پارس ایمپریا   گیفت کارت   khanwars-468x60


امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 4.47
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست

4xv

سلام رمان دختری که من باشم خیلی خیلی قشنگ بود ممنون
پاسخ
آگهی

 
Heart 
لطفاااااااااادامهههههههه واقعا عالی بود مرسی عسیسم Heart crying crying

لطفاااااااااادامهههههههه واقعا عالی بود مرسی عسیسم  Heart  crying  crying

رمانتون عالی فقط ادامه تورو خدا Heart Heart crying
پاسخ
چرا فصل پنج نمیزارین crying
پاسخ
چرا فصل پنج نمیزارین  crying
پاسخ
(23-06-2016، 19:13)فاطمه خانومم نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
میگم بچه ها نظرتون چیه یدفعه ای همه ادامه رمانو بذارم؟

راحت نمیشین؟!
خخخخخخخخخ


فصل یازدهم

همزمان با چشم غره مامان و تعجب بابا آوا هم با چشمای گرد شده برگشت سمتم!
فقط من بودم که به اشپزخونه دید داشتم اوا لبشو گزید انگشتشو به نشونه ساکت گذاشت رو بینیش!
همون موقع بابا گفت:درسته وقت برای پذیرایی زیاده!
خوشحال بودم بابا حداقل مثل مامان لجبازی نمیکنه!
آوا با سینی چایی اومد سمتمونو گفت:شرمنده اگه طول کشید!
بعد سینی چای رو گرفت سمت بابا. اونم چایی رو برداشت و تشکر کرد. حالا نوبت مامان بود.
مامان چایی رو برداشت یه نگاه به چایی انداخت و سرشو تکون داد و گفت:ممنون !
اوا لبخندی زد و برگشت سمت من!چایی رو برداشتم و لبخند زدم.
اروم گفت:چرا اون حرفو زدی؟
چشمکی زدم و گفتم:لازم بود!
چایی خودشو هم برداشت و نشست رو به روی ما به ظرف شیرینی که روی میز گذاشته بود اشاره کرد و گفت:میدونم قابل دار نیست ولی بفرمایین دهنتونو شیرین کنین!
بابا یه شیرینی برداشت و به مبل تکیه داد و یه ذره به اطراف نگاه کرد و گفت:واقعا با سلیقه اید!
اوا چاییشو مزه مزه کرد و گفت:شما لطف دارین!
مامان رو کرد به منو گفت:مهران این مبلا خیلی شبیه اوناییه که تو خونه خودت بود!
آوا سرشو انداخت پایین به مامان نگاه کردم .
ابروهاشو داد بالا و با رضایت تکیه داد سر جاش!
گفتم:اره شبیهه!سلیقه هامونم به هم نزدیکه!
بعد لبخند رضایت بخشی به مامان زدم! اما اوا همچنان سرش پایین بود!
بابا پای راستشو انداخت روی پای چپش و برای عوض کردن جو خطاب به آوا گفت:اینو میدونیم که تو و مهران تصمیمتونو گرفتین پس بحث رو بیشتر میذاریم روی شناخت ما از شما آوا خانوم!
اوا چاییشو پایین گذاشت و گفت:بفرمایید!؟
بابا نیم نگاهی به اوا انداخت و گفت:میشه درباره خونوادت بگی؟!
من:بابا!
بابا رو کرد به منو با جدیت گفت:تو چیزی در این باره به ما نگفتی فکر نمیکنی ما حق داریم بدونیم عروسمون از کجا اومده؟!
آوا با خونسردی گفت:بله اقای مجد شما درست می فرمایید من با کمال میل به همه سوالاتون جواب میدم که جای ابهام واستون نمونه!
همون موقع مامان پوزخند زد!
بابا که انگار انتظار نداشت اوا چنین جوابی بده یه تای ابروشو داد بالا و گفت:میشنویم!
اوا صاف نشست سر جاش و صداشو صاف کرد و گفت:من اهل یزدم!خونواده هم دارم اونم یه خونواده بزرگ ولی 4 سال پیش از خونوادم ترد شدم!
بابا با جدیت گفت:میشه دلیلشو بدونم؟
اوا اهی کشید و گفت:به خاطر این که پسر نبودم!
بابا با تعجب گفت:یعنی چی؟
اوا:اونا پسر میخواستن!من بعد از خواهرام یه جورایی جای تو اون خونه نداشتم برای همین یه روز منو گذاشتن تو خیابونای تهران و رفتن!
مامان با خنده گفت:عجب داستان جالبی!
اوا خیلی جدی برگشت سمتش و گفت:خانوم مجد من داستان نمیگم اینا واقعیته!
مامان با حرص برگشت سمتش و گفت:افرین!خوب بلدی جواب بدی!
اوا لبشو گزید. بابا با اعتراض گفت: بس کن خانوم!
مامان گفت:بس کنم؟!
بعد رو کرد به اوا و گفت:جراتشو نداری بگی یکی از اون دخترایی که از خونه فرار کردن مگه نه؟!
اوا بهت زده بهش نگاه کرد و گفت:یعنی چی؟
مامان از جاش بلند شد و گفت:از کارش پشیمون که نیست هیچ راست راست تو چشمای مردم نگاه میکنه و دروغ میگه!
اوا در حالی که سعی میکرد بغضشو کنترل کنه گفت:بهتر نیست اول گوش کنین بعد قضاوت؟من هنوز حرفم تموم نشده!
_:ولی من حرفم تموم شده من عروس خیابونی نمیخوام!
دیگه جوش اوردم از جام بلند شدم و گفتم:مامان! همین الان از اینجا برو بیرون!
با تعجب نگاهم کرد . بابا گفت:مهران این چه طرز حرف زدن با مادرته؟!
با صدای نسبتا بلندی گفتم:میدونین چیه خوب نقشه ای کشیدین ولی این جواب نمیده!
اوا با تحکم گفت:اینجا خونه منه مهران تو حق نداری مادرتو از اینجا بیرون کنی!
با تعجب برگشتم سمتش اوا از جاش بلند شد و گفت:خانوم مجد من شما رو درک میکنم!هر کس دیگه ای هم بود عکس العمل شما رو نشون میداد! ولی بهتر نیست منطقی باشید؟!من حتی حاضرم شما رو ببرم و خونوادمو نشونتون بدم تا باورتون بشه من بی کس و کار نیستم!
مامان با غیض گفت:خفه شو! من چرا باید حرفتو باور کنم؟فکر کردی من مثه پسرم خام حرفات میشم؟نه خانوم اشتباه فکر کردی.
رو کرد به بابا و گفت:من میرم! تو اگه میخوای اینجا بمون!
بعد رفت سمت در!
بابا از جاش بلند شد و با تاسف سری تکون داد و گفت:خرابش کردین!
بعد دنبال مامان راه افتاد!
آوا دستاشو مشت کرد ده بود و تند تند نفس میکشید.
خواستم یه چیزی بگم که نشست روی صندلی و چشماشو که پر از اشک شده بود ازم قایم کرد و گفت:برو مهران!
من:آوا من نمیدونستم...
سرشو تکون داد و گفت:خواهش میکنم!تنهام بذار!
یه قدم رفتم عقب. سرشو تکیه داد به دسته صندلی و گریش به هق هق تبدیل شد!
نه این چیزی نبود که من میخواستم! نباید میذاشتم این اتفاق بیفته!
دستشو گرفتم و گفتم:بلند شو!
اونقدر محکم دستشو کشیدم که از روی مبل کنده شد! با چشمای خیسش که از تعجب گرد شده بود بهم نگاه کرد! نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم:راه بیفت بریم!
گنگ نگاهم کرد.
دستشو کشیدم و گفتم:این عذاب باید تموم شه!
همون طور که از خونه بیرون میکشیدمش گفت:کجا داری میری؟
از پله ها پایین رفتم و کشیدمش سمت ماشین و گفتم:میفهمی!
سوار ماشین شدیم!
ماشینو روشن کردم.
اوا با تعجب گفت:کجا میری مهران؟!
من:ساکت باش! بشین! میفهمی!
اشکاشو پاک کرد و گفت:یعنی چی؟!نباید بدونم کجا داری منو میبری؟اونم با این عجله؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم.
دستشو گذاشت رو داشبرد و چرخید سمتمو گفت:یعنی چی؟!
سرعتمو زیاد کردم و گفتم:اگه بدونی میخوام کجا برم دنبالم نمیای!


تو هر خیابونی که میپیچیدم آوا مردد نگاهم میکرد تا این که رسیدم به اتوبوبان . اوا یه نگاه به تابلو ها کرد و گفت:داری از شهر میری بیرون؟!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
حس کردم ترسیده .
گفت:یعنی چی؟داری منو کجا میبری؟!
همون طور که نگاهم به جاده بود گفتم:نترس جای بدی نمیریم!
با اخم گفت:بهم جواب سر بالا نده!
خندیدم! واقعا ترسیده بود!با لحن شیطنت امیزی گفتم:خودت چی فکر میکنی؟!
اب دهنشو قورت دادو گفت:به خدا اگه نگی خودمو میندازم پایین!
قفل مرکزی رو زدم و گفتم:نمیتونی!
اروم زد به شونمو گفت:کجا داری میری؟
اینبار خندم به قهقهه تبدیل شده بود این آوا رو بیشتر میترسوند.
همون طور که میخندیدم گفتم:تو چرا اینقد ترسویی!اخه من دلم میاد تورو ببرم جایی که بد باشه؟
با حالت عصبی گفت:نخند
من:واقعا فکر میکنی میخوام کجا ببرمت؟
یه نگاه به اطرافش کرد و گفت:نمیدونم!اینجا چیزی نیست!
با لحن التماس گونه ای گفت:مهران!
من:جانم؟
_:کجا داریم میریم؟!
هیچی نگفتم دستشو حلقه کرد دور بازومو گفت:کجا؟
دیگه نمیخواستم صبر کنم تا بیشتر از این نگران شه ولی هنوز یه چیزی تو دلم قلقلکم میداد!گفتم:داریم میریم عقد کنیم!
با تعجب گفت:چی؟!
از اونجایی که مدارکش به خاطر این که تحویلشون بدم به اقای حیدری دست من بود.شناسنامشو از تو جیبم در اوردم و گفتم:ایناها ببین همه چی امادس!قراره بریم بیرون شهر عقد کنیم یه جایی که دست هیچکسی بهمون نرسه . خونه و مطبم میدم علی برام بفروشه راحت زندگیمونو میکنیم!نظرت چیه؟!
از طرز نگاهش فهمیدم هیچ جوره حرفم تو کتش نرفته.
لبخندی زدم و گفتم:دیگه نیازی نیست نگران خونوادم باشی!
_:تو...تو چی داری میگی؟!
لبخندی زدم و گفتم:چیه خوشت نیومد؟
_:مگه دیوونه شدی مهران؟!
لحن جدی به خودش گرفت و گفت:برگرد!
من:چرا؟
با اخم گفت:برگرد!نمیخوام اینجوری بشه .
_:یعنی تو دستم نداری؟
اهی کشید وگفت:چون دوست دارم بهت میگم برگرد! این راهش نیست مهران! نباید فرار کنیم!
لبخند کجی گوشه لبم نشست خوشم می اومد که با این سن کمش همه چیزو واسه خودش خوب تجزیه و تحلیل میکنه.
دستشو گذاشت روی فرمون و گفت:برگرد!
دستشو پس زدم و گفتم:دختر خوب به نظرت این نقشه زیادی واسه من بچه گونه نیست؟!
دنده رو عوض کردم و گفتم:من سی سالمه مطمئن باش مثه یه پسر بچه 16 ساله با مسائل زندگیم رو به رو نمیشم!
_:یعنی....
نذاشتم حرفشو ادامه بده! لبخندی زدم و گفتم:اره داشتم شوخی میکردم .حتی اگه بخوام بدون اجازه اونا ازدواج کنم نیازی به فرار کردن نیست.
اخم شیرینی کرد و گفت:دیوونه!
خندیدم و گفتم:خوشت نیومد؟!بیشتر مواقع دخترا باید از این همه عشق پس بیفتن!
با خیال راحت تکیه داد به صندلیشو گفت:من عشقمو با منطقش دوست دارم!
خنده ای کردم و گفتم:بالاخره ازت اعتراف گرفتم!
لبخندی زد و گفت:حالا میگی کجا میریم؟!
من:نمیتونی صبر کنی؟
ابروهاشو برد بالا یعنی نه!
به تابلویی که تو جاده بود اشاره کردم!
نگاهی کرد و گفت:قم؟
من:نه!
_:پس اصفهان!
من:نه!
_:پس چی؟ اهواز؟!
خندیدم و گفتم:حالا اون یه مسیری نوشته دقیقا که نباید اونجا بریم!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خب من چه میدونم!
من:داریم میریم یزد!


با صدای بلند طوری که مجبور شدم چشمامو رو هم فشار بدم گفت:چی؟
من:داریم میریم دنبال خونوادت!
_:که چی بشه ؟
من:که ببیننت!
_:من نمیخوام ببینمشون!
من:منم نمیخوام کسی به تو بگه بی کس و کار!
یه چند ثانیه ای ساکت بهم نگاه کرد بعد گفت:ترجیح میدم بهم بگن بی کس و کار تا با اون قوم لوط دوباره رو به رو بشم!
من:من ولی لازمه!
دست به سینه با حرص تکیه داد به صندلیشو گفت:خودت تنهایی برو ببینشون!
لبخندی زدم و گفتم:ولی الان داریم با هم میریم!
چشماشو ریز کرد و با شیطنت گفت:ولی تا من بهت ادرس ندم نمیتونی پیداشون کنی!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتمحالا ببین پیدا میکنم یا نه!
نگاهم کرد و گفت:خداییش جدی میگم!بیا برگردیم!
من:باید ببیننت!
_:واسه چی؟فکر کردی خوشحال میشن؟!
اهی کشید و گفت:هه!هیچکدومشون وجدان نداشتن!
من:نمیخوایم بریم خوشحالشون کنیم! میخوایم بریم حق این 4 سالو ازشون بگیریم!
با تعجب نگاهم کرد!
لبخندی زدم و گفتم:دیگه اینو باید صبر داشته باشی!
مردد نگاهم کرد اما بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند . سنگینی نگاهش قلقلکم میداد نیشخندی زدم و گفتم:چیزی رو صورتمه؟
_:نه!
من:پس داری چیو انالیز میکنی؟!
نگاهشو ازم گرفت و گفت:هیچی!
لبخندی زدم و گفتم:به هر هیچی همین جوری زل میزنی؟!
سرشو انداخت پایین و گفت:چرا اینقد شلوغش میکنی داشتم نگاه میکردم دیگه!
لبخندی زدم و گفتم:باشه نگاه کن!صورت ما تقدیم به شما!
خمیازه ای کشید و گفت:حداقل صبح راه می افتادی میخوای تو شب رانندگی کنی؟!
من:نه! هر وقت خسته شدم میزنم کنار!
لبخندی زد و گفت:حالا واجب بود؟!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره!مامانم حق نداشت اینجوری باهات حرف بزنه.
_:بستگی داره !ما که تو موقعیت اون نیستیم!
پوزخندی زدم و گفتم:میدونی از این حرصم میگیره که نمیدونه واسه کی داره خودشو به اب و اتیش میزنه!
_:دختر خالتو میگی؟
من:اره!
موهاشو از تو صورتش کنار زد و گفت:چرا موضوعو به مامانت نمیگی؟
من:نمیخواستم بگم که بین مامان و خاله خصومت پیش نیاد ولی حالا میبینم چاره ای نیست مستقیم و غیر مستقیم باعث میشه از دستش کفری بشم!
سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت!
طرفای صبح بود اوا سرشو تکیه داده بود به شیشه خیلی وقت بود خوابش برده بود ولی من اصلا خوابم نمی اومد!
به تابلویی که داشتم بهش نزدیک میشدم نگاه کردم روش نوشته بود به روستای علی اباد خوش امدید!
زیر چشمی به آوا نگاه کردم و گفتم:دیدی پیداش کردم!
وارد فرعی شدم بعد از رد کردن یه جاده خاکی به یه خیابون رسیدم که دورشو خونه های قدیمی گرفته بود. چراغای برق هنوز روشن بودن کسی هم تو خیابون دیده نمیشد!
اروم دستمو گذاشتم روی شونه آوا و تکونش دادم!
یه کم جا به جا شد.
من:آوا؟!
دستمو پس زد!
من:پاشو!
صورتشو جمع کرد و گفت:خوابم میاد!
خندم گرفته بود تا به حال وقت خواب باهاش مواجه نشده بودم.زدم رو شونشو گفتم:پاشو میگم! رسیدیم!
از جام بلند شد و با چشمای نیمه باز گفت:هااان؟
نگاهش کشیده شد بیرون ماشین یه دفعه چشماش باز شد با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت:رسیدیم؟
با ذوق گفت:خودشه!
به یکی از درا اشاره کرد و گفت:اینجا مغازه حاج جعفر بقاله!
با ذوق گفت:ببین ببین اون خونه خالمه!
برگشت سمتم و گفت:چه جوری پیدا کردی؟!
شونمو انداختم بالا و گفت:من فقط راهو رفتم! خودش پیدا شد!
لبخندی زد و به جلو اشاره کرد و گفت:همینجا رو بگیری و بری بالا به یه کوچه میرسی که دمش باغه اونجا خونه اقاجونمه!
همین که خواستم حرکت کنم یه دفعه گفت:وایسا!
من:چیه؟!
نگاهم کرد و گفت:من .. من نمیتونم باهاشون رو به رو شم!
سرمو تکون دادم و گفتم:نگران نباش!
دستشو گذاشت روی سینش یه نفس عمیق کشید و گفت:فکر میکنی چی کار کنن؟
راه افتادم و گفتم:میفهمیم!


اوا
رسیدیم به در خونه اقاجون!ضربان قلبم تند شده بود. گفتم:همینجاست!
مهران ماشینو متوقف کرد به در بزرگ چوبی نگاهی انداخت و گفت:اینجاست؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادنم. بعد گفتم:الان زود نیست؟شاید خواب باشن
یه نگاه به ساعتش کرد وگفت:بیدارشون میکنیم!
من:اخه نمیشه که!
ماشینو خاموش کرد و گفت:خوبم میشه! پیاده شد!
یه نگاهی به لباسام کردم و گفتم:اینجوری بده! کاش با خودم چادر می اوردم!
سرشو تکون داد و گفت:لباست که پوشیدس!
نگاهم چرخوندم سمت در و گفتم:نه برای اینجا!
در ماشینو باز کرد و گفت:بیا پایین!
خودش رفت سمت در ولی من هنوز مردد بودم که اصلا پیادشه بشم یا نه!
پاهام میلرزید استرس تموم جونمو گرفته بود.
مهران یه نگاه به من کرد و اشاره کرد که پیاده شم بعد درو زد!
دستم ثابت مونده بود روی دسته در نمیتونستم درو باز کنم.
چشمام خیره شده بود به در که داشت اروم اروم باز میشد!
پسر قد بلندی رو دیدم که از پشت در ظاهر شد . اندام لاغری داشت ولی قدش به مهران میرسید اول نشناختمش ولی با دقت به صورتش فهمیدم که شهابه!بزرگ شده بود ولی فرم صورتش هنوز همون طور بود!
مهران داشت باهاش حرف میزد . دیگه طاقت نیاوردم درو باز کردم.
شهاب یه نگاته به من انداخت مهران به من اشاره کرد و یه چیزی بهش گفت :انگار منو نشناخته بود!
پیاده شدم و ایستادم کنار در مهران رو کرد به منو گفت:بیا بریم داخل!
با پاهای لرزون بهشون نزدیک شدم!
شهاب بدون این که به صورتم نگاه کنه در حالی که سعی میکرد لهجشو برگردونه گفت:سلام خانوم مجد!
سرمو تکون دادم ولی چیزی نگفتم!
مهران دستمو گرفت و گفت:نگران نباش!
دستمو دور بازوش حلقه کردم نگاهم روی شهاب بود که سرشو کج گرفته بود تا نگاهش به من گره نخوره!
شهاب گفت:شما باشین تا من برم حاج اقا رو صدا کنم!
چند ثانیه بعد صدای تق تق نشیدم و صدای اقاجون رو که میگفت:بیذار بیان تو پسر!
نفسام به شمارش افتاده بود تمام اون روزایی که اینجا بودم تمام خاطراتم و کتکایی که از اقاجون خورده بودم یادم می اومد!دست مهرانو محکم تر گرفتم!
شهاب اومد دم در و گفت:بفرمایین تو!
وارد حیاط شدیم اقاجون نشسته بود روی سکو . مهران سرشو کج کرد و گفت:خودشه!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
زیر چشمی نگاهمون میکرد. نمیدونم منو شناخته بود یا نه!
مهران به نشنونه احترام یه کم خم شد و گفت:سلام اقای کریمی!
اقاجون از جاش بلند شد عکساشو گذاشت روی زمین و بهش تکیه داد . یادم نمی اومد که از عصا افتاده کنه!
دست مهران رو رها کردم که بتونه باهاش دست بده ولی همچنان تو نزدیک ترین فاصله ممکن ازش ایستاده بودم!
اقاجون باهاش دست داد و گفت:ببخشید به جا نمیارم!
مهران:من دکتر مهران مجدم!ایشونم همسرمه!
با ترس به اقاجون نگاه کردم.بهم خیره شده بود. صورتش هیچ تغییری نکرده بود حتی به خط هم به چروکای کنار لب و چشماش و پیشونیش اضافه نشده بود.
خوب که نگاهم کرد اخماش رفت تو هم. نگاهشو ازم گرفت فهمیدم که منو شناخته ولی به روی خودش نیاورد!
رو کرد به مهران و با لحن تندی که دیگه شبیه قبل نبود گفت:چه کمکی از دستم براتون بر میاد!
مهران به من اشاره کرد و گفت:نشناختین؟نوتون آوا!
با این حرف شهاب سرشو بلند کرد و گفت:آوا؟!
شهاب تنها فرزند فامیل بود که میدونست من دخترم!
برگشتم سمتش اقاجون گفت:برو تو اتاقت!
_:ولی ...
برگشت سمتش و گفت:میری تو خونه با هیچکسی هم حرف نمیزنی! شیرفهم شدی!
شهاب دستپاچه از ما دور شد و رفت سمت ایون!
اقاجون با نغرت نگاهی به من کرد و گفت:من نوه ای به این اسم ندارم!
یعنی اصلا از این که منو تو خیابون ول کرده بودن پشیمون نشده بود؟!
دست مهرانو کشیدم و گفتم:بیابریم!
ولی مهران یه ذره هم از جاش تکون نخورد!
گفت:لابد فکر میکردین بعد از این که تو خیابون ولش کنین میمیره!
اقاجون صاف ایستاد و گفت:اشتباه اومدی اقا!من این دخترو تا به حال ندیدم!
منهران پوزخندی زد و گفت:بله میدونم این دخترو ندیدین چون وقتی از اینجا رفت اینجوری نبود!
اقاجون صداشو برد بالا و گفت:انگار حرف حساب حالیت نیست!
همون موقع از پشت سر صدای اشنایی به گوشم خورد!
_:چه خبره حاجی؟!
برگشتم .
به مامانم نگاه کردم که با یه چادر گل گلی ایستاده بود دم در خونه!
چقد شکسته شده بود.اخرین باری که دیدمش... اصلا یادم نمیاومد کی دیدمش! زیاد به دیدنم نمی اومد ولی هیچوقت ازش بدم نمی اومد میدونستم بهم دروغ میگن که منو نمیخواد میدونستم مجبورش کردن دخترشو نبینه!
یه نگاه به ما کرد و گفت:اینا کی ان؟
اقاجون گفت:برو تو خونه فرحناز!
بدون توجه به خشم اقاجون درست مهران رو رها کردم و یه قدم جلو رفتم و با هیجان گفتم:مامان!


مامان با تعجب نگاهم کرد.
اقاجون خطاب بهش گفت:مگه نمیگم برو تو ؟!
بعد رو کرد به منو مهران و گفت:برین از خونه من بیرون!
مهران با خونسردی گفت:اقای محترم شما که ادعا میکنی آوا رو نمیشناسی پس چرا اینقد جوش اوردی!
مامان اومد تو ایون و گفت:اینا چی میگن؟
اقاجون که از خونسردی مهران بیشتر عصبی شده بود گفت:ببین پسر جون من نه تورو میشناسم نه این دخترو برو بیرون ما تو این ده ابرو داریم!
برگشتم سمت اقاجون! هنوزم دست بردار نبود. چطور میتونست بازم تحقیرم کنه؟! اما من اون اوایی نبودم که اینجا رو ترک کرد . دیگه نمیذاشتم کسی حقمو پایمال کنم. برگشتم سمت اقاجون و با شهامتی که هیچوقت تا به حال جلوش به خرج نداده بودم گفتم:اره من نوه شما نیستم!
دستمو دراز کردم سمت مامان و گفتم:ولی دختر اون زنم!اینم میخوای انکار کنی؟
رو کردم به مامانم که الان تا پایین پله ها رسیده بود و گفتمن:میبینی مامان من اوام!
پوزخندی زدم و گفتم:همون دختر کوچیکی که بین این گرگا ولش کردی و رفتی اینایی که یه عمر شکنجم کردن و بعد عین یه سگ مرده از خونشون انداختنم بیرون!
بغضی که باعث لزرش صدام شده بود قورت دادم و گفتم:دیگه دخترات همه رفتن خونه بخت من که دیگه واسشون بد بیاری نمیارم!بد نامشون نمیکنم! باز منو نمیخوای؟
لحنم بیشتر شبیه التماس بود تا اعتراض.
مامان بهت زده به ما نگاه میکرد.
اقاجون با حرص گفت:برین بیرون از خونه من!
من:نه اقاجون دیگه نمیرم! دیگه نمیذارم منو از چیزایی که حقمه محروم کنین!
اقاجون دستشو دراز کرد سکمت در و گفت:تو اینجا هیچ حقی نداری!
اشکم در اومده بود با صدای نسبتا بلندی گفتم:شماها وجدان ندارین!
اقاجون گفت:نه نداریم!من فقط یه نوه پسر نداشتم که اونم چهار پنج سال پیش مرد!
مهران که تا اون موقع ساکت مونده بود سری با تاسف تکون داد و خطاب به اقاجون گفت گفت:من این دخترو اوردم اینجا گفتم شاید شرمتون بشه!این دختری که جلو روتون میبینین همون دختریه که تمام زندگیش شکنجش دادین ازش خواستین یکی دیگه باشه!نوه شما یه دختره که حتی بلد نیست احساسات دخترونه داشته باشه!بلد نیست مثه یه دختر رفتار کنه حتی بلند نیست لباس دخترونه پوشه!
دستمو کشید و گفت:خوب نگاهش کنین!دختری که میبینین شرف داره به صد تا پسر لااوبالی. این همه سال با بدبختی زندگی کرده فقط واسه این که یه ادم مثه شما که واسه اهل محلش جانماز اب میکشه حق یه زندگی عادی رو ازش گرفته!
دست مهرانو کشیدم و گفتم بیا بریم! اون بی توجه به من ادامه داد:ولی خوب نگاش کن اقا این دختر همون دختریه که ولش کردی تو خیابونای تهرون به امید این که یه گوشه بمیره. خوب ببینش واسه خودش خانومی شده درست برعکس اون چیزی که میخواستی!شرم کن شما با این سنت چطور از خدا نمیترسی چطور میخوای فردا به خاطر این دختر به خدا جواب پس بدی! میخوای بگی به جرم دختر بودن زندگی رو به کامش تلخ کردی؟!
با گریه دست مهرانو به سمت در کشیدم گفتم :بیا بریم!
دستشو از تو دستم بیرون کشید و گفت:حرفام تموم نشده!
زل زد تو چشمای اقاجون که سرخ شده بود و گفت:فقط اومدم نشونتون بدم که از همتون خوشبخت تر شده یکی رو پیدا کرده که بفهمتش و دوستش داشته باشه! نه برای جنسیتش واسه شخصیتش. تا شاید شما بفهمین تو کار خدا هر چقدرم دخالت کنی همه چیز به خواست اون میچرخه!
بعد دستمو گرفت و گفت:گفت کار ما تموم شد!بهتره بریم
اقاجون همون طور خشکش زده بود . یه نگاه به مامان کردم صورتش پر از اشک بود ولی حتی یه قدم هم جلو نیومد! انتظار داشتم با دیدنم بیاد سمتم و بغلم کنه. ولی اینا همش خیال بود.
داشتیم به سمت خروجی میرفتیم که در باز شد و دایی در حالی که تلو تلو میخورد وارد خونه شد.
دستشو برد بالا و با لحن کشداری گفت:سلـــــــــــــــــام بر اهل خونه!
باور نمیکردم این دایی باشه که مست کرده.
رو کرد به اقاجونو گفت:به به حاج علی اکبــر .
اغوششو باز کرد و گفت:نمیخوای پسرتو بغل کنی حــــــــــاجی میدونی یه هفتس خونه نیومدم؟!
بعد زد زیر خنده. دستشو تکیه داد به دیوار تا تعادلشو حفظ کنه!
مهران اروم گفت:این کیه؟!
همون طور که بهت زده به دایی خیره شدم گفتم:داییمه!
دایی به ما نگاه کرد و گفت:مهمون با کلاس اوردی خونت حاجی!
بعد تو چشمای من دقیق شد و گفت:من این دختــــره رو میشناسم!
خواست بیاد سمتم که مهران جلوشو گرفت و گفت:هوی!
دایی زد زیر خنده و گفت:اوووو!زنتـــــــــــه؟ نترس نمیخورمش!
بعد به من نگاه کرد و گفت:من تورو کجا دیدم؟!
مهران حلش داد عقب رو افتاد روی زمین .
مهران نگاهشو از اون گرفت و درحالی که به اقاجون پوزخندی میزد گفت:چوب خدا صدا نداره حاج علی اکبر بزرگ!
رو کرد به منو اروم گفت:جلوشون گریه نکن! فکر میکنی لیاقت دارن؟
با این حرفشو اشکامو پاک کردم.به دایی نگاه کردم چطور به این روز افتاده بود؟!اصلا چرا مهران منو اورد اینجا؟! که چی بشه؟
همون موقع مامان گفت:صبر کنین!
مهران بی توجه بهش رفت سمت خروجی اقاجون گفت:کجا میری فرحناز؟!
مامان با حرص گفت:تو بهم گفتی دخترت مرده!نگفتی از خونه بیرونش کردم!
اقاجون گفت:اینا دارن دروغ میبافن! کجا میری با توام؟
برگشتم عقبو نگاه کنم که مهران دستمو کشید و به زور منو از تو خونه بیرون برد.
دستمو از تو دستش کشیدم و گفتم:وایسا!
زل زد بهم و گفت:نترس کاری نمیکنم که به ضررت باشه برو بشین تو ماشین!
من:مگه نمیبینی مامانم چی داره میگه!
منو کشید سمت ماشین صدای اقاجونو شنیدم که میگفت:اگه رفتی دنبالشون دیگه جات تو این خونه نیست!


سوار ماشین شدیم که دیدم مامان اومد سمت شیشه.
مهران شیشه رو پایین داد! به مامان نگاه نمیکردم به رو به رو خیره شده بودم و سعی میکردم منظم نفس بکشم!
در حالی که گریه میکرد گفت:اونا بهم نگفتن با تو چی کار کردن !من فکر کردم مردی.
اهی کشیدم و گفتم:اره مردم! من وقتی به دنیا اومدم واسه شما مردم!
_:تو داری اشتباه میکنی دخترم!
برگشتم سمتش تو چشمای غمزدش نگاه کردم و گفتم:اره اشتباه کردم ... اشتباه کردم که باز برگشتم اینجا.. اشتباه کردم که تصور میکردم بعد از این همه وقت یه نفر! حداقل یه نفر متنظرمه!
رو کردم به مهران و گفتم:بریم!
مامان دستشو اورد داخل ماشین و گفت:تو که تا اینجا اومدی! حرفای منو گوش کن و برو.
من:هیچی نمیخوام بشنوم!
مهرانو خطاب قرار داد و گفت:پسرم تو راضیش کن! بذار حرفامو باهاش بزنم!خواهش میکنم!
مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:سوار شین مادر!
من:چی داری میگی؟
مامان با خوشحالی گفت:ممنون پسرم!
مهران رو کرد به منو گفت:پیا شو بذار مادرت سوار شه!
دست به سینه نشستم سر جامو گفتم:من پیاده نمیشم! با مادرمم هیچ جا نمیرم!
مهران سرشو تکون داد و گفت:مادر بیاین از این طرف سوار شین!
بعد صندلیشو داد جلو تا مامان بتونه بره عقب بشینه!
بعد سوار ماشین شد.
مامان گفت:برین سمت خونه من!
مهران باشه بهم بگین از کجا باید برم!
من:مهران!
اصلا به من توجه نمیکرد انگار نه انگار من اونجا نشسته بودم!
رو به روی یه خونه کوچیک اجری ماشین متوقف شد.
یه نگاه به خونه انداختم . خونه ای که هیچوقت اجازه ورود بهش به من داده نشده بود.پوزخندی زدمو زیر لب گفتم:اگه تنها می اومدم منو راه میداد؟!
اونا پیاده شدن ولی من همچنان سرجام نشسته بودم
مامان رفت سمت خونه مهران اومد در طرف منو باز کرد و گفت:پیاده شو!
با بغض گفتم:چرا اینکارو میکنی!
دستمو گرفت و گفت:خودت میفهمی که چقد به نفعته حالا بیا پایین!
مامان رو کرد به ما و گفت:بفرمایید داخل!
همران مهران وارد خونه شدیم.
حیاط کوچیکو طی کردیم و دنبال مامان که داست میرفت تو خونه راهی شدیم.
برامون رو زمین پتو پهن کرد و گفت:بفرمایید!من چند وقتی هست اینجا نیومدم!شرمنده اگه ریخت و پاشه! منظورش از ریخت و پاش دوتا بالشتی بود که رو به روی تلوزیون افتاده بود.
به اطراف نگاه کردم همه چیز با سلیقه و مرتب چیده شده بود . توی تاقچه یه عکس از خواهرام بود. خواهرایی که فقط موقع عروسیاشون دیده بودمشون.
مامان با ظرف میوه اومد و نشست رو به روی ما.
مهران گفت:زحمت نکشید.
مامان بشقابی که پر کرده بود گذاشت جلوی مهران و گفت:خواهش میکنم ببخشید کمه!
مهران سرشو تکون داد و گفت:اختیار دارین!
من سرمو انداخته بودم زیر و ساکت بودم.مامان یه بشقاب هم جلوی من گذاشت و گفت:بخور دخترم!
دخترم! چقدر این واژه برام عجیب بود. من هیچوقت دختر کسی خطاب نشده بودم. حتی فزرند کسی محسوب نمیشدم. یادمه زن دایی همیشه بهم میگفت بچه یتیم!پوزخند زدم ولی سرم اونقدر پایین بود که کسی نبینه.
مامان گفت:چند وقته ازدواج کردیم؟
مهران نگاهشو سمت من کشید و گفت:هنوز ازدواج نکردیم.
مامان گوشه لبشو گزید و گفت:یعنی هنوز نا محرمین؟
مهران سرشو تکون داد و گفت:غرض از مزاحمت این بود که بیایم اینجا تا من دخترتونو ازتون خواستگاری کنم!
چشم غره ای به مهران رفتم که جوابش فقط یه لبخند بود. مامان گفت:من پیش شما خیلی رو سیاهم تورو خدا بیشتر از این شرمندم نکنید.
حتی این که منو ازش خواستگاری کنن هم براش یه حس دیگه داشت. کدوم مادری دخترشو اینجوری دو دستی تقدیم به یه مرد میکنه؟! هر چند اون مرد مهران باشه .


خودمو با پوست کندن سیب مشغول کردم.
مهران گفت:شما میتونین با ما بیاین تهران خونه آوا تا من با خونواده خدمتتون برسیم؟
قبل از این که مامان چیزی بگه گفتم:لازم نیست!
مامان با ناراحتی گفت:اوا جان!
پوزخندی زدم و گفتم:هه!جان؟
مهران نیم نگاهی به من کرد بعد رو کرد به مامان و گفت:من میخوام یه تماس بگیرم میشه برم تو حیاط!
میدونستم میخواد ما رو تنها بذاره با این که اینو نمیخواستم ولی نمیتونستم اعتراضی بکنم.
مامان گفت:باشه پسرم!
مهران هم بلند شد و رفت سمت حیاط. تکیه دادم به پشتی و شروع کردم به بازی کردن با انگشتام!
دستشو جلو اورد و گذاشت روی دستام و گفت:خوشحالم که زنده ای!
دستمو از زیر دستش کشیدم و گفتم:مگه فرقی هم میکرد؟
دوباره خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:من از هیچی خبر نداشتم!
سرمو اوردم بالا زل زدم تو چشماشو و گفتم:لازم نیست خودتو توجیح کنی!
_:نمیخوام توجیح کنم میخوام واست توضیح بدم!
من:چه فایده ای داره؟با توضیحات این 8 سال برمیگرده؟!
_:اونا نمیذاشتن ببینمت! پدر خودم منو از خونه بیرون کرد که نتونم ببینمت!
من:مگه من بچت نبودم؟چرا جلوشون وانستادی ؟! گذاشتی هر کاری میخوان با دخترت بکنن؟میدونی چه کتکایی که ازشون نخوردم؟چه حرفایی که نشنیدم. هر بار می اومدی اونجا هم به جای این که بغلم کنی و دلداریم بدی فقط از دور تماشام میکردی و به محض این که متوجهت میشدم و می اومدم سمتت ازم فرار میکردی.. چرا؟اگه منو نمیخواستی چرا منو به دنیا اوردی! چرا وقتی دیدی دخترم همون موقع منو نکشتی؟!
با بغض گفت:به خدا دست من نبود میترسیدم بهت نزدیک شم و بیشتر اذیتت کنن!
من:دیگه میخواستن چی کارم کنن؟از هفت روز هفته 5ورزشو تو ابناری بودم وقت و بی وقت به خاطر هر چیزی تنبیه میشدم. موقع تفریح و خوشی که میشد میزدن تو سرم که تو پسری وقت کلفتی که میشد خوب واسشون باید عین یه دختر رفتار میکردم.حالیشون نبود من یه بچه 5 ساله باشم یا 11 ساله . هر چی میخواستن باید چشم میگفتم. هر چقدر میخواستن تحقیرم میکردن... دیگه میخواستن با یه دختر بچه چی کار کنن؟
صدام کم کم داشت بالا میرفت مامانم که چشماش پر از اشک شده بود گفت:من هر روز می اومدم و به اقاجون التماس میکردم تورو بهم بدن ولی نمیذاشتن. . هر بار دربارت حرف میزدم خبرش میرسید که بعدش چقدر اذیتت میکنن . نمیخواستم بیشتر از این زجر بکشی!
من :بس کن! نمیخواد از اینی که هست خراب ترش کنی. به خیال خودت فکر من بودی؟اره؟کجا بودی اون شبایی که تو تاریکی سرمو رو زانوهام میذاشتم و به حال خودم گریه میکردم؟!یا وقتی از درد کمر بندایی که به اسم تنبیه بهم زده بودن خواب به چشمام نمی اومد. من حتی حق نداشتم مریض بشم چون جای این که یه نفر باشه پرستاریمو بکنه مینداختنم یه گوشه تا مثه یه حیوون جون بدم...
اشکای رو صورتمو با حرص پاک کردم و گفتم:حتی حالا که دیگه بهتون احتیاجی ندارم بازم دست از سر زندگیم بر نمیدارین... به خاطر شماها چه حرفایی که نشنیدم ! خودم خودمو بالا کشیدم بدون نیاز به شما ولی میدونین جواب این همه مقاومت من چی بود؟این که برگردن و بهم بگن من یه هرزه خیابونی ام!
میدونی چرا الان اینجام؟چون مادر مهران برگشت و بهم گفت:فراری!واسه چی؟چون خونوادم منو ول کرده بودن تو یه شهر غریب به امان خدا و وقتی خودمو از مرگ نجات دادم و با عفت زندگی کردم هم قبولم نکردن.
میدونی چرا؟چون کسی که واسه خونواده خودش بی ارزشه واسه کل دنیا بی ارزش میشه!
_:به خدا قسم من نمیدونستم اونا چه بلایی سرت اوردن داییت گفت تو راه تصادف کردی و مردی!
صدامو بردم بالا و گفتم:انتظار داری باور کنم؟نگفتی بچم کو؟یعنی نخواستی حتی جسدمو ببینی؟
با گریه گفت:داییت گفت مغزت متلاشی شده گفت طاقت دیدن ندارم!برای همین کسی چیزی نشونم نداد. خدا شاهده برات حتی مراسم گرفتن من از کجا میدونستم دارن دروغ میگن!
گریم شدت گرفت چه راحت از شرم خلاص شده بودن.
منو تو بغلش گرفت و گفت:تورو خدا گریه نکن! من پشیمونم ... حاضرم هر کاری بکنم که بفهمی پشیمونم! وقتی خبر مردنتو بهم دادن تازه فهمیدم چقد در حقت کوتاهی کردم.
اغوشش برام غریب بود.اون حس مادرانه ای که همیشه دنبالش بودم حالا داشت ازارم میداد.
یه نفس عمیق کشیدم و خودمو ازش جدا کردم از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط!
مهران داشت با موبایلش صحبت میکرد با دیدن من سریع گوشیش رو خاموش کرد و با نگرانی گفت:چرا گریه میکنی؟
دستشو گرفتم و گفتم:منو از اینجا ببر! نمیخوام اینجا باشم!


مهران که هنوز گیج بود گفت:چی شده!
دستشو کشیدم و گفتم:بیا بریم!
همون موقع صدای مامان رو شنیدم که گفت:کجا میری اوا؟
مهران برگشت سمت اونو گفت:چی شده؟
بیخیال مهران شدم دستشو ول کردم و رفتم سمت در نمیخواستم مامانمو ببینم نمیخواستم دیگه هیچکدوم از اعضای اون خونواده رو ببینم!
تکیه دادم به ماشین نمیدونستم چرا مهران از خونه بیرون نمیاد. چشمامو با پشت دستم پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم.بالاخره مهران از خونه بیرون اومد. اومد جلو و گفت:خوبی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم صورتمو بین دوتا دستش گرفت و گفت:نیاوردمت اینجا که گریه کنی!
اهی کشیدم و گفتم:پس برای چی اوردیم؟
منو کشید تو بغلشو گفت:که بفهمن کیو از دست دادن!
لبخند محوی رو لبام نشست دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو فرو کردم تو سینش!ارامش واقعی من اینجا بود.
دستشو کشید رو کمرم و گفت:بریم این اطرافو نشونم بدی؟
من:میخوام برگردم!
_:ما باید با مامانت برگردیم!
سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم.
لبخندی زد و گفت:چیه؟
با ناراحتی گفتم:چرا باید بیاد؟
چشمکی زد و گفت:که مامان منو ساکت کنیم!
اهی کشیدم و گفتم:چقد دردسر داریم!
پیشونیمو بوسید و گفت:همش حل میشه!
بعد دستمو گرفت و با هم سوار ماشین شدیم.
بعد از این که یه کم اون دورو اطرافمو گشتیم و حالم بهتر شد دوباره به خونه مامانم برگشتیم.
نمیخواستم زیاد اونجا بمونم! حت یهم کلام شدن با مامانم برام سخت بود برای همین بعد این که استراحت کردیم و ناهار خوردیم راه افتادیم!
دو ساعتی میشد که تو جاده بودیم.
کت مهران رو تو دستم صاف کردم و گفتم:لباسات خراب شد!
لبخندی زد و گفت:فدای سرت!
نیم نگاهی به مامان که پشت ماشین خوابش برده بودانداختم. نمیخواستم بهش فکر کنم نه به اون نه به حرفایی که بینمون رد و بدل شده بود. من عادت کرده بودم که سریع حس و حال ناراحتیمو کنار بذارم. اگه غیر از این بود نمیتونستم زندگی کنم برای عوض کردن حال و هوای خودمم که شده رو کردم به مهران و گفتم:اخه خیلی بهت می اومد!
نیشش باز شد گفت:اوووم پس از این حرفا هم بلدی!
سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:من که همیشه بهت گفتم خوشتیپی!
_:من خوشتیپم تو هم خوشگلی خیلی هم به هم میایم!
خیره شدم به نیمرخش و لبخند زدم. خدا رو شکر میکردم که حداقل اونو واسم فرستاد.نباید از دستش میدادم . مهران برزگترین داراییم بود. اون بهترین مردی بود که تو تموم زندگیم دیدم شایدم بهترین ادم.
یاد اون شبی افتادم که چاقو خوردم. تمام ناله و نفرینامو پس گرفتم باید به روح اون دو نفر دعا میکردم که باعث شدن من چنین نعمت بزرگی رو تو زندگیم داشته باشم.
همون طور که نگاهش به جاده بود گفت:چیه خوشگل ندیدی؟
نوچی گفتم و بازم بهش خیره شدم.
لپمو کشید و گفت:شیطون شدی!


با خنده لبمو گاز کردم و گفتم:نشدم!
مهران یه تای ابروشو داد بالا و گفت:نشدی؟!
سرمو به دو طرف تکون دادم!
سرشو کج کرد همون طور که نگاهش به جلو بود گفت:میخوای تا رسیدیم تهران بریم محضر؟
سرمو بردم عقب و با تعجب نگاهش کردم لبخندی زد و برگشت سر جاش!
تازه متوجه منظورش شدم. لبمو گزیدم و سعی کردم خجالتمو بروز ندم
نزدیکای تهران بودیم. مهران سر یکی از ایسگاه های سر راهی ایستاد و از ماشین پیاده شد
مامان بیدار شده بود با این حال اصلا بهش توجهی نمیکردم.
سرشو اورد جلو و گفت:آوا؟
چشمامو بستم که فکر کنه خوابیدم.
دستشو گذاشت روی شونم ولی چیزی نگفت.
سرمو اروم گردوندم سمت شیشه. یه کم چشمامو باز کردم . مهرانو دیدم که دم کیوسک تلفن ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد.تعجب کردم اون که خودش موبایل داشت.
گوشی رو گذاشت و اومد سمت ماشین چشمامو بستم اگه میفهمید بیدارم باز میخواست یه بحثی وسط بکشه تا منو مامان با هم حرف بزنیم!
وارد ماشین شد پلاستیک خوردنیایی که خریده بود گذاشت رو پام وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم گفت:آوا چیپس و پفکر خریدم دوست نداری؟
مامان گفت:خوابش برده!
مهران:جدی؟این که همین الان بیدار بود!
بعد اروم دستشو گذاشت روی شونمو گفت:آوا؟
یه کم جا به جا شدم ولی انگار فهمید که بیدارم!
اروم تکونم داد و گفت:پاشو دختر!
مامان گفت:بذارین بخوابه!
مهران بدون توجه به حرف مامان بازم تکونم داد مجبور شدم چشمامو باز کنم. نگاهش کردم و در حالی که سعی میکردم صدام شبیه ادمای خوابالو باشه گفتم:چیه؟
مهران با لبخند شیطنت باری گفت:برات خوردنی خریدم! بعد به پلاستیک اشاره کرد.
پوفی کردم و گفتم:باشه بابا!
رانی که تو پلاستیک بود بیرون اوردم همون موقع مهران گفتن:مادر برای شما رانی با کیک گرفتم گفتم شاید از اون هله هوله ها خوشتون نیاد.
مامان گفت:ممنون ! لطف کردی!
یه نگاه به پلاستیک انداختم تنها رانی موجود اونی بود که تو دستم گرفته بودم به ناچار کیک رو در اوردم و بدون هیچ حرفی فقط گرفتم سمت مامان.سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم ولی نمیخواستم جا بزنم. نمیخواستم اینقدر زود تسلیم بشم. برای پشیمون شدن اون یه کم دیر شده بود.
تا رسیدن به خونه حرف زیادی بین هیچکدوم از ما رد و بدل نشد.مهران ماشینو تو حیاط پارک کرد از ماشین پیاده شدم تمام بدونم به خاطر نشستن تو ماشین درد گرفته بود.
کمرمو صاف کردم . مامان از ماشین پیاده شد.
مهران کش و قوسی به بدنش داد بعد یه نگاهی به من کرد و گفت:من میرم یه کم استراحت کنم!
یعنی میخواست منو مامانمو تنها بذاره؟!اصلا به این فکر نکرده بودم که قراراه پیش من بمونه.
لبمو جمع کردم و گفتم:برای شام میای بالا؟
سرشو تکون داد و گفت:نمیخواد چیزی درست کنی زنگ میزنم رستوران!
سرمو تکون دادم.
نیم نگاهی به مامانم کرد و گفت:من فعلا میرم!
بدون این که به مامان نگاه کنم گفتم:ما هم بریم دیگه!
بعد راه افتادم سمت پله ها مامانم دنبالم می اومد!
در خونه رو باز کردم و گفتم:بفرمایید!
مامان وارد خونه شد با دقت به اطراف نگاه کیرد چشمم خورد به شیرینی و چایی هایی که روی میز بود.
شالمو انداختم روی مبل و رفتم سراغشون مامان که انگار به هیجان اومده بود گفت:ماشالا!هزار ماشالا!
اهمیت ندادم شینی چایی رو گذاشتم تو سینک و گفتم:لباس راحتی اوردین؟!
سرشو تکون داد و کیف بزرگی که زیر چادرش بود بیرون کشید و گفت:اره دخترم!
چشمامو بستم و زیر لب گفتم:خواهش میکنم به من نگو دخترم!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:چیزی میخورین بیارم؟
_:نه عزیزم زحمت نکش!
به اتاق اشاره کردم و گفتم:اگه میخواین لباساتونو عوض کنین میتونین برین اونجا!
خودمم نمیدونستم دلیل این رسمی صحبت کردنم چیه!فقط یه حسی بود که بهم میگفت باید اینطوری باهاش حرف بزنم.


یه نگاه به اتاق کرد و گفت:اینجا در نداره؟
من:برین اون طرف از حال دید نداره!
کتری رو پر اب کردم و گذاشتم روی گاز و رفتم نشستم روی مبل. مامان از اتاق اومد بیرون یه دامن مشکلی با بلوز ساده کرم رنگ پوشیده بود. لبخندی زد و اومد کنارم نشست و گفت:خونت خیلی قشنگه!
سرمو تکون دادم و گفتم:اینجا خونه من نیست خونه مهرانه!
لبشو گزید و گفت:یعنی دوتاتون اینجا زندگی میکنین؟
لابد میخواست منو نصیحت کنه . یعنی فکر نمیکرد منی که این چند سال تنها بودم نیازی به این نگرانیا ندارم؟!
گفتم:نه اون طبقه پایینه ولی کل این خونه و وسایلش مال مهرانه من چیزی از خودم اینجا ندارم.
_:به نظر که پسر خوبی میاد!از وقتی اینجایی میشناسیش؟
نوبت سوال و جواب بود. لابد براش جالب بود بدونه دخترش تو این مدت چه سختیایی کشیده گفتم:نه! تازه سه ماهه که همو میشناسیم. من منشی مطبشم . چون جایی واسه موندن نداشتم اینجا رو بهم داد.
_:خیلی وقته میشناسیش؟با هم دوستین؟
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:فرقی هم میکنه؟
_:اخه شما هنوز به هم نامحرمین!
چشمامو تو حدقه گردوندم و گفتم:مهران از خیلیای دیگه بیشتر بهم بها داده برای کنار اون بودن نیازی به محرم شدن باهاش نداشتم.
میدونستم حرفم ایهام داره ولی اگه این اذیتش میکرد برام مهم نبود چی فکر میکنه.
سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده و گفت:قبلش کجا بودی؟
اهی کشیدم و گفتم:بیرون شهر تو کوه یه اتاقک کوچیک داشتم!
با نگرانی گفت:تنها؟!
پوزخندی زدم و گفتم:من همیشه تنها بودم!
با ناراحتی نگاهم کرد وگفت:تورو خدا با من اینجوری حرف نزن. نمیدونی چقدر دلم میگیره!
نگاهش کردم و گفتم:دارم واقعیتا رو میگم! انتظار داشتین بگم همه چیز از اون اول خوب بود؟نه اینطور نبود من کلی سختی کشیدم.همون قد که خونه اقاجون سختی کشیدم
اهی کشید و گفت:به اتفاقات بد گذشته فکر نکن خودتو با اونا ناراحت نکن.
من:اتفاقای بد جزئی از زندگی منن!
سرشو انداخت پایین و گفت:چی کار کنم که منو ببخشی؟!
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. رو کردم بهش و گفتم:هیچی ! فقط مثله قبل تنهام بذارین!من بی کس بودنو ترجیح میدم!
*********
مهران
از حمام بیرون اومدم و با حوله روی تخت دراز کشیدم تمام بدنم کوفته شده بود.
گوشی رو برداشتم و به شیده مسیج دادم که امشب قراره برن خونه امیر و بگیرنش ازش خواستم خودشو دور نگه داره.چون احتمال میدادم که ممکنه نتونه از پولی که امیر برای قرار هاش بهش میده بگذره!
امروز تیر خلاصو زده بودم وقتی ادرس خونه مخفی شوهر و ادرس خونه امیر رو بهش دادم مطمئن بودم که دیگه کار امیر تموم شده. با گیر افتادن امیر اولین نفر از لیست حذف میشد.با بسته شدن دهن مامان موقع دیدن مادر آوا هم کار نادیا ساخته بود.فکرم کشیده شد سمت اوا میدونستم این شرایط براش سخته ولی هر چقدرم که از دست اونا ناراحت بود ولی داشتن مادرش در کنار خودش میتونست اون خاطرات بدو از یاد ببره. هر چقدر سخت ولی بالاخره راضی میشد که همه چیزو فراموش کنه.
مامانش به نظر زن خوبی می اومد میدونستم میتونه پشتوانه احساسی خوبی واسه اوا باشه.
چشمامو بستم این که تا چند وقت دیگه آوا برای همیشه مال من میشد حس خوبی بهم میداد.کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
با صدای تلفن از خواب بیدار شدم .خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم تلفن همچنان زنگ میخورد.
گوشی رو برداشتم
من:بله؟
صدای اوا تو گوشم پیچید:ساعت ده و نیمه شام یخ کرد نمیای؟
من:چی؟شام؟
_:اره بیا بالا یه چیزی درست کردم بخوریم!خواب بودی؟
به ساعت نگاه کردم کی ده و نیم شد؟! گفتم:مگه نگفتم چیزی درست نکن؟
_:خب حالا که درست کردم میخوای بریزم دور؟
من:الان میام!
_:باشه منتظریم!خدافظ!
ته تیشرت سرمه ای با شلوار مشکی تنم کردم و رفتم بالا!
وارد خونه شدم اوا پشت سرم درو بست سفره روی زمین پهن شده بود مادرش داشت با ظرافت خاصی بشقابا رو میچید گفتم:سلام!
دست از کار کشید و گفت:سلام پسرم!بفرما بشین.
نشستم رو به روش اوا هم کنارم نشست. هر دو ساکت بودن اوا برام برنج کشید و یه ظرف از قیمه هم گذاشت جلوم .
وقتی دیدم هیچ کدوم خیال حرف زدن ندارن .خطاب به مامان اوا گفتم:اینجا راحتین؟!
_:ممنون پسرم! فقط نگران بچه هام اخه به کسی خر ندادم دارم دنبالتون میام!
اوا پوزخند زد. مادرش سرشو پایین انداخت.
گفتم:خب بهشون زنگ بزنین!
اوا زیر لب گفت:زنگ بزنه بگه چی؟بگه اومدم خونه خواهر کوچیکتون؟!
مامانش با ناراحتی نگاهم کرد گفتم:آوا!
یه نفس عمیق کشید و گفت:حرف حق تلخه! لابد همه فکر میکنن رفتی خونه عاطفه .فکر نمیکنم حتی اسمم هم یادشون بیاد!
از جاش بلند شد و گفت:من گرسنه نیستم! با اجازه
قبل از این که کسی بتونه بهش اعتراض کنه از خونه رفت بیرون.
به مامانش نگاه کردم اشکی که گوشه چشمش بود پاک کرد . گفتم:نگران نباشید. طبیعیه که الان یه کم از دستتون عصبی باشه!
اهی کشید و گفت:وقتی نگاهش میکنم و میبینم چشماش چقدر غم داره میفهمم که چه مادر بدی بودم!من حتی نتونستم بزرگ شدنشو ببینم.اخرین باری که دیدمش نصف الانش هم قد نداشت. میترسم نتونه منوببخشه!
من:نگران نباشید. بهش وقت بدین.
نگاهی به من کرد و گفت:پسرم تو از هر کسی بهش نزدیک تری. خواهش میکنم تنهاش نذار. به حرف تو گوش میده ازش بخواه منو ببخشه. من تمام سعیمو میکنم که اون روزا رو براش جبران کنم.
لبخندی زدم و گفتم:مطمئن باشید خودش با اغوش باز میاد سمتتون!
_:خدا از دهنت بشنوه پسرم!
سرمو تکون دادم و گفتم:راستش ازتون یه چیزی میخوام!
_:بگو پسرم!
من:تو مراسم خواستگاری که اومدیم مادرم زیاد رفتار خوبی نداشت ولی میدونم با دیدن شما نظرش عوض میشه.وقتی بهتون گفتم شناسنامتونو بیارین واسه این بود که به مادر و پدرم ثابت کنم شما مادر واقعی اوا هستین. اگه ناراحت نمیشین میخوام اونا رو نشون پدرم بدم!
_:متوجهم !مشکلی نیست.
من:اگه میشه به اوا چیزی نگین میترسم این موضوع براش خوشایند نباشه!
سرشو تکون داد و گفت:باشه پسرم!


فصل دوازدهم رو گذاشتم
ولی خدایی خیلی نامردید فقط عزرائیل 1
سپاس میده
Angry

بعد از خوردن غذا و تعریف کردن ماجرای خونوادم واسه مامان آوا .ظرفشو برداشتم و از خونه رفتم بیرون!
دیدم نشسته روی دیوار کوتاهی که یه سمت حیاط بود نمیخواستم بترسونمش چون ممکن بود بیفته پایین. اروم رفتم جلو و گفتم:چرا نشستی اونجا؟!
سرشو برگردوند طرف من .نشستم روی سکو و گفتم:می افتی دختر!
یه نگاه به پایین کرد و گفت:نه!
دستشو کشیدم پاهاشو اورد این طرف دیوار.
من:چرا لج میکنی؟
لباشو جمع کرد و گفت:لج کجا بود؟!من فقط نشستم اینجا!
من:اخه دیوار جای نشستنه؟
از جاش بلند شد و گفت:اگه حواست باشه که چیزی نمیشه!
به جای خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم:ولی اینجا بهتره!
اومد نشست کنارم بشقابو گرفتم سمتش .گفت:نمیخوام!
من:چیزی از من به مامانت نگفتی؟!
بعد قاشقو رو پر کردم و گرفتم جلوش!
سرشو به علامت منفی تکون داد بعد یه نگاه به قاشق کرد و گفت:نمیخوام!
با سماجت قاشق رو بردام جلو و گفتم:دست منم رد میکنی؟!
نگاهم کرد و قاشق رو ازم گرفت و غذاشو خورد. همون طور با دهن پر گفت:لازم نبود بهش بگم!
بشقابو گذاشتم روی پاش و گفتم:اولا با دهن پر حرف نزن دوما مگه اون مادرت نیست؟حداقل بهش میگفتی واسه چی اوردیش اینجا!
لقمشو قورت داد و گفت:من نیاوردمش تو اوردیش!
من:یعنی میخوای همین جوری ادامه بدی؟اون مامانته!
سرشو اورد بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت:تو مامانتو دوست داری؟!
من:خب معلومه!
_:با همه مخالفتایی که باهات میکنه دوستش داری؟
من:اره .به هر حال اون مادرمه!
سرشو تکون داد و گفت:اوهوم مامانته!چرا بهش میگی مامان؟!
من:منظورتو نمیفهمم!
نگاهم کرد و گفت:سادس!اونو دوست داری چون مامانته! چون میدونی واسش عزیزی!چون تمام زندگیت نزدیک ترین کست اون بوده! اون تورو به دنیا اورده و بزرگت کرده . بهت زندگی یاد داده. تو شادیات شریک بوده تو ناراحتیات غصتو خورده تورو فرستاده مدرسه کنارت درس میخونده . هر وقت میترسیدی کنارت بوده. هر وقت کار اشتباهی میکردی تنبیهت میکرده!
چیزی که تو الان هستی دست رنج پدر و مادرته ولی من چی؟اون زنی که اونجا تو خونه نشسته فقط به اسم مادر منه هیچوقت واسم مادری نکرده!زن دایی من با تمام اون بدیاش حداقل یه غذایی درست میکرد بهم بده بخورم. کم کمش لباسامو واسم میشست ولی اون حتی این کارا رو هم واسم نکرد. حتی به خودش زحمت نداده بود ببینه اصلا چیزی که دارن به اسم من زیر خاک میکنن آدم هست یا نه!چطوری انتظار داری اونو مامان خودم بدونم؟!
بینیشو بالا کشید و گفت:نهایت لطفی که در حقم میکنه اینه که جلوی خونواده تو نقش مادرمو اجرا کنه! ولی اون فقط یه نقشه تو واقعیت تنها ربطی که منو اون به هم داریم اینه که خون اون تو رگای منه!
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:تنها کسی که من دارم تویی!
لبخندی زدم و دستمو دور شونش حلقه کردم. با صدای لرزونی گفت:میترسم تو هم منو بذاری و بری!
دستمو کشیدم تو موهاشو گفتم:من همیشه پیشتم!
اهی کشیدهمون جوری ثابت موند.
موهاشو بوسیدم و گفتم:اولین باری که بغلم کردی فهمیدم چقد دوست دارم!
سرشو اورد بالا و گفت:چقد؟
لبخندی زدم و گفتم:خیلی!
سرشو تکیه داد به شونمو گفت:چرا دوسم داری؟
خندیدم و گفتم:انگار خیلی خوش به حالت شده؟!
حلقه دستشو تنگ کرد و گفت:بگو!
لبخندی زدم و گفتم:چون عاقلی!خوشگلی!شیرین زبونی!
اونم با لبخند جوابمو داد و گفت:ولی من نه بلدم ارایش کنم. نه بلدم ناز کنم نه بلدم ابراز احساسات کنم!
بعضی وقتا یه حرفایی میزد که حس می کردم سنش از من خیلی بیشتره بعضی وقتا هم عینه یه دختر کوچولوی 10 ساله میشد.
سرمو تکون دادم گفتم:یه مرد زنشو واسه ارایش کردناش نمیخواد!
ابروهاشو داد بالا و گفت:پس واسه چی میخواد؟!
من:واسه این میخواد که باهاش زندگی کنه!این که همدیگه رو بفهمن همدیگه رو دوست داشته باشن.مشکلاتشونو با هم حل کنن.درد و دلاشونو به هم بگن خلاصه با هم دیگه کامل بشن!
نگاهم کرد و گفت:امیدوارم بتونم!
تو بغلم فشردمش و گفتم:میتونی!
بعد اروم گفتم:ببینمت!
سرشو اورد لباشو بوسیدم و گفتم:بریم تو خونه؟!
از جاش بلند شد گفتم:موضوع تو و مامانت رو میسپرم به خودت ولی من که میدونم مهمون داریت تکه!
لبخندی زد و گفت:باشه!
بشقابشو برداشتم و گفتم:غذاتم بخور!
و با هم وارد خونه شدیم.
ساعت 12 و نیم بود که برگشتم خونه خودم!
خوابم نمی اومد. رفتم سراغ گوشیم دیدم شیده اس ام اس داده که کار امیر تموم شد. خوشحال شدم واسه به بازی گرفتن من تقاص سنگینی باید پس میداد!
دستگاه سی دی رو روشن کردم صدای اهنگ لایت مورد علاقم تو فضا پخش شد. این نهایت ارامش بود فقط یه شیشه مشروب کم داشتم. خواستم برم سراغ قفسه مشروبام که یادم افتاد چیزی توش نیست!یادم افتاد که یکی تو اتاقم دارم!راه افتادم سمت اتاق!آوا متوجه این نمیشد یه شب که به جایی نمیرسید.هیجانات من باید یه جوری خالی میشد چه موقع خوشحالی چه ناراحتی. حالا که اوا نمیتونست کنارم باشه مشروب بهترین گزینه واسم بود.


شیشه مشروب رو از کمد بیرون اوردم. همین که درشو باز کردم تلفن شروع به زنگ خوردن کرد.
به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به یک بود معلوم نبود کدوم خروس بی محلی حوس زنگ زدن کرده بود. نمیتونستم از مشروب بگذرم یه قلپ ازش خوردم و رفتم سراغ تلفن و جواب دادم
من:بله؟!
_کجایی تو پسر؟
صدای نسبتا بلند مامان مجبورم کرد گوشی رو چند سانت عقب بگیرم.
_:چرا جواب تلفن نمیدی؟نمیگی ما نگران میشیم؟
من:فکر نمیکنم با شما حرفی داشته باشم که بخوام جوابتونو بدم!
_:یعنی چی ؟
من:مامان لطفا خودتو نزن به اون راه!
_:اها واسه اون دختره ناراحتی؟!
من:اون دختره قراره زن من بشه چه شما خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد. مامانش هم از یزد اوردم دیگه برای عقد هم مشکلی نداریم.اگه دوست دارین تشریف بیارین اگه نه هم ناراحت نمیشیم!
_:چی؟چی داری میگی مهران؟
من:همینی که شنیدی مادر من تصمیم ما قطعیه!
_:یعنی چی که تصمیمتون قطعیه یعنی میخوای بدون رضایت من زن بگیری؟
من:نکنه انتظار دارین بدون رضایت خودم و با رضایت شما برم با نادیا ازدواج کنم؟!
_:یه تار موی گندیده نادیا می ارزه به صد تا دختر خیابونی مثه اون!
صدامو بردم بالا و گفتم:آوا خیابونی نیست! گفتم که مامانشم اومده. دیگه اجازه نمیدم اینجوری باهاش حرف بزنین.تازه اون فرشته ای که دارین دربارش حرف میزنین بیشتر با دخترای خیابونی رفت و امد داره .
_:یعنی چی؟چرا بیخود واسه نادیا حرف در میاری؟
من:من اینا حرف نیست مادر من! اون دختر هر شب تو پارتیا تو بغل پسراس با یه ادمایی رفت و امد داره که...
_:بسه بسه حالا نمیخواد واسه خوب نشون دادن اون دختر این حرفا رو بزنی.
من:د اخه مادر من بذار حرفمو بزنم!اون نادیایی که دم از پاک بودنش میزنین یه جوری غیر مستقیم دخترا رو می فرستاد خونه من بس کن تورو خدا. هی هر چی من میخوام این حرفا رو نزنم خودت نمیذاری . حالا میخوای باور کن میخوای باور نکن به هر حال من آوا رو میخوام اینم حرف اول و اخرمه! حالام اگه اجازه بدین میخوام برم بخوابم!
قبل از این که بتونه حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم .
به شیشه ای که دستم بود یه نگاه کردم و با خودم گفتم:مرد باش و یه کاری کن بفهمن با کسی شوخی نداری. رفتم تو اشپزخونه یه سیب از یخچال برداشتم و در حالی که گازش میزدم شیشه رو تو سینک ظرف شویی خالی کردم!
چشمامو باز کردم تمام بدنم درد میکرد دیشب جلوی تلوزیون روی کاناپه خوابم برده بود تلوزیون رو خاموش کردم و از جام بلند شدم یه صبحونه سرپایی خوردم و اماده شدم که برم بیمارستان.
تو راه بودم که تلفنم زنگ خورد
من:بله؟
_:سلام مهران! خوبی؟
من:گلسا تویی؟
_:اره منم!میخواستم بگم که من یه هفته ای مطب نمیام!شماره ی آوا رو نداشتم که بهش خبر بدم لطفا بهش بگو قرارامو کنسل کنه!
لحن جدی و مضطربش برام عجیب بود گفتم:چیزی شده؟!
_:نه نه!
خنده عصبی کرد و ادامه داد:چی شده باشه؟!فقط نمیتونم بیام!
من:باشه!مشکلی نیست!
_:ممنون خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و با رضایت گفتم:کاری میکنم دیگه نیای تو اون مطب!


کارم تو بیمارستان تموم شده بود لباسامو عوض کردم و نشستمئ پشت میزم گوشیمو از جیبم بیرون اوردم و شماره بابا رو گرفتم.
_:بله؟
من:سلام بابا!
_:سلام.
من:وقت دارین باهاتون حرف بزنم؟
_:اره!
من:خوبین؟
_:من بد نیستم ولی انگار مامانت اصلا حالت خوب نیست!
من:چطور؟
_:دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشت.
من:زنگ زدم که درباره همین باهاتون حرف بزنم!
_:درباره این که میخواین عقد کنین؟
من:اون کارو که بالاخره انجام میدیم ولی میخوام شما رو با مادر آوا اشنا کنم!
_:مادرش؟
من:اوا گفت که خونواده داره منم یکی از اعضای خونوادشو اوردم تا باورتون بشه!
_:چطور مادرشو پیدا کردی؟
من:خب اونا گم نشده بودن. اوا دقیقا میدونست خونوادش کجا زندگی میکنن!
_:مطمئنی اون مادرشه؟
من:حاضرم ببرمشون ازمایش ژنتیک تا باورتون بشه!
یه کم فکر کرد و گفت:اگه حرفی که میزنی درست باشه....
پریدم وسط حرفشو گفتم:بابا من سی سالمه مطمئن باش کاری نمیکنم که ایندم خراب شه. حالا فقط میخوام اگه مشکلی نیست فردا با مامان بیاین و با مادر آوا اشنا بشین!
_:از نظر من مشکلی نیست !
من:باشه پس من یه رستوران رزرو میکنم واسه شام!
_:چرا رستوران؟خب میایم خونه آوا!
پوزخندی زدم و گفتم:بابا فکر میکنی بعد از اون رفتاری که مامان نشون داد صورت خوشی داره باز بیاین اونجا؟ترجیح میدم جایی بیرون از خونه همدیگه رو ببینیم حداقل مامان جلوی مردم حرفی نمیزنه!
_:به نظرم این راهش نیست باید یه جوری مامانتو راضی کنی!
من:اون راضی بشو نیست!مثله شما هم غیر قابل پیش بینی نیست پس نتیجه میگیریم همین راه بهترینه!
_:خود دانی!
من:پس قرارمون شد فردا شب! لطفا خودت به مامان خبر بده!
_:باشه!
من:پس فعلا خداحافظ!
_:خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم.یه تای ابرومو دادم بالا و به گوشی نگاه کردم.
سرمو یه کم کج کردم و با خنده گفتم:از دو حالت بیشتر خارج نیست سر بابا جایی خورده یا یه کاسه ای زیر نیم کاسس!
گوشی رو تو دستم تکون دادم و گفتم:هر چی باشه من اوا رو از دست نمیدم!
از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سراغ کیوسک تلفن. باید برای اخرین بار به اون خانوم زنگ میزدم.
شمارشو گرفتم خیلی سریع جوابمو داد.
_:الو؟
من:الو؟سلام خانوم!
_:سلام!خوبین؟
رفتارش نسبت به دفعه اول خیلی خوب شده بود. گفتم:چی شد؟
_:به لطف شما همه چیز حل شد.
من:خدا رو شکر خیالم راحت شد.
_:بله! وقتی پدرم با شوهرم حرف زد اول همه چیزو انکار کرد ولی وقتی ادرس و مشخصات امیر صادقی رو بهش دادیم به حرف اومد. پدرم مجبورش کرد علاوه بر طلاق توافقی از اون پسره هم شکایت کنه اونم قبول کرد . حالا هم پسره و دار و دستش تو زندانن.
من:میدونین دادگاهشون کیه؟
_:البته! شنبه هفته بعد!
من:میشه ادرسشو بهم بدین؟
ادرسو ازش گرفتم و باهاش خداحافظی کردم.دلم میخواست وقتی واسش حکم صادر میکنن اونجا باشم.
سوار ماشین شدم و به سمت مطب حرکت کردم.
*********
آوا
وسایلمو از روی میز جمع کردم امروز قرار بود دوباره با خونواد مهران رو به رو بشم. خودمو برای هر چیزی اماده کرده بودم. چون میدونستم استقبال گرمی ازم نمیشه ولی اجازه نمیدادم مثله دفعه قبل تحقیرم کنن .اگه به خاطر مهران نبود حتی حاضر نمیشدم یه بار دیگه ببینمشون.
مهران هنوز تو اتاقش بود کیفمو از تو کمد برداشتم که دیدم صدای زنگ گوشیم بلند شد . گوشیمو از تو جیبم بیرون اوردم و یه نگاه به شماره انداختم برام اشنا بود ولی نه اونقدر که بدونم کیه . جواب دادم
من:بله؟
فقط صدای نفس کشیدن می شنیدم
من:الو
.......
من:چرا حرف نمیزنی؟
...
وقتی دیدم حرف نمیزنه گوشی رو قطع کردم.
تازه یادم اومد این شماره همون مزاحمی بود که چند وقت پیش هم بهم زنگ زده بود.من هیچوقت مزاحم نداشتم نمیدونستم این یکی از کجا پیداش شده بود.


گوشی رو برگردوندم تو کیفم همون موقع مهران با اخرین بیمارش از اتاق اومدن بیرون!
وقتی اون مریض هم رفت. من از جام بلند شدم. مهران کتشو تو دستش جا به جا کرد و گفت:بریم؟
اینبار برعکس دفعه قبل سعی کردم همه استرسمو دور بریزم باید جلوی مادرش محکم ظاهر میشدم.
لبخندی زدم و گفتم:بریم!
بعد از این که رفتیم خونه و مامان رو سوار کردیم به سمت رستوران رفتیم همین که وارد شدیم چشمم به اولین میز سمت راست افتاد که کنار پنجره بود همون جا مامان و بابای مهران هم نشسته بودن.
مهران دست منو گرفت و با هم رفتیم جلو مامان هم پشت سرمون بود.
به میز که رسیدیم مهران گفت:سلام!
هر دو سرشونو به سمت ما گردوندن. نگاه مامانش روی دستای ما ثابت موند با صدای ارومی گفتم:سلام!
باباش سرشو تکون داد بعد ازجاش بلند شد رو به مامانم کرد و گفت:سلام خانوم کریمی!
مامان چادرشو روی سرش صاف کرد وگفت:سلام!
خوب هستین!
باباش سرشو خم کرد و گفت:خیلی ممنون. بفرمایید!
بعد به صندلی های خالی اشاره کرد.
به مامان مهران نگاه کردم با اکراه چشمشو از دست منو مهران گرفت و رو کرد به مامان و با بی میلی دستشو سمتش درازکرد و گفت:سلام!
مامانم باهاش دست داد از لحن خشکش یه کم متعجب شده بود زیر لب سلامی کرد و همه نشستیم.نگاه سنگین مامان مهران همچنان روی من بود ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم وقتی دیدم عصبی میشه بیشتر خودمو به مهران نزدیک میکردم.
بعد از سفارش دادن غذا بابای مهران خطاب به مامان گفت:خب خانوم کریمی خوشحالم که ملاقاتتون کردم!
مامان که به نظر خجالت زده می اومد سرشو پایین انداخت و گفت:ممنون!لطف دارین برای منم افتخاره که شما و همسرتونو ملاقات کردم.
مامان مهران دست به سینه تکیه داد به صندلیشو گفت:شما واقعا مادر آوا هستین؟!
مامان با تعجب نگاهش کرد و گفت:بله!شما شک دارین؟
مامانش ناز گفت:خب اینجور به نظر میرسید که دخترتون کسی رو ندارن!
لحنش نیست دار بود. با ناراحتی به مامان نگاه کردم اگه اون یه مادر واقعی بود هیچکس به خودش جرات نمیداد اینجوری درباره من حرف بزنه!
مهران گفت:مامان!
مامانش ابروشو بالا انداخت و گفت:نکنه حق سوال کردن هم ندارم!
بابای مهران ساکت بود. نمیدونم چرا حس میکردم با این که میخواد نشون بده راضی به این ازدواجه متنظر یه فرصته تا همه چیز به هم بریزه.
بر خلاف انتظارم مامان با خونسردی لبخندی زد و گفت:خانوم مجد دختر من هم مادر داره هم خونواده اتفاقا خونواده ما یه خونواده بزرگه آوا چهار تا خواهر دیگه هم داره فقط به دلیل مشکلاتی که منم ازشون بی خبر بودم آوا یه مدت از ما دور افتاده بود.
بعد با عشق نگاهی به مهران کرد و گفت:ولی به لطف پسر شما دوباره دخترم رو دیدم!
با تعجب به مامان نگاه کردم فکر نمیکردم بتونه اینطوری بحثو جمع و جور کنه ولی این باغث نمیشد حسم بهش بهتر بشه حسم بهش فقط تحسین بود.اون تازه داشت یه قسمت خیلی کوچیک از وضیفه ای که 18 سال پشت گوش انداخته بود رو انجام میداد پس کار شاقی نکرده بود!
مامان مهران هم مثله من از اون جواب جا خورده بود سرشو به یه سمت کج کرد و گفت:اها!یعنی شما میدونین که دختروتون این چند وقت کجا بوده درسته؟!
مامان نگاهی به من کرد و گفت:نه متاسفانه اگه میدونستم زودتر دنبالش می اومدم راستش من فکر میکردم دخترم مرده!
مامان مهران دستشو زیر چونش گذاشت و گفت:عجب ماجرای جالبی!
بعد زیر چشمی به من نگاه کرد دوباره داشت داستان اون روزو تکرار میکرد ولی دیگه بهش اجازه این کارو نمیدادم لبخندی زدم و گفتم:پیدا کردن مامانمو مدیون شمام مادر جون!
مامانش با تعجب نگاهم کرد انتظار نداشت اینجوری صداش کنم ولی من یاد گرفته بودم ببا بقیه به روش خودشون رفتار کنم شاید ظریف کاری های زنونه کار من نبود ولی با تقلید کردن از رفتار اون راحت میتونستم از خودم یه دختر از خود راضی و موزی بسازم!
مامانش پوزخندی زد و با حرص گفت:خواهش میکنم عزیزم!
مهران اروم زد به بازوم نگاهش کردم یه لبخند کج تحویلم داد بابای مهران که تا اون موقع هیچ دخالتی تو بحث نکرده بود رو کرد به مامانم و گفت:حالا با اومدن شما راحت میتونیم درباره اینده این دوتا جوون حرف بزنیم!
مامان مهران با حالت عصبی گفت:به نظرتون برای این حرفا یه کم زود نیست؟
مهران گفت:نه مامان منو اوا خیلی وقته تصمیمون رو گرفتیم اتفاقا هر چی زودتر تکلیف ما روشن بشه بهتره
!مامان گفت:به نظر منم همین طوره وجهه خوبی نداره که یه دختر و پسر نامحرم تو یه خونه زندگی کنن و با هم برن و بیان!
مامان مهران پوزخند زد ولی خدا رو شکر دیگه حرفی نزد بابای مهران هم موافقت خودشو اعلام کرد. با رضایت منو مهران و بابای مهران دیگه جایی برای مخالفت مامانش نبود ناچار اونم شکستو قبول کرد و این شد که بابای مهران خیلی سریع بحث عقد رو وسط کشید.برای این که زیاد با حرف مامان مهران مخالفت نشده باشه بنابر صلاح دید اون قرار شد منو مهران یه عقد محضری داشته باشیم و بعد از یه مدت عروسی بگیریم.


دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانوم آوا کریمی برای سومین بار میپرسم ایا وکیلم با مهریه معلومه شما رو به عقد دائمی اقای مهران مجد در اورم؟
قلبم داشت از هیجان تو دهنم می اومد یه نگاه به مامان و مادر و پدر مهران انداختم چند نفر دیگه هم تو اتاق بودن ولی نمیشناختمشون . همه منتظر جواب بودن مهران دستمو تو دستش فشرد ضربان قلبم تند تر شده بود یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: با اجازه بزرگترا بله!
همه دست زدن .
دستمو گذاشتم روی سینم و دوباره یه نفس عمیق کشیدم. حاج اقا لبخندی زد و گفت:مبارکه انشا الله!
بعد از امضا کردن دفتری که جلومون بود مامان اومد سمتمو منو بغل کرد . حداقل اون روز نمیخواستم کاری کنم که اون یا خودم ناراحت بشم. اروم دم گوشم گفت:مبارک باشه عزیزم!
من:ممنون!
_:خوشحالم که منم تو این مراسم هستم!
هیچی نگفتم! منو از خودش جدا کرد و پیشونیمو بوسید.
مادر مهران جلو اومد و بدون هیچ حرفی فقط دستمو گرفت.
بهش لبخند زدم ولی همچنان حرفی نمیزد.
همون موقع پدر مهران جلو اومد و گفت:تبریک میگم دخترم!
سرمو تکون دادم و گفتم:ممنون!
مهران جلو اومد و دستشو دور شونه من حلقه کرد . باباش لبخندی زد و گفت:مبارکه پسرم!
مهران سرشو تکون داد و گفت:ممنون!
ولی مامانش همچنان عصبی بود اخر سر با اکراه یه تبریک خشک و خالی کرد .
از ساختمون بیرون اومدیم مهران دست منو تو دستش محکم گرفته بود. از بین دوستان فقط علی رو میشناختم بعد از خدا حافظی کردن با اونا رفتیم سمت مامان که یه گوشه ایستاده بود.
مهران گفت:ممنون که اومدین!
مامان چادرشو مرتب کرد و گفت:خواهش میکنم پسرم وظیفم بود ایشالا که خوشبخت بشین!
_:ممنون!
همون موقع ماشین اژانس اومد. مامان نگاهی به تاکسی کرد و گفت:خب دیگه من کم کم زحمتو کم میکنم!
رو کرد به منو گفت:شرمنده نمیتونم زیاد بمونم تو عروسیت جبران میکنم دخترم!
سرمو تکون دادم.
بیشتر از این هم ازش انتظار نداشتم.دلم نمیخواست بمونه ولی همه این کاراش بهم نشون میداد ازش من برای اون به اندازه این بود که فقط شاهد عقدم باشه و بره و این خیلی ازارم میداد.
باهاش خداحافظی کردیم و اونم سوار ماشین شد و رفت.
با رفتنش انگار سبک شده بودم اون بغضی که این چند روز داشتم انگار تو گلوم اب شده بود.
به مهران نگاه کردم لبخندی زد و گفت:مامان و بابا هم رفتن!
به اطراف نگاه کردم و با تعجب گفتم:کی رفتن؟
مهران شونه هاشو بالا انداخت و گفت:تو حواست نبود!
من:نمیخواستم مامانت اینقد ناراحت باشه!
مهران لبخندی زد و گفت:شاید الان ناراحت باشه ولی کم کم میفهمه چه عروس خوبی نصیبش شده!
لبخند زدم. مهران به ماشین اشاره کرد و گفت:خب ما هم بریم دیگه!
با هم رفتیم سمت ماشین مهران درو برام باز کرد با خنده نگاهش کردم و سوار شدم.
ماشین تو پارکینگ متوقف شد.کیفمو برداشتم و پیاده شدم همراه من مهران هم از ماشین پیاده شد.
یه نگاه به من کرد و گفت:خب دیگه رسیدیم!
لبخندی زدم و گفتم:خب دیگه من برم!
مهران یه تای ابروشو داد بالا و گفت:کجا بری؟
با تعجب به پله ها اشاره کردم و گفتم:برم بالا دیگه!
یه قدم به سمتم برداشت و گفت:بری بالا؟
من:خب اره دیگه!
بهم نزدیک شد و گفت:الان وقت بالا رفتنه؟!
هنوز نفهمیده بودم منظورش چیه . گفتم:خب اره دیگه! باید برم بالا لباسامو عوض کنم و ناهار درست کنم!
به صورت خندونش نگاه کردم و گفتم:خب اگه میخوای ناهار بیا بالا!
دستشو حلقه کرد دور کمرم و گفت:شوخیت گرفته؟!


با تعجب گفتم:شوخی؟
خندید و گفت:فکر کردی من میذارم دیگه بری اون بالا!
همون طور نگاهش کردم حلقه دستشو تنگ تر کرد و گفت:من تازه بهت رسیدم فکر کردی به این راحتیا ولت میکنم!
از حالت چشماش تازه فهمیدم منظورش چیه!با خجالت خودمو تو بغلش جمع کردم و گفتم:ما که هنوز عروسی نکردیم!
نفسشو با خنده بیرون داد و گفت:پس الان کجا بودیم؟
من:اخه...
نذاشت حرفمو ادامه بدم لباشو گذاشت رو لبام از یه طرف هیجان زده شده بدم از یه طرف هم خجالت میکشیدم.
خواستم خودمو عقب بکشم که منو از رو زمین بلند کرد. اغوشش هم مثه لباش گرمای خاصی داشت،حسی که باعث شد منم درگیر بشم دستمو اروم دور گردنش حلقه کردم . سرشو یه کم عقب همین که خواست یه چیزی بگه سرمو با خجالت انداختم پایین. منو به خودش فشرد و گفت:آی آی باز خجالتی شدی!
سرمو گذاشتم تو گودی گردنش و با صدای خفه ای گفتم:دوست دارم!
روشو کرد سمتم و گفت:من بیشتر!
گرمی نفساش نفس گیر بود.لبخندی زدم و چشمامو بستم اونم راه افتاد سمت خونه!
*********
مهران
چشمامو باز کردم . اوا خودشو تو بغلم جمع کرده بود و خوابیده بود.هنوزم باورم نمیشد اون اینجا باشه. حسی که به اون داشتم هیچوقت تا به حال تجربه نکرده بودم . این عشق بود که ما رو اینجا کشونده بود نه هیچ چیز دیگه همین بود که حضور آوا رو کنارم منحصر به فرد میکرد.
موهاشو از رو صورتش کنار زدم هیچوقت فکر نمیکردم موی کوتاه به نظرم جذاب بیاد!
یه کم جابه جا شد ولی اجازه ندادم ازم جدا شه. پیشونیشو بوسیدم بلافاصله یه بوسه هم روی گونه هاش کاشتم.دستشو گذاشت روی گونش اینبار لباشو بوسیدم. چشماشو باز کرد به چشمای سیاهش خیره شدم این نگاه مخملی دیگه مال من بود.چیزی که از روز اول درگیرم کرده بود.
دستمو کشیدم روی گونش و گفتم:خوبی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و باز چشماشو بست.
دستشو گرفتم و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم و گفتم:خوابت میاد؟
همون طور که چشماش بسته بود دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
لبخند زدم کارای فی البداهه اون از هر حرکت حساب شده دیگه ای که از دخترا دیده بودم برام قشنگ تر بود.
خواستم جا به جا بشم ولی محکم منو گرفته بود.
با خنده گفتم:زورت زیاد شده!
با چشمای بسته لبخندی زد و سرشو تو سینم فشرد!
با خنده گفتم:ببینم میخوای یه کاری کنی دیگه ولت نکنم؟!
خنده ریزی کرد سرشو به علامت منفی تکون داد.
دستمو رو بازوش حرکت دادم و گفتم:نمیخوای چشماتو باز کنی؟
ابروهاشو انداخت بالا!
لبخندی زدم و گفتم:باشه!
دستمو انداختم دور کمرش و محکم بغلش کردم.
اول شروع کرد به خندیدن ولی کم کم ساکت شد.نگاهش کردم که ببینم دلیل ساکت شدنش چیه!داشت لباشو رو هم فشار میداد تا اونجا که میتونست حلقه دستشو تنگ کرد .
با خنده گفتم:باشه تو زورت از من بیشتره!
همون موقع یه قطره اشک از گوشه چشمش بیرون زد.
با تعجب گفتم:اوا
صورتشو رو بازوم قایم کرد.حس کردم کم کم بازوم داره خیس میشه . خواستم برش گردونم ولی انگار سرجاش میخکوب شده بود.
اصلا نمیفهمیدم چرا داره گریه میکنه .
با لحن ارومی گفتم:عزیزم چرا گریه میکنی!
سرشو به عقب تکون داد یعنی هیچی!
سرمو خم کردم موهاشو بوسیدم و گفتم:من اذیتت کردم؟
بازم سرشو به علامت منفی تکون داد.
من:ازدستم ناراحتی؟
یه نفس عمیق کشید و سرشو به دو طرف تکون داد.
به پهلو خم شدم و اروم کشیدمش بالا. چشماش پر اشک بود بهم نگاه نمیکرد.صورتشو پاک کردم و گفتم:پس واسه چی گریه میکنی؟
هیچی نگفت فقط اینبار دستشو دور گردنم حلقه کرد.
در حالی که انگشتمو زیر چشمش حرکت می دادم گفتم:از اتفاقی که افتاد ناراحتی؟آوا من دیگه شوهرتم هیچ مشکلی نیست!
سرشو به علامت منفی تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:نه!
من:پس این اشکا واسه چیه؟!
سرشو گذاشت روی بالشت و دستاشو باز کرد و بدون این که نگاهم کنه گفت:میترسم..... میترسم تنهام بذاری!
سرشو فروکرد تو بالشت بندش شروع کرد به لرزیدن.بغضی که تو گلوم بود فرو دادم.من چقد خودخواه بودم باید ملایم تر از این رفتار میکردم احساس شکننده اون ازارم میداد.چرا باید این همه درد رو تحمل میکرد.ظرافتش زیر این همه سختی خورد میشد ولی دیگه نباید میذاشتم این اتفاق بیفته .
دستمو کشیدم زیر سرشو چروخوندمش سمت خودم. محکم بغلش کردم و گفتم:جای تو همیشه اینجاس!حتی اگه خودتم بخوای من نمیذارم از کنارم جم بخوری!
یه دفعه خندش گرفت.
لبخندی زدم و گفتم:حالا شد.دیگه نبینم گریه کنی!
اروم شد. بوسیدمش و گرفتم:من همیشه کنارتم پس نگران هیچی نباش.
با لبخند نگاهم کرد.
بینیمو رو بینیش تکون دادم و گفتم:هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه!یعنی من نمیذارم!
لبامو بوسید و گفت:خوشحالم که تو این دنیا فقط تورو دارم!
برای عوض کردن حال و هواش گفتم:من خودم یه عالمم!
خندید و گفت:ماشالا بزنم به تخته!
من:حالا تو بخواب من میرم حمام خب؟
خودشو بهم چسبوند و گفت:نه! نرو!
با شیطنت گفتم:میخوای با هم بریم!
هلم داد و گفت:پاشو...پاشو برو حمام!
خندیدم و از جام بلند شدم پتو رو کشیدم روی اوا و گفتم:بخواب!
پیشونیشو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون!


ازحمام بیرون اومد و رفتم تو اتاق خبر از آوا نبود رو تختی هم ار روی تخت جمع شده بود.
یه شلوار گرم کن و رکابی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
آوا تو اشپزخونه بود خدا میدونست با این حالش تو اشپز خونه چی کار میکرد لابد ضعف کرده بود. یکی از تیشرتای منم تنش کرده بود از این کارش خوشم اومده بود.
لبخندی زدم و اروم رفتم سمتش متوجه من نشده بود. از پشت بغلش کردم همین باعث شد که جیغ بکشه. از رو زمین بلندش کردم فهمیده بود منم ولی هنوز بین خنده هاش جیغ میزد!
من:جیغ نزن بابا! منم!
_:بذارم زمین مهران الان می افتم!
یه دور تو هوا چرخوندمش چشماشو بست و جیغ زد . گذاشتمش پایین و گفتم:تو که اینقد ترسو نبودی!
یه نفس عمیق کشید و گفت:نه وقتی یکی مثه جن از پشتم ظاهر میشه.
همون طور که پشتش به من بود دوستامو دور بازوهاش حلقه کردم و گفتم:دستت درد نکنه تا چند ساعت پیش عزیزت بودم حالا شدم جن؟!
خنده ریزی کرد و گفت:خب اون موقع یهویی ظاهر نمیشدی!
بازوهاشو محکم فشردم و گفتم:خوب شیطون شدی واسه من!
دستمواروم عقب کشید و گفت:استخونام خورد شد!
فشار دستمو کم کردم و گفتم:چی کار میکنی؟
به سیب زمینی که سدتش بود اشاره کرد و گفت:ناهار هیچی نخوردیم!
خندیدم و گفتم:ای شکمو گرسنته؟
سرشو کج کرد سمتم و گفت:تو گرسنت نیست؟
میدونستمن سادس ولی نه تا این حد . میتونست حداقل امروز هر چقدر میخواد خودشو واسم لوس کنه!
گونشو بوسیدم و گفتم:چرا هست منتها تو نباید غذا درست کنی!
سیب زمینی و کارد و از دستش کشیدم و خودشو کشیدم عقب با تعجب گفت:پس کی درست کنه؟
تلفن رو برداشتمو گفتم:رستوران واسه همین موقع هاست!
به ساعت نگاه کرد و گفت:الان جایی بازه؟
ساعت چهارو نیم بود سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره!
نشست روی صندلی .
همون طور که شماره رو میگرفتم رفتم نشستم کنارش و اشاره کردم که بیاد بشینه رو پام. اونم همین کارو کرد.
بعد از سفارش غذا گوشی رو گذاشتم کنار و گفتم:دیگه نبینم با حال بد کار کنی!
شونشو انداخت بالا و گفت:حالم خوبه!
من:اره! واسه همینه رنگت پریده؟!
لباشو جمع کرد و گفت:اونقدرا بد نیستم!
خندیدم و گفتم:اِ ؟
متقابلا با خنده جوابمو داد:اره!
بینیشو کشیدم و گفتم:برو!
از جاش بلند شد. با تعجب گفتم:کجا؟
دستشو کشید پشت گردنش و گفت:گفتی برو!
دستشو کشیدم و گفتم:بگیر بشین دختر!
گونمو بوسید.
من:بعد از این که ناهار خوردیم میرم وسایلتو میارم پایین!
_:اشکالی نداره؟
من:چه اشکالی داشته باشه؟
_:میترسم مامانت اینا بفهمن!
لبخندی زدم و گفتم:ببینم به نظرت کسی میتونه به من بگه چرا با زنت تو یه خونه زندگی میکنی؟!
لبخندی گوشه لبش نشست.اروم گفت:نه!
من:خب پس حله!
نگاهم کرد و گفت:منم یه چیزی بگم؟
من:دوتا چیز بگو!
مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت:اوم! میشه ازت یه چیزی بخوام؟
من:جون بخواه!
گوشه لباسم بین انگشتاش درگیر کرد و گفت:میشه تخت تو اتاقتو عوض کنی؟
میدونستم چرا این حرفو میزنه! بهش حق میدادم نخواد اونجا بخوابه. نمیخواستم گذشته من اذیتش کنه.به علاوه اون واسه من یه فرد متفاوت بود دلیل با من بودنش خیلی مهم تر از دلیلی بود که دخترای دیگه اینجا می اومدن. خودمم دلم میخواست این تفاوت ملموس تر باشه لبخندی زدم و گفتم:اتاقمون!
_:هان؟
من:تخت تو اتاقمون!
لبخندی زد. ادامه دادم:اصلا همه چیزو میزنیم به هم یه اتاق با سلیقه تو درست میکنیم خوبه؟
_:نه نه لازم نیست...
انگشتمو گذاشتم رو لبش و گفتم:تصویب شد!


با اوردن وسایل آوا تو خونه و عوض کردن دکوراسیون اتاق همه چیز تکمیل شد.اوا دیگه رسما همسر من حساب میشد.
اون روز وقت دادگاه امیر بود میدونستم دادگاه عمومیه ساعت 10 از بیمارستان بیرون رفتم .
رو یکی از صندلی های ردیف اخر نشستم دادگاه خیلی شلوغ شده بود خبر دستگیری امیر خیلی ها رو خوشحال کرده بود.
چند دقیقه بعد قاضی هم اومد و همون موقع در باز شد امیر رو با دستای بسته همراه سه تا پسر دیگه اوردن تو سالن. به پسرا نگاه کردم یکیشون رو میشناختم میدونستم به جز من که خود امیر دخترا رو برام می اورد رانندشون اونه ولی دوتای دیگه رو تا به حال ندیده بودم ولی یکیشون قیافه خیلی اشنایی داشت.
امیر لاغر شده بود انگار فضای زندان بهش نساخته بود.با رضایت تکیه دادم به صندلی.
امیر رو بردن توی جایگاه علی رغم دفاع وکیلش امیر و پسرایی که دنبالش بودن مجرم شناخته شدن نمیدونستم ایقدر زود دادگاهشون تموم میشه فکر میکردم حداقل چند ماه طول بکشه . بعد از تموم شدن دادگاه وقتی میخواستم برم بیرون بین جمعیت گلسا رو دیدم رفت سمت همون پسری که اشنا بود تقریبا چند قدم بیشتر باهاشون فاصله داشتم گلسا دست پسره رو گرفت و گفت:نگران نباش بابا رو راضی میکنم بیاد از اینجا درت بیاره!
پسره با نا امیدی گفت:دیگه تموم شد حکمو بریدن برو به بابا بگو دلش خنک شد که واسه پسرش ده سال زندان بریدن؟!
گلسا خواست چیزی بگه که سربازی که اون پسره رو گرفته بود گفت:خانوم نمیتونین با ایشون صحبت کنین بعد پسره رو از سالن بیرون برد.
گلسا با کلافگی دستشو رو پیشونیش کشید یعنی اون پسر برادرش بود؟صاف زده بودم به هدف! یه دفعه نگاهمون با هم تلاقی کرد . پوزخندی زدم و سرمو براش تکون دادم جلو اومد و گفت:تو این جا چی کار میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم:دادگاه عمومی بود نمیدونستم باید از تو اجازه بگیرم!
همون موقع یه نفر بهش تنه زد این عصبانیتشو بیشتر کردبا خشم تو چشمام نگاه کرد.
دستامو کردم تو جیبم و گفتم:انگار کار تو هم خیلی گیره!
چشماشو زیر کرد و گفت:همه اینا زیر سر تو بود مگه نه؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:امیر دشمن زیاد داشت منم یکیشون ولی این دادگاه ربطی به من نداره!
گلسا با حرص گفت:خب حالا منتظر چی هستی؟دادگاه تموم شد میتونی بری!
خندیدم و گفتم:برای امیر بیشتر ناراحتی یا برادرت؟!
مردد نگاهم کرد. مرموزانه خندیدم و گفتم:با این که امیر به دست من زندان نرفته ولی مطمئن باش اگه تو چند روز اینده مطبو خالی نکنی از تو شکایت میکنم .
پوزخندی زد و گفت:هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
دست به سینه رو به روش ایستادم و گفتم:واقعا؟امتحانش ضرر نداره !
اخمامو کشیدم تو همو گفتم:تا قبل از عید بهت وقت میدمخ از اونجا بری!
بعد بدون هیچ حرفی از سالن دادگاه بیرون رفتام.
میدونستم شکایت کردن به این سادگی نیست ولی گلسا الان داغ بود میدونستم که تهدیدم کار سازه.
نزدکی خونه بودم که تلفنم زنگ خورد علی بود .
من:الو؟
_:به به سلام اقا مهران این یکی فرق داره!
با خنده گفتم:علیک سلام!
_:خوبی؟باور کن اون روز از این فرق داره هیچی نفهمیدم خوب سورپرایزمون کردی!
همون طور که میخندیدم گفتم:حرفتو بزن!
_:میخواستم بگم که امسال عیالوار قرار عید کنسله دیگه؟!
من:نه پس میخوای دست زنمو بگیرم بگم بیا بریم شمال با دخترا اونجا قرار دارم!
_:پس ما از این به بعد باید بریم رو سر یکی دیگه خراب شیم؟
من:اگه همون زن بگیرین بازم قرارمون سر جاشه!
_:برو بابا دلت خوشه زن کجا بود؟حالا گیریم بود ما که مثه تو بچه مایه دار نیستیم کی به ما زن میده؟
من:دیگه از من گفتن بود خود دانی!
خندید و گفت:باشه داداش خوش باشی با خانومت!
من:شک نکن خوشم!
_:بپا رو دل نکنی!
با خنده گفتم:کارت تموم شد؟
_:هنوز اعصاب مصاب نداریا! این دختره چطور تورو تحمل میکنه؟!
من:باز روتو زیاد کردیا!
_:اقا باشه باشه من تسلیم ! پس به بچه ها خبر بدم کنسله؟
من:اره دستت درد نکنه!
_:باشه!دیگه کاری نداری؟
من:صبر کن !
_:چیه؟
من:بیا کلیدای ویلا رو ازم بگیرم واسه اخرین بار برین اونجا!
_:ایول! دست و دلباز شدی؟
من:به هم نریزین اونجا رو ها!
_:نه خیالت تخت از روز اولشم مرتب تر تحویلت میدیم!
با خنده گفتم:خاک بر سر اویزونتون کنن!
_:یه دوست مایه دار که بیشتر نداریم!
خندیدم.
_:پس عصر میام کلیدا رو ازت بگیرم
من:نه فردا صبح بیا بیمارستان عصر خونه نیستم!
_:باشه پس فردا میبینمت!
من:خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و ماشینو جلوی در خونه متوقف کردم!
سالای قبل با علی و یه سری از دوستاش که میشد گفت دوستای منم حساب مشیدن با یه سری دختر که اصلا نمیدونستم از کجا پیداشون میکنن میرفتیم شمال.البته زیاده روی نمیکردیم جمعمون با دخترا دوستانه بود ولی امسال نمیتونستم اوا رو ببرم اونجا باید برای عید امسال یه برنامه خوب میچیدم!دلم برای اون دوران تنگ نمیشد الان بیشتر از اون روزای بی هدف احساس خوشبختی میکردم!


وارد خونه شدم. صدای عصبی اوا توجهمو جلب کرد.
_:مگه مرض داری زنگ میزنی حرف نمیزنی؟
...
_:یه بار دیگه زنک بزنی و صدات در نیاد من میدونم با تو!دیگه مزاحم نمیشی فهمیدی؟
جمله اخرو با صدای بلند گفت:از راهرو وارد حال شدم گوشیشو با حرص پرت کرد رو مبل و گفت:مردم ازار!
خواست برگرده منو دید.
ابروهاشو داد بالا و گفت:سلام!
کتمو در اوردم و بهش اشاره کردم و گفتم:سلام!
اومد سمتم و گفت:چقد زود اومدی!
من:بده؟
کتمو از دستم گرفت و بغلم کرد و گفت:نه خیلیم خوبه!
مونده بودم این دختر چطور با این که تمام عمرش مثه پسرا زندگی کرده اینقد خوب شوهر داری بلده!
موهاشو بوسیدمو گفتم:سر کی داشتی داد و بیداد میکردی؟
خودشو ازم جدا کرد و گفت:چه میدونم یه مزاحمه زنگ میزنه حرف نمیزنه!
اخم کردم. چشماشو گرد کرد و گفت:باور کن نمیدونم کیه!
خندیدم و گفتم:میدونم عزیزم!از اینجور مزاحما پیدا میشه جوابشو نده خودش خسته میشد!
سرشو تکون داد و گفت:باشه!
من:افرین دختر خوب!
لبخندی زد و گفت:ناهار بیارم؟
یه نگاه با ساعت کردم تازه یکو نیم بود گفتم:نه گرسنه نیستم!
کتمو گرفت دستش و رفت تو اتاق . یه نگاه به خونه انداختم هیچوقت اینقدر مرتب و تمیز نبود. تازه میفهمیدم چرا میگن داشتن زن تو خونه واجبه! همین که هر روز میدونستم یکی تو خونه منتظرمه با کمال میل راه خونه رو طی میکردم وقتی اوا تو خونه میچرخید دیگه دلم نیمخواست از در بیرون برم. بعد از عقدمون تازه فهمیده بودم اوا از اونی که میدیدم خیلی بهتره.
اوا از اتاق بیرون اومد نشستم روی مبل کنارم نشست . دستمو انداختم دور گردنش و گفتم:امروز مطب نمیریم!
سرشو اورد بالا و گفت:واسه چی؟
من:مطب از یه هفته قبل از عید تا دوهفته بعدش تعطیله!
سرشو تکون داد و گفت:اوهوم!
نگاهش کردم و گفتم:عوضش میریم خرید!
_:خرید؟
من:خرید عید دیگه!
لباشو جمع کرد و گفت:اها!
من:چیزی شده؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:خیلی وقته نرفتم خرید عید!
من:از این به بعد همیشه میری!
با ذوق دستاشو زد به همو گفت:سفره هفت سینم میچینیم؟
خندیدم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
خیر برداشت بالا و لبامو بوسید و گفت:خیلی دوست دارم!
من:داری شیطون میشی سر ظهر!
لباشو جمع کرد و گفت:خب باشه پسش میگیریم!
خواست از جاش بلند شه که دستشو کشیدم و گفتم:نه دیگه واسه پس گرفتن دیر شده!
*********
آوا
تازه از حمام بیرون اومده بودم داشتم نشسته بودم جلوی اینه و داشتم با حوله موهامو خشک میکردم . مهران که روی تخت خوابیده بود رو از تو اینه میدیدم!احساس خوشبختی که این چند وقت کنار اون میکردم تا به حال تو زندگیم تجربه نکرده بودم ولی نمیدونستم چرا از این همه خوشبختی میترسیدم.
این مدت همه سعیمو میکردم که مهرانو از خودم راضی نگه دارم ولی میترسیدم براش تکراری بشم. میترسیدم که همه این خوشبختی تموم شه.
باز بغض گلومو گرفته بود نمیتونستم به این چیزا فکر نکنم. من همیشه با نارحتی و تنهایی بزرگ شده بودم این همه محبت و خوشی با این که بهم ارامش میداد ولی همین ارامش برام غریبه بود.
از جام بلند شدم و رفتم کنار تخت نشستم گونمو گذاشتم روی گونه مهران و چشمامو بستم نمیخواستم این ترس لذت عشقمونو از بین ببره!
دستشو حلقه کرد دور کمرم و با خنده گفت:به گل در اومد از حموم!
منم خندیدم.
از جاش بلند شد منم نشستم سر جام.چشماشو که خمار خواب بود بهم دوخت و گفت:چقد سفید بودی اوا من خبر نداشتم!
با مشت زدم تو بازوش و با خنده گفتم:مهران!
دستشو گذشا روی بازوشو گفت:باور کن این کیسه بکس نیست!
لبمو گزیدم!
موهامو که هنوز یه کم خیس بود زد کنار و گفت:ساعت چنده؟
من:5
پتو رو کنار زد و گفت:خب پس زود این موها رو خشک کن بریم خرید!
از جام بلند شدم و دوباره رفتم سراغ حوله! مهران تو اینه به من نگاه کرد و گفت:اینجوری که خشک نمیشه!
به کشو اشاره کرد و گفت:اونجا سشوار هست!
سشوارو برداشتم و سر سری تو موهام کشیدم . بعد از خشک شدن موهام اماده شدیم و رفتیم بیرون!


این که برای مهران لباس انتخاب کنم واقعا برام هیجان انگیز و دوست داشتنی بود.تازه داشتم معنی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میفهمیدم . تا قبل از مهران نه من تو زندگی کسی دخالت میکردم نه کسی به زندگی من کاری داشت اما حالا حتی برای ساده ترین چیز ها هم با هم شریک بودیم و تو هر اتفاقی همراه هم .این چیزی بود که بهش زندگی مشترک میگفتند زندگی که اونقدر توش لحظه ها رو با عشقت شریک بشی تا جایی که روحتون با هم یکی بشه و من خیلی زود تونسته بودم درکش کنم.
بازوی مهرانو تو بغلم گرفته بودم و با هم تو پاساژ راه میرفتیم به جعبه ها و پلاستیکای تو دستش اشاره کردم و گفتم:ما که همه چیز خریدیم!
همون طور که با دقت به ویترینا نگاه میکرد گفت:نه همه چیز!
دستشو به یه سمت دراز کرد و گفت:ایناها!
مسیر دستشو دنبال کردم داشت به مغازه ای که لباس خواب داشت اشاره میکرد.
تو این چند روز اخلاق مهران خوب دستم اومده بود . هر چند به عنوان زنش انتظارات بی جایی ازم نداشت ولی چون برای من این چیزا عادی نبود یه کم سخت بود که خودمو با شرایط وقف بدم با این حال باید همه سعیمو میکردم چون من برای مهران یکی از اون دخترایی نبودم که تو خونه میاورد و بعد از یه مدت عوضشون میکرد.من همسرش بودم کسی که قرار بود همیشه کنارش بمونه پس باید تمام تلاشمو میکردم که عشقمون رنگ روزمرگی به خودش نگیره.
لبخندی زدم و گفتم:لباس خواب واسه من!
لبخندی زد و گفت:به نظرت من میتونم از این لباسا بپوشم!
یه لحظه قیافه مهران تو یه لباس حریر زنونه جلوی چشمم اومد . نیشمو تا بناگوش باز کردم و گفتم:اره اتفاقا خیلی بهت میاد.
دستشو گذاشت پشت کمرم و در حالی که منو به سمت مغازه هل میداد گفت:برو دختر! منم مسخره نکن!
بالاخره خریدامون با یه جفت ماهی قرمز تموم شد. با هم سوار ماشین شدیم. بوی سنبلی که واسه سفره هفت سین خریده بودیم ماشینو پر کرده بود یه نفس عمیق کشیدم تا بوشو بیشتر احساس کنم. مهران گفت:راستی بهت نگفتم چرا امروز زود اومدم.
منتظر نگاهش کردم تا حرفشو ادامه بده.
_:امروز دادگاه امیر بود!
من:واقعا؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
من:کی دستگیر شد؟
_:بهت نگفتم؟چند وقت پیش!
ابروهامو دادم بالا و با لبخند گفتم:خیلیم خوب!
سرشو کج کرد و گفت:بهتر این که حکمش 10 سال زندان و 200 ضربه شلاقه.
تکیه دادم به صندلی و گفتم:خب حقش بود.
یاد اون شبی افتادم که اومده بود تو خونه. خوشحال بودم که اونجوری حقشو کف دستش گذاشتم.
مهران سرشو تکون داد و گفت:و یه خبر دست اول دیگه هم داریم!
خندیدم و گفتم:چقدر خبر داریم امروز!
_:تا باشه از این خبرا. گلسا هم قراره بره!
من:چطوری راضی شد؟
_:خب برمیگرده به موضوع امیر داداش گلسا هم درگیر بوده منم گفتم اگه از مطب نره از اونم شکایت میکنم.
من:خب خدا رو شکر همه چی داره درست میشه!
لبخندی زد و گفت:همش به خاطر خوش قدمی عشقمه!
خوش قدمی من؟!تا وقتی یادم بود اطرافیانم خلاف اینو بهم ثابت کرده بودن. اروم گفتم:امیدوارم اینجوری باشه!
مهران انگار حواسش به حرف من نبود لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

مرسیییییی زیباااااا
پاسخ
 سپاس شده توسط aynaz@
harf nadasht ensafan dameton garm'
پاسخ
عااااااااااااااااااااااااااااااااالیه عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
الان داری از اول دوباره میزاریش؟؟ منکه تا آخرش خوندم الان اینا همون پارتایی که قبلا گذاشته بودی نیستن؟؟
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/Letter-to-Microsoft-professes-an-Apple-fanboys-love-for-the-Lumia-900.jpg
پاسخ
Baghiyasho chera nemizarin?
پاسخ
Chera edamasho nemizarin?mardom asir mikonid
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  100 رمان برتر جهان (100 world premieres)
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
Wink D;رمان دختر گمشده تاریخD:
Heart رمان بسیار زیبای ببار بارون (به قلم نویسنده رمان گناهکار:fereshteh27)
  نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال
  طراحی رایگان جلد رمان
Rainbow رمان شیطنت های دخترانه {هم خنده داره همم باحل بدو بیا)
  یـه داســتان واقعـی از یه دختر مجرد از زبان خودش ....... خیلی غمگینه
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 6 مهمان