انجمن های تخصصی  فلش خور
داستان ترسناک ایرانی - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: داستان ترسناک ایرانی (/showthread.php?tid=266881)



داستان ترسناک ایرانی - DarkLight - 07-08-2017

من خیلی جست وجو کردم نبود اگه بازم تکراری بود بگین تا ویرایشش کنم





ساعت از 7 گذشته بود و هوا داشت كم كم رو به تاریكی میرفت

چندین جوان در خانه ای كوچك كنارهم جمع شده بودند

صدای قهقه خنده هایشان سقف خانه رو به لرزش وا میداشت

یكی از آنها لیوان بلوری كه دشتش بود رو سر كشید و در حالیكه

گویی سرگیجه داشت رو به فرد روبرویش گفت: محسن شماره گیرو راه بنداز

بعد دو نفر دیگه كه كنارش بودن شدیدتر از قبل زدن زیر خنده....!

پسری كه محسن نام داشت با حالتی مملو از غرور موبایلش را از جیبش

بیرون آورد و با دست دیگرش استكان كوچك رو سركشید و گفت: سلامتی....

سپس شروع به گرفتن شماره كرد...... لبخندی عصبی زد

محسن ابروهایش را بالا انداخت كه مشخص بود تماس برقرار شده

سپس شاستی آیفون رو زد: صدای پیرمردی از پشت خط بگوش

رسید: الووو...الووو. محسن با دلخوری لبهایش رو پیچوند و گفت:

بخشكی شانس دوستانش زدند زیر خنده...گوشی موبایل رو به پسر

لاغر اندامی كه كنارش نشسته بود داد و آن پسر هم كه گویی

میخواست كار مهمی انجام بده دستی به صورتش كشید

و بعد در حالی كه سینه سپر كرده بود شماره گرفت

شاستی آیفون را كه زد صدای یك پسر جوون بود كه با عصبانیت

گفت: بیخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمیاد

مگه زوره سرییییش بعد هم قطع كرد و همه خندیدن...

همه یكصدا زدن زیر خنده پسری كه گوشی رو قطع كرد

با ناراحتی پاس داد به فرد كناری، این مراحل چند بار تكرار شد و

هربار: یك مرد ویك بار هم شماره مورد نظر خاموش بود

و یك بار هم یك پیرزن برداشت و كلی بد و بیراه نثارشون كرد

تا اینكه گوشی به اولین نفر رسید ...اخرین لیوانش رو سر كشید

و در حالی كه چهره اش سرخ شده بود گفت: شانس با خودمه

شروع به گرفتن شماره كرد ، چند لحظه بعد با هیجان مثل برق گرفته ها

پرید و در حالیكه با دستش جلوی گوشی رو گرفته بود داد زد: دخترههههههه

باقی افراد هم بطوریكه انگار شكست خورده باشند

و با حسادت به فرد برنده نگاه میكنند

فقط سرتكان دادند پسر اولی شاستی آیفون رو زد :

صدای نازك دخترانه كه با حالتی نگران

صحبت میكرد پخش شد: الوو...چرا صحبت نمیكنین...

پسر شروع كرد: سلام خانوم خوشگله...یكم از وقتتونو بمن میدید؟

دخترك با عصبانیت گفت: اشتباه گرفتین آقااااااا

پسرك با پررویی گفت: ااااا به این زودی یادتون رفت خودتون بهم شماره دادین

دخترك با دلهره گفت: آقا من شوهر دارم اشتباه میكنین

پسر ادامه داد: خوب اینو قبلا هم گفتی ...نشون به اون نشون كه گفتی

نصفه شب زنگ بزن! دوستان پسرك همه زدن زیر خنده ....

لرزش صدای دختر بیشتر شد

صدای مردانه ای از آنور خط داد زد: عوضی و بعد صدای یك سیلی به گوش رسید

بوق اشغال آخرین چیزی بود كه از این تماس پخش میشد.

پسرك گفت: بچه ها فكر كنم اوضاع بیریخت شد...محسن گفت: بیخیال بابا

برو قلیون رو بیار باقی هم یكصدا گفتن: قلیون ...قلیوون.

در آنسوی شهر پسری بنام رضا در اتاقش قدم میزد و

بد و بیراه نثار دوستش محمد میكرد كه بدقولی كرده بود!

موبایلش زنگ خورد: الوو محمد كجایی ؟؟؟چی تازه راه افتادی؟

واقعا آدم احمقی هستی...خیلی خوب زود باش...

از اتاق بیرون زد و پله ها رو یكی یكی به سمت آشپزخانه طی كرد

مادرش زنی میانسال كه مشغول پخت و پز غذا بود

با حالتی تهدید آمیز گفت: رضا امشب رو دیر نیایا

خالت اینا دارن میان اینجا ....رضا هم با خنده گفت: مادرجان من

از مریم خوشم نمیاد انقدر گیر نده كه مارو بهم برسونی!

مادرش دستاشو به كمرش زد و گفت : خیلی هم دلت بخواد

خوب گوشاتو باز كن اگه فكر كردی میزارم با اون دختره

ولگرد ازدواج كنی كور خوندی آقا؟!

رضا نفس تندی كشید و گفت: باز شروع نكن مامان

آسمون زمین بیاد من با مریم ازدواج نمیكنم

سارا هم ولگرد نیست اینقدر بهش توهین نكنین!

سپس دوباره به اتاقش برگشت و با خود گفت:

اینم شد زندگی ،دختره رو دستشون مونده

بزور میخوان بندازنش به من ، همان لحظه گوشیش

زنگ خورد بدون اینكه به مانیتورش نگاه كنه

برداشت ...مریم دختر خالش با پررویی

از آنور خط گفت: سلام عزیزم...كجایی؟

رضا كف دستش رو محكم به پیشانیش زد

و گفت: سلام...ببخشید نمیتونم صبحت كنم

خداحافظ...داد زد: ااااااااه

دوباره گوشی اش زنگ خورد

اینبار با عصبانیت برداشت و گفت:

بیخود خودتو خسته نكن من ازت خوشم نمیاد

مگه زوره سرییییش بعد هم قطع كرد

با خودش گفت : ارهههههه همینه

اما هنوز چیزی از این شادی نگذشته بود

كه خشكش زد به گوشی اش نگاه كرد و دید كه تماس دوم

اصلا مریم نبوده...در همین افكار بود كه آیفون خونه زنگ خورد

صدای مادرش از آشپزخانه آمد: بدو دوستت محمده

رضا گوشی را داخل جیبش گذاشت و گفت: اومدم

محمد با یك پژو 206 سفید رنگ دم در منتظرش بود

سرش رو تكان داد و گفت: واقعا شرمنده

رفته بودم این عروسكو از شهرام بگیرم

رضا گردن كج كرد و گفت: حالا واجب بود؟!

محمد هم ابرو بالا انداخت: صد البته ...ناسلامتی قراره بعد باشگاه بریم پیش لیلی جان

رضا در ماشینو بست و گفت: چرا زوتر نگفتی

خوب منم به سارا میگفتم بیاد

محمد ضبط رو روشن و حركت كرد: خوب الان بهش بزنگ

رضا دستی به صورتش كشید : رفته شمال با خانوادش

محمد با سرعت زیادی وارد اتوبان شد صدای ضبط به قدری

زیاد بود كه داشت شیشه ها رو میلرزوند: تورو من من تورو توروخدا خودخدا...........

رضا داد زد: نكن اینكارو ، سی دی رو بیرون آورد و آهنگو عوض كرد:

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم..............

محمد سر تكان داد و گفت: چه خبرا؟؟

رضا به پنجره تكیه داده بود: هیچی

امشب خالم اینا میان خونمون مادرم گیر داده

زود بیا كه نكنه یكوقت یه دقیقه كمتر مریمو ببینم!

محمد زد زیر خنده : اا میگم حالت گرفتس

بیخیال درست میشه...

حدود یك ربع بعد به باشگاه كه نزدیك اكباتان بود رسیدن

داخل باشگاه صدای موزیك در فضا طنین انداخته بود

هر كس جلوی آیینه ایستاده و اندامشو وارنداز میكرد

محمد كه پسری لاغر اندام بود جلوی آیینه نگاهی

حسرت آلود به بازوان كوچكش می انداخت

و رضا كه اندام بهتری داشت با غرور وزنه را بالا پایین میبرد...

ساعت نزدیك نه بود وقتی از باشگاه بیرون آمدند

هوا كاملا تاریك شده بود محمد به دوستش لیلی زنگ

زد و قراری در پاركی كه چند خیابان از باشگاه فاصله داشت گذاشتن

با خوشحالی سوار ماشین شد و گفت : رضا زودباش

دیر میشه ها ، رضا هم خندید و گفت: نگران نباش...

ده دقیقه بعد به پارك رسیدن كه زیاد شلوغ هم نبود

لیلی با مانتویی سبز و آرایشی غلیز برای محمد دست تكان داد

هر دو از ماشین پیاده شدند رضا در حالی كه لبخند بلب داشت گفت:

سلام اینم محمد لیلی كه كل مجنون رو زده...

چند دقیقه داخل پارك قدم زدن...رضا كه حوصله اش سر رفته بود

سوییچ ماشینو از محمد گرفت و به سمت ماشین برگشت

چند دقیقه ای چند آهنگ گوش كرد و فكرش پیش سارا بود

گوشی اش رو بیرون آورد و شماره سارا رو گرفت: ...مشترك مورد نظر در دسترس نمیباشد.

تازه یادش افتاد كه دهكده ای كه آنها ویلا دارن آنتن نمیده

همین كه آمدم گوشی را داخل جیبش بگذاره گوشی لیز خورد و به زیر صندلی افتاد

زیر لب با حرص گفت: بخشكی شانس

چراغ ماشینو زد و دستشو زیر صندلی برد گوشی رو برداشت و داخل جیبش گذاشت

اما چیزی توجهش رو جلب كرد یك دوربین قوی شكاری زیر صندلی بود

لبخندی زد و گفت : خوبه پس شهرام شكار هم میره ،

دوربینو برداشت و در ماشینو قفل كرد

به بالای پارك رفت ...پارك در بلندی واقع شده بود و به همه جا دید داشت

دور و اطراف پارك رو فازهای مختلف پوشش داده بودن

كه در هر كدام صدها پنجره وجود داشت، رضا آرام

روی چمن های نمناك نشست و دانه به دانه به دیدن خانه ها پرداخت

نورهای مختلف از پنجره هر خانه رویت میشد زرد ، سفید ....پرده های صورتی...سرخ

سبز و...چندین دقیقه گذشت چند فاز رو رد كرد تا در فازی كه روبرویش بود

طبقه بالا فردی رو در اتاقی دیدی كه رو به پنجره بود

تغریبا تاریك بود و چندین شمع نور اتاق رو تأمین میكرد

دختریكه لباس عروس تنش بود در زیر نور شمع به سختی مشخص بود

و داماد هم با كت وشلوار سفید روبرویش به طرزی سرزنش گونه

ایستاده بود دخترك چیزی شبیه موبایل رو دم گوشش گرفت چند لحظه كوتاه گذشت

یكدفعه مرد دستشو بلند كرد و سیلی محكمی به صورت دختر زد به طوری كه با سر

به پنجره برخورد كرد و باد باعث شد یكی دو شمع خاموش بشه و اتاق تاریكتر شه

مرد با حرص بیشتر شروع به زدن دختر كرد چیزی رو برداشت كه همان موقع

دوربین سر خورد و از دست رضا افتاد رو چمن با دست پاچگی و عجله دوربین رو برداشت

و دوباره نگاه كرد اما اثری از عروس و داماد نبود ؟!؟!شیشه ترك خورده و پنجره

مملو از خون بود!!!!!!!!!

رضا آب دهانشو قورت داد و بی اختیار بسمت ماشین دوید

با آخرین سرعت به سمت شهرك مورد نظرش تاخت ، میخواست به پلیس زنگ بزنه

اما باید اطلاعاتی از فاز و واحد میداد كه هیچ چیزی نمیدونست!

تا به جلوی بلوك رسید ...از ماشین پیاده شد نگاهی به دور اطراف انداخت

بجز چندین نفر كه در آنسوی بلوك در حال

دوچرخه سواری بودن كسی در اطرافش نبود

دوربین را بیرون آورد و دوباره نگاه كرد در میون پنجره های طبقه آخر

پنجمین پنجره رو نشون كرده بود كه البته شمها و تاریكی فضای اتاق

آن را متمایز از دیگر پنجره های اطراف میكرد....

اما اینبار پنجره تمیز و خالی از خون بود

دوربین رو داخل ماشین پرت كرد و دوان دوان به داخل فاز رفت

سوار آسانسور شد و شاستی طبقه آخر رو زد

در آیینه قدی داخل آسانسور خودش رو دید كه رنگ پریده و دست پاچه شده بود

به طبقه آخر رسید پاهایش به لرزش افتاده بود

از پنجره هایی كه شمرده بود پنجمین پنجره میشد بنابر این به واحد پنجم رسید

كه عبارت 220 روی درش ثبت شده بود

دستاش میلرزید به سمت آسانسور برگشت

در داخل آسانسورشماره پلیسو گرفت

پلیس گوشی رو برداشت: بفرمائید...

رضا بشكلی دست پاچه گفت: اینجا یه كی كشته شده!

یه داماد یه عروسو كشت من از بیرون دیدم!!

آنقدر سرگرم گفتگو بود كه وقتی به همكف رسید یادش رفت

درو باز كنه در آسانسور بسته شد!!!!!!!!!

نگاهی به كلیدها كرد درست كلید طبقه آخر زده شده بود

رضا از ترس خشكش زد و زبونش بند آمد

صدای مامور پلیس از پشت خط می آمد: آدرس رو بدید لطفا

آسانسور زودتر از آنكه فكر كنه به طبقه آخر رسید

رضا به ناچار گوشی رو قطع كرد

درباز شد مردی رنگ پریده كه از دیدن رضا شوكه شده و سعی میكرد

آرامشش رو حفط كنه وارد آسانسور شد

كاملا مشخص بود كه خود قاتل است همچنان لباس دامادی اش تنش بود

نگاه چپ چپی به رضا كرد یك دستش كه كمی خونی بود رو زیر دست دیگرش

پنهان كرد رضا آبدهانش رو قورت داد و سعی كرد عادی خودشو جلوه بده

اما یكدفعه گوشی اش زنگ خورد بر روی سطح مانیتور بزرگ گوشی اش

عدد 110 نمایان شد و قاتل به سادگی تونست آن را بخونه

همین كه رضا اومد گوشی رو برداره مرد وحشیانه به رضا حمله كرد

و سرش به شیشه آسانسور كوبید صدای خورد شدن شیشه و خونی

كه از سرش به شیشه پاشید آخرین چیزی بود كه رضا حس كرد

و زودتر از آنكه بخواد كاری كنه بیهوش افتاد....

دقایقی بعد رضا با احساس درد عجیبی كه داشت چشمانش رو باز كرد

داخل همان خانه و اتاق نیمه تاریك بود كه نور زرد رنگ شمعها منشا روشنایی اش بودند

از پنجره باد گرمی می وزید همین كه خواست تكان بخوره دید دست و پایش

با طناب محكمی بسته شده و روی دهانش هم چسب زده شده

روبرویش یك صندوقچه بزرگ بود كه جسد غرق به خون عروس

داخلش افتاده بود سر دخترك از شدت ضربه خورد شده بود و بسیار

وحشتناك شده بود رضا جیغ خفیفی كشید كه در دهانش و میان چسبها بسته ماند

داماد یا بهتر است بگویم قاتل با صورتی برافروخته و چاقویی در دست وارد شد

با حالتی روانی گونه و عصبی گفت: چیه...ناراحتی دوست دخترت مرده

من كشتمش منننننننن..... فكر كردی نمیدونستم باهم جیك جیك میكنید

خوب گیرت آوردم ...چیه...نگران شدی....وقتی بهش زنگ زدی فكر كردی

نشنیدم .....اون هرزه بهت شمارمو داد و گفت نصفه شبا زنگ بزن

الانم چیزی به نصفه شب نمونده ....میخوام یه شب رویایی بسازم برات

با عصبانیت هجوم آورد و لگد محكمی به صورت رضا كوبید

كه باعث شد دماغش بشكنه خون ازش فواره بزنه بروی صورت و لباسش

رضا مثل سوسكی كه زیر پا له میشه از شدت درد به خودش داشت میچید

همان لحظه موبایل رضا زنگ خورد مرد قاتل با دستپاچگی از جیب رضا

گوشی رو بیرون كشید و بعد با دیدن اسم رو گوشی نفس راحتی كشید

و گفت : فكر كردم پلیسهای لعنتی ان اما انگار یه دوست دختر دیگته!!!

گوشی رو بسمت رضا برگردوند اسم سارا رویش افتاده بود

توی اون حال بازم با دیدن اسمش احساس دلتنگی عجیبی بهش دست داد

دلش میخواست اگه قراره بمیره فقط برای یكبار دیگر اونو ببینه

مرد گوشی رو انداخت زیر پایش و با لگد محكم روش كوبید

بعد دستی به پیشانیش كشید و گفت خیلی خوب دیگه

باید برم تورو با دوست دختر عزیزت

تنها میزارم تا حسابی باهم خلوت كنید....بسمت آشپرخانه رفت

و بایك چهارلیتری بنزین برگشت ..تمام فرشو دیوار و جسد

دخترك و رضا رو غرق بنزین كرد

و سپس به سمت در رفت....از جیبش كبریتش رو بیرون آورد

در حالی كه میخندید گفت: جای منم تو جهنم خالی كنید...

كبریت به زمین افتاد و آتیش گر گرفت با سرعتی مثل برق خانه ور ضا و

درهم گرفت همان لحظه پلیسها سر رسیدن و قاتل با تقلایی كه برای فرار كرد

یك تیر به پایش زدند و همانجا دستگیرش كردند مامورها به آتیش نشانی زنگ زدن

و در این بین رضا و جسد نیمه سوخته دختر رو بیرون آوردن

مامورهای آتش نشانی هم از راه رسیدن و خانه سوخته را خاموش كردند

تن و صورت رضا تاحدودی سوخت و چند هفته در بیمارستان بستری شد

دو هفته بعد از بعد ترخیص شدن رضا از بیمارستان مریم و خانوادش هم بالای سرش بودند

رضا گوشی مریم رو گرفت و به سارا زنگ زد سارا گفت : متاسفم رضا اما بعد اینكه

اونشب بهت زنگ زدم كه بگم تكلیف دوستیمون رو مشخص كنی چون خواستگاری

برام اومده كه منم باهاش مخافتی ندارم ،جوابی ندادی بهم و قطع ام كردی

منم بهش جواب بله دادم!!!!!!!

آنجا بود كه انگار دنیا روی سر رضا خراب شد..

در پی پیگیری های پلیس در گزارش پرونده داماد قاتل اینطور نوشته شد كه:

وی تعادل روانی نداشته و بشدت از ابتدای آشنایی با شیما همسرش

به وی شكهای بیخود داشته آنشب بعد یك تماس تلفنی فرد مزاحم

دلیلی برای به یقین پیوستن شكش پیدا میكنه و وحشیانه تازه عروسش

رو در شب ازدواجش میكشه.....در نهایت طبق نظر جناب قاضی

به علت نداشتن سلامت روانی به حبس ابد

در تیمارستان بیماران خطرناك محكوم میشود....

پایان