بازی چند نفره  
 

امتیاز موضوع:
  • 21 رأی - میانگین امتیازات: 4.48
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم

#31
نوشیکا جان میشه بگی تا حالا چند صفحه از رمان رو گذاشتی و چند صفحه مونده؟
اگه سپاس ندی نامرد روزگاریTongue  Big Grin
پاسخ
آگهی
بازی آنلاین
#32
خیل خوب اینم از 3 قسمت امروز ، راستی روزی بیشتر از 3 قسمت نمی زارم هیجانش به همینه دیگهWink
بچه ها تا الان 162 صفحه اش رو گذاشتم و تقریبا به همین مقدار هم از رمان مونده.

خدا و دیگر هیچ...

من؟ آرتیمان عاشق من شده؟ چشمام گرد شده بود ، چهار ماه به خاطر همین با خودت کلنجار می رفتی نوشیکا؟ چون متوجه یه حس هایی درونت شده بودی نه؟ اما چی میشه؟ ما اگه عاشق باشیم بعدش چی میشه؟ نگه داشت ، به دور و برم نگاه کردم ، اومده بود کنار ساحل ، بی اختیار پیاده شدم ، اونم همین طور ، گیتارش رو برداشت ، رفتم سمت یه صخره ، نشستم روش ، چند دقیقه بعد ، آرتیمان کنارم بود ، فضای دریا اونم تو شب ، منو به گریه وا داشت ، اشک هام مشغول به سقوط کردن شدن ، آروم گفتم:
- بعدش چی؟ اگه منم عاشق بشم چی میشه؟ تا همیشه مثله دوتا عاشق می مونیم؟
- نه ، به هم می رسیم. نوشیکا بهم نه نگو ، می شکنم به خدا ، طاقتشو ندارم ، کمکت می کنم مامانتو پیدا کنی ، باشه؟
- آرتیمان ، من می ترسم ، از این مسیر می ترسم ، آخر داستان عاشقا هیچ وقت خوب تمام نمیشه ، همشون یا به خاطر عشقشون میمیرن یا ذره ذره از بین می رن ، همه آخرش تنهان...
- بذار ما یه داستان جدید بنویسیم.
- چه داستانی؟
- داستان قدم زندنامونو توی جاده ی عشق ، توی مسیر عشق. نوشیکا باهام قدم میزنی؟ باهام میای؟
- آرتیمان... قول میدی آخر داستانمون خوب تمام شه؟
- قول میدم ، جونمو به خاطرش میدم.
- بذار فکر کنم ، نمی دونم ، شاید باهات قدم بردارم.
دوباره صدای روح بخش گیتارش اومد ، اینبار قشنگ ترین آهنگی که تو عمرم شنیدم رو برام زد:
با من قدم بزن حالا که با منی
حالا که بغضی ام , حالا که سهممی
با من قدم بزن می لرزه دست و پام
بی تو کجا برم , بی تو کجا بیام
دست منو بگیر , کنار من بشین
من عاشق تو ام حال منو ببین
حال منو ببین
از دلهره نگو , از خستگی پُرم
بی تو می شینمو و روزا رو میشمورم
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
بی تو برای من فردا پر از غمه
بی تو هوا پسه , دنیا جهنمه
دست منو بگیر , تو اوج اضطراب
بازم منو ببر , با بوسه ای بخواب
با من قدم بزن تو این پیاده رو
من عاشقت شدم از پیش من نرو
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
فقط با چشم های اشکیم نگاش کردم ، این هنوز اول راهه ، تصمیمم درسته؟ غلطه؟ خدایا به تو سپردمش ، قلبمو رها کردم ، بذار تو یه آشیانه ی گرم پناه بگیره ، بذار همه چی خوب تمام شه. فردا عیده من باید فکر کنم ، نمی تونم به این زودی پاسخ به یه حرف و یه آهنگ بدم ، به آرتیمان گفتم:
- آرتیمان.
- بله؟
- تا آخر مسافرتمون ، هیچی راجب حرفامون نگو ، باشه؟ بذار خوب فکر کنم.
- باشه.
بلند شدیم به سمت ویلا رفتیم ، همه ی بچه ها به جز آدرین جلوی در بودن ، راستی... آدرین چی میشه؟ به محض رسیدن ، هیلدا سرمون داد کشید:
- معلوم هست شما کجایید؟ هان؟ می دونید چقدر نگران شدیم ، گفتیم تصادف کردین ، دلمون هزار راه رفت ، آدرین رفته بیرون دنبالتون ، کجا بودین؟
- راه رو گم کردیم ، ببخشید.
مهدی- زود برین دنبال آدرین. بهش خبر بدین.
با گوشیم شمارش رو گرفتم ، در دسترس نبود ، دویدم به سمت در ، آرتیمان گفت:
- من خودم میرم دنبالش.
- مگه میشه؟ منم میام ببینم آدرین چی شده.
- نه خودم میرم.
- تو رو خدا هرچی شد به من خبر بده ، خدا کنه خیلی دور نرفته باشه.
خیلی نگران آدرین شده بودم ، کلی به بچه ها توضیح الکی دادم ، بعد هم همشون بدون شام به زور من خوابیدن غیر از مهدی ، نشستیم ، حسابی نگران بودم ، چون موبایل های دوتاشون در دسترس نبود ، ساعت دو شده بود اما نیومده بودن ، ساعت دو و نیم در ویلا باز شد ، یه نفس راحت کشیدم ، آدرین وارد شد ، بی اختیار دویدم سمتش ، نفهمیدم چی شد که رفتم تو بغلش ، آروم گفتم:
- آدرین.
از بغلش بیرون اومدم ، به صورتش نگاه کردم ، چقدر الان خوشحالم که اومده ، نفس راحت کشیدم:
- کجا بودی؟ چرا انقدر طول کشید؟
- ببخشید عزیزم ، راه رو گم کردم.
- خدا رو شکر که اومدی.
- برو بخواب ، خسته شدی.
آدرین اومد تو ، پشت سرش هم آرتیمان ، به آرتیمان گفتم:
- چجوری پیداش کردی؟
- به سختی.
- خوب بگو نمی خوام جواب بدم.
- خوب نمی خوام جواب بدم.
- پرو.
ایشششش ، باز این حاضر جوابیاش رو شروع کرد ، گفتم عاشق شده ، آدم میشه ولی دریغ از یه اپسیلون آدمیت در این ، بهش چشم غره رفتم ، رفتم سمت اتاق ویلا ، اتاق من و ناهید و چیستا یه جا بود ، اون دوتا که مثه خرس رو تخت دو نفره خوابیده بودن ، منم رفتم رو تخت یه نفره ی کنارشون دراز کشیدم ، تخت کنار پنجره بود منم که رویایی ، پرده رو کنار داده بودم و به آسمان نگاه می کردم ، بعضی وقتا واقعا حس می کردم ، مامانم توی ستاره هائه ، چیزی که همیشه آزارم میده بابامه ، به خاطر بابا انقدر اعصابم خورده ، انقدر عصبانیم ، بابا بعد از رفتن مامان یه بارم تلاش برای پیدا کردنش نکرد ، نمی دونم چرا ، نمی دونم ، هرچی سعی کردم خوابم نبرد ، برا همین تصمیم گرفتم برم تو سالن یکم قدم بزنم بلکه خوابم ببره ، بلند شدم ، رفتم تو سالن ، رفتم جلو تر که متوجه آدرین شدم ، خوب بهتره الان باهاش حرف بزنم ، کنارش نشستم و آروم گفتم:

- چرا نمی خوابی؟
- خوابم نمیاد.
- کجا بودی؟
- پیش بابام.
- بابات؟
- آره ، اونم دیگه با ما برمی گرده ، شاید فردا هم برم اونجا ، آخه خیلی تنهائه ، هیشکی پیشش نیست ، گفتم سال تحویل پیش بابام باشم.
- چه بچه ی خوبی ، کاش منم می تونستم مثه تو باشم.
- چرا نمی تونی؟
- نمی تونم واسه تنهایی بابام ناراحت شم ، علتش رو نمی دونم. میگم بیا یه کاری بکنیم.
- چیکار؟
- بابای من تنهائه ، بابای تو هم همین طور ، بذار با هم دوست شن ، هوم؟
- چجوری؟
- تو تولد من ، باباتم دعوت می کنم.
- هر طور صلاحه.
- آدرین ، هیلدا اینا باهات چیکار داشتن؟
- داشتن راجب شباهت های زیاد تو با میشا حرف می زدن ، میگفتن این خود میشائه ، اصلا میشا نمرده ، داره اذیتمون می کنه.
- من تا حالا میشا رو ندیدم ، میشا انقدر شبیه منه واقعا؟
- می خوای ببینیش؟
- حتما.
- اینجا ندارم عکسشو ، اما تهران که رفتیم عکسش رو بهت نشون میدم.
- آدرین.
- جانم؟
- میشه یه چیزی بگم؟
- بگو عزیزم ، راحت باش.
- من دیگه نمی خوام ازدواج کنم ، آخه دیگه الان آزادم ، بابا برام خونه خریده ، فکر نمی کنم بخوام تورم اذیت کنم ، خیلی خودخواه بودم ولی تو خیلی خوبی ، ببخشید به خدا هرکاری می کنم تا دوباره با پگاهان آشتی کنید.
- نوشیکا ، من به خاطر تو با پگاهان بهم نزدم.
- ولی من نمی خوام تو تنها باشی.
- .......
- آدرین می خوام اول تو ازدواج کنی ، باشه؟
- تا چی پیش بیاد.
- ساعت چنده؟
- سه و نیم.
- من میرم حموم ، خوب؟
- باشه.
رفتم تو اتاق ، کلی سروصدا کردم تا حوله و لباسام رو از تو چمدانم پیدا کنم ، رفتم حمام ، کلی زیر دوش شعر خوندم ، بعد هم لباسام رو پوشیدم و بیرون رفتم ، رفتم تو اتاق ، به گوشیم نگاه کردم ، ساعت چهار بود ، سال تحویل ساعت هفت و چهار دقیقه و بیست ثانیه ی صبح بود ، چراغ هارو روشن کردم ، بچه ها بهم فحش دادن ولی من گفتم:
- بچه ها پاشین ، برین حمام زودتر ، ساعت چهاره ها.
دوتایی پریدن هوا ، ناهید رفت حمام ، چیستا هم موهای منو سشوار کشید ، وقتی ناهید اومد ، چیستا رفت حمام ، ساعت چهار و بیست دقیقه که شد ، رفتم بیرون و در تک تکه اتاقا رو زدم ، همه رو بیدار کردم ، اونام تند تند آماده می شدن ، ولی من قشنگ آرایشمم کردم ، لباسام رو هم پوشیدم ، گرفتم خوابیدم ، با تکون های ستایش از خواب پاشدم ، که همراه ا تکون دادن می گفت:
- پاشو نوشیکا ، چهار دقیقه دیگه عیده ، اول سال خواب باشی ، تا آخرش می خوابیا.
- خیل خوب ، پاشدم.
سریع از رو مبل بلند شدم و بعد از مرتب کردن لباسم ، نشستم رو همون مبل ، میز هفت سین هم وسط مبل ها بود ، هممون نشسته بودیم دور میز ، از تلویزیون صدای آغاز سال و به دنبالش صدای بمب رو شنیدم و بعد ، آهنگ مخصوص عیدها که از تلویزیون پخش میشد و من عاشقش بودم ، هممون دست زدیم ، هوووووووووو ، هوراااااااا ، همه خوشحال بودیم ، سپهر زد کانال من و تو ، شهرام شب پره داشت می خوند ، هممون بلند شدیم و رقصیدیم با آهنگ ، چقدر خوشحالیم همه ، خدایا این شادی رو از ما نگیر ، بعد تازه یادمون اومد واسه چی خوشحالیم ، همدیگه رو بغل کردیم و عید رو بهم تبریک گفتیم ، هیچ کدومشون هم عیدی ندادن خسیسا ، آخه یه بزرگتری گفتن ، کوچکتری گفتن ، ما که ماهیمونو قبلا خورده بودیم برا همین واسه نهار باید یه چیز دیگه می خوردیم ، صبحانه رو حاضر کردیم و خوردیم ، بعد از جمع کردن ظرف های صبحانه ، متوجه شدم آدرین نیست ، رو به بچه ها کردم و گفتم:
- بچه ها آدرین کجاس؟
آرتیمان- رفت پیش بابا ، گفت بهت عید رو از طرفش تبریک بگم.
همشون موبایلاشون رو برداشتن و شروع کردن به زنگ زدن به مادر و پدر و خواهر و برادراشون ، منم داشتم نگاشون می کردم ، مامانی کجایی منم الان زنگ بزنم عیدو بهت تبریک بگم؟ چرا آخه من یه خواهر برادر ندارم ، عیدا زنگ بزنم بهشون عیدو تبریک بگم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ اما نوشیکا خانم ، اگه هیشکیم نمونده تو باباتو داری ، زنگ بزن به بابات عیدو تبریک بگو ، خوشحال میشه ، با شک شماره ی بابا رو گرفتم ، اگه به بابای من باشه ، اصلا نمی دونه که عید شده ، بعد از دو سه تا بوق جواب داد ، یه صدای گرفته تو موبایل پیچید:
- الو؟
- سلام... بابا.
- سلام عزیزم ، خوبی اتریسا؟
- ممنون ، زنگ زدم عیدو تبریک بگم.
- عید تو هم مبارک دخترم ، جات خیلی خالیه.
- بابا... سرما خوردی؟
- نه.
- باشه.
- کِی بر می گردی؟
- تا سیزده هستیم.
- مراقب خودت باش دخترم.
- باشه ، خدافظ.
- خدافظ.
قطع کردم ، نفهمیدم چرا الکی یه قطره اشک از چشمام اومد ، احساس کردم بابا داره گریه می کنه ، نوشیکا خانم یه ذره عقل هم بد نیستا... آخه گریه؟ اونم بابای تو؟ شوخی نکن انقدر. بالاخره تلفن هاشون تمام شد ، همه نشستیم پای تلویزیون. ساعت نزدیک های یک و نیم بود که آدرین اومد ، قرار بود واسه نهار همه بریم لب دریا ، ناهید گفت:
- نهار چی بخوریم؟
ستایش- شنسل و ناگت می خوریم ، خوبه؟
آرتیمان- خوبه ، بریم دیگه.
گاز پیک نیکی و مایتابه و روغن رو هم برداشتیم تا همونجا غذا رو درست کنیم. رفتیم ساحل ، وای چقدر شلوغه اینجا ، اکثراً خانوادن ، ولی خوب با دوستا هم عالمی داره دیگه ، نشستیم و با هم شعر خوندیم ، اونم بلند بلند:
یکی یکی میریم خونه هامون
این میره با اون ، اون میره با اون
یکی یکی میریم خونه هامــون او اوم
میریم پی زندگیامون
فقطم همین یه تیکشو بلد بودیم
بعد یهو این سپهر ذلیل نشده ، یه پیشنهاد داد:
- بچه ها بیاین تک تک بخونیم.
- سپهر خوبی؟ خیلی صداهامون قشنگه... تک تکم بخونیم.
سپهر- چیکار به صدا داریم؟ می خوایم بخندیم یکم.
ناهید- آره راست میگه ، بذار بخندیم.
- پس اول خودتون دوتا شروع کنید.
قرار شد از سپهر به سمت راست بچرخه و هرکی یه تیکه شعر بخونه ، خودش شروع کرد:
- آورده خبر راوی ، کو ساقر و کو ساقی؟
دوری به سر اومد از او خبر اومد
چشم و دل من روشن
شد کلبه ی دل گلشن
زاری مکن ای دل شیون مکن ای دل
حالا که از ما گذشت اومدن یارو باش
کار خدا رو ببین ، عاقبت مارو باش
بعد یه عمری صبوری که یارم میاد
اشکای شوق تو چشام که یارم میاد
این لحظه ی دیداره پایان شب تاره
غوغا نکن ای دل ، بلوا نکن ای دل
خسته تر از خسته ام ، شیشه بشکسته ام
حالا که از ما گذشت اومدن یارو باش
کار خدا رو ببین عاقبت مارو باش
چیستا- خانم دل به تو بستم
دل همه رو شکستم
از این امروز و فردات
دیگه خسته ی خستم
آی بلا توی کوچه ها دلبری نکن از آدما
همه تو سینه یه دل دارن
نشکنی دلی رو بی هوا
نشکنی دلی رو بی هوا
ناهید- چه خوبه بین برفااااا
تو میزنی قید سرمااااا
چه خوبه عین پروانه
دور همیم و وقته پروازه
وقتی میگیری دستمو ، می زنی لبخند
واسه با هم بودن نمیشه صبر کن
مثه یه گل و شبنم جدا نمیشیم از هم
حتی واسه...
- وای ناهید خفه شو تو رو خدا ، چه اعتماد به نفسی هم داره.
ناهید- خیلی هم قشنگه تو سلیقه نداری.
سپهر- بعدی.
ستایش- این حس قشنگو مدیون تو هستم
تو با منی و من ، از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثله پر پرواز
اون بالا تو ابراااا ، تو پیش منی باز
آرشام- نمره ی بیست کلاسو نمی خوام
بهترین هوش و حواسو نمی خوام
دختر خوشکل شهر پریا
اونکه جاش تو قصه هاسو نمی خوام
من تورو می خوام ، تو رو می خوام
اونا رو نمی خوام
نفسم تویی ، تو می دونی
هوا رو نمی خوام
آرتیمان- ای خالق هر قصه ی من
این من و این توووو
بر تار دلم زخمی بزن
این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهه و سالیییی
با هر نفسم داد می زنم جای تو خالی
منم ، عاشق نازتو کشیدن
به خاطر تو از همه بریدن
تنها تو رو دیدن
منم عاشق انتظار کشیدن
صدای پاتو از کوچه شنیدن
تنها تو رو دیدن
هیلدا- خوابم یا بیدارم؟ تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتووو
خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست ، بگو که آفتاب نیست
هیلدا صداش خیلی قشنگ بود ، واقعا آرامش میداد به آدم ، هرچی گفتم بازم بخونه قبول نکرد ، نوبت مهدی شد:
مهدی- عقل عاشق به چشاش نیســت
حرف و قلبش سرجاش نیست
دل به دل راه داره حتی
وقتی راهی پیش پاش نیست
تو واسه من یه دریچه
رو به فردایی که هیچه
تو یه آغوش نفس هات
عطر احساسه می پیچه
یه احساس شیرینی دارم انگار
بدون تو میفته قلبم از کار
یه احساس شیرینی تو دلم هست
که با تو تجربم شد فوق العادس ، فوق العاده
یه احساس شیرینی دارم انگار
بدون تو میفته قلبم از کار
یه احساس شیرینی تو دلم هست
که با تو تجربم شد فوق العادس ، فوق العاده
آدرین- چه خوبه عاشقی اما فقط با تو
می بینم هرشب رویای چشماتو
چه احساس قشنگی من به تو دارم
چقدر خوبه که می دونی دوست دارم
نوبت من شد ، گفتم:
- بچه ها من نمی خونم ، این دیگه چه مسخره بازی ایه؟ همتون احساس خوش صدایی کردین ، هی چه چه می زنین ، من نمی تونم بخونم.
ستایش- اِ نوشیکا اذیت نکن دیگه همه خوندن ، ادا در نیار.
- خوب من صدام خوب نیست ، مثه شماها ام اعتماد به نفس خوندن ندارم.
مهدی- اشکال نداره ، حالا بخون دیگه.
- صبر کنید ، فکر کنم.
یه آهنگ خیلی قشنگ اومد تو ذهنم ، آهنگی که از راهنمایی عاشقش بودم ، رو به چیستا کردم ، یه لبخند زدم و خوندم:
کاش که میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثه بچگیام ، لالاییاتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم ، خستگیاتو دوست دارم
چادر نمازِ زیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاش که رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابریه چشات یه قطره بارون می شدم
کاش که میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمان نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که می خوام تو چشات ، ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب ، اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه

خیلی سعی کردم که دوباره روز اول عید گریه نکنم ، موفق هم شدم ، من همیشه عاشق مامانم بودم ، برای همین همیشه این آهنگ رو خیلی دوست داشتم و براش می خوندم.
سپهر- حالا خوبه نمی خواست بخونه ، اگه می خواست چی میشد.
- تو فضولی؟ پرو ، با این پیشنهادای فرا زمینیت ، روز اول عید حنجره های مارو به کار گرفتی. امیرعلی تو آخرین نفری بخون تمام شه تورو خدا ، حوصلم سر رفت.
امیرعلی- به من بگو بی وفا
حالا یار که هستی؟
خزون عمرم رسید
نو بهار که هستی؟
می خوام برم دور دورا
دلم طاقت نداره
دست غم تو داره
روزا رو می شماره
- خیل خوب بابا ، حسم گرفته ، دلمون گرفت روز اول عید.
هیلدا- نوشیکا توجه کردی از اولش داری غر می زنی؟
- خدارو شکر تمام شد دیگه.
چیستا- بچه ها من از اون سطلا می خوام ، بیاین قلعه بسازیم.
- این یکی رو پایم. به این میگن پیشنهاد باحال.
من و چیستا مثه بچه کوچولو ها دویدیم سمت یه مغازه و ازش سطل خریدیم. دوتایی رفتیم سمت ماسه ها ، با قاشق خودش توی سطل رو از ماسه پر کردم و بعد برگردوندم ، خیلی خوب شد ، پنج تا بغل هم گذاشتیم ، که ناهید و هیلدا هم اومدن ، روی اون پنج تا ، چهارتا دیگه گذاشتیم ، بعد بقیه هم اومدن ، خیلی باحال بود ، اصلا خراب نمی شد ، سه تا روش ، دوتا دیگه رو اون سه تا و آخرشم ، یدونه رو دوتا ، که این آخریه رو آرتیمان گذاشت ، شبیه قلعه شده بود ، از بچگی عاشق اینجور چیزا بودم ، موج دریا به قلعه ضربه های آروم می زد اما نمی تونست اون رو بندازه ، هممون باهاش تکی عکس انداختیم ، بعد به یه خانمه گفتیم از هممون عکس بندازه ، عکس دست جمعیمون خیلی قشنگ شد ، خلاصه نهار رو آماده کردن و خودیم ، بعدشم برگشتیم ، تو نارنجستان بابک جهانبخش کنسرت داشت ، مهدی هم برا همه بلیت خریده بود ، برگشتیم ویلا ، یکم خوابیدیم ، ساعت شش پاشدیم آماده شیم ، نزدیکای هفت و نیم همه سوار ماشین شدیم ، من رفتم پیش آرشام و ستایش ، آدرین و ناهیدم تو ماشین آرتیمان بودن ، بعد از چهل و پنج دقیقه رسیدیم ، کنسرت ساعت هشت و نیم بود ، همه ی بیگ بر ها و رد بول هارو هم آورده بودیم تو کنسرت بخوریم ، مشروب که نداشتیم ، بچه مثبتیم دیگه. ما ردیف جلو بودیم ، بعد ده دقیقه اومد ، اگه بدونین ما چیکار کردیم ، تو عمرم انقدر جیغ نزده بودم ، یکی از خواننده های مورد علاقم بابک جهانبخشه ، عاشق این آهنگشم ، شروع کرد به خوندن:
و بعد:
- هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بعد آهنگ بعدی ، همین جوری خوند ما هم باهاش خوندیم ، البته بیشتر من می خوندم باهاش ، ساعت دوازده شب کنسرت تمام شد ، هممون از خستگی داشتیم میمردیم ، بیچاره راننده ها ، رسیدیم ویلا دیگه شام نخوردیم و خوابیدیم.
کلاه لبه دار مشکی سرم کردم و از شال صرف نظر کردم ، فقط گردنم رو پوشوندم ، موهام رو دمب اسبی بسته بودم و از پشت کلاه بیرون گذاشته بودم ، از جلوش هم کج گرفته بودم که فقط یه مقدار از موهام از جلو معلوم بود ، شلوار لی لوله تفنگی مشکی ، مانتوی مشکی تا بالای زانوم که به علت گرما ، آستین هاشو بالا داده بودم ، رو به روی آینه نشستم ، اول کل صورتم رو کرم ضد آفتاب زدم که درصد آرایشی هم داشت و برنزه شدم ، رژگونه صورتی ، ریمل مشکی بورژوآ که از کیف لوازم آرایش ناهید دزدیدم چون مال خودم خشک شده ، به رژلب ها نگاه کردم ، فکر کنم نزدیک هفتاد تا رژلب دارم ، من عاشق رژلبم ، هرجا که رژلب خوش رنگ ببینم می خرم ، همه رنگ رژلبی دارم ، البته تو مسافرت فقط ده تاشون رو با خودم آوردم ، تازه اینم زیاده ، رژلب صورتی بیست و چهار ساعته که خیلی پررنگ بود رو زدم ، دیگه کارام تمام شده بود ، صندل های مشکی صورتی که با خودم آورده بودم رو پام کردم ، بعد هم کیفم رو کج انداختم رو دوشم ، از پله های ویلا پایین اومدم و به سمت سالن رفتم ، تقریبا همه ی بچه ها بودن ، غیر از ستایش و هیلدا ، ناهید و چیستا و آرتیمان و آدرین ، پایین پله ها وایستاده بودن ، بقیه متفرق بون ، به محض پایین اومدنم همشون رو من قفل شدن ، انگار جن دیدن ، به تک تکشون نگاه کردم:
چیستا شلوار شیش جیب سرمه ای ، مانتوی مشکی تا زانو ، شال سرمه ای چروک ، کفش های مشکی ، با کیف مشکی ، خط چشم و ریمل داشت با رژلب کرم صورتی خیلی آرایش فجیح نبود ، موهاش هم کج گرفته بود.
ناهید ساق چسبون مشکی ، با مانتوی بلند سبز تقریبا تا بالای ساق پاش ، که یه کمربند خوشکل هم داشت ، با شال زرد رنگ که از پشت بسته بود ، کیف و کفش زرد رنگ ، باز این دختره لنز گذاشت ، کیو داره گول میزنه این؟ ناهید عاشق چشم رنگیه ، مخصوصا آبی ، برا همین همیشه لنز آبی می ذاره ، همیشه هم میگه به من حسودیش میشه ، من اگه جای این دیوونه بودم هیچ وقت لنز نمی ذاشتم ، مداد کشیده بود ولی ریمل نداشت ، سایه ی سبز و نقره ای ، کرم پودر و رژگونه کالباسی رنگ ، رژلب همرنگ رژگونش ، موهاش رو بافته بود ، یه کوچولو از موهاش از پشت معلوم بود ، اینو از اونجایی فهمیدم که هی تکون می خورد و از چپ و راستش موهاش معلوم می شد ، از جلو هم داده بود بالا.
آدرین ، شلوار لی مشکی لوله تفنگی ، پیرهن مردانه دکمه دار سفید که آستین هاشو بالا داده بود و آرتیمان هم شلوار لی خاکستری لوله تفنگی با تی شرت مشکی چسبون ، جیگر شده امروز.
- هان چیه؟ هی نگاشون می کنم ، میگم یه چیزی میگن ، هیچ کدوم زر نمی زنن.
چیستا- می خوای اینجوری بیای؟
- وا خوب آره.
ناهید- الان همه جا پر گشت ارشاده ، با این تیپت می گیرنت نوشی.
- نخیرم چرا چرت و پرت میگین ، مگه چشه تیپم؟
آدرین- نوشیکا برو شال سرت کن ، همه ی موهات معلومه.
- نه نمی خوام ، چرا گیر دادین به من؟ اگه بخوان بگیرنمون میگن چرا دختر و پسر باهم اومدین بیرون. نه اینکه به تیپ من گیر بدن.
چیستا- حدالقل برو آرایشت رو کم کن ، هم لباسات بده ، هم آرایشت زیاده.
- کجاش زیاده؟ اصلا منو می خوان بگیرن ، شمارو سننه؟
آرتیمان- نوشیکا برو کلاتو عوض کن ، آرایشتم کم کن.
- نه نمیرم.
- نمی تونیم به خاطر تو علاف شیم.
- لازم نکرده این کارو بکنید.
اینو گفتم و از جلوشون عبور کردم ، از ویلا بیرون اومدم ، آرشام تو ماشینش بود ، سریع رفتم عقب نشستم ، با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد ، همه دیوونه شدن ، با حرص گفتم:
- چیه؟ نکنه تیپم بده؟
- تیپت؟؟
- پس چرا اینطوری نگا می کنی؟
- پیاده شو نوشیکا.
- هــــان؟
- به تو نگفتن؟
- چی رو؟
یکی به شیشه ضربه زد ، دیدم آرتیمانه ، شیشه رو پایین دادم و گفتم:
- چیه؟
- پیاده شو.
- همتون دیوونه شدینا.
سریع از ماشین پیاده شدم و رو به آرتیمان گفتم:
- چی شده؟
- با ماشین من بیا.
- می خوام با ستایش و آرشام بیام.
- نوشیکا لج بازی نکن ، به خدا به خاطر خودت بهت گفتم.
- برا همین گفتی ما نمی تونیم به خاطر تو علاف شیم؟
- جلو اونا که نمیشد بگم... غلط کردم ، اینا تو خونم مونده ولی به خاطر تو عوضشون می کنم ، حس تنفری که قبلا داشتم... دارم سعی می کنم با عشق جاشو بگیرم ، سعی می کنم درست صحبت کنم ، قهر نکن ، باشه؟
- خوب می خوام با ستایش بیام ، چه ربطی داره؟ مگه من بچم که قهر کنم؟
- نمیشه ، قراره چون اونجا شلوغه فقط دوتا ماشین ببریم ، تو هم باید با ماشین من بیای.
- قراره له شیم دیگه.
- نوشیکا.
- باشه دیگه ، من که نگفتم نه.
- بیا سوار شو.
رفتم سریع جلو نشستم تا راحت باشم ، آرتیمان هم پشت فرمان نشست ، همه به حیاط اومدن ، چیستا و ناهید و هیلدا ، نشستن عقب ، آدرین و مهدی و امیرعلی و سپهر نشستن تو ماشین آرشام ، موند ستایش ، یهو دیدم اومده کنار من نشسته ، واییییییی کلی زدمش ولی پیاده نشد ، حالا خوبه لاغره ، اگه چاق بود چه می کردم؟ حرکت کردیم ، پنج تا دختر بودیم با آرتیمان ، رو به آرتیمان گفتم:
- خوبه دیگه ، خوش می گذره؟
نگام کرد ، دوباره گفتم:
- پنج تا خانم خوشکل با شخصیت رو سوار کردی ، الان رو ابرایی.
همه خندیدیم ، بالاخره رسیدیم به شهربازی ، پیشنهاد ستایش بود که بریم شهربازی ، آخه شهربازیش از اون چرخ و فلک بزرگا داشت ، رو به بچه ها کردم:
- اول کدوم رو سوار میشین؟
سپهر- بریم کشتی ، بعد میریم سفینه ، بعد میریم رنجر ، بعد ترن ، بعد میریم ماشین ، آخرشم می ریم چرخ و فلک ، خوبه؟
چیستا- همین؟
- چیستا جان اگه دوست داری استخر توپ هم می تونی بری. خوب همینا به سنمون می خوره دیگه.
- باشه.
یهو ناهید داد کشید: بچه ها من نمی تونم باهاتون سوارشم.
آرتیمان- چرا؟
ناهید- من از ارتفاع می ترسم ، فقط ماشینو باهاتون سوار میشم.
آدرین- حالا یه بار سوار شو ، چیزی نمیشه.
- نه آدرین بهش اصرار نکن ، ما یه بار به زور سوارش کردیم ، تو سفینه غش کرد.
آدرین- هرطور راحتی پس.
ناهید رو صندلی نشست و ما رفتیم و سوار کشتی شدیم ، کلی جیغ زدیم ، تو سفینه هم همین طور تخلیه کردیم خودمونو ، بعد نوبت رنجر شد ، صندلی هاش دو نفره بود ، هیلدا و ومهدی پیش هم نشستن ، ستایش و آرشام هم همینطور ، من و چیستا هم سریع نشستیم بغل هم ، پت و متم یعنی آدرین و آرتیمان هم کنار هم نشستن ، چقدر خوب که این دوتا کنار همدیگه ان ، چقدر خوب که غم هایی رو که داشتن فراموش کردن ، خدایا شکرت ، این دوتا داداش خواهر و مادرشون رو از دست دادن ، کاری کن که همیشه خوش حال باشن ، همیشه بخندن ، سپهر و امیرعلی هم کنار هم نشستن ، دستگاه به کار افتاد ، یعنی من یکی که کلا چشام بسته بود ، از بس ترسیدم ، آخرشم چیستا گفت: باز کن اون چشای بی صاحابو که بازشون کردم. بعد نوبت ترن شد ، مهدی و هیلدا و ستایش و آرشام مثه عقده ای ها سریع رفتن چهارتایی نشستن رو یه ترن ، منم سریع رو به آدرین و آرتیمان کردم و گفتم:
- آدرین ، آرتیمان بدوید بیاین پیش ما بشینید.
ما چهارتا هم نشستیم کنار هم ، از رو ترن دیدم که امیرعلی و سپهر هم با یه دختره و پسره نشستن ، کلی تخلیه شدم ، یعنی فکر کنم تارهای عصبیم کلا نابود شد بس که جیغ زدم ، پیاده شدیم و منتظر امیرعلی و سپهر موندیم ، از دور میدیدمشون ، دختره و پسره جلو نشسته بودن ، اون دوتا هم عقب ، نزدیک شدن ، نزدیک تر ، چقدر این دو نفر برام آشنان ، چقدر... ترنشون رسید ، دختره و پسره با قهقهه پیاده شدن ، شناختمش ، شناختمشون ، فهمیدم کیان ، سعی بر کنترل بغضم کردم ، وایستاده بودیم کنار در ، اگه می خواستن بیرون برن باید از کنار ما رد میشدن ، امیرعلی و سپهر هم پیاده شدن ، اون دوتا بهم نزدیک شدن ، چشماش افتاد تو چشمام ، نگاش تغییر کرد ، لبخندش اول تلخ شد و بعد محو ، آروم زیرلب زمزمه کرد:
- آتریسا ، آتریسا ، آتریسا...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط ㄎムÐ Ǥノ尺レ ، هیوا1 ، kh.h ، aida 2 ، s1368 ، elnaz-s ، gisoo.6 ، پری خانم ، فاطی کرجی ، maryamam ، ♪Rιнαηηα♪
#33
خیل خوب دیگه چون Honi گفت قسمت های امروز رو هم می زارم ، نظر یادتون نره ها

گوشه ی لبم بالا رفت و یه لبخند کجکی زدم ، سرم رو تکون دادم ، دختره هم با نگرانی نگام می کرد ، توانایی حرف زدن نداشتم ، همه ی بچه ها مات نگام می کردن ، بالاخره خودش آروم گفت:
- پس صدای تو بود ، گوشام اشتباه نکرده بودن.
نگاهم پر از نفرت شد ، به تندی گفتم:
- منم زندگیمو مدیون گوشامم.
- آتریسا...
محکم زدم تو گوشش ، جلوی همه ، صدای مسئول ترن که می گفت تخلیه کنیم اثری روم نداشت ، دستش رو رو گوشش گذاشت ، بار دیگه با خشم نگاش کردم ، بار دیگه آروم تر گفت:
- چی کار کردی؟
- لیاقت دستامو نداشتی ، اشتباه کردم ، لعنت به دستام که به صورت تو خورد.
با چشمای پر از خشم و نفرتم به دختره هم نگاه کردم ، می خواستم برم ، پاهام رو تکون میدادم اما تکون نمی خوردم ، صدای دختره مثل یه پتک به سرم خورد:
- بریم رضا.
اما اونم حرکت نمی کرد ، یهو یکی از پشت شونم رو کشید و منو با خودش همراه کرد ، نفهمیدم کیه ولی مطمئنم تا آخر عمرم بهش مدیون میشم ، باهاش هم قدم شدم ، شونم رو ول کرد و دستام رو گرفت ، گرمی دستاش باعث گرم شدن دستای سردم شد ، فکر کنم بقیه هم پشت سرمون اومدن ، این اشکای لعنتی از کجا سرچشمه گرفتن دیگه؟ وا؟ چرا دارم گریه می کنم ، نوشیکای احمق قرار نبود برا هیچ چیز و هیچ کس گریه نکنی؟ نمی تونم گریه نکنم ، دستام رو فشار میداد ، منو آروم رو یه صندلی تو قسمت تاریک شهربازی نشوند ، صورتش رو دیدم ، آرتیمان بود ، اون بود که منو از اونجا بیرون بود ، خیلی ازش ممنون بودم ، از رو صندلی بلند شدم ، اختیار کارام دست خودم نبود ، یه دفعه محکم بغلش کردم ، مثله وقتی که آدرین از بیرون اومد و بغلش کردم ، منو از خودش جدا کرد ، آروم گفتم:
- ممنونم.
لبخند سردی زد ، همه رسیدن ، کنارمون ، داشتم گریه می کردم ، ناهید آروم گفت:
- چی شده؟
آدرین چپ چپ بهش نگاه کرد ، گفتم:
- معذرت می خوام ، بابا چیه؟ بریم چرخ و فلک دیگه.
نزدیک چرخ و فلک ده تایی وایستاده بودیم ، من جلو تر از همه بودم ، آدرین رو به آرتیمان کرد و مثلا آروم گفت ولی من شنیدم:
- بذار من باهاش سوار شم حرف بزنم باهاش.
- نه اگه بذاری خودم باهاش حرف می زنم ، فکر کنم فهمیدم چرا اونطوری شد.
- هرطور صلاحه.
بالاخره یه چرخ و فلک رسید ، سوار شدم ، آرتیمان هم نشست ، دیگه کسی نیومد ، رو به بقیه کردم و گفتم:
- پس چرا سوار نمیشید؟
سپهر- به همون علت که شما منو امیرعلی رو تو ترن تنها گذاشتید.
- یعنی چی؟
چیستا- آقا اینو ولش کن ببند درو به ما هم برسه.
در چرخ و فلک رو بست و به بالا رفتیم ، نمی دونم چی شد که ، دوباره زدم زیر گریه ، دستام رو زیر لبم گذاشتم و به بیرون از پنجره نگاه کردم ، آرتیمان رو به روم بود ، با پرخاش گفتم:
- مثلا اومدی با من حرف بزنی؟
- آره.
- نیازی ندارم.
- ولی به زور این کارو می کنم.
- حوصله جروبحث ندارم.
- مگه تو این کارو نکردی؟
داد زدم:
- آرتیمان من روانشناسم.
- تا حالا رشته ی تحصیلی منو پرسیدی؟
- رشتت؟
- فوق لیسانس روان پزشکی.
- یعنی من دیوونم؟
- مگه من دیوونه بودم؟
- هه هه چه جالب.
- راست گفتم.
- من حرفی نزدم ، فقط الان می خوام کسی باهام حرف نزنه.
چرخ و فلک وایستاد ، اشکام رو صورتم خشک شد ، گفت:
- کی بود اون؟
- به تو چه؟
- به من ربط داره.
- خواهش می کنم.
صداش بالا رفت:
- پرسیدم کی بود؟
- نامزد سابقم ، که چی؟ حال من بده تو باز از اون سوال می پرسی.
دوباره حرکت کرد ، آرتیمان با آرامش گفت:
- دوسش داشتی؟
حرصم گرفته بود ، گفتم:
- آره خیلی ، خیلی زیاد ، عشقم بود ولی الان دیگه مرده.
- پس چرا دروغ گفتی که چیزی از عشق نمی دونی؟
- اونو دروغ نگفتم ، الان دروغ گفتم.
با خنده گفت: چرا؟
- خوب حرصم گرفت.
- اگه دوست داری تعریف کن.
- وقتی هجده سالم شد ، تک و توک خواستگارام پیدا شدن ، تو بیست سالگی تقریبا خیلی خواستگار داشتم ، رضا هم یکی از اونا بود ، دلیلی که باعث شد ازش خوشم بیاد رشتش بود ، اون موقع بیست و شش سالش بود ، روانشناس بود ، یکی دیگه از دلیلاشم این بود که همیشه می خواستم یکی که فاصله سنیش باهام از چهار سال به بالائه باهام ازدواج کنه ، با اینکه مامانم نبود ولی قبول کردم ، خیلی مهربون بود ، بابا هم خیلی قبولش داشت و من از اینکه آدم مطمئنیه خیالم راحت بود چون بابا اونو می شناخت ، خانوادش تو کانادا زندگی می کردن ، برا خواستگاری مامانش و خواهر کوچکترش اومده بودن ایران ، بالاخره نامزد کردیم ولی به خواسته ی خودم عقد نکردیم ، نمی دونم چرا ولی دوست نداشتم عقد شیم ، یعنی خدایی بود ، پنج ماه از عقدمون گذشت که یه روز رفتم دفترش ، مثه سورپرایز ، صدای خنده ی یه دختره رو شنیدم ، همین که باهاش بود ، نجمه ، یکی از بچه های دانشکده اش بود ، صدای دختره رو شنیدم که می گفت: رضا یا من یا اون. رضا هم گفت: صبر کن ، پیشی ملوسم گناه داره ، آخه خیلی دوسم داره. بعد دوتایی خندیدن منم سریع رفتم تو یهو رضا منو دید ، می خواست آرومم کنه ولی من حلقه ام رو دراوردم و پرت کردم رو میزش ، از اون روز به بعدم ندیدمش تا الان هرچی هم واسطه فرستاد ، نه من نه بابام قبول نکردیم ، هیچ وقت عاشقش نبودم ، فقط ازش خوشم میومد. الانم که دیدی هنوز با همن.
- برات مهمه؟
- چی؟
- اینکه اونا هنوز با همن؟
- آرتیمان چی رو می خوای بفهمی؟
- جواب بده.
- نه برام ارزش نداره ، فقط یه خورده عصبی شدم.
- من تو رو درک می کنم.
- حالا بیخیال چقدر من مهم شدم ، همش راجب من حرف می زنی.
- کلات کج شده.
خندم گرفت ، خندیدم و کلام رو صاف کردم ، تا آخرش که دور بزنیم ، کلی خندیدیم ، برا همین دیگه یادم رفت ، رضا رو دیدم ، پیاده شدیم به بالا نگاه کردیم ، اونا هنوز بالای بالا بودن ، رو به آرتیمان کردم و گفتم:
- بستنی می خری بخوریم؟ تا اینا بیان پایین پیر میشیم.
- باشه.
رفتیم سمت کافی شاپش ، یهو به موضوعی که تو فکرم بود بلند بلند خندیدم ، آرتیمان گفت:
- چی شده دیوونه؟
- ولش کن.
- چی شده بگو خوب؟
- اگه بگم ، قول میدی بعدش چیزی نگی؟
- بگو.
- چقدر ما شبیه دوست دختر ، دوست پسراییم.
و دوباره خندیدم ، اونم خندید ، بعد آروم گفت:
- چه اشکالی داره؟
جوابش رو ندادم ، مثلا نشنیدم ، نشستم رو یه میز تا اون بره بستنی بخره ، بعد از رفتن اون ، نمی دونم از کجا دوباره این پسره ی نحص اومد و نشست رو به روم

با عصبانیت گفتم:
- به چه حقی میای می شینی کنارم؟
- بذار حرف بزنیم ، تو نمی دونی چه اتفاقی افتاده.
- اگه نمی دونستمم الان کامل برام روشن شد.
- به خدا مجبور شدم...
داد زدم:
- آرتیمان ، آرتیمان کجایی؟
- اون پسره بی اِفت بود؟
- به تو مربوط نیست ، آرتیمان.
سریع خودش رو رسوند و گفت:
- چی شده نوشیکا؟
- ایشون مزاحمن.
به سمت رضا رفت ، وایییییی ، چه غلطی کردم اینو صدا کردم ، الان دعوا راه می ندازه ، نوشیکا جان نه که تو تحفه ای ، سر تو دعوا می کنن ، نه این شعور داره ، روان پزشکه ، دعوا نمی کنه. از رو صندلی بلندش کرد ، تقریبا با دست هولش داد و گفت:
- دیگه نبینم طرف زن من بیای.
اینو گفت و ولش کرد ، بعد اومد طرفم ، دستم رو گرفت و با هم رفتیم سمت چرخ و فلک با تعجب نگاش کردم ، یهو گفت:
- هان؟
- چه غیرتی.
- ول کن حالا من یه چیزی گفتم.
- رو پیشنهادت فکر کردم ، جوابمم مثبته.
وایستاد ، یعنی در واقع خشک شد سرجاش ، رو به من گفت:
- بگو جون آرتیمان ، تو رو خدا بگو راست میگی.
- دروغم چیه دیوونه؟
- یعنی تو کس دیگه ای رو دوست نداری؟
- مثلا کی؟
- ولش کن ، چقدر زود ، مگه نگفتی می خوای فکر کنی؟
- حالا این که گفتمو فراموش کن بذار برم فکر کنم ، دوباره جواب میدم.
- نوشیکا شرایطم رو بهت گفته بودما ، خواهش می کنم شوخی نکن.
- اِ بس کن دیگه.
- منظورم اینه که مطمئن باشم از عشقت؟
- بچه ها اومدنا.
از قصد بهش جواب ندادم ، زوده حالا بهش بگم دوست دارم ، اییییییییی ، رفتیم پیش بچه ها ، سپهر گفت:
- خوب بریم شام بخوریم؟
ناهید با حالت مظلومی گفت: بچه ها؟
- چیه؟
- ماشین سوار نشدیم.
آدرین- آخ راست میگه ، چقدر دلم برات سوخت ناهید.
امیرعلی- بیچاره از وقتی اومدیم نشسته رو صندلی.
چیستا- خاک تو سر بی عرضت کنن ، ترسو.
خندیدیم ، رفتیم سوار ماشین برقی شدیم و بعد هم همونجا پیتزا خوردیم ، برگشتیم خونه ، همه گرفتیم خوابیدیم.
چقدر زود سیزده روز گذشت ، تمام شد دیگه داریم بر می گردیم ، رفتیم بازار کلی خرید کردیم ، خیلی خوش گذشت بهم ، یکی از بهترین عید های زندگیم بود ، ظهر حرکت می کردیم ، قراره تو راه واسه نهار وایستیم و سیزدرم به در کنیم ، خلاصه همه ی وسایل رو جمع و جور کردیم ، فقط واسه نهار یازده تا ساندویچ کالباس خریدیم ، همه تو سالن بودن و من تو اتاق داشتم به خودم نگاه می کردم. هیچ وقت رنگ موهام رو دوست نداشتم ، اجازه ی رنگ کردنش هم نداشتم ، تازه تا قبل از اینکه نامزد کنم بابا اجازه نداده بود ابرو هام رو بر دارم ، از اون به بعد ابرو هام رو تمیز می کنم ، بیشتر کسایی که رنگ موهام رو می دیدن خوششون میومد ولی من دوسشون نداشتم ، البته نه اینکه بدم بیادا فقط ترجیح میدادم چشم و ابرو مشکی باشم مثه همه ی دخترایی که اطرافم هستن ، به موهام تل زده بودم ، کرم پودر و ریمل زدم و یه رژلب نارنجی رنگ ، شال مشکی ، مانتوی آبی نفتی و شلوار لی مشکی ، صندل های مشکی رنگ رو پام کرده بودم ،کیف مشکی رنگ رو کج انداختم و با اتاق خداحافظی کردم ، وسایلم رو آدرین برده بود تو ماشین ، تو کل ویلا چرخ زدم ، رفتم پایین ، همه سوار ماشین شده بودن ، آدرین پشت فرمان ماشین آرتیمان نشسته بود و آرتیمان هم کنارش ، ناهید پیش ستایش و آرشام بود ، آدرین در ماشین رو باز کرد و گفت:
- نوشیکا بیا پیش ما.
به سمت ماشین رفتم ، کنار در آدرین وایستاده بودم و گفتم:
- شماها برسین خسته اید ، نمی تونید منو برسونید.
- نمیای خونه ی ما؟
- نه باید برم خونه پیش بابا ، مرسی.
آرتیمان- بیا بشین می رسونیمت ، فقط باید دنبال بابا هم بریم ، اشکال نداره؟
- نه ، مهم نیست.
رفتم نشستم پشت ، یکم که گذشت خوابم برد ، با تکون های ماشین چشم باز کردم ، خواب آلود به آدرین گفتم:
- کجاییم آدرین؟
- نزدیک پارک جنگلی ، پنج دقیقه دیگه می رسیم.
صاف نشستم و شالم رو درست کردم ، از پشت به آدرین و آرتیمان نگاه کردم ، چقدر این دو نفر تو زندگیم نقش های مهمی دارن ، مخصوصا آدرین ، چقدر من تو زندگیشون نقش دارم ، چقدر خوب که به طور کاملا تصادفی با آدرین آشنا شدم ، آرتیمان رو دوست دارم و آدرین مثل حامیمه ، مثل داداش نداشتم می مونه ، خیلی دوسش دارم ، همیشه ازش ممنونم ، رسیدیم به پارک جنگلی ، زیر انداز رو توی یک آلاچیق پهن کردیم و شروع به خوردن نهار کردیم ، بعد هم چمن های همونجا رو گره زدیم و آرزو کردیم ، سبزمونم دیروز انداختیم تو دریا ، دوباره نشستیم تا خستگی در کنیم.
ناهید- وای پدرمون درومد تو این ترافیک ، بیچاره راننده ها.
- مگه ترافیک بود؟
هیلدا- وا ، نوشیکا ، خوبی؟
آدرین- آخه نوشیکا جان خواب تشریف داشتن.
هیلدا- آها.
- بچه سوم اردیبهشت تولدمه ، بهتون زنگ می زنم ولی گفته باشم از الان جای دیگه ای نرید ، پنجشنبه هم میوفته ، همتونم باید بیاین.
امیرعلی- الان لای منگنه قرارمون دادی دیگه.
خندیدیم و بیست دقیقه بعدش ، از هم خدافظی کردیم چون ممکن بود تا تهران همدیگه رو گم کنیم ، سوار ماشین شدیم ، رفتیم دنبال آقای بزرگ مهر ، با یک چمدان سوار ماشین شد و رفت جلو نشست ، آرتیمان هم نشست کنار من ، به محض ورود پدر جون گفتم:
- سلام آقای بزرگ مهر خوب هستین؟
- ممنون ، تو خوبی دخترم؟
- مچکر ، ببخشید مزاحم شدم.
- نه عزیزم این چه حرفیه؟
- عذر می خوام.
رسیدیم تهران ، دم خونه پیاده شدم و ازشون خدافظی کردم و قول گرفتم که برا تولدم پدر جون هم حتما بیان ، رفتم تو خونه ، داد زدم:
- بابا؟ بابا؟
تو سالن نشسته بود ، رفتم پیشش.
- سلام بابا.
- سلام خوبی؟
- ممنون.
ماچش کردم ، اونم همین طور ، رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم و همه ی لباسام رو مرتب کردم بعد رفتم پایین پیش بابام نشستم و گفتم:
- بابا؟
- بله؟
- می خوام امسال یه تولد بزرگ بگیرم ، تو خونه ی خودمون شماهم باید باشین. باشه؟
- کِی؟
- روز تولدم ، تولدم کِیه؟
- فکر کردی نمی دونم؟ سه اردیبهشت.
- چه خوب که یادتونه ، فکر کردم مثله سالگردای ازدواجتون با مامان یادتون رفته باشه. راستی شما نمی خوای دوباره ازدواج کنی؟ مامان که رفت.
- چرا یه نامادری میارم برات از خودت سرتق تر.
- آدمش می کنم.
- تو خودت اول ازدواج کن...
- راستی می دونین کیا رو دیدم؟
- کیا؟
- آقای شمسی و نامزدشون نجمه خانم.
- پسره ی آشغال ، اگه نبود که الان تو اینطوری نبودی.
- بابا.
- آتریسا یه خواستگار برات پیدا شده ، اسمش پوریا سعیدیه ، مهندسی عمران خونده ، خودش شرکت داره ، ماشینش سانتافس ، خونه هم داره ، نزدیکای خودنه ی خودمونه ، 120 متر ، تک فرزنده ، باباشم قبلا با شرکتمون کار می کرده ، تحقیقم کردم ، خیلی پسر خوبیه ، بگم بیان ببینی؟
- نمی دونم.
- می دونم اگه مامانت بود راحت تر بودی و می تونستی باهاش حرف بزنی اما دخترم پای کس دیگه ای در میونه؟ با کسی دوستی که می خوای باهاش ازدواج کنی؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- نه ، اصلا اینجوری نیست ، فقط بعد اون قضیه به یکم وقت احتیاج دارم ، بذارید یکم بگذره ، به این یکی هم جواب منفی بدید ولی قول میدم راجب خواستگار بعدی فکر کنم.
- هرطور خودت می دونی.
روی تخت نشسته بودم و فکر می کردم ، بعد از دانشگاه همیشه خسته میومدم و می خوابیدم ولی امروز اصلا خسته نیستم ، انگار منتظر یه اتفاقم ، تو همین فکر پرسه می زدم که گوشیم زنگ خورد ، شماره ی آرتیمان بود از بعد مسافرت نه با آرتیمان و نه با آدرین حرف زده بودم ، جواب دادم:

- بله؟
- سلام ، آرتیمانم.
- خودم شناختم ، چیکار داری؟
- هنوزم سر حرفت هستی؟
- کدوم حرف؟
- همون که تو پارک گفتی.
- خوب... معلومه.
- بریم بیرون برا نهار؟
- ساعت یک بیا جلوی خونمون ، منتظرتم.
- خدافظ.
قطع کردم ، به ساعت پاتختی نگاه کردم ، دوازده و نیم بود ، اصلا حواسم به ساعت نبود ، مثه جت پریدم تو حموم تا بوی عرق ندم ، وقتی اومدم بیرون بیست دقیقه به یک بود ، اول موهام رو خشک کردم و دمب اسبی بستم ، بعد مانتوی سفید رنگم رو با شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم ، نشستم جلوی آینه اول پنکک زدم ، بعد رژگونه سرخ آبی ، خط چشم کشیدم و رژلب صورتی زدم ، شال سفید رنگم رو سر کردم ، چون دیر شده بود یه تل زدم و به سرعت کفش های سفید رنگ پاشنه ده سانتیم رو پوشیدم ، کیف رو بیخیال شدم ، عینک آفتابی و موبایلم رو برداشتم و از پله ها پایین رفتم ، بابا خونه نبود ، بیرون رفتم ، ساعت یک و ده دقیقه بود ، ماشین آرتیمان رو جلوی خونه دیدم ، حواسش نبود سریع رفتم و سوار شدم:
- سلام.
ترسید ، برگشت و نگام کرد ، با دیدنم لبخند زد و گفت:
- سلام ، دختر بد قول.
در ماشین رو بستم و حرکت کرد ، یکم که گذشت رسیدیم به یه رستوران خیلی شیک ، رفتیم تو ، سفارش جوجه کباب دادم ، آرتیمانم چنجه سفارش داد ، تا قبل از آوردن وسایل غذا هیچ کدوم هیچی نمی گفتیم ، از صبح فقط یه لیوان چایی خوردم دارم ضعف می رم ، وقتی داشتن ، ماست و سالاد و نوشابه و غذاهارو روی میز می چیدن ، مردم ، دوست داشتم لیمو رو روی جوجه کبابم بریزم ، ولی زورشو نداشتم ، به آرتیمان گفتم:
- آرتیمان ، لیمومو می ریزی رو جو جه ام؟
- باشه.
شروع به خوردن کردیم ، آرتیمان صحبت رو شروع کرد:
- می تونم یه سوال بپرسم؟
- بپرس.
- قول میدی ناراحت نشی؟
- بگو.
- تو آدرین رو دوست داری؟
غذا پرید تو گلوم و به سرفه افتادم ، بیشعور این دیگه چه سوال بی ربطیه؟ نوشابه رو باز کرد و برام ریخت تو لیوان ، چند قلپ نوشابه خوردم و گفتم:
- آدرین خیلی مهربونه ، مثل حامیم می مونه ، مثل برادرم ولی فکر نمی کنم اتفاقی افتاده باشه که باعث شه همچین فکری بکنی.
- آخه آدرین به خاطر تو ، پگاهان رو ول کرد ، می دونی خب تو همیشه خیلی با آدرین خوبی ، خیلی نگرانشی ، اونم همین طور.
- اون به خاطر من با پگاهان به هم نزد ، به خاطر خودش این کارو کرد.
- اگه بهت بگم منو انتخاب کن یا آدرین رو کدوم رو انتخاب می کنی؟
یه لحظه ساکت شدم ، مطمئن نبودم از فکری که می کردم ، چند دقیقه توی چشماش نگاه کردم و گفتم:
- برا چی؟ اصلا یعنی چی؟
- اگه آدرین بهت بگه دوست دارم ، باهاش میری؟
دوباره خیره نگاهش کردم ، چه داستان عجیبی شد ، می خواستم با آدرین ازدواج سوری کنم ، ولی عاشق برادرش شدم ، به هیچ وجه حاضر به شکستن دل آدرین نیستم ، چون دوسش دارم ولی عاشقش نیستم ، مطمئنم که آدرین اینو نمیگه برا همینه که انقدر قاطعانه عاشق برادرش شدم و به برادرش جواب مثبت دادم ، اما اگه یه روزی آدرین دوسم داشته باشه ، داخل یه منجلاب بزرگ میشم ، مطمئنم ، اما این اتفاق نمیوفته ، آدرین بهترین دوستمه ، با صدای آرومی گفتم:
- نمی دونم.
- من برادرم رو بیشتر از خودم دوست دارم...
- خواهش می کنم ادامه نده ، الان مخم می ترکه.
- باز یه لحظه فکر کردم میشایی.
- این عکس میشا رو نداری به من نشون بدی؟
- چرا دارم.
- واقعا؟
کیف کوچکش رو که مدارک ماشینش توش بود باز کرد و یه عکس بزرگ از توش دراورد ، گذاشت رو به روم ، چند لحظه به عکسه نگاه کردم ، بعد برش داشتم و از نزدیک دیدمش ، با تعجب به عکس نگاه می کردم ، رو به آرتیمان گفتم:
- اینکه منم ، چیکار می کنی؟ میشا رو نشونم بده ، اصلا این عکس رو از کجا آوردی؟
- حالا بهم حق میدی با میشا اشتبات بگیرم؟
- یعنی این واقعا میشائه؟
- خوب آره.
- چطوری دوتا آدم انقدر شبیه هم میشن؟
چیزی نگفت ، عکس رو پس دادم ، گفت:
- نوشیکا به هم می رسیم نه؟
- اگه تو بخوای.
- واقعا دوسم داری؟
با مکث گفتم:
- خوب آره ، انگار بهش می گن عشق.
- من عاشقتم.
خندیدم ، بعد گفت:
- کِی بیایم خواستگاری؟
- واقعا میای؟ همش احساس می کنم داری باهام شوخی می کنی.
- شوخی چیه؟ دیوونه؟
صداش رو بالا برد طوری که همه بشنون گفت:
- من عاشقتم ، این نمی فهمه ، یکی بهش بگه دوسش دارم.
همه با تعجب نگامون می کردن ، با تشر گفتم:
- آبرومون رفت آرتیمان ساکت شو.
این مردم بیشعورم شروع کردن به دست زدن ، داشتم آب می شدم ، برا همین پاشدم و از رستوران بیرون رفتم ، کنار ماشین وایستادم ، چند دقیقه بعد آرتیمان اومد ، در ماشین رو باز کرد و نشستیم ، رو به من کرد و گفت:
- چرا غذاتو نخوردی؟
- سیر شدم.
- ببخشید.
- اون چه کاری بود؟
- خوب راستشو گفتم.
- کِی؟
- چی کِی؟
- کی عاشقم شدی؟
- اونشب بود ادای مستارو دراورده بودم ، اون حرفارو بهم زدی ، همون موقع.
- آرتیمان واقعا می خوای زنت بشم؟ پشیمون می شیا.
- چرا؟
- چون من آشپزی بلد نیستم ، خونه داری بلد نیستم ، دارم درس می خونم ، بعدشم می خوام برم سرکار ، مادر ندارم ، خواهر ندارم ، خانواده ام طوری که خیلی صمیمی باشیم باهم ندارم.
- دوسم که داری؟
- آره خوب.
- همین کافیه. بعدشم خودم کمکت می کنم دکتراتو بگیری ، بعدشم دوتا مطب بغل هم می زنیم ، فقط قول بده با چشات مریضامو ندزدی.
- تو هم نباید خانما رو ویزیت کنی.
بلند بلند خندید ، من هم خندیدم ، بعد گفتم:
- راست گفتی که روان پزشکی؟
- دروغم کجا بود؟
- چه خوب.
- مامانتم پیدا می کنم ، قول میدم.
- ممنون.
یکم ناراحت شدم ، با یادآوری مامان ، آرتیمان گفت:
- آهو کوچولو ناراحت شده؟
- آرتیمان.
- بله؟
- تو معنی اسمم رو از کجا می دونی؟
- میشا بهم گفته بود.
- آخه من تا حالا اسم خودم رو جایی نشنیده بودم ، بعد تو چه جوری معنیش هم می دونی؟
- ببخشید... نوشیکا تو از چه حیوونی خوشت میاد؟
- این دیگه چه سوالیه؟
- بگو دیگه.
- آهو ، عاشق آهوام.
- بچه آهو درسته؟
- بچه آهو ، آفرین.
- به خاطر اسمت یا چشمای آهوییت؟
- هیچ کدوم ، به خاطر پاهای تند و تیزی که داره ، توچی؟
- من عقاب رو دوست دارم.
- با چشمات نمی تونی منو بگیری.
- با قلبم که می تونم.
- من از عقابم تیز ترم.
- اولین بار که دیدمت فکر کردم یه پیشی کوچولو رو به رومه.
- به خاطر چی؟
- به خاطر چشمات ، برق می زدن.
- تو که قبلا میشا رو دیده بودی.
- چشماش ، جذابیت چشمای تو رو نداشت.
لبخند زدم ، منو به خونه رسوند و به بالا رفتم.
بالاخره روز تولدم رسید ، بابا سه تا کارگر آورد تا خونه رو مرتب کنن و غذا درست کنن ، کیک هم سفارش داده بودیم ، بیستا هم بادکنک باد کرده بودن گذاشته بودن تو سالن ، نشستم جلوی میز آرایش اول پنکک زدم ، بعد که یکم روشن تر شدم ، رژگونه صورتی زدم ، خط چشم مشکی کشیدم ، خط چشم جذابیت چشمام رو زیاد می کرد ، چشمام همیشه برق می زدن ، درست مثل گربه ، اما حالت آهویی داشتن ، رنگ چشمام سبز تیله ای خیلی عجیبیه ، چشمام باعث زیباییم میشه ، همیشه همه عاشق چشمام میشن ، موهام قهوه ای رنگه اما نه یه قهوه ایه عادی بلکه قهوه ای خیلی روشن ، یه کوچولو به نارنجی می خورن ، نمی دونم رنگ موهام و چشمام به کی رفته چون مامان و بابام هردو مشکی اند ، بینیم به صورتم میاد ، حالت عمل کرده نداره اما تقریبا قشنگه ، لب های باریک و بلند که وقتی لبخند می زنم تمام صورتم رو می گیرد ، لب هام کپ مامانم بود ، ریمل زدم و بعد یه رژلب تقریبا بنفش رنگ ، از سایه خوشم نمیاد پس نمی زنم ، بلند شدم ، تاپ لیم رو پوشیدم ، شلوار لی مشکی جذب و بعدش هم کت کوتاه آستین سه رپ ست شلوارم رو تنم کردم ، موهام رو صبح شینیون کرده بودم ، از اتاق بیرون رفتم ، از پله ها پایین رفتم ، بابا یه ارکستر کوچولو چهار نفره آورده بود ، سرپرست گروهشون اومد پیشم و گفت:
- چه آهنگ هایی رو دوست دارید که بزنید؟
- اوممممم ، آهنگ ای جونم سامی بیگی ، غیر معمولی چاوشی ، مجنون معین ، چند تا آهنگ بگم؟
- تا ساعت چنده تولدتون؟
- یک نیم ، دو.
- فکر کنم حدالقل بیستا آهنگ بشه.
- من چندتا می گم شما خودتون بقیه اش رو انتخاب کنید ، اومممم ، ناری ، حنا ، چه احساس قشنگی ، دی جی ، چندتا تولد ، این حس قشنگو مدیون تو هستم ، اون آهنگه که میگه می خوام باور کنی چقدر دوست دارم ، با همه چی آرومه ، بقیه شم خودتون انتخاب کنید ، فقط چندتا تولد هم توش باشه ، ممنون.
- خواهش می کنم.
- فقط آهنگ غیر معمولی رو هروقت گفتم بزنید.
- چشم.
- مرسی.
بابا روی مبل نشسته بود ، کت و شلوار مشکی رنگ ، یه مرد 45 ساله جذاب ، مثل همیشه ، کسی که تمام جوونیش رو کار کرده و هنوز هم از کار کردن خسته نشده ، بابام همیشه جوون ترین پدر نسبت به بقیه بوده ، من و بابام فقط 21 سال اختلاف سنی داریم ، با مامانم هم 20 سال اختلاف دارم ، همیشه فکر می کردم اگه فاصله سنی بچه با پدر مادرش کم باشه ، رابطه شونم بهتره اما بابا بهم نشون داد که فکرم کاملا غلطه ، انقدر اختلاف داشتن که بعد من دیگه بچه دار نشدن ، فقط هم مامان همیشه باهام صمیمی بود ، رفتم کنارش نشستم ، رو بهش گفتم:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط [ѕαɗ нσяяσя] ، ㄎムÐ Ǥノ尺レ ، s1368 ، kh.h ، kamiyar35629 ، gisoo.6 ، پری خانم ، فاطی کرجی ، maryamam ، ♪Rιнαηηα♪
#34
تو رو خدا اینجوری خواهش نکنید.
من که گفتم ساعت شش به بعد می زارم ، گفتید دیره.
حالا که زود می زارم صبر کنید تا فردا قسمت جدیدشو بذارم.
crying هم نکنید ناراحت میشمHeartHeart
مگه شما سریال نمی بینید؟ پس چجوری صبر می کنید تا قسمت جدیدشو نشون بده؟
لطفا برای رمان منم صبر کنید.
دوستون دارمHeartHeart
خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی4xv498

خدا و دیگر هیچ...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط [ѕαɗ нσяяσя] ، elnaz-s
#35
عزیزه دلم من نویسنده نیستم ولی فکر کنم اگه بیشتر توضیح بدی بجای دیالوگ رمانت بهتر هم میشه

سریال و رمان فرق داره وقتی من یه کتاب و باز میکنم تا تمون نشه ولش نمی کنم
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
#36
(08-07-2013، 11:06 AM)نوشیکا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
تو رو خدا اینجوری خواهش نکنید.
من که گفتم ساعت شش به بعد می زارم ، گفتید دیره.
حالا که زود می زارم صبر کنید تا فردا قسمت جدیدشو بذارم.
crying هم نکنید ناراحت میشمHeartHeart
مگه شما سریال نمی بینید؟ پس چجوری صبر می کنید تا قسمت جدیدشو نشون بده؟
لطفا برای رمان منم صبر کنید.
دوستون دارمHeartHeart
خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی4xv498

خدا و دیگر هیچ...
هیچ کدوم ا سریالا به قدر رمان تو جذاب نی
نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد
نگفتمت که جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قلب در فضا نمیدمد
نگفتمت که این جماعت جریده با خط و رد وحشی نگاهت غریبه اند
نگفتمت که جای بوسه......کریه بر دهان سرخ آتشت می نهند


 
پاسخ
#37
- حالا شما واقعا مهمان نداشتین؟
- تولد توئه من چرا مهمان دعوت کنم؟
- من که بهتون گفتم اگه می واین مهمان دعوت کنین ، من تولد گرفتم همه دور هم جمع شیم.
- حالا دفعه بعدی.
- ممنون که گذاشتید ، یه سورپرایز هم دارم براتون.
- چی؟
- داره میاد.
- باشه.
ساعت یک ربع به هفت زنگ در به صدا اومد ، ناهید و چیستا بودن ، اومدن تو ، کادوهاشون رو دادن ، رفتن بالا لباس عوض کنن که دوباره زنگ زدن ، نیلوفر و ژاله و یلدا و بنفشه و سمیه بودن ، اومدن تو بعد از سلام احوال پرسی و دادن کادو هاشون اونا هم رفتن لباس عوض کنن ، مهمان های بعدی ، آرشام و ستایش و مهدی و هیلدا بودن که بعد شمال خیلی باهم صمیمی شده بودن ، بعدش هم دخترخاله هام اومدن ، مامانم فقط یه خواهر داشت ، همیشه خیلی خاله زیبا و ملیحه و محبوبه رو دوست داشتم ، چون از طرف فامیل مامانم همین یه خاله و دوتا دختر خاله رو داشتم ، خیلی هم باهاشون رابطه داشتیم ولی چند سالی میشه که ندیدمشون ، سریع رفتم و بغلشون کردم ، رو به ملیحه گفتم:
- پس خاله زیبا کو؟
- مامان خونه ی یکی از فامیلای بابام دعوت داشت نتونست بیاد.
- حیف شد ، می خواستم ببینمش.
محبوبه- ایشالا یه بار دیگه.
اومدن تو ، بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو ازدواج نمی کنی؟
- خود تو چی؟ قصد نداری؟
- حالا شاید.
- منم شاید.
- اِ با کی؟
- چند وقت دیگه عروسیمه کجایی تو؟
- پس چرا میگی شاید؟
- شوخی کردم بابا ، اسمش بهادره.
- چه ابهتی.
- آره ، اسمش خیلی بده.
- نه خیلی بد حالا.
- چرا بده.
- خوب اصلا مزخرفه که چی؟
- هیچی.
کم کم مازیار و پژمان و فرید و بابک و سپهر و امیرعلی هم اومدن ، بعدش هم بچه های عمو محمود یعنی بهراد و بهداد و بنفشه اومدن ، هروقت بنفشه رو میدیدم یاد دختر عموم میوفتادم ، بهراد بیست و نه سالشه ، بهداد یازده و بنفشه هم نوزده سالس ، بچه های عمه مرضیم یعنی سمین و مِرسده و سیاوش و زن سیاوش یعنی شیما اومدن ، سمین و مِرسده دوقلو بودن و بیست و یک سالشون بود ، همسان نبودن اما شبیه به هم بودن ، بعد آدرین و آرتیمان و آرتونیس و سامان و سارینا و پدرجون اومدن ، وقتی سلام کردیم ، به پدرجون گفتم:
- اگه اجازه بدید به پدرم معرفی تون کنم.
- اختیار داری.
رفتیم پیش بابام که روی همون مبل نشسته بود ، ارکستر آهنگ زدن رو شروع کرده بود ، اما داشت آهنگ های ملایم می زد ، به سمت بابا رفتم ، از دور مارو دیده بود ، چشماش رو ریز کرده بود ، با نزدیک شدنمان حالت قیافش تغییر کرد ، فکر کنم تعجب کرد ، رسیدیم بهش گفتم:
- بابا ، آقای بزرگ مهر پدر یکی از دوستامن ، گفتم تشریف بیارن شما حوصلتون سر نره.
پدرجون هم خیره بابام رو نگاه می کرد ، بابام گفت:
- چه خوب.
رو به پدرجون کردم و گفتم:
- ایشونم پدرم هستن ، امیدوارم بهتون خوش بگذره.
بابا دستش رو دراز کرد و به هم دست دادن ، بابا گفت:
- از آشناییتون خوش بختم.
تنهاشون گذاشتم ، رفتم پیش آدرین اینا ، چون اولین بارشون بود که به خونمون میومدن ، بهشون گفتم:
- بیاین بالا.
از پله ها بالا رفتیم ، بردمشون اتاق خودم ، آدرین گفت:
- اینجا اتاق توئه؟
- بله ببخشید ، به زیبایی اتاق شما نیست.
خندیدیم ، تنهاشون گذاشتم ، وقتی رفتم پایین ، لیلا ، دختر عمه مژدم هم اومده بود ، لیلا هم تک بچه بود و دوسال از من بزرگتر بود ، اون به خاطر مامان باباش که نتونستن دیگه بچه دار شن ، تک بچش ، بغلش کردم ، یکم که گذشت سینا و سپیده بچه های عمو مرتضی هم اومدن ، اونا چهارده و شونزده ساله بودن ، دیگه همه ی مهمون هام رسیده بودن ، بابا و آقای بزرگ مهر داشتن صحبت می کردن ، آرتیمان سمت ارکستر رفت و نمی دونم چی گفت ، حتما می خواد آهنگ بزنه ، ارکش شروع کرد ، همه با شربت و شیرینی و میوه پذیرایی شده بودن ، یهو همه ریختن وسط ، منم لا به لای جمعیت می رقصیدم ، آدرین گوشه ی جمع وایستاده بود و نگام می کرد ، بهش لبخند زدم ، اونم همین طور ، آرتیمان با سارینا می رقصید ، چرخ میزدم و با همه می رقصیدم ، به امیر علی رسیدم ، شروع به رقص کردیم با هم ، گفت:
- تولدت مبارک.
- مرسی.
بعد یهو از بین جمعیت نها رو دیدم ، نفهمیدم که اومده ، رفتم رو به روش ، شروع به رقص کردیم ، گفت:
- تولدت مبارک ازگل ، بزرگ شدی.
- تو کِی اومدی؟
- بالا تشریف داشتی.
- خوش اومدی.
- جوجه فکلی هم قاطی بیس چهار ساله ها شد.
- هوشه ، حالا روز تولدم هی حرفای خوب خوب بزن.
- مبارک باشه ، مبارک باشه.
خندیدم ، از جلوش چرخ زدم و رفتم رو به روی بهراد ، گفتم:
- خوبی پسر عمو؟
- خوبم ، تو خوبی نوشیکا چه بزرگ شدی.
- بعد نامزدی دیگه ندیدیم همو نه؟
- نه ، راستی متاسفم سر اون قضیه.
- نه ، مهم نبود زیاد. تو ازدواج نکردی پیرپسر؟
- این لیلا خانم اگه رضایت بدن.
- جان من؟ با لیلا؟ بابا ترکوندی که.
- پسر مسر زیادن ، دوست پسر داری تو جمع.
- یه یکی هست ولی دوست دوست نیستیم.
- کدومشونه؟
به آرتیمان اشاره کردم ، بهم نگاه کرد و گفت:
- سلیقتم خوبه دختر عمو.
- اِی دیگه.
با جدیت گفت:
- دوسش داری؟
- با تو حرف می زنم چون بهت اعتماد دارم و مثل داداشی می ها.
- خیل خوب ، بگو نوشی.
- دوسش ندارم ، عاشقشم.
خندیدیم ، از کنارش رد شدم و رفتم رو به روی ژاله ، خلاصه با همه رقصیدم. همه نشستن تا پذیرایی شن ، رفتم سمت ارکستر و گفتم:
- لطفا آهنگ غیر معمولی رو بزنید.
نشستم رو مبل مخصوص خودم ، چند دقیقه بعد ، ارکستر شروع به نواختن کرد ، آرتیمان و سامان اومدن نشستن کنارم ، خواننده ، شروع به خوندن کرد:
دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد
نمی دونم امن روز تو وجودم چی شد
نمی دونم چی شد که وجودم لرزید
دل من این حس و از تو زودتر فهمید
تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟
چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟
بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟
هرچی شد از حالا همه چیزش با تو
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی ، منو تنها نذاری
دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد
می دونستم خوبی ولی نه تا این حد
انگاری صد ساله که تورو می شناسم
واسه اینه انقدر روی تو حساسم
من احساساتی به تو عادت کردم
هرجا باشم آخر به تو بر می گردم
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی ، منو تنها نذاری
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی ، منو تنها نذاری
به آرتیمان نگاه کردم ، ابروم رو بالا دادم ، یعنی همینه که هست ، یه لبخند کوچک به من زد ، بعد بلند شد ، به سمت سرگروه ارکستر رفت ، چند دقیقه بعد ارکستر یه آهن جدید زد ، یه آهنگ قدیمی ، آرتیمان میکرفون رو گرفت و شروع به خوندن کرد:
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
یهو شاد شد:
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
تا کجا باید روی؟ تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
من عقابم شاه پر
من عقابم شاه پر
قله نشین بیشه کن
به من نگاه کرد ، پوزخندی زد و خوند:
ریش خند بچه آهویی ز یکباره شدم
تا کجا باید روی؟ تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
بال من بی سایه شد
از بس که افتادم به خاک
کنجه خانه مرده ، بی پرواز و کاره شدم
تا کجا باید روی؟ تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
من که از سی پاره ی قرآن نخواندم یک کلام
پر پر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم
تا کجا باید روی؟ تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
صد هزار رحمت به تیر نا صباب دشمننننم
اندکی مرهم ، مداوا می کند زخم تنم
تیر بی انصاف عشق تو نشست به قلب من
کارگر نیست هرچه مرهم من به این زخم می زنم
این حواس و هوش من با تو چه آسان می رود
پا به پای سایه ات عمرم چه تابان می رود
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
تا کجا باید روی؟ تا کجا باید روی؟
یارم بیچاره شدم
همه براش دست زدن ، اما من با یه تبسم نگاش می کردم ، می دونم منظورش من بودم ، نگاهم رو چرخوندم ، آدرین خیره آرتیمان رو نگاه می کرد ، یه اخم کوچولو هم داشت ، به سمتش رفتم و گفتم:
- آدرین چرا اخم کردی؟ بهت خوش نمی گذره؟
- چرا ، چرا خوش می گذره.
- پس بخند دیگه.
ارکستر یه آهنگ شاد زد ، شروع کردم به رقصیدن باهاش اونم همراهیم کرد ، مردانه و جذاب می رقصید ، واقعا مرد بود. همه ی بادکنک هارو زدیم ترکوندیم ، کیک رو آوردن ، شام هم خوردیم ، تقریبا همه ی مهمان ها رفته بودند ، بابا و آقای بزرگ مهر کلا از اول تا آخرش همونجا نشسته بودن و صحبت می کردن ، حتی وقت شام هم همین طور ، خوش حال شدم که بابا با یکی دوست شده ، مهمان ها رفتن غیر از آدرین و آرتیمان و آقای بزرگ مهر ، تعجب کرده بودم ، انقدر صمیمی بودن که یادشون رفته بود همه رفتن ، ارکستر هم رفتن ، داشتم تو خونه قدم می زدم که آقای بزرگ مهر صدام کرد:
- نوشیکا ، دخترم ، یه لحظه بیا بشین اینجا.
رفتم کنارشون نشستم ، آدرین و آرتیمان هم اونجا نشسته بودن ، آقای بزرگ مهر شروع کرد:
- دخترم ، باید یه چیزی رو بهت بگم ، تا همین الان هم خیلی دیر شده ، ولی باید بدونی دیگه.
بابا- محمد ، امشبو ول کن.
- اتفاقی افتاده؟
بابا- نه...
پدرجون- چرا افتاده ، باید بهت بگم.
- بفرمایید.
بابا چیزی نگفت ، فقط سرش رو پایین انداخت ، صاف نشستم ، یکم ترسیدم ، آقای بزرگمهر چه مسئله ای رو می خواد به من بگه که بابا هم می دونه؟

پدرجون- دخترم بذار بهت بگم ، یه سری واقعیت ها تو زندگیت وجود داره که ازشون بی خبری.
- اوهوم.
پدرجون- بیست و چهار سال پیش ، همین روز ، بیتا یعنی مامانت ساعت هفت دردش گرفت ، این اتفاق برای مینا هم افتاد ، یعنی همسر سابق من ، یکیشون هفت ماهه بود ، یکی شون نه ماهه ، چهارتایی رفتیم بیمارستان.
گنگ نگاش می کردم ، این چی داره میگه؟ ادامه داد:
پدر جون- من و مینا و بیتا و محسن ( بابای من) ، وقتی دوتایی رفتن تو اتاق عمل فهمیدیم بیتا دوقلوهاش هر دو دخترن ، خوشحال شدیم ، قبلا گفته بود که می دونم دوتا دخترن ، دوتا اسم قشنگ هم براشون انتخاب کرده بود : نوشیکا و میشا ، ما هم اسم انتخاب کرده بودیم آنیتا ، وقتی بچه ها دنیا اومدن بهمون خبر دادن که یکی از دوقلو ها مرده ، اون میشا بود ، اونی که کوچکتر بود ، فرداش بچه هامون رو بغل کردیم و بردیم خونه هامون ، بیتا خیلی با حسرت به آنیتا نگاه می کرد ، آخه اولین بچه هاش بودن با اون سن کمی که داشت ، یه بچه هم از دست داده بود ، دقیقا هم دختر ، خیلی سخت بود براش ، رفتیم خونه ، غیر آنیتا دو تا پسر شش و پنج ساله و یه دختر چهار ساله ، عاشق خواهر کوچکشون بودن ، خواهری که قیافش به کلی با خواهر برادراش فرق داشت ، اونا موهای مشکی و قهوه ای و چشم های عسلی داشتن ، این یکی چشمای سبز داشت ، موهای عسلی رنگ ، خوشکل و جذاب ، تو خونه مینا اصرار داشت تا اسم دخترمون رو میشا بذاریم ، گفتم بَده یه چیزی میگن بهمون یاد دخترشون میوفتن ، گفت به خاطر بیتا باید اسم بچه رو میشا بذاریم ، من هم قبول کردم ، بچه ها بزرگتر شدن ، نوشیکا خیلی شبیه میشا بود اما مینا می گفت بچه ها همشون شبیه همدینگن ، چشماشون ، موهاشون ، مدل بینی و دهنشون ، شبیه هم بود ، فقط رنگ چشماشون فرق داشت ، چشمای نوشیکای دوماهه انگار که با لایه ی از اشک پوشیده شده ، همیشه برق می زد و مثل اکلیل بود اما چشمای میشا یا همون آنیتا خانم ، کمرنگ و بی روح بودن ، سبز کمرنگ ، بیتا هرسری که میشا رو میدید مات نگاش می کرد ، تا اینکه یه دعوای بزرگ بین بیتا و مینا همه چیز رو خراب کرد ، رابطه مون برای همیشه تمام شد ، خواهر هایی که نه از پدر و نه از مادر با هم مشترک بودن بلکه فقط تو یه خونه زندگی می کردن و هم سن و سال های همدیگه بودن ، بعد بیست سال و خورده ای برای همیشه قطع رابطه کردن ، دیگه نه بیتا رو دیدیم ، نه محسنو ، نه نوشیکارو.
گنگ نگاهش می کردم ، یعنی چی؟ می دونستم مامان ناپدری داره یعنی مامان مامانم با بابای مامان میشا ازدواج کردن ، برا همین همدیگه رو می شناختن ، من و میشا هم تو یه روز دنیا اومدیم ، اما بعدش به خاطر اختلاف مامان و مینا خانم رابطمون با اونا قطع شد ، یعنی ما باید همدیگه رو از قبل می شناختیم اما سرنوشت ما رو دوباره به طور اتفاقی به هم رسوند ، فقط یه چیزی رو نفهمیدم ، مامان همیشه می گفت بابات اسم نوشیکا رو برات انتخاب کرده ، اما الان آقای بزرگمهر گفت مامان خودش اسم منو انتخاب کرده ، خواستم بپرسم که ، بابا همون موقع یه سیگار از جیبش دراورد و شروع به کشیدن کرد ، پدرجون هم ادامه داد:
- اما این فقط ظاهر ماجرا بود ، تا زمانی که فهمیدیم میشا ، دختر عزیزمون خودکشی کرده ، بیشتر از همه برادر کوچیکترش یعنی آرتیمان پر پر شد ، هیچ وقت زیاد به میشا نزدیک نبودیم ، هیچ کدوممون ، اما فقط آرتیمان خیلی بهش نزدیک بود ، وقتی میشا مرد ، مینا طاقت نیاورد ، بهم گفت تلفن رو بیار به بیتا خبر بدم ، پرسیدم چیو خبر بدی؟ گفت میشا دختر ما نیست ، ما فقط مراقبش بودیم ، بچه ای که روز عمل مرد آنیتا بود نه میشا ، میشا زنده بود تا به امروز ، همین میشای خودمون این خواهر نوشیکا بود ، خواهر دوقلوش ، گناه کردیم ، هم من ، هم بیتا ، دو تا طفل معصوم رو ، دو تا خواهر رو از هم جدا کردیم ، بیتا می گفت با وجود کارای محسن ، نمی تونیم برا دوتا بچه هامون پدر و مادر خوبی باشیم ، منم اتاق عمل رو به خاطر دخترم رو سرم گذاشته بودم ، گفت میشا دختر تو باشه ، فقط ازش خوب مراقبت کن ، نذار پدرش بفهمه ، نذار هیشکی بفهمه این راز بین من و تو بمونه ، فقط میشا رو از جلوی چشمام دور کن ، نذار هیچ وقت چشمش تو چشمام بیفته ، بذار فکر کنم ، میشای من بوده که مرده ، اینطوری بود محمد ، حالا نتونستم امانتیش رو خوب مراقبت کنم ، بعدش زنگ زد به مامان تو ، مامانت بعد از شنیدن خبر ، اومد سر مراسم تدفین میشا و برگشت ، پدرتم موضوع رو از وقتی کوچکتر بودی می دونسته ، اما نتونسته بوده ما رو پیدا کنه ، مادرت هم یه اسم دیگه برات انتخاب می کنه و کلا اون دو خواهر دوقلو رو به فراموشی می سپاره ، علت رفتن مادرت میشا بوده ، یعنی خواهرت ، خواهر دوقلوت ، دوقلو های همسان.
خیره نگاش می کردم ، بلند شدم ، چشمام رو بستم و سرم رو تکون دادم ، توانایی هضم تمامشون رو نداشتم خیلی سنگین بودن ، در عوض چند ثانیه تمام صحنه های دعواهای مامان و بابا ، اون تلفن ، آره اون مینا بوده ، خبر مرگ خواهرم رو به مامان داده بوده ، این همه سال تو تنهایی عذاب کشیدم و حسرت داشتن یه خواهر و برادر رو داشتم ، کسی که بتونه درکم کنه ، حالا من کسی که بیشتر از همه می تونست درکم کنه رو حتی یه بارم ندیدم ، کسی که بهترین همدم و همراهم می تونست باشه ، عشق آرتیمان ، عشق اولش ، اون میشا بود ، من کیم؟ خواهر دوقلوی میشا ، همزاد میشا ، یعنی اینا نقشه بودن؟ با صدای بلند گفتم:
- یعنی میشا خواهر من بود؟
بابا- آره ، خواهر دو قلوت.
مامان چجوری حاضر به دادن بچش به کس دیگه ای شد؟ چجوری پاره ی تنش رو به یه غریبه سپرد؟ دلیلش رفتار های بابام بود ، اون محبت پدری رو برای من کامل خرج نکرده بود ، مامان می دونست اگه دوتا باشیم ، زندگی هممون به بن بست می خوره ، ولی من حق داشتم ، خواهرم رو ببنم ، با جیغ و داد رو به بابا گفتم:
- شما باعث شدید ، همیشه از دست دادن چیزهای بارزشم به خاطر شماست ، همیشه شما باعث میشید ، خواهرم ، مادرم شما اونا رو از این خونه دور کردین ، باعث همه ی اینا توئی ، نمی بخشمت.
رو به آدرین کردم:
- تو می دونستی؟ با نقشه اومدی جلو نه؟ می خواستین جبران میشا رو بکنید؟ زندگی من به خاطر مرگ آنیتا به هم خورد؟ پرسیدم می دونستی؟
بلند شد و رو به روم ایستاد ، آرتیمان هم همین طور ، آدرین با آرامش گفت:
- اولش نه ، واقعا اتفاققی بود اما از روزی که بابا تورو دید فهمید ، نوشیکا مهم نیست ، چیزی فرق نکرده.
با جیغ گفتم:
- من الان فهمیدم که یه خواهر مرده دارم ، تو میگی چیزی فرق نکرده؟ به خاطر رفتار های بابام و تصمیم احمقانه ی دو تا زن من از خواهرم جدا شدم ، من یه عمر جنگ اعصاب تحمل کردم تو جروبحث و هزار تا چیز دیگه ، اون از تنهایی به چی روی آورد؟ خودکشی کرد ، خواهر من خودکشی کرد ، اگه پیش هم بودیم اینطوری نمیشد.
- می دونم الان عصبانی ای ، اما یکم فکر کن.
- خفه شو ، چقدر فکر می کردم ، آدم خوبی هستی ، چقدر خوشحال بودم که خدا تورو اتفاقی سر راهم قرار داد اما... اشتباه می کردم.

رو به آرتیمان کردم ، با صدای گرفته ای گفتم:
- تو هم می دونستی؟
- مدت زیادی نیست که خبر دارم.
- می دونستی و به من نگفتی ، آره؟
نگام کرد ، نگاهش کردم و سرم رو از روی تاسف تکون دادم ، دوتاییشون رو با هم هول دادم به سمت در خروجی خونه ، هم زمان داد زدم:
- بفرمایید بیرون ، تولد دیگه تمام شد ، دیگه هیچ وقت اینجا و دور و برش نبینمتون.
درو باز گذاشتم و خودم به سرعت از پله ها بالا رفتم ، به اتاقم رفتم ، مانتویی تنم کردم ، دکمه هاش باز بودن ، شال سفید رنگی رو سر کردم ، کلید خونم و سوئیچ ماشین رو برداشتم ، سریع از پله ها سرازیر شدم ، همشون تو سالن بودن ، توجه نکردم و به سمت در رفتم ، بابا داد زد: کجا میری؟ جواب ندادم ، قبل از اینکه کسی بتونه کاری بکنه ، سوار ماشین شدم و با سرعت از خونه دور شدم. نمی دونم چی شد که از بهشت زهرا سر دراوردم ، از قبر همیشه بیزار بودم ، از مرده همیشه می ترسم ، رفتن تو گورستان اون هم این وقت شب واقعا ترسناکه. دور زدم و راه خونه ی خودم رو در پیش گرفتم ، تو راه کلی فکر کردم ، میشا... کسی که آدرین ، آرتیمان ، مینا ، مامانم به خاطرش اذیت شدن خواهر منه ، کسی که حتی نمی شناختمش ، خواهر کوچکتر من ، خواهر دوقلوی من ، کسی که از همه نظر شبیه به هم بودیم ، علت شباهت هامون این بود که هردو از یک خون بودیم ، هر دو خواهر بودیم ، خواهر...
به خونه رسیدم ، جلوی در آرتیمان وایستاده بود ، بی توجه بهش ریموت رو زدم و وارد پارکینگ شدم ، اونم اومد تو ، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ، بی تفاوت به سمت آسانسور پارکینگ رفتم و دکمه رو زدم ، سوار شدم اون هم سوار شد ، بدون حتی یک کلمه به طبقه 4 رسیدیم ، در خونه رو با کلید باز کردم و رفتیم تو ، به اتاق رفتم و لباس هام رو عوض کردم ، وقتی برگشتم آرتیمان روی مبل نشسته بود ، باز هم توجهی نکردم ، رفتم و رو یه مبل دیگه نشستم ، آرتیمان گفت:
- کارت درست نبود.
- اینو تو داری به من میگی؟ یادته یه دفعه بهت گفتم باید مرگ میشارو فراموش کنی؟ بهم گفتی اگه میشا خواهر تو بود شاید اینطوری فکر نمی کردی؟ الان که خواهر منه نمی تونم بهش فکر نکنم. خیلی تنهام.
شروع کردم به گریه ، بی پناه بودم ، تنها بودم.
- نمی دونستم ، به خدا تازه فهمیدم...
- چرا نگفتی؟ چرا توهم بازیم دادی؟ چرا بابام اینجوریه؟ چرا مامانم بی عاطفس؟
- اینطوری نگو نوشیکا.
- میشا بس نبود دادش به یکی دیگه؟ منو چرا تنها گذاشت دیگه؟
- بس کن ، خواهش می کنم ، عذاب کشیدنت منم عذاب میده ، با گریه نفس کم میاری ، نفس کم بیاری ، نفسم می بره نفسم.
خیره نگاهش کردم ، مرد من آرتیمان بود ، عشق من آرتیمان بود ، صداش اومد:
- منو می بخشی؟
- می بخشمت چون دوست دارم ، چون نمی تونم ازت دست بکشم.
- منم دوست دارم. می خندی؟
بین گریه خندیدم ، گفت:
- می خوای برات بخونم؟
- بدون گیتار؟
- فکر کردی بدون گیتار صدام بده؟
- بخون.
شروع کرد:
طاقت بیار طاقت بیار تو این روزهای انتظار
طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شب های تار
طاقت بیار رو قلب تو به دست تنهایی نده
فانوس چشماتو ببند به این شب های غم زده
روزهای خوبو جا نزار تو سختی های روزگار
به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار
طاقت بیار تو این روزهای انتظار
طاقت بیار تو سردی شب های تار
زمزمه ی رسیدنت پشت سکوت جاده ها
چندتا قدم مونده فقط به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو روی شونه های من بزار
راه زیادی اومدیم طاقت بیار طاقت بیار
نگو شکستی نگو بریدی منم مثل تو دلم گرفته
باید بمونی طاقت بیاری تو روزگاری که غم گرفته
با لبخند گفتم:
- بدک نبود.
- اِ؟ خیلی پروئی ها.
- من خوابم میاد ، شما تشریف نمی برید؟
- میشه امشب مهمون شما باشم.
- اهه ، نه... یعنی آره ، راحت باش ، برو تو اون اتاق هروقت خواستی ، شب بخیر.
بلند شدم و به اتاق خودم رفتم ، در رو از تو قفل کردم ، درسته که عشقم بود اما خوب به هرحال من یه دخترم و اون یه پسر.
صبح ساعت نه از خواب بیدار شدم ، بعد از اینکه لباس هام رو عوض کردم ، به سالن رفتم ، آرتیمان رو مبل نشسته بود ، گفتم:
- اینجا خوابیدی؟
- آره.
- صبح بخیر.
- صبح تو هم بخیر.
رفتم تو آشپزخانه تا صبحانه درست کنم ، آرتیمان هم داشت بلند می شد که گوشیش زنگ خورد ، دیدم جواب نمیده ، سرم رو برگردوندم تا ببینم چرا جواب نمیده ، داشت خیره موبایلشو نگاه می کرد ، گفتم:
- جواب بده دیگه.
گوشیش رو آرام برداشت و جواب داد:
- الو؟... صبح تو هم بخیر... ممنون... د.دریا... بگو....... حتما... خوشحال شدم... به همسرت سلام برسون.
نفهمیدم کیه اما مطمئنم اسم دریا رو شنیدم.
- کی بود آرتیمان؟
- دریا...

(08-08-2013، 01:17 PM)☻امیرحسین☻ نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(07-24-2013، 06:53 PM)نوشیکا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
از همتون ممنونم عزیزای دلم
چشم تند تند براتون می ذارم
مرسی که با نظرای عالیتون حمایتم می کنید ، خیلی بهم روحیه میدید
فقط دوستای گلم لطفا اسپم ندیدچون پاک میشه بعد من نمی فهمم رمانمو خوندید و نظرتون راجبش چیه ، لطفا نظر بدید یا انتقاد کنید ، از انتقاد هاتون هم خوشحال میشم.
اسپم ها اینا هستن: خوب بود ... عالی بود ... کی می ذاری ... زود بذار ... امشبم می ذاری؟ ... همین جور ادامه بده .. از این خوشم می یاد ... چه می دونم!

HeartHeartدوستون دارم.HeartHeart
خدا و دیگر هیچ...

(07-24-2013، 06:07 PM)_عقاب بی پروا_ نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
ممنون.
همشو خوندم . عااااالیییییییی بود.
بهتون تبریک میگم. شما یه نویسنده ی موفق میشین.HeartSmile494
خیلی ممنون لطف داریHeart

چشم حتما.
میتونست رمانت بهتر باشهTongue

(08-08-2013، 01:16 PM)نوشیکا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
اینم از قسمت های امروز ، امروز سعی می کنم بیشتر براتون بذارم

حالم از رمان بهم میخورهConfused

(08-07-2013، 06:48 PM)elnaz-s نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
ای بابا
توروخدا بقییه شو بزار

چیه اخه بقیشو بزاره
من از شما تشکر می کنم که نظرتون رو گفتید اما می دونید خوب بی احترامی یه مقدار با انتقاد فرق داره ، درست نیست؟ بهتر بود انتقاد می کردید تا اینکه کلی بگید ، خوب نظر اولتون قابل احترامه ، البته که رمانم به نسبت خیلی از رمان نویس ها می تونست بهتر باشه اما راجب بقیه اش...Confused. اگه نظرتون همونیه که نوشتید پبشنهاد می کنم دیگه نیاین تا رمان من رو بخونید تا وقت گرانبهاتون هم هدر نره. به هر حال ممنون که تا یه جایی خوندین و عقیدتون رو عنوان کردید.
با تشکر.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط ㄎムÐ Ǥノ尺レ ، پری خانم ، فاطی کرجی ، maryamam
#38
(08-08-2013، 04:43 PM)niki nini نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عزیزم از رومانت ممنونم.امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشی.بخاطر انتقادم عذر میخوام.نمی خواستم نارا حت شی.بازم ممنون به خاطر رومان قشنگت.
نه عزیزم ناراحت نشدم تازه خیلی هم از نظرت استفاده کردم تو دوتا رمان جدیدی که دارم می نویسم ، آخه تا قبل از اینکه تو بگی فکر می کردم خواننده ها از مکالمه بیشتر خوششون میاد ولی سعی کردم از دوتاش استفاده کنمHeart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط gisoo.6
#39
سلام ، سلام ، سلام.
بچه ها اومدم یه چیزی بهتون بگم و سریع برم همین الانم مامانم داره سرم داد می زنه بدو بریم.
امروز نمی تونم داستان براتون بذارم ، زودتر گفتم که نگید بدقوله ، فکرم نکنم بیشترتون باشید.
ببخشید ، ببخشید ، ببخشید.
پس ادامه ی داستان رفت تا شنبه اگه خدا بخواد.
دوستون دارمHeart

خدا و دیگر هیچ...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
#40
شنبه هم گذشت.پس ادامه چی شد؟نوشیکا جون جونم منم چنتا داستان نوشتم ولی باید اعتراف کنم مال تو عالیه.خدا کنه در اینده یه نویسنده ی معروف بشی که ما بیشتر بتونیم از داستان های عالیت لذت ببریم.ادامشو زوده زود بذار دوسته خوبم.
دوست دارم
نیکی
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
پاسخ
 سپاس شده توسط ըoφsիīkα


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
balatarin donbaleh cloob Twitter Facebook google

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان فصل امید(فصل یازدهم...اخراشه هااا.بیاااین+عکس شخصیتا)
  رمان ترسناک « خانه ی ارواح» ++قسمت دوم
  رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)
  عکس شخصیت ها ی رمان و فیلم گناهکار(هرکی خونده بیاد)+لینک دانلود رمان
Rainbow رمان پریسا خیلی قشنگه هرکی دوست داره بیاد
  اوووووج وحشت با رمان نوروز وحشت(+15)
Heart رمان سودای عاشقانه
  عکس شخصیت های رمان فرشته من
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  رمان یکی از یکی لجباز تر|mahdis.a کاربر انجمن فلش خور

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
X
جنگ خان ها