان ديدند
كه بربام نشسته و با گنجشكهاي دور از دسترسش حرف ميزند. ميگفت »حالا ديگر
همه حيوانات با هم دوستندو هر گنجشكي كه بخواهد ميتواند پرواز كند و روي پنجه
من بنشيند.«ولي گنجشكها فاصلهشان را با او حفظ كردند.
كلاسهاي خواندن و نوشتن با موفقيت زيادي همراه بود.در پاييزتقريبا همه حيوانات
مزرعه تا حدي باسواد شده بودند.
خوكها خواندن و نوشتن را به كمال يادگرفته بودند.سگها نسبتاخوب ميخواندند ولي
سواي هفتفرمان علاقهاي به خواندن هيچ چيز نداشتند. موريل ،بزسفيد، از سگها
بهتر ميخواند و گاه تكه پارههاي روزنامه را كه در زباله پيدا ميكرد براي سايرين
ميخواند.بنجامين به خوبي خوكها ميخواند ولي از آن استفاده نميكرد،ميگفت:تا
آنجا كه خبر دارد چيزي نيست كه به خواندنش بيارزد.كلوور تمام حروف الفبا را
ميدانست ولي از ساختن كلمه عاجز بود.باكسر از حرف ت جلوتر نرفت. با سم بزرگش
روي خاك الف ب پ ت را رسم ميكرد و بعد با گوش خوابيده به حروف خيره
ميشد،گاهي كاكلش را تكان ميداد و با تمام نيرو سعي ميكرد حروف بعدي را به
خاطر آورد ولي توفيق نمييافت.چند بار ج چ ح خ را هم ياد گرفت ولي هربار كه آنها
را بهياد داشت متوجه ميشد كه الف و ب و پ و ت را فراموش كرده است.بالاخره
مصمم شد كه به همان چهار حرف اول قناعت كند و مرتب هر روز يكي دو بار آنها را
مينوشت تا ذهنش آماده باشد.مالي جز چهار حرف اسم خودش از فراگرفتن ساير
حروف سر باز زد.اين حروف رابا ساقههاي نازك درخت ميساخت وبا يكي دو گل آنرا
زينت ميداد و بهبه گويان دورش ميگشت.
ساير حيوانات مزرعه از حرف الف جلوتر نرفتند و همچنين كاشف به عمل آمد كه
حيوانات كودن،مانند گوسفندان،مرغان و اردكها قادر به از بر كردن هفتفرمان
نيستند.سنوبال پس از مدتي فكر اعلام داشت كه هفتفرمان ميتواند به »چهارپا
خوب،دو پا بد«خلاصه شود و گفت اين شعار شامل اساسي حيوانگري است.هر كه
آنرا كاملا دريابد از شر نفوذ انسان مصون است. پرندگان ابتدا اعتراض كردند،چون
خود آنها هم ظاهرا دو پا داشتند،ولي سنوبال به آنان ثابت كرد كه چنين
نيست.گفت،»رفقو‘ بال پرنده عضوي است براي حركت و نهبراي اخذ بركت،بنابراين به
مثابه پاست.دست علامت مشخصه انسان است و با آن مرتكب تمام اعمال زشتش
ميشود.«
پرندگان چيزي از كلمات طويل سنوبال دستگيرشان نشد ولي توضيحاتش را
پذيرفتند و همه آماده از بر كردن شعار جديد شدند.»چهارپا خوب،دو پا بد«بر ديوار
قلعه و بالاي هفت فرمان و با حروفي درشتر نوشته شد.وقتي آنرا فرا گرفتند،
گوسفندها چنان به آن دلبستگي پيدا كردند كه هر وقت در مزرعه استراحت
ميكردند،»چهارپا خوب،دو پابد«را ساعتها بعبع ميكردند بيآنكه خسته شوند.
ناپلئون بهكميتههاي سنوبال توجهي نداشت و ميگفت،»تربيت جوانان مقدم بر هر
كاري است كه براي بزرگسالان ميكنيم.«
اتفاقا كمي پس از برداشت يونجه جسي وبلوبل رويهم نه توله قوي و سالم
زائيدند.ناپلئون تولهها را به مجردي كه از شيرگرفته شدند از مادرهاشان گرفت و گفت
شخصا عهدهدار تعليم و تربيتشان ميشود.آنها را به بالاخانهاي كه فقط به وسيله
نردبان به يراقخانه راه داشت برد و آنها را در چنان انزوايي نگاه داشت كه سايرين به
زودي وجودشان را فراموش كردند.
معماي شير به زودي حل شد:هر روز با نواله خوكها مخلوط ميشد. سيبهاي زودرس
داشت ميرسيد و زمين باغ ميوه از سيبهاي باد زده پوشيده شده بود. حيوانات تصور
كرده بودند كه طبعا سيبها بين همه و به تساوي تقسيم ميشود ولي دستور صادر شد
كه سيبها جمعآوري شود و براي خوراك خوكها به يراقخانه فرستاده شود. بعد از
صدور دستور چند تايي از حيوانات زمزمهاي سردادند، ولي نتيجه نداشت چون همه
خوكها حتي سنوبال و ناپلئون،در اين امر توافق نظر كامل داشتند وسكوئيلر مامور شد
كه توضيحات لازم را به سايرين بدهد.به صداي رسا گفت،»اميدوارم رفيق تصور نكرده
باشند كه ما خوكها اين عمل را از روي خودپسندي و يا به عنوان امتياز
ميكنيم.بسياري از ما خوكها از شير و سيب خوشمان نميآيد. و من به شخصه از آنها
بدم ميآيد.تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتي است.شير و سيب)از طريق علمي
به ثبوت رسيده رفقا( شامل موادي است كه براي حفظ سلامتي خوك كاملا ضروري
است.ما خوكها كارمان فكري است.تمام كار تشكيلات مزرعه بسته به ماست. ما شب و
روز مواظب بهبود وضع همه هستيم. صرفا به خاطر شماست كه ما شير را مينوشيم و
سيب را ميخوريم.هيچ ميدانيد اگر ما به وظايفمان عمل نكنيم چه خواهد شد؟جونز
برميگردد! بله،جونز برميگردد!« و در حاليكه جست و خيز ميكرد و دمش را
ميجنباند با لحني تقريبا ملتسمانه فرياد كشيد،»رفقا‘ به طور حتم كسي بين شما
نيست كه طالب مراجعت جونز باشد!«
اگر تنها يك موضوع بود كه هيچ حيواني در آن ترديد نداشت عدم تمايل به بازگشت
جونز بود.وقتي كه مطالب به اين شكل عرضه شد ديگر جاي حرف نبود.اهميت حفظ
سلامتي خوكها هم كه روشن و واضح بود،بنابراين بدون چون و چرا موافقت شد كه
شير و سيبهاي بادزده همچنين محصول اصلي سيب پس از رسيدن منحصرا مال
خوكها باشد.



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - Volkan - 12-08-2015

عاشق این کتابم
دوستان سعی کنید کتاب 1984 رو هم از همین نویسنده پیدا کنید و بخونید اونم محشره


RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 14-08-2015

فصل چهارم

تا اواخر تابستان شرح حوادث قلعه حيوانات در نيمي از دهكده منتشر شد. همه روزه
سنوبال و ناپلئون دستهدسته كبوتران را مامور ميكردند كه به مزارع مجاور بروند و با
حيوانات آن مزارع درآميزند و داستان انقلاب را نقل كنند و به آنها آهنگ سرود
»حيوانات انگليس« را تعليم دهند.
غالب اين ايام آقاي جونز در بار ميخانه شير سرخ مينشست و براي هر كس كه
حوصله شنيدن داشت از ظلمي كه به او شده بود و اينكه يكدسته حيوان بيارزش او
را از ملكش رانده بودند شكوه ميكرد. ساير زارعين به طور اصولي همدردي ميكردند
ولي در بادي امر كمك شاياني به او نكردند. هر يك از آنان پنهاني به اين فكر بود، كه
به چه نحو ميتواند از بدبختي جونز به نفع خويش استفاده كند.
خوشبختانه ميانه مالكين مزارع مجاور دائما شكر آب بود. يكي از دو مزرعه مجاور
فاكسوود ناميده ميشد مزرعه وسيعي بود فراموش شده، كهنه، با درختهاي بيتناسب
و چراگاههاي بيمصرف و پرچينهاي خراب .
مالكش آقاي پيلكينگتن زارع سهل انگاري بود كه وقتش را به اقتضاي فصل به
ماهيگيري يا شكار ميگذراند. مزرعه ديگر كه اسمش پينجفيلد بود كوچكتر بود و
بهتر نگهداري شده بود، مالكش آقاي فردريك نامي بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار
دعاوي دادگستري و به سختگيري در معاملات مشهور.
اين دو با چنان از هم متنفر بودند كه امكان توافق آنها حتي در دفاع از منافع
مشتركشان بعيد بود.
با وجود اين هر دوي آنان از انقلاب قلعه حيوانات هراسان بودند و كاملا مراقب كه
نگذارند حيوانات مزرعه خودشان چيز زيادي از آن درك كنند. در بادي امر چنين
وانمود ميكردند مطلب خندهدار است و فكر اينكه مزرعهاي را حيوانات اداره كنند
مضحك است . معتقد بودند غائله ظرف يكي دو هفته رفع خواهد شد.
شايع كردند كه در مزرعه مانر )اصرار داشتند كه مزرعه را مانر بنامند و اسم قلعه
حيوانات را نميتوانستند تحمل كنند(.
همه حيوانات به جان هم افتادند و بزودي از گرسنگي تلف ميشوند. وقتي كه مدتي
گذشت و مسلم گشت كه حيوانات از گرسنگي تلف نشدند فردريك و پيلكينگتن
لحن خود را تغيير دادند و از فساد و جنايات وحشتناك قلعه حيوانات سخن راندند.
شايع كردند كه آنجا حيوانات يكديگر را ميخورند و همديگر را با نعل داغ شكنجه
ميكنند و مادههايشان اشتراكي است . فردريك و پيلكينگتن ميكفتند اينها همه
نتيجه سرپيچي از قوانين طبيعي است .
ولي اين داستانها هيچگاه به تمام معني باور نميشد. قصه مزرعه عجيبي كه حيوانات
بشر را از آن بيرون كردهاند و خودشان آن را اداره ميكنند به صور و اشكال مبهم و
گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجي از طغيان و تمرد تمام
حولوحوش را فرا گرفت.
گاوهاي نر كه هميشه رام بودند يك مرتبه سركش شدند، گوسفندها پرچينها را
شكستند و به جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهاي شير را واژگون كردند و
اسبهاي شكاري از پرش از روي موانع سرباز زدند و سواركاران را زمين زدند.
از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتي كلمات سرود »حيوانات انگليس« را ميدانستند.
با سرعت سرسامآوري منتشر شده بود. آدمها با اينكه وانمود ميكردند مطلب كاملا
مسخره است ،نميتوانستند خونسردي خود را حفظ كنند. ميگفتند چطور ممكن
است حتي جهارپايان حاضر شوند چنين آواز بيارزشي را بخوانند.
هر حيواني را كه حين خواندن سرود دستگير ميكردند در محل به چوب ميبستند
معذلك آواز قطع نميشد. ترقهها روي پرچينها آن را با سوت مينواختند و كبوترها
روي درختهاي نارون آن را بغبغو ميكردند.
آهنگ در صداي چكش آهنگري و طنين زنگ كليسا نيز نفوذ كرده بود و وقتي آدمها
آن را ميشنيدند برخود ميلرزيدند زيرا آينده شوم خود را در آن ميديدند.
يكي از روزهاي اوايل اكتبر وقتي كه غله درو و انباشته شده بود و حتي مقداري از آن
خرمنكوبي هم شده بود دستهاي از كبوتران ميان هوا چرخي زدند و با هيجان فرود
آمدند. جونز و كليه آدمهايش به علاوه شش تن از مزرعه فاكسوود و پينجفيلد از
دروازه پنجكلونه وارد شده بودند و از راه ارابهرو به سوي مزرعه ميآمدند و همه غير از
جونز كه پيشاپيش ميآمد و تفنگي در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم
بود كه به منظور تسخير مجدد قلعه ميآيند.
از مدتها پيش انتظار اين امر ميرفت و تمام احتياط لازم به عمل آمده بود. سنوبال كه
جنگهاي ژولسزار را از روي يك نسخه قديمي كه در خانه يافته بود مطالعه كرده بود
مسئول عمليات دفاعي بود و فورا دستورات لازم را صادر كرد و ظرف دو دقيقه هر
حيواني سرپست خود حاضر بود.
به مجردي كه آدمها به مزرعه نزديك شدند سنوبال اولين حمله راآغاز كرد. كبوترها
كه كل تعدادشان بالغ بر سيوپنج بود پروازكنان در هوا روي سر مردم فضله
انداختند، و هنگامي كه آدمها سرگرم رفع اين گرفتاري بودند اردكها كه پشت پرچين
مخفي بودند حمله كردند و ماهيچههاي پاي آنان را به شدت منقار زدند. اين قسمت
در واقع فقط مانور كوچكي بود و صرفا به منظور ايجاد بينظمي مختصري طرح شده
بود و آدمها به سهولت غازها را به وسيله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم
پرداخت.
موريل و بنجامين و همه گوسفندان در حاليكه سنوبال پيشاپيش آنان بود به جلو
حملهور شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد ميزدند . بنجامين پشتش را كرده بود
و با سمهاي كوچكش جفتكپراني ميكرد. اين بار نيز قدرت آدمها با كفشهاي ميخدار
و چوب دستي بيش از تحمل حيوانات بود. همه با نعرهاي كه سنوبال كشيد و به منزله
علامت عقبنشيني بود برگشتند و از راهرو به حياط گريختند.
آدمها فرياد پيروزي كشيدند. دشمنان را همان طور كه انتظار داشتند در حال فرار
ديدند و با بينظمي به تعقيب آنان پرداختند. اين همان بود كه سنوبال ميخواست .به
محض اينكه همه آنها به ميان حياط رسيدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقيه خوكها كه
در گاوداني كمين كرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمها
بستند. سنوبال علامت حمله داد خودش مستقيم به طرف جونز حمله برد. جونز او را
ديد و تفنگش را آتش كرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندي كشته
شد. سنوبال بدون لحظهاي درنگ هيكل صدكيلويي خود راروي پاي جونز انداخت.
جونز روي پهن نقش شد و تفنگ از دستش به سويي پريد. از اين وحشتناكتر منظره
باكسر بود كه روي دو پاي عقب برخاسته بود و با سم بزرگ نعلدارش بر سرو روي
آدمها ميزد.
اولين ضربهاش به جمجمه شاگرد مهتري گرفت كه چون مرده روي گل افتاد. با ديدن
اين منظره چند نفر چوبها را انداختند و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته
بود و حيوانات آنها را گرداگرد حياط ميراندند. آدمها شاخ و لگد ميخوردند، گزيده و
لگدكوب ميشدند، و در سراسر مزرعه حيواني نبود كه به شيوه خاص خود از آنها
انتقامي نگيرد. حتي گربه غفلتا از روي بام بر شانه گاوچراني جست و چنگالش را در
گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند كرد. به مجردي كه مفري پيدا شد آدمها
گويي از خدا خواستند و بيرون دويدند و به طرف جاده اصلي فرار كردند. بدين طريق
پنج دقيقه بيشتر از هجومشان نگذشته بود كه از راهي كه آمده بودند مفتضحانه عقب
نشستند، در حاليكه اردكها صداكنان دنبالشان ميكردند و ماهيچههاي پاهايشان را
نوك ميزدند.
همه آدمها رفتند جز يكي. پشت حياط باكسر تلاش ميكرد با سمش شاگرد مهتر را
كه با صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولي پسر تكان نميخورد. باكسر با تاثر گفت:
»مرده است ،من نميخواستم اين كار را بكنم به كلي از ياد برده بودم كه نعل آهنين
دارم .كي باور ميكند كه من در اين كار تعمدي نداشتهام؟ «
سنوبال كه هنوز از جراحتش خون ميچكيد نعره زد »عاطفه و دلسوزي لازم نيست
رفيق! جنگ، جنگ است. فقط آدممرده ، آدم خوب است.«
باكسر در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود تكرار كرد»من نميخواهم جان
هيچ كس حتي جان آدم را بگيرم.«
يكي از حيوانات با تعجب گفت »پس مالي كجاست؟ «
در واقع اثري از مالي نبود، براي يك لحظه وحشت زيادي ايجاد شد، ترس اين ميرفت
كه نكند آدمها به طريقي به او آسيب رسانده باشند يا حتي او را با خود برده باشند.
مالي را بالاخره در آخورش در حاليكه سر را زير يونجهها مخفي كرده بود پيدا
كردند.از همان لحظه شليك تفنگ فرار كرده بود. وقتي حيوانات پس از يافتن مالي
برگشتند ديدند كه شاگرد مهتر كه در واقع بيهوش شده بود حالش به جا آمده و به
چاكزده است.
حيوانات با هيجان بسيار دوباره گرد هم جمع شدند. هر يك با اوج صداي خويش
داستان هنرنمايي خود را در جنگ شرح ميداد.بدون مقدمه جشني به خاطر فتح و
پيروزي بر پا شد.
پرچم بالا رفت و سرود »حيوانات انگليس « چندين بار خوانده شد.بعد هم از گوسفند
شهيد تشييع مجللي به عمل آمد و بوته خاري بر مزارش غرس شد.
سنوبال كنار قبر نطق كوتاهي ايراد كرد و به لزوم آمادگي همه حيوانات و در صورت
ضرورت به جانفشاني در راه قلعه حيوانات تاكيد كرد.
حيوانات به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه نشاني نظامي به اسم نشان " شجاعت حيواني
درجه يك " داشته باشند و آن را در همان وقت و همان جا به سنوبال و باكسر اعطا
كردند. مدال برنجي بود و در واقع از يراق اسبها در يراقخانه به دست آمده بود. قرار
شد مدال يكشنبهها و روزهاي تعطيل به سينه نصب شود.
نشان "شجاعت حيواني درجهدو"يي هم تهيه شد و به گوسفند شهيد اعطا گشت . در
اطراف اسم جنگ بحث زيادي شد و بالاخره آن را جنگ گاوداني ناميدند، چون يورش
از گاوداني شروع شد.
تفنگ جونز را كه روي گل مانده بود با فشنگهايي كه ميدانستند در مزرعه به جا
مانده است به مثابه مهمات در پاي چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالي
دوبار شليك كنند يك مرتبه در دوازدهم اكتبر سالگرد جنگ گاوداني و يك مرتبه در
نيمه تابستان سالروز انقلاب.



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 18-08-2015

فصل پنجم


هر چه زمستان پيش ميرفت مزاحمت مالي زيادتر ميشد. هر روز دير سر كار ميآمد
به بهانه اينكه خواب مانده است،و با آنكه اشتهايش خوب بود از دردهاي مرموزي
شكوه ميكرد، و به كوچكترين بهانه دست از كار ميكشيد و ميرفت كنار استخر و با
طرز ابلهانهاي به تصويرش در آب خيره ميشد. شايعات و حرفهاي جديدتري هم در
بين بود.يك روز كه مالي سلانهسلانه در حياط قدم ميزد و با دم بلندش ور ميرفت و
ساقه يونجهاي را ميجويد، كلوور او را كنار كشيد و گفت،»مالي مطلب مهمي است كه
بايد با تو در ميان بگذارم.امروز صبح من ديدم كه تو به آن طرف پرچين كه حدفاصل
مزرعه ما و فاكسوود است نگاه ميكردي و يكي از آدمهاي پيلكينگتن سمت ديگري
پرچين ايستاده بود.با آنكه راه دور بود من يقين دارم كه ديدم او با تو حرف ميزد و تو
به او اجازه دادي كه پوزهات را نوازش كند.مالي براي اين كارت چه توضيحي ميتواني
بدهي ؟«
»مالي در حاليكه سم بر زمين ميكوفت و به اطراف ميجست فرياد كشيد، »پوزه مرا
نوازش نكرد!من چنين كاري نكردم!اصلا حقيقت ندارد!« مالي!به چشم من نگاه كن
قسم ميخوري كه آن مرد دست به پوزهات نكشيد؟« مالي تكرار كرد،»حقيقت ندارد!«
ولي نتوانست به چشم كلوور نگاه كند و بعد هم چهار نعل به مزرعه رفت.
فكري به خاطر كلوور رسيد و بيآنكه به كسي چيزي بگويد،به آخور مالي رفت و با
سمش كاه را زير و رو كرد. زير كاه چند حبه قند و چند رشته روبان رنگارنگ پنهان
شده بود.
سه روز بعد مالي ناپديد شدو تا چند هفته از محل او خبر و اثري نبود،تا آنكه كبوتران
گزارش دادند كه او را آن طرف ولينگدن جلو در ميخانهاي ديدهاند كه بين مال
بندهاي ارابه قرمز و سياهي ايستاده و مرد سرخ چهره چاقي كه شلوار پيچازي پوشيده
بود و شبيه مهمانخانهچيها بود دست به پوزهاش ميكشيد و قند دهانش ميگذاشت.
تازه قشو شده بود و روباني بنفش به كاكلش بسته بودند،و كبوتران ميگفتند از
ظاهرش پيدا بود كه از وضعش راضي است. از آن پس حيوانات ديگر اسمي از مالي
نبردند.
در ژانويه هوا خيلي سرد شد. زمين مزرعه چون سنگ سفت بود و هيچ كاري در
مزرعه پيش نميرفت.جلسات متعددي در طويله تشكيل شد و خوكها سرگرم طرح
نقشه كار فصل آينده بودند.پذيرفته شدهبود كه خوكها،كه به وضوح از ديگر حيوانات
زيركتر بودند،تمام تصميمات را درباره خط مشي مزرعه بگيرند، ولي اين تصميمات به
اكثريت آرا تصويب شود.اگر بگو مگوهاي بين سنوبال و ناپلئون نبود اين ترتيب
مناسب بود اما اين دو هر وقت امكان داشت با هم مخالفت كنند،مخالفت ميكردند.اگر
يكي از آن دو پيشنهاد ميداد جو به ميزان بيشتر كاشته شود،ديگري ميگفت جو
صحرايي بيشتر كاشته شود،و اگر يكي ميگفت كه فلان مزرعه براي كشت كلم پيچ
مناسب است ديگري ميگفت آن زمين فقط مناسب كشت چغندر است.هر كدام
پيرواني داشتند و مباحثات سختي درميگرفت.درجلسات معمولا سنوبال برنده اكثريت
آرا بود،چون خوب حرف ميزد، اما ناپلئون خارج از جلسات موفقتر بود. مخصوصا در
گوسفندان نفوذ بسياري داشت اين اواخر گوسفندها ياد گرفته بودند كه با بعبع
»چهارپا خوب، دو پا بد«به جا و بيجا جلسات را بر هم زنند.مخصوصا در لحظات
حساس نطق سنوبال بيشتر بعبع »چهارپاخوب،دو پا بد« بلند ميشد. سنوبال چند
شماره قديمي مجلهبرزگر و دامدار را به دقت مطالعه كردهبود و پر از طرح و نقشه
براي توسعه و عمران مزرعه بود.در اطراف زهكشي و كود شيميايي عالمانه صحبت
ميكرد و براي صرفهجويي در كار،نقشه بغرنجي تهيه ديدهبود كه طبق آن حيوانات
مدفوع خود راهر روز در يك نقطه مشخص از مزرعه ميريختند. ناپلئون از خود
طرحي نداشت و فقط به آرامي ميگفت كه منتظر فرصت مناسبي است. ولي هيچيك
از كشمكشهاي آن دو بهشدت اختلافي كه سرآسياب بادي پيدا كردند نبود. در چراگاه
در محلي كه از ساختمان مزرعه زياد دور نبود پشتهاي بود كه مرتفعترين نقطه قلعه
بود و سنوبال پس از بررسي كامل اعلام داشت اين محل براي برپا كردن يك آسياب
بادي كه بتواند مولد برق را به كار اندازد و به مزرعه نيروي برق بدهد مناسب است. با
اين كار آخورها روشنايي خواهد داشت،در زمستان گرم خواهد بود، به علاوه اره
مكانيكي، ماشين خرمن كوبي و چغندر خردكني ودستگاه برقي شيردوشي را هم
ميتوان به كار انداخت.حيوانات راجع بهچنين چيزهايي هرگز نشنيده بودند)چون
مزرعه قديمي بود و فقط وسايل ابتدايي داشت (، و با تعجب گوش كردند و سنوبال
هم عكس اين ماشينهاي غريب را كه كار آنها را برايشان ميكرد و به آنها فراغت
ميداد كه به راحتي بچرند يا با خواندن و حرف زدن سطح فكرشان را بالا ببرند
نشانشان داد. نقشههاي سنوبال براي آسياببادي ظرف چند هفته تكميل شد.اطلاعات
مكانيكي آن از سه كتاب به اسامي هزار كار مفيد مربوط به خانه،همه ميتوانند معمار
باشند و برق براي مهتديان كه مال آقاي جونز بود به دست آمده بود. سنوبال اتاقي را
كه زماني جايگاه ماشينهاي جوجهكشي بود و كف چوبي صاف داشت و براي
نقشهكشي مناسب بود محل كار خويش قرار داد.ساعتها كتابهايش را به وسيله قطعه
سنگي باز نگه ميداشت و تكه گچي بين مفاصل پاچهاش ميگرفت ودر را به روي
خود ميبست.به سرعت از سمتي به سمتي ميرفت و خطوطي يكي پس از ديگري
رسم ميكرد و از شعف و شادي زوزه ميكشيد.نقشه به تدريج به صورت خطوط در
هم هندل ماشين و چرخهاي دندانهدار بيش از نيمي از كف زمين را اشغال كرد.اين
خطوط براي ساير حيوانات نامفهوم بود ولي آنها را كنجكاو ميكرد.همه براي نگاه
كردن به نقشههاي سنوبال دست كم روزي يك بار به محل كارش ميآمدند،حتي
مرغها و اردكها هم ميآمدند و خيلي مواظب بودند كه مبادا روي علائم گچي پا
بگذارند.فقط ناپلئون كناره گرفته بود. از همان ابتدا با اين كار مخالف بود.ولي ناگهان
روزي براي بررسي نقشه آمد.با تاني دور اتاق راه افتاد،تمام جزئيات آن را از نزديك
ملاحظه كرد، يكي دو بار آن را بو يد و سپس مدتي متفكرانه از گوشه چشم به آن
نظر دوخت و يك مرتبه و بيمقدمه پايش رابلند كرد و روي نقشهها شاشيد و بيحرف
خارج شد.
در بارهموضوع آسياب بادي اهالي قلعه به دو دسته متمايز تقسيم شدهبودند. سنوبال
انكار نميكرد كه ساختن آسياب بادي كار دشواري است،چون نياز به استخراج سنگ
داشت تا ديوارها ساختهشود بعد بايد بادبان تهيه ميشد وتازه حاجت به دينام و سيم
مفتولي بود).در باب نحوه تهيه اينها سنوبال حرفي نميزد(.اما عقيدهاش اين بود كه
كار ظرف يك سال تمامميشود،و پس از اتمام آن آنقدر صرفهجويي در كار خواهد شد
كه حيوانات فقط سه روز در هفته كار خواهند كرد.از طرف ديگر ناپلئون استدلال
ميكرد كه بزرگترين حاجت روز ازدياد محصول غذايي است و اگر حيوانات وقت را در
ساختن آسياب بادي تلف كنند همه از گرسنگي تلف ميشوند.حيوانات به دو دسته با
دو شعار تقسيم شدهبودند.يكي،»به سنوبال و سه روز كار در هفته راي بدهيد« و
ديگري »به ناپلئون و غذاي وافر راي بدهيد«.فقط بنجامين جزو هيچيك از دو
دستهنبود.نه باور داشت آذوقه فراوانتر ميشود و نه قبول داشت آسياب بادي از مقدار
كار خواهد ساخت.ميگفت:چه آسياب بادي باشد و چهنباشد زندگي شما مثل
هميشه،يعني مزخزف،خواهد ماند.
سواي مسئله آسياب بادي،دفاع از مزرعه هم موضوع قابل بحثي بود.هر چند آدمها در
جنگ گاوداني با شكست مواجه بودند ولي كاملا محقق و مسلم بود كه آنها بار ديگر و
مجهزتر از پيش براي تسخير مزرعه و سر كار آوردن جونز حمله خواهند كرد.مخصوصا
به اين دليل كه شكست جونز در تمام حول و حوش پيچيده بود و حيوانات مجاور را
بيش از پيش جري ساخته بود آدمها ناگزير از حمله مجدد بودند.طبق معمول در اين
امر نيز سنوبال و ناپلئون توافق نظر نداشتند.نظر ناپلئون اين بود كه بايد سلاح آتشي
داشت و طرز استعمال آن را ياد گرفت،و نظر سنوبال اين بود كه بايد كبوترهاي
بيشتري به خارج اعزام كرد تا انقلاب را بين حيوانات ساير مزارع دامن بزنند.آن
استدلالش اينكه اگر حيوانات قادر به دفاع از خود نباشندمغلوب خواهندشد و اين
استدلالش اينكه اگر در ساير نقاط انقلاب رخ دهد آنها ديگر حاجتي به دفاع از خويش
ندارند.حيوانات اول به ناپلئون گوش دادند و بعد به سنوبال،ولي نميتوانستند تشخيص
دهند كه كداميك از دو نظر صحيح است،در واقع در هر لحظه با آن كسي موافق بودند
كه در آن لحظه مشغول صحبت بود.
بالاخره نقشههاي سنوبال تكميل شد.قرار شد در جلسه روز يكشنبه بعد مسئله
ساختن يا نساختن آسياب بادي براي اتخاذ راي مطرح شود.وقتي حيوانات در طويله
جمع شدندسنوبال برخاست و با اينكه گاه به گاه بياناتش با بعبع گوسفندان قطع
ميشد دلايل خود را بر له ساختن آسياب بادي عرضه كرد.بعد ناپلئون براي جواب
بهپا خاست.در نهايت آرامش گفت كه آسياب بادي چيز مزخرفي است و توصيه كرد
كه كسي به ساختنش راي ندهد و با عجله نشست.
نطقش بيش از سيثانيه طول نكشيد و به نظر ميآمد كه براي تاثير بيانش تقريبا
اهميتي قائل نيست .
بعد سنوبال برخاست و پس از نهيب به گوسفندان كه باز بعبع ميكردند، با حرارت از
آسياب بادي سخن گفت. تا اين وقت حيوانات به دو دسته مساوي تقسيم شده بودند
اما در يك لحظه فصاحت سنوبال اين تعادل را بر هم زد. با جملاتي پر آب و تاب
تصويري از آن روز كه كارهاي پست از گرده حيوانات برداشته ميشد مجسم ساخت.
كار را از ماشين خرمنكوبي و شلغمخوردكني هم جلوتر برده بود،ميگفت:نيروي برق
ميتواند ماشين خرمن پاككني را به كار اندازد،زمين را شخم بزند،نخالهها را خورد
كند و زمين را صاف و خرمن را درو كند، به علاوه در آخورهاي حيوانات روشنايي ،آب
سرد و گرم و بخاري برقي خواهد بود.
وقتي كه نطقش به پايان رسيد ديگر شك و ترديدي نبود كه كفه راي به كدام طرف
متمايل است. اما در اين لحظه ناپلئون برپاخاست از گوشه چشم نگاهي به سنوبال
انداخت و صداي مخصوصي كرد كه تا آن روز از او شنيده نشده بود.
در اثر اين صدا عوعوي وحشتناكي از خارج شنيده شد و سگ عظيم كه قلاده
برنجكوب به گردنشان بود جستوخيز كنان ميان انبار پريدند و مستقيم به سنوبال
حمله بردند. اگر سنوبال به موقع نجنبيده بود شكمش پاره ميشد. لحظه بعد سنوبال
بيرون در بود و سگها دنبالش . حيوانات كه از تعجب و وحشت زبانشان بند آمده بود
همگي جلو در جمع شده بودند و بهتزده سنوبال و سگها را نگاه ميكردند.
سنوبال در طول چمن و به سمتي كه به جاده اصلي منتهي ميشد در حال دويدن
بود، فقط يك خوك ميتوانست آنطور بدود ،ولي سگها هم تقريبا پشت پاشنهاش
ميدويدند. ناگهان سنوبال لغزيد و همه تصور كردند الان است كه سگها او را بگيرند،
ولي بلند شد و با سرعت زيادتري شروع به دويدن كرد. سگها داشتند دوباره به او
ميرسيدند حتي يكي از آنها پوزهاش را به دم سنوبال رساند ولي او با حركتي دمش را
رها ساخت و با بكار بردن منتهاي تلاش و وقتي كه فقط فاصله كمي بينشان بود به
سوراخي در پرچين خزيد و ديگر ديده نشد.
حيوانات ساكت و وحشتزده به طويله بازگشتند و پس از لحظهاي سگها جستوخيز
كنان سر رسيدند. ابتدا هيچ كس نميدانست اين موجودات از كجا آمدهاند ولي مسئله
به زودي حل شد.سگها همان تولههايي بودند كه ناپلئون از مادرهايشان گرفته بود و
شخصا پرورش داده بود. با آنكه به رشد كامل نرسيده بودند هيكلي درشت و قيافهاي
درنده چون گرگ داشتند.
همه نزديك ناپلئون ايستادند و برايش دم جنباندند و حيوانات ديدند كه آنها همانطور
دم ميجنباندند كه قبلا سگها براي جونز دم تكان ميدادند. ناپلئون در حاليكه سگها
دنبالش بودند روي سكويي كه قبلا ميجر ايستاده بود ايستاده ونطق كرده بود رفت.
اعلام كرد از اين تاريخ جلسات صبحهاي يكشنبه داير نخواهد شد، چون غير ضروري و
موجب اتلاف وقت است. در آتيه تمام مسايل مربوط به كار مزرعه در كميته
مخصوصي متشكل از خوكان و تحت رياست خودش بررسي خواهد شد. جلسات
خصوصي خواهد بود و نتيجه تصميمات بعدا به اطلاع سايرين خواهد رسيد. اجتماع
صبحهاي يكشنبه براي اداي احترام به پرچم و خواندن سرود حيوانات انگيس و اخذ
دستورات هفتگي ادامه خواهد داشت ،ولي ديگر مذاكره و بحث صورت نخواهد گرفت .
حيوانات كه هنوز تحت تاثير ضربه رانده شدن سنوبال بودند، از اين اخطار به كلي
خود را باختند. چندتايي از آنها اگر ميتوانستند راه صحيحي براي استدلال پيدا كنند
اعتراض ميكردند. حتي باكسر به طرز مبهمي ناراحت بود گوشهايش را خواباند و
كاكلش را چندين بار تكان داد و سخت تلاش كرد كه به افكارش نظمي دهد ولي
بالاخره چيزي به ذهنش نرسيد.
از بين خود خوكها چند تايي به صدا درآمدند. چهار توله خوك پرواري كه در صف
جلو بودند به علامت اعتراض با هم بلند شدند و با هم شروع به صحبت كردند ولي
ناگهان سگها كه دور ناپلئون بودند غرشي تهديدآميز كردند و خوكهاراساكت بر سر
جايشان نشاندند و سپس بعبع »چهار پا خوب دو پا بد« گوسفندان بلند شد و در
حدود ربع ساعت با صداي رسا ادامه پيدا كرد و به هر بحث احتمالي خاتمه داد. بعد
سكوئيلر ماموريت يافت كه دور بگردد و نظم نوين را به همه گوشزد سازد.
سكوئيلر گفت :»رفقا من قطع و يقين دارم كه همه حيوانات حاضر، از فداكاري رفيق
ناپلئون كه حالا مسئوليت بيشتري بر عهده گرفته است قدرداني به عمل ميآورند.
رفقا تصور نكنيد پيشوا بودن لذتبخش است! درست برعكس، كاري است بسيار دقيق و
پرمسئوليت.
هيچ كس به اندازه رفيق ناپلئون به تساوي حيوانات معتقد نيست . او به شخصه بسيار
خوشحال هم ميشد كه مقدرات شما را به خودتان واگذار كند اما چه بسا ممكن است
كه شما به غلط تصميمي اتخاذ كنيد.
فرض كنيد شما تصميم بگيريد از خوابهاي طلايي سنوبال، سنوبالي كه ما در حال
حاضر ميدانيم دست كمي از يك جنايتكار ندارد، درباره آسياب بادي پيروي كنيد،
تكليف او چه خواهد بود؟ «
يكي گفت: » او در جنگ گاوداني متهورانه جنگيد. «
سكوئيلر گفت: » شجاعت كافي نيست. وظيفه شناسي و اطاعت است كه اهميت دارد
و اما در خصوص جنگ گاوداني من يقين دارم، زماني خواهد آمد كه متوجه شويم
نسبت به نقش سنوبال دراين جنگ بسيار مبالغه شده است . رفقا انضباط آهنين شعار
روز ماست.
يك قدم بيرويه همان است و تسلط دشمن همان .مسلما رفقا شما طالب بازگشت
جونز نيستيد؟ «
بار ديگر اين بحث جوابي نداشت. چه محققا حيوانات طالب بازگشت جونز نبودند اگر
لازمه بحث يكشنبهها، بازگشت جونز بود، بحث بايد موقوف ميشد.
باكسر كه تا اين وقت فرصت داشت به افكارش نظمي دهد به نمايندگي از طرف
احساسات عمومي گفت:»اگر رفيق ناپلئون چنين گفتهاست مسلماصحيح است. « و از
اين تاريخ باكسر شعار »هميشه حق با ناپلئون است « را بر شعار خصوصي »من بيشتر
كار خواهم كرد« اضافه نمود.
تك سرما ديگر شكسته بود و كشت بهاري شروع شده بود. در اتاقي را كه سنوبال در
آنجا نقشه آسياب بادي را كشيده بود بسته بودند و چنين فرض ميشد كه نقشهها از
روي زمين پاك شده است.هر يكشنبه صبح ساعت ده حيوانات براي اخذ دستورات
هفتگي جمع ميشدند.جمجمه ميجر پير را كه اسكلتي از آن باقي مانده بود از پاي
ديوار باغ ميوه از قبر درآورده بودند و روي كنده درختي در پاي ميله پرچم كنار تفنگ
گذاشته بودند و چنين مقرر شده بود كه پس از برافراشتن پرچم حيوانات قبل از
دخول به انبار بزرگ با احترام از جلو آن رژه روند.
در اين ايام طرز نشستن حيوانات چون سابق كه دور هم مينشستند نبود. ناپلئون و
سكوئيلر و خوك ديگري به نام مينيماس كه در ساختن آهنگ و سرودن شعر
غريزهاي داشت وروي سكو مينشستند و نه سگ نيم دايرهاي دور آنها تشكيل ميدادند
و ير خوكها پشت سر آنها قرار داشتند. بقيه حيوانات مقابل آنها و در وسط انبار
مينشستند. ناپلئون دستورات هفتگي را با صدايي خشن و سربازوار ميخواند و
حيوانات پس از يكبار خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق ميشدند.
در يكشنبه سوم بعد از اخراج سنوبال حيوانات در كمال تعجب شنيدند كه ناپلئون
اعلام داشت كه آسياب بادي ساخته ميشود.او براي تغيير عقيدهاش دليلي ابراز
نداشت و صرفا به حيوانات گوشزد كرد كه اين امر مستلزم كار فوقالعاده است و چه
بسا منجر به تقليل جيره آنان شود و گفت نقشه كار با تمام جزئيات آن ظرف سه
هفته گذشته بوسيله كميته مخصوصي از خوكان تهيه شده و اميد است بناي آسياب
بادي و آباديهاي ديگر ظرف دو سال تمام شود.
همان روز عصر سكوئيلر به حيوانات به طور خصوصي اظهار داشت ناپلئون در حقيقت
هيچ گاه با آسياببادي مخالف نبود بلكه برعكس از بدو امر طرفدار آن بود. نقشهاي كه
سنوبال در كف اتاق جوجهكشي رسم كرده بوددر واقع از بين نوشتجات ناپلئون به
سرقت برده بود و در حقيقت آسياب بادي از اختراعات شخصي ناپلئون بوده است.
وقتي يكياز حاضرين سوال كرد پس چطور ناپلئون با آن سرسختي با آن مخالفت
ميكرد، سكوئيلر نگاه شيطنتآميزي كرد و گفت :»زرنگي ناپلئون بود فقط تظاهر به
مخالفت با آسياب بادي ميكرد تا از شر سنوبال كه عنصر بسيار خطرناكي بود رهايي
پيدا كند و حالا كه سنوبال از سر راه برداشته شده نقشه بدون دخالت وي ميتواند
عملي شود.« و سكوئيلر اضافه كرد »اين همان چيزي است كه به ان تاكتيك
ميگويند.« در حاليكه ميچرخيد و دمش را ميجنباند چندين بار تكرار كرد »تاكتيك
رفقا تاكتيك! «
حيوانات درست معني كلمه را نفهميدند اما سكوئيلر چنان قرص و محكم حرف زد و
سگها كه تصادفا با وي بودند چنان غرش تهديدآميزي كردند كه همگي توضيحات وي
را بدون چون و چرا پذيرفتند.



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - oprah vinfrey - 22-08-2015

این کتاب  عالییییه و چون مصداقش هم قابل لمسه  جذابیتشو بیشتر میکنه...
مخصوصا این جاش  که میگه ما مجبوریم و دوست نداریم شیر و سیب بخوریم فقط به خاطر شماست...
آخرشو من فقط دوست ندارم...
ممنون باز هم از گذاشتنش...


RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 22-08-2015

فصل ششم

تمام آن سال حيوانات مثل برده كار كردند اما راضي بودند و از هيچ كوشش و
فداكاري مضايقه نميكردند چون خوب ميدانستند هر تلاشي ميكنند به نفع خود و
براي نسل آينده خودشان است نه به نفع يك دسته بشر دزد و تنبل.
در تمام بهار و تابستان هفتهاي شصت ساعت كار كردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام
كرد كه بعداز ظهرهاي يكشنبه هم كار هست. اين كار داوطلبانه است اما اگر حيواني
غيبت كند جيرهاش نصف ميشود.
با اين وصف از بعضي كارها صرفنظر شد. خرمن به ميزان سال گذشته جمع نشد و
دو مزرعه چغندر به اين دليل كه شخمزمين به موقع آماده نبود كشت نشد. پيشبيني
ميشد كه در زمستان آينده زمستان سختي باشد.
آسياب بادي با اشكالات غيرمنتظرهاي مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهك وجود
داشت، مقداري هم ماسه و سيمان از سابق در يكي از حياطهاي طويله بود، يعني تمام
مصالح ساختماني در دسترس بود. اما مسئلهاي كه حيوانات در ابتدا نتوانستند حل
كنند شكستن سنگ به قطعات و اندازههاي متناسب بود. به نظر ميرسيد كه تنها راه
شكستن سنگها به وسيله كلنگ و ديلم است و اين كار را هم هيچ حيواني نميتوانست
بكند چون نميتوانست روي دو پاي عقب بايستد. پس از هفتهها كوشش بيحاصل
يكي فكر بكري كرد،قرار شد از قوه جاذبه زمين استفاده كنند.
به دور سنگهاي بزرگ و صافي كه به دليل بزرگي قابل استفاده نبود طناب بستند و
همه حيوانات ،گاوها و اسبها و گوسفندها، و هر حيوان ديگري كه تاب نگه داشتن
طناب را داشت ـ حتي در لحظات حساس خوكها ـآن را با كندي مايوس كنندهاي از
دامنه به بالاي تپه ميكشيدند و از آنجا رها ميكردند تا خرد شود.حمل و نقل سنگ
پس از خرد شدن زياد مشكل نبود.
اسبها قطعات سنگ را در ارابههاي باري حمل ميكردند و گوسفندها خردهسنگها را
يكييكي ميكشيدند، حتي موريل و بنجامين خود را به ارابه سبكي بسته بودند و
سهمي در كار داشتند. در اواخر تابستان مقدار كافي سنگ جمع و ذخيره شد و
ساختمان تحت نظارت خوكها شروع شد.
اما كار كند پيش ميرفت و دشوار بود. بسياري از اوقات يك روز تمام صرف اين
ميشد كه قطعه سنگي را بالا بكشند و تازه بعضي اوقات سنگي كه از آن بالا رها
ميشد نميشكست.
هيچ كاري بدون وجود باكسر كه نيرويش معادل مجموع نيروي بقيه حيوانات بود به
ثمر نميرسيد. وقتي كه سنگ ميلغزيد و حيوانات ميدويدند الان است كه خودشان
هم به پايين پرت شوند و از نوميدي فرياد و غانشان به هوا ميرفت هميشه باكسر بود
كه خود را مقابل طناب نگاه ميداشت و سنگ را متوقف ميكرد. قيافه او كه وجب به
وجب دامنه را با زحمت ميپيمود و نفسنفس ميزد و با نوك سمش به زمين پنجه
ميكشيد و دو پهلويش از عرق پوشيده بود، منظرهاي بود كه هر كسي را مالامال از
تعجب و تحسين ميكرد.
كلوور به او گوشزد ميكرد كه به خود زياد فشار نياورد اما او گوش نميداد. از نظر او
دو شعار»من بيشتر كار خواهم كرد.« و »هميشه حق با ناپلئون است .«جوابگوي هر
مسئلهاي بود.
با جوجه خروس قرار گذاشته بود صبحها به جاي نيم ساعت سه ربع ساعت زودتر
بيداركند. با آنكه در اين روزها كمتر فراغت داشت هر گاه فرصتي پيدا ميكرد به
تنهايي به كنار تپه سنگ ميرفت و بدون كمك، يك بار سنگ خرد، را به نزديك
محل ساختمان حمل ميكرد.
با وجود سختي كار وضع حيوانات در طول تابستان چندان بد نبود. اگر از زمان جونز
قوت بيشتري نداشتند كمتر هم نداشتند. اين امتياز كه بايد فقط غذاي خود را تهيه
كنند و ناگزير نبودند پنج آدم حريص را هم سير كنند آنقدر مهم بود كه جبران
كمبودهاي ديگر را ميكرد. در خيلي از امور طرز كار حيوانات كاملتر و عمليتر از
آدمها بود و از ميزان كار ميكاست. مثلا علفكني چنان كامل صورت ميگرفت كه
مسلما بشر از عهدهاش برنميآمد و يا چون هيچ حيواني دزدي نميكرد ديگر حاجتي
به كشيدن ديوار و جدا كردن چراگاه از زمين كشت نبود بنابراين حفظ و داري
پرچين و غيره لازم نبود. معهذا وقتي تابستان سپري شد كمبودهاي پيشبيني
نشدهاي نمودار شد.
نفت، ميخ ، ريسمان ،بيسكويت ،آهن براي نعل اسب مورد نياز بود و هيچكدام را
نميشد در مزرعه تهيه كرد. بعلاوه بذر و كود شيميايي براي كشت لازم بود و ابزار
مختلف و دست آخر ماشين آلات براي آسياب بادي. هيچ كس نميدانست اينها به چه
نحو بايد تهيه شود.
يك يكشنبه صبح كه حيوانات براي اخذ دستور جمع شده بودند، ناپلئون اعلام داشت
كه سياست جديدي اتخاذ كرده است. از اين تاريخ به بعد قلعه حيوانات با مزارع مجاور
داد و ستد خواهد كرد: البته نه به منظور تجارت بلكه صرفا براي به دست آوردن مواد
مورد نياز. فعلا مقداري يونجه و مقداري گندم فروخته خواهد شد و بعد اگر به پول
بيشتري حاجت باشد از طريق فروش تخممرغ ، كه هميشه در ولينگدن بازار دارد
تامين خواهد شد.ناپلئون اضافه كرد كه مرغها بايد از اين فداكاري كه به منظور كمك
و مشاركت در امر ساختمان آسياب بادي است استقبال كنند.
يك بار ديگر حيوانات به طرز مبهمي احساس ناراحتي كردند. ارتباط نداشتن با بشر،
معامله تجاري نكردن ،پول به كار نبردن مگر اينها جزو تصميمات اولين جلسه فتح و
ظفر پس از اخراج جونز نبود؟
همه حيوانات اين تصميمات را به خاطر داشتند و يا لااقل تصور ميكردند آنها را به
خاطر دارند. آن چهار خوك جواني كه وقتي ناپلئون جلسات مشاوره را حذف كرد
اعتراض كرده بودند با ترس به صدا درآمدند ولي بلافاصله با غرش سهمگين سگها لب
فرو بستند.سپس طبق معمول گوسفندها »چهار پا خوب، دو پا بد « را بعبع كردند و
ناراحتي آني حيوانات تخفيف پيدا كرد.
دست آخر ناپلئون پاي جلو را به علامت سكوت بلند كرد و اعلام داشت كه ترتيب
تمام كارها را داده است و حاجتي نيست كه حيوانات با بشر تماس حاصل كنند چرا
كه به طور يقين نامطلوب است ، خود او همهي بار را شخصا به دوش خواهد كشيد.
ويمپر نامي كه مشاور حقوقي و ساكن ولينگدن است قبول كرده كه رابط بين قلعه
حيوانات و دنياي خارج باشد و دوشنبهها صبح براي دريافت دستور به قلعه خواهد
آمد.
ناپلئون نطقش را طبق معمول با فرياد »زنده باد قلعه حيوانات !« خاتمه داد و
حيوانات پس از خواندن سرود حيوانات انگليس متفرق شدند.
بعد سكوئيلر گشتي اطراف مزرعه زد و خيال حيوانات را راحت كرد. به آنها اطمينان
داد كه تا كنون تصميمي عليه معامله و به كار انداختن پول گرفته نشده ، حتي چنين
پيشنهادي هم مطرح نشده است .تصور محض است ،شايد از دروغهاي سنوبال باشد.
ولي سكوئيلر زيركانه از آنها سوال كرد »رفقا آيا مطمئن هستيد كه خواب نديدهايد؟
آيا در اين باره مدركي در دست داريد؟ آيا اين مطلب جايي ثبت شده است؟ « و چون
به طور قطع در اين باره نوشتهاي در دست نبود حيوانات نيز قانع شدند كه خود
اشتباه كردهاند. هر دوشنبه آقاي ويمپر طبق قرار به قلعه ميآمد.
او مردي بود شيطان اندام و كوچك اندام كه در امور جزئي مشاور حقوقي بود، ولي به
حد كافي هشيار و موقعشناس بود كه قبل از كسي تشخيص دهد قلعه حيوانات به
رابط نيازمند است و حقالعمل آن قابل ملاحظه است .
حيوانات آمد و شد او را با نوعي وحشت آميخته به نگراني نگاه ميكردند و تا سرحد
امكان از او دوري ميجستند. با اين وصف ديدن ناپلئون چهار پا كه به ويمپر امر و
نهي ميكرد ،غرور آنها را تحريك ميكرد و نگرانيها را تا حدي جبران مينمود. رابطه
حيوان و انسان مثل سابق نبود.
نفرت بشر نسبت به قلعه حيوانات به قوت خودش باقي بود. بشر هنوز ايمان داشت
كه قلعه دير يا زود به ورشكستگي خواهد افتاد.
راجع به آسياب نظرشان اين بود كه به جايي نخواهد رسيد.آدمها در ميخانهها جمع
ميشدند و با نقشه براي يكديگر ثابت ميكردند كه آسياب بادي خراب خواهد شد و
تازه اگر خراب نشود قابل استفاده نخواهد بود.
معذلك بر خلاف ميل باطني خويش براي حيوانات كه قادر به اداره امور خويش شده
بودند احترامي قائل بودند. يكي از بروزات اين مطلب اين بود كه آنها به تدريج مزرعه
را به اسم قلعه حيوانات ميخواندند و ديگر به آن مزرعهي مانر نميگفتند. به علاوه از
جونز هم كه ديگر اميدي به برگشت به مزرعه نداشت و به قسمت ديگري رفته بود
پشتيباني نميكردند.
سواي ويمپر بين قلعه حيوانات و دنياي خارج رابطهاي وجود نداشت اما مراتب اين
شايعه وجود داشت كه ناپلئون قصد دارد قرارداد قاطعي يا با آقاي پيلكينگتن مالك
فاكس وود يا با آقاي فردريك مالك پينجفيلد ببندد ولي هيچ گاه صحبت معامله با هر
دوي آنها در آن واحد در ميان نبود.
همين مواقع بود كه خوكها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مكان كردند و آنجا را
اقامتگاه خود ساختند. باز به نظر حيوانات رسيد كه روزهاي اول تصميمي جز اين
اتخاذ شده بود و باز سكوئيلر توانست آنها را متقاعد كند كه چنان نبوده است .
گفت خوكها مغز متفكر مزرعه هستند نياز به جاي آرام و دنج دارند، به علاوه مناسب
با شان پيشواست )اخيرا ناپلئون را با عنوان پيشوا خطاب ميكرد ( در خانه ساكن
باشد نه در خوكداني .
با تمام اين مراتب بعضي از حيوانات از شنيدن اينكه خوكها نه فقط غذا در آشپزخانه
صرف ميكنند و اطاق پذيرايي را به تفريح خود اختصاص دادهاند، بلكه روي تخت هم
ميخوابند مضطرب و نگران بودند.
باكسر طبق معمول با شعار » هميشه حق با ناپلئون است. « مطلب را درز ميگرفت
ولي كلوور كه فكر ميكرد به خاطر دارد كه تختخواب صريحا تحريم شده است به انبار
رفت و سعي كرد معماي هفت فرمان را كه روي ديوار ثبت بود حل كند. ولي چون
ففقط ميتوانست حروف منفصل را بخواند سراغ موريل رفت و گفت : »موريل ماده
چهارم را برايم بخوان . در اين فرمان گفته نشده كه روي تخت نبايد خوابيد؟ «
موريل با كمي اشكال آن را خواند و بالاخره گفت : » اين ماده ميگويد هيچ حيواني با
شمد بر تخت نميخوابد. «
عجيب بود كه كلوور نتوانست به خاطر بياورد كه در ماده چهارم فرمان اسمي از شمد
برده شده باشد ولي اين كلمه بر ديوار ثبت بود لابد چنان بوده باشد و سكوئيلر كه بر
حسب تصادف با سه سگ از آنجا ميگذشت ،توانست كه قضايا را روشن كند.
گفت :»رفقا البته شنيدهايد كه ما خوكها در حال حاضرروي تختخواب ميخوابيم و
چرا كه نخوابيم ؟قطعا فكر نميكنيد كه قانوني در تحريم تخت وجود دارد؟ تختخواب
به طور ساده جايي است كه بر آن ميخوابند و اگر خوب دقت كنيد متوجه ميشويد
كه مشت كاه طويله هم تختخواب است. قانون استفاده از شمد را كه اختراع انساني
است تحريم كرده است و ما شمدها را برداشتهايم و لاي پتو ميخوابيم . تختها كاملا
راحتند اما نه زياده بر حدي كه ما بعد از كارهاي فكري به آن نيازمنديم . رفقا شما
مسلما در مقام سلب راحتي از ما نيستيد ؟ و قطعا نمي خواهيد كه ما چنان خسته
شويم كه از وظايفمان باز بمانيم ؟و به طور يقين هيچ يك از شما طالب بازگشت جونز
نيست ؟ «
حيوانات دوباره دراين باره به وي اطمينان دادند و ديگر در اطراف خوابيدن خوكها بر
تخت سخني به ميان نيامد و حتي وقتي اعلام شد كه خوكها از اين پس يك ساعت
ديرتر از ساير حيوانات از خواب برميخيزند،كسي اعتراض نكرد.
در پاييز حيوانات خسته ولي خوشحال بودند. سال سختي را گذرانده بودند و پس از
فروش مقداري يونجه و غله ذخيره غذايي براي زمستان چندان زياد نبود اما آسياب
بادي همه را جبران ميكرد. پس از برداشت خرمن چندي هوا خشك و صاف بود و
حيوانات كه فكر ميكردند حتي يك وجب بالا بردن ديوارهاي آسياب بادي ارزش
تحمل هر رنجي را دارد،بيش از پيش زحمت كشيدند.
باكسر حتي شب بيرون ميآمد و در روشنايي ماه يكي دو ساعتي از وقت خود را صرف
كار ميكرد. حيوانات در لحظات فراغت دور آسياب بادي نيمه تمام راه ميرفتند
استحكام و قائم بودن ديوارهاي آن را تحسين ميكردند و ار اينكه موفق شدهاند چنين
بناي با عظمتي بسازند در شگفت ميشدند فقط بنجامين بود كه در مورد آسياب بادي
شور و شعف به خود نشان نميداد و طبق معمول با طرز اسرارآميزي ميگفت خرها
عمر طولاني دارند.
ماه نوامبر با باد سختي سر رسيد و كار ساختمان به علت باران متوقف شد چون
امكان ساختن سيمان نبود.
بالاخره شبي باد چنان سخت وزيد كه بناهاي مزرعه از پي تكان خورد و از بالاي بام
انبار سوفالي به پايين افتاد. مرغها وحشتزده از خواب پريدند،چون همه صداي تفنگي
را در خواب شنيده بودند و صبح كه حيوانات از جايگاه خود خارج شدند ديدند كه
پرچم واژگون شده است و يك درخت تنومند نارون مثل تربچه از ريشه درآمده است
و وقتي چشمشان به آسياب بادي افتاد از فرط نوميدي از بيخ گلو فرياد كشيدند.
آسياب بادي ويران شده بود. همه به محل حادثه هجوم بردند و ناپلئون كه هميشه به
قدم آهسته حركت ميكرد پيشاپيش همه ميدويد.
ثمرهي تمام زحماتشان با خاك يكسان شده بود، سنگهايي كه با رنج شكسته بودند و
حمل كرده بودند در اطراف پخش شده بود.
زبان همه بند آمده بود،با حالتي ماتمزده به قطعات سنگهاي پراكنده خيره شده بودند.
ناپلئون ساكت قدم ميزد و گاه زمين را بو ميكشيد. دمش به نشانه فعاليت فكري
زياد، سيخ شده بود و با سرعت تكان ميخورد.ناگهان گويي به نتيجهاي رسيده باشد
ايستاد و گفت :» رفقا ميدانيد مسئول اين قضيه كيست؟ آيا دشمني راكه شبانه آمده
و آسياب ما را واژگون ساخته ميشناسيد؟ سنوبال ! « و ناگهان با غرشي رعدآسا ادامه
داد »سنوبال اين كار را كرده است. اين خائن، صرفا به فكر عقيم گذاشتن نقشه ما و
براي انتقامجويي از اخراج شرمآورش، در زير نقاب تاريكي اينجا آمده و زحمات يكساله
ما را به باد داده است. رفقا همين الان و در همين محل من حكم اعدام سنوبال را
صادر و اعلام ميكنم.
نشان "درجه دوم حيواني"و نيم كيلو سيب جايزه هر حيواني است كه عدالت را درباره
او اجرا كند و يك كيلو سيب جايزه كسي است كه او را زنده دستگير سازد! «
حيوانات از اينكه موجودي ،حتي سنوبال ، ميتواند تا اين پايه بزهكار باشد سخت
متاثر شدند و فريادي از خشم برآوردند و همه به اين فكر افتادند كه در صورت
مراجعتش به چه نحو او را دستگير سازند.
تقريبا بلافاصله رد پاي خوكي در چمن پيدا شد.رد پا چند متري ادامه داشت و مثل
اين بود كه به سوراخي در پرچين منتهي ميشد. ناپلئون رد پا را بو كرد و اعلام داشت
كه جاي پاي سنوبال است و گفت محتملا از سمت مزرعه فاكسوود آمده است.
ناپلئون پس از امتحان رد پا فرياد كشيد »رفقا ديگرجاي درنگ نيست بايد تلاش كرد.
ما از همين امروز شروع به تجديد بناي آسياب بادي ميكنيم و در سراسر زمستان اعم
از اينكه آفتابي باشد يا باراني ميسازيم ، تا به اين خائن بدطينت بياموزيم كه به
آساني نميتوان كار ما را خنثي ساخت . رفقا به خاطر بسپاريد كه در نقشه ما
نبايدهيچ تغييري راه يابد و برنامه بايد در سر موعد تمام شود.
رفقا به پيش !
زنده باد آسياب بادي !
پاينده باد قلعه حيوانات ! «



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 26-08-2015

فصل هفتم

زمستان سخت بود.هواي طوفاني،به دنبال برف و بوران داشت و بعد يخبندان شديدي
كه تا فوريه ادامه پيدا كرد.حيوانات تا آنجا كه ممكن بود در تجديد بناي آسياي بادي
ميكوشيدند،چون كاملا از توجه دنياي خارج به مسئله آگاه بودند و ميدانستند عدم
موفقيت آنها و تاخير در ساختمان آسياب بادي سبب كاميابي و خشنودي بشر حسود
خواهد شد.
آدمها از روي بغض ميگفتند كه موجب خرابي آسياب سنوبال نيست:ميگفتند دليلش
نازك بودن ديوارهاست.حيوانات با آنكه اين حرف را قبول نداشتند، مصمم شدند
ديوارها را به جاي هيجده اينچ سابق به ضخامت سه فوت بسازند. طبعا به سنگ
بيشتري نياز بود.مدت مديدي سنگها زير توده برف بود و كار پيش نميرفت.در هواي
سرد ولي آفتابي بعد از برف مختصر پيشرفتي حاصل شد. ولي كار جانفرسا بود و
حيوانات مثل قبل،اميدوار نبودند.هميشه سردشان بود و معمولا گرسنه بودند.فقط
باكسر و كلوور خود را به دست ياس و نوميدي نسپردند.سكوئيلر خطابههاي غرايي
درباره لذت خدمت و شان كار ايراد ميكرد،اما حيوانات از قدرت باكسر و فرياد
خاموش نشدني او كه »بيشتر كار خواهم كرد« دلگرمي بيشتري مييافتند.
در ژانويه آذوقه كم آمد.جيره غله به ميزان معتنابهي تقليل يافت و اعلام شد كه به هر
يك،يك عدد سيب زميني براي جبران كمبودغله داده خواهد شد. بعد كاشف به عمل
آمد كه قسمت اعظم سيب زميني كه زير خاك انبار شده بود به علت اينكه روي آنرا
خوب نپوشانده بودند فاسد شدهاست.جز معدودي از آن بقيه نرم و بيرنگ شده بود.گاه
چند روز متوالي حيوانات چيزي جز پوشاله و چغندر گاو نميخوردند.با قحطي
فاصلهاي نداشتند.
پنهان نگاه داشتن اوضاع از دنياي خارج امري حياتي بود.خرابي آسياب بادي آدمها را
گستاخ كرده بود و دروغهاي تازهاي راجع به قلعه حيوانات رواج ميدادند.بار ديگر
شايع شده بود كه حيوانات از قحطي و ناخوشي در شرف مرگند و دائما با هم
ميجنگند و به همنوع خوري و بچهخوري افتادهاند. ناپلئون كه به خوبي از نتايج بد
برملا شدن وضع كمبود آذوقه آگاه بود،از وجود آقاي ويمپر استفاده كند و اخباري كه
شايعات را خنثي سازد منتشر كند.حيوانات تا اين تاريخ با آقاي ويمپر كه هفتهاي
يكبار به قلعه حيوانات ميآمد تقريبا تماسي نداشتند:ولي حالا چند تايي كه اكثرشان
گوسفند بودند انتخاب شده بودند كه به طور تصادف به گوش ويمپر برسانند كه ميزان
جيره افزايش يافته است.به علاوه ناپلئون دستور دادكه پيتهاي تقريبا خالي آذوقه را تا
نزديك لبه آن از شن كنند،و روي آنها را با تتمه آذوقه بپوشانند.در موقعيت مناسبي
ويمپر را به انبار بردندو پيتهاي آذوقه را به رخش كشيدند.ويمپر اغفال شد و مرتبا به
دنياي خارج گزارش ميداد كه در قلعه حيوانات كمبود آذوقه نيست.
با وجود اين در اواخر ژانويه مسلم شد كه بايد مقداري غله از جايي تهيه شود.در اين
روزها ناپلئون كمتر آفتابي ميشد و تمام وقتش را در ساختمان مزرعه كه درهاي آن
را سگهاي هيولايي محافظت ميكردند ميگذراند و اگر خارج ميشد با تشريفات و
همراهي اسكورتي،متشكل از شش سگ بود كه نزديك به او حركت ميكردند و به هر
که به او نزديك ميشد ميغريدند.صبحهاي يكشنبه هم ديگر حاضر نميشد و
دستوراتش را به وسيله يكي از خوكها،بيشتر سكوئيلر،ابلاغ ميكرد.
يكي از يكشنبهها سكوئيلر اعلام داشت:مرغها كه دوباره آماده تخم گذاشتن هستند
بايد تخمها را تحويل دهند.ناپلئون به وسيله ويمپر قراردادي براي فروش چهارصد
تخم مرغ در هفته را پذيرفته بود.قيمت تخممرغها،غله و قمت مورد نياز مزرعه را تا
تابستان و رسيدن اوضاع مساعدتر تامين ميكرد. وقتي مرغها اين مطلب را شنيدند
غلغله وحشتناكي راه انداختند.احتمال لزوم چنين فداكاري قبلا اعلام شدهبود ولي آنها
باور نميكردند كه ممكن است روزي عملي شود.مرغها خود را آماده كردهبودند تا در
بهار كرچ بشوند و گرفتن تخمها را در اين موقع جنايت محض ميدانستند.از زمان
اخراج جونز براي اولين بار شبه انقلابي پيش آمد.مرغها،تحت رهبري سه مرغ
اسپانيايي، جدا در مقام اين برآمدند كه خواست ناپلئون را خنثي سازند.به اين منظور
بر شيب سقفها تخم ميكردند و در نتيجه تخمها به زمين ميافتاد و ميشكست.
ناپلئون به سرعت و بيرحمانه دست به كار شد.دستور دادجيره مرغها را قطع كنند و
حكم كرد هر حيواني كه به آنان حتي يك دانه برساند محكوم به مرگ خواهد
شد.سگها مراقب بودند كه دستورات اجرا شود.مرغها پنج روز مقاومت كردند ولي بعد
تسليم شدند و براي تخمگذاري به لانههاي خود برگشتند.در اين فاصله نه مرغ تلف
شدند.اجسادشان در باغ ميوه دفن شد و شايع كردند كه مرغها از بيماري خروسك
مردهاند.ويمپر از اين ماجرا چيزي نشنيد و تخم مرغها در موعد معين تحويل شد و
ماشين باربري بقالي هفتهاي يك بار براي بردن تخمها به مزرعه آمد.
در اين مدت از سنوبال خبري و اثري نبود.چنين شايع بود كه او در يكي از دو مزرعه
مجاور، فاكسوود يا پينچفيلد، مخفي است. روابط ناپلئون با زارعين مجاور كمي از
پيش بهتر بود.مقداري الوار از ده سال قبل كه درختها را انداخته بودند در حياط انبار
شده بود و حالا كاملا خشك و مناسب بود.ويمپر به ناپلئون پيشنهاد كرد الوارها را
بفروشد،آقاي پيلكينگتن و آقاي فردريك هر دو طالب خريد بودند.ناپلئون مردد بود
كه كدام را انتخاب كند. هر وقت به نظر ميآمد كه قصد معامله با فردريك را دارد
اعلام ميشد كه سنوبال در فاكسوود مخفي است و هر زمان كه به معامله با
پيلكينگتن متمايل ميشد شايع ميگشت كه سنوبال در پينچفيلد است.
ناگهان در اوايل بهار مسئله وحشتناكي كشف شد:سنوبال شبها مخفيانه به مزرعه آمد
و شد ميكرد! اين خبر طوري حيوانات را مضطرب ساخت كه شبها خوابشان
نميبرد.شايع بود كه او هر شب زير نقاب تاريكي به مزرعه ميآيد و مرتكب انواع و
اقسام كارهاي زشت ميشود.غله ميدزد،سطل شير را واژگون ميكند،بذرها را لگدمال
ميكند و جوانه درختهاي ميوه را ميجود.رسم بر اين شدهبود كه هر وقت خرابكاري
پيش ميآمد به سنوبال مربوطش ميكدند.اگر شيشه پنجرهاي ميشكست با راه آبي
مسدود ميشد ميگفتند كه سنوبال شبانه آمده و مرتكب آن شدهاست،وقتي كليد
انبار آذوقه گمشد تمام حيوانات مزرعه متقاعد بودند كه سنوبال آن را در چاه انداخته
است.و غريب اينكه حتي بعد از آنكه كليد را اشتباها زير كيسه آذوقه گذاشته بودند
پيدا كردندباز هم به اعتقاد خود باقي بودند.ماده گاوها متفقا ميگفتند كه سنوبال
مخفيانه و شبانه به جايگاه آنان ميرود و آنها را در عالم خواب ميدوشد.شايع بود
موشهاي صحرايي كه در زمستان اسباب زحمت شدهبودند هم با سنوبال همدستند.
ناپلئون مقرر داشت كه نسبت به فعاليتهاي سنوبال رسيدگي دقيقي به عمل آيد.در
حاليكه سگها در ملازمتش و ديگر حيواناتبه لحاظ احترام با كمي فاصله دنبالش
بودند خارج شد و از قسمتهاي مختلف تفتيش كامل به عمل آورد.هر چند قدم
ميايستاد و زمين رابراي يافتن رد سنوبال بو ميكرد.تمام زواياي طويله، گاوداني،
لانههاي مرغ و باغچه را بو كشيد و تقريبا همه جا رد سنوبال را پيدا كرد.پوزه پهنش
را به خاك ميماليد چند نفس عميق ميكشيد و با صدايي وحشتناك اعلام
ميكرد،»سنوبال!اينجا بوده!بويش را ميشناسم!« و به اسم سنوبال،سگها دندان نشان
ميدادند و غرشي ميكردند كه خون را در بدن منجمد ميكرد.
حيوانات كاملا خود را باخته بودند.به نظر ميآمد كه سنوبال اثري است نامرئي كه
تمام فضا را احاطه كرده و آنها را به هر خطري تهديد ميكند. هنگام شب سكوئيلر
همه را جمع كرد و در حاليكه از وجانتش وحشت ميباريد گفت مطلب مهمي است
كه بايد بگويد.
در حاليكه جهشهاي كوتاه عصبي ميكرد فرياد كشيد،»رفقا مطلب فوقالعاده
وحشتناكي كشف شدهاست.سنوبال خود را به فردريك مالك پينچفيلد كه قصد دارد
به ما حمله كند و مزرعه ما را بگيرد فروخته است!قرار است در وقت حمله سنوبال
راهنماي او باشد.موضوع از اين هم بدتر است.ما تصور ميكرديم دليل تمرد سنوبال
خودخواهي و جاهطلبي اوست ولي رفقا ما در اشتباه بوديم.علت اصلي تمردش
راميدانيد؟او از همان ابتدا با جونز هم پيمان بود و در تمام مدت عامل مخفي او
بود.تمام اين مطالب از روي مدارك كتبي كه از او بهجا مانده است و ما اخيرا كشف
كردهايم ثابت شدهاست.به عقيده من اين موضوع مطالب بسياري را روشن
ميكند.رفقا!مگر خود ما نديديم كه در جنگ گاوداني چقدر كوشش كرد-خوشبختانه
بينتيجهكه ما شكست بخوريم؟« حيوانات گيج و مبهوت شده بودند. اين ديگر بالاتر و
بدتر از داستان تخريب آسياب بود.چند دقيقه طول كشيد تا به كنه گفته سكوئيلر
پيبردند. به ياد داشتند و يا فكر ميكردند كه به ياد دارند كه سنوبال در جنگ
گاوداني پيشاپيش همه حيوانات حمله كرد و حيوانات متفرق را گردآورد و به حمله
تشويق كرد يك لحظه،حتي وقتي كه ساچمههاي تفنگ جونز پشتش را مجروح
كردهبود،نايستاد.ابتدا كمي مشكل بود اين كارها را با طرفداري از جونز منطبق
كرد.حتي باكسر كه سوال نميكرد متحير بود.نشست و پاهاي جلو را زير بدنش تا
كرد،چشمانش را بست و با كوشش بسيار افكارش را منظم كرد. گفت،»من باور
نميكنم.من خودم ديدم كه سنوبال در جنگ گاوداني با شجاعت جنگيد.مگر خود ما
بلافاصله پس از جنگ به او نشان شجاعت حيواني درجه يك نداديم؟«
سكوئيلر در پاسخ گفت: »رفيق اشتباه كرديم.حالا-از روي مدارك محرمانهاي كه
بدست آوردهايمميفهميم كه او ميخواسته است ما را گمراه كند.« باكسر گفت،»ولي
او زخمي شد و ما همه ديديم كه از جراحتش خون جاري است.«
سكوئيلر فرياد كشيد،»اين هم قسمتي از نقشه بود!تير جونز فقط مختصر خراشي
ايجاد كرد.اگر شما ميتوانستيد بخوانيد من اين مطلب را از روي نوشته خودش به
شما نشان ميدادم.نقشهشان اين بود كه سنوبال در موقع حساس علامت عقبنشيني
دهد و مزرعه را به دشمن واگذار كند.و تا حدي هم موفق شد-يعني رفقا ميتوانم
بگويم كه اگر شجاعت رهبرما رفيق ناپلئون نبود او در توطئه خود كاملا موفق
ميشد.مگر به خاطر نداريد درست وقتي كه جونز و كسانش در داخل حياط بودند
چطور سنوبال پشت كرد و فرار كرد و عدهاي از حيوانات هم به دنبالش رفتند؟و آيا باز
به خاطر نداريد درست لحظهاي كه همه را وحشت گرفته بود و چنين به نظر ميرسيد
كه همه چيز از دست رفته است،رفيق ناپلئون با فرياد»مرگ بر بشريت!«جلو شتافت و
دندانهايش را به پاي جونز فرو برد؟«سكوئيلر از سمتي به سمتي پريد و با صداي بلند
گفت،»رفقا اين را كه حتما به خاطر داريد؟«
وقتي سكوئيلر قضايا را اينقدر دقيق ترسيم كرد به نظر حيوانات آمد كه همه را به
خاطر دارند.به هر حال فرار سنوبال را در لحظه بحراني جنگ به ياد آوردند.اما باكسر
هنوز قانع نشدهبود.
بالاخره گفت:»من باور نميكنم سنوبال از ابتدا خائن بوده است.آنچه بعدا كرده امر
ديگري است.ولي من ايمان دارم كه او در جنگ گاوداني رفيق خوبي بودهاست.«
سكوئيلر در حاليكه شمرده و محكم صحبت ميكرد گفت،»رفيق،رهبر ما رفيق ناپلئون
قاطعا،بله قاطعا،اعلام داشته است كه سنوبال از ابتدا،بله حتي از قبل از آنكه فكر
انقلاب در سر باشد عامل جونز بودهاست.«
باكسر گفت:»خوب پس قضيه صورت ديگري پيدا كرد!البته اگر رفيق ناپلئون چنين
ميگويد حتما صحيح است.«
سكوئيلر فرياد كشيد،»رفيق! حالا با ديد صحيح قضايا را ميبيني!«ولي با چشمان
كوچك درخشانش نگاه زشتي به باكسر انداخت.برگشت كه برود ولي مكثي كرد و به
طرز موثري اضافه كرد:»به همه حيوانات اين مزرعه هشدار ميدهيم كه چشمان خود
را كاملا باز كنند.براي اينكه شواهد موجود به ما نشان ميدهد كه در همين لحظه و
در بين ما عدهاي از عمال مخفي سنوبال هستند.«
چهار روز بعد هنگام عصر ناپلئون دستور داد كه حيوانات در حياط جمع شوند. وقتي
كه همه حاضر شدند ناپلئون،كه هر دو نشانش را )اين اواخر نشان شجاعت درجه يك
حيواني و نشان درجه دو حيواني به خود اعطا كرده بود( به سينه داشت با نه سگ
غولپيكرش كه اطراف وي جست و خيز ميكردند و با غرش خود ستون فقرات
حيوانات را به لرزه ميانداختند،ظاهر شد.همه حيوانات برجاي خود ساكت ايستاده و از
ترس سر به گريبان داشتند گويي از پيش ميدانستند كه امر وحشتناكي در شرف
وقوع است .
ناپلئون ايستاد و با ترشرويي نظري به حضار انداخت،سپس زوزه بلندي كشيد.به آن
صدا سگها جلو پريدند و گوش چهار خوك را گرفتند و آنها را كه از درد و وحشت
ميناليدند جلو پاي ناپلئون انداختند.از گوش خوكها خون ميچكيد،و سگها از بوي
خون هار شدنده بودند.در بهت و تعجب عمومي سه تا از سگها به طرف باكسر
پريدند.باكسر كه حمله سگها را ديد سم عظيمش را به كار انداخت لگدش در ميان هوا
به يكي از آنها اصابت كرد و او را نقش زمين كرد و سگ ملتسمانه به ناله افتاد و
دوتاي ديگر دمشان را لاي پا گذاشتند و فرار كردند.باكسر به ناپلئون چشم دوخت تا
بداند سگ را رها سازد يا زير پا له كند.ناپلئون خطوط چهرهاش تغيير كرد و با تندي
به باكسر امر كرد كه سگ را رها كند.به مجردي كه باكسر سمش را بلند كرد سگ
زخمي زوزهكنان دزدانه گريخت .
همهمه خوابيد. چهار خوك در حاليكه از وحشت ميلرزيدند و از تمام خطوط
چهرهشان آثار گناهكاري خوانده ميشد در انتظار بودند. ناپلئون به آنان گفت كه به
جنايات خود اعتراف كنند. خوكها همان چهار خوكي بودند كه وقتي ناپلئون جلسات
يكشنبه را موقوف ساخت اعتراض كردند. هر چهار خوك اعتراف كردند كه از زمان
اخراج سنوبال مخفيانه با او در تماس بودهاند و در تخريب آسياب بادي به او كمك
كردهاند و توافق كردهاند كه مزرعه را تسليم فردريك كنند. اضافه كردند كه سنوبال به
طور خصوصي به آنها اعتراف كرده است كه از سالها پيش عامل مخفي جونز بوده
است.
وقتي اعترافات تمام شد سگها بيدرنگ گلوي خوكها را پاره كردند و ناپلئون با صداي
وحشتناكي پرسيد آيا حيوان ديگري هست كه مطلبي براي اعتراف داشته باشد. سه
مرغ اسپانيايي كه مسئول طغيان مرغها در مورد تخممرغها بودند جلو آمدند و گفتند
كه سنوبال در عالم خواب بر آنها ظاهر شده است و آنها را اغوا كرده كه از اوامر
ناپلئون سرپيچي كنند.آنها نيز كشته شدند. بعد غازي جلو آمد و اعتراف كرد كه در
خرمنبرداري سال گذشته مخفيانه شش ساقه گندم دزديده و شبانه خورده است. بعد
گوسفندي اعتراف كرد كه در آب استخر شاشيده است ميگفت اين عمل را با
پافشاري سنوبال كرده است. سپس دو گوسفند ديگر اقرار كردند كه قوچ نري را كه از
فداييان ناپلئون بوده موقعي كه سرفه ميكرده ،آنقدر دواندهاند كه مرده است .همه در
همان محل به قتل رسيدند.
اعترافات و مجازات آنقدر ادامه يافت تا از كشته پشتهاي جلو پاي ناپلئون ساخته شد و
هوا از بوي خون سنگين گشت.از زمان جونز چنين وضعي ديده نشده بود.
وقتي كار تمام شد، بقيه حيوانات، غير از خوكها و سگها، با هم به بيرون خزيدند. همه
هراسان و پريشان بودند و نميدانستند كه جنايت حيوانات در همدستي با سنوبال
تكان دهندهتر است يا كيفر بيرحمانهاي كه شاهدش بودند. قديم از اين مناظر خونين
و به همين پايه رقتانگيز زياد ديدهبودند،ولي به نظر همه چنين ميرسيد اتفاق اخير
كه بين خودشان واقع شدهبود از اتفاقات قبلي وحشتناكتر است.از روزي كه جونز
مزرعه را ترك گفتهبود تا امروز هيچ حيواني حيوان ديگر را نكشتهبود.حتي موشي هم
كشتهنشدهبود. حيوانات به سمت آسياب نيمه تمام راه افتادند و كلوور، موريل،
بنجامين، گاوان،گوسفندان،غازها و مرغها،يعني همه جز گربه كه درست قبل از صدور
دستور ناپلئون در مورد اجتماع حيوانات غيبشزده بود، نزديك به هم نشستند، گويي
نياز به گرماي يكديگر دارند.مدتي همه ساكت بودند.تنها باكسر ايستادهبود،با ناراحتي
از اين سو به آنسو حركت ميكرد و دم سياه بلندش را به پهلوهايش ميزد و گاه شيهه
كوتاهي از تعجب ميكشيد.
بالاخره گفت،»هيچ سر در نميآورم.هرگز باور نميكردم كه چنين اتفاقاتي در مزرعه
ما پيش بيايد.حتما عيب و نقص در خود ماست.تنها راه حلي كه بنظرم ميرسد اين
است كه بايد بيشتر كار كرد.از امروز من صبحها يك ساعت تمام زودتر از خواب بلند
ميشوم.«و با قدمهاي سنگين به طرف سنگها رفت و دوباره سنگ جمع كرد و به
محل آسياب برد، بعد استراحت كرد.
حيوانات بيآنكهحرفي بزنند دور كلوور را گرفتند وخود را به او چسباندند. از روي تپه
قسمت اعظم چراگاه را كه تا جاده اصلي كشيده ميشد،مزرعه يونجه،جنگل
كوچك،استخر آب،مزارعشخم شده را كه در آنها محصول پر پشت سبز گندم سال نو
نيش زده بود،و شيروانيهاي قرمز رنگ عمارات مزرعه را كه دود از بخاري آن متصاعد
بود،همه را ميديدند،يكي از روزهاي روشن بهاري بود. سبزههاو پرچينها با اشعه
خورشيدي كه بر سطح آنها تابيده بود طلايي ميزد. حيوانات با تعجبوشگفتي خاصي
به خاطر آوردند كه وجب به وجب اين مزرعه،كه هرگز تاكنون چنين مطبوع مصفا به
نظر آنان نرسيده بود از آن خودشان است. كلوور به اطراف تپه چشم دوخت و اشك در
چشمانش حلقه زد.اگر ميتوانست افكارش را بيان كند قطعا ميگفت كه از تلاشي كه
براي راندن آدمها كردند هدف اين نبود.منظور از انقلابي كه ميجر پير تخمش را در
ذهن آنها كاشت وحشت و كشتار نبود.اگر خود او تصويري از آينده را مجسم
ميكرد،تصويري بود از اجتماع حيوانات در امن از گرسنگي و شلاق،در تساوي،و
هركس فراخور ظرفيت خود كار ميكرد و قوي حامي ضعيف بود،همانطور كه خود او
در شب نطق ميجر جوجه مرغابيها را محافظت كردهبود.در عوضنميدانست چرا-به
روزي افتادهبودند كه كسي از وحشت سگهاي درنده جرات اظهار نظر نداشت و ناظر
تكه پاره شدن دوستانش و شاهد اعترافات آنها به جناياتشان بودند.فكر طغيان در
سرش نبود.ميدانست با تمام شرايط موجود وضعشان بهتر از زمان جونز است،و
مهمترين كار جلوگيري از بازگشت بشر است.ميدانست بايد وفادار بماند،بيشتر كار
كند،دستورات را اجرا كند و پيشوايي ناپلئون را قبول داشته باشد.اما منظور از رنجي
كه او و ساير حيوانات بردهبودند اين نبود.به اين منظور نبود كه آسياب بادي را
ساختهبودند و خود را هدف گلولههاي جونز قرار داده بودند.افكار كلوور اين بود،هر
چند قادر به بيانش نبود.
بالاخره احساس كرد خواندن سرود»حيوانات انگليس« تاحدي ميتواند جايگزين
كلماتي شود كه از عهده ادايش بر نميآيد و لذا شروع به خواندن سرود كرد. حيوانات
ديگر كه گرد وي نشسته بودند با او هم صدا شدند و سه بار آن را پياپي با هماهنگي
تمام ولي آهسته و با لحني پرسوز خواندند.هرگز اين سرود را اين گونه نخواندهبودند.
تازه دور سوم را تمام كردهبودند كه سكوئيلر همراه دو سگ رسيد و معلوم بود براي
گفتن مطلب مهمي آمده است.اعلام كرد كه طي امريه رفيق ناپلئون سرود»حيوانات
انگليس«منسوخ گرديد.از اين تاريخ به بعد خواندن آن ممنوع است.
حيوانات يكه خوردند.
موريل فرياد كشيد،»چرا؟«
سكوئيلر آمرانه گفت،»رفيق،به اين دليل كه ديگر حاجتي به آن نيست. سرود
»حيوانات انگليس« سرود انقلاب بود و در حال حاضر انقلاب به ثمر رسيدهاست و
مجازات خائنين آخرين قسمت آن بود. دشمن اعم از داخلي و خارجي شكست
خوردهاست.در آن سرود،ما تمايلات خود را براي داشتن روزهاي بهتر و زندگي بهتر
بيان ميكرديم و حالا كه روز بهتر و زندگي بهتر داريم ديگر اين سرود معنا ندارد.«
هر چند حيوانات ترسيده بودند،ولي چند تايي قصد اعتراض داشتند،منتها گوسفندان
بعبع »چهارپا خوب، دوپا بد« را شروع كردند و مجال بحث پيش نيامد.
بدين طريق ديگرسرود "حيوانات انگليس" شنيده نشد و به جاي آن
مينيماس شاعر، شعري ساخت كه مطلع آن اين بود
قلعه حيوانات ،قلعه حيوانات
هرگز از من به تو آسيبي نخواهد رسيد!
و اين سرود هر يكشنبه صبح پس از برافراشتن پرچم خوانده ميشد. اما به نظر
حيوانات نه كلمات و نه آهنگ آن به پايه سرود "حيوانات انگليس" نميرسيد.



RE: رمان قلعه حیوانات اثر جرج اوروِل (آپدیت میشه) - saeedrajabzade - 28-08-2015

فصل هشتم

چند روز بعد كه كشتارها تخفيف يافت چندتايي از حيوانات به يادآوردند يا فكر كردند
كه به ياد دارند كه مادهي ششم فرمان گفته است »هيچ حيواني حيوان كشي
نميكند.« و با نكه كسي قصد طرح كردن قضيه را در حضور خوكها و سگها نداشت
ولي همه احساس ميكردند كشتار حيوانات منطبق با فرامين نيست .
كلوور از بنجامين خواهش كرد ماده ششم فرمان را برايش بخواند و وقتي بنجامين
خواهش كرد ماده ششم فرمان را برايش بخواند و وقتي بنجامين طبق معمول گفت در
اين قبيل امور مداخله نميكند، به سراغ موريل رفت. او فرمان را برايش خواند و آن
چنين بود
» هيچ حيواني بدون علت حيوانكشي نميكند. «
به جهتي از جهات دو كلمه بدون علت از ذهن حيوانات رفته بود. به هر حال متوجه
شدند خلاف فرمان كاري صورت نگرفته است ،چه كاملا واضح بود كشتن خائنيني كه
با سنوبال هم عهد بدوهاند كاملا با علت است .
آن سال حيوانات حتي از سال گذشته هم بيشتر كار كردند.تجديد بناي آسياب بادي
مخصوصا با دو برابر شدن ضخامت ديوارها و تمام كردن آن در سر موعد به علاوه
كارهاي عادي مزرعه، عمل طاقتفرسايي بود.
بعض روزها به نظر حيوانات ميرسيد كه با مقايسه با زمان جونز هم ساعات بيشتري
كار كردهاند و هم بهتر تغذيه نشدهاند.
صبحهاي يكشنبه سكوئيلر از روي قطعه كاغذ درازي كه با يكي از پاهايش جلويش
نگاه ميداشت براي آنان ميخواند كه توليد مواد غذايي دويست درصد، سيصد درصد و
حتي پانصد درصد افزايش يافته است.
حيوانات دليلي نميديدند كه گفتههاي او را باور نكنند مخصوصا كه آنها ديگر به طور
روشن شرايط زندگي قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولي بعض روزها دلشان
ميخواست ارقام كمتري به خورد آنها ميدادند و غذاي بيشتر . در اين ايام همه
دستورات بوسيله سكوئيلر و يا خوك ديگري اعلان ميشد. ناپلئون حتي هر دو هفته
يكبار هم در مجالس ديده نميشد.
وقتي ظاهر ميشد نه فقط سگها در ملازمتش بودند بلكه يك جوجه خروس سياه
رنگ هم كه به منزله شيپورچي بود پيشاپيش او حركت ميكرد و پيش از سخنراني
ناپلئون قوقولي قوقو ميكرد. ميگفتند ناپلئون حتي در ساختمان مزرعه هم در
قسمت مجزايي از سايرين زندگي ميكند و غذايش را تنها و در ظروف چيني اصل كه
در ويترين اتاق ناهارخوري بوده است ،ميخورد و دو سگ براي خدمتگزاري در
حضورش هستند. هم چنين مقرر شد كه در شب تولد ناپلئون هم مانند دو سالگرد
ديگر تير شليك شود.
ناپلئون ديگر به طور ساده ناپلئون خطاب نميشد، اسم او با عنوان رسمي »رهبر ما
رفيق ناپلئون « برده ميشد، و خوكها اصرار داشتند كه عناويني از قبيل پدر
حيوانات،دشمن بشر، حامي گوسفندان ،منجي پرندگان و امثال آن برايش بسازند.
سكوئيلر در نطقهايش اشك ميريخت و از درايت ناپلئون و از خوش قلبي و عشق
سرشار او به حيوانات مخصوصا به حيوانات محروم ساير مزارع سخن ميراند.
عادت بر اين جاري شده بود كه هر عمل موفقيتآميز و هر پيشآمد خوبي به حساب
ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنيده ميشد كه مرغي به مرغ ديگر ميگويد: » تحت
توجهات رهبر ما رفيق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم كردهام. « و يا دو گاوي
كه از استخر آب مينوشيدند ميگفتند »به مناسب رهبري خردمندانه رفيق ناپلئون
آب گوارا شده است ! «
احساسات عمومي قلعه در شعري كه مينيماس سروده بود و عنوانش را رفيق
ناپلئون گذاشته بود، به خوبي منعكس بود :
چشمان نافذت كه چو خورشيد آسمان
بخشنده تشعشع و گرمي است بر جهان
چون اوفتد به وجودم نگاه آن
در التهاب آيم و گويم بدين زبان
سرچشمه سعادتي و يار بيكسان
غمخوار بيپدران ، حامي زنان
رفيق ناپلئون !
گر ما غنودهايم به اصطبل روي كاه
گر سير گشته اشكم ما روز وشب دوگاه
از دولت وجود تو گشته است اين چنين
باور ندارد ار كس گو آي و گو ببين
اعطا كننده كيست به مااين همه نعم
بزدوده خاطر همگي را ز هم و غم
رفيق ناپلئون !
گر خوك تولهاي به من عطا كند خدا
زآن پيشتر كه فتد راه روي پا
زآن پيشتر كه كشد قد به يك وجب
باشد ورا ثناي تو همواره ورد لب
گويد بياد ندارم جز اين خدا
تا جان خويشتن بنمايم رهت فدا
رفيق ناپلئون !

ناپلئون اين شعر را پسنديد و دستور داد مقابل هفت فرمان بر ديوار بزرگ نگاشته
شودو بالاي آن تمثال نيمتنه و نيمرخ او كه به وسيله سكوئيلر و با رنگ سفيد نقاشي
شده بود نصب گرديد. در خلال اين مدت ناپلئون با وساطت ويمپر در مقام معاملهي
پيچيدهاي با فردريك و پيلكينگتن برآمده بود.
الوار هنوز به فروش نرفته بود، فردريك بيشتر طالب خريد بود ولي قيمت عادلانه
پيشنهاد نميداد. هنوز شايع بود كه فردريك و كسانش در مقام توطئه براي حمله به
قلعه حيوانات و خراب كردن آسياب بادي، كه حس حسادتشان را برانگيخته است،
هستند. مسلم گشته بود كه سنوبال هنوز در پينجفيلد در كمين است. در اواسط
تابستان حيوانات از اينكه سه مرغ اعتراف كردند كه به تحريك سنوبال در توطئه قتل
ناپلئون دست داشتهاند متوحش شدند.
مرغها بيدرنگ اعدام شدند و احتياطات لازم براي حفظ جان ناپلئون به عمل آمد.
شبها چهار سگ در چهار گوشه تختخوابش پاس ميدادند و خوك جواني به نام
پينكآي غذاي او را قبلا ميچشيد مبادا كه مسموم باشد.
در همان اوان خبر منتشر شد كه ناپلئون ترتيب فروش الوار را به آقاي پيلكينگتن
داده است و معاملات پاياپاي ديگري هم بين قلعه حيوانات و فاكسوود به عمل خواهد
آمد.هر چند رابطه ناپلئون و پيلكينگتن از طريق ويمپر بود ولي تقريبا دوستانه بود.
حيوانات به پيلكينگتن چون آدم بود اعتماد نداشتند ولي به مراتب او را به فردريك
كه هم از او هراسان بودند و هم نفرت داشتند ترجيح ميدادند. وقتي فصل تابستان
سپري شد و آسياب بادي در شرف اتمام بود شايعه حمله خائنانه هر دم بيشتر قوت
ميگرفت.
گفته ميشد كه فردريك بيست مرد مسلح دارد و دم قاضي وشهرباني را هم ديده
است تااگر زماني سند مالكيت قلعه حيوانات را به چنگ آورد مواخذهاي در كار
نباشد.به علاوهداستانهاي دلخراشي از ظلم فردريك نسبت به حيواناتش از پينچفيلد
درز كرده بود،ميگفتند اسب پيري را تاسر حد مرگ تازيانه زده است،گاوهايش را
گرسنگي داده و سگي را زنده زنده به تنور انداخته است و براي سرگرمي خروسها را با
بستن تيغ نازكي به پاهايشان به جنگ واميدارد. حيوانات از اينكه با رفقايشان
بدينسان معامله ميشود خونشان جوش آمد وبا غريو وفرياد ميخواستند به پينچفيلد
حمله كنند و آدمها را از آنجا برانند و حيوانات را آزاد كنند.اماسكوئيلر آنان را نصيحت
ميكرد كه از اقدام به هرگونه عمل ناسنجيده و عجولانه خودداري كنند و به درايت
رفيق ناپلئون اعتماد داشته باشند.
با وجود اين احساسات ضد فردريكي اوج ميگرفت.صبح يكياز يكشنبهها ناپلئون در
انبار حضور يافت و اظهار داشت كه وي هرگز و هيچگاه قصد فروش الوار را به فردريك
نداشته،و گفت طرف معامله بودن با شخص رذلي چون او را دون شان خويش
ميداند.كبوترها كه هنوز براي دامنزدن انقلاب به خارج فرستاده ميشدند از قدم
گذاشتن به فاكسوود منع شدند و هم چنين جاي شعار »مرگ بر بشريت« را »مرگ
بر فردريك« گرفت.در اواخر تابستان يكي ديگر از دسايس سنوبال آشكار شد:محصول
گندم پر از علف هرزه شده بود و معلوم شد سنوبال شبانه تخم علف را با بذر غله
مخلوط كردهاست.غازنري كه اطلاعاتي از توطئه داشت و به گناهش نزد سكوئيلر
اعتراف كرده بود با قارچ سمي خودكشي كرد. حيواناتي كه تصور ميكردند سنوبال
نشان شجاعت حيواني درجه يك دريافت داشتهاست در اين زمان فهميدند كهاين
موضوع صرفا افسانه ساخته و پرداخته خود سنوبال بوده است و به او نه فقط نشاني
اعطا نشده بلكه به علت نشان دادن بيلياقتي در جنگ گاوداني مورد سرزنش و توبيخ
هم واقع شده است. حيوانات از شنيدن اين مطلب بار ديگر مات و مبهوت شدند ولي
سكوئيلر باز توانست آنان را متقاعد سازد كه حافظهشان درست ياري نميكند. با
كوشش و رنج فراوان در پاييز كه موسم خرمنبرداري هم بود ساختمان آسياب بادي
به اتمام رسيد.كار نصب ماشين آلات هنوز مانده بود و قرار بود ويمپر ترتيب خريد آن
را بدهد.ولي باوجود همه موانع و بيتجربگي و ابتدايي بودن آلات و ادوات كار و خيانت
سنوبال،كار درست در روز معين تمام شد.حيوانات خسته ولي مغرور گرداگرد شاهكار
خويش كه به چشمانشان حتي خيلي زيباتر از بناي اوليه هم بود راه ميرفتند.علاوهبر
زيبايي،ضخامت ديوارها هم دو برابر قطر ديوارهاي سابق بود.اين بار چيزي جز مواد
منفجره آن را نميخواباند!وقتي حيوانات فكر ميكردند كه چطور و تحت چه شرايطي
كار كردهاند و بر چه ناملايماتي فائق آمدهاند و وقتي به زماني كه پرههاي آسياب به
كار افتد و رفاهي كهدر زندگي آنان بهوجود خواهدآمد فكرميكردند خستگي از تنشان
خارج ميشد و دورادور آسياي جست و خيز ميكردند و غريو شادي ميكشيدند.
ناپلئون به شخصه در ملازمت سگهاوجوجه خروسش براي بازديد كار آمد وبه همه
حيوانات شخصا تبريك گفت و اعلام داشت كه آسياب به اسم آسيابناپلئون ناميده
خواهد شد.
دو روز بعد حيوانات براي جلسه فوقالعاده به طويله احضار شدند و وقتي ناپلئون اعلام
كرد كه الوارها را به فردريك فروخته و واگن او براي حمل ميرسد،جملگي از تعجب
بر جا خشك شدند.حقيقت امر اين بود كه ناپلئون در تمام مدتي كه به دوستي
پيلكينگتن تظاهر ميكرد،در خفا مشغول زد و بند با فردريك بود.
با فاكسوود قطع رابطه شد و پيامهاي دشنام آميزي براي پيلكينگتن فرستاده شد،به
كبوترها گفته شد ديگر به پينچفيلد نروند و شعار را از »مرگ بر فردريك« به »مرگ
بر پيلكينگتن«تغيير دهند.وناپلئون حيوانات را مطمئن ساخت كه داستان حمله به
قلعه حيوانات افسانهبوده است و در نقل بدرفتاري فردريك نسبت به حيواناتش بسيار
اغراق شده است و چه بسا تمام شايعات از ناحيه سنوبال و عمالش ريشه گرفته
باشد.هم چنين معلوم شد كه سنوبال در پينچفيلد نيست و هرگز در تمام عمرش قدم
به آنجا نگذاشتهاست ،بلكه در رفاه و تجمل نسبي در فاكسوود زندگي ميكند و در
حقيقت سالهاست جيرهخوار پيلكينگتن، است.
خوكها از نيرنگي كه ناپلئون زده بود يعني با تظاهر به دوستي با پيلكينگتن فردريك
را وادار كرده بود دوازده ليره قيمت الوار را بالا ببرد،خيلي كيف كردند.سكوئيلر
ميگفت فضيلت ناپلئون در اين است كه به هيچكس اعتماد ندارد و اين عدم اعتماد را
نسبت به فردريك هم نشان داده است.فردريك ميخواسته قيمت الوار را با قطعه
كاغذي كه به آن چك ميگويند بپردازد اما ناپلئون هشيار قبول نكرده و گفته است
بايد تمام مبلغ با اسكناس پنج ليرهاي و آن هم قبل از حمل جنس پرداخت شود و
فردريك وجه را پرداخته و مبلغ درست معادل قيمت خريد ماشين آلات آسياب بادي
است. در خلال اين احوال الوارها با سرعت تمام حمل ميكردند.پس از آنكه همه را
بردند جلسه خصوصي ديگري در طويله تشكيل شد تا حيوانات اسكناسهاي فردريك را
ببينند.ناپلئون با لبخندي حاكي از موفقيت و در حالي كه هر دو نشانش را زيب پيكر
ساخته بود روي بستري از كاه بالاي سكو آرميده بود. در كنارش پولها در يك ظرف
چيني بطور منظم چيده شده بود.حيوانات يكييكي و با آرامي از جلو آن گذشتند و با
دقت بسيار به آن خيره شدند.باكسر پوزهاش را براي بو كردن اسكناسها جلو برد و
كاغذهاي نازك را به خش وخش انداخت.
سهروز بعد هياهوي عجيبي برپا شد. ويمپر با رنگ پريده به سرعت با دوچرخه از راه
رسيد،دوچرخه را در حياط انداخت مستقيما به ساختمان رفت.پس از يك لحظه
صداي غرش خشم آلودي از عمارت ناپلئون بلند شد. خبر واقعه چون بمبي در قلعه
تركيد.اسكناسها جعلي بود و فردريك الوارها را در ازاي هيچ خريده بود.
ناپلئون حيوانات را احضار كرد و با صداي وحشتناكي حكم اعدام فردريك را صادر
نمود.گفت او را پس از دستگير كردن زنده زنده خواهند جوشاند. در ضمن حيوانات را
آگاه ساخت كه بايد انتظار بدتري هم داشت ،چه بسا فردريك و كسانش در هر دقيقه
حملهاي را كه مدتها انتظارش ميرفت آغاز كنند. در تمام راههاي قلعه قراول گمارده
شد و به علاوه چهار كبوتر با پيامهاي مسالمتآميز و به اميد تجديد روابط حسنه با
پيلكينگتن به فاكسوود اعزام شدند.
صبح روز بعد حمله آغاز شد. حيوانات مشغول خوردن صبحانه بودند كه فردريك با
اعوان و انصارش از دروازه پنجكلوني وارد شدند. حيوانات با رشادت تمام يورشبردند،
اما اين بار فتح و ظفر به آساني جنگ گاوداني نصيبشان نميشد. آدمها پانزده نفر
بودند و شش تفنگ داشتند و به مجردي كه حيوانات به فاصله پنجاه متري رسيدند
شليك كردند.
حيوانات تاب مقاومت در مقابل گلولهها را نياوردند و با وجود كوششهاي ناپلئون و
باكسر، به عقب رانده شدند، عدهاي هم مجروح شدند.
همه داخل ساختمان جمع شدند و با احتياط از شكافهاي در و سوراخهاي كليد
مراقب خارج بودند. همهي چراگاه و آسياب بادي دست دشمن بود. در آن لحظه
ناپلئون هم تكليفش را نميدانست ،دمش منقبض شده بود،بدون اداي يك كلمه بالا و
پايين قدم ميزد. چشمها به فاكسوود دوخته شده بود. اگر پيلكينگتن و كسانش به
ياري ميآمدند هنوز امكان پيروزي بود. اما همان چهار كبوتر قاصد برگشتند، يكي از
آنها حامل تكهكاغذي بود رويش با مداد نوشته شده بود : » تا چشمت كور ! «
فردريك و كسانش اطراف آسياب بادي توقف كرده بودند و حيوانات را نگاه ميكردند.
زمزمهاي حاكي از ترس بلند شد، چه دو تن از آدمها اهرم و پتك دست گرفته بودند و
ميخواستند آسياب بادي را خراب كنند.
ناپلئون فرياد كشيد »رفقا شجاع باشيد، چنين كاري امكانپذير نيست، ديوارهاي
آسياب ضخيمتر از آن است كه با اهرم و پتك حتي ظرف يك هفته خراب شود. «
اما بنجامين كه حركات آدمها را با دقت زير نظر گرفته بود و ميديد كه آن دو نفر
مشغول كندن چالهاي نزديك پايه آسياب هستند پوزهي درازش را با وضعي كه از آن
تمسخر ميباريد تكان داد و گفت: » همين حدس را ميزدم، نميبينيد دارند چه
ميكنند ؟ يك لحظه ديگر چاله پر از مواد منفجره است. «
حيوانات هراسان منتظر بودند. ديگر امكان خارج شدن و حمله نبود. پس از چند
دقيقه ديدند كه آدمها از هر سو ميدوند و متعاقب آن غرش كركنندهاي برخاست.
كبوترها به هوا پريدند و همه حيوانات، جز ناپلئون با شكم خود را روي زمين انداختند.
وقتي برخاستند لكه عظيمي از دود سياه، محوطهاي را كه آسياب بادي در آن قرار
داشت در برگرفته بود. نسيم به تدريج دود را پراكنده كرد. ديگر آسياب وجود نداشت !
با ديدن اين منظره ترس و نوميدي لحظه قبل زايل شد و حيوانات با فرياد انتقامجويي
و بيآنكه منتظر دستور شوند دستهجمعي به جلو يورش بردند و به طرف دشمن
تاختند.به گلولههاي آتشباري كه بر سرشان ميباريد توجهي نداشتند.جنگ سختي در
گرفت. آدمها شليك ميكردند و وقتي حيوانات نزديك ميآمدند با چوب دستي و
پوتينهاي سنگين حمله ميكردند.
يك گاو و سه گوسفند و دو غاز كشته شدند بقيه همه مجروح بودند. حتي ناپلئون كه
از پشت سر عمليات را اداره ميكرد نوك دمش با ساچمه بريده شد.
آدمها هم از آسيب بينصيب نماندند. سر سه نفرشان از ضربه سم باكسر شكست و
شكم يكي با شاخ گاوي دريده شد.شلوار يكي را جسي و بلوبل جر دادند. و وقتي نه
سگ گارد مخصوص ناپلئون كه در پناه پرچينها كمين كرده بودند، پارسكنان اطراف
آدميان سبز شدند، وحشت همه را فرا گرفت و متوجه شدند كه در خطر محاصرهاند.
فردريك با فرياد به كسانش دستور داد تا امكان باقي است از معركه خارج شوند و
لحظه بعد دشمن ترسو در حال فرار بود.حيوانات آنها را تا انتهاي مزرعه دنبال كردند و
با چند لگد آخرين آنها را از ميان پرچينهاي خاردار بيرون راندند.
پيروز شده بودند ،اما خسته و خونين بودند. آهسته و لنگانلنگان به طرف مزرعه راه
افتادند. منظره دوستاني كه روي چمن دراز به دراز افتاده و مرده بودند، بعضي را به
گريه انداخت. در سكوتي غمانگيز در محلي كه زماني آسياب بادي بر پا بود ايستادند.
به كلي از بين رفته بود!
تقريبا كوچكترين اثري از آن باقي نمانده بود ،حتي قسمتي از پايههاي بنا هم فرو
ريخته بود. در تجديد بنا، اين بار برخلاف بار قبل نميتوانستند از سنگهاي فروريخته
استفاده كنند ،چه اين دفعه سنگها هم نبودند، شدت انفجار آنها را صدها متر دورتر
انداخته بود. گويي از اصل آسياب وجود نداشته است .
وقتي كه حيوانات به ساختمان نزديك شدند، سكوئيلر كه بدون هيچ دليلي در طول
جنگ غايب بود ،جست و خيز كنان در حالي كه دمش را به سرعت تكان ميداد با
تبسمي حاكي از رضايت خاطر به طرف آنها آمد و حيوانات صداي شليك توپي را از
سمت ساختمان شنيدند.
باكسر گفت : »براي چه شليك ميكنند ؟ «
سكوئيلر فرياد كشيد »فتح و پيروزي را جشن گرفتهايم! «
باكسر كه از زانوانش خون ميچكيد و يكي از نعلهايش افتاده بود و سمش چاك
برداشته بود و دوازده ساچمه در پاي عقبش فرو رفته بود
گفت : » چه فتحي؟ «
ـ چطور چه فتحي ،رفيق ؟ مگر نه اين است كه ما دشمن را از خاك خود، خاك
مقدس قلعه حيوانات راندهايم؟
باكسر گفت : » ولي آسياب بادي ما را ويران كردند. دو سال تمام روي آن كار كرده
بوديم .«
سكوئيلر گفت : » چه اهميتي دارد؟ آسياب ديگري ميسازيم. اگر دلمان بخواهد
شش تا آسياب هم ميتوانيم بسازيم . رفيق تو نميتواني عظمت كاري را كه كردهايم
درك كني. همين زميني كه ما الان روي آن ايستادهايم در تصرف دشمن بود و اكنون
در پرتو رهبري رفيق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفتهايم . «
باكسر گفت : » پس ما چيزي را كه قبلا داشتهايم، پس گرفتهايم. «
سكوئيلر گفت : » بله ، معناي فتح هم همين است. «
حيوانات لنگانلنگان وارد حياط شدند. ساچمهها زير پوست باكسر سوزش دردناكي
داشت. او پيشاپيش و از همين حالا به كار شاق ساختن آسياب بادي فكر ميكرد و در
عالم تصور، خود را آمادهي كار ميكرد. اما براي اولين بار به اين فكر افتاد كه يازده
سال از سنش گذشته و قاعدتا عضلات نيرومندش ديگر به قدرت سابق نيستند.
اما وقتي حيوانات پرچم سبز را در اهتزاز ديدند و بار ديگر صداي شليك را شنيدند
ـدر مجموع هفت گلوله شليك شدـ و نطق ناپلئون را گوش كردند كه رفتار آنها را
ميستايد و تبريك ميگويد به نظرشان آمد كه واقعا فتح بزرگي نصيبشان شده است .
از شهداي جنگ تشييع آبرومندي شد. باكسر و كلوور واگوني را به جاي نعشكش
كشيدند و ناپلئون شخصا در راس دسته حركت كرد.
دو روز تمام صرف برگزاري جشن شد. آوازها خواندند ،نطقها ايراد كردند ،توپها شليك
شد و به هر حيوان يك سيب و به هر پرنده صد گرم غله و به هر سگ سه بيسكويت
هديه شد و اعلام كردند كه جنگ »جنگ آسياب بادي « خوانده خواهد شد. ناپلئون
نشان جديدي به اسم "نشان علم سبز" ايجاد كرد و آن را به خود اعطا كرد و داستان
تاسفانگيز اسكناسها در شادماني عمومي فراموش شد.
چند روز پس از اين حوادث بود كه خوكها يك صندوق ويسكي كه در زيرزمين مانده
بود و در روز تصرف ساختمان به آن توجهي نشده بود، پيدا كردند. شب آن روز صداي
آوازهاي بلند از ساختمان برخاست ،با كمال تعجب قسمتهايي از آهنگ سرود حيوانات
انگليس هم با آن صداها آميخته بود.
شب در حدود ساعت نه همه آشكارا ديدند كه ناپلئون در حاليكه كلاه مندرس آقاي
جونز را بر سر دارد ،از در پشت ساختمان بيرون آمد و به سرعت دور حياط دويد و
مجددا داخل عمارت شد.
ولي صبح روز بعد ساختمان را سكوت مطلقي دربرگرفته بود و حتي يك خوك هم در
جنبش نبود. نزديك ساعت نه سروكله سكوئيلر پيدا شد، آهسته راه ميرفت چشمانش
بينور بود و دمش شل از پشت آويزان بود. كاملا پيدا بود كه بيمار است .حيوانات را
جمع كرد و به آنها گفت برايشان خبر وحشتآوري دارد : رفيق ناپلئون در حال مرگ
است .
ضجه حيوانات بلند شد.پشت درهاي قلعه كاه ريخته شد و حيوانات نوك پا راه
ميرفتند و با چشماني اشكبار از هم ميپرسيدند اگر رهبرشان از بين برود چه خاكي
بر سر خواهند ريخت. شايع شد با تمام احتياطها بالاخره سنوبال كار خود را كرده و
موفق شده است غذاي ناپلئون را مسموم كند.
ساعت يازده سكوئيلر دوباره آمد كه خبر ديگري بدهد. رفيق ناپلئون به عنوان آخرين
كاري كه در زمان حيات كرده است دستور داده كه مجازات شرب الكل اعدام است .
ولي هنگام شب حال ناپلئون كمي بهتر بود و صبح روز بعد سكوئيلر مژده داد كه وي
رو به بهبودي است و شب بعد ناپلئون شروع به كار كرد و روز بعد بود كه ناپلئون به
ويمپر دستور داده است از ولينگدن كتابهايي درباره عرقكشي و تقطير بخرد. يك
هفته بعد ناپلئون امر كرد قطعه زمين كوچك پشت باغ ميوه را كه قرار بودچراگاه
حيوانات بازنشسته باشدشخم بزنند.
اول گفتند زمين كم قوت شده است و بايد دوباره كشت شود، ولي بعد روشن شد كه
ناپلئون تصميم گرفته است در آن زمين جو بكارد.
در همين ايام پيشآمد غريبي رخ داد كه كسي از آن سر در نياورد. شبي در حدود
ساعت دوازده صداي شكستن چيزي به گوش رسيد و حيوانات سراسيمه از طويله
بيرون پريدند. شبي بود مهتابي .در پاي ديوار انتهاي طويله بزرگ نزديك ديواري كه
هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامي روي زمين افتاده و شكسته بود.
سكوئيلر از حال رفته كنار نردبام شكسته روي زمين پهن شده بود. در كنارش يك
چراغ بادي، يك قلممو و يك ظرف پر از رنگ سفيد واژگون شده بود. سگها فورا
دورش حلقه زدند و وقتي حالش تا حدي جا آمد او را بردند.
هيچ كدام از حيوانات سر از اين ماجرا در نياوردند، جز بنجامين پير كه با رندي
پوزهاش را ميجنباند و پيدا بود كه مطلب را فهميده است ولي چيزي نميگويد. چند
روز بعد كه موريل پيش خود هفت فرمان را ميخواند متوجه شد كه باز يكي از
فرامين طوري نوشته شده كه حيوانات غلط به خاطر سپردهاند. حيوانات تصور
ميكردند كه ماده پنجم فرمان ميگويد »هيچ حيواني الكل نمينوشد.« و حال آنكه
چند كلمهاش را فراموش كرده بودند.
فرمان پنجم ميگفت : » هيچ حيواني به حد افراط الكل نمينوشد. «