حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان_دختر _شینا

#1
Heart 
#قسمت_اول_دختر_شینا..♡

پدرم مریض بود میگفتند به بیماری سختی مبتلا شده است من که به دنیا آمدم ، حالش خوبِ خوب شد. همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می دانستند . عمویم به وجد آمده بود و می گفت :«چه بچه خوش قدمی !اصلا اسمش را بگذارید ، قدم خیر .»اخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من ، دودختر  و چهار پسر به دنیا آمده بودند ، که همه یا خیلی بزرگ تر از من بودند یا ازدواج کرده ، سرخانه زندگی خودشان  رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیز کرده پدرو مادرم؛مخصوصا پدرم.ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می کردیم . زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت بخش بود.
دور تا دور خانه های روستایی رازمین های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛زمین های گندم وجو؛و تاکستان های انگور.از صبح تا عصر با دخترهای بدونیم قدِ همسایه توی کوچه های باریک وخاکی روستا می دویدیم.بی هیچ غصه ایی می خندیدیم و بازی می کردیم.عصرها، دم غروب با عروسک های که خودمان با پارچه ومقوا درست کرده بودیم،می رفتیم روی پشت بام خانه ما.تمام عروسک ها و اسباب بازی هلیکوپتر را توی دامنم می ریختم ، از پله های بلند نردبان بالا می رفتیم وتا شب می نشستیم روی پشت بام وخاله بازی می کردیم.
بچه ها دلشان برای اسباب بازی های من غنج می رفت،اسباب بازی هایی که پدرم از شهر برایم می خرید. می گذاشتم بچه ها هر چقدر که دلشان می خواهد با اسباب‌بازی های من بازی کنند. شب وقتی ستاره ها همه ایمان را پر میکردند،بچه ها یکی یکی از روی پشت بام می دویدند و به خانه هایشان می‌رفتند،اما من می نشستم وبا اسباب بازی هایم بازی می‌کردم.
گاهی که خسته می شدم دراز می کشیدم و به ستاره های نقره ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می زدنند ،نگاه می کردم وقتی همه جا کاملاً تاریک میشد و هوا رو به خنکی می رفت مادرم می آمد دنبالم بغلم میکرد.
ناز و نوازشم می کرد و از پشت بام می آورد پایین.
شامم را میداد رختخوابم را می انداخت.
دستش را زیر سرم می گذاشت،برایم لالایی می خواند.آنقدر موهایم را نوازش می کرد تا خوابم می برد،بعد خودش بلند میشد و می‌رفت سراغ کار هایش.
خمیر هارا چونه می گرفت،انهارا توی سینی می چید تا برای صبحانه  نان بپزد.
صبح زود با بوی هیزم سوختهو  نان تازه از خواب بیدار میشدم.نسیم روی صورتم می نشست.می دویدم و با آب خنکی که صبح زود مادر از چاه بیرون می کشید،میشستم و بعد میرفتم روی پای پدر می نشستم.
همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود.او با مهربانی برایم لقمه می گرفت و توی دهانم می گذاشت و موهایم را می بوسید.
پدرم چوب دار بود.
کارش این بود که  ماهی یکبار از روستاهای اطراف گوسفند می خرید و به تهران و شهر های اطراف می برد و می فروخت.از این راه درامد خوبی به دست می آورد
در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش میکرد. در این سفر ها بود که برایم اسباب بازی و عروسک های جور وا جور می خرید
روز هایی که پدرم برای معامله می رفت،بدترین روز های عمرم بود.انقدر گریه می کردم و اشک می ریختم که چشم هایم مثل دو کاسه ی خون میشد.پدرم بغلم میکرد،تند تند می بوسیدم و می گفت«اکر دختر خوبی باشی و به گریه نکنی و دختر خوبی باشی هر چه بخواهی برایت  می خرم» با این وعده وعید ها خام میشدم و به رفتن پدر رضایت میدادم.تازه آن وقت ها بود که سفارش هایم شروع می‌شد
می گفتم حاج آقا،عروسک می خواهم .از آن عروسک هایی که باز و بسته میشود چشم هایشان النگو هم می خواهم. برایم دمپایی انگشتی هم بخر.از آن صندل های پاشنه چوبی که وقتی راه میروی تق تق صدا می دهند بشقاب و قابلمه هم می خواهم.
پدر مرا می بوسید و می گفت می خرم ، می خرم فقط تو دختر خوبی باش گریه نکن.برای حاج آقایت بخند.حاج آقا همه چیز برایت می خرد.
من گریه نمی کردم اما برای پدر هم نمی خندیدم
از اینکه مجبور بودم دو سه روز نبینم ناراحت بودم.از تنهایی بدم می آمد.دوست داشتم پدرم روز و شب پیشم باشد.همه ی اهل روستا هم از علاقه ی من به پدرم با خبر بودند. گاهی که با مادرم به سر چشمه می رفتیم تا آب بیاوریم
یا مادرم لباس بشوید زن ها سر به سرم می گذاشتند و می گفتند قدم تو به کی شوهر می کنی؟
می گفتم به حاج اقایم!!
می گفتند حاج آقا که پدرت است.

می گفتم نه،حاج آقا شوهرم است .هرچه بخواهم برایم میخرد.
بچه بودم و معنی این حرف هارا نمی فهمیدم.زن ها می خندیدند و در گوشی چیز هایی به هم می گفتند و به لباس های داخل تشت چنگ می زدند.
تا پدرم برود و برگردد، روز ها برایم یک سال طول می کشید .
مادرم از صبح تا شب کار داشت. از بی کاری حوصله ام سر میرفت. بهانه می گرفتم و می گفتم«به من کار بده خسته شده ام».مادرم همانطور که به کارهایش میرسید می گفت«تو بخور و بخواب به وقتش آنقدر کار کنی که خسته شوی.حاج آقا سپرده نگذارم دست به سیاه و سفید بزنی.»
دلم نمی خواست بخورم و بخوابم اما انگار کار دیگری نداشتم خواهر هایم به صدا در آمده بودند می گفتند«مامان ! چرا قدم را عزیز و گرامی کرده ای.چقدر پی دل او را بالا می روی.چرا ما که بچه بودیم،با ما اینطور رفتار نمی کردید؟!»
باتمام  توجه ای که پدرم و مادرم به من داشتند، نتوانستم آنها را راضی کنم تا به مدرسه بروم. پدرم می گفت«,مدرسه به درد دختر ها نمی خورد».
معلم مدرسه مرد جوانی بود کلاس ها هم مختلط بودند .مادرم می گفت همین مانده که بروی مدرسه ،کنار پیر ها بنشینی . مرد نا محرم به تو درس بدهد».اما من عشق مدرسه داشتم .
می‌دانستم پدرم طاقت گریه ی مرا ندارد.
به همین خاطر صبح تا شب گریه میکردم و به التماس میگفتم «حاج آقا!تو رو خدا بگذار بروم مدرسه».
پدرم طاقت دیدن گریه ی مرا نداشت ،می گفت «باشد تو گریه نکن،من فردا می فرستنده با مادرت به مدرسه بروی.» من هم همیشه فکر میکردم پدرم راست میگوید.
آن شب را با شوق و ذوق به رختخواب می رفتم .تا صبح خوابم نمی برد ،اما همین که صبح میشد و از مادرم می خواستم مرا به مدرسه ببرد،پدرم می آمد و با هزار دوز و کلک سرم را شیره می مالید و بار وعده وعید میداد که امروز کار داریم ،اما فردا حتما می رویم مدرسه.
آخرش هم آرزو به دلم ماند و به مدرسه نرفتم.
نه ساله شده بودم . مادرم هم نماز خواندن را یادم داد.
ماه رمضان آن سال ‌روزه گرفتم،روز های اول برایم سخت بود،اما روزه گرفتن را دوست داشتم.با چه ذوق و شوقی سحر هارا بیدار میشدم،سحری می خوردم و روزه می گرفتم.
بعد از ماه رمضان پدرم دستم را گرفت و مرا برد به مغازه پسر عمویش که بقالی داشت.
بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آمده ام برای دخترم جایزه بگیرم .آخر قدم نه ساله شده امسال و تمام روزه هایش را گرفته»
پسر عموی پدرم یک چادر سفید که گل های ریز و قشنگ صورتی داشت از لابه لایه پارچه های ته مغازه بیرون آورد و داد به پدرم .پدرم چادر را باز کردو آن را روی سرم انداخت .چادر درست اندازه ام بود انگار آن را برای من دوخته بودند از خوشحالی می خواستم پرواز کنم .پدرم هم خندید و گفت«قدم جان ! از امروز باید جلوی نامحرم چادر سرت کنی ،باشد بابا جان .»
آن روز وقتی به خانه رفتم ،معنی محرم و نامحرم محرم را از مادرم پرسیدم. همین که کسی به خانه مان می آمد ، می دویدم و از مادرم می پرسیپم:«
این آقا محرم است یا نا محرم؟!»
بعضی وقتها مادرم از دستم کلافه می شد . به خاطر همین ,هر مردی به خانه مان می آمد ،میدویدم و چادر سرم میکردم دیگر محرم و نامحرم برایم فرقی نداشت حتی جلوی برادر هایم چادر سر میکردم. خانه عمویم دیوار به دیوار خانه ما بود .هر روز چند ساعتی به خانه ی آنها می رفتم گاهی وقت ها مادرم هم می آمد.
آن روز من یه تنهایی به خانه ی آنها رفته بودم،سر ظهر بود و من داشتم از پله های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم میشد، پایین می آمدم که یکدفعه پسر جوانی روبه رویم ظاهر شد جا خوردم زبانم بند آمده بود.برای چند لحظه ی کوتاه نگاهمان به هم گره خورد.پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می شنیدم که داشت از سینه ام بیرون می زد .
آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آنجا هم یک نفس تا حیاط خانه ی خودمان دویدم
زن برادرم خدیجه داشت از چاه آب می کشید.من را که دید دلو آب از  دستش رها شدن و به ته چاه افتاد .ترسیده بود،گفت:«قدم!چی شده ‌.چرا رنگت پریده؟!»
کمی ایستادم تا نفسم نفسم آرام شد.با او خیلی راحت و خودمانی بودم.از همه زن برادرهایم به من نزدیکتر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم خندید و گفت:«فکر کردم عقرب تو را زده.پسر ندیده!»
پسر دیده بودم .مگر میشود توی روستا زندگی کنی با پسر ها هم بازی نشوی.
آن وقت نتوانی دو سه کلمه با آن ها حرف بزنی!هر چند از هیچ پسری و هیچ مردی به جز پدرم خوشم نمی آمد.
♡ این داستان ادامه دارد ♡
✍نویسنده :  بهناز ضرابی‌زاده

#قسمت_دوم_دختر_شینا?

از نظر من پدرم بهترین مرد دنیا بود. آنقدر او را دوست داشتم که در همان سن و سال تنها آرزویم این بود که زود تر از پدرم بمیرم. گاهی که کسی در روستا فوت میکرد و ما در مراسم ختمش شرکت میکردیم،همین که به ذهنم میرسید ممکن است روزی پدرم را از دست بدهم،می زدم زیر گریه آنقدر گریه می کردم که از حال می رفتم همه فکر می کردند برای مرده ی آنها گریه می کنم.پدرم هم نسبت به من همین احساس رو داشت. با اینکه چهارده سال ام بود ،گاهی مرا بغل میکرد و موهایم را می بوسید.
آن شب از لابه لای حرف های مادرم فهمیدم آن پسر،نوه ی عموی پدرم بوده و اسمش هم صمد است.از فردای آن روز رفت و آمد های مشکوک به خانمان شروع شد.اول عموی پدرم آمد و با پدرم صحبت کرد.بعد نوبت زن عموی پدرم شد.
صبح،بعد از اینکه کار هایش را انجام میداد،می آمد و می نشست توی حیاط خانه ما و تا ظهر با مادرم حرف می زد. بعد از آن ،مادر صمد پیدایش شد و چند روز بعد هم پدرش از راه رسید.پدرم راضی نبود. می گفت قدم هنوز بچه است.وقت ازدواجش نیست خواهر هایم از می زدند و می گفتند :«ما از قدم بچه تر بودیم ازدواج کردیم ، چرا او را شوهر نمی دهید ؟»
پدرم بهانه می آورد :«دوره و زمانه عوض شده .»
از اینکه می دیدم پدرم این قدر مرا دوست دارد خوشحال بودم می دانستم به خاطر علاقه ای که به من دارد راضی نمی شود به این زودی مرا شوهر دهد و از خودش جدا کند .اما مگر فامیل ها کوتاهی می کردند. پیغام می فرستادند،دوست و آشنا را واسطه می کردند تا رضایت پدرم را جلب کنند.
یکسال از آن ماجرا گذاشته بود و من دیگر مطمئن شده بودم پدرم حالا حالا ها مرا شوهر نمی دهد، اما یکشب چند نفر از مرد های فامیل بی خبر به خانمه مان آمدند عموی پدرم هم با آنها بود .کمی بعد پدرم در اتاق را بست مرد ها ساعت ها توی اتاق نشسته بودند و با هم حرف می زدند من توی حیاط زیر یکی از درخت های سیب ،نشسته بودم. حیاط تاریم بود و کسی مرا نمی دید .اما من به خوبی اتاقی را که مرد ها نشسته بودند ، می دیدم کمی بعد، عموی پدرم کاغذی از جیبش در آورد و روی آن چیزی نوشت شستم خبر دار شد، با خودم گفتم:«قدم بالاخره از حاج آقایت جدایت کردند.
آن شب  وقتی مهمان ها رفتند ،پدرم به مادرم گفته بود به خدا راضی نیستم قدم را شوهر بدهم نمی دانم چطور شد قضیه تا اینجا کشیده شد. تقصیر پسر عمویم بود با گریه اش کاری کرد توی رودربایستی ماندم با بغض و آه گفت اگر  پسرم زنده بود ،قدم را به او می دادی ؟فکر کن صمد پسر من است.»
پسر، پسر عموی پدرم سال ها پیش در نوجوانی مریض شده و از دنیا رفته بود. بعد از گذشت این همه سال هر وقت پدرش به یادش می افتاد گریه می کرد و تاثر او باعث ناراحتی اطرافیان میشد
حالا هم از این مسئله سو استفاده کرده بود و این طوری رضایت پدرم را به دست آورده بود.
در قایش رسم است قبل از مراسم نامزدی ، مرد ها و ریش سفید های فامیل می نشینند و با هم به توافق می رسند مهریه را مشخص می کنند و خرج عروسی را و خرید های دیگر را بر آورد می کنند و روی کاغذ می نویسند.
این کاغذ را یک نفر به خانواده ی داماد می‌دهد.اگر خانواده داماد با هزینه موافق باشند ،زیر کاغذ را امضا می کنند و همراه یک هدیه آن را برای خانواده ی عروس پس می فرستند.
آن شب تا صبح دعا کردم که پدرم مهریه و خرج های عروسی را دست بالا و سنگین گرفته باشد و خانواده ی داماد آن را قبول نکنند

با حرف های زن برادرم کمی آرام شدم.خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط.از چاه برایم آب کشید.اب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچه ای باشم دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد.از خجالت داشتم آب میشدم. می مردم.دست و پایم یخ کرده بود قلبم به تاپ تاپ افتاده بود خواهرم تا مرا دید ،بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت. همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند.اما من هیچ احساسی نداشتم.انگار نه انگار که داشتم عروس میشدم توی دلم خدا خدا می کردم ،هر چه زودتر مهمان ها بروند پ و پدرم را ببینم .مطمئنی بودم همین که پدرم دستی روی سرم بکشد،غصه ها و دلواپسی هایم تمام می‌شود.چند روز از آن ماجرا گذشت.صبح یک روز بهاری بود .توی حیاط ایستاده بودم .حیاط مان خیلی بزرگ بود. دور تا دورش اتاق بود دو تا در داشت ،یک درش به کوچه باز میشد و آن یعنی درش به باغی که ما به آن می‌گفتیم باغچه.باغچه پر از آلبالو بود به سرم زد بروم آن‌جا.
باغچه سر سبز و قشنگ شده بود درخت ها جوانه زده بودند و برگ های کوچکشان زیر افتاب دلچسب بهاری می درخشید .بعد از پشت سر گذاشتن زمستانی سرد،حالا دیدن این طبیعت سر سبز و هوای مطبوع و دلنشین لذت بخش بود.
یکدفعه صدایی شنیدم.انگار کسی از پشت درخت ها صدایم کرد.اول ترسیدم و جا خوردم
کمی که گوش تیز کردم، صدا واضح تر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درخت ها بود پرید توی باغچه .تا خواستم حرکتی بکنم،سایه ای از روی دیوار دوید و آمد روبه رویم ایستاد
باورم نمی شد .صمد بود.با شادی سلام داد. دستپاچه شدم .چادرم را روی سرم جابجا کردم.
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی جواب سلامش را بدهم،دو تا پا داشتم،دو تا هم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پله ها رو یکی دو تا کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم.
صمد کمی منتظر ایستاده بود.وقتی دیده بود خبری از من نیست،با اوقات تلخی یک راست رفته بود سراغ زن برادرم و از من شکایت کرده بود و گفته بود :«انگار قدم اصلا مرا دوست ندارد.من با هزار مکافات از پایگاه مرخصی گرفته ام،فقط به این خاطر که بیایم قدم را ببینم و دو سه کلمه با او حرف بزنم.چند ساعت پشت باغچه خانه شان کشیک دادم تا او را تنهایی پیدا کردم.بی انصاف او حتی جواب سلامم را هم نداد.تا مرا دید ،فرار کرد  و رفت .»
نزدیک ظهر دیدم خدیجه آمد خانه ی ما و گفت :«قدم !عصر بیا کمکم.مهمان دارم،دست تنهام
عصر رفتم خانه شان داشت شام می پخت
رفتم کمکش غافل از اینکه خدیجه برایم نقشه کشیده بود.همین که اذان مغرب را دادند و هوا تاریک شد ،دیدم در باز شد و صمد آمد .از دست خدیجه کفری شدم گفتم:«اگر مامان و حاج آقا بفهمند ،هر دویمان  را می کشند.
خدیجه خندید و گفت : اگر تو دهانت سفت باشد ،هیچ کس نمی فهمد.داداشت هم امشب خانه نیست رفته سر زمین آبیاری.
بعد از اینکه کمی خیالم راحت تر شد،زیر چشمی نگاهش کردم.چرا این شکلی بود؟!
کچل  بود خدیجه تعارفش کرد و آمد توی اتاقی که من بودم سلام داد باز هم نتوانستم جواب سلامش را بدهم بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم آن یکی اتاق .خدیجه صدایم کرد جواب ندادم.کمی بعد با صمد آمدند توی اتاقی که من بودم .خدیجه با اشاره چشم و ابرو بهم فهماند،کار درستی نمی کنم.بعد هم از اتاق بیرون رفت.
من ماندم و صمد کمی این پا و آن پا کردم و بلند شدم تا از زیر نگاه های سنگینش فرار کنم،ایستاد وسط چهار چوب در،دست هایش را باز کرد و جلوی راهم را گرفت .با لبخندی گفت :«کجا؟!چرا از من فرار می کنی؟!بنشین باهات کار دارم.»
سرم را پایین انداختم و نشستم. او هم نشست البته با فاصله خیلی زیاد از من .بعد هم یک ریز شروع کرد به حرف زدن.گفت دوست دارم زنم اینطور باشد ،ان طور نباشد.گفت که فعلا سربازمو خدمتم که تمام شود، می خواهم بروم تهران دنبال کار درست و حسابی.
نگرانی را که توی صورتم دید ،گفت:«شاید هم بمانم همین جا توی قایش.»
از شغلش گفت که سیمان کار است و توی تهران بهتر می تواند کار کند همانطور سرم را پایین انداخته بودم .چیزی نمی گفتم .صمد هم یکریز حرف می زد .آخرش عصبانی شد و گفت :« تو هم چیزی بگو ،حرفی بزن تا دلم خوش شود.»
چیزی برای گفتن نداشتم چادرم را سفت از زیر گلو گرفته بودم و زل زده بودم به اتاق روبه رو.وقتی دید تلاشش برای به حرف در اوردنم بی فایده است ،خودش شروع کرد به سوال پرسیدن .پرسید :«دوست داری کجا زندگی کنی؟!

♡ این داستان ادامه دارد ♡

✍نویسنده :  بهناز ضرابی‌زاده
☆هیچ مخدری مثل احترام بیش از حد...
                               توهم زا نیست ...♡


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/16332835215615 ♡
پاسخ
 سپاس شده توسط †ᴰᵃᴿᶜʸ†
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان