![]() |
|
یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: مسائل متفرقه (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=18) +--- انجمن: گفتگوی آزاد (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=19) +--- موضوع: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! (/showthread.php?tid=58289) |
یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - ~KiAηA~ - 15-09-2013 این داستان واقعیه !راست میگم به خدا!یه چنین اتفاقی تازه افتاده ! صبح زود مامانم و خواهرام رفته بودن خرید و من خونه خواب بودم... بعد یه ساعت از واب بیدار شدم ،دیدم خواهرم از حموم با یه حوله اومد بیرون!منم که تازه از خواب بیدار شده بودم و متوجه نبودم!خواهرم گفت برو بخواب چیزی نیست ،منم ،منم! منم از رو عادت رفتم خوابیدم! چند لحظه بعد خواهرم با مامانم و اون یکی خواهرم اومدن و من با صدای در بیدار شدم! اومدم و کمی مکث کردم ،تازه فهمیدم خوارم اینا بیرون بودن !پس اونی که از حموم امد بیرون کیه! من کل روز رو تو فکر بودم!بعد به مامانم گفتم و مامانم مسخرم کرد و گفت خواب دیدی بابا! ولی من یه چنین چیزی رو دیدم! RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - *Armila* - 15-09-2013 خب مامانت راست گفته خواب دیدی. ![]() ![]() فکرتو به این چیزا مشغول نکن همش چرته.
RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - ~KiAηA~ - 15-09-2013 تو اینجور فکر کن ولی من دروغ نمیگم! RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - Ƒαкє ѕмιƖє - 15-09-2013 بسم الله من فک میکردم فقط من از این جور خیالات میکنم ولی بگونه |: برای من صدبار اتفاق افتاده اینجور مسائل ها حتی بدترش مثلا روشن شدن کامپیوترم باز شدن دره تراس گمشدن کیف پولم که توی کیفم بود mp3 هم دستم بود ولی یهو غیب شد |: استغفرالله RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - *Armila* - 15-09-2013 من نمیگم دروغ میگی فقط اگه هرچی بیشتر فکر کنی اعصابت داغون میشه.اگه میخوای یه سنگ شرف شمس برای خودت بگیر آرومت میکنه و از این اتفاقا هم برات نمیافته ![]() ![]() انگشتر خواهر منم گم شده ولی پیدا نمیشه کل خونشو گشته RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - ~KiAηA~ - 15-09-2013 باشه عزیزم.. ![]() ![]()
RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - -Edgar - 15-09-2013 خواب دیدی خیره RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - pegah jb - 15-09-2013 وییییییییییییییییییییییی منم دارم میترسم ![]() ![]() ![]()
RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - mT_pOoM_taaK - 15-09-2013 من دیروز مادر گرامی بهم گفت شکر رو بریزم تو ظرف ریختم یهو برگشت به مامانم گفتم تموم شد وقتی برگشتم دیدم جای یه انگشت مونده رو شکرا هزار تا آیته الکرسی خوندم و اعوذ بالله گفتم![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
RE: یه داستان واقعی و ترسناک از خودم! - ایزابل777 - 15-09-2013 واقعا
|