امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ماکانی**گره**

#41
لطفا ادامه رو بزار.
تا اینجا ک خیلی قشنگ بود.
پاسخ
 سپاس شده توسط ᴀᴡᴀʏᴀᴜʀᴏʀᴀ
آگهی
#42
#prt46
دو روز بعد
توی خونه تنها نشسته بودم و فکرم درگیر حرفای ریما بود که یهو یادم اومد باید برم داروخونه.....
اما من هنوز تصمیم نگرفتم بهش چی بگم؟!
نشستم جلوی میز ارایشم.......
یه سایه ابی با یه خط چشم نازک وبا یه رژ لب صورتی کمرنگ آرایشمو تموم کردم . مانتوی صورتی و شلوار لی مو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون.......
من تا الان هیچ وقت انقدر جدی به یه پسر فکر نکرده بودم اصلا من هیچ وقت یه غریبه انقدر برام مهم نبوده!
اروم در داروخونه رو باز کردم هیچ کس نبود!
از پله ها بالا رفتم......رهام در حال پوشیدن روپوشش بود....
پشت سرش ایستاده بودم که یهو چرخید سمتم و از دیدن من تعجب کرد....
رهام:یه حرفی بزن بفهمم اومدی فک کردم جن اومده!!!
از حرفش زدم زیر خنده
-که من جنم!!!!؟؟؟؟
رهام:نه نه فقط ترسیدم یهو دیدمت
از کنارش رد شدم و رفتم سمت کمدم...
کیفمو انداختم تو کمد و روپوشمو پوشیدم و دوباره برگشتم سمت رهام که.....
چشمام مثل همیشه محو نگاهش شد.....
این بار من از دیدن اون ترسیدم ولی چیزی نگفتم فقط از #گره ای که نگاهم به نگاهش خورده بود لذت میبردم...
این بار فاصله مون خیلی کم بود..... یک قدم رفتم عقب و همچنان نگاهش میکردم
قلبم از همیشه تندتر میزد!!!
یه جوری قلبم به سینه م میکوبید که خودم تعجب کرده بودم.....
نگاهمو از چشمای رهام جدا کردم و از پله ها رفتم پایین....
من واسه چی این طوری شدم
قبلا فقط چشاش قشنگ بود حالا میبینمش قلبم تالاپ تولوپ بیتابی میکنه!
نکنه واقعا عاشقش شدم؟؟؟
دلم میگه دوستش دارم عقلم میگه بیشتر فکر کن!

#prt47
رهام:میگم که هنوز داری فکر میکنی؟!
-به چی؟!
رهام: به همون چیزی که داری بهش فکر میکنی
-ام... تا شب بهت خبر میدم
سرشو به معنای تایید تکون داد و این تنها حرفایی بود که بینمون رد و بدل شد
ساعت حدودا 7بعد از ظهر بود
صدای آهنگو زیاد کردم و روی تخت دراز کشیدم
قبل اون این زندگی برای من هیچ حرف تازه ای نداشت
وقتی عاشقی محاله هیچ کسی بیاد تو قلبه تو بشینه جاش
اون حرف زدناش طرز نگاهش پشته در صدای پاش
ما رازمون هیچ وقت نمیشه فاش تا تهش بمونه کاشای وای دارم عاشق میشم انگار چشات چه کاری دستم داد که بردم همه رو از یاد ای داد بیداد
تقصیر من نیست اگه یه وقتایی زیادی روت حساسم
اگه باعث شدی که هیچ کسو بی غیر چشمای تو که تمومه دنیای منه نشناسم
بیماره دلم نمیذاره برم بیخیاله غم همیشه پشتتم
تو هم جایی نرو بینمون دوری بیاد دلو دادم دست باد ای داد بیداد
اون حرف زدناش طرز نگاهش پشته در صدای پاش
ما رازمون هیچ وقت نمیشه فاش تا تهش بمونه کاش
ای وای دارم عاشق میشم انگار چشات چه کاری دستم داد که بردم همه رو از یاد ای داد بیداد
?:دارم عاشق میشم -اشوان
بعد از تموم شدن اهنگ رفتم تو فکر رهام.....
دوسش دارم؟؟! ازش خوشم میاد؟!

#prt48
گوشیم زنگ میخورد شماره رهام بود
-الو سلام
رهام:سلام خوبی؟؟!!کجایی میخوام ببینمت باید باهم حرف بزنیم
-سلام اتفاقا منم میخواستم باهات حرف بزنم ادرس خونه رو که بلدی منتظرتم
رهام:تا چند دیقه دیگه میام
نمیدونستم چی میخوام بهش بگم و اون چی میخواد بهم بگه اما یه دلشوره عجیبی داشتم
با صدای ایفون دوییدم سمتش....
از چیزی که میدیدم شوکه شدم......
یکی زدم تو صورتم تا ببینم بیدارم یا خوابم.....!
ایفونو برداشتمو-بیا بالا مهران!
باورم نمیشد مهران اومده اینجا اونم درست وقتی که قراره رهام بیاد
درو باز کردم....
مهران با یه دسته گل رو به روم ایستاده بود.......
دسته گلو داد دستم و منو بغل کرد.....مات و مبهوت گیر کرده بودم که نگاهم خورد به رهام!

#prt49
با دیدن رهام خودمو از بغل مهران بیرون کشیدم
مهران:دلم خیلی برات تنگ شده بود
لبخند مزخرفی زدم و-مرسی
مهران:در جواب دلم تنگ شده نمیگن مرسی
رهام با تعجب خیره شده بود بهم و کم کم داشتم میرفتم سمت افق تا محو بشم
- سلام اقای هادیان خوش اومدین بفرمایید داخل
مهران برگشت سمت رهام و-تو این اقا رو میشناسی؟!!!
-اره همکارم هستن
مهران:اها خوشبختم مهرانم!
رهام پوز خندی زد و گفت:بله قبلا صداتونو شنیدم
هردو اومدن داخل و نشستن
رفتم تو اشپز خونه و چایی دم کردم
این دوتا الان فکر میکنن واسه چی اینجان؟؟؟؟
به مهران بگم رهام کیه؟؟؟ به رهام بگم مهران کیه؟؟؟
سینی چای رو گذاشتم رو میز
-من برم لیست داروهارو بیارم برات
رهام یه تای ابرو شو بالا انداخت:منتظرم
رفتم تو اتاق و به رهام پیام دادم
-لطفا صمیمی برخورد نکن بذار این بره بعدا بهت توضیح میدم
در لحظه جواب داد:توضیحی لازم نیست
چندتا کاغذ الکی برداشتم و رفتم بیرون
رهام با یه اخم غلیظ نگاهم میکرد و مهران درحال چایی خوردن بود
-بفرمایید اینم لیست داروها
کاغذارو ازم گرفت و از جاش بلند شد
رهام:من دیگه میرم شما مهمون دارین!
و راه افتاد سمت در
پشت سرش رفتم
اروم طوری که مهران نشنوه گفت:امیدوارم با مهمونتون بهتون خوش بگذره
-گفتم صبر کن برات توضیح میدم
رهام:توضیحی نیاز نیست همه چی تموم شد
درو باز کرد و رفت...

prt50
مهران از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم و-این پسره کی بود ماهور؟
-همکارم بود
مهران: منم باور میکنم که تو همکارتو دعوت کردی بیاد خونه ت!
-به تو ربطی نداره من چیکار میکنم
مهران:زندگی تو زندگی منم هست به منم مربوطه حالا خودت توضیح بده نسبتت با این پسره چی بود
-فضول زندگی منی؟! چیکاره زندگی منی؟!
مهران:وقتی کاری کردم هیچ وقت نبینیش میفهمی من چیکاره زندگیتم!
+مثلا میخوای چیکار کنی؟؟!
صدای عصبی رهام بود که مهرانو ساکت کرد.......
در که نیمه باز بود باز شد و رهام با چشمای به خون نشسته یقه مهرانو گرفت و-یاد بگیر درست حرف بزنی!
 مهران:از اولین روز زندگی ماهور تنها کسی که همیشه پشتش بوده منم نه تویی که معلوم نیست از کجا پیدات شده اصلا به تو چه من چجوری حرف میزنم خودت یاد بگیر توی بحثی که بهت ربطی نداره دخالت نکنی
و دستش که مشت شده بود زد توی دهن رهام!!!!!!!!
جیغ خفیفی کشیدم که عصبانیت مهرانو به همراه داشت......
مهران داشت تلاش میکرد از دست رهام فرار کنه اما رهام محکم یقه شو گرفته بود
دست رهام مشت شد و محکم خورد به صورت مهران
صورت مهران از درد به هم پیچید
رهام:کافی بود یا اونور صورتتم بزنم؟؟!!!
مهران:ولم کن
مهران رهامو هل داد و رفت سمت در
در لحظه ی اخر برگشت سمتم انگشت اشاره شو گرفت به سمتم:یادت باشه هر کاری هم بکنی یه روزی دوباره برمیگردم و زندگیتو به اتیش میکشم
و رفت......
پاسخ
 سپاس شده توسط Emmɑ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان