انجمن های تخصصی  فلش خور
حذف شد - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: حذف شد (/showthread.php?tid=287494)

صفحه‌ها: 1 2


حذف شد - shadi ahmadi - 19-07-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.



RE: رمان °•◇[شکلات~عسلی]◇•° به قلم شادی - alireza_fra - 19-07-2020

زود تر پارت دومم بزار


حذف شد - shadi ahmadi - 19-07-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.



RE: رمان °•◇[شکلات~عسلی]◇•° به قلم شادی - avagoli - 23-07-2020

(19-07-2020، 13:53)shadi ahmadi نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
#پارت۲
*(۲۶ اسفند)*
بعد از گذروندن یه کلاس مسخره و طاقت فرسا که هممون رو از پا در آورده بود، به سمت بوفه حرکت کردیم. پشت یه میز چهار نفره که اکثر روز ها پشتش پلاس بودینم نشستیم:
آرشام:- چی کوفت می کنید؟؟؟
لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:
- همون چیزی که تو کوفت میکنی عزیزم.
آرشام یه چشم غره ی دخترونه بهم رفت و ایشی گفت... متقابلا یه چشمک خوشگل بهش زدم...! و لبام رو با ناز به هم مالیدم تا رژ لب نداشتمو (؟!) روی لبم پخش کنم! یه بوس رو هوا براش فرستادم... با عشوه گفتم:
- جیگر برو سفارشات رو خودت بگیر دیگه...!
مسخ شده نگاهم کرد و آب دهنش رو قورت داد... قیافش دیدنی بود. بدبخت سست عنصر...! لبام رو روی هم فشردم تا صدای خندم نره بالا! وقتی آرشام دید دارم از خنده ضعف میرم با حرص گفت:
آرشام:- تو فقط از این نقطه ضعف من استفاده کن باشه؟؟؟
- شک نکن...! تا جایی که بتونم بهره میبرم!
آرشام زیر لب غر زد و رفت تا سفارشات رو بگیره.
با پرس و جوی فراوون متوجه شدم که برای همه هات چاکلت و کیک کاکائویی سفارش داده...
تا حدودی نقطه ضعفش رو فهمیده بودم، آرشام بعد از این که کلی دوشیدیمش دیگه جیباش خالی بود...
یه وقت فکر نکنین فقط همون کیک و قهوه بود، اتفاقا چون دو تا کلاسمون کنسل شده بود مجبورش کردم بره چند بسته لواشک و نوشابه و انواع اقسام تنقلات رو بخره.
درحالی که بی حوصله بطری خالی نوشابم رو با دست میچرخوندمرو به بچه ها گفتم:
- بروبچ پایه اید یه دست جرات حقیقت بزنیم؟؟؟
آرشام:- من که پایه ام...
آرسام:- اوکی منم هستم.
ماهی:- لعنت بهت من پایتم!
آرشام کنارم نشسته بود... چشمکی بهم زد و‌ در گوشم گفت:
- اشهدت رو بخون.
- به فکر اشهد من نباش... دنبال فاتحه باش...!
بطری رو پرت کردم سمت آرسام ، آرسام مثل همیشه بطری رو هوا گرفت و شروع کرد به چرخوندن.
سرش به سمت فریماه و تهش به سمت من افتاد ، لبخند بدجنسی زدم که فریماه آب دهنش رو قورت داد با لحن شیطون گفتم:
- خب جرات یا حقیقت؟؟؟
خوب میدونست ، اگه حقیقت رو بگه یه بلایی سرش میارم که جرات رو ترجیح بده پس آب دهنش رو قورت داد و گفت:
فریماه:- جرات
لبخندی شیطونی زدم یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
- ناموساً؟؟؟
فریماه:- اوهوم معلومه...
- اوکی... (بدون مقدمه گفتمSmile آرشام رو بوس کن.
فریماه:- هاااااااااان؟؟؟
- فکر کنم منظورم رو واضح رسونده باشم...
فریماه یه نگاه به آرشام که چشماش برق میزد و نگاهش میکرد انداخت و گفت:
- آرشام موافق نیست... مگه نه؟؟؟
آرشام:- نچ کی گفته من که راضی ام!
دیگه راهی براش نمونده بود ناچارا گفت:
فریماه:- خب... اینجا که نمیشه... توی پارک بوسش میکنم... البته شما نیاید... خجالت میکشم...
- اوکی ولی باید فیلم بگیرید Big Grin
فریماه:- پوووووف... باشه cryingحالا نمیشه چشم پوشی کنی این سری؟ Confused  
- نچ
بطری دوباره چرخید و سرش به سمت آرشام و تهش به سمت من افتاد ، ایول انگار دور ، دور منه!!! قبل از اینکه چیزی بگم آرشام گفت:
آرشام:- حقیقت
- مطمئنی؟؟؟
آرشام:- هیچ وقت تا به حال انقدر مطمئن نبودم...
- اوکی خودت خواستی... خب تا به حال شده توی یه جمع سنگین بِگوزی بندازی گردن یکی دیگه؟؟؟ Big Grin
فریماه سرش رو گذاشته بود روی میز و داشت قهقه میزد ، آرسام هم چشماش به طرز عجیبی برق میزد!!! آرشام یه نفس عمیق کشید تا خندش رو مهار کنه:
آرشام:- کلاس پنجم‌ بودم ، از معلم ریاضی اجازه خواستم که برم دستشویی اما اجازه نداد و بهم گفت: زنگ که خورد آزادی که هر کاری میخوای انجام بدی... بین خودمون بمونه منم ناجور دلم میخواست بِگوزم!!! رفتم رو صندلیم نشستم ، پنج دقیقه گذشت ، دیدم نمیتونم خودم رو نگه دارم آخر سر باد معده به صورت زنبوری خارج شد!!! اصلا یه صدایی داد که نگووووو!!! معلم ماژیک رو گذاشت کنار و گفت: کی بود؟؟؟ منم انداختم گردن بغل دستیم که داشت نقاشی میکشید و توی باغ نبود... گفتم پیف پیف پیف هومن از تو انتظار نداشتم نچ نچ نچ مگه تا زنگ تفریح چقدر مونده بود... اون بنده خدا هم رفت دفتر مدیر و تعهد داد...
اصلا قیافه هامون دیدنی بود آرسام کف بوفه پهن شده بود منم سرم رو گذاشته بودم رو میز و با مشت میکوبیدم روی میز ، فریماه دلش رو گرفته بود و دهنش رو عین تمساح باز کرده بود و بلند میخندید ، آرشام هم تو افق محو شده بود...
خندمون که قطع میشد نگاهمون به آرشام می افتاد و دوباره خندمون شدت میگرفت...
انقدر خندیدیم که دیگه چاک دهنمون درد گرفت. گلوم رو صاف کرد و گفتم:
- خب من بطری رو میچرخونم...
بطری رو چرخوندم که سرش به سمت فریماه و تهش به سمت آرشام افتاد:
آرشام:- جرات یا حقیقت؟؟؟
فریماه میدونست توی خطره... پس بدون اتلاف وقت گفت:
فریماه:- حقیقت
آرشام:- بدترن سوتی عمرت رو برامون شرح بده!!!
((شادی:- آقا این ته نامردیه!!! - اشکال نداره بزار یکم بخندیم)) فریماه چشماش گشاد شد و گفت:
فریماه:- خیلی نامردیه که!!!
آرشام:- میخواستی نگی حقیقت!!!
فریماه که دید راهی نداره شروع به شرح واقعه کرد:
- عام... کلاس سوم بودم ، برامون توی مدرسه جشن تکلیف گرفتن... به من کیک رسیده بود اما همون خانمی که داشت کیک ها رو تقسیم میکرد گفت: دخترم بیا بهت کیک بدم... منم گفت: اما به من کیک رسیده!!! زنه برگشت گفت: با تو نیستم با اونیم که پشتت وایستاده...
فریماه سرش رو پایین انداخت و از خجالت قرمز شد.
وضعیتمون ناجور افتضاح بود... من که سرم از اون سمت صندلی آویزون شده بود و تا ته حلقم معلوم بود ، آرشام سرشو روی پای من گذاشته بود و داشت عین کولر آبی خرخره میکرد آرسام هم سرش رو میکوبید به میز و پشت سر هم میگفت: لعنتی عالی بود...
~•~•~•~•~
اینم از پارت دوم منتظر سپاس هاتون هستم تا پارت ۳ رو بزارم Heart Big Grin



RE: رمان °•◇[شکلات~عسلی]◇•° به قلم شادی - avagoli - 23-07-2020

(19-07-2020، 13:18)shadi ahmadi نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
سلام دوستان Angel
اینجانب شادی میباشم.... Tongue
دارم یه رمان می نویسم... Big Grin
میخوام یه قسمت از رمانم رو براتون بزارم اگه دوست داشتین سپاس بدین تا ادامش رو بزارم... Wink Heart
بِسم الله الرّحمن الرّحیم
[img]<br />png.Negar_20200718_183239[/img]
رمان: شکلات عسلی Heart
نویسنده: شادی Big Grin
ژانر: طنز Big Grin ، کلکلی Tongue ، غمگین crying
#مقدمه
درکم نمیکنی...
حسم رو نمی فهمی...
نمیدونی چقدر سخته، که همیشه قوی باشی...
وقتی که نتونی قوی باشی...
اما انتخابی به جز قوی بودن نداشته باشی...
درسته...
هیچ وقت نمیفهمی که چقدر قوی هستی...
تا زمانی که قوی بودن تنها راه باشه...
وقتی یه بغض کهنه عین خوره به گلوت چسبیده باشه...
اما نتونی بشکنیش...
خودت پر درد باشی...
اما فقط به خاطر یه نفر به زندگی ادامه بدی...
به خاطر اون یه نفر بغض کهنت رو با آب پایین بدی...
به اون یه نفر انگیزه بدی...
خواهرش باشی اما...
وقتی بهت نیاز داره...
براش پدر بشی...
مادر بشی...
برادر بشی...
تگیه گاه بشی...
بشی همه کس و کارش...
کسی که بهش تکیه کنه...
اما غافل از این که تکیه گاه به ظاهر محکمش...
توخالی و پوچه...
تکیه گاهت یتیمه...
اما...
کمکت میکنه بغضت رو بشکنی تا روی دلت سنگینی نکنه...
شبا با لالایی و آهنگ صداش با آرامش به خواب بری...
کسی که به خاطرت آدم میکشه...
فقط به خاطر تو...
واقعا ستودنیه...
#آرتمیس
مزایک لق زیر پام رو بلند کردم. دستم رو وارد حفره ی خالیه زیر مزایک کردم... دستم به جسمی سرد و خاک خورده برخود کرد... آب دهنم رو قورت دادم. یعنی الان وقتشه؟ خداکنه که اشتباه نکرده باشم... جسم رو بلند کردم. با دستم روی عنوان خاک خورده ی دفتر کشیدم... Artemis's Diary...
چهار سال از اون موقع میگذره...
وقتشه...
دفتر رو باز کردم... با ترس... با لرز... با وحشت... با بغض... بغض کهنم که تو این چهار سال مهمون گلوم بود داشت میشکست... چشمام رو بستم اشکام از دریای چشمام بیرون جهیدن‌‌‌... و با دست های لرزون از هیجان و استرس، بالاخره ورق زدم!
*****
*(۲۵ اسفند)*
چند روزی بود که اولین ترم دانشگاهم رو شروع کردم... ورودی بهمن ماه بودم و شاگرد ممتاز دانشگاه... به خاطر خونگرمی بیش از حدم برای خودم یه اکیپ ۴ نفره دست و پا کرده بودم... وجود ۲ تا از پسر خاله هام که جزوی از این اکیپ ۴ نفره بودن کمک زیادی برای تشکیل اکیپ بهم کرده بود... با لبخند وارد کلاس شدم:
فریماه:- ببین میدونستی این استاد جدیده که به جای جهانبخش اومده روت کراش داره؟!
نیشم تا بناگوش که چه عرض کنم تا خود گوشام چاک خورد:- ناموسا؟
فریماه:- اوهوم... اصلا بیا امروز آزمایش انجام بدیم... امروز جلوی روی این استاده یه کم بی حوصله باش اگه حالت رو نپرسید من اسمم رو عوض میکنم!!!
در لحظه چشمام شیطون شد و با لحن شیطنت باری گفتم:
- اوکی ولی اگه خلافش ثابت شه من اسمت رو انتخاب میکنم!
فریماه:- خب اگه حق با من باشه چی؟
بدجنس لب زدم:
- من بهت قولی ندادم که منتظر باشی بهش عمل کنم!!!
فریماه:- حالا اینا به کنار... حالا میدونی که باید چیکار کنی؟
- من بچه ی تئاترمااااا!
فریماه:- اوکی ببینم چیکار میکنی...
فریماه دوست منه... یه جورایی، یه عضو حیاتی تو اکیپمون!
مدت زیادی نبود که اومده بودیم داخل کلاسه این استاد جوونه، باورتون میشه!!!
طرف ۲۴ سال بیشتر نداره اونوقت استاده منه!!! در یه همچین مواقعی دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار مجاور!!! تو همین فکرا بودم که حس کردم دو سه تا از مهره های کمرم جابه جا شد:
- آخخخخخخخخ مااااماااانییییی
آرشام:- سلوووووم دخی خاله چطو مطوری؟؟؟
- شاید باورت نشه ولی قبل این که تو بیای توپ توپ بودم.
آرشام:- خیلی بیشعوریییییی ماهی (فریماه رو میگه) نگاش کن!!! من به خاطر تو کوبیدم از دانشگاه آزاد اومدم دانشگاه شریف!!! ایشششش...
پرو پرو گفتم:
- کسی مجبورت نکرده که اینکارو بکنی به خواست خودت اومدی!!!
دهن آرسام و آرشام و ماهی چسبید به کف کلاس... و چشاشون عین چشای گاو گرد شد!!! خخخخخ چیه؟ یه لحظه حرصم گرفت... داشت سرم منت میگذاشت!
آرشام با همون چشای گرد گفت:- خیلی پرویییییی؟؟؟
- تو اولین نفر نیستی که یه همچین طرز فکری در موردم داره!!!
آرشام:- میدونستی خیلی بیشعوری؟؟؟
- میدونم!
آرشام:- میدونستی دوست دارم خفت کنم؟؟؟
- اوهوم
آرشام:- میدونستی خیلی دوستت دارم خواهری؟؟؟
- عزیزم حق داری!
خخخخخ چیه خب راس میگم...
ادامه صحبت هامون با اومدن استاد ناتموم موند... فریماه از اون سمت یه چشمک زد (یعنی؛ ببینم چیکار میکنی) که از چشم آرسام دور نموند!!! با سر پرسید:
چی شده؟؟؟ منم با سر گفتم هیچی... استاد بلافاصله رفت پای تخته و شروع کرد به درس دادن.... منم که ردیف جلو نشسته بودم... یه آه پرسوززززززز کشیدم و سرم رو پایین انداختم...! Big Grin ، استاد همونجوری که داشت درس میداد زیر چشمی یه نگاه به من انداخت و به درس ادامه داد... بعد از تدریس مبحث مورد نظر نشست روی صندلی... دوباره یه آه پر سوززززز کشیدم! و سرم رو پایین انداختم تا نیش بازم معلوم نباشه...
استاد:- خانم رستا اتفاقی افتاده؟ Huh
خخخخخ، ای جاااان تو منو دوس؟ منم که تو رو دوس! بریم محضر؟
با همون نیش باز سرم رو آوردم بالا و گفتم:
- خیر استاد...
به فریماه نگاه کردم که در مرز انفجاررررر بود... منم نیشم داشت از بقلا جررر میخورد... آرسام و آرشامم بی خبر و سر در گم نگاهشون رو بین ما دو تا  به ما دو تا نگاه میکردن و با سر میپرسیدن چی شده؟؟؟ مطمئن بودم قیافم کاملا سرررررخ شده... یعنی داشتم جون میدادم که استاد خسته نباشید گفت و جیم شد... به محض خروج استاد منو فریماه تا کمر تا شدیم‌ و شروع کردیم به خندیدن... یعنی نیشم تا ته باز شده بود و از چشام اشک میومد بیرون فریماه هم سرش رو گذاشته بود روی دسته ی صندلی و میخندید به جان مادرم خندیدنش خیلی باحال بود انگار پورشه داره تیک آف میکشه!!! بعد این که یه دور کامل خندیدیم صاف نشستیم و اشک هامون رو پاک کردیم و ماجرا رو برای پسرا شرح دادیم پسرا پهن شدن کف کلاس یه جور میخندیدن که نگو اصلا یه وضعی بود بعد این که یه دل سیر خندیدن پاشدن و اشک هاشون رو پاک کردن...
*****
ورق زدم... از عرش به فرش کنیده شدم... یه زندگی ایده آل رو از دست دادم... الان تنها چیزی که دارم غمه‌... دلتنگیه... تنهایی و بی کسیه... یادمه وقتی بهم میگفتن یه روز با یاد آوری خاطرات خوب اشک میریزی... باور نمیکردم... اما الان...
دوباره شروع به خوندن کردم...  Heart
~•~•~•~•~
خب اینم از پارت اول رمانمون امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه دوست داشتین ادامش رو بزارم سپاس بزارید Angel Heart
وووووووووییییییی عزیزم عالیه بازم بزار


حذف شد - shadi ahmadi - 04-08-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.



حذف شد - shadi ahmadi - 07-08-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.



RE: رمان °•◇[شکلات~عسلی]◇•° به قلم شادی - mahkame - 07-08-2020

(07-08-2020، 18:22)shadi ahmadi نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
#پارت۴
#آریا
- تنهایی تلخه نه؟
+ تنهایی وقتی که نتها آدم روی زمین باشی تلخ نیست... تلخ اینه که میون کلی آدم تنها باشی... وقتی یه لیوان اسپرسو رو تنها بخوری تلخیشو حس میکنی یا وقتی یه دوست کنارته؟
در حالی نگاهم رو به نقطه ای نامعلوم دوخته بودم مغموم زیر لب گفتم:
- تنهایی.
با لحنی آرامبخش در حالی که موهام رو نوارش میکرد گفت:
+ برو بخواب دیر وقته فردا باید بری مدرسه.
با غم گفتم:
- میشه امروز کنار تو بخوابم؟
در کمال تعجبم گفت:
+ باشه!
#آرتمیس
نگاهم رو به عقربه های سرگردون ساعت دوختم...
تیک...
تاک...
تیک...
تاک...
دو دل بودم... برم یا نرم؟ خب... من قطعا میرم اما... باید زنده برگردم!
باید به خاطر آریا هم که شده زنده بمونم... اون به من نیاز داره...!
ساعت راس ۶:۰۰ بامداد!!!
آریا تو بغلم خواب بود... موهای خرمایی و مجعدش رو کنار زدم و پیشونیش رو بوسیدم و با نوک انگشتام گونش رو نوازش کردم.
آروم از آریا جدا شدم و سمت اتاق خودم رفتم.
در کمدم رو باز کردم و لباس فرم سبز رنگم رو از بین لباس هام جدا کردم. لباس مخصوصم رو پوشیدم و به درجه هام نگاه کردم...
۴ سال!!!
دقیقا ۴ سال طول کشید تا سرهنگ شم...
سوال اینه:
مرگ می ارزه به این همه زحمتی که کشیدم تا به اینجا برسم؟
خب...
جوابم مثبته!!!
من انتقامم رو از یزدان عوضی میگیرم...
و زنده میمونم...!
اینقدر زحمت نکشیدم که تهش بمیرم!!!
اسلحه هام رو به کمرم بند کردن و بند پوتین هام رو محکم کردم و از اتاق زدم بیرون...
کی میتونست تو این شرایط چیزی کوفت کنه؟
فقط یه مسواک زدم.
داشتم از پذیرایی رد میشدم که برم بیرون که...
آریا:- نمیزارم بری...!
ابرو هام بالا پریدن و تعجب کردم‌.
مگه خواب نبود؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- از سر راهم برو کنار آریا...
دست هاش رو به سینه زد و گفت:
+ نه
- اینو نمیخوام زحمتم به خاک بره...!
با سیاست گفت:
+ منم نمیخوام که عزیزم رو از دست بدم...
- اینم نمی خوام که بیهوشت کنم پس برو کنار...
+ نمیشه
- گفتم برو کنار...
+ نمیرم...
اخم هام رو تو هم کشیدم و گفتم:
- هیچوقت... منو به هیچ کاری مجبور نکن...!
اسلحم رو بیرون کشیدم و ضربه ی نسبتا آرومی به گردنش زدم!!!
فقط در حدی که بیهوش بشه!!!
بیحال روی زمین افتاد...
پلک هاش رو بوسیدم و بلندش کردم و تو بغلم گرفتمش و آروم روی تختش گذاشتمش...
از خونه بیرون زدم و سوار تویوتای مشکی رنگم شدم.
در اصل ماشین من نبود ماشین پایگاه بود!!!
*****
سردار:- خوب گوش کنید...
تو این عملیات کسی رو نمی کشین!!!
مگر این که جونتون در خطر باشه...
‌ما به رئیس این باند نیاز داریم...
اون با باند های دیگه در ارتباط بوده از جمله باند "برمودا"...!
هر کسی که یزدان رو زنده بیاره ترفیع میگیره!!!
و هر کسی که اون رو بکشه توبیخ میشه...!
مگر این که دلیل موجهی داشته باشه...!
سوالی هست؟
همه سر تکون دادیم گفتیم:
+ خیر قربان
سردار:- خوبه...
سرپرست عملیات سرهنگ رستا...!
سرگرد ها خانلو ، قربانی ، رحمانی و شهیدی...
اسلحه های یوزی به شما تعلق میگیره و روی ساختمون در حال ساخت ، مجاور انبار متروکه مستقر میشید.
سرهنگ ها رستگار ، راد و رادمنش پست پشتیبانی ، نیازی به استفاده از اسلحه با دقت بالا نیست کلت و هفت تیر افاقه میکنه.
سرباز وظیفه حجتی مسئول شنود ها و دوربین ها...
سوالی هست؟
+ خیر قربان
- به امید دیدار موفق باشید!!!
*****
+ قربانی راد و رادمنش هوای منو از پشت داشته باشید... سرگرد رستگار با من بیا و سمت راستم رو پوشش بده.
با بیسیم به اکیپ علامت دادم روی ساختمون مستقر بشن و آماده باشن برای شلیک.
عرق پیشونیمو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم...
+ رستگار دم در وایستا تا علامت دادم ساختمون رو محاصره کنید و به نیروی پشتیبانی بگین پیشروی کنن. اوکی؟
- بله سرهنگ
از در ورودی پشتی وارد شدم و پشت یکی از الوار ها پناه گرفتم... نگاهم به رستگار افتاد که از پشت در داشت علامت میداد که بیشتر از این پیشروی نکنم.
اما نمی تونم!!!
تا اینجا اومدم...
یعنی نمیشه...
بهش علامت دادم که خطری تهدیدم نمی کنه و شنود ها رو روشن کردم و GPS رو کار انداختم تا شانس زنده موندنم بره بالا...
بیسیم رو روشن کردم:
+ سرباز وظیفه حجتی دوربین رو فعال کن و قابلیت شنود ها رو ببر بالا میخوام وارد عمل بشم تمام...
- سرهنگ رستا سردار اجازه پیشروی رو صادر نکردن تمام...
+ حجتی کاری که گفتم رو انجام بده سرپرست این عملیات منم اگه سرپیجی کنی توبیخ میشی تمام...
بهد از کمی مکث ادامه داد:
- دستور انجام شد تمام...
لبخند رضایت بخشی زدم و بیسیم رو خاموش کردم.
آروم از لا به لای فاصله بین الوار ها سرک کشیدم تا ببینم کسی این اطراف نباشه. آروم از محلی که توش مستقر بود بیرون اومدم و سلانه سلانه به سمت تالار اصلی که به احتمال زیاد سنگر یزدان بود حرکت کردم...
خیلی پستی یزدان...
خیلی...
برای این که شناسایی نشه هیچ بادیگاردی این اطراف نبود!
اما حجتی تشخیص داده بود که ۵ نفر به اینجا رفت و آمد داشتن!
به احتمال خیلی زیاد تو تالار اصلی باشن...
درب تالار در حال باز شد و مردی قد بلند و هیکلی برون اومد!
سریع پریدم پشت در و تا حد امکان خودم رو تو سایه پنهون کردم و به رستگار علامت دادم که از اینجا دور شه... چون اون مرد قد بلند و هیکلی داشت میرفت سمت در خروجی و من نمی خواستم که یزدان فرار کنه!
~•~•~•~•~
دوستان لطفا نظرتون رو در مورد رمان بگین  Angel
رمان خوبه یا بده؟
ادامه بدم یا نه؟
نظرات و پیشنهاداتتون رو بگین لطفاً Heart
برای ادامه دادن رمان به انگیزه نیاز دارم... Blush

عزیزم فوق العاده بود رمانت ... ادامه بده حتما ... موفق باشی Heart


حذف شد - shadi ahmadi - 16-08-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.



حذف شد - shadi ahmadi - 17-08-2020

مطلب به درخواست نویسنده حذف شد.