انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... (/showthread.php?tid=296559)

صفحه‌ها: 1 2 3


رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 27-04-2021

سلـــام خوبيد؟
ميخوام يه رمان بزارم
به قلم خوبم نيست ولي فوق العاده قشنگه...

به نام خدا
پشت بوته ای قایم شدم آهسته آهسته چهار دست و پا بدون صدایی ، کمی خودم رو جلو کشیدم
ولی دیر شد ، منو دید و شروع به دویدن کرد با تمام سرعتم دنبالش دویدم کمتراز یک دقیقه
گرفتمش
وای چقدر نازه چه گوشای مخملی خوشگلی داره خیلی نرم و دوست داشتنیه چشاشو چقد تو
مظلومی دل منو بردی که
ـ آسا
با صدای مامان زری به طرفش برگشتم
ـ دختر باز تو افتادی دنبال خرگوشا بیا بریم داره دیر میشه
خرگوش تپلوی نازم رو یه بوس کردم و رو زمین گذاشتم ـ برو پیش مامانت کوچولو
با مامان زری به طرف خونه حرکت کردیم
به پشت سرم نگاه کردم دنبالم بودن همیشه فاصله شون رو حفظ میکردن ولی طی هجده سال
عمرم برای یک ساعت هم ولم نکردن پنج تا سایه که همیشه برام حکم یه نگهبان رو داشتن حتی
چندین بار جونم رو از دست حیوانات وحشی نجات دادن
چندین بار خواستم بهشون نزدیک بشم تا بفهمم چرا همیشه همراهمن ولی ازم فاصله میگرفتن و
نمی تونستم بهشون نزدیک بشم

دیگه بهشون عادت کرده بودم از این موضوع به مامان زری چیزی نگفتم خودم به اندازه ی کافی
عجیب هستم با این چشای قرمز نمی خواستم بیشتر از این ذهنش رو درگیر کنم
اومدن کسی رو بهم میده شخصی که منو از سر درگمی
ِ
ولی چند شب خوابهای عجیبی میبینم که خبر
در میاره شخصی که خود واقعیم رو بهم نشون میده این خوابا باعث شده هر لحظه منتظر اتفاقی
باشم بیشتر از قبل به اطرافم توجه میکنم کمی دلشوره دارم احساسم میگه روزای خوشی که با
مامان زری بودی داره تموم میشه.
ـ دختر کجایی دارم صدات میکنم؟
ـ بله مامان
ـ دخترم فردا یکی از اقوامای دورمون از تهران میخواد بیاد خونه باش چرا تو همش تو جنگل
پالسی؟
ـ باشه مامان
خیلی خوب میدونستم این اقوام دور کیا هستن
شاید عجیب باشه ولی همه خاطراتم از نوزادی تا حاال ، مثل یه فیلم جلو ی چشمم حرکت میکنه
حتی چهره ی پدر و مادر واقعیم رو به یاد دارم شاید حق داشتن من رو دختر شیطان بدونن
خودمم کم کم دارم به همین نتیجه میرسم که یه آدم عادی نیستم.
به اتاق کوچیک خوشگلم رفتم سایه ها پشت پنجره بودن هیچ وقت به اتاقم وارد نمیشدن
آخرش که میفهمم شما کی هستين....
شالم رو از سرم برداشتم و موهای خرمایی مایل به قرمزم رو باز کردم و آزادانه دورم ریختم
لباسهایی که حسابی خاکی شده بود را از تنم کندم و با یه نشونه گیری دقیق گوشه اتاق انداختم با
لباسی راحت از اتاق بیرون رفتم
ـ آسا
چرا مامان زری این طور صدام میکنه آهسته و درگوشی بود ولی تو کل خونه می پیچید نمی دونم
چرا قلبم شروع به کوبیدن به سینه ام کرد
ـ چیه مامان کاری داشتی؟
ـ نه مادر
مطمعن بودم صدای مامان نیست ولی دلم میخواست خودم رو گول بزنم به خاطر این دوباره ازش
پرسیدم
ـ پس چرا صدام زدی؟
ـ کی صدات زدم مادر ؟ حتما خیاالتی شدی
ـ آسا
ـ آسا
امشب قصد کشتن منو دارن ؟ این صدای کیه؟
چرا تمومش نمیکنه؟
ـ آسا بیا بیرون
برم مگه دیونم
چی؟ عمرا ؟ اصالً نگهبانای من کجا رفتن ؟ ً
به طرف پنجره رفتم اونجا بودن یه کم دلم آروم گرفت ولی متوجه شدم به طرف من حرکت میکنن
یعنی چی شده؟ اشاره کردن به دنبالشون برم یعنی صدای اونا بود؟

از خونه خارج شدم به طرف جنگل حرکت کردن خدای من تا ده دقیقه ی دیگه هوا تاریک میشه
شبا از جنگل میترسم چه کنم؟
به اجبار دنبالشون حرکت کردم از شدت استرس بدنم میلرزید با اینکه میدونستم کاری باهام ندارن
ولی شب جنگل ترسناک بود
احساس میکردم زمین زیر پایم به سرعت میچرخد به طور حتم میتوانم بگویم که طی العرض کردم
تقریبا به وسطای جنگل رسیدیم که ایسادن منم جلوتر نرفتم
به اطرافم نگاه کردم کلبه ای زیبا کنار برکه ای آب به زیبایی می درخشید با این که هوا تاریک بود ولی
زاللی آب نمایان بود نوری از داخل کلبه به بیرون میرسید
رو به سایه یه گفتم ـ چرا منو اینجا آوردین؟
دوباره همون صدای عجیب ـ وقتش رسیده میخواد تو رو ببینه
هوا تاریک شده بود اما به یک باره تاریکتر شد گرمایی عجیب همه جا را گرفت عرق از سر و رویم
میچکید نفس کشیدنم سخت شده بود ولی با دیدن فرد روبرویم نفس کشیدن از یادم رفت پایم
سست شد و با زانو بر زمین افتادم سوزش زانویم در برابر وحشتی که همه ی وجودم را گرفته بود
هیچ بود به سختی روی زمین نشستم و سعی کردم خودم رو کمی عقب بکشم ولی توان حرکت
نداشتم بدنم بي حس شده بود...


نظرتونو بگيد خوبه بزارمــــــــش؟


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 28-04-2021

(28-04-2021، 6:55)آمین نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
چه قشنگ
رمان کامل شده اش هس؟

رمان كامل شده است:*)

بهـ نام خدا

ادامهـ

بلندیش از تیر چراغ برق هم بیشتر بود هیکلی پر داست وجز سیاهی چیزی از چهراش معلوم نبود
بدون حرکت جلویم ایستاده بود فکر کنم خوب مرا میشناخت چون کوچکترین حرکتش برابر بود با
جان دادنم ولی دیگر توان نگه داشتن خودم را ندشتم چشمانم را بستم واز هوش رفتم
نور شدیدی چشام رو اذیت میکرد جا به جا شدم و پشتم را به نور کردم ولی باز نور به چشمم می
خورد آرام چشانم رو باز کردم این جا که اتاق من نیست! کلبه ای زیبا با همه وسایل مورد نیاز برای
زندگی
نور خورشید از شکاف های دیوار خودش را به داخل کلبه میرساند از روی تخت زیبایی که معلوم بود
من اولین نفر هستم که پتو و ُدشکش رو استفاده میکنم بلند شدم و خودم رو به میز پر از خوراکی
رساندم
به به شکم جان چه خوش به حالت شد ، بعد از خوردن تا حد ترکیدن بالخره مغزم شروع به کار کرد
من اینجا چه میکنم؟
از کلبه بیرون رفتم اینجای جنگل را تا به حال ندیده بودم واقعا زیبا بود
راش و بلوط و افرا سر بر هم گذاشته بودند نارون و انجیر به هم فخر می فروختند

شمشاد و گنجشکک با تو حرف می زدند چقدر دلنشین و رویایی
اتفاقهای دیشب را به یاد آوردم قلبم ایستاد خدا کنه دیگه او را نبینم ، به اطرافم نگاه کردم خبری از
سایه ها نبود مامان زری دیشب رو چطور گذرونده باید به خانه برگردم اما از کدام طرف؟
اصال چقد با خونه فاصله دادم؟ چرا منو اینجا آورون؟
حاال کجا رفتن اونا که منو ول نمی کردن؟
تصمیم گرفتم خودم راه برگشتن رو پیدا کنم راه افتادم یک ساعتی مستقیم حرکت کردم ولی با چیزی
که در روبرویم دیدم شکه شدم دوباره کلبه جلویم بود اونا نمیخوان من از اینجا برم ولی من باز
تالشم رو میکنم دوباره راه افتادم هنوز چند قدم برنداشته بودم که سایه ها جلویم قرار گرفتند
چرا منو اینجا آوردین؟ باید برگردم مامان زری تا االن نگرانم شده
سایه ـ باید با هــام حرف بزنی.
ـ ها هام دیگه کیه نکنه نکنه اونو میگین ؟ نمیشه شما بگین چیکار داره؟ درسته صداتون تعریفی
نداره ولی از قیافه اون که بهتره اصال چرا اون اینقد گندس شما کوچیک نمیشد قد شما بود؟
چرا جواب نمی دین؟
سایه ـ چون ماتغییر قیافه دادیم
ـ هــ.....ا ...یعـ.....نی شما هم گنده .....این؟
سایه ـ آره
اگه مشکلت قیافه منه پس دیگه نباید بترسی؟
به طرف صدا برگشتم پسری چهارشونه و هیکلی بود
ـ تو کی هستی؟
پسر ـ هام
رنگم پرید این که همون گندهست
ـ خوب با من چیکار داری؟
قدمی جلو گذاشت
ـ نه همون جا وایسا
هام ـ اگه می خواستم آزاری بهت برسونم این همه سال ازت مراقبت نمیکردم
ـ تو چی هستی؟ چرا ازم مراقبت کردی؟
هام ـ من پسر ابلیس بزرگم به واسطه دو پدر به او میرسم
ـ پسر ابلیس ؟ چرا باید پسر ابلیس از من مراقبت کنه؟ نکنه من واقعا دختر شيطانم؟
هام ـ نه دختر شیطان نیستی ولی برگزیده شده ای برای کاری بزرگ.
ـ چه کاری؟ چه کسی منو انتخاب کرده؟
هام ـ من انتخابت کردم و حاال میخوام نیروهایی که با اون به هدفت میرسی رو بهت بدم.
ـ چه هدفی ؟
هام ـ تو باید با طرطبه و گروهش بجنگی. ....


ادامهـ دارد...

يه توضيحي دوستان..
نام هام و طرطبه واقعي هستند يعني در اصل ابليس بيست فرزند دارد كه هر كدوم كاري انجام ميدن
هام تنها فرزند ابليس هست كه توبه كرده و طرطبه هم مامور وسوسه كردن زنان به .....هست
اسمها واقعي هستن :*)


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 28-04-2021

ادامهـ


ـ این دیگه کیه؟
هام ـ خواهرمه
ـ چرا میخوای با خواهرت بجنگی؟
هام ـ چون اون میخواد همه انسانها رو نابود کنه
ـ و چرا تو نمی خوای کمکش کنی؟
هام ـ چون دیگه نمی خوام بد باشم
دوباره قدمی جلو گذاشت
ـ سر جات بمون
هام ـ پس چه طور نیرو ها رو بهت منتقل کنم؟
ـ اصال چرا خودت باش نمی جنگی؟ تو که خودت قدرتمندی؟
ِ ولی تو چیزی تو وجودته که با نیریی که من بهت میدم میتونی اونو
هام ـ من قدرتم با اون برابر
شکست بدی اما یه مشکل داری و اون ترسته اون برای جنگیدن با تو تغییر شکل نم یده باید به
ترست غلبه کنی حاال دست رو به من بده
ـ نه
هام ـ باشه خودت خواستی اگه دست رو میدادی دردش کمتر بود
یک باره جلو اومد و با چشمان سیاهش سرخی چشمانم را نشانه گرفت و کف دستش را روی
پیشانیم گذاشت انگار جریان برق از سرم رد شد و به تمام بدنم رسید چشمانم بسته شد همه ی بدنم
شروع به لرزیدن کرد بی حس و دردناک روی زمین افتادم
هام ـ از االن به هر کسی دست بزنی ذهنش رو میتونی بخونی با فکرت هر جایی رو خواستی آتیش
بزنی قدرت بدنیت از منم بیشتر شده سرعت دویدنت چند برابر شده حاال پاشو نوبت به مرحله دوم
رسید
رس
َ
ت ت از االن دیگه نگهبانی نداری چون خودت میتونی از خودت مواظبت کنی ولی اینو بدون که
هر لحظه باید مواظب باشی چون نیروهای طرطبه بهت حمله میکنن چند روزی بدن درد داری روز به
روز قدرتت بیشتر میشه این چاقو رو داشته باش فقط با فرو کردن این چاقو تو قلبش میتونی اونو
این راز بین منو تو بمونه با من کار داشتی بیا اینجا
ِ
بکشی اون نمیدونه که من بهت کمک کردم بهتر
حاال هم برو خونه مهمون داری
چاقو رو روی زمین گذاشت
تمام مدتی که حرف میزد من روی زمین افتاده بودم و از درد به خود می پیچیدم
ـ من چطور با این درد خونه برم؟
جوابی نداد سرم را بلند کردم کسی نبود
به سختی از از جایم بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم کمی که حرکت کردم دردم کمتر شد
با تنی دردناک به خانه رسیدم چند ماشین جلوی درب خانه پارک شده بود در حیاط باز بود وارد
شدم دست و رویم را داخل حوض کوچک وسط حیاط شستم آب از سر و رویم میچکید حوصله
خشک کردنش را نداشتم درد بدنم کمتر شده بود در خانه را باز کردم و وارد شدم چشمانم خسته بود
دلم خواب میخواست سرم را زیر انداختم و راهی اتاقم شدم
ـ آسا اومدی مادر کجا بودی دیشب ؟
به طرف صدا برگشتم چند نفر نشسته بودند در چشمان مادرم زل زدم ـ رفتم دنبال خرگوش راه رو گم
کردم
واقعا چه دروغگوی ماهری شدم افرین بر خودم
مادر هنوز با تعجب به من خیره بود ـ چشات چی شده ؟
از سوالش تعجب کردم به بقیه نگاه کردم تو نگاه هشون ترس و شگفتی بود
ـ ببخشید سالم نکردم خیلی خوش آمدین با اجازتون لباسم رو عوض کنم خدمت میرسم
منتظر جواب نموندم و وارد اتاقم شدم خودم رو به آینه رساندم خودم هم تعجب کردم سرخی
ِگانم درست کرده بود و هر چشمی رو جذب
چشمانم چند برابر شده بود و تضاد زیبایی با سیاهی مژ
خودش میکرد لبخند بدجنسی به خودم زدم و لباسی با مدل مردانه به رنگ سفید و شلوار لی سیاه
پوشیدم
موهایم هم جلوی پدر و مادر نیاز به پوشیدن ندارند آنها را به صورت دم اسبی بستم و از اتاق خارج
شدم
جلوی پدر و مادر واقعیم نشستم چشمام از خستگی خمار شده بود با فکری پلید لبخندی بر لب
نشاندم مستقیم به چشمان مادرم نگاه کردم
ـ مامان زری میگه شما از اقوام دور ما هستید خوشحالم که میبینمتون.
زبانش قفل شده بود و با پشیمانی و ناراحتی نگاهم میکرد ، پدرم به حرف آمد ـ بله دخترم ما هم از
دیدن شما خوشحال ش دیم
ـ تا به حال شما رو ندیدم شما کی هستین؟
دروغ دوم
پدر ـ بزار خودم رو معرفی کنم من محمد رشیدی و ایشون هم همسرم رها کیان هستن
بعد به پسری که کنارش نشسته و شباهت عجیبی به من داشت اشاره کرد
ـ ایشون هم پسرم آرسام
به خاطر شباهت زیادش بهم خیلی به دلم ن شست
و بعد به دختری که کنار آرسام بود و ایشون هم دخترم ُدرسا و نامزدش اهورا
البته برادر زادم هم هست و ایشون هم برادرش بردیا
درسا دختری زیبا با چشمان قهوای بود نامزدش هم خوش تیپ و خنده رو بود بردیا شخصی جدی و
اخمو بود فقط به گفتن خوشحالم از آشنایتون بسنده کردم
مامان زری ـ دخترم چرا بچه ها رو نمیبری کنار رودخونه
این یعنی برین دنبال نخود سیاه
ـ باشه اگه دوست دارین بریم
همه بلند شدن و دنبالم راه افتادن آرسام خودش رو به من رسوند و با من هم قدم شد
آرسام ـ واقعا جای زیبایی زندگی میکنید.
لبخندی بهش زدم ازش خوشم اومده بود ـ آره مخصوصا جنگلش عالیه
دلم میخواست بدونم اونم چیزی میدونه یا نه ولی نمیتونستم مستقیم ازش بپرسم
ِی رودخونه رسیدیم
به نزدیک
ِق هوس شنا نکنید
ـ رودخونه خیلی عمی
بردیا بدون توجه به کسی روی تخته سنگی نشست و اخمی عمیق روی چهراش نشاند دقیق و
موشکافانه نگاهم میکرد یک لحظه دلم خواست ذهنش رو بخونم درسا کنار اهورا ایستاد و سعی کرد
نگاهش که مستقیم به چشمان من بود را منحرف کند....


ادامهـ دارد ....


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 28-04-2021

ادآمهـ

دیگر به انها توجه نکردم نگاهم را به طرف آرسام تغییر دادم طوری با نیش باز خیره ی چشمانم بود
انگار موجودی جدید کشف کرده اخم هایم را در هم کردم و گفتم ـ تا به حال چشم قرمز ندیدید؟
اهورا خنده ای کرد و به آرسام گفت ـ خوردیش بابا
آرسام با پر رویی گفت ـ به تو چه!
ـ شباهتت باهام برام عجببه
آرسام به لکنت افتاد ـ ها نه نه کی گفته شبیهیم؟
بردیا ـ راست میگه آرسام خیلی شبیهین
اهورا ـ این شباهت نمیتونه تصادفی باشه

درسا ـ نکنه زری زن دوم بابا باشه؟
ـ افرین ایکیو
پس فقط آرسام موضوع رو میدونه
صدایی عجیب از داخل جنگل توجهم رو جلب کرد و منوبه سمت خودش میکشوند
رو به بچه ها گفتم ـ االن میام شما اینجا باشید
به طرف درختا حرکت کردم چند دقیقه ای راه رفتم اما چیزی نبود
صدای نفس کشیدن عجیبی از پشتم باعث شد که به سرعت به سمت عقب برگردم و صورت گرگی
رو درست بیست سانتی صورتم ببینم
از چیزی که دیدم وحشت کردم و برای دفاع از خودم تنها کاری که تونستم انجام بدم کوبیدن ساعد
دستم به گردنش بود ولی در کمال نا باوری گرگ از شدت ضربه چند متر آن طرف تر به درختی برخورد
کرد صدای شکستن استخوان هاش را شنیدم
سیاه و بزدگ بود تا به حال گرگی به این بزرگی و ترسناکی ندیده بودم
ترس و خوشحالی حس هایی بود که تو اون حالت داشتم ولی به همین زودی دست به کار شدن ؟
خدا کنه به اطرافیام کاری نداشته باشن با این فکر به سرعت دویدم و خودم رو به بچه ها رسوندم
خبری نبود
آرسام ـ کجا رفتی یهو ؟
صدایی از جنگل شنیدم رفتم سرکی کشیدم
بردیا ـ حتما چیز های خوبی داره که شبا هم ولش نمیکنی
پشت سرش هم یه پوزخند زد
پسره ی عوضی فکر کنم بدم هام بخوردش یه کم دلم آروم میشه!
ِن بردیا؟
آرسام ـ این چه طرز حرف زد
بردیا ـ مگه دروغ می گم چه صدایی که ما نشنیدیم
تو یه حرکت غیر منتظره مچ دستش رو گرفتم و ذهنش رو خوندم سریع دستش رو عقب کشید اخم
وحشتناکی کرد و گفت ـ چه کار میکنی دختره ی احمق
ـ بهتره زیاد تر از کپنت حرف نزنی میترسم تو یه لحظه دود شی من خیلی چیزا میدونم که تو
نمیدونی فکر کردی چون دوست دخترت همزمان با تو و یه پسر دیگه بوده همه مثل اونن اگه جنگل
موندم دلیل خودش رو داره که اصال به تو مربوط نیست مفهوم شد
چشای هر دو شون پر از تعجب شده بود بردیا دندوناش رو از شدت عصبانیت به هم میسایید ـ تو
این چیزا رو از کجا میدونی؟
صدای جیغ درسا به گوشم رسید
ـ درسا کجاست؟
منتظر جواب نموندم و به سمت صدا دویدم

درسا لبه رودخونه وایساده بود اهورا هم تو آب داشت دست و پا میزد عجیب نیست چون عمق
اینجای رودخونه خیلی زیاده کمتر کسی میتونه خودش رو نجات بده
بدون معطلی خودم رو تو آب انداختم و به سمتش شنا کردم اهورا یه باره تو آب فرو رفت به زیر آب
شیرجه زدم گرفتمش و کشیدمش باال راه نفسش باز شد و نفس عمیقی کشید به لبه رودخونه
کشیدمش و با یه حرکت از آب انداختمش بیرون درسا خودش رو به اهورا رسوند
خودم هم لبه رودخونه نشستم
اهورا نفسی تازه کرد و گفت ـ زورت خیلی خوبه ها
آرسام و بردیا هم رسیدن
آرسام در حال که نفس نفس میزد گفت
دختر چقد تند میدویی
بهش لبخندی زدم و چیزی نگفتم
بردیا ـ اهورا تو آب چه میکردی؟
اهورا ـ پام لیز خورد
آرسام ـ خیلی فرزی
آسا کارت بیسته
بردیا ـ خوب علتش گشتن زیادی تو جنگله
آرسام ـ بردیا تمومش کن
ـ چرا تمومش کنه راست میگه یه دوست پسرم دارم از خانواده ی محترم اجنه اگه دوست دارین بریم
باهاش آشناتون کنم
همه به جز بردیا شروع به خنده کردن
ـ من میرم لباس عوض کنم شما هم اینجا نمونید دوست پسرم میاد سراغتون
فکر نکنم دندونی تو دهن بردیا مونده باشه از بس فشارشون داد
اهورا با خنده گف ت ـ منم خیسم میام ولی مشتاق شدم دوست پسرت رو ببینم
ـ میدونی آقا اهورا به همه افتخار نمیده
به خونه برگشتیم بعد از جواب پس دادن به مامان زری اجازه ی تعویض لباس صادر شد
این بار یه تیشرت هم رنگ چشام پوشیدم با شلوار سیاه موهام خیس بود شال سیاهی برواشتم و رو
سرم انداختم دو طرف شال رو از زیر موهام رد کردم و گره ای زدم و هر دو سر شال رو جلوم انداختم
از اتاقم خارج شدم مامان زری داشت سفره میکشید به کمکش رفتم و برنجا رو کشیدم
ماهی های شکم گرفته رو تو ظرف چیدم و تو سفره گذاشتم
بابا محمد ـ زری خانم چه بوی خوبی به را انداختین دستون درد نکن
مامان زری در حالی که لیوانا رو می چید گفت ـ نوش جانتون آقا محمد
درسا و اهورا نگاه مشکوکی به هم کردند به فکری که تو سرشون بود پوزخندی زدم
نهار در بین تعارف تیکه پاره کردن صرف شد
دلشوره عجیبی داشتم کاشکی زودتر از این جا میرفتن اگه به خونه حمله کنن چی ؟
اگه فقط مامان زری باشه میتونم یه کاری کنم ولی از این همه آدم چطور محافظت کنم!
مامان زری در حالی که لیوانا رو می چید گفت ـ نوش جانتون آقا محمد
درسا و اهورا نگاه مشکوکی به هم کردند به فکری که تو سرشون بود پوزخندی زدم
نهار در بین تعارف تیکه پاره کردن صرف شد
دلشوره عجیبی داشتم کاشکی زودتر از این جا میرفتن اگه به خونه حمله کنن چی ؟
اگه فقط مامان زری باشه میتونم یه کاری کنم ولی از این همه آدم چطور محافظت کنم!
عد از نشون دادن لباسا به مامان به اتاقم رفتم لباسا رو تو کمدم چیدم
موقعی که همه سرگرم صحبت شدن از خونه زدم بیرون باید تا قبل از تاریک شدن هوا برگردم وارد
جنگل شدم چقدر من این جنگل رو دوست دارم خونه ما نزدیک جنگل بود تقریبا از اهالی ده دور
بودیم دلیلشم معلومه برای اینکه من تو چشم مردم نباشم برای همین سرگرمی من فقط جنگل بود
بعد از یه ربع به کلبه رسیدم کسی نبود با صدای بلند اسمش رو صدا زدم
ـ هـــام
ـ هـــام
از داخل کلبه اومد بیرون البته به شکل آدمیزاد
هام ـ برای مشکلت راه هل دارم نترس
خودم رو بهش رسوندم دیگه ازش نمی ترسیدم
ـ راست میگی؟
هام ـ این نوشته رو در خونتون چال کن دیگه نمیتونن وارد خونه بشن ولی اونا گیر افتادن دیگه
نمیتونن از اون خونه برن
ـ یعنی چی؟
هام ـ یعنی خانوادت رو دیدن و االن دشمنشون حساب میشن
اومد جلو و دستام رو گرفت احساس کردم نیرویی داره وارد بدنم میشه ولی دردی نداشت
ـ چیکار میکنی چرا درد نداره؟
هام ـ کاری میکنم که بتونی نیرو هات رو به بقیه انتقال بدی ولی اونا نمیتونن زیاد قوی بشن
اینکه درد ندادی هم دلیلش قوی شدنته
ـ پس دوست پسرت اینه
به سمت صدا برگشتم هنوز دستم تو دست هام بود....


ادآمهـ دارد....


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 29-04-2021

ادآمهـ

بردیا با پوزخندی عمیق نگام میکرد
پسره ی فضول تعقیبم کرده چرا هام چیزی نفهمید
هام ـ من فهمیدم خودم خواستم تا اینجا بیاد
ـ چرا ؟
لبخندی شیطانی بر لباش نشست همه چیز رو از نگاهش گرفتم با لبخند و چشمایی که از شادی برق
میزد به بردیا نگاه کردم لبخندم رو که دید پوزخندش محو شد و تعجب تو چهرش نمایان شد
هام ـ اون دیر یا زود همه چیز رو میفهمه چه بهتر که االن بهش بگیم باید شکل واقعی من رو ببینه
کمی ترسیدم ولی نه به اندازه ی دفعه قبل
هام ـ برای خودت هم بهتره باید بتونی به ترست غلبه کنی االن من به شکل اصلیم در میام تو هم
باید باهام بجنگی در واقع یه نوع تمرین محسوب میشه
از من دور شد وبه شکل اصلی خودش در اومد ترسم خیلی کم شده بود
به بردیا نگاه کردم نبود کجا رفت؟
کمی اون طرف تر روی زمین افتاده بود
حیف شد دلم میخواست غش کردنش رو ببینم
به سمت هام برگشتم سعی کردم ترسم رو کنار بزارم
ـ ببین احیانا به این فکر نکردی که من چه طور باید باهات بجنگم؟ خواهرتم هم قد خودته دیگه؟
هام ـ تو باید برای جنگ با طرطبه تبدیل بشی؟
ـ ها چطور ؟ اصال به چی تبدیل بشم؟
هام ـ چشات رو ببند تو به یه خرس بزرگ تبدیل میشی
ـ نمیشه به پلنگ تبدیل بشم من اونو بیشتر دوست دارم
هام ـ نه زود چشات رو ببند و به خرس فکر کن و تبدیل شو
چشام رو بستم و به خرس فکر کردم چشام رو که باز کردم قد هام بودم و تبدیل به یه خرس بزرگ
شده بودم
ز موقع جنگ
ِ
هام ـ خوبه نمیخوام بجنگیم فقط می خواستم تبدیل شدن رو یاد بگیری و ترست بری
ِ ولی باید حواست
به صورتش ضربه بزن تا عصبی بشه چون تو اون حالت شکست دادنش آسون تر
رو جمع کنی چون ضربه هاش قوی تر میشه در اولین فرصت چاقو رو تو قلبش بزن
ِ انتظار همه
نداشته باش به این زودی با طرطبه روبه رو بشی چون تا نیرو داره خودش جلو نمیاد بهتر
چیز رو به خانوادت بگی تا اگه خواستن بیرون برن تو باهاشون باشی
هام دوباره غیب شد من موندم و این پسر عمو ی فضول
ـ تقصیر خودته اگه فضولی نمیکردی این طور نمیشد
ـ بردیا
ـ اهای بردیا پاشو دیگه دوست پسرم رفت
بازم تکون نخورد نمرده باشه !
نبضش رو گرفتم میزد به اجبار بلندش کردم و رو دوشم انداختمش پاهاشم سفت گرفتم که از اون
وری نیفته
هیچ وقت فکر نمیکردم همچین گوریلی رو بزارم رو روشم وزنش راحت دوبرابر من بود ولی حمل
کردنش اصال روم فشار نمی آورد
حاال چی کار کنم ببرمش خونه یا صبر کنم به هوش بیاد؟ اصال به مامان چی بگم ؟
تصمیم گرفتم برم کنار رودخانه و آب بریزم روش تا هوش بیاد پا تند کردم و تو پنج دقیقه خودم رو
رسوندم
رو زمین کنار رودخونه گذاشتمش
ـ بردیا
ه
َ
ـ پاشو دیگه ا
یه مشت آب رو صودتش پاشیدم که از جا پرید و به اطرافش نگاه کرد
منو که دید کمی خودش رو جمع کرد و با همون اخم همیشگیش گفت ـ کی من رو اینجا آود؟
ـ خوب معلومه هام جونم آوردتت
و یه پوز خند بهش زدم هیچ وقت فکر نمی کردم یه پوزخند اینقد جیگرم رو حال بیاره
ـ حاال هم پاشو بریم اینجا خطر ناکه
بلند شد و با همون اخالق نچسبش گفت ـ الزم نکرده توبه من دستور بدی
ـ به خاطر خودت میگم هر جور راحتی
جلو تر راه افتادم ولی دنبالم نیومد به من چه بمونه تا گرگا تیکه پارش کنن فاصله زیادی ازش دور
شده بودم به پشت سرم نگاه کردم نبود پسره ی کله شق
سر جام وایساده بودم که صدای دادی بلند شد بردیا مثل جت به طرفم میومد و داد میزد ـ
گـــــــــرگ فرار کن بدووووووووووو
و از کنارم دور شد دو گرگ بزرگ خودشون رو به من رسوندن یکیشون با َپرشی خودش رو روم
انداخت با پا لگدی به شکمش زدم و از خودم دورش کردم به طرف گرگ بعدی دویدم و با پا به
گرنش کوبیدم فقط با یک ضربه از پا در اومدن ولی جالبش اینجا بود که وقتی رو زمین میافتادن
غیب میشدن
به سرعت خودم رو به خونه رسوندم و ور ِد رو در حیاط چال کردم تا نتونن وارد خونه بشن
این چی بود چالش کردی؟
به طرف صدا برگشتم
ِ بردیا ـ اینجا ؟ شما چه طور اینجا زندگی میکنین؟
بیا تو بیرون خطرناکه
وارد حیاط شدم این بار به حرفم گوش گرفت و سریع وارد شد
در حال رو باز کردم و وارد شدم
مامان زری به طرفم اومد و گفت ـ کجا بودین شما؟
بردیا خودش رو روی مبل انداخت و گفت بزارین من براتون تعریف کنم زری خانم دخترتون با یه
جن در ارتبا ِط خودم جنه رو با چش خودم دیدم
مامان زری یکی زد تو صورتش و گفت خدا مرگم بده راست میگه دخترم؟
بردیا دوباره دهنش باز شد ـ معلومه راست میگم تازه االن چند تا گرگ هم دنبالم میکردن شما چه
طور اینحا زندگی میکنید؟بهتره زودتر از اینجا بریم!
مامان زری ـ اینجا که گرگ نداشت! آسا چرا حرف نمیزنی؟
با
ِ
یه چش غره به بردیا رفتم و گفتم ـ فکر خارج شدن از در به سرتون نزنه خارج شدن از اینجا برابر
مُ رون
به طرف اتاقم رفتم و همه رو با دهنی باز تنها گذاشتم به حموم ته راهرو رفتم و دوشی گرفتم چون
نمیتونستم با حوله بیرون برم همون جا لباس پوشیدم حوله رو دور موهام کردم و بیرون اومدم
به اتاقم رفتم خیسی موهام رو با حوله گرفتم و خشکشون کردم
اگه همش تو خونه باشم که نمیتونم باهاشون بجنگم بهتر به کلبه جنگلی برم و مدتی اونجا بمونم
ولی مامان اجازه میده؟
بلند شدم و پیش بقیه رفتم
مامان زری با اخم نگام میکرد ـ آسا بردیا چی میگه تو با یه جن دوستی؟
پسره ی دهن لق دیگه چی بش گفته!
ِم و دوست پسرم هم
ـ ببینید باید یه چیزایی بهتون بگم کسی که من تو جنگل دیدم اسمش ها
نیست فقط برای اینکه بهم نیروی جنگیدن با یه دشمن رو بده باهام دوست شد شما هم فقط تو
این خونه در امانید تنهایی از خونه بیرون نرید من به جنگل میرم و باهاشون میجنگم
آرسام ـ چی میگی چه طور میخوای با حیونی مثل گرگ بجنگی؟ اصال چرا دنبالتن؟
ـ با نیرویی که هام بهم داده
بردیا خنده ای کرد و گفت ـ مثال چه نیرویی بهت داده فکر کردی حرفات باور کردنیه؟
ِم که حرفم رو بارو داره مگه نه مامان؟
نیازی نیست تو باور کنی مهم مادر
مامان زری ـ آره دخترم حرفات رو باور دارم ولی دلم راضی نیست جنگل بری
آرسام ـ منم باهاش میرم
بردیا ـ منم میام
نیشخندی زدم
ـ مطمعنی مثل امروز نمیشه؟
همه سوالی نگامون میکردن اخمای بردیا تو هم رفت منظورش رو خوب فهمیدم اینکه اگه جرأت
داری بگو منم که از این تهدیدا نمیترسم
ـ یادت رفته هام رو که دیدی غش کردی.....


ادامهـ دارد...

ادامهـ

با این حرفم همه زدن زیر خنده
بردیا ـ اگه شما هم بودین غش میکردین
روم رو به طرف آرسام برگردندم ـ فکرات رو کردی میای؟
آرسام ـ آره
بردیا ـ بله مگه میتونه تو رو تنها بزاره!
بلند شدم و کنار آرسام نشستم
ـ ممکنه درد داشته باشه
سوالی نگام کرد دستاش رو گرفتم و نیرو رو بهش انتقال دادم شروع به لرزیدن کرد هین همه بلند
شد
دستاش رو که رها کردم به مبل تکیه داد و چشاش رو بست
بردیا ـ فکر این رو نکن که اجازه بدم دستام رو بگیری
ـ پس نیازی به اومدنت نیست
بردیا ـ حتی فکرشم نکن بزارم با پسر عموم تنها بری؟
پسره بیشعور دیگه داره زیادی حرف میزنه
با یه لبخند خبیث بلند شدم و به طرفش رفتم
ـ باشه دستات رو نمی گیرم
باحرص کف دستام رو گذاشتم رو پیشونیس شروع به لرزیدن کرد تا تو باشی زر زر نکنی!
اونم مثل آرسام رو مبل وا رفت
ـ االن بدنشون درد میکنه فردا میریم مامان هیچ کدومتون از خونه خارج نشین تا ما برگردیم
به طرف اتاقم رفتم تا شاید آخرین خواب راحتم رو بکنم روی تخت دراز کشیدم و چشام رو بستم
تصویر هام تو خیالم نقس بست داشت حرف میزد پس خیال نیست
هام ـ فردا که بیاین من نیستم موجودات جدیدی برای از بین بردن شما فرستاده میشن خیلی
زیادن همه تالشت رو بکن
حرفم رو پس میگیرم حتما این آخرین خواب راحتمه
همه فکر ها رو دور ریختم و با خیالی راحت خوابیدم
تو کوله پشتیم چند لباس گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم داشتن صبحونه میخوردن منم یه لیوان شیر
کاکائو خوردم و راه افتادیم
وارد جنگل شدیم حسم میگفت دیگه حاال حاال ها مامان زری رو نمیبینی با احساس تکون خوردن
شاخ و برگای اطرافم به طرف آرسام و بردیا رفتم کنار هم باشیم بهتره اطرافمونن اماده باشید
منتظر گرگ نباشید شاید موجودات دیگه ای باشن
چند قدم دیگه راه رفتیم ولی با دیدن شخص شنل پوشی که جلومون وایساده بود از حرکت ایستادیم
شنل پوش خنده ی وحشتناکی کرد که قلبم برای لحظه ای نزد
شنل پوش ـ آماده ی مرگ هستین؟
با این حرف آرسام به طرفش حمله کرد ولی با ضربه ای که به سینه آرسام خورد به زمین برخورد کرد
به طرف آرسام دویدم و کنارش نشستم دستش رو سینش بود و درد زیادی رو تحمل میکرد از
عصبانیت به مرز انفجار رسیدم چه طور جرات کرد به ارسام صدمه بزنه؟
تو یه تصمیم ناگهانی اونو آتیش زدم از نوک پا تا باالی سرش تو آتیش میسوخت و این ب اعث
نشستن لبخندی رو لبام شد
آرسام ـ چه طور این کار رو کردی؟
ـ این که چیزی نیست
دستش رو گرفتم و بلندش کردم سرم رو به طرف شنل پوش برگردوندم قلبم ریخت این که هنوز
هست شنلش سوخته بود اما خودش یا بهتر بگم اسکلتش جلوم وایساده بود به سرعت جلو اومد و
با دست استخونیش مچ دستم رو گرفت باعث وحشتم شد والبته باعث خوندن فکرش وآماده ی
دفع حملش
دست دیگش رو برای زدن مشت به صورتم جلو آورد ساعد دستم رو با تمام قدرت به آرنجش
کوبندم دستش قطع شد و به زمین افتاد بال فاصله با آرنجم به گردنش ضربه ای زدم سرش کنارش
افتاد انگشتاش دور مچم باز شد و تمام استخوناش به زمین ریخت یه بار دیگه استخوناش هم
آتیش زدم تا هیچ اثری ازش نمونه
به بردیا و آرسام که با چشمای گرد نگام میکردن لبخندی زدم
ـ بهتر راه بیفتیم
جلوتر از اونا راه افتادم صدای هام تو گوشم پیچید ـ کارت خوب بود داخل کلبه امنه نمی تونن وارد
شن
خوشحال از اینکه جایی امن برای استراحت داریم به سمت کلبه راه افتادیم
به کلبه رسیدیم برای استراحت و در امان بودن از حمله ناگهانی داخل رفتم
ـ بیایین تو اونا داخل نمی تونن بیان
داخل شدن و در رو بستن این بار بر خالف دفعه قبل سه تخت تو کلبه بود میز هم مثل دفعه قبل پر
از غذا و میوه
خودم رو روی تخت انداختم و چشام رو بستم
آرسام ـ آسا میشه بگی چه نیروهایی داری؟چشام رو باز کردم هر دو شون نگاشون قفل من بود سر
جام نشستم
خوب یکیش رو که دیدین با فکرم آتیش میزنم هر چیزی رو که بخوام
قدرت بدنیم خیلی باالست و با لمس طرف
به هر دوشون نگاه کردم ـ فکرشون رو میخونم
رنگ هر دوشون پرید
ـ اون روز هم فکر بردیا رو خوندم
نگاهی به آرسام که مثل گچ سفید شده بود کردم و لبخندی زدم
ـ نترس من از قبل همه چیز رو میدونستم نیازی به خوندن فکرت نبود
این بار چهرش پر از تعجب شد بردیا هم داشت از فضولی میمرد
ـ این موضوع پیش خودم میمونه نیاز نیست چیزی بهشون بگی
این بار چهرش پر از غم شد
ـ میدونی چیه من دختر شیطان نبودم فقط یه انتخاب شده بودم برای انجام کاری خودت رو
ناراحت نکن تو که مقصر نیستی!
به روش لبخندی زدم چهره ی گرفتش باز شد و خندید
صدای هوهوی عجیبی از بیرون کلبه میومد ـ شما هم این صدا رو میشنوین؟
آرسام ـ نه صدایی نمیاد میشه بگی ما چه قدرتایی داریم؟
ـ درست نمیدونم ولی فکر کنم قدرت بدنیتون باال رفته ولی نه زیاد
من باید برم بیرون یه خبرایی هست شما نیایین
در کلبه رو باز کردم و بیرون رفتم از چیزی که دیدم شکه شدم داشت با لبخند نگام میکرد خدایا این
دیگه چه امتحانیه مگه میشه این دیگه چه طرزشه
نفسم تند شده بود به یک باره خودم رو باختم این حال منو که دید لبخندش پر رنگ تر شد عقب
عقب رفتم و خودم رو به در کلبه رسوندم در رو باز کردم و خودم رو داخل انداختم و در رو محکم بستم
آرسام به طرفم دوید
باجیغ گفتم نه که ارسام سر جاش وایساد هر دو هاج و واج نگام میکردن
آرسام ـ آسا جان چی شده؟
ـ جلو نیا آرسام برو عقب
آرسام عقب رفت و رو تخت نشست خودم رو از در دور کردم و به دیوار تکیه زدم همون طور از دیوار
سر خوردم و پایین نشستم و پاهام رو تو هم جمع کردم سرم رو میون دستام فشار میدادم متوجه
شدم بردیا به سمت در حرکت میکنه
ـ نه بردیا در رو باز نکن
سر جاش وایساد ـ میگی چی شده یا نه؟
با صدای لرزونی گفتم ـ آرسام بیرونه
بردیا ـ آرسام که اینجاست دیونه شدی؟
ـ کپی آرسامه داشت بهم لبخند میزد
چشاشون گرد شد بردیا آب دهنش رو قورت داد ـ چرا شبیه آرسام؟
ـ چون میدونه من نمیتونم صدمه ای به آرسام بزنم چون نقطه ضعفم رو فهمیده
بردیا ـ یعنی میخوای بگی دو روز عاشق آرسام شدی؟
نگاهی به آرسام کردم بلند شد و به طرفم اومد منو تو آغوش کشید
بردیا ـ آرسام تو هم؟
آرسام ـ یه چیزایی هست که تو نمیدونی پس قضاوت نکن

ادامهـ دارد....


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 30-04-2021

ادآمهـ

بردیا ـ پس بگو منم بدونم
ـ نه آرسام این دهن لقه بهش نگو
بردیا نگاه خشمناکی بهم کرد آرسام خندید و پیشونیم رو بوسید بردیا سرخ شد آرسام قهقهه زد
ـ بسه دیگه من اون لعنتی رو چکار کنم ؟ حاال اگه مثل بردیا بود میشد یه کاریش کرد اصال عالی
میشد
آرسام رو زمین پهن شدو قهقهه میزد بردیا رو کارد میزدی خونش در نمی اومد
باالخره ارسام خودش رو جمع کرد ـ ببین آسا درسته شبیه منه ولی میخواد ما رو بکشه اون میتونه
شبیه هر کسی بشه اگه تو خودتو به این قیافش عادت دادی ممکنه دوباره تغییر شکل بده به این
فکر کن که اگه اونو نکشی اون منو میکشه سعی کن تو چشاش نگاه نکنی برای یک لحظه هم نباید
ضعف نشون بدی
ـ سعی خودم رو میکنم
بلند شدم و به طرف در رفتم آروم رد کل به رو باز کردم همون جا وایساده بود ....
به طرفش حرکت کردم و جلوش وایستادم مستقیم به چشماش زل زدم کم کم لبخندی بر لبانم نقش
بست که باعث تعجبش شد درسته کپی آرسام بود اما چشمای مهربون ارسام کجا چشمان پر از
حیله و شیطانی فرد روبروم کجا
تو یه حرکت ناگهانی به سمتش حمله کردم ولی جا خالی داد و جامون باهم عوض شددوباره به
طرفش برگشتم چشام از تعجب گرد شد خودش رو شبیه من کرده بود اما چرا؟
نگام به آرسام و بردیا که به طرفمون می اومدن افتاد
ـ چرا اومدین بیرون برگردین تو؟
یه نگاه به من و یه نگاه به فرد روبروم کردن و سر جاشون وایسادن
دختره خودش رو مظلوم کرد و گفت آرسام این خیلی قویه به من کمک کنید
آرسام و بردیا قدمی جلو گذاشتن
ـ آرسام گفتم برگردین میخواد بهتون صدمه بزنه
دختره رو به بردیا کرد ـ بردیا تو که حرفش رو باور نمیکنی مگه نه؟
بردیا قدمی جلو گذاشت
ـ احمق من کی با تو این طور حرف زدم که زود وا میدی برین تو حواسم رو پرت میکنین
بردیا اخمی کرد و دست آرسام رو کشید ـ بیا بریم همین گند اخالقه خودشه
به سمت کلبه حرکت کردند که از پشت به انها حمله کرد
فریاد زدم ـ مواظب باشید پشتتونه
تو آخرین لحظه جا خالی دادن به سمت دختره دویدم و لگدی به کمرش زدم که به زمین افتاد
ـ برین داخل کلبه تا با خیال راحت بتونم باهاش مبارزه کنم روم رو به طرف دختره برگردوندم باز هم
تغییر قیافه ولی این بار به شکل واقعی خودش
یه زن با موهای سفید اطراف چشماش ودهانش سرخی عجیبی داشت درست مثل یک خون
آشامی که خون از لباش میچکد
خودم را بدون ترس به او نزدیک کردم او هم به سمتم قدمی برداشت و با ناخن های بلندش صورتم
را نشانه گرفت سرم را عقب کشیدم اما نوک ناخونش به صودتم خورد و سوزشی ایجاد کرد با این
حال خودم را نباختم و لگدی به پایش زدم که به زمین افتاد خواست بلند شود که مشتی به صورتش
زدم دستش را روی صورتش گذاشت و غیب شد
ـ کجا رفتی ترسو
لگدی به پشت پاهایم خورد به زمین افتادم دستانش را دوال کرد و با آرنجش خودش را به سمتم
پرتاب کرد ولی به سرعت خودم را کنار کشیدم که با آرنج به زمین برخورد کرد
ناله اش بلند شد به زرو بلند شد از چشمانش آتش میبارید عربده ای کشید و به سمتم دوید به هوا
پریدم و با تمام قدرت لگدی به گردنش زدم که صدای شکستن گردنش بلند شد و به زمین افتاد
دیگر هیچ حرکتی نمیکرد نفسی راحتی کشیدم جسمش را آتش زدم و به داخل کلبه برگشتم
آرسام از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد نگاهی غمگین به من کرد
آرسام ـ اون بی شرف با صورتت چه کرده؟
ـ خیلی بد شده؟
ـ خراش برداشته ولی فکر نکنم عمیق باشه
نگاهم به دری که انتهای کلبه بود افتاد به سمتش رفتم و در را باز کردم به سرویس بهداشتی وارد
شدم و صورتم را شستم سوزش بدی ایجاد کرد آینه را کشیدم پشتش وسایل بهداشتی بود بتادین را
برداشتم و با پنبه به صورتم زدم که سوزشش بیشتر شد اطرافش رابا پنبه پاک کردم و بیرون رفتم
تنم کوفته بود و روحم خسته همین اول راهی بریده بودم باید چند نفر دیگر را میکشتم تا به طرطبه
برسم کاش به جای فرستادن افرادش خودش جلو می آمد
کنار تخت نشستم و به لبه آن تکیه زدم چه خوب میشد اگر االن این بازی تمام شده بود
آرسام کنارم نشست چقدر خوشحالم که همراهم آمد حضورش دلگرمم میکند
آرسام ـ چی شده چرا تو خودت رفتی؟
نگاهی بهش کردم ولبخندی زدم ـ ممنون که باهام اومدی تنهایی اینجا دوام نمی آوردم
اون هم لبخندی زد و در گوشم گفت وظیفه یه برادر رو انجام دادم
لبخندم پر رنگ تر شد چه حس خوش ِی حس داشتن یه پشتبان یکی که دوست داشتن رو از تو
چشاش بخونی
ـ آرسام خوشحالم که تو رو دارم
قطره ی اشکی از چشام چکید منی که پدر و مادرم نخواستنم حاال یه برادر دارم برادری که از تموم
ِ
دنیا برام با ارزش تر
آرسام با دیدن اشکام بغلم کرد
صدای بردیا بلند شد ـ بابا فیلم هندیش نکنین
آرسام در گوشم گفت ـ یه کم باهاش مهربون تر باش پسر بدی نیست فقط از اینکه بهش توجه
نمیکنی حرصی شده
ـ آرسام نمیتونم دست خودم نیست
آرسام ـ بلند شو کمی دراز بکش تا خستگیت از تنت بیرون بره
روی تخت دراز کشیدم آرسام پتو رو روم کشید صورتم خیلی می سوخت احساس کردم بدنم داره بی
جون میشه صدای کوبیدن در اومد ترسیده سر جام نشستم و به در خیره شدم ولی طرف از در رد شد
و داخل اومد و این کسی نمیتونه باشه جز هـام
آرسام ـ تو کی هستی؟
ِم
ـ آروم باش آرسام هـا
هـام به طرف من اومد و دستاش رو رو صورتم گذاشت سوزشش ده برابر شد
هـام ـ سم وارد بدنت کرده یه کم طاقت بیار
اوالش خیلی سوزش داشت ولی کم کم سوزشش از بین رفت و هیچ دردی باقی نموند دستش رو از
روی صورتم برداشت
لبخندی زد ـ شد مثل اولش
دستم را روی صورتم گذاشتم خبری از زخم نبود لبخندی بر لبانم نشست
رو به هام گفتم ـ اگه بخوام منتظر بمونم اونا بیان که خیلی طول میکشه تا به طرطبه برسم بهتر
نیست خودم برم سراغش؟
هام ـ چرا ولی طرطبه پنج سر گروه داره دو تای اونا رو فرستاده و تو شکستشون دادی سه تای
دیگه هم که شکست دادی میام سراغت و راهیت میکنم سمت طرطبه
نگاهی به آرسام و برویا انداخت ـ اینا هم میخوای ببری
ـ نه میترسم صدمه ببینن
هام ـ نگران نباش من درستش میکنم
به سمتشون رفت جفتشون با هم آب دهانشون رو قورت دادن نتونستم جلو خودم رو بگیرم و بلند
خندیدم
هام نگاهی به من کرد و گفت ـ خودتم دفعه اول غش کردی
ِب
اینو که گفت خنده ی اون دو تا بلند شد بردیا بدجنسانه به من نگاه میکرد و پوز خند میزد خو
خودشم غش کرده پوزخند می زنه
ـ من تو رو با قیافه اصلیت توی شب دیدم اونم تنها
لبخند از لباشون رفت
با دو دست دستاشون رو گرفت و بهشون نیرو وارد کرد این بار کمتر لرزیدن
دستشون رو رها کرد و به سمت من اومد ـ نفر سوم خیلی قویه و به صورت نامرئی باهات می جنگه
به کمک آرسام و بردیا هم نیاز داری تنهایی نرو برای دیدنش فقط به زمین نگاه کن تا جای پاش رو
ببینی
این بار من بودم که آب دهانم رو قورت دادم اینو چیکارش کنم؟
هام ـ نفر چهارم ذهنت رو از نگاه کردن به چشمات میخونه بدون نگاه کردن به چشماش باید باهاش
بجنگی این بار تنها برو چون کاری از عهده اینا بر نمیاد
و اما نفر پنجم هیچی در موردش نمی دونم خیلی مرموز و خطر ناکه فقط همین رو میتونم بهت بگم
ـ آرسام و بردیا چه قدرتی دارن ؟
هـام ـ قدرت بدنیشون خیلی باال رفته
راستی هر کدوم از این پنج نفر رو که شکست بدی قدرت و تواناییاشون مال تو میشه
چشام برقی زد ـ یعنی میتونم مثل این دختره تغییر قیافه بدم ؟
هام ـ آره و مثل نفر اول با آتش گرفتن نمیمیری.
لبخندی به لبام نشست
هام ـ ولی با مرگ طرطبه همتون به یه فردی عادی تبدبل میشین ...

ادآمهـ دآرد...
سپاس فراموش نشود=)

ادآمهـ

هام به طرف در حرکت کرد ولی قبل رفتنش سوالی رو که تو ذهنم بود رو پرسیدم
ـ نفر بعدی رو هر سه با هم باید شکست بدیم پس یعنی هر سه نفر ما قدرت نامرئی شدن رو به
دست میاریم درسته؟
هام به طرفم برگشت و لبخندی زد ـ آره درسته تا پنج دقیقه دیگه میرسه من باید برم ولی باید کمی
استراحت کنی جنگیدن با این یکی رو بزار برای فردا
هام رفت من موندم با یه کلبه و دوتا پسر با نیش باز
ـ چتونه؟
آرسام نیشش رو شل تر کرد و گفت وای یعنی من میتونم نامرئی شم چه با حال میشه!
لبخندی پلیدی بهش زدم چشام رو بستم و آرسام رو تصور کردم وقتی چشام رو با ز کردم با دو تا
نیش جمع شده مواجه شدم
ـ آرسام تا حاال قل خودت رودیده بودی؟
آرسام آب دهنش رو قورت داد و گفت آسا خودت شو اینطوری نکن ترسناکه.
به حالت اولم برگشتم و به بردیا نگاه کردم تو هم میخوای قلت رو ببینی؟
بردیا هول گفت ـ نه نه نمیخواد
دوباره صدای هو هویی از بیرون اومد
بچه ها نفر سوم از راه رسید برید باهاش بجنگید من خوابم میاد سرم رو گذاشتم رو بالش و پتو رو
روم کشیدم داشتن مثل دیونه ها نگام میکردن
ـ بشینید بابا شوخی کردم اینقدم منو نگاه نکنید میخوام کمی بخوابم چشام رو بستم و به خواب
رفتم
***
چشام رو به آرومی باز کردم بردیا داشت خیره نگام میکرد چشمای باز من رو که دید نگاهش رو
دزدید سرم رو به سمت آرسام برگردوندم مثل بچه های کوچولو خوابیده بود سر جام نشستم بردیا
دوباره به من زل زده بود ابروم روباال انداختم
ـ چیزی جدیدی از چهرم کشف کردی؟
بردیا بلند شد و روی تخت کنار من نشست.
ـ چه طور شد آرسام عاشقت شد؟
نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ولی اون منتظر جواب بود
ـ حتما باید طوری میشد؟
بردیا پوزخندی زد ـ مطمعنم طلسمش کردی وگر نه کسی که عاشق یه چشم سرخ نمیشه
ز چشام به آب نشست ولی خودم
ِ
خورد شدن قلبم رو حس کردم مگه چه گناهی کردم که چشام قرم
رو کنترل کردم یقه لباسش رو گرفتم و صورتم را تا پنج سانتی صورتش جلو بردم
اگه طلسمی وجود داشت توی نفهم رو عاشق خودم میکردم و دلت رو میشکوندم تا اینقد چرت
نبافی
با حیرت به چشام نگاه میکرد انگار تو یه دنیای دیگه رفته بود آروم گفت ـ چقد چشات از این فاصله
قشنگه
به عقب حلش دادم که حواسش جمع شد خودشم فهمید چه گندی زده چون سریع رفع و رجوش
کرد ولی همه که تو این فاصله نمیبیننت من با این کارات مثل آرسام وا نمی دم و یه پوز خند دیگه
زد
ـ شنیدی میگن زبان سرخ سر سبز دهد بر باد؟
نمیخوای که مثل اون دو تا آتیس بگیری من زیادیم ریلکس نیستم
بردیا نگاهی به آرسام کرد و گفت تو به خاطر عشقت هم که شده پسر عموش رو نمی کشی
نگاهی حرصی بهش کردم صدای آرسام بلند شد ـ بردیا چرا اذیتش میکنی؟
بردیا برگشت و با آرسام نگاه کرد ولی چیزی نگفت به آرسام چشمکی زدم ـ آرسام نظرم در مورد تو
عوض شده حاال که میبینم بردیا از تو خوش تیپ تره من بردیا رو میخوام
بردیا با چشای گرد به طرفم برگشت چشمکی خونه خراب کن بهش زدم که چشاش گرد تر شد حاال
نشونت میدم کی عاشق یه دختر چش سرخ میشه آرسام داشت میترکید از خنده
بردیا نگاهی به آرسام کرد و گفت ـ نمی خوای چیزی بهش بگی ؟
آرسام خندشو خورد و گفت ـ خودش مختار برا آيندش تصميم بگيره
بردیا اخم وحشتناکی کرد بلند شد و رو تخت خودش نشست
بردیا ـ دیدی درست گفتم طلسمش کردی وگر نه هیچ کس اینطور عادی با این قضیه برخورد نمیکنه
آرسام خندهای کرد و گفت ـ بسه آسا بهتر بردیا هم بفهمه که تو خواهرمی!
دهن لق رفتم همه ی نقشم رو به هم ریخت انگار تو این خانواده دهن لقی ارثيه
چش غره ای به آرسام
آرسام کیفش کوک شد ه بود و به بردیا میخندید نگاهم که به بردیا افتاد پقی زدم زیر خنده با چشم
گرد و دهن باز ثابت مونده بود انگار هنوز حرف آرسام رو درک نکرده بود
چند لحظه بعد از هپروت در اومد و با حیرت گفت پس درسته که عمو یه زن دیگه داشته؟
خندم به یه خنده ی تلخ تبدیل شد و کم کم از لبام رفت کاش واقعا همین طور بود چشای آرسام هم
غمگین شده بود چقدر سخت بودجواب این سوال وقتی جوابی از هیچ کدوممون نشنید بلند شد و
پیش آرسام نشست ـ آرسام جریان چیه؟
ولی آرسام زبونش قفل شده بود معلوم بود که از زدن این حرف پشیمون شده
بغض گلوم رو میفشرد با اینکه حرف زدن در موردش خوردم میکرد ولی لب باز کردم و با صدای
لرزونی گفتم ـ آرسام چرا حرفات رو کامل نمیکنی
نگاهی به بردبا که پر از فضولی به من نگاه میکرد کردم
ـ زری جون مامان من نیست
آرسام بلند شد و کنارم نشست و با حرص منو تو آغوش کشید و گفت ـ ولی من عاشق این خواهر
چشم سرخم شاید باورت نشه ولی چشات دیوانه وار قشنگه
این یعنی آرامش کامل خدایا نمیدونم چه کار خوبی کرده بودم که آرسام رو برام فرستادی ولی بدون
همیشه شاکرتم
ارسام رو از خودم جدا کردم و با خنده ای از ته دل بلندش کردم
ـ بریم صفایی به شکممون بدیم هام جونم زحمت کشیده این غذا ها رو آماده کرده
پشت میز نشستیم آرسام بردیا رو هم صدا زد غذاها داغ داغ بودن مثل اینکه تازه کشیده شدن
بردیا ـ خیلی نامردین این همه مدت منو سر کار گذاشته بودین؟
نگاهی به بردیا کردم چرا از این پسر اینقدر بدم میاد؟ ارسام در جوابش گفت ـ چون بابا و مامان
نمیدونن که آسا خبر داره نمیخواستیم حرفی در موردش بزنیم تو هم باید حواست باشه لو ندی!
بردیا با نیش باز نگاهی به من کرد ـ پس این دختر چش سرخ دختر عموی منه!
پوزخندی به ریختش زدم ـ نه من اونا رو به عنوان پدر و مادر قبول ندارم چون منو نخواستن وقتیم
ِش تو هم پسر عموم نیستی
محمد پدرم نبا
آرسام نگاه غمگینی بهم کرد
ـ فقط آرسام رو به عنوان داداشم قبول دارم
بردیا گلویی صاف کرد ـ اگه آرسام داداشته منم پسر عموشم پس پسر عموی تو هم میشم
به خاطر سماج ِت بردیا دندونام رو به هم ساییدم
که باعث سر خوشیش شد مثل اینکه این بشر فقط برای حرص دادن من اومده
بدون حرف دیگه ای غذام رو خوردم بعد از غذا دوباره خودمو رو تخت اندختم
ـ آرسام شما هم استراحت کنین فردا جنگ سختی در پیش داریم
آرسام بلند شد و کنارم نشست ـ چقد میخوابی دختر ما که تازه بیدار شدیم
صدایی از بیرون اسمم رو صدا میزد اون میخواست االن بجنگه ولی تو تاریکی شانسی برای بردن
نداریم پس به صدا ها اعتنایی نکردم...

ادآمهـ دارد..
سپــآس...


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 01-05-2021

ادآمهـ

آرسام ـ با توام آسا چرا جواب نمیدی؟
ـ چی گفتی حواسم پرت شد یارو ن امرئیه اسمم رو صدا میزد شما هم شنیدید؟
چشای آرسام گرد شد ـ برای چی؟
ـ میخواد االن باهاش بجنگیم که راحت بتونه دخلمون رو بیاره.
ولی صدا ها بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که آرسام و بردیا هم میشنیدن هر سه مون ترسیده
بودیم خنده های بلندی میکرد و اسممون رو صدا میزد اگه این جور پیش بره تا صبح نمی تونیم
بخوابیم خودم رو تو بغل آرسام انداختم و سفت چسبیدمش
بردیا خودش رو به ما نزدیک کرد پس کی منو بغل کنه؟ منم میترسم
ـ می خوای هام جونم رو صدا بزنم؟
بردیا چش غره ای بهم رفت و خودش رو به ما چسبوند
صدای هوهوی باد با صدای مرد نامرئی مخلوط شد چشام روبستم تا از هام کمک بگیرم صدای هام
تو گوشم پیچید ـ راهی نیست باید صداها رو تحمل کنید ولی نترسید چون تا زمانی که تو کلبه
هستین نمیتونه بهتون آسیب برسونه
یک ساعتی رو به همون صورت تحمل کردیم خسته شده بودم از بغل آرسام بیرون اومدم
ـ آرسام باید سعی کنیم بخوابیم وگر نه فردا نمیتونیم باهاش بجنگیم هر کسی سر جای خودش
خوابید بالشم رو رو سرم گذاشتم و دستامو رو گوشم فشار دادم صداها کمتر شد ولی خوابم نبرد
صدای حرکت تخت بلند شد آرسام تختش رو به تخت من چسبوند و کنارم خوابید خودم رو بهش
نزدیکتر کردم و آروم خوابیدم
ِن زیبا و دریاییش را به چشمانم دوخت و لبخند دلفریبی زد قلبم نگاه زیبایش را تاب نیاورد و
چشما
محکم و خودش را به سینه ام کوباند زبانم قفل شده بود و چشمانم محو چشمانش ، پوزخندی زد و
گفت ـ هیچ دختر ی نمیتونه به قلب من راه پیدا کنه
چشمام رو باز کردم کنار آرسام خوابیده بودم ، خواب دیدم؟ چرا چشماش در بیداری هم رهام نمیکنه؟
چه به سرم اومد با یه خواب؟
سرم داتکان دادم تا تصویر آن چشمها از نظرم پاک شود اما فایده ای نداشت چشمام را بستم و از
هام کمک خواستم.
هام ـ در آینده با شخصی به نام نیهاد روبرو می شوی او به تو در شکست طرطبه کمک میکند ولی
همان طور که خودش گفت هیچ دختری تا به حال به قلبش راه باز نکرده زیادی مغرور و از خود راضي و
غِير قابل تحمل ولی تو با یک خواب ذهنت درگیرش شده! مواظب باش قلبت درگیر نشه!
چشمام رو باز کردم آرسام و بردیا خواب بودن خودم را به دستشویی رسوندم و آبی به صورتم پاشیدم
از کوله ام یک دست بلوز شلوار برداشتم و به حمام رفتم شاید این طور تصویر اون چشمها از ذهنم
پاک بشه.
تقریبا موفق شدم حالم بهتر شده بود پشت میز نشستم و با صدای بلند خرس های خواب آلو رو صدا
زدم
ـ پاشید دیگه چقدر می خوابید امروز روز سختی در پیش داریم باید انرژی ذخیره کنید
آرسام در حالی که چشماش را به زور باز میکرد سرش را بلند کرد ـ آسا هنوز زو ِد بزار بخوابیم
.
اما بردیا بلند شد و خودش رو تو دستشویی انداخت یه کم ترسیده بودم کشتن دشمنی که او را
نمیبینی کار ساده ای نیست
بردیا پشت میز نشست و جرعه ای از چاییش خورد به ساعتم نگاه کردم ده صبح بود بلند شدم و کنار
آرسام نشستم موهایش را نوازش کردم ر ِد لبخندی بر لباش نقش بست
ِل من
ـ پاشو خرس خوشگ
لبخندش پر رنگ تر شد چشمانش را باز کرد ـ خرس خوشگل؟
ـ آره دیگه مثل یه خرس خوشگل خوابیدی پاشو امروز باید آجی رو یاری کنی!
نیم ساعت بعد همه آماده پشت در ایستادیم
باید هر سه پشت به هم دست در دست هم بایستیم تا غافلگیر نشیم نگاهتون به زمین باشه هر
کسی اثری از او دید دست اون دوتای دیگه رو فشار بده ، مستقیم بهش نگاه نکنید که بفهمه اونو
دیدید باید غافلگیرش کنیم
از کلبه خارج شدیم و همین طور که پشتمان به هم بود از کلبه دور شدیم دست آرسام رو گرفتم برای
گرفتن دست بردیا مردد بودم ولی با گرفتن دستم توسط بردیا دست از کلنجار رفتن با خودم
برداشتم و حواسم را جمع اطراف کردم
سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود گوشهام رو تیز کردم صدای قدم زدن آرامی از سمت راستم
شنیده میشد دستانشان را فشار دادم تا آماده باشند ...
لحظه به لحظه نزدیکتر میشد دستشون رو رها کردم و به سمت صدا دویدم لگدی به هو زدم که برای
چند ثانیه ظاهر شد و به زمین افتاد دوباره نامرئی شد حضورش و کنار آرسام و بردیا از جای قدم
هایش حدس زدم
ـ مواظب باشید پشتتونه سری به عقب برگشتن و چند لگد حواله اطرافشون کردن چند تاییش به او
خورد و دوباره ظاهر شد ولی باز نامرئی میشد دیگه داشت اعصابم رو بهم می ریخت
یک آن حس کردم جایی در اطرافم شکل برگ ها حالت محوی دارد با یک تصمیم ناگهانی آن قسمت
را آتش زدم حدسم درست بود مرد نامرئی بدونی که ظاهر شود داشت در آتش می سوخت انگار
هوایی به شکل انسان آتش گرفته ولی در کمال آرامش راه میرفت و به من نزدیکتر میشد
ه لعنت به این شانس پس آتش روی او تاثیری ندارد آرسام و بردیا به او نزدیک شدند
َ
ا
ـ جلو ت ر نیایید آتیش میگیرین!
لبخندی بر لبانم نشست اگر تو ضد آتشی منم هستم!
به سمتش خیز برداشتم و مشتی حواله صورتش کردم مرد نامرئی به زمین افتاد اما کل وجود من را
آتش فرا گرفت آتشی سرخ و شعله ور ، بدون اینکه حتی لباسم بسوزد و دردی را حس کنم آتش در
اطرافم زبانه میکشید آرسام و بردیا وحشت کرده بودند
ـ نترسید چیزیم نمیشه!
مرد نامرئی با قیافه ای شبیه پسری که در خواب دیدم ظاهر شد پس توانایی افراد قبلی به اینها هم
میرسه
پوزخندی به فکر مسخره اش زدم شاید آن پسر در نظرم جذاب بود ولی عاشقش که نیستم که دست
و دلم با دیدنش بلرزد
اخمهایم را در هم کردم و به طرفش حمله کردم لگدی به شکمش زدم که جیغی بلند کشید گوشم از
صدای جیغش بوق میزد
شکمش را آتشی متفاوت با آتشی که خودش داشت فرا گرفته بود درست شبیه آتش شعله ور در
اطراف من به رنگ قرمز ، پس آتش من برآتش او پیروز است
راه شکست ش را پیدا کردم دوباره به او حمله کردم و ضربه های پی در پی به او میزدم همه وجودش
با اتشی که هم رنگ آتش شعلور در اطراف من بود می سوخت صدای نعره هایش همه ی جنگل را
فرا گرفت و در میان آتش به دود تبدیل شد و از بین رفت
تمام شد سومین نفر هم از بین رفت اما چرا آتش من خاموش نمی شد؟
هام با لبخندی به سمتم آمد ـ فقط بخواه که آتش خاموش شه
همین کار را کردم آتش خاموش شد
هام ـ پس فهمیدی که رقیب هات هم نیروی نفر قبلی رو دریافت میکنن ، با این حال نفر بعدی ضد
آتش و باتوانایی تغییر چهره ونامرئی شدنه به اضافه اینکه با نگاه ب ه چشمات البته در صورتی که تو
هم مستقیم به چشماش نگاه کنی ذهنت رو میخونه ، کار سختی در پیش داری استراحت کن تا یک
ساعت دیگه میرسه
ـ حداقل راه شکست دادنش رو بهم بگو!!!
لبخندش پر رنگ شد ـ باید خودت پیدایش کنی .
از جلوی چشمام غیب شد خوب میگفتی مگه چی میشد این هام هم معلوم نیست دوسته یا دشمن!


ادآمهـ دارد

ادآمهـ

به کلبه رفتیم تا کمی استراحت کنم دیگر هیچ ترسی نداشتم چون به این باور رسیده بودم که خدا
همیشه همراهمه.
آرسام ـ بردیا دیدی یارو چه خوشگل بود؟
بردیا شونه ای باال انداخت ـ همچین مالی هم نبود!
ـ قیافه اصلی خودش نبود.
آرسام ـ پس کی بود؟
خودشو شبیه شخصی به اسم نیهاد کرده بود که در آینده ی نه چندان دور به ما ماحق میشه!
بردیا ابروش رو گشید تو هم ـ به اون چه نیازی داریم؟
ـ نمیدونم هام گفت!
یک ساعت دیگه قرار بود برسه و من این بار باید تنها به سراغش برم ، روی تخت دراز کشیدمو به
سقف زل زدم آرسام کنارم نشست ـ آجی میخوای باهات بیام
ـ نه آرسامی هـام بدون دلیل حرف نمیزنه ، باید تنها برم نگران نباش هر چقدرم قوی باشه قوی تر از
من نیست
لبخند موزیانه ای زدم ـ تازه نامرئی هم میتونم بشم
نیشای ارسام شل ـ ما هم میتونیم؟
ـ بیا امتحان کنیم.
چشام رو بستم و نامرئی شدم از جام با آرومی بلند شدم و پشت بردیا وایسادم یه پخ بلند گفتم که
بردیا یه متر پرید هوا
بلند خندیدم و ظاهر شدم
بردیا باحرص گفت ـ قلبم اومد تو دهنم دختر دیونه
ارسام ـ چه طور باید نامرئی شد؟
ـ چشات رو ببند و به خودت تلقین کن که نامرئی هستی
ِ
ارسام چشاش رو بست و نامرئی شد با نیش باز نگاهی به بردیا کردم ـ نوبت تو
بردیا هم چشاش رو بست و نامرئی شد
ـ خوب دیگه ظاهر شید کافیه.
ولی خبری نشد ، خوششون اومده!
یهو صدای هر دو شون با هم از پشت سرم اومد ـ
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ
هین بلندی کشیدم ـ قلبم رو سوراخ کردین بی شعورا!
صدای خندشون بلند شد و ظاهر شدن
زود تر از اونی که هام گفته بود صداش اومد ، شالم رو از سرم کندم و موهام رو باالی سرم بستم که
اذیتم نکنه در رو باز کردم
با قدم های آروم خودم رو به جلوی کلبه که خالی از درخت بود رسوندم و همون جا ایستادم خبری از
کسی نبود ، با احساس درد شدیدی تو ناحیه ی کمرم به جلو پرت و به درخت کوبیده شدم ، سریع
خودم رو نامرئی کردم و جاخالی دادم که صدای کوبیده شدنش به درخت اومد
پس میخواست به درخت پرسم کنه از اون جا دور شدم ولی ظاهر نشدم دروغ چرا ازش بد زهر
چشمی گرفتم وقتی دید خبری از ظاهر شدن من نیست ظاهر شد پشتش به من بود بهش نزدیک
شدم و ضربه ای قوی به گردنش زدم که به زمین افتاد و غیب شد بله آقای مو قشنگ از پشت نزن
تا مقابله به مثل نکم
جام رو تغییر دادم تا نتونه پیدام کنه
صدای عجیبش بلند شد ـ بهتر رو به رو بجنگیم
ـ ببین کی به کی این حرف رو میزنه خودت اول شروع کردی
این بار من اول ظاهر شدم اونم بالفاصله ظاهر شد این که زنه!!!
با چهرهی زشتش اگه میخواستم هم نمیتونستم به چشاش زل بزنم
جیغی کشید و به سمتم حمله کرد ، منم هم زمان به سمتش دویدم به نزدیکیش که رسیدم جاخالی
دادم و خودم رو روی زمین انداختم ، همون جا چرخی زدم و با پاشنه پا به شکمش کوبیدم ، که
مچاله شد و به زمین افتاد ولی پام رو ول نکرد
خوست پام رو بپیچونه که خودم رو همراهش پیچوندم و پام رو بیرون کشیدم
با چیزی که به ذهنم رسید به چشمانش زل زدم ، درسته نقطه ی قوت بعضی وقتها میتونه به نقطه
ضعف تبدیل بشه این راه شکستشه!
توی زهنم نقشه مشت زدن به شکمش رو کشیدم و مدام این فکر رو توی ذهنم تکرار میکردم تا
دوباره به او نزدیک شدم دستم را برای ضربه عقب بردم که دسشت را حصار شکمش کرد ولی من
زاویه حرکت دستام رو تغییر دادم و با چرخوندن سرش گردنش رو شکوندم که به زمین افتاد
جسمش خود به خود آتش گرفت و از بین رفت
خوستم به کلبه برگردم که هوا تاریک شد ، با دیدن شخصی که باالی کلبه نشسته بود و پوزخند میزد
نفس در سینه ام حبس شد ، فکر نمیکردم نفر پنجم به این زودی برسه!!!
هنوز حضورش رو هضم نکرده بودم که به پایین پرید و در مقابل چشمان گرد شده ی من به پنج نفر
تبدیل شد ، یعنی چی؟ توانایی این یارو اینه که پنج تا بشه ، آروم از هم دور شدن و به صورت دایره
دورم قرار گرفتن
تو ذهنم از هام کمک گرفتتم ـ هام کجایی کمکم کن وگر نه نفلم میکنن .
هام ـ فقط یکیشون میتونه بهت آسیب برسونه بقیه شبه هستن برای گول زدنت ، به چشمان کالغ
نگاه کن!
نگاهم رو به کالغی که باالی کلبه نشسته بود دوختم به یکیشون زل زده بود ، که این طور
نفر سمت راستیم خود واقیش بود ولی خودم رو به شبه کنارش نزدیک کردم ، اونها هم آروم آروم به
من نزدیک میشدن به رو به روی شبه که رسیدم همگی بهم حمله کردن ولی من به طرف او برگشتم و
با تمام توانم مشتی به گردنش کوبیدم که سرش کج شد و کنارش افتاد ، همه شبه ها ناپدید شدن با
اینکه سرش از تنش آویزون بود روی پا ایستاده بود
این منو می ترسوند ازش دور شدم و جایی نزدیکی در کلبه ایستادم و نگاهش کردم
سرش را صد و هشتاد درجه به دور خودش چرخوند و با صدای استخون هایی که در حال شکستن
یا شایدم درست شدن بودن دوباره سر جایش قرار داد باورم نمیشه دوباره مثل اول شد
خدای من چرا نمرد؟ ترسیده جیغی کشیدم و به سمت کلبه دویدم ولی مویم از پشت کشیده شد و
به زمین افتادم سریع خودم را نامرئی کردم و از او دور شدم
خودم رو به درختی رسوندم و پشتش سنگر گرفتم هنوز همون جا ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد
سعی کردم صدای نفس کشیدنم رو آروم تر کنم درمانده دوباره از هام کمک خواستم
هام ـ تو افراد طرطبه سه نفر هستن که مثل خودش فقط با فرو کردن چاقویی که بهت دادم درون
قلبشون کشته میشن اینم یکیشونه ، با دو نفر دیگه هم تو سفری که در پیش دارین روبرو میشی!
نور امیدی درون قلبم تابید دستم رو روی چاقو گذاشتم و از پشت درخت به جایی که مرد مرموز
ایستاده بود نگاه کردم ولی اون نبود! سعی کردم حرکت اضافی انجام ندم
چاقو رو از کمرم جداکردم ، اون هم نامرئی بود قدمی جلو گذاشتم صدای خش خشی از باالی درخت
می اومد خواستم باالی درخت رو نگاه کنم که موهام رو تو مشتش گرفت و کشوند باالی درخت و
درست روبروی خودش قرارم داد
ناامید از وضع پیش اومده ظاهر شدم که لبخندی برلباش نشست و باعث شد دندونای نیشش رو
ببینم
خدای من اون یک خون آشامه ، با چشماش تلسمم کرده بود ، توانایی هیچ حرکتی رو نداشتم
سرش لحظه به لحظه نزدیکتر و دندونای نیشش نمایان تر میشد ، چاقو رو سفت تو دستم گرفتم ،
دندوناش رو رگ گردنم گذاشت و فشار داد درد شدیدی کل وجودم را گرفت


ادآمهـ دارد...


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 01-05-2021

ادآمهـ

داشت تمام خونم رو میمکید ، بدنم کم کم بی حس میشد صدای هام تو گوشم پیچید ـ چاقو رو بزن
تو قلبش وگر نه میمیری
چشمانی که داشت از شدت درد روی هم می آمد با این حرف هــام گشاد شد ، آدرنالینم به نقطه
اوج رسید با تمام قدرت به عقب حلش دادم و چاقو رو در قلبش فرو بردم و به بیرون کشیدم ، با
چشمای گشاد و دهن خونی نگاهی به سینه سوراخ شده اش کرد و از درخت پایین افتاد
چشمانم سیاهی میرفت توان نگه داشتن خودم را باالی درخت نداشتم ، دنیا دور سرم چرخی زد ، از
درخت پایین افتادم ولی بر خالف تصورم در آغوشی داغ فرود آمدم
چشمانم را آرام باز کردم ، هـــام بود فرشته ی نجاتم شایدم دیو تمام دردسر هایم ، نگاهی به روی
زمین کردم خبری از خون آشام نبود چشمانم آرام روی هم رفت
اما حرکت هـام به سمت کلبه رو حس کردم ، در را باز کرد و داخل رفت به آرامی روی تخت قرارم داد
صدای نگران آرسام و بردیا را میشنیدم ولی توانایی باز کردن چشمهایم رو نداشتم کم کم این درکم از
محیط اطراف از بین رفت و در خوابی عمیق فرو رفتم...
تو خوابم آروم چشام رو باز
جام غلطی زدم پتوم رو محکم تو بغل گرفتم وای احساس میکنم دو روز
کردم هنوز خوابم میومد ولی بینهایت گشنم بود ، سر جام نشستم ،اینجا کجاست!
شبیه یه غار بود ، پس آرسام و بردیا کجان؟
در چوبی خونه ی سنگی باز شدو هام وارد شد
ـ هام اینجا کجاست؟ آرسام و بردیا کجان؟
هام خودش رو به من رسوند ـ آسا باید موضوعی رو بهت بگم !
ـ چی؟
هام کمی نگام کرد و گفت ـ تو دیگه انسان نیستی!
ـ هان؟؟؟؟
هـام ـ مجبور شدم تبدیلت کنم .
گیج شده بودم از حرفاش چیزی نمیفهمیدم ـ چی میگی هام درست حرف بزن بفهمم.
هام ـ خون زیادی از دست داده بودی داشتی میمردی مجبور شدم تبدیلت کنم به خون آشام!!!
ـ چـ.....ی
هام ـ راهی نبود آسا وگر نه این کار رو نمی کردم.
دنیا رو سرم خراب شد چه فکرایی برای خودم میکردم حاال دیگه حتی نمیتونم داداشم رو داشته باشم
ـ ولی من نمیخوام خون آشام باشم!
هام ـ نترس تو نیازی به خون خوردن نداری ، ولی خون تحریکت میکنه اگه بتونی خودت رو کنترل
کنی میتونی پیش خانوادت زندگی کنی.
بغض گلوم رو فشرد ـ اگه نتونم چی ؟ اگه گردنشون رو مثل این یارو پاره کنم چی؟ هام من نمیخوام
بهشون آسیبی برسونم ، اونا تو حالت عادی منو نخواستن حاال که خون آشام شدم دیگه اصال منو
نمی خوان .
هام ـ ولی آرسام همه چیز رو میدونه خودش اجازه داد برای نجات جونت این کار رو کنم!
ـ االن کجاست ؟ پس چرا پیشم نیست؟
هام ـ تو یه هفته اس بیهوشی اونا رو فرستادم خونه دیگه مشکلی نیست در امانن! تو هم برو سری
به خانوادت بزن باید تنها این سفر رو بری ! چون ممکنه تو کشت و کشتار خون ببینی و نتونی خودت
رو کنترل کنی و به آرسام و بردیا صدمه بزنی !
ـ تنها میتونم از عهدشون بر بیام؟
هام ـ تو االن یه خون آشامی قدرتت چند برابر شده در ضمن تو تنها نیستی باید بری و نیهاد رو
مجبور به همراهیت کنی؟
ـ وقتی برای آرسام خطرناکم نیهاد هم همین طوره.
هام ـ ولی اون یه خون آشامه!
امروز مغزم منفجر میشه از این اطالعات ـ تو میخواستی ما رو سراغ یه خون آشام بفرستی؟
هام . اون میتونه خودش رو کنترل کنه مشکلی نداره.
هام لباسی مشکی روی تخت انداخت
ـ این چیه؟
هام ـ برای مبارزه باید این لباس رو بپوشی تا ازت محافظت کنه ، لباست رو امتحان کن و برو از
خونوادت خداحافظی کن .
هام بیرون رفت منم بلند شدم و کمی غذا خوردم لباسم رو برداشتم و از اونجا بیرون زدم ، به سمت
کلبه حرکت کردم ، حتی از این فاصله دور هم کلبه رو میدیدم ، در یک چشم به هم زدن به کلبه
رسیدم و داخل رفتم از یاد آوری آرسام چشمام پر از اشک شد از همین االن دلم براش تنگ شد.
رو برداشتم و به حموم رفتم ، احساس میکردم پوستم سفید تر شده خودم رو به آینه رسوندم و
به چهرم نگاه کردم ، حدسم درست بود پوستم سفید و لبانم قرمز و قرمزی چشمانم ترسناک شده بود
چون زیادی قرمز بود ، هم زیبا بود هم ترسناک .
بعد از حمام لباسی که هام داده بود رو امتحان کردم تاپو شلواری به رنگ چرم سیاه که با یک کت
بلند سیاه که به زیر باستم میرسید تکمیل میشد.
لباس را از تنم کندم و شلوار لی و بلوزی پوشیدم ، موهام رو بستم و شالی رو سرم انداختم، ساکم رو
برداشتم و لباسام رو توش ریختم و به سمت خونه حرکت کردم.
اگه مامان زری منو این طور ببینه نمیترسه؟ چقدر دلم براش تنگ شده ، در یک چشم به هم زدن به
در حیاط رسیدم در مثل همیشه باز بود وارد شدم ، برای روبروشدن باهاشون کمی دلشوره داشتم ،
دلم رو زدم به دریا و وارد شدم .
همه تو حال نشسته بودن جلو رفتم و روبروشون ایستاده ، تو چهرهی همشون ترس بود از
چشماشون خوندم که ازم ترسیدن ولی آرسام نه ، خودش رو به سرعت به من رسوند و جلوی
چشمای همه تو آغوش کشید.
آروم تو گوشش گفتم ـ نمیترسی بخورمت؟
تو چشام نگاه کرد و گفت ـ حتی اگه تیکه پارم کنی هم دوست دارم.
چشام لبالب اشک شد ، دیگه هیچی نمیخوام اینکه آرسام هنوز دوسم داره برام کافیه.
مامان زری جلو اومد ـ آسای من
آرسام رو ول کردم و مامان زری رو تو آغوش کشیدم ، مهمه که کی به دنیات آورده ولی مهم ترای
ِن نه مادری که برای به آغوش کشیدن دخترش میترسه!
برات مادری کرده ، مامان زری تنها مادر م
پارت بیستم
به طرف اتاقم حرکت کردم و چند دست لباس و وسایل مود نیازم رو تو ساکم گذاشتم از اینکه به
تنهایی میخوام به این سفر برم دلم گرفت
کولم رو پشتم زدم و از اتاق بیرون رفتم آرسام و بردیا ساک به دست تو پذیرایی وایساده بودن
آرسام ـ ما هم میایم آسا نمی تونم بزارم تنها بری
نگاهی به آقای رشیدی که نارضایتی از چشاش می بارید کردم .
ـ نه آرسام نمیخوام براتون مشکلی پیش بیاد بهتر تنها برم
آرسام اخماش رو تو هم کشید و با صدای بلند گفت ـ حتی فکرشم نکن تنها بزارم بری.
لبخندی به خوش قلبیش زدم ـ باشه ولی بردیا بمونه
بردیا سریع جبهه گرفت ـ نه منم میام.

ادآمهـ دارد...

ادآمهـ

برای تو خطر ناکه بهتر بمونی!
با حرص دندوناش رو رو هم فشرد ـ من میتونم از خودم محافظت کنم.
بیاین بریم بیرون حرف میزنیم ، از بقیه خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم ، هام جلومون ظاهر شد ـ
حاال که تصمیمتون رو گرفتین مشکلی نیست این لباس ها هم برای شما
لباس رو آرسام گرفت .
هام ـ اینم آدرس نیهاد تنها زندگی میکنه ، تو یه ویال ، زیاد بیرون نمیاد ، اگه الزم شد تو ذهنت
صدام کن تا بیام.
آرسام به طرف ماشینش حرکت کرد ـ بیایین بریم.
ـ صبر کن آرسام ،به بردیا بگو برگرده.
بردی با خشم به طرفم برگشت ـ گفتم گه میام!
ـ میدونم میخوای کمک کنی ولی وضعیت من مثل گذشته نیست میدونی که؟
بردیا ـ خوب که چی؟
با بد جنسی تو چشاش زل زدم ـ نمی خوای که اولین طعمم باشی؟ خیلی رو اعصابم میری میترسم
گردنت رو تیگه پاره کنم!!!
آرسام لباش رو گاز میگرفت که بلند نخنده ، به بردیا نگاه کردم نگاش به نظرم عجیب اومد ، خواستم
ذهنش ور بخونم که نگاهش رو دزدید.
بردیا ـ برام مهم نیست.
این بار اون با بدجنسی بهم نگاه کرد ـ سعی میکنم رو مخت یورتمه نرم ، چطوره؟
با به چشم غره نگام رو ازش گرفتم
ـ بهتره زودتر بریم داره دیر میشه!
سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم به طرف اصفهان ، حالم خیلی خوب نبود ، عقب دراز کشیدم و
چشام رو بستم ، صدای زوزه ی چند گرگ تو گوشم پیچید صاف سر جام نشستم ، هر دو شون از
عکس العملم جا خوردن
آرسام با نگرانی گفت ـ چی شده آسا؟ حالت خوبه؟
ـ صدای زوزه ی گرگ شنیدم .نگران مامان زری شدم!
چشام رو بستم و...
هام ـاز این به بعد فقط دنبال تو هستن کاری با خانوادت ندارن ، هر جا تو هستی خطر هم هست،
مواظب همراهانت باش.
اهی از سر بدبختی کشیدم ، تو دلم برای سرنوشتم زار زدم ولی ظاهر خونسردم رو حفظ کردم.
ـ بچه ها آماده باشید ممکنه چند تا گرگ بیان عیادتم.
آرسام خندید ـ راضی به زحمتشون نبودیم.
جواب لبخندش رو مثل خودش دادم ـ میدونی زیادی منو دوست دارن!
انتظارمون به درازا نکشید ، وسط راه سه گرگ بزرگ ایستاده بودن ، آرسام سرعتش رو کم کرد و کم
کم ماشین متوقف شد .
ـ شما همین جا بمون ید؟
آرسام به طرفم بر گشت ـ ولی....
ِن.
نذاشتم حرفش رو کامل بزنه ـ نگران نباش ، کشتنشون برام مثل آب خورد
از ماشین پیاده شدم و روبروشون ایستادم ، از جاشون تکون نمیخورون ، چشاشون پر از ترس بود ،
لبخندی رو لبام ظاهر شد ، اونا قدرت منو حس کرده بودن
یه قدم جلو گذاشتم ، قدمی به عقب رفتن که صدای زوزه ای بلند اونا رو متوقف کرد ،احتماال
رئیسشون بود ، از هم فاصله گرفتن ، یکیشون جلوم و دو نفر دیگه به سمت چپ و راستم حر کت
کردن و همون جا متوقف شدن
هر سه همزمان به سمتم حرکت کردن ، تو آخرین لحظه از جام پریدم و پشت سرشون رو بروی
ماشین ایستادم ، هر سه شون محکم به هم بر خورد کردن و به زمین افتادن
به طرفم برگشتن و به سمتم حمله کردن ، احساس کردم حالتم داره عوض میشه ناخونام بلند و تیز
شد ، درست مثل شمشیر به طرفشون دویدم و به طور غیر ارادی گردن هر سه شون رو تو یه حرکت
سریع که با چشم دیده نمیشد به ناخونام بریدم
ِن تازه خواست ،فکرم به سمت
هر سه به زمین افتادن ، نگاهم به ناخن های خونیم افتاد و دلم خو
افراد توی ماشین کشیده شد و دندونای نیشم درد گرفت.
صدای هام پیچید ـ از اون جا دور شو ، زود با ش.
به حرفش گوش کردم و به سرعت نور از اون جا دور شدم ، خودم رو به جوی آبی رسوندم و دستام رو
شستم ، حالم کم کم بهتر شد و احساس درد دندونم از بین رفت ، دستم رو روی دندونم گذاشتم
خونی بود ، دهانم رو شستم و به سمت ماشین رفتم
اثری از گرگ ها نبود ،آرسام و بردیا از ماشین پایین اومده بودن و به اطراف نگاه میکردن با
طرفشون رفتم ، آرسام به سمتم دوید ـ چی شد آسا ؟کجا رفتی؟
به طرف ماشین حرکت کردم ـ چیزی نیست آرسام دستام خونی بود تحریک شدم ، ازتون دور شدم تا
بهتون آسیب نزنم
خودم رو تو ماشین انداختم ، اونا هم سوار شدن.
ـ وقتی خون اطراف من دیدین بهم نزدیک نشین نمیتونم خودم رو کنترل کنم.
آرسام لبخندی زد ـ خودت رو ناراحت نکن آجی ، میدم اول بردیا رو نوش جان کنی تا سیر شی!
بردیا مشتی به بازوی آرسام زد ـ بچه پر رو چرا اول من
داستان از زبان نیهاد
سیگارم را به لبم نزدیک کردم و نیمه ی باقی مانده اش را یک نفس تا آخر کشیدم ، دود سیگار را با
شدت از بینی ام خارج کردم و سیگار را در جاسیگاری خاموش کردم ، کنترل تلویزیون رو برداشتم و
شبکه ها رو باال و پایین کردم ، آهی از سر تنهایی کشیدم
صدای زنگ در بلند شد ، اولین بار بود که کسی زنگ خانه رو فشار میداد
به سمت ایفون رفتم
ـ کیه
؟ـ باز کنید آقا نیهاد باهاتون کار دارم!
صدای زنی که اسمم را میدانست کنجکاوم کرد ، دکمه پخش تصویر را زدم دو مرد هم کنارش بود
ـ کار داری؟ یا کار دارین؟


ادآمه دارد...


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 03-05-2021

ادآمهـ

یک کار مشترک ، نترس در رو باز کن دوستیم!
پوزخندی زدم ـ من دوستی ندارم
؟ـ نمیخوای در رو باز کنی؟ شاید میترسی؟
کلید رو زدم و خودم را مثل برق به پنج متری شان رساندم.
سه نفر وارد شدند ، از تعجب چشام گرد شد یه دختر خون آشام و دو مرد از نوع آدمیزاد ، با حرکتی
سریع درست روبروی دخترک ایستادم انقدر حرکتم سریع بود که هوای ایجاد شده موهایم را روی
صورتم ریخت و شال دخترک را از سرش انداخت، موهای خرماییش از زیر شال بیرون آمد ، چشم و
لبانی سرخ به رنگ خون داشت ، درست مثل خون آشامی اصیل ، از سکوتش تعجب نکردم همه در
اولین دیدار محوم میشدند
پوزخندی بر لبانش نشست و گفت ـ همیشه مهمونات رو در خونه نگه میداری.
از پوزخند بی موردش عصبانی شدم ـ کی گفته شما مهمونید من که دعوتتون نکردم!
با حرص گفت ـ کار مهمی باهات داریم.
به آدمی زادها نگاه کردم با ابروی گره خورده نظارگر بحث ما بودند
ـ بیایین تو
به سمت ویال حرکت کردم بقیه هم دنبالم راه افتادند
وارد ويلا شدیم دعوتشان کردم به روی مبل بنشینند
خوب باید کار مهمی باشه ، چون من شما رو نمشناسم اول خودتون رو معرفی کنید و بگید منو از کجا
میشناسین.
دختره شروع به حرف ، چیزهایی که میشنیدم برام باور کردنی نبود
ـ شما کار بزرگی کردید ولی من آرامشم رو دوست دارم نمیخوام بی جهت بمیرم
چشمهای سرخش ترسناک شد مثل برق خودش را به من رساند و یقه ام را گرفت ـ این همه راه
نیومدیم که این جواب رو بشنویم ، دستم را روی دستش قرار دادم و از ان جا غیب شدم و توی باغ
ظاهر شدم
با چشمانی گرد اطراف رو نگاه کرد ـ چطور این کار رو کردی؟ حاال میفهمم چرا هام میخواد با ما بیای!
چه قدرت های دیگه ای داری؟
ـ اگه یقم رو ول کنی میگم
به خودش اومد و یقه لباسم رو رها کرد
ـ آب و باد تحت فرمان من است

با دست باد را با سمتش هدایت کردم ، باد جلوی موهایش را به بازی گرفت ، چشمانش را بسته بود
تا اذیت نشود ، از بازی باد با موهایش خوشم آمد و باد را با قدرت ببشتری فرستادم ، صدای
ِی فهمیدم ، نیاز به ثابت کردن نیست
اعتراضش بلند شد ـ کاف
باد را قطع کردم به سمتم برگشت ـ خوب کی حرکت کنیم؟
ـ من که هنوز جواب مثبت نداده ام!
ـ ببین وقت نداریم ، قول میدم اتفاقی برات نیفته ، از این وضعیت خسته شدم کمک کن زود تر
تمومش کنیم ، اگه هام ازم نخواسته بود به سراغت نمی آمدم.
کالفه دستیم را در موهایم فرو بردم
ـ باشه باید چکار کنیم؟
ـ بریم تو تا هام بیاد و بگه که باید کجا بریم!
پارت بیست و دو
وارد ويلا شدیم هام قبل از ما رسیده بود
هام ـ بشینید باید در مورد سفرتون چیزهایی بهتون بگم!
روی مبل نشستیم ، هام از جاش بلند شد و روبروی ما ایستاد ، با دست اشاره به دیوار کرد نگاهمون
رو به دیوار دوختیم ، دریچه ای تونل مانند باز شد زیادی ترسناک بود ، آب دهانم را قورت دادم
ـ هام این چیه؟
هام تو چشمام نگاهی کرد ـ آسا اونجایی که میخواید برید خبری از آسایش نیست ، این تونل شما
رو به یه دنیای دیگه وصل میکنه ، البته اونجا هم دوستای دارم که به سراغتون میان و شما رو به
جایی امن میبرن، ولی از این به بعد نمیتونی با من ارتباطی برقرار کنی ، چون دنیاها از هم جداست.
پس از کجا بفهمیم باید چیکار کنیم و کجا بریم؟
ـ با نشانه هایی که براتون گذاشتم!
به آرسام و بردیا نگاه کرد ـ وشما امکان داره زنده به اون دنیا نرسید!!
وحشت همه ی وجودم را گرفت ـ چـــــــــــــــی؟
اونا ضعیفن ، حتی با اون لباسا شانسشون پنجاه درصده
ـ پس اونا نمیان!
آرسام ـ نه آسا من تنهات نمیزارم.
ولی آرسام اگه اتفاقی برات بیفته خودم رو نمی بخشم .
به طرف هام برگشتم ـ نمیخوام ببرمشون!
هام ـ باشه ، نیهاد برو و لباس مخصوص رو بپوش باید راهیتون کنم!
نیهاد بلند شد و به طرف اتاقش رفت ، بلند شدم و کنار آرسام نشستم ، چشاش شده بود دو کاسه ی
خون ،دستام رو دور گردنش انداختم ،روش رو ازم بر گردوند
ـ داداش از همه ی دنیا برام با ارزش تری ، نمیخوام اتفاقی برات بیفته
نگام کرد
لبخندی به روش پاشیدم ـ قول میدم سالم برگردم ، یه قول آسایی !
اینبار اون لبخند زد
ـ تو هم قول بده مواظب خودت و مامان زری باشی ، تنهاش نزار باشه؟
سرش رو تکونداد ، با صدای که میلرزید گفت ـ مثل مادر خودم هواش رو دارم
صورتم رو جلو بردم و لپش رو بوسیدم ـ اوم چه خوشمزه به نظر میای ، میتونم یه لقمه چپت کنم!
خنده ی آرسام بلند شد ـ آجی کوچولو رحم کن! منونخور.
محکم تو بغلم فشردمش پیشونیم رو بوسید ـ زود برگرد خواهری ، تازه پیدات کرده بودم!
دیگه نتونستم جلوی ریختن اشکام رو بگیرم و آروم شروع به گریه کردم.
صدای هام بلند شد ـ آسا تو هم برو لباست رو عوض کن.
سرم رو بلند کردم و به نیهاد با اون کاپشن و شلوار مشکی که اندام ورزیده اش رو زیبا تر به نمایش
میگذاشت نگاه کردم
از آرسام جدا شدم ، اشکام رو پاک کردم ، کوله پشتی ام رو برداشتم و وارد یکی از اتاقهای ی ویال
شدم
لباسم را عوض کردم ولی شال نداشت شالم خودم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم ، هام به من
نزدیک شد و شالم را از سرم برداشت ـ بهش نیاز نداری برید رو به روی تونل بایستید.
کفشی های از جنس عجیب جلویمان ظاهر شد
هام ـ بپوشید!
کاری رو که گفت انجام دادیم به داخل تونل نگاه کردم ، زیادی عمیق و ترسناک بود ، نگاهی به نیهاد
کردم ،ترسی در چهره نداشت و به تونل نگاه میکرد
پس چرا من می ترسم، واقعا که روی همه ی خون آشام ها را سفید کردم!!!
هام ـ همدیگه رو نگه دارید که یک جا فرود بیایید وگم نشید. نیهاد دستم راگرفت
هام ـ خوب دیگه بپرید تو
آخرین نگاهم را به آرسام و بردیا کردم و با چشمان بسته درون چاله پریدم .
درون هوا شناور بودیم و با سرعت به طرف انتهای تونل پیش میرفتیم هوا به سرعت به صورتم
میخورد و امانم را بریده بود ، نیهاد من رو به طرف خوردش کشید لباسش را چسبیدم و صورتم را در
سینه اش مخفی کردم
بعد از چند دقیقه فشار هوا کمتر شد ، به اطرافم نگاه کردم همچنان ظلمت به همه جا حکم میکرد
فشار هوا کمتر و کمتر شد تا به صفر رسید آرام روی سطحی صاف فرود اومدیم ، لباسش را رها کردم
و به اطراف نگاه کردم هوا تاریک تاریک بود ، نگاه هاج و واج و مستاصلم رو به نیهاد دوختم
با نگاهی گذرا به من گفت ـ شاید علت همراهی من با تو قدرت مسیر یابی من بوده
شگفت زده نگاهش کردم
به جلو حرکت کرد ـ دنبالم بیا!
نیم ساعتی حرکت کردیم تا به جایی مرتفع رسیدیم ، مثل اینکه نوک قله ی کوه ایستاده باشی ، زیر
پایمان شبیه یک شهر بود که به هفت قسمت تقسیم میشد و هر قسمت با دیواری بلند و ضخیم از
هم جدا میشد و در آخرین قسمت قصری بزرگ به رنگ سرخ دیده میشد.
ما برای رسیدن به او باید از هفت دیوار عبور کنیم!!!

پارت بیست و سه
به طرف پایین تپه به راه افتادیم ، صداهایی از اطراف به گوشم میخورد
ـ تو هم میشنوی؟
بهم نگاهی کرد و دستام رو گرفت ، خیلی زیادن باید غیب شیم ، تو یه چشم بهم زدن پایین تپه ی
کوه مانند بودیم جلومون یه رودخونه بود که جریان آبش خیلی سریع بود ، صداشون داشت نزدیک
میشد راهی جز مبارره باقی نمی موند
ـ فرار فایده نداره باید مبارزه کنیم
سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد ، با نزدیک شدنشون باز همون حس به سراغم اومد ناخونام
شروع به حرکت کردن و بلند تر شدن دندونام هم به طرف بیرون حرکت کرد ولی این بار دردی حس
نکردم ، حدود ده تا گرگ بزرگ دورمون کرده بودن ، دو تایی به جون گرگ ها افتادیم خیلی قوی
بودن با یک ضربه از پا در نمی اومدن ،ولی قدرت بدنیم و سرعتم خیلی باال بود و توان صدمه زدن به
من رو نداشتن .
همشون نابود شدن ، نیهاد با تحسین نگام میکرد ـ دختر تو از منم قوی تری!
ـ آره گفتم که همه قدرتای اون پنج نفر بهم رسیده ، به دستام نگاه کردم خونی شده بود ، همشون
رو با ناخونام کشتم دوست نداشتم از دندونام استفاده کنم نیهاد هم همین کار رو کرد ، به طرف
چشمه ی آب رفتم که دستام رو بشورم
ـ صبر کن اون آب نیست!
نگاه گیجی بهش کردم چون تاریک بود معلوم نبود که آب نیست
ـ پس چیه؟
ِن برای پیدا کردن آب باید دوستای اینجاییمون رو پیدا کنیم.
ـ خون ، این چشمه خو
ـ تو اینا رو از کجا میدونی ؟
ٍن.
ـ اینم یکی از قدرت ها ی م
ـ کجا باید پیداشون کنیم؟


ادآمهـ دارد...

ادآمــهـ

دنبالم بیا .
به طرف تپه حرکت کرد غار کوچکی زیرش بود ـ بیا باید بریم این تو
آب هانم رو قورت دادم و به طرفش رفتم ، وارد غار شدیم اول همه جا تاریک بود ولی کمکم نوری سبز
به چشم میخورد به طرف نور سبز حرکت کردیم تا به دری آهنی رسیدیم ، نیهاد در زد ، در سریع باز
شد و ما داخل شدیم مثل اینکه ما رو از قبل میشناختن! بدون هیچ سوالی راهمون دادن ، از در که
عبور کردیم با شهری بزرگ روبرو شدیم همه چیز سبز بود به چشمه کوچک آبی که از زمین
میجوشید نزدیک شدم و دست و صورتم را شستم نیهاد هم همین کار رو کرد
به طرف شخصی که در رو برامون باز کرد برگشتم به قیافش دقت نکرده بودم ، شبیه انسان بود ، ولی
گوشهای درازی داشت
ـ من خدمت کار مخصوص ملکه ی بزرگم اومدم شما رو پیش اون ببرم ، دنبالم بیایید.
دنبالش راه افتادیم تا به وسط شهر رسیدیم ، قصری بزرگ به رنگ سبز در وسط ش هر قرار داشت ،
ستون های بلند و سبز رنگش که با پیچک های سبز تر از خودش احاطه شده بود و با گلهای ریز
سفید زینت داده شده بود شکوه و زیبایی خاصی به قصر بخشیده بود ، دو طرف در قصر هفت تا از
این ستون ها وجود داشت ، من که دلم نمیخواست برم داخل ، دوست داشتم همین جا بشینم و
قصر رو نگاه کنم!
ولی مجبوری وارد قص شدیم وای داخلش که خوشگل تره!!!
داخلش هم دو ردیف ستون تا تخت ملکه کشیده شده بود ولی به جای پیچک با گل هایی به رنگ
سرخ تزئین شده بود.
خودمون رو به تخت ملکه رسوندیم ، ملکه با ابهت خاصی وارد شد و روی تختش نشست دهانم از
زیباییش باز موند البته لباسش بیشتر دلم رو برد ، چی میشد منم ملکه بودم؟!!
صدای ملکه بلند شد ـ من ساریان ملکه شهر زمرد هستم خوشحالم که باالخره کسانی پیدا شدن که
مقابل طرطبه بایستند ، همه جوره همایتتون میکنم ، درباره ی انجام ماموریت تون هم چیزهایی
هست که که ماهی بهتون میگه ، تو شهر ما روز و شب وجود داره ولی شهر تاریکی همیشه ش ِب ،
شهر تاریکی توسط هفت دیوار به هفت منطقه تقسیم شده ، تو هر منطقه راهی مخفی به شهر زمرد
وجود داره که نشونه اش رو ماهی بهتون میده ، لباس های مخصوص شهر تاریکی رو در اختیارتون
قرار میدم ، االن هم برید استراحت کنید چون میدونم تونل انرژی زیادی ازتون گرفته.
ما رو به اتاقی بزرگ رهنمایی کردن ، یعنی هر دوتامون باید تو این اتاق باشیم؟
نیهاد ببخیال خودش رو رو تختش انداخت ، حاال بازم خوبه تختا جداس.
در زده شد و ماهی با چند دست لباس وارد شد نگاهی به لباسا کردم و وا رفتم چی میشد مثل لباس
خودشون بهمون میدادن!
لباسهایی که به ما داده بودن مشکی بود که با نوارهای قرمز تزئین شده بود ماهی از اتاق بیرون رفت
منم مثل نیهاد خودم رو روی تخت انداختم ، از خستگی زیاد چشام داشت رو هم میرفت ، تسلیم
شدم و چشام رو بستم
ولی با سنگینی نگاه یه نفر چشام رو باز کردم و در کمال تعجب چهره ی نیهاد رو نزدیکی صورتم دیدم
، هینی کشیدم و خواستم بشینم که دستاش رو رو شونم قرار داد و گفت ـ نترس کاریت ندارم ، کال با
دخترا کار ندارم فقط رنگ چشات توجهم رو جلب کرده ، میتونی تغییرش بدی؟
ـ نه چه طور باید بتونم؟
ـ وقتی میتونی تغییر قیافه بدی اینم نباید برات سخت باشه!
بی جا نمی گفت چشام رو بستم و چشای نیهاد رو تصور کردم و دوباره باز کردم ، خنده ای روی لبهای
نیهاد ننشست و گفت نمیدونستم چشام اینقدر خوشگله!
چشام رو به حالت قبل برگردوندم
چشاش رو قفل چشام کرد و گفت ـ ولی یه خون آشام چشاش باید قرمز باشه مثل تو!
پارت بیست و چهار
کم کم چشمانش سرخ و غضبناک شد به یک باره از جا پرید و از اتاق بیرون زد
ـ خدایا گیر عجب آدم خود در گیری افتادم چش شد یهو ؟
وارد حمام شدم بعد از یک حمام طوالنی ودلچسب حوله را دورم پیچیدم و وارد سالن کناری حمام
شدم درب کمد روبرویم را باز کردم و با انبوهی لباس روبرو شدم پیرهن و شلوار راحتی پوشیدم و
بیرون آمدم نیهاد با ابرو های گره خورده روی صندلی نشسته بود و عمیق در فکر بود
از اتاق بیرون زدم راه خروج را در پیش گرفتم و از در خارج شدم کمی اطرافم رو نگاه کردم جای
قشنگی بود ، هنوز راهی نشده دلتنگ شده بودم ، دلم دلگرمی ها و مهربانی های آرسام رو
میخواست کاش اینجا بود ، صدای ماهی از پشتم به گوش رسید
ـ می تونم کمکی بهتون کنم ؟
بی طاقت شده بودم ، چرا یکباره به هم ریختم
ـ ممنون ، میتونی یک نوشیدنی آرام بخش برام بیاری ؟
ـ بله حتما
ـ من میرم اتاق برام بیار اونجا!
ورد اتاق شد نیهاد عمیق در فکر بود و توجهب به ورودم نکرد ؛ خودم رو بی اهمیت نشون دادن و
روی تختم نشستم
***
نیهاد از اینکه برای اولین بار دختری توجهش رو جلب کرده عصبی و نا آرام بود ، هم دوست داشت به
دخترک نگاه کند هم خود خوری میکرد که هرگز جلوی دختری خود را کوچک نمیکند و هیچ دختری
رو در حد خود نمیدید ، با خود گفت با بی اهمیتی و بدخلقی حس به وجود آمده در درونم را از بین
میبرم ، نیم نگاهی به دخترک که در اون لباس کم سن وسال تر نشون میداد کرد و دلش دوباره هم
صحبتی با او را طلب کرد ، خودش خوب میدانست که قبول کردن این ماموریت فقط و فقط بودن
کنار دخترک است....


ادآمهـ دارد..


RE: رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ.... - ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ - 05-05-2021

ادآمهـ

درب اتا زده شد و ماهی با سینی پر از خوراکی وارد شد و روی میز را با خوراکی های رنگارنگ تزئین
کرد ، آسا با لبخند به طرف ماهی رفت
ـ ممنون ماهی جان من فقط از تو نوشیدنی خواستم ولی حاال با دیدن این خوراکی ها فهمیدم که
خیلی گرسنه ام.
ماهی لبخندی زد و با گفتن نوش جان از اتاق خارج شد.
آسا پشت میز نشست و نگاهی به نیهاد که داشت آب دهانش را قورت میداد کرد
خنده ای بلند سر داد ـ نیهاد خان برای هردومون آورده بیا بخوریم.
نیهاد تصمیم گرفت بد خلفی را برای بعد بگذارد چون با شکمش نمیشد مبارزه کرد بلند شد و خود را
به میز رساند و شروع به خوردن کرد ولی دیگر به آسا نگاه نمیکرد تا باز دلش ساز مخ الف نزند و اما
آسا از بی توجهی نیهاد دلگیر شد و او نیز تصمیم گرفت با بی اهمیتی این جوان خود خواه را سر
جایش بنشاند.
***
ِن ما به شهر زمرد می گذشت ، و حاال ماهی میخواست اطالعات دقیق تری از سفر به
یک روز از اومد
شهر تاریکی در اختیار ما قرار بده.
ماهی رو به روی ما روی مبل نشست ـ من امروز اطالعاتی که ملکه به شما داده رو کامل میکنم ،
شاید پیش خودتون فکر کردید که چرا باید از هفت منطقه ی شهر تاریکی عبور کنیم در صورتی که
هر هفت منطقه به شهر زمرد راه داره؟
نیهاد لبخندی زد ـ دقیقا من همین فکر رو میکردم
ماهی هم جوابش را با لبخندی داد ـ در هر منطقه یک گوی قرمز پنهان شده که در حقیقت اون گوی
یک قسمت از هشت قسم ِت جان طرطبه است ، شما باید در هر منطقه گوی را پیدا کنید و به شهر
زمرد بیارید ، علت اینکه نمی خوایم اون گوی نابود بشه هم اینه که اگه گوی رو نابود کنید طرطبه
میفهمه که کسانی برای نابودیش اومدن و اونم دست به کار میشه ، شما اون هفت گوی رو پیدا
میکنید و به اینجا میارید و قبل از رفتن به قصر طرطبه هر هفت تا رو با هم نابود میکنید این طور یه
شُـک قوی بهش وارد میشه و شما راحت تر می تونید اونو نابود کنید
به عالمت تایید سرم رو تکون دادم ولی نیهاد دوباره به او لبخندی زد
ماهی دختری چشم آبی با گوش های بلند بود و از اینکه نیهاد با لبخند با او صحبت میکرد و به من
نیم نگاهی هم نمی کرد به شدت حسودی میکردم ، ولی نباید به این احساسات بها بدم من
ماموریتی مهم تر دادم...
ماهی از جایش بلند شد ـ لباسهایی که بهتون دادم رو بپوشید ، باید وارد منطقه اول بشید!
از اتاق بیرو رفت نیهاد بدون توجه به حضور من مشغول باز کردن دکمه لباسش شد ، در دل فهشی
مثبت هجده در سرش کوبیدم ، لباسم را برداشتم و وارد حمام شدم ، لباس جدید را تنم کردم ، حرفم
را پس میگیرم از لباس خوشم آمد واقعا در تن زیبا بود به خصوص که با چشمانم تضاد زیبایی داشت
از حمام بیرون امدم نیهاد پشتش به من بود ولی لباس در تن او هم بسیار زیبا و برازنده بود ، برای
اینکه پر رو نشود رو از او گرفتم و به طرف در اتاق رفتم.
ـ آسا
سر جام وایسادم و به طرفش برگشتم
از چشاش شگفتی میبارید ـ چقدر ...
یهو حرفش رو قطع کرد ـ بهتر زودتر راه بیفتیم.
زود تر از من از در خارج شد !
خدایا اینــو بی نوبت شفا بده!!.......
به همراه ماهی به سمت اولین دریچه که مربوط به منطقه اول میشد حرکت کردیم ، دریچه درکلبه ای
خرابه در خارج از شهر بود ، ماهی دریچه را باز کرد ، همگی وارد شدیم
در هین ورود انگار موجی از ترس به قلبم هجوم آورد ناخواسته گوشه ی لباس نیهاد را گرفتم که از
حرکت ایستاد برگشت و به من که از استرس در دلم رخت می شستند نگاهی کرد ، ابرهایش را باال
داد ـ چی شده می ترسی ؟
نه ولی یه باره به هم ریختم.
ماهی به طرف من برگشت ـ این خوبه!
با تعجب به ماهی نگاه کردم که گفت ـ تو را قبل از حادثه مطلع می کنند ، این حال تو ای معنی رو
ِن ، احتماال به محض ورود باید آماده ی جنگ باشید ،همیشه به احساست
داره که خطر در کمی
اعتماد کن ! اینو هیچ وقت یادت نره ، چون احساست هیچ وقت بهت دروغ نمیگه ، میشه گفت
شبیه یه پیش بینی عمل میکنه! دنبالم بیایین.
لباس نیهاد رو رها کردم و دنبال ماهی راه افتادم ، با حرفاش حالم بهتر شد و دیگه این استرس با
اینکه همراهِم اذیتم نمی کنه بعد از چند دقیقه راه رفتن در راهرو تاریک به دری که در سقف راهرو باز
میشد رسیدیم.
ماهی نگاهی به ما کرد و کیفی به دستم داد ـ بعد از پیدا کردن گوی اون رو تو این کیف بزارید تا
کسی نبینه و از همین جا برگردید
من دیگه میرم یه قدم رفت و دوباره برگشت ـراستی تو هر منطقه از یکی از قدرت ها تون نمی
تونید استفاده کنید ، مراقب خودتون باشید ، خدا حافظ
ماهی از ما دور شد ، کیف رو کولم زدم ، نیهاد در رو به باال فشار داد که باعث شد از اطراف در کمی
خاک بریزد در رو به آرامی باز کرد و با یک پرش خود را باال کشید من هم به همین طریق باال رفتم ،
درون جایی شبیه غار بودیم ، در را به باال کشیدم و بستم
نگاهی به نیهاد که داشت اطراف را تماشا میکرد کردم
ـ حاال گوی رو از کجا گیر بیاریم؟ اصال باید کجا دنبالش بگردیم
به طرف من برگشت ـ گفتم که من برای مسیر یابی همراهتم ، جاش دو میدونم برای بیرون رفتن
بهتره غیب شیم تا کسی ما رو نبینه !
هر کاری میکردم نمی تونستم غیب شم ، نیهاد هم هنوز غیب نشده بود
ـ من نمی تونم غیب شم!
ـ پس نمیتونیم غیب شیم ، کار سختی در پیش داریم بریم .
به طرف بیرون غار حرکت کردیم که به جنگلی سیاه و خوفناک رسیدیم ، صدای قدم هامون روی برگ
های خشک شده باعث شد در اطرافمون نیروهایی غیر عادی و داغی رو حس کنم ، آروم به نیهاد
گفتم ـ حسشون میکنی ؟ اومدن!
ـ سرش رو تکون داد ـ آتیششون بزن.
تو یه لحظه همشون رو به آتش کشیدم ، صدای جیغ بلندشون کل جنگل رو فرا گرفت و باعث شد
موجودات دیگه ای به سمتمون کشیده بشن ، دو گرگ که هیکلی دو برابر ما داشتند جلویمان ظاهر
شدند رو به نیهاد گفتم ـ گرگ زشته برای تو
به طرف گرگ یه کم خوشگل تر دویدم و با یه پرش روی گردنش نشستم ناخن هایم را در گردنش
فرو بردم و با یه ضربه کشیدم ، گرگ ناله ای کرد و گردنش رو محکم تکون داد که به زمین افتادم
به طرفم خیز برداشت ، به سرعت از جا بلند شدم و جا خالی دادم ، خونریزی گردنش باعث شده بود
گیج بزنه ولی چرا من با دیدن خونش تحریک نمیشم؟
به سرعت به طرفش دویدم و لگدی به سرش کوبیدم ، صدای خورد شدن استخوان های گردنش بلند
شد و به زمین افتاد.
نگاهی به نیهاد کردم با گرگ گالویز بود به کمکش رفتم ، با لگدی که در شکم گرگ زدم نیهاد را رها
کرد و به طرف من برگشت ، غرشی کرد و به طرفم دوید ، همزمان به سمتش دویدم و ضربه ای
محکم به سرش زدم که به زمین افتاد
به طرف نیهاد رفتم جون دستش زخم بود ، دستانش را گرفتم و از زمین بلندش کردم و به دنبال زخم
دستش گشتم ، کو پس کجاست
ـ نگرد خوب شد.
با تعجب به نیهاد چشم دوختم ، ولی با دیدن چشم هایش زوم او شدم ـ چرا چشمات رگه های
قرمز داره؟
نفس عمیقی کشید و چشم ازم دزدید ـ وقتی خون آشام میشم این طور میشه! خیلی بد شده؟
پس به این خاطر چشم دزدید ، لبخندی گوشه ی لبم نشست و با بد جنسی گفتم ـ اتفاقا جذاب شده
بودی.
لبخندش را خورد ـ بهتر راه بیفتیم
به طرف جلو حرکت کرد.
پسره ی چلمنگ ، اگه دیگه ازت تعریف کردم آسا نیستم .
به دنبالش راه افتادم ولی باز دلم آشوب شد ، خودم را به او رساندم ـ خیلی راه تا رسیدن به گوی
مانده ؟
ـ آره چه طور مگه ؟
ـ دارن میان باید بریم باالی درخت ، به طرف درخت بزرگی رفتیم و میان شا خه های درخت قایم
شدیم ، سرم را برای دیدنشان به طرف پایین خم کردم ولی با دیدن صحنه ی روبرویم ،لرز کردم و به
عقب برگشتم
نیهاد خودش را به من نزدیک کرد ـ چی شد؟
نگاهی درمانده به او کردم ـ نیهاد مار ، من از مار میترسم.
این بار خندید ـ نگران نباش مارها با من!
خیالم راحت شد ـ می خوای چیکار کنی؟
نیهاد از جا بلند شد و دستش را در هوا چرخواند ، گرد بادی به سوی ما آمد ، پای نیهاد را سفت
ِل
چسبیدم ، گرد باد از کنار ما رد شد و مارها را با خود برد ، چه قدرت های این پسر باحا
ولی این بار ازش تعریف نمیکنم پر رو شده!
ده دقیقه ای راه رفتیم تا اینکه به مجسمه هایی عجیب و غریب رسیدیم همه جا تاریک بود ولی
احساس میکردم یه نفر داره ما رو نگاه میکنه
ـ میدونی دقیقا کجاست؟
ـ نه فقط میدونم اینجاست.
ـ حس میکنم یکی اینجاست مواظب با....
هنوز حرفم تمام نشده بود که نیهاد با سرعت به عقب پرت شد و به تنه درختی برخورد کرد،با چیزی
شبیه تار عنکبودت ولی محکم تر به درخت بسته شده بود
این چی بود سریع خودم رو بهش رسوندم و مشغول باز کردن طناب شدم که سایه ای بزرگ روی
خودم احساس کردم، دستم از حرکت ایستاد و به عقب برگشتم ، از چیز ی که دیدم وحشت کردم
عنکبوت ...
دو برابر من بود ،آماده ی پرتاب تار به طرفم شد که جاخالی دادم و روی سرش پریدم ،با لمس سرش
فکرش رو خوندم و جای گوی رو پیدا کردم ، گوی تو سرش بود ، برای به دست آوردن گوی ، عنکبوت
باید بمیرد
شروع به چرخیدن به دور خودش کرد ، با این کار میخواست منو زمین بزنه ، خودم را محکم نگه
داشتم و به نیهاد نگاه کردم ، داشت طناب ها رو پاره میکرد، طناب ها رو آتش زدم که نیهاد سریع
پارشون کرد و دور انداخت