![]() |
|
شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40) +--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39) +---- انجمن: عاشقانه ها (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=58) +---- موضوع: شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. (/showthread.php?tid=301054) صفحهها:
1
2
|
شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - پَروا - 23-05-2025 به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی
RE: به من فراموشی هدیه کن - پَروا - 23-05-2025 در غیاب آنکه دوستش داری یتیم خواهی بود حتّی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند. RE: به من فراموشی هدیه کن - پَروا - 11-06-2025 آدمی دوام میآورد، وَرایِ حدِ تصور. RE: به من فراموشی هدیه کن - پَروا - 27-07-2025 میدانی بدترین قسمتش کجا بود؟ تو خوب از پسِ همه چیز بر میآمدی، خوب میدویدی و خوب خودت را به اوج میرساندی و رشکبرانگیز بودی و قدرتمند... ولی با اینهمه؛ هنوز غمگین بودی... RE: به من فراموشی هدیه کن - پَروا - 27-07-2025 شاید کمی دیر بلند شوم تا خودم را جمع و جور کنم اما میدانم که بلند میشوم... RE: به من فراموشی هدیه کن - پَروا - 20-12-2025 گریستم، برای ما که پاییز نیامده ریختیم...
RE: شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - پَروا - 20-12-2025 یک جایی برای خودت بنویس : یک روز به من افتخار خواهی کرد. میگم : آقامادوساعت شب بس مونه ، زیادم هست می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه ... یاد بعضی نفرات در گردش فصول (پاییز) پاییز که میشه ما بیاختیار میریم اتاقِ جمشید. پاییز یههو میآد، توو یهروز، مثل بهار و بقیه. صب زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده میکند. ما هم مثل عوامالناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف میآد. به جمشید میگیم: سر معرکه مهمون نمیخوای دلمون گرفته؟ میگه: بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیارو نگا نارنجیارو بهزبانِ حال با انسان سخن میگه. خرمالو رُ ببین. میگم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چهجوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش میآد. راه میره میگه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. میگم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. میگه دلبر لباس قشنگا رو از توو گنجه درمیآره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ میکنه. میگم: اولا چشتُ درمیآرما، دوما اینکه نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همهش لخت؟ یه چای میریزه میذاره جلومون، میگه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی میگی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همهش شبه دیگه. نصف روز غروبه. میگم: آقا ما دو ساعت شب بسّمونه، زیادم هست. میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی میذاریم اون گوشه تاریکروشن میشینیم ستاره میشمریم تا سحر چه زاید باز. میگه چایی از دهن افتاد. جمشید اگه پاییز اینقدی که تو میگی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه میکنن حالشون جا میآد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ میذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟ جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیلی ساله اینجاس، همهی پاییزای آسایشگاه رو دیده. میگه: این درخت بزرگه نا نداره وگرنه بهت میگفتم پادشاه فصلها یعنی چی. میگم: جمشید یادته هفهش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته رو میگم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای میخوره، میگه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو میشست، سرشُ میکرد توو حقوقبشر چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش میگفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمیزد، هی فقط یواش میگفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بیحقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا. جمشید پا میشه میره کنار پنجره، فک میکنه ما حالیمون نیست. هرسال همینه کارش. میگم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو میبینیم بند دلمون پاره میشه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون میداد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو میگفت: لبت کجاست که خاک چشم بهراه است. یهبارم خیال کردیم داره واسه دلبر میخونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین. آدم بهدلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبهرو. عین هر سال. میشینم کناردستش پای دیوار، میگه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو. دوتا پر نارنجی میذاریم کف دستمون، دراز میکنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبههه میگه: چیه؟ با کی کار داری؟ میگم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم توو حیاط. میگه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت. اللهم صل علی محمد و آل محمد... نشسته، تکیه بهدیوار، میگم: اگه نیای تنها میرما. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید میگه: یه چای دیگه بریزم؟ میگم: چای نمیخوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ میکنم. از پنجره اتاق میبینماش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم میزنه، میخنده، میخونه: پادشاه فصلها پاییز...
RE: شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - alirajaby88 - 20-12-2025 بارون خیلی خوبه ولی نه برای کسی که سرپناهی نداره RE: شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - پَروا - 28-12-2025 کار ما از احتیاطِ شب و روز گذشته، گاهی واقعاً بیتو تنفسِ تنگِ دیوارها خفهام میکند. RE: شرحی ز حال و،حالی ز شرح نیست. - پَروا - 28-12-2025 شخصیتهایی در مناند که با هم حرف نمیزنند که همدیگر را غمگین میکنند که هرگز دورِ یک میز غذا نخوردهاند شخصیتهایی در مناند که با دستهایم شعر مینویسند با دستهایم اسکناسهای مُرده را ورق میزنند دستهایم را مُشت میکنند دستهایم را بر لبهٔ مبل میگذارند و همزمان که این یکی مینشیند دیگری بلند میشود، میرود شخصیتهایی در مناند که با برفها آب میشوند با رودها میروند و سالها بعد در من میبارند شخصیتهایی در مناند که در گوشهای نشستهاند و مثلِ مرگ با هیچکس حرف نمیزنند شخصیتهایی در مناند که دارند دیر میشوند دارند پایین میروند دارند غروب میکنند و آن یکی هم نشسته است روبهروی این غروب، چای میخورد شخصیتهایی در مناند که همدیگر را زخمی میکنند همدیگر را میکُشند همدیگر را در خرابههای روحم خاک میکنند من امّا با تمام شخصیتهایم دوستت دارم زخم سینهات را باز کردم نشستم به تماشای آسمان! تو را نمیتوان نوشت چرا که مثل رودخانهای طولانی در جریانی و همزمان که آفتاب بر پاهایت طلوع میکند در سرت غروب کرده است تو را نمیتوان نوشت تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیباییات ندارد حرف نمیزنی! چرا که میدانی یک پرنده وقتی حرف میزند انسان است وقتی سکوت میکند، آسمان عصر، بر روح پلهها مینشینی رنج چای را مینوشی و بعد میگویی: خدا نزدیکتر شده آنقدر که وقتی درخت را میتکانم ابرها بر زمین میریزند... رنگی میسوزد روی تن هیزم رنگی در این سوختگاه صبح و رنگی، هیچ نمیریزد از مهتاب و تکههای شکستهی خورشید، زیرا گریه، صدای این دریاست که نوشته نمیشود با نت نواخته نمیشود با ساز مگر با زخمهها و زخم بر استخوان کسی |