پارس ایمپریا   گیفت کارت   khanwars-468x60


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان من مامانم رو دوست نداشتم |:*

#1
Rainbow 
 رمان واقعي من مامانم رو دوست نداشتم




 از خونه فرار کرده بودم . ساعت 12 ظهر بود . توی خیابون های شهر در حال گشتن بودم که یه لحظه یه پسر جوون خوشتیپ از پشت بغلم کرد . پسرجلوم  اومدو قیافم رو برانداز کرد ، بعد آروم دم گوشم گفت :تا حالا  کسی بهت گفته چه هیکل س ک ......  خفنی داری ؟اسمم پارسائه . اسم تو چیه؟ گفتم : پاییزه ام . و بعد با پارسا داخل ماشین شاسی بلند شیکش شدم .
اولین بارم بود که کنار یه پسر بودم ، واسه همین قلبم تند تند میزد و استرس عجیبی داشتم . بهم گفت که توی این شهر مسافره . بی اختیار شدمد ، به خودم گفتم فوقش میخواد حسابم رو برسه دیگه . واسه همین به خودم اجازه دادم که بهش بگم دختر فراری ام . گفت: از کوله پشتی سنگینت معلومه .


کیفم رو به عقب پرتاب کردم . گفت: من تو یه خونه مجردی توی تهران زندگی میکنم ، خانوادم هم خارج از ایران زندگی میکنن و هرماه واسم حدود 40-50 میلیون گاهی هم بیشتر میرسونن . خندیدم گفتم : از کجا باور کنم؟ گفت : چن وقته از خونتون فرار کردی؟ بچه کودوم شهری؟ گفت: یه ساعتی میشه، بچه همین شهرم


 . میشه با هم وا3 همیشه دوست باشیم؟ میشه منم با خودت ببری تهران ؟پارسا خندید گفت : اینایی که میگی از خدامه ، فقط دقت داری یه خورده خرج داره؟گفتم : من پول زیادی ندارم . گفت : ولی هیکلت چیز دیگه ای میگه ، از نظر هیکلی خیلی پولداری . خندیدم ، ولی قلبم تندتند میزد که اگه خانوادم منو پیدا کنن چی میشه؟


؟ گفت : منظورمو فهمیدی؟ خندیدم گفتم : خیلی هیزی . اوکی قبوله .


گفت : همین الآن میخواستم برگردم تهران که هیکلت بدجور نگاهمو گرفت ، نتونستم طاقت بیارم وقتی مطمئن شدمد تنهایی ، اومدم سمتت . چرا آرایش نکردی؟اصلا بگو ببینم چرا از خونتون فرار کردی؟


ابروهات رو هم که نگرفتی؟


گفتم: من توی یه مدرسه غیرانتفاعی درس میخونم که همه ی شاگرداش به غیر از من از این قرتی های سوسول بودن و خانوادشون هم اصلا مذهبی نبودن  . هرروز همشون با آرایش و انواع و اقسام مدل مو وارد مدرسه می شدن ولی من حتی اجازه زدن پنکیک هم نداشتم . کلاس سوم راهنمایی ام و 15 سالمه .


پارسا : خب؟ تا اینجاش که دلیل خیلی خاصی وا3 فرار نمیبینم؟


-دیروز جشن آخر سالمون بود . همه بچه ها با لباس های تنگ و شال و قیافه آرایش کرده و موهای پوش داده(پف کرده) اومده بودن و ماماناشون هم از خودشون قرتی تر بودن . ولی من مامانم با چادر مسخرش دست منو محکم مثل بچه ها گرفته بود و بلند بلند میگفت : مقنعت رو بکش جلو . همه ی شهر نگاهم میکردن و مسخرم میکردن . وقتی وارد مسخره شدیم ، در برابر اون جمعیت عظیم خوش پوش احساس خجالت کردم .


به هرکی نگاه میکردن ، پشت چشمی بالا مینداخت و با کلاسش پز میداد ...


وقتی کنار مامانم روی صندلی نشستم ، مرتب سعی میکردم بدون اینکه مامانم بفهمه مقنعم رو بکشم عقب و عقب تر . جشن اون روز تموم شد و مامانم متوجه مقنعه ی من نبود . ولی وقتی از مدرسه بیرون رفتیم ، نگاهی بهم کرد و محکم داد زد : مقنعت رو درست کن دختره ی بی حیا و من درحالی که مقنعم رو جلو می کشیدم، متوجه جمعیتی بودم که بهم نگاه میکردن و اظهار میکردن که منو نمیبینن و به کار خودشون مشغولن در صورتی که من میشنیدمد صداهایی که داشتن با پوزخند مسخرم میکردن .


 


و بعد با هم خندیدیم .




زنگ خونه به صدا در اومد ، گفت : زنگ زده بودم ناهار بیارن . و رفت نهار رو بیاره . بعد از خرودن ناهار کارخونش رو نشونم داد . بعدم بردم یه آرایشگاه . گفتم: ولی من که از قبل وقت نگرفتم ؟ پیاده شد و زنگ در رو زد .


بهش گفتم : پارسا داری چیکار میکنی؟ باید از قبل نوبت گرفته باشی .


پارسا در حالی که داشت موهای سیخ شدش رو درست میکرد که اتفاقا خیلی هم ژل داشت .در باز شد و یه خانوم جوونی بیرون اومد و احوالپرسی گرمی باهاش کرد و منو معرفی کرد بهش .


و بعد رو کرد به من و گفت : روژین خانوم نامزد علیرضا دوستمه  . نگاش کردم و یه سلام احوال پرسی کوتاه باهاش داشتم .


گفت : الآن که سرم شلوغ نیست ، فقط یه رنگ مو دارم ، بیاد بشینه ، یه ربع دیگه تموم میشه .


پارسا : باشه پس بشین من میرم یه دوری میزنم یه خورده هم خونه رو مرتب میکنم بعد میام دنبالت ، فقط صبر کن کیفت رو بیارم .


روژین رفت داخل آرایشگاه  و من دم در منتظر وایستادم تا پارسا واسم کولم رو بیاره . موهام رو قبل از اینکه حرکت کنیم ، شونه کرده بودم و قبلش هم حموم بودم .


کولم رو بهم داد و بعدش گفت : یه دسته 2000 تومنی و 5000 تومنی پول گذاشتم توی جیب جلوی کیفت. یکم خجالت کشیدم ، ولی مونده بودم که چی بگم . ازش تشکر کردم و قول دادم که جبران میکنم . خندید گفت : بله منم میدونم چطوی حسابمو باهات جبران کنم . بعد با هم خندیدیم و من کولم رو از دستش گرفتم و رفتم داخل آرایشگاه .دیوارهای آرایشگاه سفید بود ولی روش پوسترهای بزرگ مدذل مو و مدل آرایش نصب شده بود . مدل مو ها خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد . یه موسیقی ملایم گذاشته بود .


در همون حال که موهای مشتریشو رنگ میکرد ، شروع کرد به صحبت کردن با من . بهم میگفت : تازه با پارسا آشنا شدی؟


گفتم: بله . گفت : پارسا بچه خوبیه . از اینایی که اصلا حتی سیگار هم نمیکشه ، چه برسه به مواد و اینا . علیرضا از دبیرستان باهاش دوست بوده . بچه ی خیلی خوبیه . البته تا یادم نرفته بگم که در عوض اینکه سیگار نمیکشه ، انقدر چیپس و پفک و این جور خرت و


 پرت ها میخوره که دو برابر سیگار واسش ضرر داره ، ولی حرف گوش نمیده . راستی؟ تو چطوری با پارسا آشنا شدی؟ آخه اون معمولا با هیچ دختری دوست نمیشه ، یعنی من و علیرضا که تاحالا ندیدیم با دختری دوست باشه  .


یه نگاهی به آینه ی روبروی مشتری روژین انداختم و بهش گفتم :


پارسا خودشون بعدا واستون توضیح میده واستون .


خندید و بعد رو به مشریش گفت : کارتون تموم شد ، فقط حواستون باشه که دفعه ی بعدی که میرین حموم ، از این نرم کننده حتما استفاده کنید تا رنگ موهاتون خوب بگیره . و بعد مشتریش بهش گفت :


چقدر تقدیمتون کنم ؟


روژین گفت : باشه ، قابلی نداره .


مشتری : نه خواهش میکنم ، این چه حرفیه میزنید ؟


روژین خندید و گفت : بی تعارف ؟


مشتری: نه خواهش میکنم ، خجالتمون ندید که سرخ میشم ...


روژین با همون لبخندش گفت : 40 تومن . البته قابلی نداره .


مشتری از توی کیفش ، یه دسته 5000 تومنی پول درآورد و شروع کرد به شمارشش . وروژین هم همینطور تعارف تیکه پاره میکرد .


زن ، پول رو به روژین داد و خداحافظی کرد . روژین دختر خوش برخوردی بود . بهم گفت : بیا بشین روی صندلی .  رفتم سمتش و روی صندلی نشستم .


در حالی که موهام رو ناز میکرد ، گفت : هیکل قشنگی داری ، همون اول که دیدمت ، از هیکلت خیلی خوشم اومد . بدنسازی میری .


گفتم : نه من مادر زادی اینطوری بودم . به داییم رفتم ، اونم خیلی خوش هیکله .


خندید گفت : پس بیخورد نیس میگن بچه حلالزاده به داییش میره .


خندیدم . هی نخ گرفت و یه کم پیچوندش و شروع کرد به بند انداختن صورتم .


کارم نیم ساعتی طول کشید . آخرش هم  باهاش حساب کردم و تشکر کردم . میخواستم برم که روژین گفت : کجا میری از اینجا ؟ بهش گفتم : پارسا قرار بود بیاد دنبالم .


خندید گفت : هنوز که نیومده . بهش زنگ زدی؟ گفتم : نه ، الآن زنگ میزنم .


از توی کولم گوشیم رو در آوردم ، 1 اس ام اس داشتم ، پارسا بود :


 


ناز من گریه نکن که اشکات میریزه


دل من خون میشه وقتی چشمات خیسه


دل من طاقت بیار عشقت برمیگرده


همدمم ، عشقت لحظه هامو پرمیکرده


 


بهش اس ام اس دادم : کی میای دنبالم؟ من کارم تموم شده . 20 ثانیه بعد از اینکه اس ام اس دادم ، گوشیم زنگ خورد : الو .سلام پارسا جون .


-سلام خانومی . کارت تموم شده ؟ الآن دارم میام دنبالت . تو خیابونا داشتم ولگردی میکردم ، یه کم صبر کن الآن میام .


-باشه . چند دقیقه دیگه میای؟


-5 دقیقه . قربونت ، خداحافظ.


-خداحافظ .


روژین پرسید : چی شد ؟ گفت کی میاد ؟


گفتم : گفت 5 دقیقه دیگه اینجائه .


روژین : آدم خوش قولی نیست که راس قرار بیاد . مطمئن باش 5 دقیقه یعنی نیم ساعت واسه اون . خندیدم گفت : نمیدونم .


از قرار معلوم ، برای اولین بار ، پارسا خوش قولی کرد و زود تر از 5 دقیقه اومد دنبالم .


روژین خیلی تعجب کرد ، به پارسا گفت : از قرار معلوم آقا دوماد بدجور خاطر عروس خانوم رو میخواد ها ؟


پارسا گفت : دفعه بعدی سر به سرم بذاری ، میگم علیرضا طلاقت بده .


همه با هم خندیدیم . و بعد کوله پشتیم رو برداشتم و با روژین خداحافظی کردم .


رفتم داخل ماشینش نشستم گفتم : نمیدونم واقعا چطوری ازت تشکر کنم . ممنونم . جبران می کنم .


ازم پرسید : باکره ای ؟


گفتم چی ؟




گفت : باکره .


پرسیدم : یعنی چی؟


گفت : باکره نمیدونی یعنی چی ؟ یعنی کسی که اپن باشه .


گفتم : چی باشه ؟


گفت : اپن هم نمیدونی یعنی چی؟


گفتم : یعنی باز کردن .


خندید گفت : باکره یعنی کسی که پرده ب *ک *ار*ت نداشته باشه .


گفتم : آها فهمیدم .


گفت : چه عجب ، الآن میترسیدم بپرسی پرده ب* ک *ار  * ت یعنی چی .


خندیدم . گفت :


حالا باکره ای یا نه .


گفتم : نه .


پرسید : میخوای همینطوری مرتب بمونی ؟


گفتم : آره که میخوام .


اومد سمتم و بوسیدم و گفت : خیلی خوشگل شدی .


گفتم : آره . خوشم اومد ، اولین بارمه که ابروهامو برداشتم .


گفت : حسش رو داری یکم بریم خرید؟


گفتم : آره ، چرا حسش رو نداشه باشم ؟ البته ناگفته نماند ...


گفت : چی نا گفته نماند ؟


گفتم :اینکه من زمانی که با خانوادم زندگی میکردم  ، هیچ وقت دوست نداشتم با خانوادم برم خرید ، چون همیشه میترسیدم که یکی از دوستام هنگام خرید کردن منو ببینه و از خجالت آب بشم برم توی زمین .


پارسا :چرا ؟ از چی خجالت بکشی ؟ اونا که همه میدونستن تو باحجابی؟


-نه ، آخه مامان من همیشه میره داخل حراجی ها خرید میکنه و همیشه هم تاکسی میگیره . فک کن من کنار خیابون های بالای شهر وایستادم و با مامانم دارم تاکسی میگیرم .


 


پرسید : اِ ، مگه ماشین نداشتین ؟


-چرا ، یه 405 نقره ای داشتیم ، ولی مامانم رانندگی بلد نبود.


رسیدیم به یه پاساژ خیلی شیک .


از ماشین پیاده شد  ، خواستم در رو باز کنم که گفت : کولت رو برای چی میاری؟ من حساب میکنم .


گفتم : شرمندم میکنین .


پارسا : نگران نباش ، دوبرابر از خجالتت در میام .


بعد اومد سمت در من و در رو باز کرد و من رو بقل کرد و از توی ماشین شاسی بلندش گذاشت روی زمین .


ماشین رو با دزدگیرش قفل کرد و رفتیم داخل پاساژ .


اونجا همه ی پسرا یجور بهم تیکه مینداختن .


یکی میگفت : جیگرتو بخورم . ، یکی میگفت : چن بار پا دادی ، یکی میگفت : جووووووووون . مثل اینکه اونجا پاتوق دختر و پسرا بود .


پارسا متوجه هیچ کودوم از متلک ها نشد . گفتم : داری چیکار میکنی؟


گفت : دارم اس ام اس میخونم ، علیرضا فرستاده .


گوشی رو از دستش گرفتم که اس ام اسش رو بخونم ، راست میگفت علیرضا واسش فرستاده بود .


گفتم : علیرضاشون خانواده ی شادی اند .


و پارسا درحالی که در یه مغازه ی لوازم بهداشتی رو باز میکرد ،حرفمو تایید کرد .


وارد مغازه شدیم .چندتا رژ لب خوشرنگ من انتخاب کردم و چندتا هم پارسا . رژ لب ها رو به همراه یه سرویس آرایشی خیلی ناز از اون مغازه خریدیم . داشتیم از مغازه خارج می شدیم ، پارسا رو به من کرد و گفت : لاک داری؟ گفتم : نه .


گفت : پس چرا نخریدی؟ و برگشتیم و حدود 10-12 تا لاک خوشرنگ گرفتیم .


از مغازه ی لوازم آرایشی ، رفتیم عینک دودی بخریم .


توی مغازه ، یه عینک دودی خودم انتخاب کرده بودم و یکی هم پارسا برام انتخاب کرد . هردوتاشون چشمم روگرفته بودن  . به پارسا گفتم : نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم .


گفت : آقا هردوتاش رو میخریم .


بهش گفتم: مطمئنی میخوای هر دوشو بخری؟


گفت : آره مگه چیه؟


فروشنده با دستش عینکی رو که پارسا انتخاب کرده بود رو نشون داد و گفت : اینی که شما انتخاب کردین ، نشکنه ، ولی اون یکی اگه قاب نداشته باشه ، حتما خیلی سریع توی کیفتون میشکنه .


به پارسا نگاه کردم و بعد پارسا برگشت رو به فروشنده گفت : برادر مکن چرا انقدر ناز میاری؟ خب بگو قاب هم بخرین دیگه . واسه هردوشون قاب بدین .


فروشنده که از دست و دلبازی پارسا خوشش اومده بود ، بهش گفت : آقا خوش به حالتون ، باباتون پولداره و بقیش هم ردیفه .


پارسا خندید و پول عینک ها رو حساب کرد و پلاستیک عینک ها رو از فروشنده گرفت و رفتیم داخل ماشین .


ساعت 7 شب بود .


گفت : خرید هامون که هنوز تموم نشده ، ولی صبر کن برم یه کیک و آبمیوه بخرم و برگردم .


کیک و آبمیومون رو توی ماشین خوردیم و میخواستم پیاده بشم که گفت :بقیه ی خریدمون رو اینجا نمیکنیم . یه پاساژ میشناسم که خیلی با کلاسه . اونجا کیف و کفش های شیکی داره . مانتو فروشی هم داره . صبر کن بریم اونجا .


از حرف هایی که میزد ، احساس آرامش میکردم . دیگه اون ترس روز اول رو نداشتم ازش .


قبل از حرکت ، دست چپم رو گرفت و بوسید . لب هاش خیلی داغ بود . وقتی بوسیدم ، انگار تموم دنیا رو بهم داده بودن . خیلی دوستش داشتم . دوست داشتم لب های داغش رو لوی لبهام احساس کنم


پیش خودم فکر میکردمد که من خیلی خوش شانسم که همون اول فرارم به یه همچین پسری برخورد کردم ، وقتی تو تلویزیون دخترهایی رو میدیدم که فرار کرده بودن و بعد از فرارشون مجبور بودن یه زندگی لجن و نکبت بار رو شروع کنند . این ها رو به زبون آوردم و به پارسا گفتم .


گفت : خیلی خا مثل تو بودن ، که تا فرار میکنن ، دونفر عاشقش میشن و ...


ولی هیکلت واقعا واسم جذاب بود . بابا ایولا داشتی ...


گفتم : داشتم ؟


گفت : نه ، حالا هم داری ، تازه با ابروهات س ک س ی تر هم شدی


پارسا دم یه پاساژ خیلی بزرگ پارک کرد و گفت : این همون پاساژیه که بهت گفتم .


یه نگاهی به پاساژ انداختم ، پیش خودم گفتم : عجب آدم پولداریه این پسره دیگه ...!


داخل پاساژ شدیم ، همون اول یه پسر جوون که معتاد بنظر میرسید بهم گفت : بابا ایول ...


ایندفعه مثل دفعه ی قبلی نبود که پارسا حواسش به گوشیش باشه و اس ام اس بخونه . اتفاقا صدای پسره رو شنید و خیلی قلدرانه رفت طرفش ، دستش رو زد زیر چونه ی پسره و محکم داد زد : ببین جوجه فسقلی معتاد ، این خانومی که داری میبینی خواهر منه ، از این گه خوری ها به تو نمیاد ؟ بعد یه دونه محکم زد زیر دماغ پسره . پسره بینیش رو چسبید و من فقط نگاش میکردم که خون از لابلای دستاش میزد بیرون .


کل پاساژ برگشتند و بهم نگاه کردن . پسره دستش رو از روی بینیش برداشت و گفت : ازت شکایت میکنم .....


ادامه دارد....بابات تاخبر باید ببخشید تازه که کلاس و  خیابان ها شلوغ اومدم بیرون . از صبح ساعت ۹ تا الان ! فکر کنم می فهمید که الان چه احساسی دارم . دقیقا احساس می کنم جنازه شدم .


رمان من مامانم رو دوست نداشتم پست 2


پارسا برگشت داد زد : معتاد بدبخت ، این پاساژ کلش به اسم منه و بعد از توی جیب پشت شلوارش  ، کیف پولش رو درآورد و یه چک پول 50 تومنی انداخت جلوش گفت : اینو بگیر ولمون کن . در ضمن ، به محض اینکه بری کلانتری ، از قیافه ی تابلوت میفهمن معتادی ، اونوقت واسه خودت بد میشه . همه ی پاساژ از مغازه ها اومده بودن و داشتن ما دوتا رو نگاه میکردن
به پارسا گفتم : همه دارن نیگامون میکردن .


گفت : الآن همشون فکر میکنند که تو خواهرمی .


یه دفعه یکی از مغازه دارای طبقه همکف اومد سمتمون و گفت : واستا ببینم .


گفت : درسته که تو قلدر و پولداری ، ولی ما از کجا مطمئن بشیم که تو صاحب اینجایی؟


پارسا برگشت گفت : امری دارید ؟


پارسا یه پوزخندی بهش زد و بعد دست منو محکم فشار داد و گفت :


از اونجایی که تو 2 ماهه هنوز پول اجارت رو ندادی .


یارو گفت  :هه ، اینو خیلی ها میدونن . سند بیار .


با پارسا از پاساژ خارج شدیم و پارسا از داشبرد ماشین ، یه سند با شناسنامش رو برداشت و رفتیم سمت پاساژ . انداخت جلو پای مغازه داره ، هنوز هیچ کس از پاساژخارج نشده بود وهمه حتی طبقه های بالا داشتن ما رو نیگاه میکردن .


مغازه داره خم شد و بعد با شرمندگی به پارسا گفت : معدرت میخوام آقای ...من بوسیله یه واسطه این مغازه رو اجاره کردم . بعد اومد سمت پارسا و سنداش رو بهش داد .


گفتم  نگفته بودی این پاساژ خودته . خندید  دیگه کم کم مردم از دورمون پراکنده شدند .


پارسا مدارکش رو داد دستم و گفت ک اینا رو میذاری توی کولت ؟


ازش گرفتم و گذاشتم توی کیفم .


از اون پاساژ ، یه کیف با رنگ مد سال خریدم و مانتو و شالم رو باهمون رنگ ست کردم . یه ساعت مچی نو هم خریدم .


2 تا شلوار لی خریدم که یکیشون برمودا بود ، یکی شون هم لوله تفنگی .


 خلاصه کلی به تیپم رسیدم


شب بود ، ساعت 9 ... برگشتیم خونه


لباسام رو عوض کردم و با یه تاپ و شورت رفتم پیشش توی آشپزخونه بود . داشت آب میخورد .




-من از این آبی که تو خوردی نمیخوردم ، علامت بزن که اشتباهی نخورمش .


پارسا: چرا؟


-خوشم نمیاد ، در یخچال رو مثل گاراژ باز گذاشتی و بطری آب رو گرفتی دستت داری سر میکشی ... اَه


پارسا: باشه . حالا ببینم آشپزی بلدی؟


-چرا بلد نباشم ؟ اتفاقا دستپختم خیلی خوبه .


پارسا:اِ؟ یالا دوتا نیمرو درست کن ببینم .


و مشغول شدم به درست کردن نیمرو . پارسا درحالی که یه لقمه ی بزرگ  گذاشته بودش وداشت میجویدش ، گفت : خوبه ، یه خورده دیگه پیش من بمونی ، بهترم میشه


گفتم : خجالت نمیکشی داری با دهن پر غذا میخوری ؟


پارسا : نه ، خجالت نداره . داره ؟ نداره .


شام رو که تموم کردیم، رفتم توی اتاقم و لباس هام رو در آوردم که بخوابم . نیم ساعت داشتم توی تخت با خودم کلنجار میرفتم که خوابم ببره ، ولی هرکار میکردم ، خوابم نمیبرد .


به دفعه پارسا در رو باز کرد و گفت : من اصلا خوابم نمیگیره .


گفتم : منم همینطور .


چراغ اتاق رو روشن کرد و اومد کنار تختم . ملحفه رو از روم کشید کنار . گفتم : داری چیکار میکنی ؟ احساس خجالت میکردم ،  . اومد روم دراز کشید ، زد رو دستم و گفت : بالاخره نمیخوای حساب کنی؟


خندیدم گفتم :چرا . حساب هم میکنیم .


برای اولین بارم بود که داشتم س * س  میکردم . حسابی هیجان زده بودم .پرید روم..کلی ازم لب گرفت ، من که برای اولین بار داشتم داغی لباش رو حس میکردم ، حس میکردم  که توی ابرام .


ناگهان ترسیدم و گفتم : حواست باشه .


گفت : نترس بابا .


{بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب}


 . موهای سیخ سیخیش رو خیلی دوست داشتم . اون شب ، من رفتم اتاق پارسا و توی تخت دونفرش ، با هم خوابیدیم . پارسا منو بغل گرفته بود و منم پارسا رو .فردا صبحش وقتی از خواب بلند شدم  ،بهم گفت  :پاشو برو حموم .  رفتم حموم وقتی اومدم ، یه تاپ صورتی با یه شلوارک سفد پام کردم .


به پارسا گفتم : پارسا؟


پارسا : جانم؟


*


من دلم میخواد واسم یه کار پیدا کنی




پارسا: چه کاری بلدی؟


نمیدونم.


پارسا:تایپت خوبه ؟


-تایپم ؟ من زیاد سر کامپیوتر نمیرفتم . ما تو خونمون یه لپ تاپ داشتیم که اون هم مال بابام بود و من هرچند وقت یکبار میرفتم سرش و باهاش بازی میکردم . زیاد بهم اجازه نمیداد باهاش ور برم .


-خب بهت یاد میدم . آی دسی دی ال 2 رو خودم بهت یاد میدم ، ولی آی سی دی ال 1 رو باید بری کلاس .


پارسا برام یه لپ تاپ خرید و تقریبا توی 3 هفته تونستم آی سی دی ال 1 رو یاد بگیرم . بهم گفت : برای تایپیست شدن ، احتیاجی نداری که همه ی مدارک آی سی دی ال 2 رو یاد بگیری . همون وردش رو یاد بگیری کافیه . منم فقط وردو بهت یاد میدم . ولی اگه خواستی مدرک بگیری تا توی یه شرکت استخدام بشی که البته بعید میدونم دختر هم سن و سال تورو استخدام کنند ، باید هم آی سی دیال 1 داشته باشی ، هم 2 .


البته یه کار دیگه هم میتونی بکنی؟ اینکه یه سایت خرید اینترنتی بزنی . من کمکت میکنم . حالا کدوم رو انتخاب میکنی؟


پرسیدم درآمد کدومشون بهتره ؟ گفت : مطمئنا یه سایت درآمد خیلی توپی داره . من خودم یه سایت خرید اینترنتی دارم .


پارسا واسم یه سایت زد . درآمد من بد نبود ، حدودا 500 هزار تومن توی ماه .


خوشحال بودم از اینکه میتونستم برای خودم درآمد داشته باشم . هنوز یک ماه از تعطیلی های تابستون مونده بود و من به هیچ وجه نمیخواستم مدرسه رو ترک کنم .


پارسا من رو توی یه مدرسه غیر انتفاعی ثبت نام کرد . یه مدرسه بالا شهر ... مثل مدرسه قبلی خودم ... از همونایی که همشون سوسول بودند . ولی با این تفاوت که حالا من از همشون پولدارتر و سوسول تر بودم .


وقتی رفتم مدرسه ، دوستای زیادی دور وبرم بودند . یه بار یکی از بچه ها گفت : راستی تو چن تا دوست پسر داری؟ گفتم : یکی .


گفت : خاک بر سر بی عقلت بکنم من . مث این بچه مثبت ها یدونه داره ، به همون یدونه هم پایداره .


گفتم : آره ، خب چیه مگه ؟


گفت: تو که هیکلت خوبه ، برو یکم دور بزن چن تا پسر خوشگل رو واسه خودت تور کن .


به حرف اونروز دوستم خیلی فکر کردم . و بالاخره کاری که نباید میکردم رو انجام دادم .


البته درآمد اینترنتی من خوب بود . یعنی خیلی بهتر شده بو د. چون توی سایت های  مختلف تبلیغ میکردم. حدودا ماهی 2-3 میلیون درآمد داشتم .


 


کاری که نباید میکردم ، کردم .  یه روز کلی آرایش کردم و تیپم رو سکسی کردم و رفتم یه منطقه که میدونستم پاتوق دختر پسرائه .وقتی برگشتم ، کلی شماره گرفته بودم .


به یکی از اونا که قیافش و تیپش رو خیلی دوست داشتم  ، زنگ زدم . گوشی رو برداشت .


-الو ؟ جیگرم ؟ پاییزه ام .


طرف: سلام پاییزه جونم . من نیما ام . خوبی ؟ چن سالته؟


-مرسی . 15 سالمه . تو چی؟


نیما: من 19 سالمه . الآن کجایی؟ میشه بیام دنبالت؟


گفتم : تو کجایی؟ من میام پیشت .


خندید و آدر داد تا برم پیشش.


زمستومن بود ، یه مانتو تا روی زانو پوشیدم که اتفاقا مدلش هم مد و قشنگ بود(مانتو دامنی) . با یه چکمه بلند که فاصله ی بین زانو هام تا 5 انگشت پایین تر پاهام معلوم بود . رفتم پیشش.


اولش لبام روبوسید . لباش مثل لبای پارسا داغ نبود ، ولی چون خوشگل بود ، خیلی بهم چسبید .


یه ماهی بود که با نیما دوست بودم . من هرروز نیما رو میتیغیدم و پارسا به من شک میکرد که تا اون وقت شب کجا بودم ولی چیزی بهم نمیگفت .


یه روز که مثل همیشه رفته بودم پیش نیما ، نیما بغلم کرد .  سوار ماشینش شدم . یه پرشیا مشکی . منو برد خونشون .


خونشون هیچ کس نبود . گفت : خونه مجردیشه . منو روی تختش دراز کشوند . بهش گفتم : نیما؟


نیما:جونم؟


-من نمیخوام باکره بشم ها حواست باشه.


نیما: باشه ، حواسم هست .


.


 یه لیوان مشروب خورد و برگشت . وقتی فهمیدم شراب خواره، میخواستم از اون خونه فرار کنم ، ولی چطوری؟ با تن لخت؟


 


این شد که بهش گفتم : من یه لحظه برم سر کوچتون ، توی پارک یکم مواد بخرم بیام . لباسام رو پوشیدم و با سرعت هرچه تموم تر از اونجا خارج شدم . وقتی رسیدم به یه خیابون اصلی ، سریع دربست گرفتم و برگشتم خونه .


وقتی رسیدم خونه ، پارسا ازم پرسید : کجا بودی؟


گفتم : رفته بودم خونه دوستم . از قیافش و حرکاتش معلوم بود که حرفم رو باور نکرده .


رفتم حموم تا بویی از ماجرا نبره ، وگرنه باید خونه رو ترک میکردم .


فرداش گفتم زنگ بزنم به یکی از همون پسرایی که روز قبلش ازش شماره گرفتم .


یکیشون اسمش اشکین بود . گوشیم رو ور داشتم که زنگ بزنم . دیدم که اونپسره 5 تا میس کال برام انداخته .


از ترسم همه ی شماره ها رو ریختم تو سطل آشغال .


بعد از ظهر که شد ، پارسا اومد در ااقم رو باز کرد و گفت : امشب فوتبال جام جهانی داره ، یه چن تا از دوستام میخوان بیان خونمون، تو اگه سختته میتونی بری خونه دوستت یا این که طبقه بالا باشی . کودومو انتخاب میکنی؟ گفتم : میرم طبقه بالا سر کامپیوتر .


ساعت 9 شب بود . دوستای پارسا اومدن و من هم رفتم طبقه بالا اتاق پارسا . کامپیوتر رو روشن کردم ببینم چقدر به حسابم ریخته شده ، که احساس کردم دل درد شدیدی دارم .






لباس هام رو مرتب کردم و موهام رو شونه کردم . رفتم پایین پیش پارسا . وقتی رسیدم هنوز فوتبالوشن شروع نشده بود داشتن تخمه میخوردن . با دوستات سلام و احوال پرسی کردم  . پارسا متعجب ازم پرسید ک چی شده عزیزم؟چزا اومدی پایین؟ مشکلی برات پیش اومده؟


گفتم : دلم خیلی بدجور درد میکنه .


پارسا : امروز چیزی خوردی؟


-نه ، فقط از همون چیپس و پفکایی که تو کابینت بود


پارسا: دیوانه ، اونا تاریخ انقضاشون گذشته بود . یعنی تو شک نمیکنی که من یه هفته چیپس و پفک تو کابینت باشه و من نخورمشون؟حالا بیا بقلم اگه تا 20 دقیقه دیگه خوب شدی که شدی اگه نه میبرمت بیمارستان ، میترسم مسموم شده باشی .


............... و آروم بقلم کرد . موهام رو بوسید .


یکی از دوستاش گفت : چه دختر نازی . هیکلش خیل یباحاله ، چقدر میدیش؟


پارسا با اخم به دوستش نگاه کردو گفت : دفعه بعدی میخوره تو دهنت . 5 دقیقه ای گذشته بود و اونا هنوز فوتبالشون شروع نشده بود . دلم بدجور درد میکرد ، دیگه کم کم آه و نالم دراومد.


پارسا وقتی که آه و نالم رو اینجوری دید ، گفت : بلند شو لباس بپوش ببرمت بیمارستان .


گفتم : نمیام ،من از بیمارستان خوشم نمیاد .


گفت : خیلی خب ، پس صبر کن زنگ بزنم به یه دکتر .


دفترچه تلفنش رو باز کرد و زنگ زد ... دکتره نیم ساعت بعد خونمون بود .


یه پسر جوونی بود . یه سرم بهم وصل کرد گفت : چیزی نیس ، فقط غذای مونده دلش رو اذیت کرده .


پارسا ، در حالی که نیم ساعت از شروع فوتبالش گذشته بود و دوستاش توی حال داشتن فوتبال میدیدن ، کنار تختم نشسته بود و مواظبم بود . بهش گفتم : تو برو من اینجا هستم ، میخوابم .


رفت توی حال وبه یکی از دوستاش گفت : اشکان ،عجب پاقدم نحسی داری ، تا اومدی پاییزه حالش بد شد .


فرداش وقتی بیدار شدم ، میخواستم برم مدرسه که پارسا نذاشت ، گفت : اصلا حالت خوب نیس . بذار دو سه روز بگذره بعد برو.


دقیقا 3 روز بعدش رفتم مدرسه . روز 5 شنبه بود . وقتی زنگ مدرسم خورد ، جلوی در منتظر وایستادم تا پارسا بیاد دنبالم که یکدفعه یه پسره از کنارمون رد شد و یه نگاهی بهمون انداخت و خندید ، مهسا ازش خوشش اومد . بهش لبخند موموزی زد . پسره هم معطل نکرد و یه کارت داد دست من ، یه کارت هم دست مهسا .


 


مهسا با حسادت تمام ازم پرسید : ببینم تو هم بهش لبخند زدی؟ یا چشمکی ، چیزی؟


گفتم : بابا تو هنوز نمیدونی هیکل من چطوری جادو میکنه؟


معلوم بود که خیلی حسادت کرد . هردوتامون گوشی هامون رو درآوردیم وزنگ زدیم به پسره . اول مهسا زنگ زد . پسره از مهسا اسمش رو پرسید و بعد گفت : تو کدومشونی؟


گفت : همون که کوله پشتی لی داشت . همون که لبخند زد بهت .


پسره گفت : من حامدم .اون یکی تون زنگ نمیزنه ؟ و مهسا هم با حسادت تمام جواب داد : میخواست زنگ بزنه ، ولی اول من زنگ زدم . خب تو حالا چن سالته ؟


حامد : منیه کم سرم شلوغه ، چند دقیقه بعد زنگ بزن .


مهسا : باشه ، بای


حامد : خداحافظ


وقتی قطع کرد ، پارسا اومد دنبالم . ازم حالمو پرسید ، گفتم : خوبم


پارسا : خوش گذشت؟


-ای بد نبود


وقتی رسیدم خونه لباسام رو درآوردم و زنگ زدم به حامد .


-الو؟ سلا م آقا حامد .


حامد: سلام خانوم خانومه ، چطوری؟


-مرسی .


حامد : تو کدومی؟


-اونی که موهاش های لایت بود .


حامد: آها ، همون خوشگل خوش تیپه .


خندید م . کلی باهاش پنهونی از پارسا حرف زدم . قرار شد ساعت 5 غروب برم پیشش .


پارسا ساعت 4 بعد از ظهر ،از خونه رفت بیرون و من اینطوری راحت تر میتونستم خونه رو ترک کنم .


ازخونه رفتم بیرون و سرجای قرارمون منتظر وایستادم . جای قرارمون ، یه پاساژ با کلاس بود .


رفتیم داخل پاساژ که حداقل یکم بتیغمش . وارد اولین مغازه ای که شدم ، یه مغازه بدلیجات فروشی بود . داشتم انگشتر انتخاب میکردم که یه دفعه یه خریدار دیگه در رو باز کرد . من مشغول انتخاب شون بودم  .یکی رو به حامد نشون دادم گفتم : حامد این خوشگله به نظر تو ؟


حامد نگاه کردش و بعدو گفت : قشنگه . خریدار دیگه یه نگاهی به من انداخت ، ولی من اصلا نگاش نکرده بودم فقط میدونستم که پسره . وقتی سرم روآوردم بالا که نگاش کنم، با کمال اباوری ، پارسا رو جلوی چشمام دیدم . پارسا اون جا هیچ عکس العملی به من نشون نداد . ولی میدونستم وقتی برسم خونه ، قضیه دیگه فرق میکنه .


به حامد گفتم : من باید برم برم . یه جای دیگه قرار داشتم. فعلا خداحافظ


وقتی رسیدم خونه ، پارسا روی مبل تکیه داده بود و دو تا چمدون کنار مبلش بود . وقتی رفتم سلام کنم ، گفت : ببین دخترخانوم ، تو با یه کوله پشتی اینجا اومدی ، حالا دارم با دو تا ساک از اینجا میندازمت بیرون ، پس حسابی به م بدهکاری . سریع اینجا رو ترک کن . . . این رو که گفت : دنیا روی سرم خراب شد . رفتم به پاش بیفتم و ازش معذرت خواهی کنم که سوئیچش رو گرفت و رفت بیرون .


گفت : همین الآن ساک هات رو بگیر و از اینجا برو بیرون . نمیدونستم چی کار کنم ،سریع ساک ها رو گرفتم و داشتم میرفتم بیرون که بهم گفت : کلید . کلید رو ازم گرفت . نمیدونستم چیکار کنم . تا ساعت 9 شب توی یه پارک بودم . بعد که کم کم گرسنم شد ، ساک رو باز کردم که دنبال پول بگردم هرچی گشتم حتی یه هزار تومنی هم پیدا نکردم . توی کیفم ، یه 2 هزار تومنی بود ، چون بقیه ی پول ها رو برای حمید یه انگشتر خریده بودم .


رفتم ساندویچ فروشی و در حالی که شکمم بدجور از روی گرسنگی درد میکرد ، یه ساندویچ خریدم و اون شب رو توی پارک خوابیدم . وقتی صبح بیدار شدم ، ساک هام همه ی وسیله هاش زیر و رو شده بود و البته چون همش لباس بود ، هیچ چیز ازش کم نشده بود . لباس هام گی بود و کنار مانتوم در اثر برخورد به لبه ی نیمکت سوراخ شده بود .


تازه قدر خونه ی گرم مامان و بابام رو دونستم .


تازه یادم افتاد که زنگ بزنم به حامد . ولی گوشیم رو داده بودم به پارسا . رفتم دم یه تلفن عمومی و زنگ زدم به حامد . شمارش رو حفظ کرده بودم  .وقتی گوشی رو برداشت ، گفتم : الو سلام حامد جونم . من دارم میمیرم میهش بیای دنبالم ؟


-ببین پاییزه ، من امیر علی ام ، دوست پارسا ، پارسا فقط منو فرستاده بود که تورو امتحان کنه ، الآن هم وقعا برات متاسفم دیکه به من زنگ نزنین .


با شنیدن این کلمات تمام عضلاتم درد گرفت . گوشی رو قطع کردم و برگشتم پارک . روز 15 اسفند بود . یادمه که کفش های عیدم رو خریده بودم . با به یاد آوردن پارسا ، تمام بدنم میلرزید .


پارسا ، خیلی خوب بود ، به من هیچ ظلمی نکرد . خواست میه پسر دیگه رو تور کنم ولی هیچ پسری نگام نمیکرد ، همه با دیدن لباس پارم و سر و صورت خاکیم فکر میکردن که باید جزو گداهای شهر یا از خانواده های سطح پایین شهر باشم .


یه لحظه دوباره قیافه ی مهربون پارسا رو زمانی که میخندید  ، به یادم آوردم .


چه قیافه ی مهربونی داشت ... دلم براش تنگ شد ...


رفتم توی یه لوازم تحریری پایین شهر ، وقتی ساکم رو کنار در لوازم تحریری گذاشتم ، هر دو رو دزدیدن . یه ورققه آچهار گرفتم و توش برای پارسا یه نامه نوشتم و ازش خواستم که حتی به عنوان کلفت خونش هم که شده من رو قبول کنه .


رفتم دم خونشون . میخواستم نامه رو بهش بدم که تا از خونش اومد بیرون ، یه نگاهی بهم انداخت و گفت : من نامزد کردم ، دیگه مزاحم من نشو . همون یه باری که بهت اطمینان کردم معلوم نیست با چن تا پسر دیگه رابطه داشتی . نمیدونستم چی بهش بگم .


متنی که شما در بالا خواندید ، همه ی دفتر چه خاطراتی از یه دختر جوونه که خانوادش بعد از سالها ، توی روزنامه ، عکس دخترشون رو دیدند و به همین دلیل ، برای دریافت جسد فرزندشان ، به پزشکی قانونی مراجعه کردند و بعدها فهمیدند که دخترک همان روز ، توسط یه  آدم ربا ربوده شده و وقتی که آدم ربا به منزل پارسا تماس گرفته ، اون با بی اعتنایی ، تلفن رو قطع کرده و برای همیشه با همسرش از ایران رفته چون فکر میکرده این یکی دیگر از قصه های دروغین دخترک است  ...


وقاچاقچی ، دخترک رودر حالی که به وضع فجیهی توی یه انبار قدیمی انداخته بود ، ایران را ترک کرده ...







پايان
پاسخ
 سپاس شده توسط Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ ، پری خانم ، M.AMIN13 ، αρнσтιc ، Ƒalleη ، sogol.bf ، *yoksel* ، Bahar ♡ ، IM DINA
آگهی

 
#2
حقش بود دختر عوضی
پاسخ
#3
vaghean kh ch dokhtarieh Angry

jash bodam hamchin kari io nemikardam Blush
پاسخ
#4
اووووووه خدای من چقدر زیبا بود داستانت
خدا جونم!
میشه ورقم رو بدم؟؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده!!...
ولی....
خسته شدم...
پاسخ
#5
خیلی خیلی خیلی مزخرف بود
فقط اولاشو خوندم
اخه به اینم میگن رمان؟؟؟ :|
اگه این رمان بود پس گناهکار و تقاص و ... اینا چین؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ÆMÆշЇÑζ
#6
خوب نبود:/
Behind every favorite song
  There is an Untold story 
پاسخ
#7
من اگه پارسا گیرم میومد هیچوقت اینجوری نمیکردم
  گاهی «دوست داشتن»
پنهان بماند قشنگ تر است !
دوست داشتن را
باید کشف کرد
باید درک کرد
باید فهمید
دوست داشتن
دل میخواد ، نه دلیل . .  


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان من مامانم رو دوست نداشتم |:* 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel*
#8
(27-07-2017، 15:19)یه دختر به نام لیانا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
من اگه پارسا گیرم میومد هیچوقت اینجوری نمیکردم

خوب هلی |:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان من مامانم رو دوست نداشتم |:* 1
پاسخ
#9
داستان تخیلی خیلی خوبی بود..........ولی پسره باید حدس میزد کهاز دختره همچین کاری بعید نبود !
پایان حکایتم شنیدن دارد...!
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  طراحی رایگان جلد رمان
  ღ رمـــانــــ تـوسـکـا ღ (آرتان و ترسا رمان قرار نبود تو رمان هستن)
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  100 رمان برتر جهان (100 world premieres)
  رمان انتقام شیرین(20 قسمت)
  یه رمان هیجان انگیزه گرگینه ای
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
Heart رمان عاشقانه و طنز*حصار بين من و تو*به قلم تهسا رايان يعني خودم!
  رمان دانشگاه دیوونه ها(یه رمان طنز وعاشقانه خیلی قشنگه)
  نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان