گیفت کارت   abkhanwarz460x60   حداقل سیستم مورد نیاز بازی


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان منم،زندانی نگاهت

#11
سلام ممنونم از اين رمان خوبتون
ميخاستم بگم لطفا بقيه شو بزاريد
پاسخ
 سپاس شده توسط atefeh1831
آگهی


 
#12
سلام...چشم...میذارم...ممنونم ازنظرت
му нєαят вєαт ωнєη уσυ gєт α ѕωєєт ραѕѕιση ιη тнє єуєѕ σƒ σтнєя Heart
پاسخ
#13
تواتاقم دراز کشیده بودمو داشتم کتاب میخوندم..یهو عرفانه عین وحشیای امازون گریخته پرید تواتاقم...مثه سکته زده ها نشستم سرجام که بالبخند موذیانش روبه رو شدم..چش غره ای رفتمو به کتاب خوندنم ادامه دادم..اومدنشست کنارتختم و گفت:عاطی؟!

-هوم؟

-عاطی؟

-هان؟

-عاطی؟

-بله؟

-عاطی؟

-اه درد..چته هی عاطی عاطی راه انداختی؟

-عه بی تربیت

باحرص نگاش کردموگفتم:میگی چیکاداری یا نه؟

-چرا..ازطرف موسسه یه همایش...

پریدم وسط حرفش وگفتم:وااای توروخدا..من واقعا حوصله کارکردن ندارم

مثه اون افتاب پرسته توگیسوکمند نگام کردوگفت:میذاری زرموبزنم؟!

نگاش کردم ک یعنی خب!زرتوبزن...ادامه داد:داشتم میگفتم،ازطرف موسسه یه همایش دعوت شدیم توی نور...بهم گفتن میتونی ی نفروباخودت بیاری هفته دیگه همایشه...من میخوام توروببرم باخودم

باذوق دستامو زدم به همو گفتم:وااای ایول!اخ جون

عرفانه هم بالبخند نگام کرد..یهویادم افتاد کلاس زبانودانشگامو چیکارکنم...دفسرده شدم وگفتم:اه،شت،ولی منکه نمیتونم بیام

عرفانه هم دپرس نگام کردوگفت:چرا؟چیشده مگه؟

-دانشگا دارم..حالااون به جهنم..کلاس زبانم دارم اونوچیکارکنم؟

عرفانه یکم عاقل اندرسفیانه نگام کردوگفت:اسکل هفته بعدقراره بریم مگه بچه ها فاینال ندارن این هفته؟!

یکم فک کردم دیدم راست میگه اصن حواسم نبود به این قضیه...ولی خب بازم دانشگا که دارم(حالاهمچین میگه انگارچقدسرکلاس گوش میده به درس)

ولی خب بازم..حداقل غیبت نمیخورم...اماازطرفی خیلی دوس داشتم برم..عرفانه مظلومانه نگام کردوگفت:میای باهام؟!اووو این چراانقدمظلوم شد یهو؟نه به یه ساعت پیش ک داشت منوبه دوتیکه نامساوی تقسیم میکرد نه به الان..مثه خودش مظلومانه گفتم:خب دانشگاهو چیکارکنم؟غیبت میخورم

-وااای خدا توچراانقد خلی؟پنجشنبه جمعه ک کلاس نداری چهارشنبه هم که تعطیله میمونه سه شنبه،اونم حالا با یه روزغیبت چیزی ازت کم نمیشه..ماقراره دوشنبه غروب حرکت کنیم دوشنبه کلاستومیری..حله دیگه؟

دیدم بی راهم نمیگه همچین یکم فک کردموگفتم:اوکی باشه پس حله!

پوفی کشیدازسراسودگی و گفت:یه پاهفت خوان رستم بودبراخودش راضی کردن تو

خندیدموگفتم:حالا این حرفارو بیخیال...تعریف کن

-هوم؟چیو؟

-خودتو نزن به اون راه...عرفان بهم گفت ازت خواستگاری کرده تعریف کن بینم چیشد چیکارکردین

یهونیشش بازشدوگفت:اها اونو میگی؟

چپ چپ نگاش کردموگفتم:نیشتو ببند ببینم..چه پرروشده واس من

مظلومانه نگام کرد..گفتم:چشاتواونجوری نکن بگو تا نفلت نکردم

دوباره نیشش بازشد که بادیدن نگاه من بستش...گفت:عاقااین دوهفته پیش زنگ زد گفت بیا بریم بیرون و این حرفا

پریدم وسط حرفش وگفتم:بیشعور دو هفتس بازت خواستگاری کرده توالان به من میگی؟؟؟عرفانه خودتووو نابود شده فرررضضضض کننننن

-عه خب موقعیتش پیش نیومد که بگم...

-بترکککک خب؟بترکککک برو بترکککک فقط من بیام ترکیدتو جم کنم...عوضی...24ساعته کنارمن نشستی داری از شرت اقدس خانوم که سوراخ شده حرف میزنی بعد همچین موضوع مهمیو نگفتی به من...پدرتو درمیااارمممم...ببین چی دارم میگم

افتادم روش بابالش...همونجوری که داشت تقلامیکرد میخندید...وسطشم معذرت خواهی میکرد...وقتی حسابی کتکش زدم و خالی شدم نشستم سرجامو بادلخوری نگاش کردم

قیافمو که دید ساکت شد گفت:عاطی ببخشیددیگه...میدونم باید میگفتم ولی واقعا نشد بگم...خودمم داشتم میترکیدم ک بهت بگم...توکه میشناسیم میدونی کوچیکترین چیزارم نمیتونم دودیقه تودلم نگهدارم...

بالشموگرفتم توبغلموگفتم:نمیخوام گمشو بیرون اصن نمیخوام ببینمت

اومد نزدیک تر دست کردلای موهام وهمونجوری که داشت عذرخواهی میکرد موهامم میپیچوند...

-عاطی اذیت نکن دیگه...بس کن حالامن یه کاری کردم...گفتم که ببخشید

نگاش کردم وگفتم:باشه میبخشمت فقط به یه شرط

-هرچی بگی قبوله

موذیانه نگاش کردموگفتم:هرچی؟

اب دهنشو قورت دادوگفت:حالا نه هرچی ولی کلا دیگه...

-نه دیگه همون که اول گفتی...خودت کردی که لعنت برخودت باد...من ازاول قصدنداشتم سخت بگیرم بهت ولی خب دیگه

مظلوم نگام کردوگفت:میخوای چیکارکنی؟

-برو یه کاغذ خودکاربیاربرام میفهمی

یهودستشو که تااون لحظه لای موهام بود کشیدبیرون ک کلم کشیده شد قشنگ...باصورت جمع شده از درد نگاش کردم ک گفت:عه حواسم نبود موهات لای دستام گیرکرده بود...

اومد نزدیک گفت:چت شد...خیلی دردت گرفت؟

دستشو اورد نزدیک سرم ک زدم رودستش گفتم:گمشو برو کاغذخودکار بیار..همش دردسری همش

خندیدوگفت:حقته..

بچه پررو رو ببینا...خیلی شیک زد ناقصم کرد...یه موی درست حسابی دارم فقط اینم هی میزنه نابودش میکنه...

بعدکلی دردسر بالاخره یه کاغذخودکاراورد..ینی اگ میخواس کاغذ بسازه زودتر اماده میشد...ملوم نیس داشت چیکارمیکرد...کاغذوگرفتم ازدستش ونوشتم:

-اینجانب عرفانه فرح بخش درتاریخ .... تعهد میکنم به مدت یک ماه تحت اختیار عاطفه فرح بخش باشم و هرکاری ازمن خواست برایش انجام دهم.

تبصره:مدت یک ماه اززمانی که عاطفه انتخاب کرده است اغاز میشود.

امضا:

دادم دستش گفتم:میتونی امضاش کنی

گرفت ازدستم خوند متنشو...تنها ری اکشنش این بود که گفت:یک ماه؟؟؟؟؟چخبره یک ماه؟؟؟

باخونسردی نگاش کردموگفتم:خودت گفتی نزن زیر حرفت

-برو بابا...اسکلم مگ قبول کنم؟

شونه ای بالاانداختموگفتم:نمد والا خودت میدونی

باتردید امضاش کرد وپرتش کرد واسموگفت:سوءاستفاده نکن فقط

-ووها...چاییدی بابا..اینوگرفتم ک سوءاستفاده کنم دیگ..وگرنه اونجوری که حال نمیده اصن

کاغذو عین یه شیءباارزش گذاشتم توکمدو نشستم روبه روش..گفتم:خبببب..حالامیتونی بگی

یکم فک کردوگفت:اها...هیچی دیگ گفت میخوام ببینمتو این حرفا منم رفتم...دوتایی رفتیم ی جا خیلی خوشگل بود...دقیقا عین بهشت بود...نشست یه کارت عروسی گرفت جلوم گفت دارم ازدواج میکنم...یلحظه انگار قلبم وایساد...سعی کردم بی تفاوت باشم ولی نمیتونستم یهو همونجا گریه م گرفت کلی دادو بیداد کردم سرش ک بازیم دادی و ازین حرفا...یهو دیدم زد زیر خنده منم عصبی شدم گفتم اره بایدم بخندی واس خودت کلی کیف کردی دیگ...من سادرو بگو ک ب تو اعتماد کردم گفتم پسرداییمی اذیتم نمیکنی فک نمیکردم از هزارتا غریبه هم نامرد تر باشی...اینارو ک گفتم گفت من نمیخواستم اذیتت کنم...اومد بغلم کرد گفت ببخشید توخیلی دخترخوبی هستی من لیاقت تورو ندارم...بعد ک یکم اروم ترشدم گفت حالا کارتو باز کن ببین...منم نمیدونم ازکنجکاوی بود چی بودبازش کردم دیدم نوشته عرفانه و عرفان...واای عاطی نمیدونی اون لحظه چ حسی داشتم...دوسداشتم همونجابپرم بغلش کنم بوسش کنم...

-خب بوسش میکردی

-خب منم همینکاروکردم دیه

دادزدم:چیییییی؟؟؟

خندیدوگفت:خب خودتم الان گفتی

سرمو به چپ و راست تکون دادموچیزی نگفتم
****
از دانشگاه زدم بیرون ویراست بسمت خونه حرکت کردم...یاد امروزافتادم که به سوگندگفتم قراره برم مازندران وفردانمیام دانشگاه...اولش کلی فحش کشیم کرد که قراره بدون اون برم...ولی بعدش که تهدیدش کردم وگفتم اگه به این رفتاراش ادامه بده سوغاتی بی سوغاتی کلا ۱۸۰درجه تغییرموضع داد وکلی ارزوکرد خوش بگذره بهم...هعییی خدا...دقیقاعین بچه های دوساله میمونه..خجالت نمیکشه..اصن متوجه نشدم چطوری رسیدم خونه..
بعدسلامو اظهاروجود واین داستانا (چقدم که بودونبودم فرق داره براشون)رفتم اتاقم که دوش بگیرم...
عرفانه بهم پی ام داده بود که نیم ساعت دیه قراره بیادخونه که اماده شیم وحرکت کنیم...خداروشکرچمدونموازدیشب بسته بودم...والابخدا..کی حال داشت ۴ساعت غرغرای این دختررو بشنوه...سرموتکون دادم که این افکارازسرم خارج شه ورفتم دوش گرفتم...
خب خب...حالا لباس چی بپوشم؟؟
یه جین یخی پوشیدم...مانتوی کوتاه سفیدمو با کت لی تنم کردم...موهاموفرق بازکردموپشتشوسادع بافتم...شال سفیدمو سرم کردم وبراخالی نبودن عریضه یکم رژ زدم...
گوشیموبرداشتمویه اهنگ پلی کردم ومنتظرشدم عرفانه بیاد...
حدودا یربع بعدعرفانه هم اومد..تااون امادع شه منم رفتم بامامان اینا خدافظی کنم...مامان کلی سفارش کردکه مواظب باشیم زیادتندنریمواین حرفا...خلاصه بعدبیس دیقه بالاخره عرفانه رضایت دادومارومستفیض کرد...اه اه اه معلوم نی چه غلطی میکنه...اخه یه لباس پوشیدن انقدکارداره؟!
سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم...قرار بود اول بریم سمت موسسه وبه بقیه بچه هاملحق شیم وازونورهمه باهم حرکت کنیم...
باتوقف ماشین ازفازاهنگ اومدم بیرونوبه اموزشگاه روبه روم که جلوش پربودازماشیناودختر پسرای جوون نگاه کردم...
му нєαят вєαт ωнєη уσυ gєт α ѕωєєт ραѕѕιση ιη тнє єуєѕ σƒ σтнєя Heart
پاسخ
#14
-اوووو،اینجا چراانقد شلوغه،فکر نمیکردم انقد تعدادتون زیاد باشه!
عرفانه عم اوهومی کردو باگفتن پیاده شو درسمت خودشو بازکردو پیاده شد.شونه ای بالاانداختمو رفتم بیرون..عرفانه رفت سمت یه دخترپسر هم سن و سال خودش و باهاشون سلام احوالپرسی کرد.منم عین جوجه اردکا دنبالش رفتم..سلام کردم ک دختره باللبخندجوابمو داد..روبه عرفانه گفت:معرفی نمیکنی؟!
تودلم گفتم:جوووون،صداتو کی بخوره؟!لنتی صداش چقد جذاب بود!یه حالت بامزه ای داشت..باصدای عرفانه ازفکر صدای دختره اومدم بیرون:عاطفه س دیگه خواهرم
دختره انگار که ده قرنه منومیشناسه گفت:عه ای جونم...اومد بغلم کردوگفت:چطوری عزیزم؟خوبی؟!خیلی دلم میخواست ببینمت...تعریفتوزیاد از عرفانه شنیدم
خندیدمو گفتم:خواهرمن تعریف کردنم بلده مگ؟معلوم نیس چی راجع به من گفته...ولی مطمئن باش هرچی گفته راجع به خودش بوده
عرفانه چشم غره ای رفت و گفت:بشکنه این دستی ک نمک نداره
اداشو دراوردم ک باعث شد دختره هر هر بهمون بخنده...دستشو سمت من دراز کردوگفت:من ساراعم خیلی خوشبختم...باهاش دست دادم ک ادامه داد:این اقاعم ک میبینی شوهرمه محمد...
محمد که داشت باتلفن حرف میزد وقتی فهمید داریم راجع بهش حرف میزنیم سری تکون دادو دستشو توهوا تکون داد...
ساراروبه عرفانه گفت:راسی میدونی مهران نمیاد؟!
عرفانه:عه چرا؟من کلی سرمایه گذاری کرده بودم روش میخواستم تازه مجبورش کنم اهنگ جدیدشو برامون بخونه...
سارا:اره حیف شد واقعا...بدون اون اصن مزه نمیده...مثه اینکه یه کاری براش پیش اومده بود
کنجکاوشدم بدونم این مهران کیه که ایناازنیومدنش ناراحتن..باخودم فک میکردم اگه عرفان بفهمه عرفانه بخاطر نیومدن این پسره ناراحت شده چقد حرص بخوره!احتمالا میره کله ی مهرانو تودماغش از دهنش درمیاره..ازفکر خودم خندم گرفت..دیگه به حرفاشون گوش ندادم داشتم واس خودم دورواطرافو نگاه میکردم که چشمم خورد به یه پسره که به سانتافه سفیدتکیه داده بودوداشت نگام میکرد.باتعجب نگاش کردم ک چشمکی بهم زد و لبخند زد..واا چه خل شدن ملت...اخمی کردمو روموبرگردوندم..
یکم بعد همه سوار ماشینا شدیم ک حرکت کنیم...منتظرموندم عرفانه حرکت کنه ولی انگار نه انگار...
-چیشد پ؟چراروشن نمیکنی؟عصابم خرد شد...
بی توجه به حرف من زیرلب گفت:چرانیومد پس؟!
-کی؟!
-عرفان!
دادزدم:چیییی؟؟؟
-اه چته؟پردم پاره شد
یکم عاقل اندرسفیانه نگاش کردم وگفتم:خیلی بی ادبی بی شخصیت
اولش نامفهوم نگام کردبعدش زدتوسرمو گفت:خیلی بیشعوری عوضی گاو!
خندیدمو زبون درازی کردموگفتم:نگفتی،عرفان واس چی؟مگ نگفتی فقط ینفرومیتونی بیاری باخودت؟!
-چرا...اون قراره بااراد بیاد
دوباره دادزدم:چیییییییییی؟؟؟
باعصبانیت نگام کردوگفت:بخدایبار دیگ دادبزنی من میدونموتو!
-اخه اراد واس چی؟
همون لحظه ماشین اراد جلوماشین ماترمز زد ودوتایی پیاده شدن
عرفانه:حالااومدن دیگ همایشه ها مثه اینکه...ارادم بعنوان حامی موسسه دعوت شده
اومدن سمت ماشین ما..عرفان زد به شیشه سمت عرفانه ک شیشه رو داد پایین...
عرفانه:چراانقددیرکردین؟
عرفان:علیک سلام من خوبم توخوبی؟
عرفانه:عه ببخشید حواسم نبود
عرفان:اشکال نداره حداقل ازون خواهربی تربیتت بهتری
منکه تااون لحظه ساکت بودم گفتم:بیشعور حواسم نبود توشوک بودم بی ادب خودتی ک نمیدونی بایه خانوم متشخص چجوری حرف بزنی
-خانوم متشخص منظورت خودتی یاعرفانه؟
-معلومه خودم عرفانه شخصیتش کجا بود؟
عرفانه زدروپامو گفت:مث اینکه حواست نیس جونت الا تودستای منه..یه کاری نکن بفرستمت ته دره
باحرص عرفانونگاه کردموگفتم:ببین چیکارمیکنی اخه؟!میتونی ی کاری کنی من جوون مرگ شم یانه؟!
عرفان اومدجواب بده که اراد گفت:باباچقد حرف میزنین بجنبین دیگ دیرشد
عرفان روبه من گفت:ببین باتوبودا صدای اینم دیگه درومد
-عرفان گمشو یکی بیشتر نمیزنمتا
عرفانه باحرص گفت:دستت بهش بخوره دستتو قلم میکنم
ای خدااینم ازخواهرمون...مصلن باید ازمن دفاع میکرد گندزد به احساسم...روبه عرفان بالحن متاثری گفتم:خیلی نامردی عرفان
متعجب نگام کردوگفت:چرا؟مگ چیکارکردم؟
باهمون لحن ادامه دادم:خواهرمو جادوکردی دیگه منو دوست نداره
دوتایی باهم گفتن:ببندبابا..اسکل!
چش غره ای به جفتشون رفتم و روبه عرفان وارادگتم"خب دیگه گم شین برید نبینمتون بعدا تلافی میکنم این حرکتتونو
عرفان اومد دوباره جواب بده که اراد دستشو گذاشت رودهنشو گفت:اقا ول کن بیابریم دیرشد
وبردش سمت ماشین خودش..بالاخره حرکت کردیم بابقیه هماهنگ کردیم که یه جایی رومشخص کنن بهشون ملحق شیم...
نمدچرا توماشین میشینم ناخوداگاه خوابم میگیره(حالا نه ک درطول روز خواب به چشمت نمیاد)این وجدانم جدیدا خیلی رومخمه بعداکه ازخواب بیدارشدم حسابشو میرسم(البته اگه یادت بمونه)بی توجه به درگیری خودمووجدان عزیزم کم کم باتکونای ماشین پلکام سنگین شدوخوابم برد...
باچکی که خوردتوصورتم بیدارشدم...شوکه اطرافمو نگاه کردم که دیدم عرفانه بالبخند موذیانه داره نگام میکنه!چش غره ای رفتم بهشو گفتم:به نفعته بگی توچک نزدی توگوشم
عرفانه بالحن مسخره ای ادامو دراوردوگفت:واای واای ترسیدم مثلا میخوای چیکارکنی؟حقت بوداصن چکی که خوردی...اعصابموخردکردی هرچی صدات میکنم نمیشنوی
-یکم ملایم ترم میتونسی بیدارم کنی مجبورنبودی ازین حرکات وحشیانه استفاده کنی
تواینه خودمو نگاه کردم..یاابرفرض ملت توجنگ جهانی اول و دوم انقد وضعشون داغون نبود
رژم پخش شده بود دورتادور لبم صورتی شده بود..هرکی نمیدونس فک میکرد من خودمو بارژ خفه کردم حالاخوبه فقط درحدی که لبم رنگ بگیره رژ زده بودم...موهام همه اومده بود جلوصورتم درهم برهم شده بود..شالم افتاده بود روشونم...استین کتم یکی بالابود تاارنج اون یکی درست بود...
چرااینجوری شدم؟مگ داشتم چ غلطی میکردم توخواب؟عرفانه رونگا کردمو گفتم:من چرااینجوری شدم؟این چ وضعشه؟
بایه لبخندموذیانه گفت:من چمیدونم تویی دیگ!
بیخیال ریخت داغونم شدموگفتم:حالاچرابیدارم کردی؟
همونجورک داشت کمربندشو بازمیکرد گفت:بریم شام بخوریم دیگ!
یه نگاه به من انداخت خندیدورفت
ای خدامن چجوری بااین وضع واوضاع برم بیرون؟تصمیم گرفتم کلانرم که صدای شکمم بهم دهن کجی کرد!
اووف...تواین فکربودم ک چه کنم یهویادم افتادخب میتونم برم دسشویی رستوران صورتموبشورم...خواسم پیاده شم ک همون لحظه چشمم خوردبه ارادو عرفان ک دم دررستوران وایساده بودن...وااای نه ایناروکجای دلم بذارم؟مطمئنا اگ منوبااین ریخت ببینن دیگ تااخرعمرم ولم نمیکنن مخصوصا عرفان!
بااین فکر که شاید چیزی توماشین پیداکنم بتونم وضعموسروسامون بدم ماشینو زیرورو کردم اما انگارنه انگار...حالااگه باماشین خودم میومدیم هزارتا خرت و پرت توش پیدامیشد...بدبختی یکی دوتانیس که!
دوباره دررستورانو نگاه کردم خب خداروشکر نبودن...اومدم پیاده شم که درسمت راننده بازشدواراد نشست داخل ماشین...یاخداهمینو کم داشتم!صدام کردشالمو گرفتم جلوصورتم وبرگشتم سمتش...باخنده نگام کردوگفت:عرفانه برامون تعریف کرد نمیخواد اونجوری کنی
ینی اگربگم اون لحظه هرچی فحش بلدبودم نثارروح عرفانه کردم دروغ نگفتم...
منکه دیگ چیزی براازدست دادن ندارم شالموانداختم پایینوگفتم:خب چیکارکنم؟گفت که گفت
بادیدن قیافم اول چندثانیه متعجب نگام کرد..میدونستم الان میزنه زیرخنده،دستموبه نشونه تهدید بردم بالاوگفتم:به جان خودم اگه بخندی من میدونمو تو
ازخنده سرخ شده بود..دسشتو به نشونه تسلیم بردبالا..چش غره ای رفتمو روموکردم سمت شیشه وگفتم:به جای اینکه بخندی یه فکری به حال من کن
دیدم هیچ صدایی ازش نمیاد..یاخدا نکنه خفه شده باشه..برگشتم سمتش که دیدم صورتش سرخ سرخ شده دستشو گذاشته تودهنش که مثلن جلوی خندشو بگیره
ازقیافش خندم گرفته بود..خندیدم ک باصدای خنده من اونم کنترلشو ازدست دادو پاچیدازخنده...بعدچنددقیقه جفتمون باهم ساکت شدیم...
آراد:عرفانه اون عکسو نشونم داد فکر کردم ساختگیه نمیدونستم واقعا وضعت دراین حد وخیمه...
متعجب گفتم:عکس؟کدوم عکس؟
گوشیشو ازجیبش دراورد رفت اینستا یه عکسو بازکردو گفت:ایناهاش استوری گذاشته بود
بادیدن عکس مغزم سوت بلبلی زد...دهنم توعکس دومترباز بود دست راستم تونافم بود به علاوه همون پوزیشنی ک موقع بیدار شدنم داشتم...زیرعکس منو بزرگ تگ کرده بود وایموجی خنده گذاشته بود...
ای خداا الان چیکارکنم؟شرفم رفت کف شورتم...این چرااینجوری کرد؟خیلی بدتلافی کارامو دراورد...برااینکه بیشترازین ابروریزی نشه خندیدمو گفتم:واای ایول چقدباحاله این عکسه...یادم باشه حتماازش اسکرین بگیرم داشته باشمش...
باتعجب نگام کردوچیزی نگفت..ولی خودم میدونستم همه اینارو باحرص گفتم البته حرصم نامحسوس بود ولی اگه یکی منو میشناخت قشنگ میفهمید دارم ازدرون میپوکم...سعی کردم به خودم مسلط شم و گفتم:خب؟نگفتی؟!
-چیو؟مگ چیزی پرسیدی؟
ینی خوشم میاد خودم اسکلم اطرافیانمم مثه خودم شاسکول..بعددوساعت تازه میگه لیلی زن بود یا مرد
-میگم نگفتی الان بااین وضع چجوری برم بیرون؟یه راه کار بده بهم..مسلما نیومدی اینجا این عکسارو بدی فقط
اهانی گفت و دسشو کرد توجیبشو دوسه تا دستمال کاغذی بایه بطری اب داد دستمو گفت:من میرم بیرون کارت تموم شد بیاباهم بریم پیش بقیه...
دستمالو ازش گرفتم وتشکرکردم...چنددیقه منتظرموندم بره بیرون دیدم همونجوری وایساده داره نگام میکنه
-خب؟چیشد؟چرانمیری؟
لبخندی زدوگفت:اینجوری قابل تحمل تریا..ازین ببعد همیشه همینجوری برو بیرون
بامشت زدم توبازوشو گفتم:گمشو تانکشتمت
خندیدو درماشینوبازکردورفت تکیه داد به کاپوت ماشین...یکم به قیافم سروسامون دادم موهامو بازکردم بالابستم...دروبازکردم و رفتم بیرون محکم زدم روشونش...برگشت سمتم وبدون اینکه نگام کنه گفت:بریم..
خودش جلوترازمن حرکت کردورفت سمت رستوران...دم در برگشت سمتمو گفت:
Ladies first(اول خانوما)
لبخندی زدموتودلم گفتم:ایول بابا این ازین کارام بلده؟!خب معلومه دیگ برامخ زدن بایدم بلدباشه..هرچندنیازی به اینکارانداره همه دخترابخاطرپولشم که شده ازخداشونه بااین بوزینه رل بزنن...والابخدا...
منتظربودم بقیه غذاشون تموم شه...حالاخوبه من ازهمشون دیرتر اومدم ازهمشون زودتر تموم کردم..ایناچراانقد کلاس میذارن اخه؟اه اه اه...حالم بهم خورد واقعا غذا بهشون مزه میده اینجوری میخورن؟!حالانه که خودم همچین عین اسب آبی میفتم روغذا ازون جهت..
سوارماشین شدیم...عرفانه اومد استارت بزنه ک یهو داد زدم:نــــــه..روشن نکن
عرفانه دومتر پرید بالا وگفت:چرا؟چیشده؟!
لبخندزدموگفتم:هیچی دودیقه بصبر میام الان
منتظر جواب نموندمو درماشینو بازکردم و رفتم بیرون...نزدیکای رستوران ی سوپرمارکت بود رفتم کلی لواشک و پاستیل و خرت و پرت دیگ گرفتم..نشستم توماشین و گفتم:حالا بریم
یه نگاه به پلاستیک تودستم انداخت سری به نشونه تاسف تکون دادو حرکت کرد...
میدونستم عرفانه عاشق لواشکه...یه تیکه لواشک گرفتم تودستمو باذوق و شوق انداختم تو دهنم...کلیم ازش تعریف کردم
مظلومانه نگام کرد و گفت:به منم میدی؟!
همونجوری ک داشتم لواشکو میخوردم گفتم:نوچ اونایی ک استوری میذارن نمیتونن لواشک بخورن
باحرص نگام کردو چیزی نگفت..دلم سوخت براش خواستم یه تیکه بدم بهش ک گفت:اصن حقت بود لیاقت نداشتی
بالبخند نگاش کردمو گفتم:حیف شد میخواستم یه تیکه لواشک بدم بهت ولی دیگ الان پشیمون شدم
-عاطی اذیت نکن دیگ..ببخشید خب؟!
-باید فکر کنم اینجوری نمیشه
یکم مظلومانه نگام کرد..بیخیال انتقام شدم بعداهم میتونستم تلافی کنم لواشکو دادم دستشو خودم پاستیلو بازکردم خوردم...توذهنم کلی نقشه های اجق وجق برای این سه تا کشیدم...
درعرض یک ساعت تقریبا نصف پلاستیک خالی شده بود...کارم به بیمارستان نکشه خیلیهه...البت خب کاریم نداشتم بیکاربودم بخاطر همین..وگرنه من انقدرام ک شمافک میکنین پرخور نیسم(اره ارواح جدم)
اه حالم داشت ازاهنگای عرفانه بهم میخورد نه که بدباشنا به روحیم نمیخورد تواون لحظه...حس شکست عشقی خورده ها بهم دست داده بود
همینجوری اهنگارو زدم جلو که رسید به اهنگ لازممی از تی ام بکس صداشو زیاد کردمو بااهنگ میخوندم و مسخره بازی درمیاوردم عرفانه عم کم نمیاورد باهام همراهی میکرد همه ماشینا داشتن به ما نگا میکردن...اهنگش که تموم شد اهنگ روزای تاریک فرزاد فرزین پخش شد..دوتایی دست ازمسخره بازی کشیدیم رفتیم توفاز...یادکما افتادم محمدرضا گلزاروامین حیایی اهنگ گذاشته بودن واس خودشونو باهراهنگی فازمیگرفتن اهنگ شادمیومد پامیشدن میرقصیدن اهنگ غمگین میومد میشستن عر میزدن...توهمین فکرابودم ک نفهمیدم چیشد خوابم برد..
باتکونای دستی بیدارشدم...دستشوپس زدمو گفتم:ولم کن میخوام بخوابم
-پاشو رسیدیم تنبل خانوم...
بلندشدم باتعجب نگاش کردم وگفتم:تواینجا چیکارمیکنی؟
اراد:من خیلی وقته اینجام
خمیازه ای کشیدموگفتم:ینی چی؟
-بخاطراینکه عرفانه خسته نشه جامونو باهم عوض کردیم...حالام انقد سوال نپرس پیاده شو!
پیاده شدم هواتقریبا روشن شده بود..به ساعت گوشیم نگاه کردم..اووه..ساعت 4صبح بود..ینی من ازتهران تااینجا عین کوالا فقط خواب بودم؟فک کنم یه مشکلی پیدا کردما!
نگاهی به اطراف انداختم..فقط ماشین ماوواراد توحیاط بود...آرادو عرفانم داشتن وسایلارو ازپشت ماشین برمیداشتن میبردن داخل..رفتم سمت عرفانه و گفتم:اینجا کجاست؟واس چی فقط ماعیم؟بقیه کجان؟!
-بقیه رفتن ویلایی ک ازطرف موسسه بهمون داده بودن ولی عرفان گفت خوشم نمیاد با چنتا پسردختر جوون غریبه تویه ویلا باشیم...
-خب؟پس اینجا چیه قضیش؟!
-ویلای اراد ایناس
-اها آراد پسرغریبه نیس بقیه بومیدادن؟!
لبخندی زدوگفت:نه بابا آراد غریبه نیس یکم باهاش بیشتر اشنا شی میفهمی غریبه نیس...
شونه ای بالاانداختمو رفتم سمت ویلا و وارد شدم...آراداومد سمتمو یکی ازاتاقای طبقه بالارو نشون دادوگفت:میتونی بری اونجا استراحت کنی شب بخیر خانوم خوابالو
جلوموهامو بهم ریخت و رفت...موهامو مرتب کردم و رفتم سمت اتاقی که بهم نشون داده بود...انقد خسته بودم خودمو پرت کردم روتختو همینکه سرم رسید به بالش خوابم برد...
صبح باکلی خستگی بیدارشدم..انگارکوه کنده بودم چاانقد خسته بودم من؟خوبه دیشبم کل راهو تقریبا خواب بودم..یه نگاه به لباسام انداختم...مانتوم کلا چروک شده بود چشمم خورد به گوشه اتاق چمدونم بود...کی اینو آورده بود؟هرکی بود دمش گرم چون منکه حال نداشتم برم بیارمش این همه راهو...لباسامو عوض کردم ورفتم پایین...همه نشسته بودن پشت میزداشتن صبحونه میخوردن..رفتم سمت یکی ازصندلیاوگفتم:سلام صبح شماهم بخیر ای وای اصن من راضی نیستم...بشینین بابا چرا پاشدین اخه؟!
عرفان همونجور که داشت لقمه میگرفت واس خودش گفت:چقدحرف میزنی اول صبحی..اینهمه انرژی رو ازکجا اوردی؟!
آراد:منم به جای اون اینهمه میخوابیدم کل راهو الان انرژی داشتم
منتظر بودم عرفانه هم یچیزی بگه تخریبم کنه که درکمال تعجب گفت:انقد خواهرمنو اذیت نکنین صبحونتونو بخورین
روبه عرفانه گفتم:عرفی حالت خوبه؟!!
-اره چطورمگه؟
دست زدم به پیشونیشو گفتم:تبم نداری اخه ..پس چرااینجوری شدی؟
عرفانه باترس دست زدبه صورتشو گفت:چجوری شدم مگه؟!
-همینکه ازم دفاع کردیو گفتم عجیب بود
چش غره ای رفت بهم و گفت:توهیچوقت ادم نمیشی
-اره عزیزم من فرشته ام
عرفان:اره البته ازنوع عزرائیل
بااین حرفش بقیه خندیدن...داشت چاییشو سرمیکشید بادست زدم زیراستکانش که کلش پاچید توصورتش ودادش رفت هوا
پوزخندی زدم ودرکمال ارامش واس خودم لقمه گرفتم...همینکه اوردم بذارمش تودهنم عرفان ازدستم کشید گذاشت تودهن خودش بعدشم چاییمو سرکشید...همزمان چنبارم ابروهاشو انداخت بالا
باپام اززیر میز یدونه زدم توپاش که دردش گرفت...زبون درازی کردم وگفتم:حقته
ادامو دراورد که باعث شد اون دوتا بخندن...بلندشدم یه دونه زدم پس کلشو گفتم:باید بالاخره یجوری میمون بودنتو ثابت کنی دیگه...فقط موزخواستی تعارف نکنا بگو بهمون
بعدم رفتم بیرون...دست به سینه نشستم رومبل وپاهامو تکون دادم...حوصلم سررفت چرانمیان اینا؟داشتم باگوشه لباسم ورمیرفتم که بالاخره اون سه تااسکلم اومدن...
روبه جمع گفتم:من حوصلم سررفته یکاری کنید
عرفان:چیکارکنیم مصلن؟
عرفانه:بریم خرید مصلن
عرفان و آراد همونگاه کردن..اراد پاشدگفت:اوکی میخواید برید برید من مشکلی ندارم...بعد زدپشت عرفانو گفت:عرفان دیشب چی میگفتی قراره بهم نشون بدی؟
عرفان ازهمه جا بیخبر گفت:ها؟چیو میگفتم؟یادم نیس
اراد:همون که دیشب میگفتی دیگ...
-خب بابا نمیخواد چرت و پرت ببافین به هم...یه برنامه دیگ بذارین خرید حسش نیس الان!
اراد گفت:فعلن میخواید بازی کنیم بعدنیم ساعت دیگ اینجورا میریم پیش بقیه...
-خب چراالان نمیریم؟
متفکرانه نگام کردوگفت:نمیدونم گفتم شاید خواب باشن الان
-ماتوقرن 21 زندگی میکنیم عزیزم...
عرفان:خب که چی؟چربطی داره؟
عرفانه:ینی اینکه یچیزی هست به اسم تلفن که میتونی باهاش ازطرف مقابلت خبربگیری
آراد:اها خب ازاول همینو بگودیگه چراانقد میپیچونی؟!
-توخنگی من نپیچوندمش
عرفان:چه ربطی داره منم نفهمیدم
-آها الان توخودتو باهوش میدونی؟!
عرفانه:ای بابا بس کنین دیگ الان اینکه این دوتا خنگن خیلی مهمه؟!
دوتایی باهم گفتن:ینی چی؟!!
-ببین...نمیفهمن دیگ...بعدمیگن ماخنگ نیستیم..اخه شمایه جمله ساده رو نفهمیدین بعدانتظاردارین بگیم باهوشین؟!
آراد:مافهمیدیم چی گفت منظورمون چیز دیگ ای بود
-جون من؟آخی باشه حالا گریه نکن توخنگ نیسی...ناراحت نشو جوجو
عرفانه:خب حالاچرت نگید...چیکارکنیم الان؟
عرفان:هیچی دیگ زنگ بزن به یکیشون ببین اوضاع چجوریه
باشه ای گفت و پاشدرفت تواتاق
هرسه نفر خف شده بودیم...سکوت خیلی مزخرفی حاکم بود...حوصلم سررفت گوشیمو برداشتمو روشنش کردم..همینکه روشنش کردم سوگند پیام داد:عاطییییی؟امید ازم خواستگاری کرد دیشب
باتعجب به صفحه گوشی نگاه کردم..نوشتم:جان؟چیشد؟قضیه چیه؟!
همین که پیامم ارسال شد گوشیم تودستم لرزید...جوابدادم:الو؟میمون چی میگی تو؟
-سلامتوخوردی؟هنوزدوروز نشده ازت غافل شدم بی عفت کلام شدی!
-زر نزن باو زرتو بزن!
-عاطی خوددرگیری داریا!بالاخره بزنم یا نزنم؟!
-عه بی ادب!این چه طرز حرف زدنه؟بعد به من میگ بی عفت کلام
-تومنحرفی به من چه؟!
-آها ینی تواصن ازقصد اینجوری نگفتی!!!بروووو...بچه من باتو بچگی کردم داری خودتو به کی میشناسونی؟!جم کن کاسه کوزتو!
خندیدو چیزی نگفت...ادامه دادم:خب؟نگفتی؟امید چه غلطی کرد؟!
-هوم؟اامید؟!
-آره دیگ...الان اس دادی گفتی!قضیه چیه؟
-آها اونو میگی!خب؟نکنه باورکردی؟
-ینی چی؟!
-ینی همین دیگ...ازم خواستگاری نکرده
-پس چی میگی؟ایسگاکردی منو؟!
-نه خب؟دیشب خوابشو دیدم توخواب اومد ازم خواستگاری کرد
وای خدااین دیگه چه اسکلیه..گفتم:سوگند باخف شدن چطوری؟!
خندیدوگفت:الهی...باورکرده بودی؟اخه چرامنو جدی میگیری؟یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی نکبتیت جدی گرفتن من بود..
باحرص گفتم:آره دقیقا کارم اشتباه بود بیشعور...منو بگوداشتم ذوق میکردم تازه
خندیدوگفت:بیخیال حالا من برم کلاسم شروع شد الان محمدی کلمو میکنه
-ایشالله محمدی بزنه نصفت کنه ازشرت راحت شم...گمشو نبینمت نکبت
قطع کردم..عرفانه اومد گفت بچه ها بیدارن و قرارشد بریم پیششون...
پاشدم رفتم تواتاق اماده شدم وقتی اومدم پایین فقط اراد اماده شده بود..نشستم رومبل و گوشیمو دراوردم یکم بازی کنم که ازدستم کشیده شد...پشت بندش اراد گفت:بابا ول کن دیگ تو سرگرمی دیگ ای جزگوشی نداری؟
زبون درازی کردموگفتم:فضولیش به تونیومده بدش من گوشیو کارمهم دارم(اره اره دوبار)
باحرص نگام کردو ادامو دراورد وگفت:میشه بگی کارمهمت چیه؟!
درکمال خونسردی گفتم:نه حالاگوشیمو بده
-خیلی پررویی!!
-واا عجب ادمی هستیا یه سوال پرسیدی منم گفتم نه نمیشه این چیش پررویی بود؟خوبه حالاخودت گوشی بندرو گرفتی!!
کلافه نگام کردوگفت:خودتو بکشیم نمیدم بهت گوشیتو معتاد شدی بدبخت
-بدرک دوسدارم اصن
خیلی ریلکس نشست رومبل و گوشی خودشو دراورد
گفتم:اها توازگوشی استفاده کنی معتادنیسی!
جوابی نداد..گفتم:هوشت باتوعم گوشی منو بده
ریلکس نگام کردوگوشیمو گذاشت توجیبش..واا این چراانقد پرروعه؟!بلندشدم رفتم روبه روش وایسادم وگفتم:میگم گوشی منو بده
واکنشی نشون نداد ازحرص محکم زدتوپاش و توهمون حالت گفتم:گوشیموبده اه!
انگارنه انگار که من کل زورمو به کاربردم...هیچ اتفاقی نیفتاد!باحرص خواستم دوباره بزنم توپاش که نامرد جاخالی داد پام محکم خورد به مبل و اخم رفت هوا!ازون طرف آرادهرهر داشت میخندید!
-زهرمار نکبت آدم اینجورمواقع جاخالی میده؟!
-به من چه؟مگ من گفتم بزن؟اصن ازقدیم گفتن چاه مکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی
عصبی نگاش کردمو چیزی نگفتم:نشستم رومبل و همونجور که داشتم پامو میمالیدم توگوشیشو نگاه میکردم..داشت به یکی پیام میداد ولی نورگوشیش کم بود نمیتونستم بخونم..هرچند مهم نبود برام..خواستم ازفرصت سوءاستفاده کنم گوشیموازتوجیبش بیارم بیرون که فهمید و وسط راه دستموگرفت گذاشت پاش...عوضی انقدمحکم گرفته بود دستمویلحظه حس کردم استخونم شکست...همینجوری هم فشارشو بیشترمیکرد...بامشت دست ازادم زدم توبازوش و گفتم:بیشعور دستموول کن شکوندیش
اونم ریزریز میخندید و چیزی نمیگفت...همینجوری غرغر میکردم که عرفانه بالپای سرخ شده و پشت سرش عرفان باصورت شادوخندون اومد پایین...وااا اینا چرااینجوری شدن؟خاک به سرم...نکنه...؟!
آرادم تاعرفان اینارو دیددستمو ول کردوبلندشدوگفت:بریم دیگه؟!
عرفان:آره،بریم فقط منوعرفانه باهم میریم تووعاطی باهم بیاین
خواستم مخالفت کنم که آرادسریع گفت:اوکی پس خوش بگذره وبعدم چشمکی زدبهشون و دست منوکشیددنبال خودش!ومدیونید اگه فک کنین ذره ای هرچنداندک به دادوبیدادای من توجه رد..پسره ی کر!
دم ماشین خودش وایساد..ای خداالان من چیکارکنم؟اصن من نخوام بااین گولاخ تویه ماشین باشم باید کدوم شاسکولیو ببینم خبرم؟!نه که فک کنید می ترسماازش یاهرچیز دیگ ای..تنهامشکلم این بود که نمیدونستم چجوری باید دراین ماشین لامصبو بازکنم؟
ولی خودمونباختم..آرادبه ماشینش تکیه داده بودومنتظر عرفانه اینابود!
سنگینی نگاهمو حس کرد..برگشت سمتمو گفت:توچرانمیشینی؟!
-چون خیلی بیشعوری!
-جان؟چربطی داره؟
-ربطش به اینه که آقای به اصطلاح جنتلمن باید یادبگیری وقتی بایه خانوم متشخص میری بیرون باید درو براش باز کنی...
چندثانیه نگام کردوگفت:خب اینوخودم میدونم...حالابه جای این حرفا بروسوارشو!
عجب خریه این...کثافت کثیف..ازموضعم پایین نیومدم گفتم:خب ابله،منظورم این بودکه بیادرو برام بازکن...نه که فک کنی برام مهمه ها بخاطرخودت میگم که تمرین کنی ازالا
-تونگران نباش من خودم همه این چیزارو درس میدم به بقیه،نگران تمرین کردن من نباش!
باحرص گفتم:
Asshole(به معنی پست فطرت یاعوضی که البته معنی اصلیش کو.ی می باشد امااینجا به معنی پست فطرت استفاده شده)
بالبخند گفت:شنیدم چی گفتی
لعنتی من خودم نشنیدم چی گفتم این چجوری شنید؟!بااین فکر که شاید معنیشو نمیدونه اروم شدم که باجمله ی بعدیش گندزد به کل روحیاتم...
-خیلی بی ادبی ولی..همه مثه من مهربون نیستن یوقت دیدی کلتو کردن زیر اب
همه غلط میکنن باتو..اخه کسی جرات داره به من دست بزنه؟مثلا میخوای چه غلطی کنی اگه جرات داشته باشن؟همش الکی قپی میای..خواستم بابت تنبیه وجدان بی خردتر ازخودم بادست بکوبم تو صورتم که اومدن عرفیا و بازشدن درسمت من توسط اراد اجازۀ این اسکل بازیو بهم نداد..
اه حالم از سکوت بهم میخوره..ماکه هیچ حرف مشترکی نداشتیم باهم بزنیم ینی اصن حرفم میزدیم به دعوا ختم میشد همش...نگاش کردم متفکر زل زده بود به روبه رو و توحال خودش بود...
منم که خودتون میشناسین دیگه..کرم ریز درونم فوق فعاله...خواستم یکم اذیتش کنم...ضبطو روشن کردم و صداشو تااخر بردم بالا...شوکه نگام کرد که شونه ای بالاانداختمو گفتم:چیه؟حوصلم سررفت...توکه عین برج زهرمار فقط داری روبه رورو نگاه میکنی..گوشیمم که ندادی بهم!
اومدچیزی بگه که پریدم وسط حرفش و گفتم:حرف نباشه!یبارجواب ندی نمیمیری...همش میخواد جواب بده
همینجوری ادامه میدادم و غرمیزدم که پوفی کردوگفت:وااای یه دیقه نفس بگیر دختر،میگم توداشبرد یه فلش هست توش اهنگای جدیده فلشه رو درار وصل کن
ایشی کردم و داشبردو بازکردم...اوو این همه فلشو میخواد چیکاراین؟حالامن ازبین اینهمه فلش کدومو بردارم؟اینم اسکله ها
ازش پرسیدم که جواب نداد..خودم یه فلشو شانسی دراوردم ووصل کردم...اول صدای گیتاراومد ودنبالش صدای یه پسر که فوق العاده اشنا بود برام...یعنی اشنا که نه خودش بود...آراد!آهنگ علاقه از عمادطالب زاده رو میخوند..باتعجب نگاش کردم...به خودش اومده بود...باحرص نگام کرد سریع فلشو دراوردو دادزد:کی به تواجازه داد به این فلش دست بزنی؟
متعجب گفتم:مگه چی...
پرید وسط حرفمو گفت:خفه شو...نمیخوام چیزی بشنوم!
بالحن مظلومی که خودمم انتظارشو نداشتم گفتم:نمیدونستم ناراحت میشی ینی اصن نمیدونسم این فلش چی داره توش!
یکم لحنش اروم تر شد ولی بازم باداد حرف میزد..گفت:میتونستی بپرسی
-ببخشید فک نمیکردم چیز مهمی توش باشه!بعدشم ازت پرسیدم ولی جواب ندادی
چندثانیه نگام کرد وبعدش زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم همزمان بادست میکوبوند توفرمون(حالا من میگم میکوبوند شمافک نکنین فرمونوباکیسه بکس اشتب گرفته ها..اروم میزد روفرمون)
تااخر مسیر دیگه نه من چیزی گفتم ونه اون حرفی زد..ذهنم درگیر بود چقدرزندگی پیچیده ای داشت این بشر...اون ازنگاهای غمگینش اون ازاونروز تورستوران که گفت:من هیچوقت حس نکردم خواهربرادری دارم...حرفاش موقع برف بازی...واینم ازالان... حس میکردم همه اینا به خونوادش ربط دارن..نمیدونم شایدم اشتباه میکنم دوسداشتم بفهمم مشکلش چیه...اماخب هیچی نمیگفت خودش..ولی خیلی دوسداشتم بهش کمک کنم مشکلش حل شه...انقدبه این چیزا فک کردم که نفهمیدم کی رسیدیم ویلا...
هردودمغ پیاده شدیم عرفانه اینا چون یکم ارومترازمامیومدن هنوز نرسیده بودن...انقد ذهنم درگیر بودکه دیگه به این فک نکردم که دارن چه غلطی میکنن که اروم میان!
му нєαят вєαт ωнєη уσυ gєт α ѕωєєт ραѕѕιση ιη тнє єуєѕ σƒ σтнєя Heart
پاسخ
#15
Star 
از اسمش خیلی خوشم اومد جذاب بود قسنگ نوشته بودی بازم بذار
بچه که بودم عاشق آدم بدا بودم
چون زندگی رو واسه همه جهنم میکرد تا اونی
که دوستداره تو بهشت باشه ولی آدم خوبه داستان
واسه همه خوب بود حتی اونی که دوسش داشت
دوست دارم اندازه دریا
دلتنگم اندازه شن های دریا
میخوامت به اندازه یک آغوش ولی یه دریا با من و تو فاصلست
دوستدارم و دلم میخواد همیشه در کنارت باشم رفیق همیشه
تموم من Heart

پاسخ
#16
(20-06-2019، 15:25)Open world نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
از اسمش خیلی خوشم اومد جذاب بود  قسنگ نوشته بودی بازم بذار
خیلی ممنونم بابت نظرت حتما ادامشم میذارم به زودی...

برعکس تصورم آراد باخوشحالی رفت باچنتا پسرکه رویه میز نشسته بودن دست دادوسلام احوالپرسی کرد..منم که هیچکسو نمیشناختم دنبالش راه افتادم.سلام زیرلبی گفتمو یه نگاه گذرابهشون انداختم..همه باخوشرویی جواب دادن..یکیشون گفت:عه تودوست دختر آراد بودی؟!
باتعجب سرمو آوردم بالا ببینم کی اینوگفته که تعجبم تبدیل به اخم شد.همون پسره بود که دیشب جلوی موسسه بهم چشمک زده بود..ای خدا اخه من اگه شانس داشتم الان اینجا نبودم...بیخیال این چیزا شدم..بالحن بی تفاوتی گفتم:آخه آدم قحطه من بیام بااین برج زهرمار دوس شم؟
آراددستموگرفت و محکم فشارداد که صورتم ازدرد جمع شد..تااومد چیزی بگه یهو آهنگ نیر پخش شد:نیر نیر دیگه بسه..بیا دردامو دوا کن تلفن میزنم جواب نمیدی چرانیر
دستموگرفتم جلودهنم که یهو نپاچم ازخنده..حقته آراد خان..تاتو باشی گوشی منو نگیری!همه متعجب آرادو نگاه می کردن...گشت توجیبش گوشی منو درآورد وگفت:گوشی توعه!
وبعد پرتش کرد دست من..یجوری پرتش کرد که انگار جذام داره گوشی بدبختم...چش غره ای رفتمو جواب دادم...
عرفانه:الو عاطی؟کجاعین شما؟
-مارسیدیم ویلا الان تو حیاطیم...
-اوکی مایه کوچولو دیرتر میایم یکم کارداریم چیزی نیازنداری؟!
بالحن موذیانه ای گفتم:چیکاردارین اونوقت؟!
-فوضولی موقوف خدافظ
وبعدم به من اجازه حرفی ندادوقطع کرد...ببین من میگم اینادارن یه غلطی میکنن شماجدی نمیگیرین..من خواهرمو بزرگ کردم تروخشکش کردم...من این دوتاابلهو نشناسم شما میخواین بشناسیدشون اخه؟هه چه حرفا!گوشیموگذاشتم تو جیبم..یکی از پسراگفت:شماکه گفتین دوس نیسین پس گوشی تودست آرادچیکار میکرد؟
آرادونگاه کردم..گفتم:نمیدونم والا ازخودش بپرسید خودمم جوابی ندارم واسه این سوال
آراد:خیلی حرف میزنی مهران بیاید بریم داخل اینجا نشینین
مهرا؟سوالی که پیش میاد اینه که مهران همون مهرانیه که دیروز بحثش بود؟مگ قرارنبود نیاد؟فک نکنم اون باشه پس..اه به من چه اصن؟بدرک..دیگ گوش ندادم به حرفاشون سمت ویلاقدم برداشتم صدای یکیو شنیدم ازکنارگوشم
-اون اهنگ مسخره چی بود؟عوضش کن!
نگاش کردمو بالحن بی تفاوتی گفتم:آهنگش خیلیم قشنگه شمادرک هنری ندارین!
بااین حرفم پقی زدزیر خنده..گفتم:چیش خنده داشت؟!
-هیچی شمادرست میگی فک کنم شماازماهنرمندتری،اصن شایعس که ماتوکار موسیقی و هنروایناعیم...بله درسته حرفتون
ترجیح دادم به روی خودم نیارم که بد ریدم گفتم:اوهوم خوبه که حداقل طرف حرف حقید..پسره که فک کنم ازاینهمه پرروییم تعجب کرده بود چیزی نگفت منم بی توجه به اون دوباره به سمت ویلاحرکت کردم...اونم دنبالم میومد..گفت:راسی وقت نشد خودمو معرفی کنم من آویدم..
به دستش که دراز شده بود سمتم نگاه کردم.دوباره توچشاش نگاه کردموگفتم:خوشبختم
وبه راهم ادامه دادم...چه حیاط طولانی داشتن...بالاخره رسیدم به ویلا اخییییش...تموم شد...فک کنم ازحیاط تاخودویلا مسافتش بیشتراز ویلای اراد تااینجا بود...ویلاهاشونو استاندارد درست نمیکنن
وارد ویلاشدم...اولین کسی که دیدم سارابود که توجمع چنتا دختر دیگه نشسته بودوداشتن باآب و تاب راجع به چیزی حرف میزدن..ساراتامنودید اومدسمتموگفت:عه سلام اومدی؟!خوبی؟
بغلش کردموگفتم:مرسی ممنون توخوبی خوشگله؟
-عالیم چخبر؟دیشب خوب خوابیدی؟
-آره بابا کل راهو که خواب بودم ازاونور امروزم دیرترازهمه بیدارشدم...کلاحال کردم واس خودم...
خندیدوگفت:عه خب پس امروز شارژی
بعدروبه دخترای دیگ ادامه داد:بیابریم بچه هارو بهت معرفی کنم...دستموکشید دنبال خودش...به یه دخترچش سبز اشاره کردوگفت:این خانومی که میبینی گربه مونه اسمشم ساحله...یادساحل خودمون افتادم اونم چشاش سبزبود...باساحل دست دادمو ابراز خوشبختی کردم...به دختر کناریش اشاره کردوگفت:نوشین خانوم،گیتاریستمون
نوشین لبخندی زدو گفت:خواهش میکنم دست نزنین من متعلق به همتونم
یه دختره زدپس کلشو گفت:بمیربابا چه خودشو تحویل میگیره
ساحل:هانی ازالان خودتو نشون نده دیگه بذار یکم بگذره بعد شروع کن
خندیدموگفتم:نبابا راحت باشین این چیزا توخاندان ماعادیه اوکیه...
بقیه خندیدنو سارگفت:این خانوم کوچولوعم که میبینی ته تغاریمونه اسمشم نگینه
بعدم رفت لپای نگینو کشید که نگین اخش دراومدومحکم زد رودست سارا...
یکم بابچه ها حرف زدیم و ازخودمون گفتیم...ساحل 26سالش بودوازهمشون بزرگتربود..شوهرش آریا 28سالش بودوپیانومیزد...خودساحلم ویالون میزد ویکمی هم پیانواز آریا یادگرفته بود...هانیه 24سالش بود ومجردبود..موهای فرریز داشت چهرۀ اونقدرا قشنگی نداشت ولی بانمک بود..نوشینم همسن هانیه بود ولی 2ماه بود نامزدکرده بود بایه پسر26ساله به اسم سپهر..نگینم یه دخترتپل بود..22سالش بودو مجردبوداونم...لپاش خیلی بانمک بود...آدم دوسداشت بره گازش بگیره..وقتی بهش اینوگفتم لپاشو بادستش گرفت و گفت:آدم امنیت جانی نداره پیش شماها من ازین ببعد شب نمیخوابم یهودیدین خوابیدم صبح پاشدم دیدم نصف صورتم نیست..
یکم اذیتش کردیم بابچه ها پسرایی که پایین دیده بودیمشون اومدن بالاومادیگه حرفی نزدیم...عرفانه و عرفانم بالاخره رسیدنو جمعمون جمع شد...پسرا کل ویلارو گذاشته بودن سرشون...بادخترارفتیم آشپزخونه تا بساط نهارو آماده کنیم...نهارو بامسخره بازیای آویدو محمد خوردیم..بعدنهارهمه دورهم نشسته بودیم من سرم توگوشیم بود داشتم باسوگند چت میکردم..عرفانه و ساراو هانی داشتن باهم میحرفیدن...نگین و ساحلم باهم میحرفیدن نوشینم که گفته بود خستس و رفته بود بخوابه...پسراهم که کلا راجع به همه چی همه باهم میحرفیدن...باحس نشستن کسی کنارم سرمو بلندکردم...بادیدن آوید کنارم جاخوردم..متعجب گفتم:چیزی شده؟
-نه حوصلت سرنرفته؟!
-چطور؟!
-همینطوری!حس کردم حوصلت سررفته
چه اسکل بودااینم...گفتم:مصلن الا حوصلم سربره چیکارمیکنی؟
-میبرمت میگردونمت دلت واشه
یجوری نگاش کردم یعنی بروبابا دلت خوشه...اخه من باتو میام بیرون؟!حالاانگار همین الان قراره بریم بیرون بگردیم...جوبی ندادم دوباره سرمو انداختم توگوشیم..خودشو نزدیک تر کردبهموگفت:جوابی نشنیدم
-سوالی داری ازمن بپرس
دوتایی برگشتیم سمت آراد که عین ببر زخمی داست آویدونگاه میکرد..آوید زیرلب گفت:اوه اوه صاحبش اومد من فرار!
لحظه اخر دست گذاشت رو شونه آرادوگفت:خوش بگذره
باتعجب آویدو نگاه کردموشونه ای بالاانداختم...آراد اومد نشست کنارمنو گفت:چی میگفت این؟!
واا این چراانقد عصبی شد؟جوابی ندادم که گفت:باتواما میگم این چی میگفت؟!
-چیزخاصی نمیگفت
کلافه دست کشید توموهاشوگفت:چیزخاصی نمیگفت یعنی چی؟!
اوووف این چه گیری داده...گفتم:میگفت اگه حوصلت سررفته ببرمت بیرون دلت واشه...
چندثانیه نگام کردوگفت:غلط کرده مرتیکه توچی گفتی؟!
-وااای میشه بس کنی؟دوساعته گیردادی به منه بدبخت!
-اوکی حالا چراعصبی میشی؟میای بریم بیرون؟حوصله منم سررفته
چندثانیه فکرکردم..دیدم فکربدیم نیس..ایناکه هرکدوم توحال و هوای خودشون بودن گفتم:اوکی باشه بذارمن برم به عرفانهبگم میام الان
-باش من منتظرم بیرون
سری تکون دادمورفتم سمت عرفانه و بهش گفتم دارم باآراد میرم بیرون..رفتم توحیاط آراد تکیه داده بود به ماشینش بااخم به افق خیره شده بود.رفتم سمتش به خودش اومد منوکه دید لبخندی زدو رفت در ماشینشو بازکرد برام وگفت:بفرمایید بانو!
خندیدمو نشستم توماشین..این پسر فوق العاده بود اسکل ترازخودم بود...ینی خوشم میاد یه ادم عاقل نمیتونین دوروبرمن پیدا کنین
اومدسوارشدوخودش ازتوداشبرد فلش موردنظرودرآوردووصل کرد..ماشینوروشن کردوتقریبا پرواز کرد...آهنگ کیش ازسپیده پخش شد..تعجب کردم مگه اینم ازاین آهنگا گوش میداد؟؟!نگاش کردم که گفت:چیه خب؟اونبار ازش خوشم اومد دان کردم..لبخندی زدموگفتم:منکه چیزی نگفتم
چیزی نگفت..پرسیدم:داریم کجا میریم الان؟
-نمیدونم حالا یه جا میریم دیگه
-نمیدونی پس براچی منوباخودت آوردی؟!
-برااینکه حوصلت سررفته بود
-توازکجا میدونی حوصلم سررفته بود؟الان گم شیم خوبه؟توکه جاییوبلدنیسی چرامنو میاری باخودت؟من جوونم هزارتاارزو دارم کلی غلطای نکرده دارم...
پوفی کردوگفت:چراتوانقد حرف میزنی؟سرم رفت!قارنیس بمیری..من گفتم نمیدونم قراره کجابریم نگفتم جاییو بلدنیستم...
مگ این دوتا جفتشون یه معنی نمیده؟وقتی میگه نمیدونم کجاقراره بریم یعنی جاییو بلدنیستم دیگه...اه به من چه بابا!
-حالاخودت دوسداری کجابریم؟
-منکه جاییو نمیشناسم خودت کجاروبیشتردوس داری؟بروهمونجا
یکم فک کردوگفت:میخوای بریم دریا؟!
یکم فکرکردم...دریاهم بدنیسا..حال میده...موافقتمواعلام کردم..
وقتی رسیدیم سریع ازماشین پیاده شدم..فک کنم ازآخرین باری که اومدم دریا یه دوسه سالی میگذره...پاچه شلوارمو دادم بالاورفتم توآب...مثلاپاچمودادم بالاکه خیس نشه همین که پاموگذاشتم توآب یهویه موج اومدسمتم تاوسطای مانتومو خیس کرد...منکه دیگه چیزی واس ازدست دادن ندارم...یهویادم افتادگوشیم توجیب مانتوم بود...دست زدمولی چیزی حس نکردم...باترس آرادوکه داشت میومدسمتم نگاه کردم..توهمون حال دادزد:چیشده؟چرا این شکلی شدی؟!
-آراد بدبخت شدم گوشیمو نیس
یکم عاقل اندر سفیانه نگام کردوگفت:آلزایمرم که گرفتی..به محاسناتت اضافه شد...
-مسخره نشو...جدی میگم...توجیب مانتوم بود ولی نیست الان
-خب میگم الزایمر گرفتی..الا داشتیم میومدیم نذاشتیش توماشین مگ؟
عه راس میگ ها...من چقد خنگم واقعا...اشکال نداره پیش میاد...به خودم اومدم آراد کنارم وایساده بود وبه افق خیره شده بود...همینجوری داشتم نگاش میکردم که برگشت سمتم و لبخندموذیانه ای زد...تاخواستم تجزیه تحلیل کنم لبخندشو یه مشت آب پاچید توصورتم...حواسم نبود توآبیم پاموآوردم بالا بزنم توپاش که یهو زیر پام خالی شدو افتادم توآب...بااین حرکتم آراد پاچید ازخنده...اومدسمتم دستموگرفت بلندم کنه که محکم دستشو کشیدم تعادلش به هم خورد اونم افتادتو آب..به سختی بلندشدم وواسش زبون درازی کردم...اونم همونطوری که توآب نشسته بود بادستش کلی آب پاچید روم..واین شدشروع آب بازی ما..انقد آب پاچیدیم روهم دیگه که ازخستگی ولو شدیم توآب...حتی هیچکدوم نای بیرون رفتن از آبم نداشتیم فقط همونگاه میکردیم واس هم شکلک درمیاوردیم...
تقریبا نزدیکای غروب بود...بالاخره ازآب دل کندیم و رفتیم روساحل نشستیم...لباسامون خیس خیس بود...ولی برام اهمیتی نداشت...خیره شده بودم به روبه رو وهیچی نمیگفتم...تقریبا چنددیقه توهمین حالت گذشت که آراد سکوت بینمونو شکست...گفت:معذرت
متعجب نگاش کردم...برگشت سمتموگفت:بابت رفتارامروزم ازت معذرت میخوام...دست خودم نبود
لبخندی زدموگفتم:بیخیال هرچی بود تموم شد...اشتباه ازمن بود
بالبخند روبه رورو نگاه کرد...دوس داشتم بپرسم ازش دلیل این رفتاراش چیه...ولی نمیدونستم بهم میگه یانه...تاالان دوسه بارازش پرسیده بودم ولی همش جواب سربالا میداد...ولی خب شاید ایندفعه فرق کنه..شاید بگه بهم...قبل اینکه بخوام چیزی بگم گفت:حوصله داری یچیزی برات تعریف کنم؟
-اوهوم چی؟
-شاید تونستی ازین حرفام جواب سوالاتم بگیری
سکوت کردم تاحرفشو بزنه..نفس عمیقی کشیدو همونجور که به روبرو زل زده بود گفت:اززمانیکه خودمو شناختم تویه خونواده ای بودم که هرشب مادرپدرم بخاطر کارای بابام که چیزی ازشون سردرنمیاوردم باهم دعوا میگرفتن...من اونموقع خیلی بچه بودم شاید 8یا9سالم بود...نمیفهمیدم وقتی مامانم بابامو به خیانت محکوم میکنه یعنی چی...دلیل حرص خوردنای مامانمو گریه های خواهرمو نمیفهمیدم..گذشت و گذشت تامن یکم بزرگترشدمو تقریبا همه چی دستگیرم شد...ولی خب اونموقع دیگه فایده ای نداشت...مامانم ازدست کارای بابام سکته کرده بودو بابامم به جای اینکه پشیمون باشه ازکاراش هرروز یه دخترهمسن دخترخودشو میاورد خونه و باهاش عشق بازی میکرد...
اونموقع بود که حالم ازبابام و همۀ زنا بهم خورده بود...ولی خب کاری نمیتونستم بکنم...آریانا که ازدواج کرده بود هیچ...ولی نمیخواستم آرتان دیگه یلحظه عم تواون خونه کذایی بمونه...زیاد رابطه خوبی باهاشون نداشتم یعنی هیچوقت نه خودم سعی کردم نزدیک شم بهشون نه اونا قدمی برداشتن...ولی بازم هم خونم بودن و نمیخواستم زندگیشون تواون خونه نابودشه...وقتی با بابام دراین مورد حرف زدم اولش مخالفت کرد ولی بعدش گفت برام یه خونه جدا میگیره توش زندگی کنم میخواستم آرتانم ببرم باخودم ولی نمیشد...برعکس منوآریانا اون کارای بابامو قبول داشت و خودشم شده بود یکی مثه بابام...وقتی دیدم دلش نمیخواد و اونجوری راحتتره زیاد اصرارنکردم..خودم واس خودم زندگی میکردم..البته بااینکه ازبابام جداشده بودم ولی هنوزم توشرکت بابام کارمیکردم و خرج و مخارج زندگیم توسط بابام تامین میشد...همونموقعا تودانشگا بایه دختری آشنا شدم به اسم نفس...یکی ازرفیقام بهم معرفیش کرده بود...نه من نه اون اهل دوستی نبودیم...ورفیقام اینو خوب میدونستن...ولی نفس....خب نمیدونم ولی یچیزی داشت که ناخودآگاه آدم به سمتش جذب میشد...یمدت باهم دوست بودیم ولی رفتارمون اصلن مثه دوست دختردوست پسرای دیگ نبود..مثه دوتا دوست معمولی حتی ازونم معمولی تر...ولی نمیدونم چیشد که عاشقش شدم...وقتی بهش گفتم اونم گفت دوستم داره ولی نمیتونه بامن باشه...گفت من نمیتونم روپای خودم وایسم وهنوزم بعداینهمه مدت توشرکت بابام کارمیکنم...گفت بابای من جنازۀ منم رودوش تو نمیذاره چون حتی پول توجیبیتم ازبابات میگیری...وقتی این حرفارو زد من بهش قول دادم روپای خودم وایسم و برای زندگی آیندمون تلاش کنم...وبرای اینکه بهش ثابت شه حرفم حرفه ازشرکت بابام اومدم بیرون...رفتم دنبال کارای دیگ...یمدت گیتار تدریس میکردم یمدت توبوتیک کارمیکردم..خلاصه هرجور کاری بگی میکردم...هنوزم همونارو ادامه میدم البته...ولی خب چون درآمدم اونقدرا زیاد نبود قبول نکرد و گفت تونمیتونی یه زندگی خوب برامن بسازی....قبلش برااینکه پولدار بودم میخواست ولم کنه بره حالا بخاطراینکه بی پولم...غافل ازاینکه دلش یجای دیگه گیره و اینا همش بهونس...پوزخندی زد....دستی به چونش کشیدو دوباره ادامه داد:تو تایم بیکاریم آهنگ میخوند ضبظ میکردم براش...ولی ازوقتی ولم کرد دیگه حتی یبارم نرفتم سمت این چیزا...حتی وقتی خبرازدواجشو شنیدم میخواستم همه اون فلشارو نابود کنم ولی خب یه حسی مانعم میشد همش...درعوض همه عکساوکادوهایی که بهم داده بود حتی لباسایی که اون برام انتخاب کرده بود هرچیزی که منویاد اون روزامینداختو ریختم دور...یمدت ازهمه دوربودم وحتی ازدر خونه بیرون نمیرفتم...همه رفیقامو کلافه کرده بودم...طول کشیدتابتونم خودمو جموجور کنمو تاحدودی سرپاشم...چون بابامم حالش بدبود باز برگشته بودم به شرکت...اولش خواستم به آرتان بگم بره به کارای شرکت رسیدگی کنه ولی اون هم چیزی ازش سردرنمیاورد هم اینکه انقد درگیر خوش گذرونیو دختربازیاش بودکه دیگه وقتی واسه اینکارا نمیموند...تازه اینجوری به نفع خودمم بود کمتر به نفس فک میکردمو عذاب میکشیدم...زندگیمو تقریبا سروسامون دادم ولی همیشه نبودن نفس تو زندگیم حس میشد خیلی سخت بودبرام که بخوام فراموشش کنم...همین الانشم نتونستم فراموشش کنم امانبودش عادی شده برام...دیگه مثه قبل بخاطرنبودش بی تابی نمیکنم...
پوزخندی زدو ساکت شد...به افق خیره شده بود و فقط صدای نفسای عصبیش میومد...
دستمو گذاشتم رو شونه اشو گفتم:بیخیال،با فک کردن به گذشته فقط اعصابتو خردمیکنی...هرچی بود تموم شد دیگه بسه!
سری تکون دادو چیزی نگفت...لباسام هنوز خیس بود و همین باعث شده بود که سردم بشه...همونجوری که میلرزیدم ازسرما خودمو بغل کردم و به روبه رو زل زدم...فکرم خالی خالی بود...
му нєαят вєαт ωнєη уσυ gєт α ѕωєєт ραѕѕιση ιη тнє єуєѕ σƒ σтнєя Heart
پاسخ
#17
توهمون حال بودم که صداشوشنیدم:سردته؟
نگاش کردم...سری تکون دادم...خودشو بهم نزدیک کردو یهویی منو کشید سمت خودش...سرم دقیقا روسینش بود...گفتم:عه دیوونه چرا همچین میکنی
خواستم ازبغلش بیام بیرون که توگوشم گفت:مگ نگفتی سردته؟اینجوری گرم میشی!
دیگه تقلایی نکردم برای بیرون اومدن از بغلش...نفسای داغش که میخورد به گردنم قلقلکم میداد...اگه توهرشرایط دیگه ای بود تاالان جیغم رفته بود هوا و اراد نفله شده بود ولی الان...برعکس قبلن یه حس خوبی داشت...
نمیدونم چقد تواون حالت بودیم که بالاخره ازش جداشدمو گفتم:بریم دیگه...تابرسیم ویلا شب میشه بچه هانگران میشن...
زیرلب یچیزی گفت تومایه های برخرمگس معرکه لعنت که درست نشنیدم...پرسیدم:چی؟!
هول شدوگفت:هیچی گفتم برو توماشین الان میام...
مشکوک نگاش کردم..نگاموکه دید گفت:چیه؟برو دیگ منم میام الان
شونه ای بالاانداختم ورفتم توماشین نشستم...توراه دیگ حرفی نزدیم و من فقط داشتم به حرفای اراد فک میکردم...به این فک کردم که چقد نفسو دوس داشته...یاد این حرفش افتادم که گفت:نفس یچیزی داشت که ناخودآگاه ادم به سمتش جذب میشد...دوسداشتم نفسو ببینم باید آدم جالبی باشه که این برج زهرمار دوسش داشته..انقد به زندگی اراد فک کردم تابالاخره رسیدیم...
داشتم میرفتم سمت ویلا که صدام زد..برگشتم وگفتم:جونز؟!
-حرفایی که امروز زدم....
پریدم وسط حرفشو بالبخند گفتم:میدونم بین خودمون میمونه خیالت راحت...
سرشوتکون داد..دوباره حرکت کردم سمت ویلا که بازم صدام زد...برگشتم وگفتم:ای بابا،گفتم اوکیه دیگه نمیگم به کسی
خندیدو گفت:خیلی بی اعصابی خواستم بگم وایسا باهم بریم
چش غره ای رفتم بهش و همونجا وایسادم...اومدکنارم گفتم:اجازه می دید برم الان؟!
لبخندی زد..بادستش موهامو بهم ریخت و گفت:اره بریم...
اییش پسره ی خرچنگ...موهامودرست کردموباهم به سمت ویلا رفتیم...داشتم می رفتم داخل که دوباره صدام کرد...باحرص برگشتم سمتش که دستشو به نشونه تسلیم بردبالاوگفت:خیلی خب...قول میدم این آخریشه
بامشت زدم توبازوشو گفتم:بگو؟؟
-هیچی میخواستم بگم زیاد با آوید گرم نگیر آدم درستی نیس
متعجب نگاش کردم وگفتم:هان؟ینی چی ادم درستی نیس؟
بی توجه به سوالم گفت:درهمین حد بدونی کافیه زیاد نزدیکش نشو...
وبعدم خیلی شیک ومجلسی رفت توشونه ای بالاانداختمو رفتم داخل...همه نشسته بودن یه جاودایره تشکیل داده بودن فک کنم داشتن بازی میکردن...گتم:ای وااای...خجالتم ندین چرااخه بلند میشین!!چی؟منتظر مابودین بازیو شروع کنین؟؟؟بابا شاید ما حالاحالاها نمیومدیم چرااینکارو کردین؟؟؟شرمنده شدم بخدا
آویدگفت:من بهشون گفتم صبرکنن شماعم بیاین ولی گوش نکردن
یکی از پسرایی که کنارش نشسته بود گفت:چرا چرت و پرت میگی؟مگ خودت نبودی میگفتی اوناالا دارن خوش میگذرونن ما الان حوصلمون سررفته و این حرفا؟!
آوید لبشو گازگرفت و گفت:صددفه بهت نگفتم زشته اینکارا؟!هرچی من میگم بگو درسته
نگین بی توجه به اوناگفت:عاطی؟چرالباسات خیسه؟کجابودین مگ؟
آراد:تواب بودیم خیس شدیم...
آوید:بیاین..دیدین گفتم اینا داره بهشون خوش میگذره؟؟؟معلوم نیس تو اب چیکارمیکردن!
همه خندیدن آراد گفت:بفهم چی داری میگی...اول فک کن بعد یچی بلغور کن واس خودت
محمد برای جلوگیری از دعوای احتمالی گفت:بچه ها بسه بشینین دیگه
آوید دهن باز کرد چیزی بگه که محمد گفت:گفتم بسه تمومش کن آوید...بعدروبه سارا گفت:برو یه دست لباس بده لباسشو عوض کنه...ساراعم بلند شد دست منوگرفت و کشید دنبال خودش...رفتیم توی یکی از اتاقا...اصن به دوروبرم توجه نکردم..سارا یه شلوار مشکی بایه تونیک طوسی داد دستم شال خودم تقریبا خشک شده بودبخاطرهمین دیگه شال نگرفتم ازش...داشتم مانتومو درمیاوردم که گفت:زیاد به حرفای آوید توجه نکن اون همیشه همینجوریه
لبخندی زدموگفتم:نه ولش کن مهم نیس اهمیتی نداره برام بقیه چی فک میکنن راجبم...
لبخندی زدوگفت:خوبه پس من میرم بیرون لباساتو عوض کن بیا...قبل اینکه دروببنده گفتم:سارا؟راسی عرفانه وعرفان کجان؟پایین ندیدمشون
-رفتن بیرون یه دوری بزنن الانا دیگه میان
-اوکی باشه ممنون
سری تکون دادورفت بیرون...منم سریع لباسامو عوض کردم..وقتی رفتم بیرون پایین بچه هامتفرق شده بودن وهرکی یه جا نشسته بود..جومزخرفی بود...ای کاش هیچی نمیگفتم اصن...اصن ای کاش نمیومدیم اینجا اگ میدونسم عرفانه اینا نیستن نمیومدم...عین این شکست عشقی خورده ها رفتم نشستم رومبل نگینم اومد کنارموگفت:چته؟چراانقد دپرسی؟!
لپشو کشیدموگفتم:دپرس نیسم جوجو حالم عالی عالیه
یه نگاهی انداخت به معنی آره باشه 2بار بروعمتو گیر بیار فک کرده همه مث خودش اسکلن...
-اوکی بیا بریم پیش بچه ها اینجاتنهایی نشین
سری تکون دادموگفتم:اوکی بریم
همینکه پاشدم آراد اومد سمتمونو روبه من گفت:وسایلتو جم کن بریم
-عه؟کجا؟؟تازه میخواستم برم پیش بچه ها...
یکم عاقل اندر سفیانه نگام کردوگفت:وقتی بهت یچی میگم بگوچشم
دست نگینو گرفتموگفتم:بروبابا من به بابامم نمیگم چشم به توبگم؟؟؟زهی خیال باطل
دستموکشیدوگفت:ببین من اصن حالوحوصله کل کل ندارم جم کن بریم فردا میبینیشون
نگینو نگاه کردم..شونه ای بالاانداخت وگفت:اشکال نداره حالا فردا صبح میاین دیگ!
آراد پرید وسط حرفشو گفت:صبح نمیشه ظهر میارمش اینجا
یجورمیگ ظهرمیارمش انگار اجازه اومدن منواین باید بده!پررو...گفتم:پس من برم ازبچه ها خدافظی کنم میام
گفت:اوکی صبرمیکنم باهم میریم لفتش نده
سری تکون دادمو رفتم با بچه ها خدافظی کردم.توراه جفتمون ساکت ساکت بودیم...گوشیمو درآوردم یکم با دوستام چت کردم چرت و پرت گفتیم..باتوقف ماشین بدون اینکه سرموازگوشی دربیارم پیاده شدم...پیاده شدنم هماناو افتادنم همانا..به دوروبرم نگاه کردم افتاده بودم توجوب...
آراد سریع پیاده شداومد سمتم بانگرانی گفت:عاطی؟حالت خوبه؟!
دستمو تکون دادم ازدرد صورتم جم شد..توهمون حال گفتم:خوبم چیز خاصی نیس
خواستم بلندشم که بایه حرکت بلندم کردوگفت:قشنگ معلومه خوبی!درماشینو بازکرد ومنونشوند روصندلی وگفت:همینجا بمون الان میام
رفت سمت یکی ازمغازه ها..دودیقه بعد بایه پلاستیک تودستش اومد نشست توماشین...پلاستیکو گذاشت صندلی عقب وماشینوروشن کردو باحرص گفت:آخر این گوشیت کاردستت میده!معلوم نیس داشتی با کی چت میکردی که انقد غرق بودی!
-عه؟؟چربطی داره خب؟من ازکجا میدونسم کجانگه داشتی ماشینو فک کردم رسیدیم دیگه
چش غره ای رفت و گفت:عقل سالم دربدن سالم...اگه عقل داشتی یه نگاهی مینداختی ببینی کجاداری پاتو میذاری
-ای بابا...خب حالاانگارچیشده فلج نشدم کهخوب میشه دیگه خودش
-اَ کجا معلوم؟شاید دستت شکسته باشه!
عاقل اندر سفیانه نگاش کردم واداشو دراوردم:عقل سالم دربدن سالم...آخه تو خودت عقل سالم داری که به من میگی؟!
نگام کردوگفت:چطورمگ؟هرچی باشم ازتو بهترم
-آقای عقل کل...بنظرت اگه دستم شکسته باشه انقد ریلکس میشینم باتو کلکل میکنم؟!
سرشو خاروندوگفت:خیلی حرف میزنی بچه
پوفی کردمو سعی کردم به اعصابم مسلط باشم...به یه چش غره کوچولو بسنده کردمو روموکردم سمت شیشه و بیرونو نگاه کردم...باتکونای ماشین کم کم چشام رفت روهمو خوابم برد...
****
باخوردن نور توصورتم چشاموباز کردم...اومدم دستمو بیارم جلوصورتم ولی نمیومد بالا یه جا قفل شده بود...دست چپمو اوردم بالا..ازدرد صورتم جمع شده بود...اهمیت ندادمو کلمو برگردوندم ببینم دستم به کجا گیرکرده ولی فقط پشم دیدمو پشم...اول فک کردم عرفانه اس ولی عرفانه که موهاش فر نیس...باترس بلندشدموجیغ زدم..بابالش زدم توسرش وهمینجوری فوش میدادم بهش که بایه حرکت بلندشد دستشو گذاشت دوردهنمو پرتم کرد روتخت..چشامو که ازترس بسته بودم اروم بازکردم...بادیدن آراد فکم چسبید به سقف..یاامامزاده بیژن...این کنارمن چیکارمیکرد؟!باصداش به خودم اومدم:چته انقد نق میزنی؟دیشب که تاصبح نخوابیدم بخاطرت الانم دادوبیداد راه انداختی نمیذاری کپه مرگمو بذارم...
دادزدم:به من چه؟میخواستی بخوا...
بعد انگارتازه متوجه شدم چی گفته آرومتر گفتم:یعنی چی بخاطرمن نخوابیدی؟به من چربطی داشت؟!
چشاش شیطون شد..لبخند زدوگفت:یعنی واقعا یادت نمیاد؟چطورممکنه شب به این مهمیو یادت بره؟!
آب دهنمو قورت دادموگفتم:چرت و پرت نگو!عین آدم جواب منوبده!
سرشو آورد نزدیک صورتم..نفساشو روصورتم حس میکردم دادزدم:داری چه غلطی میکنی؟گمشو اونور
بلندخندید وگفت:دیگه دیره عزیزم اینارو باید همون دیشب میگفتی بهم
صورتشو نزدیکتر آوردکه زدم توصورتشو گفتم:گمشو بیرون عوضی آشغال نمیخوام ببینمت
بااینکارم بلندترخندیدونشست روتخت و گفت:ای خدا چه حالی میده اذیت کردن این
اداشو دراوردمو ادامه دادم:گفتم بروبیرون نمیخوام ببینمت پسره ی آشغال هوس باز
عه؟خوب نیست به بقیه تهمت میزنیا
-بمیر بابا!این اسمش تهمت نیس...تهمت وقتیه که یچیزیو به دروغ به یکی نسبت بدی
-خب مثلن توچه هوس بازی ازمن دید که اینجوری میگی؟
اینهمه خونسردیش داشت دیوونم میکرد...باحرص جواب دادم:همینکه الان تواتاق منی خودش یه نشونس
خندیدوگفت:این حرفارو بیخیال ولی خیلی منحرفی
نامفهوم نگاش کردم که ادامه داد:این که من الان اینجام بخاطر اینه که شما دیشب توماشین خوابت برده بود هرچی صدات کردم بیدار نشدی مجبورشدم خودم بیارمت بالا..آوردمت رو تخت خوابوندمت ولی گردنمو چسبیده بودی ول نمیکردی منم دیگه چون خسته بودم کنارت خوابیدم...البته خواب که چه عرض کنم انقد شماخوب میخوابی تاصبح بیدارموندم
سرموانداختم پایین و معذرت خواهی کردم البته انقد آروم بود فک کنم نشنید...بدرک..اصن به من چه؟این خودش باید دست منوبازمیکرد...هیکل گنده کرده واس چی؟پ به چه دردمیخوره؟!
آراد:راسی یچیز دیگه
نگاش کردم که ادامه داد:خیلی سنگینی یکم وزنتو کم کن شوهرت بخواد بلندت کنه دستش میشکنه
زدم توبازوشو گفتم:اون میتونه منوبلند کنه توبرو نگران خودت باش
اداشودرآوردموگفتم:درضمن چاقم عمته
شونه ای بالاانداخت وگفت:باشه هرجورراحتی!من بخاطر اینکه دوروز نشده طلاقت نده گفتم
وبعدم رفت بیرون..بچه پرروی نکبت...واقعا پرروعه..بیشعورم هست..عوضی منو اذیت میکنه!به لباسام نگاه کردم..همون مانتوشلواردیروز تنم بود...مانتومو عوض کردمو رفتم بیرون...

رمان منم،زندانی نگاهت 2


آراد


رمان منم،زندانی نگاهت 2


عاطفه


رمان منم،زندانی نگاهت 2


آرمین
му нєαят вєαт ωнєη уσυ gєт α ѕωєєт ραѕѕιση ιη тнє єуєѕ σƒ σтнєя Heart
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان
  رمان عشق به سبک اجباری
  یه رمان خفن (سراب رد پای تو) در حد تیم ملی!!!! نبینی از دست رفته!
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان دنیای سیاه من
  رمان تولد نفرین ها
  رمان خورشید رویاهای من ( یه رمان طنز و عاشقونه...خیلی باحاله)
Heart رمان عاشقانه و طنز*حصار بين من و تو*به قلم تهسا رايان يعني خودم!

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان