انجمن های تخصصی  فلش خور
جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه (/showthread.php?tid=292739)

صفحه‌ها: 1 2


جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - աօռɖɛʀ - 05-01-2021

در جعبه جواهراتمو باز کردم.خیره شدم به گردنبند نقره ای که شبیه قلب بود و وقتی درشو باز میکردی اسمم نمایان بود.همونی بود که ارشام حدود 3 سال پیش برای تولدم خریده بود.نمیدونم چرا ولی از تموم کادو هایی که اون سال بهم دادن برام عزیز تر بود. مدتی بعد از تولدم پسرا رفتن برای کنکور .ارشام بورسیه کانادا گرفته و 3 سالی میشه که اونجاست.پرهام و ارمین دوتاشون تهران قبول شدن ولی طاها هم با اینکه رتبش پایین100 نشد ولی بازم پدر و مادرش کمکش کردن و رفت انگیلیس واسه ی درس خوندن.دلم برای همشون تنگ شده.هر چند هرزگاهی ارمین یا پرهامو میبینم و دلم برای طاها و ارشامم خیلی تنگ شده.ولی خدا رو شکر ما دخترا هنوز از هم جدا نشدیم.قصد هم نداریم جدا بشیم.
الانم با اجازتون با الینا و محدثه اومدیم کتابخونه تا درس بخونیم.
یه هو هیولای شیطون درونم ظاهر شد.
من:دخترا نگاه کنید مسعول کتابخونه پشت کامپیوتر نیست.
الینا:خوب به انگشت پای چپم.چیکار کنیم.؟
من:فقط فیلم بگیرین.
محدثه:ایسا جون خودت دیگه اینجا ول کن.داریم واسه ی کنکور میخونیما!از کجا معلوم شاید انگلیس قبول شدیم و رفتم پیش طاها!والا
من:من هنوزم میگم تو طاها رو دوست داری!
محدثه:ایسا خفت میکنما!من اونو به چشم برادرم میبینم.
میتونستم دروغو از تو چشماش بخونم.
من:حالا میفهمم !
اروم اروم رفتم سمت کامپیوتر.
مثل اینکه هنوز مدیر کامپیوترای کتابخونه نیومده.رفتم تو اینترنت و یه برنامه با اسم فارتر دانلود کردم(یعنی گوز دهنده)
خوشحال شدم و کامپیوتر رو وصل کردم به بلندگو هاییی که سر تا سر کتابخونه چیده بودن.وارد برنامه شدم.رو یکی از صدا ها کلیک کردم.صدای گوز تو تموم کتابخونه پیچید.گذاشتمش رو حالت تکرار دوباره و سریع رفتم و نشستم پیش دخترا.
الینا:واای ایسا دمت گرم.مردم از خنده.چجوری این کارو کردی؟
من:حالا دیگه
همه خندشون تو کتابخونه رفته بود بالا.همینطور هم صدای گوز داشت پخش میشد.تا اینکه مدیر کامپیوتر ها بدو بدو اومد و کامپیوتر رو خاموش کرد.
مدیر:کار کی بود؟
یه هو داد زد:کار کی بود.
بیشتر خندم گرفت.اومد سمتم و دستمو کشید و برد سمت اتاقش.
خانم نبوی:خانم مرادی میشه توضیح بدید؟
من:وا خانم نبوی شما دست منو همینطوری کشیدید اوردید اینجا .از کجا میدونید کار من بود؟
خانم نبوی:دوربین مداربسته رو که میتونم چک کنم!
رفت سمت دوربین های مدار بسته.دستمو اروم بردم زیر میز و بدون اینکه بفهمه از برق کشیدم همه چیش رو. عصبانی شد و گفت:وای نه!حتما پام دوباره خورده به این درومده!اه کلی چیز میز نوشته بودم.
خانم نبوی:تو برو خانم!من بعدا تکلیف تو رو مشخص میکنم با این کارات.
سرشو برد زیر میز.همون موقع فلشش که به کیسش وصل بود رو کندم و رفتم بیرون و خدا رو شکر هیچی نفهمید.


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - Par_122 - 05-01-2021

هوراااا
منتظر بقیه اش هستم?


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - Par_122 - 05-01-2021

راستی متین چی شد؟


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - աօռɖɛʀ - 05-01-2021

(05-01-2021، 18:42)Par_122 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
راستی متین چی شد؟

برای اونم یه چیزی در نظر گر۴تم


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - աօռɖɛʀ - 06-01-2021

فلش رو برداشتم سریع رفتم پیش دخترا.
محدثه:ایسای خر دیدی چیکار کردی؟حالا چیشد؟
من:اگرم بخواد نمیتونه کاری بکنه عزیزم!
فلش رو گرفتم سمتشون.
الینا:این چیه؟
من:این منبع عکسای خانوادگی و تحدید اور خانم نبویه!
محدثه:ایسا خیلی کارت زشت بود.زودباش برو بده بهش.
من:نچ نچ نچ
الینا:میام خونتون عصر ببینیم چی توشه!
محدثه:تو هم الینا خانم؟وای خدایا !
من:اه اه اه!چندش بچهه مثبت!
خندیدیم.محدثه:اقا منم پایم بریم ببینیم چی توشه!
من:پس بیای الان بریم. محدثه:الان نه!من موندم تو چه رتبه ای قراره بیاری!احتمالا منفی 1 میلیون.اصلا من موندم ما چجوری با اون مخ معیوبمون جهشی خوندیم یه سال رو.
من:همونم خوبه.
وسایلامون رو جمع کردیم و رفتیم به سمت خونمون.کلید انداختم و وارد شدیم.مامان و بابا که با هم رفتن ممسافرت.خدا رو چه دیدی شاید یه خواهر یا یه داداش دیگه بهمون تحویل بدن.
از فکرم خندم گرفت.با بچه ها لباسامونو کندیم.لباسمو عوض کردم و با شرتک خرسی رفتم پیش دخترا.
من:راستی خلمنگا گیسو هنوز برنگشته؟
محدثه:نه.بهم گفت حداقل تا 3 روز دیگه ارومیه هستن.
من:ای کاش زودتر بیاد.
الینا:حالا ولش کنید.ایسا بپر لبتابتو بیار ببینیم چی تو اون فلش مبارکک هست.
لبتابم رو اوردم و فلش رو زدم توش و بازش کردم.
الله و اکبر!اینا دیگه چه عکسایی هستن؟این خانم نبوی شکنجه گره؟
تو جایی که معلوم بود یه کشور خارجیه با لباس زیر وایساده بود کنار یه مردی کنار دریا.
ایول!
برگشتم دیدم محدثه و الینا چشاشون 4 تا شده.زدم عکس بعد دیدم داشت مرده رو میبوسید.
عکس بعدی جون قدیمی بود زمش رفت.همینطوی میزدمشون بعدی و چشمام گرد تر میشد.والا صد رحمت به فیلمای +18 سال.
فلشو در اوزدم و گذاشتمش تو اتاقم.ساعت تقریبا 3 ظهر بود و هیچی نخورده بودیم.
داشتم از پله ها میومدم پایین که زنگ درمون رو زدن.از سوراخ در فهمیدم خاله زهراس.
سریع درو باز کردم.
خاله زهرا:به به .سلام ایسا خانم خوبی؟
من:سلام خاله جون خوبید؟فرمایید تو!
خاله زهرا:اگهه اشکال نداره.
من:نبابا
اومد تو.یه قابلمه هم دستش بود.
خاله با دخترا هم سلام و احوالپرسی کرد.
خاله:بیاین دخترا.اینم غذا.ایسا جان مادرت گفت هچی ندارین بخوری گفتم براتن درست کنم بیارم.
من:دستتون درد نکنه.
نشستیم رو میز و شروع کردیم به خوردن.
خاله :راستی بچه ها میدونستید ارشام میخواد یه مدتی برگرده ایران؟فکر کنم به خاطر تعطیلات کریسمس باشه.
غذا پرید تو گلوم.الینا یدونه زد تو کمرم که رو به راه شدم.
من:واقعا؟
خاله:اره راست میگم.تازه طاها هم میخواد بخاطر همین تعطیلی ها برگرده.
محدثه:یوهو!وای باورم نمیشه 3 ساله که ندیدیمشون.
سری تکون دادم.الینا:حالا کی میان؟
خاله:همین امشب ارشام میرسه.تقریبا ساعت 7.ولی طاها فکر کنم فردا میاد.
دوباره غذا پرید تو گلوم.
خاله:عه وا خخاله جان چت شد؟من هرچی میگم غذا میپره تو گلوت.
غذامو قورت دادم و گفتم:خوبم خوبم.
الینا خندید و گفت:خاله چیکار کنه؟اسم ارشام میاد غذا میپره تو گلوش.
خاله:نمیدونستم اینقد دلتون واسشون تنگ میشه!من شما رو به چشم دوستای صمیمی اون پسرا میبینم.امیدوارم که شما هم همین فکرو بکنین.
حرفشو تایید کردیم.
من:خاله میشه من هم امشب همراتون بیام؟
خاله:اره عزیزم.الینا و محدثه هم بیان.
الینا:راستش خاله من کار دارم وگرنه با سر میومدم.
محدثه:منم هنوز کتابامو تکمیل نکردم.ولی حتما سر فرصت میام.
خاله لبخندی زد و گفت:اشکالی نداره.پس ایسا جان منو دایی ارشام ساعت 5 میام دنبالت.
من:چشم.
الینا:خب ایسا من دیگه برم به کارام برسم.خداحافظ.
با همشون خداحافظی کردم .خودم تهنا تهنا نشستم پای فیلم.


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - աօռɖɛʀ - 06-01-2021

انقد خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم.همینطوری بالا و پایین میپریدم.رفتم تو اتاقم.
من:از همین حالا باید اماده شم.
دستمو به نشانه پیروزی مشت کردم رفتم سمت کمد لباسیم.یه شلوار پیشبندی لی .یه مانتو کوتاه مشکی ساده و یک شال ابی کاربنی وگل های مشکی یه سارافون ابی.به نظرم شاید بهترین تیپی بود که میتونستم بزنم برای رفتن به اونجا.یعنی بعد 4 سال ارشام چه شکلی شده؟خوشگل تر شده؟دوست دختر داره؟اخلاقش چجور شده؟
خلاصه خودمو جوییدم از بس سوال پرسیدم از خودم.
لباسامو اویزون کردم .رفتم سمت میز ارایشم.ساعتو نگاه کردم:ساعت 4
یه خط چشم کلفت که زیبایی چشمام به نظرم 100 برابر شد کشیدم.ریمل سیاهم که تقریبا 180 تومن میارزید (جهت پز نگفتم)رو خالی کرم رو مژه هام.من:شکست عشقی که سهله!ارشام بمیره هم گریه نمیکنم.
خندیدم.یه کم سایه ابی خیلی کم رنگ هم زدم پشت چشمام.رژ خوشرنگ سررخابیم رو زدم به لبام.کمی هایلایتر هم زدم به گونم.
تو اینه نگاه کردم.ایول.خوشگل تر از من کی دیدی تو این دنیا؟
راه میرفتم و بلند میخوندم:ای قشنگ تر از پریا.تنها تو کوچه نریا.
داشتم لباسامو میپوشیدم که زنگو زدن.به خیال اینکه خاله زهراست با همون شلوار پیش بندیم بدو بدو رفتم سمت در و بازش کردم.
پسر همسایمون بود.خیلی بچه مثبته.همیشه یه تسبیح بهش اویزونه .
چادر مامانم که پشت در اویزون بود رو سیع برداشتم و پوشیدم.
من:سلام محمد اقا خوبید؟
ممد:سلام خانم مرادی.ممنون.شکر خدا.راستش مادرم یه کم روغن نیاز داره اگه میشه یکم بدید.
من:نه نمیشه
سرشو با تعجب اورد بالا.
من:شوخی کردم ممد جون!وایسا الان میارم.
استغفراللهی زیر لب گفت که خندم گرفت.کمی بعد با یه بطری روغن رفتم سمت در و بهش دادم.خداحافظی کرد و رفت.بیچاره رو خییلی اذیت میکنما.
مانتو و شالمم اپوشیدم که زنگو زدن.
خاله زهرا بود.رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.
خاله زهرا:خب ایسا خانم چه خبر از کنکور؟درساتو میخونیی؟
من:اره خاله.ولی خیلی سختن.موندم رتبم قراره چی بشه.
خاله زهرا:رتبه خوبی میاری نترس.راستی میدونستی ارشام در واقع الان 23 سالشع؟
من:وا خاله!یعنی چی؟
خاله زهرا:به خاطر درسش مجبور شدیم زودتر بگیریم.
من:یعنی اون سه سال پیش 20 سالش بود؟عجیبا قریبا!
خاله:به جون خودم منم نمیخواستم اینطوری بشه ولی خوب پدرش اسرار کرد دیگه.میدونم یکم غیر منطقیه ولی خوب دیگه.
بع از خدود 2 ساعت دقیقا ساعت رسیدیم فرودگاه.خیلی راهش طولانی بود و ترافیکم بود.
وارد فرودگاه شدیم.هر کی میرسید یه متلک بارم میکرد.تازه چند دقیقه دیگه وایمیسادم باور کن چند تا خارجی هم بهم متلک میپروندن.
رفتیم تو سالن.یه پروازی رو اعلام کردن و یه دفعه خاله زهرا مشتاق شد.فکر کنم پرواز ارشام همین بود.قلبم تند تند میزد.تا اینکه مسافرا اومدن داخل سالن .دنبال ارشام میگشتم.پیداش کردم البته فکر کنم خودش بود.پشتش بود.بدو بدو رفتم جیغ زدم:ارشام.!!!!
مرده برگشت و دیدم ارشام نیست.خداییش ازراعیلی بیاد ادمو ببوسه ولی این اتفاقا براش نیافته.
ببخشیدی گفتم و دور شدم.رفتم پیش خاله زهرا.
خاله زهرا برای یه نفر دست تکون داد.خودش بود.چقد جذاب.چه هیکلی ساخته برای خودش.دخترای اونجا بهش ساختنا.بدو بدو رفتم سمتش.
من:ارشااامم.!!!1
اولش انگار نشناخ ولی بعدش که شناخت منو اونم اومد سمتم.محکم بغلش کردم.اونم بغلم کرد.داشت گریم میگرفت که ازش جدا شدم.
من:وای دلم برات خیلی تنگ شده بودا.چه خوشتیپ شدی!دخترای اونجا بهت ساختنا!
ارشام:اره بابا بهم ساختن حسابی.منم دلم برات تنگ شده بود.مامان کجاست؟
به سمت خاله زهرا اشاره کردم که باهم سریع رفتیم سمتش.خاله زهرا ارشامو بغل کرد . با هم سلام و اححوال پرسی کردن.


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - աօռɖɛʀ - 09-01-2021

ارشام بعد از بغل کردن دایی و مامانش برگشت سمتم و دوباره منو بغل کرد.خیلی غیر منتظره بود.خیلی عوض شده بود.تازه چه هیکل توپی واس خودش ساخته بود.
ارشام:ایسا خیلی بزرگ شدی!خیلی هم عوض شدی.اصلا فکرشو نمیکردم با مامان بیای دنبالم.
من:توقع داشتی کوچیک بمونم؟بعدشم تو خونه حوصلم سر رفته بود گفتم بیام واسه ی خوش امدگویی به اقای بی مغز(مثل خر دارم دروغ میگم).چشمکی زدم که گفت:هنوزم مثل قبل شیطونی.
خاله زهرا:خب بیان بریم دیگه!ماشینو بدجایی پارک کردیم.
مثل جوجه راه فتادیم پشت سرشون و رفتیم سوار ماشین شدیم.
ارشام نشست کنار من.منم که به مثبت و مودب برای اولین بار توی زندگیم مثل ادم گرفتم نشستم.(احتمالا دیوونس)
ارشام دماغمو گرفت و گفت:چی شده؟نکنه هنوز به فکرت نرسیده چه کرمی باید بریزی؟یدونه زدم تو دستش و گفتم:ا قربون ادم چیز فهم.والا سهمیم تموم شده.
خندید و گفت:چه خبر از کنکور؟شنیدم بکوب درس میخونیا
لبخندی زدم و گفت:اره بابا خودمو جوییدم از بس درس خوندم(دروغ گو هم خودتونید)
ارشام : راستی چه خبر از بقیه اکیپ خل وضعا؟
من:والا خودت که از طاها و پرهام و ارمین خبر داری.ما دخترام که ففعلا داریم میخونیم برای کنکور دیگه.گیسو هم که ارومیس.رفته شهرشون فکر کنم تا سه روز دیگه بیاد.
ارشام:که اینطور.
خاله زهرا:راستی اگه موافقید بریم یه رستورانی چیزی.منکه معدم سوراخ شد.
منو اراشم قبول کردیم و لی دایی ارشام قبول نکرد.بنابر این ما رو رسوند جلوی یه رستوران خیلی شیک که مال یکی از فامیلامون بود و خودش رفت.
من:خاله اینجا رو از کجا میشناسی؟
خاله زهرا:اینجا خلی وقته که ما میایم.مگه تو هم میشناسیش؟
من:اره مال یکی از فامیلای دورمونه.
خاله زهرا:خوب شد پس.


انچه خواهید خواند:داشت با نگاهش قورتش میداد.داشتم از عصبانیت میترکیدم.غذام کوفتم شد.


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - *Aɴѕel* - 11-01-2021

ادامه:/


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - ..VICTORGIRL.. - 17-01-2021

وای جلد دو داره؟ عالی!
ادامهههههه


RE: جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه - Bahar angel - 17-01-2021

خیلی خوب بود دختر ع م و