انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان لَمسِ چّشمآن یآر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان لَمسِ چّشمآن یآر (/showthread.php?tid=283294)

صفحه‌ها: 1 2 3


رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 02-05-2020

رُمـٓـ?ــآنـْ خُوُنیــ؟؟؟??️
دُنـْـ?ــبٓآلـْ یـِ رُمـٓـ?ــآنـِْ خـٓـ?ــآصـُ وُ تَــ?ـکْـ مـیـگَـرْدیـ??‍♀️؟؟؟
مـَنـْ بــِهـِتـْ مـُـعـَــ?️ــرِفـْیـ مـیـکـُـنـَمــــ??
*‌رُمــٓـ?ــآنــِْـ لــَـمــْ♾️ـســِـ چــَـشــْـ?ــمــٓـآنــَـتــْـ*
بـِ قــَــلــَـ?️ـمـِــ : M.J.S✨?
یـِ مـُوُضـُوُعـِ? مـُتـِـ?ــفـٓآوِتـ...
یـِ رُمـٓـ?ــآنـْ عـٓآشـِـ❤️ـقـٓـآنـِهـ...
یـِ پــِـ?️ــســَـر بـآ اَخــْـ??ــلٓآقــ مــُـتــِـ❌فــٓـآوِتــ...
یـِ دُخــْـ?ــتــَـرِ مــَـغــْ♾️ــرُوُرْ...
یـِ بـــیـــمــٓـآرِ?ســْـتــٓـآنــْ پــُـرْ مــٓـآ⛔جــَـرٓآ...
یـِ اِتــِـفــٓـآقــْ...

بـٓآ مـٓـآ هـَـمـْـ??‍♂️ــرٓآه بـٓـآشـیــد...?♾️
آیـــد@یــ  چــَـنــِـلــِـمــُـوُ;-)نــِـهــ??

پارت گذاری هر روز انجام میشهSmile
@yooou_mee
LamsCheshmanYar#
#part_1

#(mahia)(محیا)

با دیدن صحنه روبه روم با بهت به ماهانی که حالا با نیش باز نگاهم میکرد...نگاه کردم...دوباره به پیامایی که به حسینی داده بود نگاه کردم...چشمامو ریز کردم و خیز برداشتم سمتش...
من_ماهان...
آب دهنشو با ترس ساختگی قورت داد و گفت:
ماهان_جان ماهان...
با صورتی ک مطمئن بودم از عصبانیت سرخ شده جیغ زدم:
من_ماهان کشتمتتتتتت....
ماهان_جججووننن جدی؟؟؟؟؟
من_مممرررگگگگ:/
افتادم دنبالش که بدو بدو رفت سمت باغ...همونجور که میدوییدم دنبالش روح پر فتوح امواتش رو مورد عنایت قرار میدادم....ماهانم فقط قهقهه میزد که حرص من بیشتر در میومد....ماهان رفت سمت خونه مش ابراهیم و از درخت کنار خونه رفت بالا...
من_ینی به میمون گفتی زکی...
ماهان_درد...نمیتونی بیای بالا بهونه نیار ماهی خانوم....
من_کوفت..ماهی عمه گرامته..
ماهان_عمه من عمه تو هم هست...
من_جدی؟؟؟
ماهان_ب والله قسم=|
من_ماهان بیا قول میدم جریمت سنگین نباشه....آخه دو دیقه موهاتو میکنم..
ماهان_چقدرم کممم...
میدونستم حالا حالاها پایین نمیاد پس با یه لبخند خبیث دستمو به کمرم زدم و به ماهان خیره شدم...که چشماش گرد شد بنده خدا...اما انگار یهو فهمید چی ت فکرمه...تا اومد از درخت بیاد پایین دویدم سمت اتاقش ک صدای دادش بلند شد : ممممحححیییاااا
غش غش خندیدم و رفتم سمت اتاقش..پریدم داخل و قبل از اینکه بیاد در و قفل کردم...صدای دادش میومد:
ماهان_محیا دست به وسایلم زدی خفت میکنم...
من_سعی میکنم...
ماهان_آفرین آبجی گلم...
من_اما قول نمیدمSmile
ماهان_کوفت...
رفتم سمت ادکلن گرون قیمتش...که یه بار قیمتشو تو اینترنت سرچ کردم و تا دو دقیقه منگ به دیوار زل زده بودم....درشو باز کردم و میون اونهمه داد و بیداد ماهان ادکلنو بو کردم و با صدای بلند گفتم:
من_به به..چه بوی خوبی داره لامصب...اما ببخشید...من مجبورم..بعدم در کمال خباثت تموم عطراشو کوبیدم کف اتاق...یکی دوتا هم که نبودن...همه هم مارککک..فک کنم یه 10 ملیونی خسارت زدم به داداش عزیز تر از جانم...
ماهانم پشت در داشت هودشک میکشت که بفهمه عطراش سالمن یا نه...
یا خدا حالا چجور برم بیرون ک زنده برسم ب اتاقم؟؟؟ماهان خو الان برم ببرون شتکم میکنه:/
یهو مث لوک خوش شانس رفتم تو فکر...یه چراغ مثل پلنگ صورتی بالا سرم روشن شد...یه لبخند خبیثم مثل تام تو تام و جری زدمو بعد از برداشتن تیشرت مورد علاقه ماهان و چاقو طرح ارتشی کنار تختش...با حالت آماده باش رفتم یمت در و به ماهان که هنوزم داد میزد گفتم:
من_ماهان میری کنار...درو که باز کردم...میرم تو اتاقم تو هم کاریم نداری..وگرنه تیشرت مشکیه که هدیه رویا جونته رو جر وا جر میکنم...
ماهان_جرئتشو نداری...
من_پتانسیلشو که دارم...
ماهان_سعی میکنم...ولی قول نمیدم..
من_بیخود
ماهان_تو بیا حالا...
قفل درو باز کردم و همونطور چاقو بدست با تیشرت اومدم بیرون که دیدم ماهان با چشمای سرخ و ثورت کبود نگام میکنه...
پامو آروم گذاشتم بیرون...که ماهان خیز برداشت طرفم...جیغی زدمو تا خواستم فرار کنم....

ادامه دارد..
@yooou_mee


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 02-05-2020

#LamsCheshmanYar
#part_2

ماهان افتاد دنبالم...منم رفتم داخل حیاط وبا دیدن عمو احمد و بابا که داشتن جوجه هارو کباب میکردن سریع پشت بابا سنگر گرفتم...که ماهانم رسید بهمون...من موندم این با این هیکل این همه دویید خسته نشد...
بابا پرید وسط افکارم:
بابا_چیشده باز؟؟؟
ماهان_دخترت عطرامو پوکوند...?هر کدومش خدا تومن قیمتشه...
من_خب به چه دردت میخوره؟؟؟یه روز عطر نزن ببینم دوس دخترات تحملت میکنن؟؟؟
ماهان کبود شد و
عمو احمد و بابا غش غش زدن زیر خنده که صدای جیغ رویا بلند شد:
رویا_ماهان تو دوس دختر دارییی؟؟؟؟
تا ماهان خاست توضیح بده..یک جوجه کش رفتم و قبل از اینکه بابا بزنه رو دستم رفتم سمت رویا...دستمو دور شونش خلقه کردمو گفتم:
من_آره زن داداش...5 تاهم داره..اسم یکیش خاتونه..سکینه...کبری‌..اشرف..شمسی جون...هر شب تا صب پیششونه...
رویا نمیدونست حرص بخوره یا بخنده...ماهان با چشمای گرد شده نگام میکرد...مامان و زن عمو اومدن...بابا رفت و وسایل و از دست مامان گرفت و پیشونیشو بوسید...عموهم متقابلا تکرار کرد...ماهانم که با رویا تو همین فاصله گم و گور شد....
هههعععععییییی سینگلی بد دردیه...??
خب این عموی بنده تازه دوساله که ما فهمیدیم وجود داره...اونجوری نگاه نکنید...عمو احمد عموی بزرگ منه..که با بابام 7 سال اختلاف سنی داره...و بخاطر طلاق مامان بزرگ و بابابزرگم..از هم جدا میشن و...

ادامه دارد...
@yooou_mee


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 02-05-2020

#LamsCheshmanYar
#part-3|

اونموقع بابا 3 ساله بوده و عمه شهلا 1 ساله ...مامان بزرگ میره دبی پیش خوانوادش و اونجا بچه هاشو بزرگ میکنه اما بابابزرگ همینجا بچه هارو بزرگ میکنه...
و طی یک سری اتفاقات که اصلا حوصله تعریفشونو ندارم... 3سال پیش بابا و عمو هم رو پیدا میکنند...

بعد از اون ماجرا همه اومدن ایران به غیر از پسر بزرگ عمو احمد رادوین که قل رامتینه و داداش رها که به خاطر شغلش نتونست بیاد... یه دفعه شنیدم مامان گفت کمک دست رامتینه...ولی پس چطور رامتین اومدو اون نیومد....؟؟؟؟
بیخیال......از آرتین شنیدم کاملا بر عکس رامتینه..خیلییییی خیلیییییییی زیاد مغرور و سرده......وویی مور مورم شد.....
امروز بلاخره آقا قدم رنجه می نمایند....ایشششششششش پسره تحفه......رامتینم رفته بود دنبالش فرودگاه...
چقدرم که مامان تحویلش میگیره هی میره و میاد میگه
-مریم (زن عمو احمد) رادوین چی دوست داره...؟رادوین کی میاد...؟رادوین اله... رادوین بله... رادوین خره.. گاوه...گوسفنده...ایششش دیگه میخوام خودمو دار بزنم.....
با صدای جیغ رها که میگفت محیاااااااااااا به خودم اومدم....
-محیا و کوفت...چرا انقدر جیغ جیغ میکنی؟؟؟؟
-بیا بریم آب بازی....لطفاااااا....
-رها حالت خوبه؟؟؟؟امروز صبح رفتیم آب بازی؟؟؟؟؟؟هنو دوساعت نیست برگشتیم....؟؟؟
قیافشو مظلوم کرد:
-خواهششششششششش....!!!!!!!!!!!!!
پوفی کردم این بشر به مرغابی و اردک هم گفته زکی : چرا با آرمان جونتتتتت نمیری؟؟؟
اخمی کرد و گفت : زهره مار.....
پقی زدم زیر خنده و گفتم : دروغ میگم مگه؟؟؟؟؟؟
-جججججججیییییییغغغغغغغغغغغ.......محیاااااا کشتمت عوضی....
-جججججججوووووووووووننننننننننن بابا جدیییییی؟؟؟؟؟
افتاد دنبالم که در رفتم.... رها همینجور میگفت بگو غلط کردم....که جوابش صدای قهقهه های من بود....
بگیرتم به قول آرتین کارم با کرام الکاتبینه.....نگاهم افتاد به آرمان که با ماهان و رویا به ما می خندیدن...یهو ابرو انداختم بالا و وایسادم که رها تعجب کرد و وایساد......با نگاه شیطانی به آرمان که با خنده نگاهمون میکرد خیره شدمو روبه رها گفتم:
-عزیزممممم آرمان که دوست داره باهات بیاد خوب..... ببین این خنده هارو برای تو میکنه دلت به رحم بیاد بری باهاش لب دریا......
آرمان چشاش گرد شده تا خواست حرفمو تکذیب کنه از در پشتی که به دریا ختم میشد توسط رها کشیده شد.......
لحظه آخر صدای دادش اومد...
-محیااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!
دست به کمرو با نگاه پیروزمندانه به در خیره بودم که یهویکی چشمامو گرفت.....با لمس دستاش خندیدم...دستایی که همیشه حامی من بودن......
برگشتم و پریدم بغلش که چند دور تو هوا دورم داد و گفت : چقدر شری تو دختر بشین خوب......
-نمیییی تتتوووننممم.....تو که دیگه باید بدونی.....
لپمو کشید و با تک خنده ای گفت:
-بله در جریانم..........
-جز اینم انتظار نمی رفت....
یهو صدای جیغ مروارید اومد...برادرزاده من و یه دختر با قیافه ترکیبی از ماهان و رویا اما اخلاقیات من...اصن به شیطون گفته برو من جات هستم...اما مامانم میگه 100 برابر کمتر از تو شیطونی میکنه:
-ععععمممههههه...عععمممهههه....
برگشتم سمتش که پرید بغلم : جان عمه ؟؟؟ چیشده وروجک؟؟؟؟
-عمو آمتین 2 تا چده...(عمو رامتین 2 تا شده) این بچه هنوز نمیتونه بگه دو قلو؟؟؟:/
- باشه عمه برو میام الان....
با صدای ماهان که صداش میکرد رفت بغل ماهان که ماهان و رویا هم رفتن داخل...
ابرو بالا انداختم:
-اولیاحضرت تشریف فرما شدن....
آرتین پقی زد زیر خنده و گفت : بزار بیادددد بعد بیافت به جونش....
-دست خودم نیست ازش خوشم نمیاد.....
-بیا بریم فعلا...ببینش اول...شاید از ترشیدگی در اومدی.....

ادامه دارد...


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - sober - 02-05-2020

@♥Nastaran♥
@MEL_ISA
عزیزان اسپم ندین
اسپم شامل:خوب بود،ادامه بده،ممنونم و...
به جای اینها از دکمه ی سپاس استفاده کنین
فکر کنین کسی بخواد رمانو بخونه،باید دائما دنبال پارتها بگرده
لطفا فقط در صورت داشتن سوال درباره داستان،نقد خاص،پیشنهاد و انتقاد به موضوع پاسخ بدین

اسپمها پاک شدند.
پیشنهاد به نویسنده ی گرامی
اول تاپیکتون زمان آپ رمانتون رو بنویسین
تا خوانندگان زمان آپ رمان مورد علاقه شونو بدونن(برای مثال: دوشنبه ها بعد ساعت ۲۲)
ممنون از شما



RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 02-05-2020

#LamsCheshmanYar
#part-4


-جججججییییییغغغغغغغغغغغغغ آرتین خودتو مرده فرض کن.....
دستاشوبه حالت تسلیم بالا برد:
-باش باش من تسلیم..... بیا بریم فعلا.....
با هم رفتیم داخل که دیدم دم در مراسم معارفه است....پشتش به من بود...رفتم کنار رویا و دنیا ایستادم...
دنیا زیر لبی جوری که فقط منو رویا  بشنویم گفت : جووونن بابا چ جیگریییی....کراش زدم روشششش....چه خفنه....میگم محیا بیا تورش کن خیلی خوشگله کثافت....قیافه هاشون زمین تا آسمون فرقه...بخدا شک دارم دو قلو باشن ها.....
رویا زد تو پهلم:
-راس میگه از ترشیدگی هم در میای....
زدن زیر خنده که به شوخی چشمامو چپ کردمو گفتم: من که هنو ندیدمش بزار شاید کیس خوبی بود....
3تامون زدیم زیر خنده که نوبت ما شد که معرفیمون کنن.. عمو برگشت سمت ماها... به دنیا اشاره کرد و گفت : دخترکوچیک و ته تغاری عمه شهلا...
رادوین که داشت با ماهان خوش و بش میکرد برگشت سمت ما....
شتتت چقدر خوشگل بود عوضییییی.....کثافت.....بوق...بوق...بوق...(قابل پخش نمی باشد:///)
دنیا خیلی مودب گفت: سلام آقا رادوین....از دیدارتون خوشوقتم...
ابرویی بالا انداخت... :
-سلام دنیا...منم همینطور....
بیشوررر بزار برسی بعد بگو ددددنننییاااا...دنیا بلافاصله سرخ شد و سرشو انداخت پایین....عمو برگشت سمت منو و گفت : و محیا خانوم گل گلاب...تک دختر و بچه اخر عمو محمد...
رامتین داد زد:
-کککککییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این؟؟؟؟؟؟ محیا؟؟؟؟؟ گلاب؟؟؟؟؟نه بابا اشتب شده...من درخواست ویدئو چک دارم...
ماهان و آرتین هم تایید کردن که چشم غره ای بهشون رفتم که پقی زدن زیر خنده ....برگشتم سمت رادوین
سری تکون دادو گفت : خوشبختم....
آراه ارواح عمش....:///عمه شهلا کجاییییی؟؟؟؟؟
-همچنین...
بعدش رویا و بقیه معرفی شدن و هممون رفتیم سمت پذیرایی...
رو مبل 3 نفره قبل همه نشستم که با چشم غره مامان مواجه شدم...دست به سینه ابرویی برای مامان بالا انداختم که رویا و آرتین جفتم رو مبل نشستن...
اولیا حضرت هم رفتن دقیقا جلوی چشم من تمرگیدن........:////
خیلی ازش خوشم میاد...؟؟؟؟داشتم خیره خیره نگاهش میکردم که برگشت و نگاهم تو نگاهش قفل شد....قدرت اینکه نگاهم و از نگاهش بگیرم نداشتم...طرز نگاه کردنش بامزه بود...ابرو بالا انداخت و پوزخندی زد...که کل وجودم یخ زد....حرفمو پس میگیرم... خدا بخیر کنه این که مث سگ پاچه میگیره...مروارید رفت پیشش :
-تو دویومیه عمو آمتینی؟؟؟؟(تو دومیه عمو رامتینی؟؟؟)
لبخندی بهش زد.... کثافت چه قشنگ می خنده...

ادامه دارد...

#LamsCheshmanYar
#part-5


-آره عمو جون..اسمت چیه؟؟؟؟
-مروالید(مروارید)
-ای جان...
بعدم دست کرد تو جیبشو یه شکلات داد به مروارید...آقاااااا منم شکلات میخوام.....
نگاهمو با حسرت از شکلات مروارید گرفتم و به آرتین نگاه کردم که میدونستم طبق معمول همیشه حواسش بهم هست....رفتم نزدیک ترو سرمو به گوشش نزدیک کردم :
-این چرا اینجوریه ...؟؟؟؟نگاهشم میکنی پوزخند میزنه...فقط با بچه ها عین آدم رفتار میکنه...ایشششش...من شوهر اینجوری نمیخوام.... شوهر باید تو سری خور باشه.....هرچی زنش گفت گوش بده....چین این چندشا..
بعدم چشمامو چپ کردمو ادای حالت تهوع رو در اوردم...که آرتین ریز خندید و گفت : کیس روبه رو را نپسندیدید؟؟؟؟
-کککککییییییییی مممنننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اااییینننن؟؟؟؟عمراااا...اصلا و ابدا...حرفشم نزن....ولی آرتین؟
-جان؟
چشامو مظاوم کردم...:
-منم شوکولات میخوامم....
-من میگم تو الکی مهربون نمیشی...باش میخرم برات....
داشتم با آرتین می خندیدم که مامان گفت : وقت ناهاره....لطفا بیاید سر میز غذا سرد میشه...بفرمایید...
سر میز منو رویا به ویانا که سعی میکرد به هر روشی خودشو به رادوین بچسبونه میخندیدیم....هی میگفت هانی اینو بده.....عزیزم میشه بی زحمت اون نمکدون رو بهم بدی.......رادوین جان میشه بی زحمت برام برنج بکشی؟؟؟؟ از روهم نمی رفت چون رادوین هر دفعه قهوه ایش میکرد....
مخصوصا یه جا که دیگه رادوین کلافه شد و زیر لب غرید: میزاری غذا بخورم یا نه....؟؟؟؟؟؟؟؟
اینو آروم گفت ولی منو رویا که روبه روشون بودیم شنیدیم و از خنده سرخ شدیم که مامان گفت :
-رویا جان مادر چرا نمیخوری....
-میخورم مادر جون....
بعدم برای اینکه جلب توجه نشه روشو کرد سمت مروارید و گفت: جانم مامان چی میخوایی؟؟؟
ویانا هم دیگ لال شد...
تا...

ادامه دارد...

#LamsCheshmaYar
#part-6


اخر ناهار دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد...
بعد از ناهار بزرگترا رفتن استراحت کنن ما دخترا هم رفتیم آشپزخونه رو سامون بدیم.....
به جز ویانا خانوم که ناخوناشون آسیب میدید...اصن من نمیدونم عمو رضا به این خوبی !!!!!عمه شهلا هم که فرشتست...دنیا و آرتینم شیطون هستن ولی خیلی مهربونن این چرا اینجوری از آب در اومده...
از بچگی باهاش نمی ساختم............. بیخیال.... به من چه اصلا....
رویا هم خواست کمک کنه که بخاطر مروارید فرستادمش.... من ظرفارو می شستم...دنیا آب میکشید رها هم خشک کمی کرد....
ساکت بودیم که رها گفت: نظرتون چیه بریم آب بازی؟؟؟؟؟؟
-کوفت چقدر میری آب بازی؟؟؟؟؟
-دلم میخواد...
با نگاه خبیثی بهش گفتم : دلت میخواد؟؟؟
حواسش به من نبود که دارم نگاهش میکنم:
-اوهوممممممم.....!!!!!!!!!
- اوهومو مرگگگگگگ...
با دستای کفیم کوبیدم تو سرش که جیغی زد و حوله رو پرت کرد سمتم... حوله افتاد تو ظرف شویی و خیس شد...منو رها هی پرتش میکردیم سمت همو دنیا جا خالی میداد که رها پارچه رو گرفت و پرت کرد سمتم که رفتم پشت دنیا که خورد تو سرش....دنیا هم وحشتناک از لباس خیس بدش میومد جیغی زدو افتاد دنبال ما دوتا منو رها هم در رفتیم تو باغ.. داشتم میدوییدم همزمان پشت سرمم نگاه میکردم که یهو ...

ادامه دارد...


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 05-05-2020

#LamsCheshmaYar
#part-7


همزمان پشت سرمم نگاه میکردم که یهو خوردم به یه چیز سفت.............
آخی از روی درد گفتمو....افتادم رو زمین... سرم گیج میرفت....با دیدن قطره خونی که از سرم چکید و صدای فریاد ماهان... چشمام سیاهی رفتو دیگه چیزی نشنیدم.....
)(Radvin)#رادوین)
بعد از یک پرواز طاقت فرسا تو ماشین کنار رامتین نشستم....داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم...پیدا شدن عمو محمد و عمه شهلا....یه خانواده جدید....درست کردن کارای رامتین و خودم....انتقالی کارامون به ایران...سرمایه گزاری جدید.... و خیلی چیزای دیگه.....
-اگر دیدی رادوینی بر شیشه ماشین تکیه کرده...... بدان عاشق شده و یک دخترو بدبخت کرده:////
چشم غره ای بهش رفتم:
-چه بی قافیه....
-گاه مزه در بی مزگیست جناب آشیانی...
-بی مزگی هم تا یه حدی قشنگه....
خواست جوابمو بده که گوشیش زنگ خورد :
-جانم مامان جان؟؟؟؟؟
-..............
-میایم الان..!!!یه یه ربع دیگه اونجاییم...
-................
-چشممممم آروم میرونم....چشممممممم!!!
-.......
-باشد قربانت شوم خداحافظ....!!!!
نگاهی بهش انداختم....رامتین میتونست مرد ایده آل زندگی یه دختر باشه...
پول و ماشین و قیافه.....همشون دنبال یه چیزن....پوزخندی زدم......تا خونه رامتین دلقک بازی در اورد و من خندیدم...
رسیدیم خونه.... رفتم داخل که...

ادامه دارد..

#LamsCheshmanYart
#part-8


رفتم داخل که با استقبال گرمی روبه رو شدم....اول از همه عمه شهلا بود که پیشونیم و بوسید و گریه میکرد...به دلم نشست زن مهربونی بود...بعدش عمو رضا شوهر عمه شهلا که یه مرد جدی بود و با وجود اون تار موهای سفید تو موهاش... هنوزم غرور جدیت خودشو داشت...اما مهربونی تو نگاهش موج میزد...
بعدش عمو محمد... که وحشتناک شبیه بابا بود...بغلش که کردم دم گوشم گفت :احمد کوچولوی من...
لبخندی زدمو ازش جدا شدم...برگشتم سمت یه دختر و پسر جوون...پسره اخلاقیاتش بامزه بود...هم عصبی و سرد بود مث من...هم شر مث رامتین ....ماهان پسر عمو محمد...خوشم اومد...اما مگه نه که دوتا بچه داره...؟؟؟؟؟ماهان و بغل کردم که گفت :
- تو راه رامتین مختو نخورد....
صدای چندتا دختر میومد که میخواستن منو به همسری یکیشون برگزینند....پوزخندی تو دلم زدم..انگار الان منتظر جواب خواستگاریشونم....
برگشتم سمت بقیه......
با برگشتن من ساکت شدن..3 تا دختر اولیشون یه دختر 24-25 ساله که قیافش به دل آدم مینشست...عجیب شبیه عمه شهلا بود...که با حرف بابا شکم به یقین تبدیل شدم....
- دخترکوچیک و ته تغاری عمه شهلا...
با آرامش و خیلی مودب جوابمو داد : سلام آقا رادوین....از دیدارتون خوشوقتم...
ابرویی بالا انداختم... تا آخرش باید خانوم خانوم بزارم تنگ اسماشون...؟؟؟؟؟؟من خستمه:
-سلام دنیا...منم همینطور....
سرخ شد و سرشو انداخت پایین.!!!!!!!!!!آخی خجالت کشید...خندم گرفته بود...
بعدشم یه دختر کوچولوی 20-22 ساله بود...
بابا برگشت سمتشو و گفت : و محیا خانوم گل گلاب...تک دختر و بچه اخر عمو محمد...
رامتین داد زد:
-کککککییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این؟؟؟؟؟؟ محیا؟؟؟؟؟ گلاب؟؟؟؟؟نه بابا اشتب شده...من درخواست ویدئو چک دارم...
ماهان و یه پسر دیگه هم که کنار ماهان وایساده بود هم تایید کردن که محیا چشم غره ای بهشون رفت که پقی زدن زیر خنده ....
برگشت سمت من تو نگاهش پیدا بود داره به عمم فحش میده...دیگه کدوم عممو خدا داند....
سری تکون دادمو گفتم : خوشبختم....
-همچنین....
بعد از آشنا شدن با بقیه رفتیم سمت پذیرایی...
محیا هم که اصن انگار نه انگار مهمون یا بزرگتر نشسته...
رفت وسط مبل 3نفره نشست...که با چشم غره زن عمو مستانه مواجه شد...دست به سینه ابرو بالا انداخت و به زن عمو نگاه کرد...همه که نشستن یه مبل تک نفره جفت رامتین خالی بود...رفتم نشستمو زیر لب جوری که رامتین بشنوه گفتم...:
-انصافا دکوراسیونشون عالیه....
رامتینم مث خودم زیر لبی جواب داد:
-ممممررررضضضض...
تک خنده آرومی زدم...


ادامه دارد..

#LamsCheshmanYar
#part-9


برگشتم که دیدم داره خیره نگاهم میکنه...اینم مثل بقیه دخترا فرقشون چیه؟؟؟تنها جنس های مونث مورد علاقم مامان و رها بودن...چون مامان و بابا نشونم داده بودن حیا برای زن چیه....و رها هم زیر دست همین مادر و پدر و سختگیری های منو رامتین بزرگ شد...چادری نبودن..ولی میدونستن جلوی نامحرم چجور رفتار کنن...پوزخندی بهش زدم...وابرویی بالا انداختم... که نگاه خیرشو گرفت...
یهو یه دختر بچه بامزه که شباهت زیادی به رویا و ماهان داشت....اومد جلومو گفت :
-تو دویومیه عمو آمتینی؟؟؟؟(تو دومیه عمو رامتینی؟؟؟)
لبخندی بهش زدم....چقدر بامزه حرف میزد...
-آره عمو جون..اسمت چیه؟؟؟؟
-مروالید(مروارید)
-ای جان...
بعدم دست کردم تو جیبمو شکلاتی که همیشه بخاطر آرام تو جیبم بود رو بهش دادم....
مروارید با ذوق دوید سمت ماهان...
سرمو که برگردوندم دیدم محیا داره با ناز در گوش اون پسره صحبت میکنه و میخنده....میدونستم پسر عمه شهلاست...ولی نمیدونستم اسمش چیه...نمیدونم محیا چی بهش گفت که خندید و سرشو به نشونه باشه تکون داد.....
زن عمو مستانه برای ناهار صدامون کرد... سر میز ویانا کفرمو در اورد..میخواستم بشقابشو بکنم تو حلقش....دختره ی افاده ای سر تا پاش عمله...
دیگه تهش عصبی شدم و گفتم:
-میزاری غذامو بخورم؟؟؟؟
صدای خنده محیا و رویا بلند شد... و رامتین از زیر میز پامو لگد کرد که دیدم سرخ شده از خنده......پوفی کردم... بعد ناهار دخترا رفتن سمت آشپزخونه و ما پسرا هم رفتیم تو باغ.....
با اون پسره که حالا فهمیدم اسمش آرتینه خیلی جور شدم.. ماهان که دیگه نگوووو...یه دلقکی بود بد تر از رامتین...دلم درد گرفته بود انقدر بهش خندیدم....
یهو در اومد گفت:
-مممررررض...انگار دلقک گیر اوردن...
رامتین:-عععهههه مگه نیستییییی؟؟؟؟؟؟
-کوفت!!!
-درد...؟!
-یرقان:/
آرمان پا در میونی کرد....:
-آرام باشیدددد آراااامممممممم
یهو ماهان براق شد سمتش:
-مگه داری حیوون آروم میکنی؟؟؟؟
آرمان سرشو به حالت نمایشی خاروند....؟!
-مگه نمیکنم....بخدا از بچگی تو رویا هام بود که با این پارچه قرمزا این گاو وحشیارو مهار کنم....اماااا؟؟؟؟
ماهان و رامتین که با اشتیاق گوش میدادن گفتن :
-اما چی؟؟؟؟
-اما با دیدن شما دوتا فهمیدم یک گاو چقدرررر میتونه وحشی باشه.....


ادامه دارد...


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 08-05-2020

#LamsCheshmanYar
#part-10


منو آرتین پوکیدیم...
ماهان و رامتینم میدوییدن دنبال آرمان...آرمان و که گرفتن رفتن سمت استخر که آرتین با بهت برگشت سمتم :
-نننههههه!!!!!!!!!!!!!!!!
-آآآآآرررررررههههههه!!!!!!
-یا خدا....
-تو فک کن من چطور با رامتین و آرمان سر میکنم...بخصوص الان که...
-ماهانم هست...
-دقیقااااا......
باخنده رفتیم سمت استخر تا خواستن آرمان و بندازن تو استخر پر از آب صدای جیغ دخترا اومد...
هممون دوییدیم سمت آلاچیقا که دیدیم دنیا و رها نشستن بالا سر محیایی که خون کل صورتشو گرفته بود....ماهان سریع رفت سمتشو بغلش کرد..دویدم سمتش.. از بغل ماهان گرفتمش و سرشو تو بغلم تنظیم کردم....رها رو فرستادم کیف پزشکیمو بیاره... رها سریع کیفو اورد ... نگاهی به پسرا کردم...رامتین و آرمان رفتن اونطرف ولی آرتین موند...بیخیال آرتین شدم و شالو از سرش کشیدم که موهای خوش حالت و قهوه ایش ریخت رو دستم... انصافا موهاش خوشکل بود...
به خودم تشر زدم : رادوین دختره مردم داره ازش خون میره تو میگی موهاش چه خوشکله...؟؟؟؟
آرتین کلافه محیا رو نگاه میکرد و هرزگاهی دست تو موهای حالت دارش میکشید...ماهانم که عصبی نشسته بود ودستشو گرفته بود...دخترا هم که طبق معمول گریه...بعد از شستشوی زخمش یه گاز استریل برداشتم و با باند دور سرش بستم...
بیهوش شده بود...چون ضربه سمت گیجگاهش بود.... ماهان بلندش کرد که کلیپسش باز شد و موهاش که تا کمرش بود ریختن دورش...عصبی بودم که آرتین بی قید و بند موهای محیا رو نگاه میکنه....چیزی نگفتم فقط عصبی به خودم تشر زدم : چت شده تو پسر؟؟؟؟؟؟


ادامه دارد...


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 17-07-2020

#LamsCheshmant
#part-11


#(ماهان)Mahan))
حالت عصبی رادوین به آرتینو وقتی موهای محیا باز شد رو دیدم.. خندم گرفته بود... اون که نمیدونه بین محیا و آرتین چه رابطه ای وجود داره....
محیارو بردم تو اتاقش و رو تخت گذاشتمش که دیدم آرتین تو چار چوب در ایستاده و داره نگاهش میکنه ...گاهی به آرتین حسودی میکردم که انقدر خوب هوای محیا رو داره...لبخندی بهش زدمو دستمو به شونش زدم..:
-خوب میشه بابا این هفت تا جون داره...
آرتین با لبخند محوی نگاهشو از محیا گرفت و نگاهم کرد....
از اتاق رفتم بیرون...حالا بیا اینارو آروم کن...شروع کردم آروم کردن دنیا و رها تهشم با هزار زور و دروغ فرستادمشون رفتن...ارمان و رامتینم بعد از پرسیدن حال محیا رفتن...
رفتم سمت اتاقمون که دیدم رویا خوابه...لبخندی بهش زدم...
رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدمو بغلش کردم که خودشو تو بغلم جمع کرد... خندم گرفت...عادت داشت هیجا راحت نمیخوابید جز بغل من...منم عادت کرده بودم به بغل کردنش....روی سرشو بوسیدم...اروم پلکام گرم شد و روهم افتاد...
#(آرتین)(Artin)
با تکون خوردن دست محیا که تو دستم بود بیدار شدم..ساعت 7 بود..بیدار شده بود...بلند شد نشست..شروع کرد مالوندن چشماش یه خمیازه هم کشید که دهنش اندازه غار علیصدر باز شد...موهاشم پخش و پلا دورش بودو لباسشم چروک چروک بود..خندم گرفت...با گیجی نگام کرد و جوری که انگار روح دیده باشه..چشاش گرد شد و با جیغ جیغ گفت :
-تو کککیییی؟؟؟؟؟اینجا چیکار میکنی؟؟؟چرا دست منو گرفتی؟؟؟...الان زنگ میزنم 115 که برادران محترم و پر تلاش نیروی انتظامی جر وا جرت کنن...من داییم تو سپاه کار میکنه...کاری نکن بگم اعدامت کنن.. سریع اعتراف کن زوووددد؟؟؟میخوای منو بدزدی؟؟؟تو مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟؟
با بهت داشتم نگاش میکردم... اینم یه ریز داشت فک میزد.....
-اصن ببین جامعمون روبه فساد و نابودیه؟؟؟چه معنی میده تو که محرم من نیسی دستمو بگیری؟؟؟؟هههاااننن چرا حرف نمی زنی مگه لالی؟؟؟؟
دیگه رسما داشت چرت و پرت میگفت...دستمو به نشونه سکوت اوردم بالا که شالش و درست کرد و مودب نشست...دیگ واقعا چشام داشت از کاسه در میومد...اخه این حرکت چه ربطی به حرف من داشت..پوووفففف:///
-ضربه زیادی رو مخت تاثیر گذاشته....


ادامه دارد...

ببخشید بخاطر تاخیر از این ب بعد پارت گذاری هر روز انجام میشع.


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 17-07-2020

#LamsCheshmant
#part-12


#(محیا)(Mahia)
با گیجی بهش نگاه کردم که بدون جواب رفت پیش ماهان نشست...مامانینا رو دست به سر کردم..ینی کی موهامو دیده که آرتین عصبی شده...میدونستم بدش میاد و منم خودم عادت به حجاب داشتم ولی بخاطر آرتین یکم سفت و سخت تر شدم.... رفتم پیش نفس و محکم بغلش کردم... دختر کوچیکه عمه آلا که تو این مدت که اومدن ایران همیشه پایه همه جور خل بازی بوده مث خودم...با مونس هم خوش و بش کردم دختر بزرگتر عمه آلا که اخلاقش مث عمه آلا تند بود و آویزون....تو این دو سال دیگه کامل میشناختمشون...با ویانا هم خیلی جور بود... با هم نشسته بودن و هی با ناز بلند بلند میخندیدن که پسرا یه نظری بهشون بکنن...اصن درکشون نمیکنم..نمی فهممشون ...
آروم جوری که فقط رها بشنوه اشاره نامحسوسی بهشون کردم و گفتم : این دوتا معنای ضرب المثل کبوتر با کبوتر باز با باز رو قشنگگگگگ به صورت صوتی و تصویری نمایش میدن...رها تک خنده ای زد و حرفمو تایید کرد که صدای مروارید بلند شد:
-بابا..........!؟!؟!؟!؟
ماهان حرفشو با آرتین قطع کرد : جانم؟
پاهاشو کوبید زمین : تو قول دادی منو ببلی بیرون...
-الان نه بابا یه روز دیگه میبرمت...
-نه الانننن...
ماهان اخم کرد :
-مروارید؟!؟!
-خب قول دادی وقتی خودت دفتی باید منو ببلی...
-خودم میبرمت عمو...بدو برو حاظر شو...
این رادوینه؟؟؟؟ نه بابا....چه عجب....ما صدای ایشون رو شنیدیم....
-ن بابا نمیخواد بچست.. دو ساعت دیگه از سرش میپره...
-هیشم بچه نیسم...خعلیم بزلگم....تو خودت کوچولولی...
رادوین رو به مروارید گفت : برو حاظر شو بابات با من...
مرواریدم با ذوق رفت تو اتاق تا حاظر شه...
بعدم برگشت سمت ماهان و گفت : من که میخوام اینجارو بگردم...این بچه رو هم میبرم...
ماهان خیلی جدی بهش گفت : عزیزم شماله ها...راه بقالی سر کوچه که نیست باید با ماشین برین...
یهو رها گفت : منو محیا و نفس و دنیا و رویاهم میایم...من که خواهرتم رویا مراقب بچشه نفسم...نباشه اصن حرفشو نزن...محیا هم که راه بلدمونه...پس ماهم هستیم...
یهو رامتین با یه لبخند کاملا مضحک گفت : تعارف نکن شما...
رها هم کم نیوورد : مگ من مثل توعم؟؟؟؟؟
آرمان : دعوا نکنید ... ماشین منم هست...
بابا : ماشین منو هم ببرین برین جوونا یه دور بزنید ما آرامش اعصاب بگیریم...
همه رفتیم حاظر شیم جز دنیا که سر درد داشت...یه شلوار لی آبی نفتی پوشیدم با مانتو لی و شال مشکی...یه سویشرت مشکی که روش نوشته بود ((QUEEN هم پوشیدم ولی زیپشو نبستم...گوشیمم انداختم تو جیبم..موهامم زدم بالا... که نریزه بیرون...با آل استارای مشکی جدیدم که با رها خریده بودیمشون...حوصله گیر دادنای ماهان و آرتین و نداشتم.... نفس که وسایلش تو اتاق من بود ست سفید مشکی زد....
از اتاق رفتیم بیرون..یهو هوس کردم از نرده ها سر بخورم...رفتم و لبه پله ها نشستم...خیییلللییی پله داشتو نرده هاش بلند بودن...دستمو گرفتم به پله هاو سر خوردم پایین....
-میمون های شهری...در قالب انسان...که از پله ها بالا می روند...از این نوع میمون ها فقط 1عدد در جهان یافت میشود... و آن هم در خانواده آشیانی..ته تغاری محمد آشیانی...
برگشتم سمت رها که عین این گوینده های مستند حرف میزد و پسرا که پشت سرش سرخ شده بودن از خنده...
چشم غره ای بهشون رفتم که پسرا پوکیدن...رفتیم تو باغ که ویانا و مونس جلو جلو نشستن تو ماشین آرمان...رها چشم غره ای به آرمان رفت که آرمان چشاش گرد شد و دستشو به حالت تسلیم بالا اورد...رها ایشی گفت و رفت سمت خونه که ارمانرفت دنبالش...صدای نفس در اومد :مامانمینااااا...والا کاش یکی بود انقدر ناز مارو میخرید...داداش که ندارم...باباهم که سر کاره...مامان و مونسم بیخیال اصل حرفشونم نزن....والا خوبه:///
-خب عزیزم مزدوج که شدی بگو شویت نازتو بکشه...
نفس با ذوق به رامتین که داشت سر روندن ماشین با ماهان بحث میکرد انداخت و گفت :وااااییییی ماهی(محیا)میشه ینییی؟؟؟؟
با بهت گفتم :-ننننههههه!!!
با ذوق سرشو تکون داد: آرههههه........!!واییی نگا چه جذابه...اون چشمای سبزش...اون خنده های خوشگلششش.. چال رو گونشششش..وااییی من غش....
بعدم پشت دستشو رو پیشونیش گذاشتو ادای غش کردن در اورد...
پقی زدم زیر خنده... :
اولا چه معنی میده پسر چشم رنگی باشه...دوما خنده هاش قشنگه چون چال داره و فک کنم بدونی که یه نوع معلولیته...و سوما الحق که لایق همین...دوتاتون دلقکین... نفس سرخ شد و سرشو انداخت...

#LamsCheshmant
#part-13
-آخیییییی بچم خجالت کشیددد...نکش که اصلا بهت نمیاد...بعدممم نگران نباش خودم میرم رامتین و برات خواستگاری میکنم....خودم برات جهیزیه میخرم...خودم بالا سر سفره عقدت قند میسابم...
-جدی؟؟؟؟اونوقت چقدر فرصت دارم جواب بدم...؟؟؟
با بهت برگشتم عقب که دیدم رامتین و رادوین ایستادن و رامتین با نیش باز و رادوین با اخم نگامون میکنن...
-ما تنهاتون میزاریم...
بعدم دستمو کشید و برد سمت بچه ها که داشتن با مامانینا صحبت میکردن...یه جوری دستمو فشار میداد دستم داشت کنده میشد...ولی چقدر دستاش گرم بودن...سرمو تکون دادم...(محیاااااااا...!!!!){جانم وجی جون؟؟؟؟}(...){اههه ببخشید خوب}(اوک تکرار نشه){چچچششششممم}...
-هوی وحشی..باتوام..این دسته ها کش ..
با نگاه ترسناکی که بهم انداخت رسما لال شدم....دستمو کشید تو باغ پشت درختا... تازه تونستم به تیپش دقت کنم...یه شلوار لی آبی نفتی...با تیشرت آستین کوتاه جذب مشکی که داشت جر میخورد تو تنش...خوب عزیزم مگه لباس قحطیه یه لباس بگیر برات تنگ نباشه...اندازت بشه.. ولی بهش میومد...دستشو کلافه تو موهاش برد...
-چرا تو فکر جلب توجهی؟؟؟اونم به طور نامحسوس؟؟؟توهم یکی مث ویانا و مونسی...هیچ فرقی نداری؟؟؟آرتین راضی نمیشه که میچسبی به رامتین...؟؟؟دست از سر داداشم بردار..نمیتونی تورش کنی...نمیزارمم...اون بازیچه دست تو نیست...
اومد جلو که رفتم عقب و خوردم به درخت..دست راستشو رو تنه درخت گذاشت کنارم...و با پوزخند گفت :
-من امثال شمارو خوب میشناسم فقط میخواین صاحب پول و اموالمون بشین..اونم به هر روشی حتی...
نفهمیدم چی شد که دستم اومد بالا رو صورتش جا خشک کرد...
با عصبانیت داد زدم : فک کردی من مثل توعم؟؟؟؟اصلا حواست هست چی زر زر میکنی؟؟؟؟آرتین برادر منه.من انقدر بابام پول داره که محتاج گدایی از تو و امثال تو نباشم...رامتینم برای من مثل برادره...چون میدونم نفسو دوست داره...هر چند اگر نداشت هم بازم داداشم بود...الحق که حق دارن بهت میگن کوه غرور چون فقط خودتو میبینی و چیزایی که برات عزیزن....

ادامه دارد...


RE: رمان لَمسِ چّشمآن یآر - Asal_ap - 18-07-2020

#LamsCheshmant
#part-14

دستشو رو گونش گذاشته بودو داشت با بهت نگام میکرد..که با عصبانیتو قدم های بلند شالم که افتاده بود و درست کردم و رفتم سمت آرتین که دنبالم میگشت...
آرتین اخماش توهم بود و وقتی منو دید انگار آروم تر شد...دستی تو موهاش کشید و کلافه گفت :
-کجایی تو دختر؟؟؟؟
با قدم های بلند رفتم سمت ماشین و با اخم بهش تکیه دادم...
تک خنده ای زد و دست به کمر گفت:
-باش نگو..؟!خودم که میفهمم...!!
چند دقیقه بعد از بین درختا اومد بیرون...صورتش هنوز از جای سیلیم سرخ بود...پوزخندی به نگاه خیرش که روم زوم بود زدمو سوار ماشین شدم....اینطور که پیدا بود قرار بود همه با هم بریم و بابایینا هم بیان... هر خانواده داخل ماشین خودشون نشستن جز ما جوونا که 2 ماشین بودن ماشین ماهان و آرمان....نفس و من و رویا و آرتین تو ماشین ماهان...
رها و ویانا و مونس و رادوینم تو ماشین آرمان.... بنده خدا رامتینم جا نبود بشینه رفت نشست تو ماشین باباش و قبل حرکت دادزد: حلالتون نمیکنمممم...سر پل صراط یقتونو میگیرم...!!!شما حق منو ضایع کردید...نمیبخشمتون...
قرار شد برییم رستوران ارکیده...نفس و وسط نشوندمو جوری که ماهان و آرتین نفهمن ماجرارو برای رویا تعریف کردم البته با سانسور اتفاقات خودمو رادوین... رویا پقی زد زیر خنده...نفسم که سرخ شده بود با اخم و دست به سینه گفت :مممرررضضض!!!!!!!!!!!!
رویا اشک گوشه چشمشو پاک کردو گفت : عجب گافی دادین...
من-بیخیال بابا ....بنال بینم چی شد نفس...؟؟؟؟
رویا-راست میگه زود تند سریع....؟!؟!؟!؟!؟!
نفس برای اینکه حواس مارو پرت کنه با شیطنت روبه من گفت :
نفس-شما بفرمایید با رادوین خان کجا بودید...بنده تمام کمال درخدمتتونم....؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
رویا با تعجب به من نگاه کرد و جیغ کشید :هههاااننن ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ماهان عصبی بهش توپید : رویا خانوم...حواسم پرت میشه ها...
عادت داشتن هیچوقت با هم بحث نمیکردن...تذکراتشونم با احترام بود...
رویا-اهه ببخشید همسر جانم!!!
آرتین که داشت با مروارید سرو کله میزد پرید وسطو گفت : اوووههههه بچه نشسته مراعات کنید....
ماهان سری تکون داد و لبخندی زد.....
رویا برگشت و برزخی نگام کرد....
رویا-خب...؟؟؟
من-بابا اتفاق خاصی نیوفتاد... دستمو کشید بریم اونور که این دوتا کفتر خواستن کاری کنن راحت باشن....بعدم نففففس خانوم... دست پیش میگیری که پس نیفتی؟؟؟هههاااننن؟؟؟
نفس-خب من چیزه راستش..من..؟!
منو رویا همزمان کفری گفتیم : منو مرگگگگ...
نفس – خب باشه بابا چرا پاچه میگیری؟؟؟ من از بچگی دوسش داشتم...هیچی دیگه این اوسکولا که رفتن رامتین خیلی جدی ازم پرسید دوسش دارم یا نه من که جواب ندادم... خودش اعتراف کرد که عاشقمه...و بعدشم....
رویا-رفتین تو کار همدیگه(چه ذهن منحرفی دارن این بیشورا:///)
نفس-ننننهههههه عنتر....
من-چیشد پس....
نفس-راستش خواستیم بریم تو کار هم...دیگه صدای مامانینا که اومد از هم جدا شدیم...
رویا-دیدنتون؟؟؟؟؟؟؟
نفس با چشم غره ای نگاهش کرد بلند جوری که ماهانینا هم شنیدن گفت ..... :
نفس-نننهههه...دختره ی خنگ....
رویا-خنگ خودتی الدنگ پوفیوز....
یهو صدای مروارید در اومد : چچچیییی؟؟؟ادنگ چی چی پوز؟؟؟؟؟
غش غش خندیدم... که صدای اعتراض ماهان بلند شد : رویا؟؟؟؟؟
رویا-به من چه اول نفس فحش داد...
نفس غش غش خندید-بچه توعه ها...
ماهان-نفس...؟؟؟
نفس-خیلی هم خوووببب...چشم پدر اکتیو...
آرتین- بسه دیگه شماهم...بپاچید پایین مادمازل ها تا غذای خود را میل بنمویید...همه رفتن داخل ها...
ماهان و رویا رفتن پایین و جلوتر از همه را افتادن...نفسم مروارید رو بغل کرد و رفت تا خواستم برم ارتین بازومو گرفت...