انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) (/showthread.php?tid=263155)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - گیسو جون - 18-11-2016

Heart

اینم عکسای شخصیت رمان ویلای نفرین شده البته فقط دختران سری بعد پسرارو هم میذارم



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s8.picofile.com/file/8275162484/1448141173g4kn8.jpg
عکس درسا


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s8.picofile.com/file/8275163068/duff_persian_irani_on_instagram_14481799718gn4k.jpg
عکس نیلوفر


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s9.picofile.com/file/8275163084/duff_persian_irani_on_instagram_1448178557k4n8g.jpg
عکس بهار


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s8.picofile.com/file/8275163100/1448185228kn4g8.jpg
عکس باران


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s8.picofile.com/file/8275163376/145085505248kng.jpg
عکس نازی



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://s8.picofile.com/file/8275163468/clip_image002.jpg
اینم عکس ویلای نفرین شده Big Grin


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - zahra gan - 19-11-2016

عالی بود ولی ادامه رو خیلی زود بزارین که طاقت ندارم BlushBlush

ی سوال آیا این واقعی بودExclamationExclamationHuh


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - گیسو جون - 19-11-2016

(19-11-2016، 21:07)zahra gan نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عالی بود ولی ادامه رو خیلی زود بزارین که طاقت ندارم BlushBlush


ی سوال آیا این واقعی بودExclamationExclamationHuh
نه عزیزم ما چون اکیپمون به جن و ارواح علاقه خاصی داریم تصمیم گرفتیم یه رمان ترسناک درباره جن و ارواح بنویسیم

نازي با كليد درو باز كرد و رفت داخل خونه وپشت سرش بهارونيلوفرم داخل شدند و خودشون رو روي مبل انداختن نازي كه داشت از خستگي پس ميوفتاد به سمت پله ها رفت تا تو اتاق خواب بخوابه اخه بعد از دانشگاه باپسرا براي گردش رفته بودن بيرون روي اخرين پله كه رسيد روبه روش لعوناردو رو ديد از ترس يه قدم به عقب برداشت اما چون پله بود جيغ خفه اي كشيد و از پله ها قل خوردو پايين رفت بهار و نيلوفر كه داشتن درمورد امروز حرف ميزدن با شنيدن جيغ نازي ليوان اب از دس بهار رفتادو شكست هردو باترس به جسم نازي كه داشت از پله ها پايين ميومد نگاه ميكردن هردو هول كرده بلند شدند تا به سمت نازي برن كه تو همون لحظه بهار سوزشي بدي رو تو كف پاش احساس كرد و از درد جيغ بلندي كشيد نيلوفر كه نزديك نازي بود با شنيدن جيغ بها برگشت سمت بهاروگفت=واااااي چت شد
بهار از درد صورتشو جمع كردوگفت=برو ببين نازي چش شده
نيلو خواست به سمت با بياد كه بهار داد زد=ميگم برو ببين نازي چشه من خوبم
نيلوفربااسترس گفت= خب خب منكه تنهايي كاري ازم بر نمياد بزار برم پسرارو صدا كنم
بهار اروم گفت= باشه هركاري ميكني سريع تر
نيلوفر كه از اين اتفاقات گيج شده بود به سمت خونه پسرارفت جلوي در كه رسيد سرشو پايين انداخت بدون توجه محكم به در ميكوبيد كه احساس كرد دستش به جاي گرم خرد سرشو بالااورد كه ديد دستش رو سينه ي اميده و اميد داره با تعجب نگاهش ميكنه نيلوفر به خودش اومد و تند گفت=واي اميد بدو بيا بالا توروخدا نازي از پله افتاده پاي بهار زخمي شده بدو ديگه چرا ماتت برده
اميد كه باشنيدن اسمش از زبون نازي ذوق زده شوده بود گفت=وايسا وايسا بزار به پسرا بگم بيام
و بعد به داخل خونه رفت و دقايقي بعد هر شيش نفر به سمت نازي و بهار رفتن
بهار با همان پاي زخمي كه داشت از زخم خون ميچكيد به سمت نازي رفت و نبض نازي را گرفت ميزد اما كند بود معلوم بود كه بيهوش شده
در ورودي خانه باز شد و سريع تر از همه محمد رضا و حسين به سمت نازي و بهار رفتند محمد رضا كنار نازي زانو زد نبضش را گرفت وقتي از زنده بودن نازي مطمعن شد سر اورا در اغوش كشيد و زير لب با خودش گفت=واي شكرت خدا مرسي خداجون اگه اتفاقي واسش ميوفتاد من چيكار ميكردم شكرت خدا
و بدون توجه به افرادي كه بالاسرش داشتن با تعجب محمد رضا رو نگاه ميكردن خم شد و پيشوني نازي رو بوسيد انگار هيچ كس بقير از خودش و نازي را نميديد دوباره زير لب تكرار كرد=
-ببين با قلبم چيكار كردي دختر وقتي ميبينمت ميخواد از جاش بزنه بيرون انقد عذابم نده ديگه گناه دارم
همينجوري داشت حرف ميزد كه نيلوفر كه ميدونست حس محمد رضا چيه با شيطنت گفت=اقاي محمد رضا حال نازي چطوره ؟
محمد رضا به دخودش امد اول به خودش و نازي كه در بغلش بود و بعد به بقيه كه با خنده نگاهش ميكردن با خجالت سرش را پايين انداخت نازي را بلند كرد و روي كاناپه گذاشت و بعد به سمت پسرها يرگشت و گفت=چيزه....امممم ... حالش خوبه فقط.... بيهوشه چند ساعت ديگه بهوش مياد فقط يكم بدنش كوفته شده
بهار با لبخند گفت=خب اگه حالش خوبه واسه چي نيم ساعته دارين بالاسرش حرف ميزنين
محمد رضا كه معلوم بود هول كرده و حالش خوش نيست دستپاچه گفت= خب.........خب.....نه يعني چيزه
نيلوفر با شيطنت گفت=چيزههههههه ؟
محمد رضا=نه نه نه اصلا اصلا من ميرم پايين كارم داشتين زنگ بزيند نه اصلا چرا زنگ بياين بهم بگين يعني..
اميد كه ديد محمد رضا دارد سوتي ميدهد گفت=-داداش بيا برو پايين تا بيشتر گند نزدي بيا داداش
محمد رضا هم فرصت را غنيمت شمرد و با يه ببخشيد سريع از خانه خارج شد و در را پشت سرش بست و با كلافگي دستش را لابه لاي موهايش برد و موهايش را كشيد و به سمت واحد خودشان رفت

وقتي در بسته شد حسين تازه به خودش امد و به سمت بهار رفت و گفت=بزار كمكت كنم داره از پات خون مياد
و به بهار اجازه حرف زدن نداد و اورا روي دستانش بلند كرد و به سمت حمام رفت اورا روي زمين گذاشت جعبه كمك هاي اوليه رو برداشت و كف پاي بهار را نگاه كرد كه يك تكه شيشه داخل كف پايش شده بود حسين به چشمان بهار نگاه كرد و با مهرباني گفت=
يكم درد داره فقط جيغ نزن باشه ؟
بهار هم مانند يك بچه حرف گوش كن سرش را به معني باشه تكون داد
بعد از پانسمان پاي بهار او را روي دستانش بلند كرد و به سمت اتاقي رفت و نيلوفر را روي تخت گذاشت كنارش روي تخت نشست بهار به ارامي گفت=خيلي ممنون خيلي زحمت كشيدي اميدوارم بتونم جبران كنم
حسين سرش را پايين انداخت و گفت=ميتونيد راستش ...راستش ميخواستم يچيزي بهتون بگم ... خب خيلي مهمه
بهار با نگراني گفت=چيزي شده ؟ واسه كسي اتفاقي افتاده ؟
حسين= نه نه موضوع اون نيست راستش راجب منو شماست
بهار=خب بفرماييد
حسين=من....
تا خواست حرفش رو ادامه بده در باز شدونيلوفرواميد داخل اومدند پشت سرشون هم شايان و پرهام داخل شدند
حسين با حرص زير لب گفت=اه بر خر مگساي معركه لعنت الا چه وقت اومدن بود اخه!
بهار خودشو به نشنيدن زد و روبه حسين گفت=بله چيزي گفتين اقاحسين ؟
حسين با كلافگي گفت=نه...نه چيزي نگفتم
بهار گفت=نازي چيشد ؟ حالش خوبه ؟
نيلوفر=اره هنوز به هوش نيومده اما اينطور كه به نظر مياد حالش خوبه
بعد انگار چيزي يادش افتاده باشد گفت=پايه تو چيشد خوبه ؟
بهار زير چشمي به حسين نگاه كردو گفت=اره اقا حسين زحمت كشيدپانسمانش كردن
حسين با لبخند گفت=نه اين حرفا چيه شما اختيار داريد بعدشم زحمت نيستيد رحمتيد
بعد انگا تازه متوجه سوتي خودش شده باشه گفت=نه يعني.....
شايانو پرهامم كه ديدن اگه بيشتر ادامه بده بدتر گند ميزنه همزمان گفتن=بهتره ما بريم
ديگه حسين سرشو به معني اره تكون داد و زود تر از بقيه از خونه خارج شد و پشت سرش شايان رو كرد به سمت نيلوفر و گفت-=شماهم اگه دوباره مشكلي پيش اومد حتما بهمون بگيد زمانشم اصلا مهم نيست شماهم مثل خواهراي ما هستيد خداحافظ و شب بخير
نيلوفر= خدافظ
پرهام برگشت و گفت= راستي شما شماره ي ماهارو داريد تا اگه مشكلي پيش اومد تماس بگيريد ؟
نيلوفر =اره اقا اميد همون روز اول شمارشون رو دادن بهم
شايان و پرهام هميديگرو نگاه كردن و شايان گفت=ميزاشتن از راه برسين بعد شمارشونو بدن
نيلوفر در طرفداري از اميد گفت=-خب شمام خودتون شمارتونو به درسا داديد
شايان گفت=من دليل داشتم
و بعد از اتاق خارج شد پشت سرش پرهامم از اتاق خارج شد دخترا وقتي تنها شدند بهار رو به نيلوفر گفت=ميمرديد يكم دير تر بيايد
نيلوفر با تعجب گفت=چرااا؟
بهار=اخه حسين ميخواست يچيزي درمورد خودمون بگه
نيلوفر=اوق حالم بد شد حسيننن؟؟؟ خودمون؟؟؟ جلل خالق چه حرفا
بهار=چيه بابا نگو كه خودت عاشق اميد نيستي از رفتارتون تابلوعه
نيلوفر سرشو پايين انداختو چيزي نگفت
بهار=اجي تلفونو بيار به خانواده هامون يه زنگ بزنيم
دخترها بعد صحبت با خانوادهاشون به خواب رفتن اما تو خونه پسرا
شايان و پرهام كنار هم تو بالكن نشسته بودن و خوابشون نميبرد گويا بهتر از بقيه درد همديگرو ميدونستن
پرهام=داداش ميترسم بارانو از دست بدم الان تكو تنها تو اون ويلا معلوم نيست چه بلايي به سرشون بياد اميدو حسينو محمدرضا كه خيالشون راحته ولي ما چي
شايان=هي اره داداش حق با توعه ولي باران خانوم كه تنها نيست درسا هم پيششه منم نگرانم خداكنه اتفاقي واسشون نيوفته





درسا زودترازباران از خواب بيدار شدو رفت بالاسر باران تا بيدارش كنه اروم بارانو تكون داد و گفت=خواهري بيدار شو
باران كه ميخواست درسا رو اذيت كنه تكون نخورد
درسا دوباره گفت=اجييي باران پاشو دانشگاه دير شد
باران خندش گرفته بود درسا كه از لرزش پلكاي باران قصد بارانو فهميده بود پارچ اب كنار تخت رو برداشت و با يه حركت رو بدن باران خالي كرد
باران با ترس روي تخت نشست و هين بلند كشيد درسا باديدن عكس العمل باران بلند زد زير خنده دستشو گذاشته بود رو دلش و قهقه ميزد
باران با داد گفت=درساااااااااااااااااا دعا كن دستم بهت نرسه بلند شد پارچو برداشت و به اشپز خونه رفت بعد از پر كردن پارچ دنبال درسا افتاد دورتادور خونه رو باخنده ميدودن و ميخنديدن چه لحظات خوبي خنده هاي از ته دلشون كل ويلا رو پر كرده بود بلاخره باران درسا رو گوشه اي گير اورد و پارچو رو سرش خالي كرد و باخستگي رو زمين ولوشدن درسا با صدايي كه هنوز ته مونده هاي خنده بود بريده بريده گفت=پاشو...پاشو...دانشگاه...دير...شد
بعد باباران رفتند به سمت اتاق خواب تا حاضر بشن بعد پوشيدن لباساشون و خوردن صبحانه با ماشين نازي به سمت دانشگاه حركت كردن تو راه باران با كلافگب به درسا كه پشت فرمون بود گفت=
اهههههه يه اهنگ بزار حوصلم سر رفت
درسا شونه اي بالاانداختو گفت=به من چه هركاري ميخواي بكن
باران فلشش رو از كيفش در اورد و تو دستگاه گذاشت
چه سريع
روزا شد سپري من شدم تنها پسري
كه روت كليد نميكرد
الكي فريت نميزد
به تو هيچوقت شك نداشت
تو دنيا بودي تك براش
به خاطر وجود خودت كلي فرق كرد باقبلناش
اينو كردم پيش بيني كه بهتر از تو هيچكي نيست
نبايد باور ميكردي حرفايي كه پشتم ميشنيدي
تو هموني كه دوست داشتمي
انرژي مثبت دوست داشتني
كه با خودت همه جوره هستمو حال نميكنم با دوستات ولي
طبق معمول تو هستي دليل ارامشم
طبق معمول نميزارم اونا قاطي ماها بشن
طبق معمول.....طبق معممول
نميدونم من چرا نميتونم از تو دل بكنم بگو مگه
بهتر از توهم هست
زندگي باتو راحته خوبي تو ندارم طاقت دوريتو
از همون روز اول كه ديدمت يهو حالم يجوري شد
دوستم داشتم شبيهم باشي تو مشكلات شريكم باشي
هركاري بشد واست ميكردم تا تو دوست دختر جديدم باشي
نداشتيم باهم هيچ مشكل مادي
يه زندگي خوشگلو عادي
منو همه جوره قبول كردي واست مهم نبود حتي مشكل مادي
طبق معمول تو هستي دليل ارامشم طبق معمول نميزارم اونا قاطي ماها بشن
طبق معمول.......طبق معمول........ طبق معمول......طبق معمول
(اهنگ طبق معمول ارمين تو اي اف ام اگه گوش ندادي از دستش نده)
باران= درسا ميگم سرمو كه باند پيچي شده اگه بچه هاببينن ميفهمن يچيزي شده ديگه
درسا =هرچي گفتن بهشون نميگيم چي شده
باران=اما....
درسا =هيسس بيخيال شو اونا اگه براشون مهم بوديم ميومدن پيشمون يا زنگ ميزدن
ماشين دخترها همزمان با پسرا ها به پاكينگ دانشگاه رسيد درسا بعد از اينكه ماشينو پارك كرد همراه باباران پياده شدندو داشتند به سمت دانشگاه ميرفتن كه نازي و بهار و نيلوفر همراه با پرهامو شايان از ماشين پياده شدنو به سمت درسا و باران رفتن شايان و پرهام كه از ديدن بارانودرسا خيلي خوشحال شده بودندجلوي بارانو درسا وايستادن شايان با لبخند به ددرسا نگاه ميكرد اما پرهام باديدن باند سر باران با نگراني نگاهش كرد و با تعجب گفت=بااااران
باران با اخم بر خلاف دلش كه از شنيدن اسمش از زبون پرهام خوشحال بود گفت=باران خانوم
شايان روبه درسا گفت=حالت خوبه / چي شده باز ؟.
درسا = فكر نميكنم واجب باشه به شما توضيح بدم
و بعد بي توجه به دخترها به سمت دانشگاه رفت باران رو به شايان گفت=اقاشايان من متاسفم حالش خوب نيست اتفاقيم نيوفتاده نگران نباشيد
پرهام=اما....
باران نذاشت ادامه حرفشو بگه و با دو به سمت درسا رفت بادرسا وارد كلاس شدن و به اخر كلاس رفتن و نشستن بعد از چند دقيقه دخترها و پسراها وارد كلاس شدند نازي و بهارو نيلو به سمت باران و درسا رفتن بهار و باران وقتي چشم تو چشم شدند تو چشم باران اشك جمع شد و به سمت بهار رفتو همديگرو بغل كردن درسا با يه پوزخند مسخره د اشت نگاشون ميكردكه احساس كرد كسي محكم از پشت بغلش كرد از بوي عطرش فهميد كه نيلوفره درسا عكس العملي نشون نداد دخترها وقتي سر باران و رفتار درسا رو ددن پي بردن كه اوضاع خوب نيست پس اروم كنار درسا و باران نشستن پسرا هاهم رديف جلوي اونا
استاد وارد كلاس شد و بعد از حضور و غياب شروع به درس دادن كرد درسا اروم تو گوش باران گفت=سرت كه درد نميكنه
نازي با اخم گفت=چرا نميگين چه اتفاقي واستون افتاده ؟
باران و درسا سكوت كردند و چيزي نگفتن كه نازي اعصباني شد و با حرص به تخته زل زد اما هيچ كدوم چيزي از حرف هاي استاد رو نميفهميدن چند صندلي اونور تر يه پسر خوشگلو جذاب نشسته بود و با لبخند به نيلوفر نگاه ميكرد نيلوفر كه سنگيني نگاهي رو رو خودش حس كرد سرشو بلند كردو با همون پسره چشم تو چشم شدن وقتي لبخند پسر را ديد خود به خود لبخند زد ولي لبخندش اصلا عمدي نبود سريع سرشو به طرف تخته برگردوند كه ديد اميد با اخم نگاهش ميكنه
وقتي كلاس تموم شد همون پسري كه به نيلوفر نگاه ميكرد به طرفشون اومد و به نيلوفر گفت=خوب هستيد خانوم اريا فرد؟
نيلوفر سرشو پايين انداخت و اخم كردو گفت=فكر نميكنم شمارو بشناسم
پسر با پرويي گفت=خب من كيانوشم و شمام نيلوفر حالا همديگرو شناختيم
نيلوفر كه از پرويي كيانوش متعجب شده بود چيزي نگفت پسراها به سمت دخترا امدن اميد با ديدن كيانوش اخم كردو به نيلوفر گفت=
نيلوفر اتفاقي افتاده؟
نيلوفر متعجب از شنيدن اسمش گفت=نه نه چيزي نيست
كيانوش لبخندي به نيلوفر زدو به ست در كلاس رفت و خارج شد درسا سريع دست بارانو گرفت و باهم از كلاس خارج شدنو به سمت سلف دانشگاه رفتن نيلوفروبهارونازي هم به همراه پسرا به سمت سلف رفتند و درسا باران رو ديدن كه روي يه ميز نشسته بودند و داشتند به يك عكس نگاه ميكردنو ميخنديدن بهارو نيلوفرو نازي با ديدن خنده ي اونا لبخندي زدن و به همراه پسرا يه ميز اونور تر نشستن و به اونا زل زدن
درسا و باران تمام حواسشان به انها بود كه ناگهان گوشي درسا زنگ خورد درسا خنده اش را خورد و بااخم به گوشي نگاه كرد و با تعجب به باران گفت=از ويلاس
باران=چيييي كدوم ويلا .....نكنه ...نكنه ويلاي خودمون ؟
درسا=اره ويلاي بابابزرگم
باران=خب .. خب جواب بده ببين كيه
درسا سرش رو به علامت باشه تكون داد و دكمه ي اتصال رو زد و گوشي رو كنار گوشش گرفت و با استرس گفت=الووو.....
-...........
درسا=الوووو
-...........
درسا=هور چرا جواب نميدي ميگم الووو
-............
درسا=جواب نميدي نه باشه قطع ميكنم
همه ي هواس پسرها و دخترا جمع اونا شد كه اينبار درسا با داد گفت=عوضي كي هستي ؟
بعد از چند ثانيه درسا جيغ كشيد و گوشي از دستش افتاد باران گفت=درسا چيشد كي بود چرا جيغ كشيدي
دخاترا بلند شدن و به همراه پسرا به سمت درسا و باران فتن
درسا با وحشت گفت=يه يه زن بود كه قهقه ميزد
شايان رو به درسا گفت=خب شايد مزاحم بوده خواسته سر به سرتون بزاره اينكه جيغ نداره
باران پوزخند زدو با حرص گفت=از ويلايي كه توش زندگي ميكنيم بود
بچه ها با تعجب به باران نگاه ميكردن كه دوباره گوشي زنگ خورد درسا خواست جواب بده كه شايان گفت=بزار رو اسپيكر
درسا سرشو به معني باشه تكون داد و دكمه اتصالو زد
درسا با ترس گفت=بل...بله
دوباره صداي قهقه زن تو گوشي پيچيد درسا خواست جواب بده كه كيانوش گفت=سلام خوبيد چيشده اينجا ؟
تماس قطع شد همه اخم كردند و زل زدن به كيانوش كه كيانوش خنديدو گفت=چيه ؟؟ كلاس نميايد الان شروع ميشه ها
دوباره با اخم نگاهش كردندو درسا گفت= الان چرا خنديدي ؟
كيانوش چيزي نگفت به نيلور نگاه كردو دوباره قهقه زد
بهار با اخم گفت=بخنديد ضايع نشه
نازي زير لب گفت=فكر از تيمارستان فرار كرده
اميد با عصبانيت گفت=نخير ما كار داريم نميام شما بفرما
كيانوش دوباره خنديد و گفت= خب منم نميرم
محمد رضا داد گفت- يعين چي نميرم پاشو برو عجب سيريشي هستي تو
كيانوش با پرويي شونه اي بالا انداختو گفت= نوچ همين كه گفتم عمرا برم
پسراها ديگر از اين بيشتر عصباني نمشدند از سر هر پنج نفرشون دود بلند ميشد
باران با حرص گفت= مگه دست خودته ؟
كيانوش= ميبيني كه
نيلوفر با اخم گفت=يعين چي اين مسخره بازيا بفرماييد اقا
كيانوش با لبخند از جاش بلند شد و به نيلوفر گفت= باشه حالا كه تو گفتي فقط به خاطر تو ميرم
و به سمت در سلف رفت اميد با دستاني مشت شده خواست به طرف كيارش بره كه پرهام از پشت گرفتش و تو گو شش گفت=
-اروم باش داداش ولش كن ديوونه بود
همگي اماده رفتن شدند كه دوباره همون شماره دويلا به شماره درسا زنگ زد درسا اتصالو زد و گذاشت رو اسپيكر با حرص گفت=
-چيه ؟ چي ميگي؟ چي ميخواي از جونمون
اينبار به جاي خنده صداي گريه يه زن بود زن با داد گفت=
- زود بيايد ويلا اتيش گرفته زود باشيد ويلا داره ميسوزه
درسا و شايان هم زمان از جاشون بلتد شدند كه شايان گفت=
- بهتره با ماشين من بريم
پرهام=پس ما چي ؟
درسا= بهترين كار اينكه شما اينجا بمونيد شايد يه تله باشه
باران=اما....
نيلوفر=اما چي ؟
باران= اما نميشه كه ما اينجا بمونيم و شمارو تنها بزاريم
پرهام=باران خانوم راست ميگه
باران لبخند دلنشيني به پرهام زد كه پرهام غرق در لذت شد
درسا گفت= بهترين كار اينكه كه شما نيايد اگه اتفاقي افتاد حداقل جون شما در امانه و ميتنيد مارو نجات بديد
محمد رضا=باشه پس ما و دخترا ميريم ويلاي خودمون
درسا كه كلافه شده بودگفت= شايان بدووو ويلا جزغاله شد
و سريعبه سمت پارگينگ دويد و شايان هم پشت سرش شايان و درسا سوار ماشين شدند و با اخرين سرعت به سمت ويلا رفتند
بعد از حدود بيست دقيقه به ويلا رسيدند اما ويلا سالم بود درسا خواست پياده شه كه شايان دستشو گرفتو گفت=
-كجا ميري توكه ميبيني ويلا سالمه احتمال زياد تله است
درسا به چهرهي دلنشنين شايان زل زدو گفت=
-اما خب شايد توي ويلا....
شايان اخم كرد و وسطش حرفش پريدو گفت=
- نه اگه چيزي شده بود تو اين بيست دقيقه كه تو راه بوديم ويلا بايد جزقاله ميشد
درسا يدفعه گفت= شايان
شايان از شنديدن اسمش خوشحال شد و بي اختيار گفت=جانم
درسا لبخند زدو گفت= بيا بريم تو ويلا
شايان سرشو تكون دادو گفت= از دست تو بريم
هردو از ماشين پياده شدند و به سمت ويلا رفتند در ويلا باز بود و اين باعث تعجب درسا شد اخه خوب يادش بود كه خودش درو قفل كرد درسا جلوتر وارد ويلا شد و شايانم پشت سرش وقتي وارد ويلا شدند در خود به خود بسته شد كه درسا جيغ كشيد و شايان از پشت كمر درسا رو گرفت و گفت= نترس من پشتتم
درسا اروم شد و به سمت جلو حركت كرد شايان اروم تو گوش درسا گفت=- كيليد برق كجاست ؟
درسا به سمت كليد رفت و چراغ رو روشن كرد كه لوستر بزرگي كه وسط حال وصل بود افتاد زمين و شكست درسا اينبار بلندتر جيغ كشيد كه شايان از كمرش محكم تر چسبيد
همه ي چراغ ها خاموش شدند
درسا =شايا .... شايان من ميترسم
شايان نفس عميقي كشيدو گفت=نترس عزيزم من اينجام
اما همان لحظه صدا قهقه يه زنو مرد به گوش رسيد درسا خوب ميدونست اين صداي قهقه واسه كيه از ترس زد زير گريه شايان دست انداخت زير زانوي درسا و بغبش كرد و با دو به سمت در رفت باذ خودش گفت يا خدا كمكمون كن
وقتي دستگيره ي در را كشيد در باز نميشد با قدرت بيشتري دستگيره را بالا پايين كرد اما فايده اي نداشت گويي شيعي اهني مانع از باز شدن در ميشد شايان با شنيدن صداي قدم هاي كسي با ترس به عقب برگشت و پسري را ديد كه در ان تاريكي صورتش مشخص نبود اما حدس زد كه بايد لعوناردو باشد درسا از ترس ماند گنجشكي بي پناه در اغوش شايان اشك ميريخت و با خودش ميگفت اي كاش لج بازي نميكردم و وارد ويلا نميشدم
لعوناردو با صداي وهم انگيز گفت= درسا رو بده به من و از اينجا برو وگرنه كشته ميشي
شايان محكم تر درسا رو گرفت و گفت=نه نميدمش درسا رو به توي عوضي نميدم
و بعد با سرعت به سمت در رفت و دوباره دسگيره رو پايين كشيد اما اينباردر باز شد شايانبا دو به سمت ماشين رفت درسا رو روي صندلي جلو گذاشت و خودش هم پشت فرمون نشست و استارت زد اما ماشين روشن نميشد با كلافگي مشتي به فرمون زد و گفت=لعنتي
بعد از چند بار استارت زدن بلاخره ماشين روشن شد و شايان با سرعت خيلي زياد به سمت خونه به راه افتاد
.
.
.
.
.
.
لطفا نظرو سپاس بدید خیلی کمه crying

دوستای گلم اینم عکس شخصیت های رمان که ایندفعه پسرا رو گذاشتم اما کو نظرو سپاس؟ Sad

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://uupload.ir/files/8qro_xrac_1_(1).jpg
عکس حسین


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://uupload.ir/files/t47v_500x503_1466685808592051.jpg
عکس امید


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://uupload.ir/files/qyq_500x543_1408561691103243.jpg
عکس پرهام


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://uupload.ir/files/wp45_reza-rashen-rouzegar-14.jpg
عکس شایان


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://uupload.ir/files/kimq_3163976-574-l.jpg
عکس محمد رضا

ادامه رمان با خودته سما Smile


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - alone girl_sama - 20-11-2016

بهارو حسين در بالكن وايستاده بودند و به شهر نگاه ميكردن كه حسين گفت=بهار خانوم
بهار لبخندي زدو گفت= بله اقا حسين
حسين داشت با خودش كلنجار ميرفت كه چجوري اين موضوع روبه بهار بگه بلاخره لب باز كردو گفت=خب راستش خيلي وقته به اين موضوع فكر ميكنم كه منو شما خب......
بهار كه استرس گرفته بود سرش را پايين انداخت و گفت= منو شما چي؟
حسين كه از خجالت پيشونيش عرق كرده بود به ارامي گفت=
-بهار با من ازدواج ميكني ؟
بهار سرش را پايين انداختو گفت=عجب موضوع مهمي
حسين لبخندي زدو گفت=بله خيلي مهمه
بهار يكي از بروهايش را بالاانداخت و گفت=تو اين شرايط ؟
حسين سرش را پايين انداخت و گفت= خواهش ميكنم بهش فكر كنيد اميدوارم جوابتون مثبت باشه
و سريع از بالكن خاج شد و به سمت اشپزخانه رفت و يك ليوان اب خورد و زير لب گفت= اخيش راحت شدم
بهار بعد از اينكه حسين از بالكن بيرون رفت يزره فكر كرد و لبخندي زد اون واقعا عاشق حسين بود و نميخواست اون رواز دست بده



محمد رضا و نازي غافل از اتفاقاتي كه افتاده بي توجه به اطرافشون با همديگه صحبت ميكردند و خاطرات با مزه خودشون رو براي همديگه تعريف ميكردند نازي=اقاي محمد رضا
محمد رضا لبخند ي زدو گفت= بگو محمد رضا از اقا بدم مياد احساس ميكنم پير مردم
ناز ي با خجالت گفت= محمدرضا
محمد رضا با عشق نگاهش كردو گفت=جانم
نازي كه از خجالت و خوشحالي نميدانست چيكار كنه بي مقدمه گفت=
- راستي شما سربازي رفتيد ؟
محمدرضا=اره كه رفتم با همين چهارتا داداشام رفتم
نازي با تعجب گفت= چه جالب هر پنج تايي تويه پادگان بوديد
محمدرضا=بله اينطورياست انقد به هم وابسته ايم
نازي اي پرتقالي كه پوست كنده بود به محمد رضا تعارف كرد
محمد رضا با لبخندي كه نازي براش ضعف ميرفت تكه اي از پرتقال را برداشت و گفت=مرسي خانومي

نيلوفر تنها نشسته بود و داشت با گوشي تازه اش كلش بازي ميكرد اميد هم روبه رويش نشسته بود و با لبخند نيلو رو تماشا ميكرد نيلوفر سرش را بالا اورد و با اميد چشم تو چشم شد اميد لبخندي با عشق به نيلوفر زد نيلوفر قرمز شد و سرش را پايين انداخت اميد توي دلش گفت كاش ميتوانستم ان لپ هاي گل انداخته اش را گاز بگيرم
نيلوفر= جانم ؟؟؟؟؟
اميد كه فهميده بود فكرش را بلند گفته با تپه تپه گفت=نه يعني چيزه امممم خب من......
نيلوفر سرش را زير انداخت و ريز ريز خنديد اميد وقتي خنده ي نيلوفر رو ديد نفسي از سر اسودگي كشيد


باران در اشپزخانه روي صندلي نشسته بود و عميقا تو فكر بود انقدر تو فكر بود كه وقتي پرهام وارد اشپزخانه شد نفهميد پرهام وقتي باران را توي فكر ديد صندلي روبهرويش رو بيرون كشيد و روي ان نشست و زل زد به باران چقدر اين دخترك را دوست داشت واقعا كي اينهمه عاشق شدند پرهام و دوستانش كه اصلا به دخترا ها محل هم نميدادند چي شد اينهمه عاشق شدند اون هم ناخواسته واقعا اونها كه به پنج كوه غرور معروف بودند حاضر شدند به پنج تا دختر كمك كنند انگار اين ماجرا جزوي از سرنوشت اونها بود
باران سرش را بالا گرفت و با پرهام چشم تو چشم شدند باران چيزي در چشمان پرهام ديد كه اينروزها حس ميكرد بد جور گرفتارش است حسي كه بهش عشق ميگفتن اما باران اعتقادي بهش نداشت ولي الان كه نميتوانست چشم از پرهام برداره كم كم داشت باور ميكرد عشق وجود داره انقدر در سياهي چشمان رهام غرق بود تا اينكه در به صدا در امد پرهام سريع به خودش امد با كلافگي دستي بر صورت خود كشيد و به سمت در رفت و ان رو باز كرد باران هم به سمت در رفت و درسا را با صورتي به رنگ گچ ديد و شايان را هم پشت سرش بقيه هم در حال جمع شده بودن و به درسا و شايان نگاه ميكردن باران به خودش امد و زير بازوي درسا را گرفت و اورا روي مبل نشاند درسا با صداي ضعيفش گفت= اب اب ميخوام
نيلوفر سريع از جايش بلند شد به سمت اشپز خانه رفتد دقايقي بعد با يك ليوان اب بالا سر درسا رفت باران با ناراحتي رو به شايان گفت=ويلا اتيش گرفت ؟
شايان با كلافگي دستش را در موهاي خوش حالتش فرو كرد و گفت=
-نخير ويلا سالمه سالم بود همش يه تله بود كه خداروشكر جون سالم به در برديم
همگي با هم گفتند=واقعاااااا؟؟؟؟
شايان از اين هماهنگي لبخندي زدو گفت=اره واقعا
درسا دستش را روي د سته مبل گذاشت و خواست بلند بشه اما تا روي پاهاش وايستاد سرش گيج رفتو قبل از اينكه روي زمين بيوفته شايان گرفتش بهار جلو رفت و دستشو روي پيشوني درسا گذاشت اما بعد از تماس دستش با پيشوني درسا سريع عقب كشيد و گفت=وايي چقدر داغه
درسا زير لب گفت= سر...سردمه
نازي با تعجب گفت=اما هم خونه گرمه هم تو داري تو تب ميسوزي
دسا درحالي كه از سرما دندوناش به هم ميخورد گفت=سر...سرر..سردمه
شايان با داد گفت= زود باشين يه اورژانس خبر كنيد حالش خيلي بده
محمد رضا با دستپاچگي شماره اورژانسو گرفت و ادرس خونه رو داد شايان درسا رو روي دستاش بلند كردو به سمت اتاق رفت و اروم روي تخت گذاشت درسا كه حالش وخيم بود و تقريبا هذيون ميگفت دست شايان رو گرفت و گفت=چقد داغي شايان
در باز شدو اميدو حسين به همراه يه دكتر و پرستار اومدن بالاي سر درسا و از پسرا خواستن از اتاق خارج بشن
همگي در حال نشسته بودن و منتظر بودن تا دكتر از اتاق خارج شه دقايقي بعد دكتر از اتاق خارج شد اولين نفر شايان بلند شد و بطرف دكتر رفتدكتر با ارامش گفت=نگران نباشين حالش خوبه افت فشار داشته اما قبلا سرما خوردگي خفيفي هم بوده كه متوجه نشده و با افت ناگهاني فشار وضعيت وخيم شده تو اين چند مدت اخير احتمالا خيلي دچار استرس ويا ترس ميشدن و همين روحيشون رو خراب كرده مراقبش باشد
و به سمت در رفت و همراه پرسار خارج شدند بچه ها توي حال نشسته بودند باران گفت=حق با دكتره تو اين چند مدت روحيه هممون داغون شده با اينكه ميخنديم اما مثل قبل نيستيم ديگه شوخي نميكنيم شيطوني و كل كل نميكنيم بايد از دست اون لعوناردو ورونيكاي لعنتي خلاص بشيم به هرقيمتي كه شده
نيلوفر=اره حق با بارانه تازه خانواده هامون مارو به نيت درس خوندن به اينجا فرستادن كه متاسفانه هركاري ميكنيم جز درس خوندن
بهار=خب ..خب نميشه كاري كرد بميرن ؟
حسين=نه جن ها از جنس اتشن و جسمي ندارن كه بميرن فقط ميشه روحشون رو به جهنم فرستاد
نازي=يعني كاري از دستمون بر نمياد ؟
محمدرضا= بر مياد و بايد همه راضي باشن به خصوص درسا خانوم
نيلوفر با اخم گفت=كه هيچ وقت راضي نميشه
باران با بيحالي گفت= درسا با من .من راضيش ميكنم ولي اول بگيد چيكار ميخوايد بكنيد ؟
پرهام با لبخند رو به باران گفت= بايد اول احضارشون كنيم و بعد اونا رو نفرين كنيم و از خدا بخوايم تا اونا رو به جهنم بفرسته
اميد=اما اين كارو قبل از تسخير شدن يكي از شما بايد انجام داد خودتون كه ميدونيد چرا
بهار با ياد اوري اون حرفا لرزيد باران كه از چيزي خبر نداشت رو به پسرا گفت=اگه تسخير بشيم چي ميشه ؟
شايان سرشو پايين انداختو تموم اون حرفارو به باران گفت
باران ناباورانه به پرهام زل زد و با چشماش از پرهام ميخواست تا بهش بگه تموم اون حرفا دروغه اما پرهام با ناراحت گفت=
-متاسفم
سكوت بدي جمع رو فرا گرفته بود كه ناگهان گوشي نيلوفر به صدا در اومد نيلوفر گوشيشو برداشت و به شماره نگاه كرد اما ناشناس بود با خودش گفت شايد از خونه باشه و دكمه ي اتصالو زد و گفت=الو
-........
الو بفرماييد
-..........
خواست تماس را قطع كند كه صداي پسري ناشناس در گوشش پيچيد
-سلام نيلوفر
نيلوفر با اخم گفت=شما ؟؟
ناشناس=نشناختي عزيزم
نيلوفر=بايد ميشناختم ؟؟ گفتم شما ؟
ناشناس=عزيز دلم چرا عصباني ميشي من يكي از بهترين دوستاتم
نيلوفر كه از پرويي شخص عاصي شده بود گففت= اقاي محترم من دوست پسر ندارم
اميد با اخم زل زد به نيلوفر
نيلوفر= اميد شمارمو بهت داده ؟ اره ؟؟
اميد كه فكر ميكرد منظور نيلوفر اونه اخمش رو غليظ تر كرد اما نيلوفر دوست پسر سابقش اميد را ميگفت
ناشناس= اوه اوه انگار خيلي به خون داداش ما تشنه اي
نيلوفر با لحن فرياد گونه اي گفت=
-اگه فقط يبار فقط يبار ديگه به اين خط زنگ بزني پدرتو در ميارم حالا ببين به اون اميد عوضي بي ناموسم بگو زياد زحمت نكشه از امروز خطمو عوض ميكنم نميتونه اذيت كنه
و تماس را قطع كرد
اميد با چشماني به خون نشسته به نيلوفر نگاه ميكرد و بقيه هم با چهره هايي شبيه به علامت سوال نگاهش ميكردند نيلوفر با ديدن چهره ي انها گفت = چيه چتونه چرا اينجوري نگام ميكنيد ؟؟
اميد بلند شدو و با داد گفت= يعني چي اين حرفا كي عوضيو بي ناموسه هاننن ؟
نبلوفر با تخسي زل زد تو چشاي اميدو گفت= تو چرا واسه من كاسه داغ تر از اش ميشي
اميد با عصبانيت گفت= فحش ميدي زبون درازي هم ميكني ؟
نيلوفر= برو بابا حوصلتو ندارم
و سريع به سمت اتاقي كه درسا در اون خوابيده بود رفت
اميد زير لب چيزي گفت و نشست
باران كه ديد اميد دارد اشتباه فكر ميكند سريع رو به اميد گفت=اقا اميد
اميد كه غرق در فكر بود گفت=هوم
شايان با ارنج زد به پهلوي اميدو گفت =باران خانوم با شما بودن
اميد سرش رو بلند كردو و منتظر به باران چشم دوخت
باران= از دست نيلوفر ناراحت نشيد منظور از اميد شما نبودين نيلو يه اميد ديگه رو ميگفت اميد سخاوتمند كه دوست پسر قبليش بودو دست از سرش ير نميداره
اميد با تعجب گفت=واقعا ؟
باران سرش رو به معني اره تكون داد اميد زير لب گفت يعني چي دوست پسر قبليش غلط كرده به نيلوي من چپ نگاه ميكنه حسابشو ميرسم
شايان و پرهام كه حرف هاي اميد را شنيده بودند با لبخند به يكديگر چشمك زدند
محمد رضا از بلند شدو گفت= بهتره ما ديگه بريم تا شمام استراحت كنيد
با اين حرف همگي بلند شدند نازي و بهار پسر هارو بدرقه كردند و باران به سمت اتاق خواب حركت كرد
نيلوفر كنار تخت نشسته بودو و به قيافه ي درسا كه در خواب شبيه كودكان سه چهار ساله بود نگاه ميكرد و ارام موهايش را نوازش ميكرد باران ارام دست هايش را روي شانه ي نيلوفر گذاشت و فشار خفيفي به شانه اش داد
نيلوفر ارام گفت=درسا تو خيلي شيطون و شوخ بودي به قول بهار تو نمكدونموني تو نباشي هممون افسرده ايم چت شده اخه ؟
قطره اشكي از چشمش پايين افتاد و ادامه داد=من اين درسا و نميخوام من دلم واسه درساي شيطون خودم تنگ شده همون درسا كه تا صبح يه بند حرف ميزد
قطره اشك بعدي چكيد=درسا پاشو پاشو خواهري پاشو شلوغ كنيم
گريه اش شدت گرفت و صداي هق هقش دو كل اتاق پيچيد در باز شدو بهارو نازي داخل شدند باران سر نيلوفر را در اغوش گرفت و گفت=
-همچي درست ميشه از اينجا كه رفتيم دوباره ميشيم همون اكيپ شادو شيطون
نازي و بهار هم كه دلشان گرفته بود امدند و جلوي نيلوفروباران نشستند
بهار= ديوونه چرا گريه ميكني الان منم گريم ميگيره ها
نازي=فكر نميكردم انقدر بهش وابسته باشم
بهار=اره منم فكر نميكردم انقد برام عزيز باشه
نيلوفر با گريه گفت=دلم ميخواد بازم برام غيرتي بشه
باران با بغض گفت= دلم واسه شيطنتامون تنگ شده
نيلوفر با لبخند گفت=يادتونه اونروز زير صندلي معلم ميخ گذاشتيم چقد گفت اينكارو نكنيم ولي ادم بشو نبوديم كه بلاخره خودشم شيظنتش گل كردو ميخ هارو گذاشت و قبل از اومدن معلم رفت گروه سرود معلمم وقتي نشست رو صندلي دادش رفت هوا و چون ما پنج تا شر كلاس بوديم مارو تنبيه كرد
هر چهار نفرشون با ياد اوري اونروز كلي خنديدن بعد بلند شدن و به پاين رفتن بهار=دخترا شام چي بخوريم ؟
نازي=اممممم فكر كنم سه گزينه داريم
نيلوفر=چي ؟
بهار=نيمرو
نازي=املت
بهار=تخم مرغ اب پز
نازي= و انتخاب شما كدام است ؟
نيلوفر و باران خنديدن كه در به صدا در اومد باران درو باز كرد وشايان رو با اخم هاي در هم و پشت سرش هم پسرا با لبخند
باران= چيزي شده اقا شايان ؟
شايان=چيزه درسا حالش خوبه ؟
باران با پرويي گفت= بله درسا خانومممم حالشون خوبه
شايان اخم هايش رو بيشتر درهم كشيد و گفت= بله منظورم درسا خانوممممم بود و اينكه پسرا ميخوان شمارو ببرن بيرون تا حالتون بهتر بشه
باران با تعجب يه نگاه به پسرا بعد يه نگاه به شكم خاليش بعد يه نگاه به ساعت انداخت و مردد گفت=الان ؟ اين موقع شب ؟
پرهام نگاهي به ساعت زيباي مردانه اش انداختو گفت=ساعت تازه يازده شبه
محمدرضا=تازه مطمعنم شامم نخورديد
باران به صورت پرهام نگاهي انداختو گفت=وايستيد من به دخترا بگم
و رفت داخل خونه
نيلوفر=كي بود ؟
بهار=اخه شاسكول بقير از ما و پسرا كي تو اين ساختمونه يا اصلا مارو ميشناسه ؟
نيوفر با گيجي گفت=وااا چرا به ذهن خودم نرسيد
بهار با حرص خواست چيزي بگويد كه نازي رو به باران گفت=
-چيشده باران
باران=پسرا ميگن بياين بريم بيرون
همگي ساكت شدند نازي دوباره گفت=الان كه دير وقته
باران=منم همين حرفو گفتم ولي خب تازه ساعت يازدهه و شامم نخورديم
نيلوفر=چرا ناز ميكنين بياين بريم حاضر شيم خب
بهار متفكر گفت=اين پسرا مشكوك ميزننا
نازي اخم كردو گفت=زشته الان ميشنون
نيلوفر با شيظنت گفت=بريم..بريييم...برييم.پاشيددد...بريممم.
باران با حرص گفت= ببند دهنتو سرم رفت باشه بريد حاضر شيد
همگي حاضر شدند و بي توجه به درسا به طرف پسرا رفتن كه شايان گفت=درسا چي اونو تنها ميزاريد ؟
بهار گفت=وايي اصلا يادم رفته بود
شايان اخم كردو گفت=ديگه شما با پسرا بريد من ميمونم تا درسا تنها نباشه نگرانم نباشيد حواسم بهش هست
دخترا مردد با پسرا خارج شدند شايان وارد خانه شدو در را بست به طرف ااق درسا رفت و كنار تخت نشست و به درسا زل زد



****

از همه دوستاي خوبم ممنونم كه وقت باارزششون رو با خوندن رمان ما صرف ميكنن اميدوارم از رمان تا اينجا خوشتمون اومده باشه
اگرم پيشنهاد يا نظري در مورد رمان دارين به خودم يا گيسو جون پ.خ بديد ممنون ميشم


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - گیسو جون - 26-11-2016

موهاي بلند و لختي داشت ابروهايش را تميز كرده بودو چشمان درشتي داشت موهاي لخت و بلند و بيني كوچك با لباني نازك
شايان لبخندي زدو دستان درسا رو گرفت و اروم نوازش كرد درسا تكاني خورد و چمان عسلي اش را باز كرد اول با گيجي به دست خودشو شايان بعد به شايان و خودشو اتاق نگاه كرد كم كم حواسش جمع شدو با اخم دستشو از دست شايان كشيد بيرون درسته عاشق شايان بود اما شايان تا وقتي اعتراف نكرده اجازه نداشت بهش دست بزنه شايان وقتي اخم درسا را ديد با شيطنت گفت=سلام خانومي
درسا در دلش غوغايي بود اما ظاهرش را حفظ كردو گفت=
-تو اينجا تو اين اتاق چيكار ميكني ؟اصلا دخترا كجان ؟
شايان چشمكي زدو گفت=جواب سلام واجبه ها
درسا كه تاحالا اين شخصيت شايان را نديده بود با تعجب نگاهش كرد با ديدن شيطنتي كه در چشمانش موج ميزد اخمي كردو گفت=
-گيريم سلام ميگم تو اينجا چيكار ميكني ؟
شايان=عرضم به حضورتون كه اين داداش من خواستن دو كلوم با خانوماشون اختلات كنن شمام كه بيهوش بوديد و من مجبوررر شدم تاكيد ميكنم مجبور شدم ازت مراقبت كنم
درسا با حرص نشست رو تخت و گفت=بله بله ؟خانوماشونننن؟؟؟از كي تاحال؟بعدم كي شمارو مجبورررر كرد از من مراقبت كنين
شايان لبخندي زدو گفت=اولدنش از وقتي كه دلو دينشونو باختن به خواهراي شما دومندش .....
سرشو به درسا نزديك كردو كنار گوشش گفت=از وقتي قلبمو بردي
بعد سريع از اتاق خارج شد
درسا با بهت به مسير خروج شايان نگاه كرد وقتي شايان اون حرفو زد قلب درسا بدجور لرزيد دستشو گذاشت رو قلبشو با لبخند گفت=-اروم باش چيزي نيست
درسا بلند شد و بعد از درست كردن سرووعضش به طبقه پايين رفت
شايان رو كاناپه لم داده بود درسا گوشيش زنگ خورد باديدن اسم پارسا لبخند شيطوني زدو دكمه ي اتصالو زد
-سلام عزيزم
شايان به ظاهر به تلوزيون نگاه ميكرد اما تمام حواسش به درسا بود
پارسا=سلام اجي خانومي خوبي ؟
درسا=مرسي عشقم تو خوبي ؟
شايان با عصبانيت زل زد به درسا
پارسا=اخي چه مهربون شدي تو دلم انقده واست تنگ شده
درسا=منم دلم واست يه ذره شده همه ي وجودم
شايان با دست هاي گره شده به سمت در رفت و از خونه خارج شددرسا بعد از خارج شدن شايان با ذخيال راخت با داداشش حرف زد وقتي تماس قطع شد بعد چند دقيقه شايان وارد خونه شد
درسا با جديدت گفت=الان تو اين خونه منو تو تنهاييم ؟
شايان اخم كردو گفت=نترس من لولو خورخوره نيستم كه نميخورمت
درسا و شايان به چشمان هم نگاه ميكردند كه هردو زدند زير خنده بعد چند دقيقه كه حصابي خنديدند شايان جدي شدو دوباره با اخم هاي درهم گفت=اون پسره كي بود داشتي اونجوري باهاش حرف ميزدي؟
درسا چشماشو درشت كردو گفت=جانمممممم؟
شايان با عصبانيت گفت=گفتم كي بود؟
درسا با اخم گفت=به تو مربوط نيست
شايان با داد گفت=به منم مربوطه ميفهمي وقتي برامهمي پس به منم مربوطه
در دل درسا كارخانه قند راه افتاده بود با لبخنده شيريني گفت=
-داداشم بود پارسا
اخم هاي شايان باز شدو گفت=دوتا بچه ايد ؟
درسا =نه يه خواهرم دارم هم داداشم و هم ابجيم ازدواج كردن اسم خواهرم هم مليساس ....توچي تك فرزندي ؟
شايان=اوهوم دونم خوش به حالت سه تا بچه ايد
درسا چيزي نگفت شايان دوباره گفت=بچه ندارن ؟
درسا=چرا هم عمه شدم هم خاله اجيم يه پسر داره داداشمم يه دختر يه سال تفاوت سني دارن
و همينطور با يكديگر غرق در صحبت شدند



بارانو پرهام در پارك در حال قدم زدن بودند كه چشمشان به قفس مرغ عشق ها افتاد و به سمتش رفتند
پرهام با لبخند گفت=باران ميتونم صدات كنم ؟
باران =اره ميتوني باران صدام بزني
پرهام=باران
باران كه غزق در خوشي بود بي اختيارگفت=جانم
پرهام ذوق زده دستان باران را گرفت و گفت=خيلي دوست دارم مثل مرغ عشق باشم
باران به چهره ي جذاب پرهام نگاه كردو گفت=چرا مرغ عشق ؟
پرهام همانطور كه به مرغ عشق ها نگاه ميكرد گفت
=مرغ عشقا هميشه به جفتشون وصلن بدون معشوقشون نميتونن زندگي كنن و بقير از جفت خودشون هيچ جفت ديگه اي رو قبول نميكنن و اگه جفتشون تركشون كنه ميميرن
برگشت و زل زد به چم هاي سياه باران نگاه كردو گفت=دلم ميخواد اينجوري عاشق بشم
و با عشق باران را نگاه كرد باران كه معني نگاه پرهام را درك كرده بود با خجالت سرش رو پايين انداخت
پرهام با همان لبخند چانه ي باران را گرفت و سرش را بلند كرد و گفت=خانوم خجالتي خودم
هردو خنديدن
پرهام=ميدوني وقتي تكو تنها تو اون ويلا بوديد چقدر نگرانت شده بودم
باران=خب نميتونستم درسا رو تنها بزارم كه


اميرو نيلوفر روي چمن ها نشسته بودند نيلوفر طبق معمول داشت بازي ميكرد كه اس ام اسي برايش امد باز كه كرد ديد شماره ناشناس است و نوشته
-سلام عزيزم
نيلوفر با اخم زير لب گفت=اين ديگه كيه و جواب داد –شما؟
ناشناس=عزيزم نشناختي؟
نيلوفر با حرص نوشت=گفتم شما؟؟؟
ناشناس=حرص نخور اشنام
نيلوفر=مگه مرضي اخه اسمتو بگو
بلافاصله همون شماره به گوشيش زنگ زد نيلوفر دكمه اتصال رو زد و بدون اينكه به ان شخص اجازه حرف زدن بدهد گفت=
-ها چيه چي ميخواي ؟چرا مزاحم ميشي؟مريضي؟چي از جونم ميخواي؟دستت از سرم بردار بابا
ناشناس خنديد و گفت=سلام عرض شد
نيلوفر با شنيدن صداش از كوره در رفت همون پسري بود كه قبلا مزاحمش شده بود
نيلوفر=سلام وكوفت.سلاموزهرمارسلاموحناق بيست چهار ساعته
و با اخم ادامه داد=اگر دوباره مزاحم بشي بد ميبيني
وتماس رو قطع كرد
چشماش به نگاه به خون نشسته اميد افتاد اميد با اخم گفت=كي بود؟
نيلوفر بي خيال گفت=به خودم مربوط ميشه
اميد مچ دست نيلوفر و محكم گرفت پيچوند و گفت=به منم مربوط ميشه فهميدي؟
نيلوفر از درد داشت اشكش در مي اومد گفت=اي دستم اي اي ول كن
اميد=اول بگو كي بود
نيلوفر با غدي گفت=نميگم
اميد دستش را بيشتر فشار داد داد نيلوفر در اومد و گفت=باشه باشه به توهم مربوطه ااااايييي دستم ول كن بگم
اميد به توجه گفت=بگو كي بود؟
نيلوفر=يه...يهمزاحم بود نميشناسمش
اميد=اگه دوباره زنگ زد ميدي من حرف بزنم باهاش
نيلوفر سرشو تكون داد و اميد دستشو ول كرد نيلوفر از اين غيرت اميد خوشش مي امد با لبخند دستش را ماساژ داد


محمد رضا و نازي در حال قدم زدن بودند كه نازي از دور منظره ي زيبايي را ديد كه با چراغ هاي رنگي تزعيين شده بود با لبخند برگشت طرف محمد رضا و گفت=محمدرضا
محمدرضا با لبخند گفت=جانم
نازي با خجالت گفت=با دوربينم عكس ميندازي؟
محمدرضا=بله كه ميندازم
و دوربين نازي رو گرفت نازي ژست هاي مختلف ميگرفت و محمد رضا با لبخند عكس مي انداخت
محمدرضا=نازي بيا يه عكس دو نفره بندازيم
نازي =باشه بيا
محمد رضا رو به دختر و پسر جواني كه دست در دست هم از انجا رد ميشدند گفت=ببخشيد ميشه از منو خانومم يه عكس بندازين
نازي با تعجب و صد البته خجالت به محمد رضا نگاه كرد كه محمدرضا چشمكي به نازي زد و دوربين را به انها داد و كنار نازي رفت دستانش را از پشت دور شكم نازي حلقه كرد و چانه اش را روي شانه ي نازي گذاشت نازي با خجالت و خوشي لبخندي زد و ان عكس يادگاري ميشد برايشان
محمد رضا از ان دو تشكر كرد و با نازي به عكس نگاه كردند محمد رضا رو به نازي گفت=نازي تاحالا عاشق شدي؟
نازي جا خورد و گفت=من؟؟؟اممم خب نه ...تا حالا امتحانش نكردم
اما به محمد رضا دروغ ميگفت او عاشق محمد رضا بود اما غرورش اجازه نميداد زودتر از محمد رضا اعتراف كند محمد رضا به چشمان عسلي نازي خيره شدو گفت=اما من عاشق يه چشم عسلي شدم



بهار و حسين روي صندلي نشسته بودنو داشتن درمورد ايندشون صحبت ميكردن
حسين=بهار بعد از اين ماجرا بيايم ديگه
بهار=كجا؟واسه چي؟
حسين=خونتون واسه عمر خير
بهار لبخندي زدو گفت=باشه من با خانوادم صحبت ميكنم
حسين =ممنون خانومي
بهار=خواهش اقايي
حسين با لحن جدي گفت=بايد خيلي مواظب باشيم
بهار=مواظب واسه چي؟
حسين=اتفاقا مواظبت ميخواد بايد از دست اون دوتا خلاص شيم ممكنه اتفاقاي بدتري براتون بيوفته
بهار سرشو تكون داد لباشو غنچه كردو گفت=وقتي اقامون كنارمه از چي بايد بترسم
حسين با عشق نگاهش كردو گفت=اخه اقاتون فدات شه نميگي اينجوري خودتو لوس ميكني من ميخورمت
بهار با خجالت گفت=عههه حسين
حسين=جان دلم
بهار با دست مشتي به بازوي حسين زدو گفت=خيلي پرويي


شايان روي كاناپه لم داده بودو داشت فوتبال نگاه ميكرد و درسا كلافه داشت به شايان نگاه ميكرد از اين سكوت خسته شده بود
درسا=شايان لنگاتو جمع كن بابا حوصلم سررفت
شايان=خب همش بزن سر نره
درسا=هههه خنديدم پاشو ميگم
شايان كه از حرص خوردن درسا خوشش ميومد گفت=نگفتم بخندي بعدشم بلند نشم ميخواي چيكار كني؟
درسا تو يه نصميم عاني بلند شدو گفت=اصلا من ميخوام برگردم ويلا
شايان=اگه از جونت سير شدي بفرما
درسا با ناراحتي گفت=يعني برم
شايان=اگه ميخواي اره برو
درسا منفجر شدو با داد گفت= فكر كردي خيلي دلم ميخواد اينجا بمونمو قيافه ي نحص تورو تحمل كنم ميرم خوبشم ميرم حداقل اونجا منت كسي روم نيست
و با عصبانيت به اتاق رفت تا حاضر بشهشايان كه فكر ميكرد درسا پشيمون ميشه ريلكس به ادامه فوتبالش نگاه كرد اما وقتي درسا رو ديد كه حاضرو اماده داره به سمت در ميره از جاش پريدو گفت =كجا
درسا=به تو ربطي نداره
شايان بازوي درسا رو گرفتو گفت=جرات داري پاتو از اين در بيرون بزار
درسا ميزارم خوبشم ميزارم
و دستگيره ي در را پايين كشيد كه ديد بچه ها پشت در با تعجب نگاهش ميكنن بي توجه با مشت هاي گره خورده از خونه زد بيرون باران با عصبانيت رو به شايان گفت=چيكارش كردي؟
شايان با اخم گفت= به من چه دوست شما وحشيه
باران با داد گفت= حرف دهنتو بفهما
بعد با دو به دنبال درسا رفت پرهام خواست جلوي بارانو بگيره كه محمد رضا مانع از رفتنش شد
باران=درسااا درسااا وايسا ميگم وايسا كارت دارم
درسا ايستاد و منتظر باران شد تا بهش برسه
درسا=ها چيه چي ميگي
باران =اجي چيشده كجا داري ميري اين وقت شب اخه
درسا پوزخندي زدو گفت=هه بيام تو خونه اي كه راحت غرورمو زير پاهاشون له ميكنن
باران سرشو پايين انداخت و درسا با عصبانيت دستشو براي تاكسي كه داشت از اونجا رد ميشد بلند كردو سوار شدو از اونجا دور شد
نيلوفر با عصبانيت به شايان گفت=نه واقعاتو نميدوني درسا چقد مغروره هان چرا نميتوني جلوي زبونتو بگيري
شايان با داد گفت= چيه چرا همتون سر من دادو هوار ميكنين من كاري نداشتمش اون لوسه هرچي بهش ميگي بهش بر ميخوره
اميد به طرفداري از شايان گفت= اره راست ميگه درسا بيش از حد لوسه
نازي =لوسه كه لوسه به شما چه بعدشم درسا نه درسا خانوم
محمدرضا=نازي اروم
نازي با داد گفت= چي چيو اروم.....
باران با دادي كه زد همگي ساكت شدن
باران=ساكتتتتت ببنم شماها خجالت نميكشين عين بچه ها ميپرين بهم ؟هانننن؟درسا گذاشته نصفه شبي تكو تنها رفته تو تون ويلاي نفرين شده ي لعنتي اونوقت شما اينجوري ميكنن بسه خواهشن بجاي اينكارا بشينين به فكر يه راه حل باشين
حرفاي باران منطقي بودو همين باعث سكوتشون شد
بهار با صداي ضعيفي گفت=شام نخورديم بياين يچيزي بخورين
پرهام بلند شدو گفت= مرسي بهار خانوم بهتره ما بريم تا فردا يكاري بكنيم امروز واسه ههمون خيلي طولاني بود
حسين سرشو تكون داد و بي حرف از خونه خارج شد و پشت سرش محمد رضا و اميدم رفتن بيرون رهام دست گذاشت رو شونه شايانو گفت=پاشو داداش پاشو بريم
شايان بي حرف در كنار پرهام از در خارج شد اميدو حسينو محمدرضا از خستگش خوابشون برده بود اما شايان نميتونست چشم روهم بزاره از زور نگراني پناه برده بود به سيگار خواست اولين پكو بكشه كه پرهام با عصبانيت سيگارو از دستش كشيد بيرون و داد كشيد
پرهام=بسه شايان بيشتر از اين خودتو داغون نكن نگران نباش اتفاقي واسش نميوفته با بريم بخوابيم داداش بيا
شايان لبخند تلخي زدو بي حرف به سمت اتاقش رفت

نازي=من ميرم بخوابم
نيلوفر=منم ميام دارم ميوفتم
نيلوفر نازي در كنار يكديگر به خواب رفتن
بهار=اجي باران نميخواي بخوابي
باران با غصه گفت=نميتونم نگران درسام
بهار=اينجوري كه كاري نميتوني بكني پاشو بخواب فردا سرحال ميريم دنبالش
باران بي حرف به سمت اتاقش رفتو رو تخت دراز كشيد
*********************
با صداي الارم گوشي چشماشو باز كرد و يه نگاه به ساعت كرد 5صبح بودو هنوز خورشيد كامل بيرون نيومده بود با كمترين سرو صدالباساشو پوشيد و از خونه خارج شد سوار تاكسي شدو به سمت ويلا حركت كرد تاكسي رون يه پير مرد سالخورده بود وقتي به ويلا رسيدن پير مرد با ديدن ويلا گفت=دخترم اينجا جاي خطرناكيه چرا اومدي اينجا؟
باران با كنجكاوي پرسيد=چيزي از اين ويلا ميدونين؟
پير لبخنده پدرانه اي زدو گفت=والا زياد نه ولي يسري شايعه هست كه ميگن اين ويلا نغرين شده و هركس واردش بشه زنده از اونجا بيرون نمياد
چشماي باران پر از وحشت شد پول رو داد و از ماشين پريد پايين و به سمت ويلا رفت در ويلا باز بود اروم وارد ويلا شد همه ي چراغا خاموش بود با اينكه افتاب در اومده بود اما داخل ويلا خيلي تاريك بود پنجره هاي ويلا خود به خود بازوبسته ميشدن و صداي جير جير پنجره ها به وحشت باران دامن ميزدبا صدايي كه از ترس ميلرزيد گفت=
-د..در...درساا...درساا.درساااااا كجايي؟
صداي جير جير پاركت هاي طبقه بالا به گوش باران رسيد با فكر اينكه درساست با پاهايي لرزون به سمت بالا حركت كرد صداي خنديدن درسا از اتاق خواب به گوش ميرسيد باران =درسااااا كجايي
صداي خنده درسا قطع شدو اينبار صداي هق هقش ويلا رو گرفت باران با دستايي لرزون در اتاق خواب رو باز كرد با چيزي كه ديد خواست جيغ بكشه اما...................

بهار از خواب بلند شدو بعد از شستن دستو صورتش به سمت اتاق باران رفت تا بيدارش كنه اما با ديدن اتاق خالي برگشت و فكر كرد شايد تو اشپز خونه باشه بغد از بيدار كردن نيلوفرونازي كل خونه رو دنبال باران گشتن اما اثري ازش نبود نازي با ترس شماره ي باران رو گرفت واما تنها صدايي كه شنيد صدايي اوپراتور بود كه ميگفت دستگاه مورد نظر خاموش ميباشد
با كلافگي روي مبل نشستن كه صداي در واحد به صدا در اومد با اميد اينكه باران با شه اذوق درو باز كردن اما باديدن پسرا قيافشون اويزون شدمحمد رضا با ديدن قيافه دخترا گفت= چيزي شده؟
بهار با بغض گفت=باران نيست
پرهام با عصبانيت گفت=يعني چي نيست پس كجاست؟
نيلوفر=اروم باشين اقا پرهام بخدا از خواب كه بلند شديم ديدم نيست
حسين=خب به گوشيش زنگ بزنين
نازي= گوشيش خاموشه
شايان=خب بريد تو تا ببنيم چه خاكي بايد تو سرمون بريزيم
بعد از اينكه همگي نشستن اميد گفت=صددرصد رفته ويلا
نيلوفر=از كجا انقد مطمعني
اميد=از اونجايي كه درسا و باران جونشونو واسه هم ميدن و باران نميزاره درسا تنها تو اون ويلا باشه
نيلوفر سرشو پايين انداختو چيزي نگفت همگي سكوت كرده بودند كه صداي در رو شنيدن پرهام زود تر از همه پريدو درو باز كرد باديدن باران بي توجه به سرو وعضش باران تو اغوش كشيدو گفت=كجا بودي دختر دلم هزار راه رفت
باران با عصبانيت و قدرتي كه پرهامو متعجب كرد حلش داد عقب و داد كشيد=به چه حقي به من دست ميزني
پرهام با دهاني باز به باران نگاه ميكرد
چشمان باران سرخ سرخ بود و پوستش به سفيدي ميزد بي توجه به گريه و زاري دخترا به سمت اتاق رفت و درو محكم به هم كوبيد
همه دهانشون از تعجب باز مونده بود شايان با جديت گفت=
-حالا كه باران اومده بايد بريم دنبال درسا
اميد دهان باز كرد تا چيزي بگويد كه در اتاق با شدت باز شدو باران فرياد كشيد=هركي پاشو تو اون ويلا بزاره ميكشمش
انقد با جديت اين حرفو زد كه همه دهنشون بسته شد

ساعت دواز ده شب بود با لبخندي شيطاني از خواب بيدار شد بايد يكي از اون دختراي نفرت انگيزو ميكشت با همون لبخند شيطاني ازاتاق خارج شدو به سمت اتاق بهار رفت به چهره ي زيباي بهار كه به چشم اون نفرت انگيز ترين چهره ي دنيا بود نگاه كرد
با لذت زير لب گفت=امروز عزراعيلو زيارت ميكني
به بهار نزديك شد و روش خيمه زد توتاريكي اتاق تيزي چاقو برق ميزد چاقو رو به گلوي بهار نزديك كرد و چاقو رو روي گلوي بهار گذاشت و فشار ضعيفي به گلوش داد و زير گوشش گفت=
-اخي اگه دوستات بفهمن داري ميمري به نظرت چيكار ميكنن
بهار كاملا هوشيار بود اما از ترس نميتونست چشماشو باز كنه با نفرت چاقو رو بالا برد و وقتي خواست روي گلوي بهار فرود بياره در باز شدو نيلوفر پريد داخل با ديدن اون صحنه جلوي در خشك شد
با تپه تپه گفت=چي...چيكار ..دا..داري...مي..كني
قهقه اي زدو گفت= دارم جون بهار خوشگلتونو ميگرم توام نگاه كن بهار اروم اشك ميريخت اما قدرت تكون خوردن نداشت دوباره چاقو رو بالا برد و خواست فرود بياره كه بهار جيغي كشيد و نيلوفر كه تكواندو بلد بود تو يه حركت چاقو از دستش بيرو كشيدو با ارنج به قسمتي از گردنش ضربه زد تا بيهوشش كنه اما بر خلاف تصورش بيهوش نشد نيلوفرو عقب حل دادو فرياد كشيد=چه غلطي ميكني عوضي
نازي كه صداهارو ميشنيد اما جرعت نداشت وارد اتاق شه سريع شماره ي محمدرضا رو گرفت بعد از چند دقيقه محمد رضا با صداي خواب الودي گفت=ب..له
و خميازه اي كشيد
نازي با گريه گفت= محمد رضا ترو خدا بيايد اينجا بدوييد
محمدرضا كه خواب از سرش پريده بود حل گفت=چيشده نازي
نازي بي حرف گوشيرو قطع كرد محمدرضا سريع از تخت پريد پايين و بعد از بيدار كردن پسرا بي توجه به لباساشون به سمت واحد دخترا رفتن محمد رضا درو كه باز كرد نازي رو ديد كه يه گوشه جمع شده و گريه ميكنه با دو به سمتش رفتو بغلش كرد
صداي جيغ بهار از طبقه بالار و كه شنيدن با دو به سمت اتاق رفتن و بهارو ديدن كه رو تخت داشت ميلرزيد و نيلوفر كه از بازوش خون ميومد و چند قدم اونورترش چاقويي كه پسرا خوب ميدونسستن چه چاقوييه و همين تنشونو لرزوند اميد سريع نيلوفرو برد تا زخمشو ببنده و حسينم رفت تا بهارو اروم كنه شايان با اخم به سمت چاقو رفت و برش داشت و باخم نگاهش كردروبه شايان گفت=به نظرت همونه؟
پرهان سرشو تكون دادو گفت=بايد از رفتارش و چشماي سرخش ميفهميدم
كلافه دستي تو موهاش كشيدو ادامه داد=چرا انقد بد بياري

بعد از چند دقيقه كه بهارو نازي اروم شدنو دست نيلوف پانسمان شد همگي تو حال نشستن شايان رو به پسرا گفت= بايد اخرين راهو اجرا كنيم
اميد=چرا اخرين راه؟
پرهام چاقرو به اميد نشون داد اميد با ديدن چاقو اخم كرد
بهار با صدايي لرزون گفت=چيشده مرحله اخر چيه؟
حسين با جديت گفت=بهار از اول بگو چه اتفاقي افتاد
چشماي بهار پر شدو سرشو پايين انداخت نيلوفر كه حال خرابشو ديد گفت=خوابم نميبرد داشتم تو حال با گوشي باز ميكردم كه باران از اتاق خواب خارج شد تو تاريكي صورتو نميديدم اما برق چيزي رو تو دستش ديدم بي خيال به بازيم ادامه دادم كه باران وارد اتاق خواب هار شد
بهار ادامه داد=من خوابم خيلي سبكه وقتي صداي بسته شدنه در اتاقو شنديم بيدار شدم اما خودمو به خواب زدم از بوي اتكلنش فهميدم باران اومد رو تخت نشست و زير گوشم گفت=اخي اگه دوستات بفهمن داري ميميري به نظرت چيكار ميكنن؟
چاقو رو به گلوم فشار داد از زور ترس نميدونستم چيكار كنم دستشو برد بالا تا خواست پايين بياره نيلوفر اومد داخل خواست بارانو بيهوش كنه اما هيچ اتفاقي براش نيوفتاد به نيلوفر حمله كرد نيلوفر خواست جلوو بگيره كه بازوشو با چاقو زخمي كرد بعد نميدونم صداي چيو شنيد كه چاقو رو پرت كردو از پنجره پريد بيرو بعدشم شما اومديد
نازي=حالا بگيد موضوع چيه
شايان كلافه دستشو تو موهاش فروكردو نفس عميقي كشيدو گفت=اين چاقو و علامت روش تنها يه معني ميده تسخير شده
نازي با تپه تپه گفت=چ..چي..چي
پرهام ادامه داد=تنها جن هايي كه يه ادمو تسخير ميكنن اين چاقورو دارن و اونو به فد تسخير شده ميدن تا براشون قرباني بياره
بهار=چي داري ميگي؟
حسين=تمام اين حرفا يعني ينكه باران تسخير شده و اگه باران تسخير شده باشه...
نيلوفر كلافه گفت=ادامش
اميد=اگه باران تسخير شده باشه صددرصد درسام تسخير شده
نيلوفر با گريه گفت=حالا چيكار بايد بكنيم؟
محمد رضا سرشو تكن دادو گفت=تنها راهش اينه لعوناردو و ورونيكارو احضار كنيم
بهار با گريه گفت=اگه جواب نداد چي؟
شايان بلند شدو گفت= بايد جواب بده اگه نده خودم اون عوضيارو ميفرستم جهنم
و از خونه بيرون رفت
محمد رضا رو به دخترا گفت=من و اميد تو حال ميخوابيم شمام بريد تو اتاقاتون تا فردا صبح كاري از دستمون بر نمياد
نازي با اخم گفت= يعني چي همين الان بايد بريم كمكشون
اميد گفت=نميشه
نيلوفر=چرا نميشه؟
حسين=چون قدرت جنها تو شب دوبرابر ميشه و كاري از ستمون ساخته نيست بريد بخوابيد
دخترها بي حرف به سمت ا تاق هاشون رفتند و با زور ارام بخش خوابيدن
حسين رو به محمد رضا و اميد گفت=منم ميمونم نميتونم تو خونه بخوابم
پرهام بلند شدو گفت= من ميرم نميتونم شايانو تنها بزارم
و از در خارج شد
حسين روي كاناپه لم داد و گفت=به نظرت موفق ميشيم
محمدرضا =اگه نشيم شايانو پرهام داغون ميشن
اميد سري به نشونه تاسف تكون دادو گفت=نوچ نوچ واقعا از ما بعيده
حسين لبخندي زدو گفت=اره چقد عوض شديم
محمدرضا=عوض واسه يه لحظشه كي فكرشو ميكرد ما پنج تا كوه غرور اينجوري گير پنج تا دختر بيوفتيم
هر سه لبخندي زدندو همانجا به خواب رفتند

ويلا در اين موقع شب خوفناك ترين حالت ممكن را داشت درسا و باران روي زانو نشسته بودند و منتظر اربابشان دقايقي بعد لعوناردو از ظاهر شد و لبخند به درسا نزديك شد و زير گوشش گفت=
-ديدي بلاخره روز انتقام فرا رسيد فردا كه اون هشت تا كله پوك بيان اينجا تو اون باران جونت همرو ميكشين
خنديدو ادامه داد=با دستاي خودتون
درسا و باران بي حركت بودند ميشنيدند صداهارو اما قدرت حركت نداشتند گويي اعضاي بدنشان از شخص ديگري اطاعت ميكردند
با تمام قدرتشان سعي در متوقف كردن لعوناردو داشتند اما چندان هم موفق نبودند لعوناردو به تلاش ان دو خنديد و ادامه داد=
لعوناردو=هاهاها افرين زور بزنيد زور بزنيد
موهاي درسا رو گرفت و به عقب كشيد زير گوشش گفت=همتون ميميريد



دوستای گلم لطفا نظرو سپاس بدید تا ادامشو بذاریم
تشکر Heart


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - alone girl_sama - 27-11-2016

بهارو نازيو نيلوفر در ماشين نازي نشسته بودنو راننده هم محمد رضا بودو در ماشين بعدي پرهام پشت فرمان و شايان هم سمت شاگرد و اميدو حسين هم پشت نشسته بودند و به سمت ويلا ميرفتند پسرا استرسي عجيب كل بدنشون رو گرفته بود اما سعي ميكردن نشونش ندن تا دخترا بيشتر از اين بيشتر نترسن همگي خوب ميدونستن چيز خوبي در ويلا منتظرشون نيست در هردو ماشين جو خيلي بدي وجود داشت بلاخره بعد از چند دقيقه طاقت فرسا به ويلا رسيدن محمدرضا با كلافگي به عقب برگشت و روبه دخترا
گفت=من بازم ميگم بهتره شما نياين تو
نازي با سماجت گفت= نخيرم ما ميايم
محمدرضا مشتي روي فرمان كوبيدو زير لب گفت لعنتي
در با صداي جير جيري باز شد و همگي داخل شدن ويلا رو سكوتي ترسناك گرفته بود همگي خوب ميدونستن اين ارامش قبل از طوفان است
شايان=خوب گوش كنيد اگه باران يا درسا رو ديد طرفشون نميريد و به حرفاشون گوش نميكنيد
بهار=يعني چي چرا؟
حسين=چون اونا باران يا درسا نيستن و دارن كنترل ميشن خواهشا طرفشون نريد وگرنه تو دردسر ميوفتيم
دخترا باشه اي زير لب گفتن اميد رو به نيلوفر گفت=چندتا چيز لازم داريم
نيلوفر=چي ميخوايد
اميد=يه طناب محكم دوتا صندلي يه ميز گرد و يه قران با يه كاسه اب
نازي دست نيلوفرو گرفت و گفت=ما ميريم بياريمشون
محمدرضا=تنها نه منم باهاتون ميام
از داخل اشپزخونه ميز غذاخوري رو گذاشتن وسط حال و دوتا صندلي هم كنار هم و طناب و اب و قران رو روي ميز
پرهام رو به پسرا گفت= كي انجامش ميده
حسين گفت=بهتره تو شايان نباشيد چون هر اتفاقي ممكنه بيوفته
شايان=اما من ميخوام انجامش بدم
پرهام دستشو روي شونه شايان گذاشتو گفت=داداش من خودتم خوب ميدوني نميشه از خر شيطون بيا پايين
شايان دستاشو مشت كردو سرشو پايين انداخت محمدرضا و اميد به سمت ميز رفتن اميد از جيبش دوتا شمع برداشت و روشنشون كرد و دوطرف ميز گذاشت محمدرضا نفس عميقي كشيد و دستشو دراز كرد تا قران رو برداره اما با صداي درسا متوقف شد
درسا روي پله ها وايستاده بود و با مظلوميت به نازي و نيلوفر نگاه ميكرد
درسا=ترو خدا جلوشونو بگيريد..... نازي ....نيلوفر ......اونا ميخوان مارو بكشن
باران=اره بچه ها حرفشونو گوش نكنيد بياين كمكمون
نازي خواست به سمت درسا و باران بره ولي محمدرضا از پشت گرفتش و تو گوشش گفت=مگه نگفتم به حرفاشون گوش نكنيد
درسا با گريه گفت=نازي خيلي نامردي يعني حرفاي مني كه 15ساله باهم دوستيمو باور نداري اونوقت به اين پسره ي عوضي كه معلوم نيست قصدش از اين كارا چيه گوش كني
نازي كلافه شده بود نميدونست بايد چيكار كنه شايان اشاره اي به پرهام كردو باهم به سمت درسا و باران رفتن فعلا تنها راهي كه به فكر پسرا ميرسيد اين بود كه هر طور شده حواس باران و درسا رو از بقيه پرت كنن و سعي كنن درسا و باران واقعي رو برگردونن واسه همين شروع كردن به صحبت با باران و درسا

شايان روبه درسا گفت=اونروزي كه تو بازار ديدمت برق غرور چشمات منو به سمت تو جذب كرد ولي با خودم گفتم پسر كي ميخواي دوباره ببينيش اما چندروز بعد تو دانشگاه واقعا شگفت زدم كردي
پرهام ادامه داد=باران تو چشمات يه معصوميت خاصي داري كه خواه ناخواه به سمتت جذب ميشم ما پنج تا هميشه به كوه غرور معروف بوديم و به هيچ دختري رو نميداديم اما نميدونم چي شد كه تصميم گرفتيم بهتون كمك كنيم
شايان=درسا عاشقت شدم ميدوني چرا؟...چون مثل خودمي نميدونم چجوري ولي ميخوامت با همه ي وجودم
پرهام يه قدم جلو گذاشت=باران خودتم خوب ميدوني چقد واسم عزيزي و تا چه حد عاشقتم خودت هميشه حرفمو از چشمام ميخوني بيا اينجا بيا باهم تمومش كنيم بيا خانومم
نازيو نيلوفرو بهار با دهاني باز به اونا نگاه ميكردن درساوباران سست شده بودن شايان و پرهام خوب ميدونستن الان دارن با خودشون ميجنگن و اين بهترين فرصت بود با ارامي به سمتشون رفتن وقتي بهشون نزديك شدن چشماي درسا وحشي شدو خواست به شايان حمله كنه اما شايان سريع دستاشو پيجوند و از پشت گرفت پرهام به چشماي باران نگاه ميكردوهمينجوري بهش نزديك ميشد باران دستشو بالا برد و پرهام تيزي چاقو رو ديد پرهام با لحن ملايمي گفت=باراني اون چاقو رو بده به من
باران يه قدم عقب رفت اما پرهام سريع دستشو گرفت و پيچوند باران جيغي كشيد و چاقو رو ول كرد با پاهاش ضربه اي به پرهام زد اما پرهام بارانو رو دستاش بلند كرد به همراه شايان بارانو درسارو بستن به صندلي باران و درسا پي در پي جيغ ميكشيدن و ميخواستن خودشونو ازاد كنن درسا با تمام زورش گازي از بازوي شايان گرفت كه فرياد شايان به هوا رفت حسين سريع جلورفتو دستو پاي درسا رو بست درسا محكم خودشو تكون ميداد باران فريادي كشيد خواست بلندشه كه پرهام زد تو گوشش باران با چشمايي سرخ زل زد به پرهام و گفت=ميكشمتون
شايان كه از بازوش خون ميومد نشست روي زمين اميد سريع پيرهنش رو پاره كرده و دور بازوي شايان پيچيد
درسا و باران همچنان جيغ ميكشيدنو ميخواستن دستو پاشونو باز كنن شايان رو به محمدرضا فرياد كشيد=زود باش اگه دستاشونو باز كنن زندمون نميزارن
محمد رضا دستپاچه قران رو برداشت و سوره جن رو باز كرد وقتي بسم الله رو گفت درسا و باران ساكت شدن دخترها گوشه كز كرده بودند داشتن گريه ميكردند محمدرضا شروع به خوندن قران كرد با هر جمله اي كه ميگفت قسمت از بدن درسا و باران زخمي ميشدو خونريزي ميكرد نازي خواست جلوي محمد رضا رو بگيره با گريه گفت=بسه ترو خدا بس كنيد الان ميميرن بسه محمدرضا
حسين دادي سر نازي كشيد كه ساكت شد
حسين=بشين سر جات
محمد رضا بي توجه به قران خوندنش ادامه ميداد به ايه اخر كه رسيد همه ي شيشه هاي ويلا شكست دخترها جيغ كشيدند يكي از شيشه ها بازو بهارو زخمي كرد
محمدرضا ايه اخرم خوندو قران رو بست نفس عميقي كشيدو زل زد به بارانو درسا درسا سرشو بلند كرد محمد رضا با ديدن صورتش وحشت زده شد صورتش به طرز وحشت انگيزي ترك خورده بودو جاي سالمي نداشت شايان سر محمدرضا داد كشيد=زود باش تمومش كنننن
محمدرضا زير لب شروع به خواندن كلمات نامفهومي كرد رفته رفته صداش بلند تر ميشد صندلي باران و درسا از زمين بلند شد محمدرضا بي توجه به خوندن كلمات ادامه داد ميدونست ممكنه درسا يا باران بميرن اما چاره اي نداشت جمله اخرو كه گفت بارانو درسا محكم به زمين پرت شدند و فريادي گوش خراش كشيدند پرهام روبه دخترا گفت=نوبت شماست بايد سعي كنيد خاطرات خوبي رو كه باهم داشتين يادشون بيريد وقتي بهتون اشاره كردم بلند شيدو برد جلو
نيلوفر با صدايي لرزون گفت=نميتونم ...نميتونم



*****


اول از همه سلام ميكنم به همه دوستان خوبي كه اين رمان رو ميخونن
دوم اينكه از اين رمان فقط يك يا نهايتا دو پست ديگه مونده
سوم اينكه نامردا يه نظري يه سپاسي بزارين انگيزه داشته باشيم واسه پست اخر
چهارم خودمون ميدونيم رمان ويلاي نفرين شده اشكلاتي داره قلممون شايد درست نباشه ولي ما نويسنده هاي نوپايي هستيم با حمايت شما ميتونيم رمان هاي بهتري هم بنويسيم

و در اخز خيلي دوستون داريم منتظزر پست اخر باشيد


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - shuu - 27-11-2016

رمانتون عالیه ^_^

ادامش بدین و بزارین ((:


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - مهدی1381 - 28-11-2016

بقیشم بزرید دیگه


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - مهدی1381 - 28-11-2016

بزارید دیگه لطفا بزارید.................منتظرم............ :hlp:


RE: رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه) - مهدی1381 - 28-11-2016

بابا بزار دیگه نصف روزه منتظرم