امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان زیبای ازدواج اجباری

#5

 

پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد -سلام -سلام دخترم چیه چیزی شده؟ -پدرجون میشه بیام داخل سرشو تکون داد و گفت -اره باباجان بیا رفتم تو یه گوشه نشستم اصلا حواسم نبود کامران پشت خطه با صدای دادش به خودم اومدم -بهارررررررررررررررررررر ؟الوووو؟بهار -الو؟ -چرا جواب نمیدی سکتم دادی!الان کجایی؟ -اومدم نگهبانی -خیل خوب گوشی و بده به نگهبانه گوشی و گرفتم طرفش با این کارم دیگه داشت شاخاش میزد بیرون -چیه؟ -همسرم میخواد باهاتون صحبت کنه -همسرتتتتتتتتتت؟با من؟ -بله گوشیو گرفت و شروع کرد صحبت کردن

باشه پسرم فقط زود بیا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست بعد حرف زدنش گوشیو قطع کردو گرفت طرفم و رفت واسم اب قند اورد ولی تا یه قلوپ از اب قند خوردم بالا اوردم پیرمرد هول کرده بود سریع رفت سطل اشغال و جلوم گذاشت تا تونستم عق زدم حالم خیلی بد بود -خوبی باباجا؟ -اره پدرجون خوبم نگران نباشید -ولی دخترم... نذاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم -به خدا خوبم پدرجون نگران نباشین -نمیدونم والله دخترم بعد چند دقیقه صدای در اومد پیرمرده که درو باز کرد قامت کامران وکه با نگرانی پشت در واستاده بود دیدم -بله؟ -سلام پدرجان!خانوم من اینجاست؟ -اره اره پسرم بیا تو حالش خوب نیست کامارن سرشو تکون داد و اومد تو ازش خجالت میکشیدم سلام کردم و سرم و انداختم پایین -من باتو باید چیکار کنم بهار؟مردم از نگرانی میمردی یه خبر بدی کدوم گورستونی میری؟ با حرفاش دوباره اشکام سرازیر شد با هق هق گفتم -ببخشید -چی و ببخشم مردم و زنده شدم ازون موقع -اروم باش باباجا زنت حالش خوب نیس حالا که خدارو شکر مشکلی پیش نیومده گناه داره دعواش نکن -اخه پدرجون واسه چیزای بی ارزش قهر میکنه میره واسه خودش با حالت تهاجمی گفتم -اصلا بی ارزش نبود کامران بهم نگاه کردو پوفی کرد -بیا بریم ببینم بعدم رو کرد طرف پیرمرده -ممنون پدرجان ببخشید به شمام زحمت دادیم -چه زحمتی جوون؟توم باباجان دیگه تنهایی این جور جاها نیا خطرناکه -چشم -برین به سلامت کامران دستشو طرفم دراز کرد سریع دستمو گذاشتم تو دستش وبعد خداحافطی از نگهبان زدیم بیرون -ماشین و اونور پارک کردم باید یکم پیاده بریم خودم و بهش چسبونده بودم وقتی فکرش میوفتم که این همه مسیر تاریک و تنهایی اومدم بدنم به لرزه میوفته -چته بهار چرا اینقده سردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -میترسم اینجا خیلی وحشتناکه دستمو و محکم فشار دادوگفت -ازچی میترسی ؟اینجا به این ارومی و ساکتی -خوب از همون ارومی و ساکتیش میترسم دیگه -خیل خوب بیا بریم تا به ماشین رسیدیم سریع پریدم توش و در سمت خودمو قفل کردم کامرانم با خنده نگام میکرد -چرا نگام میکنی؟تورو خدا فقط سریع برو -حقته همینجا پیادت کنم تا دیگه خودتو لوس نکنی -منم که پیاده شدم بعدم صورتمو کردم سمت شیشه تا خونه دیگه باهم حرفی نزدیم

 

 

 

ریموت در و زد با ماشین رفتیم تو تا ماشین واستاد سریع پریدم پایین ورفتم تو خونه داشتم تو اتاقم لباسام و عوض میکردم که کامران با جدیت صدام زد قلبم شروع کرد تند تند زدن نکنه میخواد باهام دعوا کنه؟نه خدا جونم ازت خواهش میکنم از صبح تا حالا کم بدبختی نکشیدم -بهارررررررررررر -هاننننننننننننننننن؟ -بیا پایین کارت دارم یه بسم الله گفتم و رفتم پایین -چیه؟ -بشین باید باهام حرف بزنیم اروم نشستم رو مبل جلوش و پام و انداختم رو اون پام سعی میکرردم خودم و خونسرد نشون بدم فقط خدا میدونست تو دل من چه خبره دیدم ساکت داره به یه گوشه نگاه میکنه و حرفی نمیزنه با بی حوصلگی گفتم -چی میخوای بگی ؟سرکارم گذاشتی؟ -هان؟ یه چپ چپی نگاش کردم که حساب کار دستش اومد و سریع جدی شد -راجب بچس سریع جبهه گرفتم میدونستم الان میگه نمیخوامش باید بندازیش ولی من نمیتونستم این کارو کنم میخواستم بچم و به دنیا بیارم تا بتونم لااقل سرمو با اون گرم کنم -خوب؟ -باید سقطش کنی -من این کارو نمیکنم -ببین بهار اصلا حوصله کل کل کردن باهات و ندارم پس لجبازی نکن ،من میگم بچه رو باید سقط کنی یعنی باید این بچه سقط بشه فهمیدی؟ -نخیر نفهمیدم من این بچه رو س.ق.طش ن می ک ن م،همه چیزمو ازم گرفتی دیگه نمیذارم بچم و ازم بگیری -هه هه تو چه طور میخوای بچه ای و که از باباش بدت میاد به دنیا میاد با تلخی گفتم -از باباش بدم میاد دلیل نمیشه از بچم بدم بیاد -ببین من حوصله ندارم یه توله سگ پس بندازی شب تا صبح واق واق کنه فهمیدی؟ -اقای کامران سپهری این ارزو وباخودت به گور ببری که من این بچه رو بندازم با عصبانیت ازجاش بلند شد و انگشتش و به حالت تهدید جلوم تکون دادو داد زد -یا این بچه رو سقطش میکنی یا اینقدر میزنمش تا سقط شه باهات اصلا شوخیم ندارم ازجام بلند شدم و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم بروبابا بعدم رفتم سمت پله ها -حالا میبینیم بهار خانوم

..++++++++

 

رفتم بالا و تا سرم به بالش رسید خوابم برد خیلی خسته بودم تا خود صبح راحت خوابیدم

صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم خودم ناهار درست کنم

واسه ناهار ماکارونی درست کردم یه ماسک زده بودم جلو دهنم تا حالم بد نشه

ناهارم و خوردم رفتم حموم

میدونستم کامران به این زودیا نمیاد واسه همین تاپ دکلته سفیدم و با دامن کوتاه سفیدم که خیلی خوشمل بود وبالای زانوم بود وچین چینی بود پوشیدم

رفتم جلوی اینه بعد اتو کردن موهام یه کمیم به خودم رسیدم

کاملا سرحال شده بودم رفتم یواشکی لبتاب کامران و برداشتم

خدا رو شکر رمز نذاشته بود واسش رفتم تو عکساش با دیدن هرکذوم از عکسا دهنم صدمتر باز میشد

تو هرکدوم از عکسا کامران تو پارتی بود و دخترای مختلفی تو بغلش بودن

عجب ادم مزخرفی بود این کامران

اه اه حالم ازش بهم خورد خجالتم نمیکشه باهرکدومشونم عکس انداخته

رفتم تو music هاش و اهنگ شادمهر و گذاشتم

اسمم داره یادم میره

چون تو صدام نمیکنی

حالا که عاشقت شدم

تو اعتنا نمی کنی

دلتنگ تر میشم ولی

نشنیده میگیری من و

هنوز همه حال تورو

از من فقط می پرسن و

با این که با من نیستی

دیوونه میشم از غمت

اصلا نمیخوام بشنوم

که اشتباه گرفتمت

داشتن تو کوتاه بود

اما همونم کم نبود

گذشته بودم از همه

هیچکس به غیر تو نبود

( این اهنگ و دیروز گوش میدادم و گریه میکردم )

 

نه بابا سلیقش خوب بود یه چندتا اهنگ دیگم گوش دادم و رو تخت کامران دراز کشیدم

با صدای کامران که من و صدا میکردم چشام و باز کردم

-بهار پاشو ببینم چرا اینجا خوابیدی؟

رو تخت نشستم و گفتم

-هان؟

چشام هنوز بسته بود وقتی دیدم حرف نمیزنه یه چشم و باز کردم ببینم کجاییه

که دیدم زل زده بهم رد نگاشو که دنبال کردم دیدم تاپم اومده تا وسط سینه هام

سریع دستمو گذاشتم رو سینمو ،پامو بلند کردم و با پام زدم توشکم کامران و گفتم

-هویی کجارو نگاه میکنی؟

که با این کارم دامنم رفت کنار

دیگه داشتم از خجالت میمردم

سریع از تخت پریدم پایین و خواستم در برم که کامران دستمو کشیدو افتادم روش

خواستم از روش بلند شم ولی هرکاری میکردم نمیشد محکم گرفته بودم

-ولم کن

 

 

-اینقده وول نخور تا من نخوام نمیتونی بلند شی

-ولم کن کامران الان بالا میارم بو میدی

-هه هه این کلکا دیگه قدیمی شده

-به خدا دارم بالا میارم کامران تورو خدا

من و برم گردوند و گفت

-به یه شرط

-ولم کن نمیخوامممم

به لبام که سرخ بود نگاه کرد و گفت

-واسه کی این لبارو سرخ کردی؟هان؟

کم کم دستش داشت از زیر لباسم میرفت بالا

 

با ناله گفتم

کامران توروخدا ولم کن من حامله ام

 

-خوب من چیکار به حاملگی تو دارم؟

وقتی صورتشو اورد جلو از بوش حالم بد شد

تا اولین عق و زدم ولم کرد

سریع دستشو وکه زیر لباسم بود زدم کنار و دوییدم طرف دستشویی

دیگه داشتم دیوونه میشدم همش بالا میاوردم

وقتی اومدم بیرون کامران و ندیدم

روی کاناپه دراز کشدم که کامران سرو کله اش پیدا شدو گفت

-اماده شو بریم بیرون

-من نمیام حوصله ندارم

-بلند شو بریم شاید حالت بهتر بشه

گفتم نمیام

-به درک نیا

اومد نشست رو مبل جلوییم وگوشیش و دراورد و زنگ زد به یکی

-سلام عزیزم

-

-اره منم خوبم

-

-مگه حتما باید کاری داشته باشم شاید دلم واست تنگ شده باشه

-

قهقه ای زد وگفت

-ای شیطوون،نه بابا میخواستم ببینم وثت داری بریم بیرون؟

-

-اوه اوه زبون نریز بچه

-

-قربونت برم پس 8 اماده باش میام دنبالت،فعلا

وقتی داشت حرف میزد زیر چشمی داشت بهم نگاه میکرد

منم بی تفاوت چشام وبسته بودم ولی تمام حواسم بهش بود که داره چی میگه

پسره ی بیشور یکم دیگه اصرار نکرد باهاش یرم

با بوی سیگار از جام بلند شدم با نفرت بهش نگاه انداختم وداشتم میرفتم سمت اتاقم که با صدای جدیش واستادم

-بهار واستا ببینم

واستادم ولی برنگشتم

-برو اماده شو زود باش

برگشتم طرفش و گفتم

-شما با همون عزیزتون تشریف ببرین

-اونم میاد شمام برو حاضر شو

-نمیخوام

ازجاش بلند شدو اومد طرفم

-برو امده شو اون روی سگ من و بالانیار

-نمیخوام

-کاری نکن خودم لباسات و عوضض کنم

-جرئتشو نداری

یه لبخند بدجنسی زدو گفت

-میخوای بهت نشون بدم دارم یا ندارم

-برو بابا

رفتم طرف در اتاقم که گفت

-میری اماده بشی من حوصله ندارم باهات کل کل کنم زود حاضر شو.


پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان زیبای ازدواج اجباری - ᴀᴡᴀʏᴀᴜʀᴏʀᴀ - 22-05-2020، 13:55


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان