پارس ایمپریا   گیفت کارت   khanwars-468x60


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))

#1
Heart 
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟



هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و



گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟



لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟



دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو



دیدی که بهت بگه عشق چیه؟



معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم



لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید



و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم



با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص



دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین



عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم



خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...



من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش



فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای



عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب



بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری



برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت



خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم



بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق



یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد



باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم



موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این



مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست



عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو



می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می



کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم



که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم



بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی



حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع



غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم



اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام



فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم



من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما



توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من



زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش



دوستدار تو (ب.ش)



لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم



گمان می کنم جوابم واضح بود



معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی



لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم



مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی



از بستگان



لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟



ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان



دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد



آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...



لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد



خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد



خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
پاسخ
 سپاس شده توسط sama00 ، IM DINA ، ❤nila❤ ، ستایش*** ، پایدارتاپای دار ، sh.99 ، .Reihaneh. ، B@R@N ، sajedehh ، negin13ha
آگهی

 
#2
قیشنگ بود881515Telegh_29Telegh_29Telegh_34Telegh_34Bc2
وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غــرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد ،
این بغض لعنتی است …
پاسخ
 سپاس شده توسط αԃηєѕ ، mahdi1383
#3
خیللی زیبا و غم انگیز...
8 cry2
حالا که باد شرق می وزه...
حالا که یوروس بر می گرده...
پاسخ
#4
خیییییییییییلی قشنگ بود crying 8
دلم پر است...آنقدر پر که گاهی اضافه اش از چشمانم میچکد...
پاسخ
#5
جالب بود واحساسی
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید))) 1 [/img]
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  یک داستان خیلی ترسناک...فکر نکنم جرعت داشته باشی بیای تو البته بعضی ها...
Heart کادوپیچ(رمانی طنر و عاشقانه)
  یه داستان خیلی غمگین...(بخونین اشکتون در میاد)
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
  داستان باحال (( دو برادر فقیر و ثروتمند )) بچگونست اما با حاله
  داستان عاشقانه مرا بغلم کن
Rainbow یک داستان ترسناک +18
Heart یه داستان دردناک....!!!!!
  داستان آموزنده ارزش انسان!
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 5 مهمان