جستجوی مطلب در انجمن:

ساعت مچی Gucci طرح love عینک ری بن ويفری شیشه شفاف
 
تراوین 
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امیتازات: 4.35
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم

08-01-2013, 12:49 AM
ارسال: #31
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
تقریبا شبیهن
.
.
.
.
.
.
عکس شخصیت هارو که گذاشتم ، چند صفحه برو عقب می بینی عزیزم

و من آدمیمــ که قاطی کنم میرینم به هیکلت :|

مـُـــכ شُـــבے جــَــכیـــבا...
بـِــﮧ هــَـمِــــﮧ مــــیــآے

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
آگهی
بازی آنلاین
اخبار بازی اخبار بازی
08-01-2013, 08:51 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-01-2013 08:55 AM، توسط s1368.)
ارسال: #32
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
(07-25-2013 10:52 PM)نوشیکا نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
خیلی ممنون ولی طول می کشه دیگه ، 400 صفحه رمانه
جلد دومش هم هست ولی چشم تند تند می زارم
خدا و دیگر هیچ...

راستی یه نکته ای رو باید بهتون بگم که رمان های من همشون به هم مربوطن و یه معذرت خواهی که این سومین رمانم هستش که قرار دادم آخه فکر می کردم باید جالب تر باشه برای همین یکی از شخصیت هایی که تو داستان وجود داره مربوط به رمان قبلیه که بعد از اتمام این رمان حتما اونو می زارم
سورپرایز سورپرایز سورپرایز:
عکس جلد و شخصیت های اصلی رمان ( البته شما هنوز نمی دونید عکس پسره دقیقا مال کیه)25r30ss32:
[img]<a href=[/img]با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4              با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
[img]<a href=[/img]با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
دوستون دارمHeart
خدا و دیگر هیچ...
cryingچه بد، منم نتونستم عکسا رو ببینم.Huh


با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 09:08 AM
ارسال: #33
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
من تقریبا فقط بخش اولشو خوندم قلمت خیلی بد بود البته ببخشید من خیلی رمان خوندم و در مقایسه با اونا گفتم

حرف بی ربطیست که مـــــــرد گریه نمی کند
    گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مـــــــــرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 09:37 AM
ارسال: #34
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
تو بیش تر بنویسی یه چیزی میشی
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 09:42 AM
ارسال: #35
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
صفحه 1رو خوندم خوشم اومد فکر کنم رشتت انسانی باشه

لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد ...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 12:02 PM
ارسال: #36
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
(08-01-2013 12:49 AM)نوشیکا نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
تقریبا شبیهن
.
.
.
.
.
.
عکس شخصیت هارو که گذاشتم ، چند صفحه برو عقب می بینی عزیزم
 عکس نمیاد

با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 05:04 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-01-2013 05:10 PM، توسط نوشیکا.)
ارسال: #37
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
(08-01-2013 09:42 AM)پروشات نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
صفحه 1رو خوندم خوشم اومد فکر کنم رشتت انسانی باشه
نه عزیزم رشتم ریاضیه از انسانی بدم میاد

(08-01-2013 09:08 AM)Sheyda360 نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
من تقریبا فقط بخش اولشو خوندم قلمت خیلی بد بود البته ببخشید من خیلی رمان خوندم و در مقایسه با اونا گفتم
خیلی ممنون از نظرت عزیزم.
همون طور که قول دادم باید پاسخ شما رو هم بدم.
خوب منم یک دفعه شروع به نوشتن رمان نکردم ، اولا که قلمم خیلی خوب بود و چندتا رتبه اول در سطح منطقه ، استان و شهری برای نوشتن داستان کوتاه و انشا آوردم ، دوما چیزی نزدیک 70 تا رمان خوندم بعد شروع به نویسندگی کردم ، تا الان هم ده تا رمان نوشتم که بازدید خوبی داشته و البته تو نوشتن رمان به دیگران هم کمک می کنم.
به هرحال سلیقه ها متفاوته 
ممنونم که  صفحه اول رو خوندی و نظرت رو گفتی.

و من آدمیمــ که قاطی کنم میرینم به هیکلت :|

مـُـــכ شُـــבے جــَــכیـــבا...
بـِــﮧ هــَـمِــــﮧ مــــیــآے

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-01-2013, 09:11 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-01-2013 09:16 PM، توسط نوشیکا.)
ارسال: #38
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
ببخشید دیرشد ولی اینم از قسمت های امروز

گفتم:
-       
سلام.
-       
خوب خوابیدی؟
-       
آره مرسی.
-       
جایی میری؟
-       
کلاس دارم امروز ، بعدشممیرم خونه ، لباس بردارم.
-       
مطمئنی؟
-       
یه ساعتی میرم کسی نباشه.
-       
باشه. سپیده برا نوشیکاچایی بیار.
صبحانه خوردیم ، آرتیمانزودتر صبحانه اش تمام شد و بلند شد رفت بالا ، بی تربیت جواب سلامم بلد نیست ، بلند شدم و از آدرین خدافظی کردم و بیرون رفتم ، چقدر آدم اینجا احساس غرور میکنه ، سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم ، چهارساعت کلاس داشتم ، نها تو کلاس برام جا گرفته بود ، رفتم کنارش نشستم و آروم شروع به صحبت کردیم ، اول من شروع کردم:
-       
از حوا خبر داری؟
-       
دیوانس ده روز دیگه می پره.
-       
وای نه ، چه بد.
-       
هرکاری کردم نتونستم ایندختره رو راضی کنم بمونه.
-       
تو کی باهاش حرف زدی؟
-       
دیشب ، ساعت هشت ، هشت ونیم.
-       
منم دیروز باهاش رفتم نهاربخوریم ، این امیرعلی کلمو از روزی که حوا فرار کرده خورده ، باهاش حرف زدم یه عالمه ، آخرشم قبول نکرد.
-       
می فهمه آخر.
-       
امیدوارم.
-       
الان این آریان بیرونمونمیکنه.
کلاس ها تمام شد ، ساعت یکو نیم بود که داشتیم از دانشگاه بیرون می رفتیم که امیرعلی صدام کرد ، حالا اگه من صلوات نذر نمی کردم که اینو نبینم ، کلا جلو چشم ظاهر نمی شد ، از نها خداحافظی کردم و به سمت امیرعلی رفتم:
-       
سلام.
-       
سلام ، چه خبر؟
-       
سلامتی.
-       
نوشیکا.
-       
اِ چیه؟ چرا یهو رم می کنی؟چرا داد میزنی یهو؟
-       
جدی میگم چه خبر... با حواحرف زدی؟
-       
اوهوم.
-       
چی شد؟ قبول کرد؟
-       
ده روز دیگه پرواز داره ،هرچی من گفتم و هرچی نها گفت قبول نکرد.
-       
چیکار کنم؟
-       
بابا شماها یه جوری حرف میزنید انگار من هزار بار عاشق شدم ، من از کجا بدونم چیکار کنی.
-       
راست میگی.
-       
ببخشید امیرعلی ، الکی جودادم ، بیخودی عصبانی شدم.
-       
نه... مقصر خودمم ، بایدزودتر به فکر میوفتادم... نوشیکا ، خیلی نگرانشم ، می ترسم بره اونور.
-       
امیرعلی تو به حوا اعتمادنداری؟
-       
داره تنها میره تو یه کشورغریب...
-       
اون تنها نمیره ، میره پیشنهال ، یکم که بگذره خودش متوجه میشه ، چقدر زندگی اون طوری سخته ، برمی گرده.
-       
اجازه ی پدر رو چیکار میکنه؟
-       
تا حالا شنیدی پول بر هردرد بی درمان دواست؟
-       
نمی ذارم بره.
-       
انقدر خودتو درگیر نکن ،هرچی صلاحه.

سریع خدافظی کردم و ازدانشگاه بیرون رفتم ، همه انتظار دارن از آدم ، به من چه اصلا؟ نوشیکا اینطوری حرف نزن ، شاید تو یه روز به کمک یکی نیاز داشته باشی. از دانشگاه یه راست رفتم خونه خودمون ، حدسم درست بود ، بابا خونه نبود ، سریع هرچی لباس بود جمع کردم ، چقدر دلم برا خونه خودمون تنگ شده بود ، از خونه بیرون رفتم ، رفتم خونه ، با آدرین شام خوردم و بعد هم خوابیدم.

یک هفته گذشت ، دیگه خیلیاحساس راحتی می کنم اینجا ، پگاهان هنوز با آدرین قهره ، به درک دختره ی پرو ، امروز دوباره با این معلم ترسناکه کلاس دارم ، به سختی آماده شدم و به دانشگاه رفتم ، چون کلاس فوق العاده داشتیم تا ساعت چهار و نیم دانشگاه بودم ، نهار همونجا خوردیم من و نها ، هرشب با آرتیمان حرف می زنم ولی بیشعور انگار دارم یاسین به گوش خر می خونم ، هیچ تغییری توش ایجاد نشده ، ولی من عوضش می کنم ، داشتم میرفتم خونه که یه فکری مثله خوره افتاد تو کلم ، هرچی خواستم مهارش کنم نشد ، به آدرین اس ام اس دادم ، با دوستام میرم بیرون ، بعد کلی خواهش اجازه صادر شد  ، زنگ زدم به چیستا گفتم اکیپ رو آماده کنه ،بریم خوش گذرونی ، همه بچه های کلاس کنکور بودیم ، سریع راهم رو کج کردم و اول به سمت خونه دوتا از دوستام بعد هم بام تهران رفتم ، قرار بود این بار من همه رو مهمون کنم ، هر سری یه جا می رفتیم ، هممونم پایه ایم همیشه ، من گفتم این سری بریم بام تهران ، اکیپمون پانزده نفره بود ، هشت تا دختر ، هفت تا پسر ، امروز امیرعلی نمیاد برا همین چهارده نفریم ، خودم رفتم دنبال چیستا و نیلوفر ، بعد هم سه تایی ، رفتیم بام تهران ، چندتاشون رسیده بودن ، مازیار و آرشام و ستایش و ژاله اومده بودن ، یه چایی لیمو خوردیم که دونه دونه و چندتا چندتا بقیه هم رسیدن ، اول یلدا و پژمان ، بعد هم بنفشه و فرید ، البته بعدش هم دونه دونه بابک ، سمیه و سپهر اومدن ، البته فکر نکنید مثه این خزا هرکی یه یار داره ها ، نه همه باهم دوستیم ، بین هممون ، فقط ستایش و آرشام باهم دوست دختر دوست پسرن ، بقیه فقط دوستیم ، نشستیم و چایی خوردیم ، بعدشم سپهر برامون گیتار زد ، اولین بار بود که دلم برا آرتیمان و گیتار زدنش تنگ شد ، میگم بد فکریم نیستا ، شاید اومد... آره اونم اومد ، حرفا می زنیا ، سپهر گیتار زد و خوند ، یه آهنگ خیلی قشنگ رو زد ، فقط یه تیکش یادمه:
مثله یه بارون ملایم دارهمیباره
این اولین باره ، اولینبااااره
حتی قسم خورده منو تنها نمیذاره
این اولین باره ، اولینبااااره
یهو آرشام جو محیط گرفتش ،گفت بذار منم یه آهنگ بزنم ، یعنی از چیزی که خوند انقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم:
ستایـش یکی خیرس رو تونگاهش
از تو داره فقط یه خواهش
که شبا بیای به خوابـــش
ستایـش دنیارو با عشق تو میخوامش...
واینمی دونید چقدر ستایش فحش داد به این پسر ، دائما یه سری جمله هارو تکرار می کرد:
-       
خفه شو آرشام ، زشته ،دهنتو ببند عزیزم ، نخون آرشام بده ، نکن ، نخون.
ستایشمی گفت ، آرشام می خوند ، ما هم می خندیدیم ، بعد از شام و خرج حالا نمی گم چقدر تومان پول از جیب بنده ، بیرون اومدیم و هر کدوم ، رفتیم خونه هامون ، ساعت دوازده و نیم شب بود که رسیدم خونه آدرین با یه چمدان لباس ، رفتم تو خونه ، چراغ ها خاموش بود ، داد زدم:
-       
آدرین؟ سپیده؟ مامان گلی؟کسی نیست؟ تهمینه خانم؟
اسمخدمتکار هایی که می شناختم رو دونه دونه گفتم ، تا بالاخره تهمینه خانم صدام رو شنید:
-       
نوشیکا خانم ما رو صداکردین؟
-       
کجایین شما؟ سکته کردم.
-       
همه خوابن.
-       
آدرین و آرتیمان هم خوابن؟
-       
نه ، بیرونن هر دو.
-       
باهم؟
-       
نه ، جدا رفتن.
-       
نمی دونید کجان؟
-       
نه خانم فقط آدرین آقا گفتنبه شما بگم نگران نباشید.
-       
باشه ، مرسی ببخشید اگهخواب بودید.
تهمینهخانم رفت بخوابه ، یعنی کجاس آدرین این وقت شب؟ این پسره کجاس؟ هرچی به آدرین زنگ زدم جواب نداد ، دیگه ناامید شدم ، از رو مبل بلند شدم و از پله ها بالا رفتم ، به اتاق میشا رسیدم ، لباس هام رو عوض کردم ، یه لباس خواب خوشکل سفید پوشیدم ، حالا انگار می خوام دلبری کنم اینطوری لباس پوشیدم ، رفتم رو تخت ، داشتم پتو رو می کشیدم رو خودم که گومپ... این صدای چی بود الان؟ انگار یه چیزی خورده زمین 

سریعبلند شدم ، قسمت رویی لباس خوابم رو پوشیدم و رفتم بیرون ، چشمم به پله ها افتاد ، واااااااای ، من می ترسم ، این آرتیمانه ، حتما مست کرده ، خدایا خودت به خیر بگذرون ، این آدرین گور به گور شده کجــــــاس؟ خیلی آروم رفتم سمتش:
-       
آرتیمان؟ خوبی؟ مستی؟ چتشده؟ هــــوی ، جواب بده ، سکته کردم. داد زدم: آرتیمان؟
-       
هــان؟
-       
خوبی؟
-       
مگه قرار بود بد باشم؟ چهحرفایی می زنیا ، افتادم زمین یه دفعه.
-       
خاک بر سر من که نگران توشدم.
-       
واقعا؟
-       
دروغ میگی تو مستی ، حالتطبیعی نیست.
یهوبلند شد یا خــدا ، کمک کن ، امشبم به خیر بگذرون ، خوشی به من نیومده کلا ، بهم نزدیک شد واااااااای ، به خدا این دهنش بوی الکل میده ولی چقدر حواسش جَمعه عوضی ، اومد جلو ، می زنم تو سرشا ، دوباره اومد جلو ، اون میومد من میرفتم عقب ، اون میومد جلو من میرفتم عقب ، اِ این آرتیمانه؟ چرا این شکلیه؟ چِ چرا... چقدر خوش تیپه این ، کت شلوارو وای ، چه هلویی شده این ، اینو کجای دلم بذارم من الان؟ آیییییی سرم ، خوردم به دیوار ، چقدر بد ، سرم داره سوت میکشه ، ایشالا بیشتر درد میگرفت ، دختره ی خنگ الان تو باید تیپ اینو دریابی؟ فقط تیپش نیست ، موهاشم ژل زده داده بالا ، چه خوش تیپ ، دهنتو ببند نوشیکا این الان تو چند میلی متریت وایستاده ، آروم گفتم:
-       
برو کنار.
-       
اگه نرم چی؟
-       
بهت گفتم برو کنار ، نذارعصبانی شم جیغ بکشم.
-       
چه خشن.
-       
گمشو کنار.
کتشرو دراورد و پرت کرد زمین ، یعنی چی الان این حرکت؟ دستش رو آورد بالا ، به خدا جیغ می زنما ، من شعور ندارم ، یهو داد می زنم ، بس کن ، آقای از دخترا فراری منو بیخیال ، گمشو کنار ، وااااااااای دستش رو محکم کوبوند به دیوار دقیقا کنار صورتم ، اون یکی دستش رو هم همین طور ، بین دستاش و بدنش زندانی شده بودم:
-       
داری چی کار میکنی؟
-       
منو اذیت می کنی؟ می خوایمنو عوض کنی؟
جیغزدم: برو کنار.
-       
انقدر الکی داد نزن ، آهوکوچولو.
اینمعنی اسم منو از کجا می دونه؟ نوشیکا معنی رو بیخیال ، دیگه واقعا دارم عصبانی میشم ، با صدای تقریبا بلندی گفتم:
-       
میری کنار یا نه؟
-       
تو فکر کن نه.
یهتف انداختم تو صورتش ، واقعا ترسیده بودم ، گفتم:
-       
حالا می فهمم چرا دریا بهتجواب منفی داد.
دستاشافتاد ، صورتش رو پاک کرد ، اما هنوز رو به روم ایستاده بود ، با قدرت تمام هلش دادم عقب ، یه قدم رفت عقب ، سریع داشتم می رفتم سمت اتاق خودم که دستم از پشت به شدت خیلی زیادی ، طوری که فکر کردم دستم داره کنده میشه ، کشیده شد ، از رو به رو خوردم به بدن آرتیمان ، چشمام قرمز شده بود ، یهو وحشی شد ، داد زد:
-       
چرا؟ هان؟ چرا جواب منفیداد؟ بگو دیگه لعنتی.
-       
ولـم کن.
-       
زود باش جوابمو بده ، وگرنهیه کاری می کنم تا آخر عمرت از دختر بودنت پشیمون بشی.
-       
تو گه می خوری ، دست کثیفتوبکش.
-       
پرسیدم چرا ولم کرد؟
-       
چون تو عوضی ای ، حیوونی ،آشغالــــی.
فشاردستش رو کم کرد و گفت :
-       
ببین چشم خوشکله ، سعی نکنمنو عوض کنی ، می دونی چیه؟ این کارو کردم تا بدونی هرشب هرکاری که دلم بخواد می تونم باهات بکنم و کسی هم نفهمه ، اما از نظر من شما دخترا ارزش خوش گذرونی هم ندارین ، همتون بی ارزشید ، دیگه سعی به تغییر من نداشته باش.
-       
حیوون.
سریعرفتم تو اتاق میشا ، درو کوبیدم و قفل کردم ، اعصابم ریخت بهم ، پسره ی عوضی ، خودت بی ارزشی ، گه می خوری بخوای با من خوش گذرونی کنی ، خودم خفت می کنم اگه بهم دست بزنی ، میشکنم دستتو ، آدرین... آدرین ، آدرین ، کجایی؟ خواهش می کنم بیا ، رو تخت نشسته بودم که باز این پسره روانی شروع کرد به گیتار زدن ، میرم اون گیتارو خورد می کنم رو سرشا ، بی فرهنگ ، انقدر فحش دادم بهش که خوابم برد

و من آدمیمــ که قاطی کنم میرینم به هیکلت :|

مـُـــכ شُـــבے جــَــכیـــבا...
بـِــﮧ هــَـمِــــﮧ مــــیــآے

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Honi ، s1368 ، elnaz-s ، kamiyar35629 ، پروشات ، gisoo.6
08-02-2013, 08:52 PM
ارسال: #39
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
نوشی دیر کردی.مال امشبت کو؟

سلامتی اونایی که...
موندن زیر آواری که...
یه روز فکر می کردن محکم ترین تکیه گاهشونه...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
08-03-2013, 12:08 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-03-2013 12:24 AM، توسط نوشیکا.)
ارسال: #40
RE: با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم
وای وای وای Blush تو رو خدا ببخشید منو به خدا تقصیر من نبود ، نتونستم براتون بذارم ، آخه خواهرم مریض شده بود ، از صبح تا حالا بیمارستان بودیم ، ولی برای اینکه جبران کنم غیر از قسمت های جمعه و شنبه یه قسمت دیگه هم می زارم ، واقعا ببخشید.
خدا و دیگر هیچ...

ساعتنه بود که از خواب بیدار شدم ، سریع یه شلوار لی با یه بلوز خوشکل قرمز پوشیدم و از پله ها پایین رفتم ، دلم داشت ضعف می رفت ، سریع دویدم سمت میز نهارخوری که با دیدن اونا پشت میز سرعتم کم شد ، پگاهان و آدرین و آرتیمان ، وای چه صحنه ی بدیه ، رفتم جلو و سلام کردم:
-       
سلام.
آدرین-سلام ، صبحت بخیر.
-       
صبح توهم بخیر.
پگاهان-
سلام.
-       
سلام ، خوشحال شدم.
-       
منم از دیدن دوبارتخوشحالم.
آرتیمان-
سلام.
انقدرآروم گفت که به زور شنیدم چی میگه ، کلا بهش محل نذاشتم و صبحانه خوردم ، امروز کلاسم ندارم جیم شم زودتر برم از اینجا ، کلا نسبت به این دختره حس بدی دارم ، دست خودمم نیست ، خودم بهش میگم تنفر ، همه رفتیم تو پذیرایی ، یکم که گذشت آدرین بلند شد و گفت:
-       
خوب دیگه بریم پگاهان.
ایندهن بگم چی شده ی من یهو باز شد و تند گفت: کجا؟
-       
پگاهان رو برسونم خونشون.
-       
آها.
پگاهان-بریم ، خدافظ نوشیکا جان ، می بینمت ، حالا.
-       
به امید دیدار ، خداحافظ.
-       
خدافظ
رفتن، آرتیمان رفت تو اتاقش منم نشستم پای تلویزیون ، حواسم به فیلم از بوسه تا عشق بود که آدرین اومد ، نشست کنارم:
-       
سلام.
-       
چه سلامی؟ دیشب تا حالا کجابودی؟ هان؟ نمی دونی من چقدر نگران شدم.
-       
من که گفتم بهت بگن نگراننشی.
-       
خوب اونا بگن تو نباید خودتیه خبر بدی؟
-       
هرچی زنگ زدم نمی گرفت ، اسام اسم نمی رسید بهت ، مجبور شدم ، وگرنه من بدون خبر تو که جایی نمیرم ، بعدشم من دیشب برگشتم ولی شما خواب بودی.
-       
کجا بودی حالا؟
-       
مهمونی.
-       
هوم؟
-       
یکی از فامیلامون دعوت کردهبود.
-       
آرتیمانم اونجا بود؟
-       
آره ، به زور راضی شد بیاد، زودم پاشد رفت ، اولین بار بود که اومد تو جمع ، بهت امیدوار شدم نوشیکا.
-       
آدرین اونجا مشروب خوردین؟
-       
نه ، ما نمی خوریم ، مگهآرتیمان مست بود دیشب؟ من حواسم بهش بود.
-       
نه بابا همین طوری سوالکردم.
پس اونبوی الکل چی بود؟ ببینید دوتا احتمال وجود داره ، یکی اینکه من الکی توهم زده باشم ، یکی اینکه آرتیمان یواشکی مشروب خورده باشه که البته به اولی احتمال بیشتری میدم ، چون من اصولا فیلم زیاد میبینم ، تحت تاثیر چنار قرار گرفتم ، وقتی عصبانی میشه قلپ قلپ مشروب می خوره.

بهآدرین گفتم:
-       
نمیری شرکت؟
-       
نه امروز نمیرم.
-       
پگاهانم مهمونی بود؟
-       
چرا می پرسی؟
-       
بود؟
-       
آره...
-       
دیشبم اومد اینجا؟
-       
نوشیکا ما باهم عقد نکردیمهنوز.
-       
چرا به من میگی اینو؟
-       
خواستم بدونی.
-       
من می دونم ، تو رو میشناسم ، البته شاید اندازه پگاهان نشناسمت...
-       
انقدر رو اعصاب من رژه نرو.
-       
خودت بهم یاد دادی.
-       
این کاراتم دوست دارم.
-       
فکر نمی کنی خیلی لوس میشم؟
-       
خوب بشی.
-       
آدرین ، خیلی اخلاقات رودوست دارم.
لبخندزد ، نهار خوردیم و دوباره نشستیم حرف زدیم ، آدرین گفت:
-       
خوش گذشت دیشب؟
-       
آره خیلی ، جات خالی بود.
-       
پس چرا نگفتی بیام؟
-       
چون نمیای.
-       
از کجا می دونی؟
-       
حدس زدم ، بعدشم شما خودتبا خانواده مهمونی بودی.
-       
اگه تو میگفتی میومدم.
-       
بریم بیرون.
-       
چی؟
-       
همین الان بریم بیرون.
-       
الان نه ، فردا جمعس بریمکوه.
-       
با کیا؟
-       
با دوستامون.
-       
منم می تونم دوستامو بیارم؟
-       
خوب معلومه.
-       
آرتیمانم میاد؟
-       
اگه تو بخوای.
-       
چرا نخوام؟
-       
هرطور راحتی.
-       
به خواهرت و پگاهانم میگی؟
-       
به خواهرم آره.
-       
به پگاهان چرا نمیگی؟
-       
نوشیکا.
-       
باشه باشه ، شوخی کردم.
رفتمبالا و یه کوله پشتی آماده کردم برا فردا صبح ، به کسایی که می خواستم خبر دادم ، بعدشم سریع شام خوردم ، تا صبح به زور مشت و لگد بیدار نشم ، می خواستم بخوابم  یاد آرتیمان افتادم ، حرکاتشو گذاشتم به حسابمریض بودنش ، رفتم در اتاقش و در زدم ، بدون اجازه وارد شدم ، کلا من اینو تو همین یه حالت دیدم ، نشسته بود رو تختش ، گیتارشم کنارش بود ، بهش گفتم:
-       
سلام.
-       
سلام.
-       
اومدم که بهت یه چیزی روبگم.
-       
گوش میدم.
-       
تو رو خدا نده.
-       
چی؟
-       
خواستم بگم فردا داریممیریم کوه ، تو هم میای.
-       
من نمیام.
-       
تو میای چون من می خوام.
-       
باز شروع نکن.
-       
اصلا حوصله دعوا کردنباهاتو ندارم ، ولی بهتره بیای ، خیلی خوش می گذره.
-       
من نمیام.
-       
صبح میام صدات می کنم.
از دربیرون رفتم ، می تونم قسم بخورم اونشب بهترین خواب عمرم رو کردم.

صبحبا صدای مزخرف گوشیم از خواب بلند شدم ، چون ذوق کوه داشتم خواب یادم رفت ، سریع رفتم دستشویی ، بعدش هم نشستم آرایش کردم ، ریمل و خط چشم ، کرم برنزه و ضد آفتاب ، رژگونه و رژلب قرمز ، شلوار لی مشکی لوله تفنگی ، مانتوی قرمز و شال مشکی ، کفش های کتونی قرمز و مشکی پوشیدم ، یه چرخ جلوی آینه زدم و بعد هم دل کندم ، کوله پشتیم رو به دوش انداختم و به سمت اتاق آرتیمان رفتم ، در زدم ، جواب نداد ، دوباره در زدم ، بازم جواب نداد ، درو باز کردم ، دیدم هیشکی تو اتاق نیست ، سریع از پله ها پایین رفتم ، دیدم آدرین و آرتیمان و آرتونیس و سامان و سارینا جلوی درن ، آدرین گفت:
-       
بالاخره اومدی؟
-       
سلام ، من خیلی وقته حاضرم.
-       
پس بریم دیگه.
بعداز سلام و این جور چیزا ، سوار ماشین هامون شدیم ، نمی دونستم آرتیمان ماکسیما داره ، خوب به من چه هرچی که داره. آدرین اومد سمت ماشینم و گفت:
-       
نوشیکا دوستات چند نفرن؟
-       
شش تا.
-       
بگو ماشین نیارن تو ماشینهای خودمون جا میشن.
-       
شما چند نفرین؟
-       
دوستای منم چهار نفرن توماشین خودم جا میشن.
-       
آرتیمان ناراحت نمیشه؟
-       
نه.
-       
باشه بهشون میگم.
زنگزدم به بچه ها و گفتم داریم راه میوفتیم ، بعدشم گفتم ماشین نیارن ، آدرین رفت دنبال دوستاش ، آرتونیس و سامانم رفتن دنبال آدرین ، آرتیمان هم دنبال ماشین من اومد تا دوستام رو سوار کنه ، اول رفتم دم خونه ی نها و سوارش کردم ، بعدش هم رفتم دنبال چیستا ، بعدش هم دنبال ناهید ، ماشینم که پر شد ، رفتم دم خونه امیرعلی ، سوار ماشین آرتیمان شد ، بعد هم ستایش و آرشام رو سوار کرد ، دوتایی رفتیم سر قرار ، یعنی جایی که قرار بود آدرین اینا رو ببینیم ، دوستام رو به هم معرفی کردم ، ناهید یکی از بچه های دبیرستانم بود ، یکم که پایین کوه تو اون تاریکی قدم زدیم ، اونا هم رسیدن ، ماشین آدرین پر بود ، دوتا دختر ، دوتا پسر ، این دخترا کین این سوار کرده؟ دافا رو نگاه ، پیاده شدن ، اول آدرین منو به اونها و اونها رو به من معرفی کرد ، هیلدا ، مهدی ، رضا ، سمین ، اون هیلدائه خوب بود ولی سمین داغون بود قیافش ، فهمیدم که هیلدا و مهدی زن و شوهرن ، من هم دوستام رو به همه معرفی کردم ، بعدش شانزده نفری از کوه بالا رفتیم ، تا به بالای کوه رسیدیم هوا هم روشن شد ، صبحانه خوردیم ، خیلی خوش گذشت بهمون 

آرشامگیتار آورده بود ، کلا هرکی اطراف منه هنرمنده ، همه هم فقط بلدن گیتار بزنن ، یه چندتا ساز با کلاسم بلد نیستن ، شروع کرد به خوندن:
دل دیوونم از تو ، تنهانشونم از تو
یه عکس یادگاری ، که خودتمنداری
شده رفیق شب هام ، وقتی کهخیلی تنهام
می گیرمش رو به روم ، بازممیشی آرزوم
وقتی تو رو ندارم ، وقتی کهبی قرارم
چشامو باز می بندم ، شایدبیای کنارم
دل دیوونم از تو ، تنهانشونم از تو
یه عکس یادگاری ، که خودتمنداری
شده رفیق شب هام ، وقتی کهخیلی تنهام
می گیرمش رو به روم ، بازممیشی آرزوم
دارهبارون می باره ، اما چه فایده داره
وقتی تورو ندارم ، که بشینیکنارم
چشامو باز می بندم ، بهگریه هام می خندم
تورو صدا می زنم ، شایدبیای دیدنم
یه عکس یادگاری ، شده رفیقشب هام
می گیرمش رو به روم ، وقتیکه خیلی تنهام
چشامو باز می بندم ، بهگریه هام می خندم
رفیق خستگی هام ، باز به تودل می بندم
همهدست زدیم ، یهو زد به سرم ، فکرم رو بلند گفتم:
-       
آرتیمان تو برامون بخون.
آدرین-
نوشیکا...
-       
نه آدرین ، می خوام آرتیمانبخونه صداش خیلی قشنگه. می خونی؟
یهوهمه ی دوستای پایه ی من ، عشقام ، با هم داد زدن:
-       
آرتیمان ، آرتیمان ،آرتیمان.
هیاسمش رو صدا زدن ، آرتیمان با خشم به من نگاه کرد ، بعد هم بلند شد ، گیتار رو گرفت و نشست رو به روی من ، اول چشماش رو بست ، آهنگ رو شروع کرد و شروع به خوندن کرد:
ازاین تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده
نگوبا من از این خواستن که حسرت همدمم بوده
چیمی فهمی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من
نبودیتو پناه من ، نبودی تکیه گاه من
تواین تصمیم بیهوده ، نشو تکرار دلشوره
اگهحتی نگاه تو ، منو می خواد و مجبوره
فراموشمشده روزی ، که بودم به تو وابسته
تویحرفام غم دنیاس ، چقدر دلگیرم و خسته
توخواهش می کنی اما ، نمی تونم که برگردم
مناز دست رفتم و انگار ، نمی بینی پر از دردم
کجایگریه های من ، رسیدی تو به داد من
نبودیتو پناه من ، نبودی تو به یاد من
نبودیتو پناه من ، نبودیی تکیه گاه من
ازاین تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده
نگوبا من از این خواستن که حسرت همدمم بوده
چیمی فهمی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من
نبودیتو پناه من ، نبودی تکیه گاه من

چشماشرو آروم باز کرد ، به چشم های من نگاه کرد ، شاید هیچ کس معنی شعرش رو نفهمید اما من درکش کردم ، نمی دونم چرا اما درکش کردم ، آفرین آرتیمان منم همین رو می خواستم ، که فراموشش کنی ، که اونو از یاد ببری ، تا بفهمی که بهش وابسته نیستی ، که بفهمی ارزش خودتو و زندگیت خیلی بیشتر از یه دختره ، همه دست می زدند ، اما من نمی تونستم دست بزنم ، فقط داشتم به چشم های آرتیمان نگاه می کنم ، احساس می کنم هیچ غمی تو چشماش وجود نداره ، البته اگه درست فکر کرده باشم ، یه لبخند زدم ، شروع کردم به دست زدن ، اونم یه لبخند کوچک زد ، اولین بار بود که از این پسره بدم نیومد ، سوار تله کابین شدیم ، من و نها و امیر علی و ناهید تو یه تله کابین ، آدرین و آرتونیس و سامان و سارینا تو یه تله کابین ، چیستا و آرشام و ستایش و آرتیمان تو یه تله و هیلدا و مهدی و رضا و سمین هم تو یه تله کابین نشستن ، خیلی خوش گذشت بهم ، بالاخره بعد از نهار برگشتیم ، ما رفتیم خونه.

امروزحوا پرواز داره ، خیلی ناراحتم واقعا ، خوب دوستمه ها ، من و نها و امیرعلی رفتیم فرودگاه ، بعد از کلی گشتن حوا و بهاره رو پیدا کردیم ، امیرعلی دوید به سمت حوا و گفت:
-       
حوا ، نرو ، تورو خدا نرو ،برگرد باهم باشیم.
-       
امیرعلی... دیر اومدی ، مندارم میرم.
-       
حوا نشکن دلمو ، بمون باهمازدواج کنیم ، برگرد خونتون ، خودتو بدبخت نکن.
-       
من بدبخت نمیشم امیرعلی ،اگه الانم دارم میرم تو یه مملکت غریب به خاطر توئه ، تو باعث شدی ، هیچ وقت نمی بخشمت.
-       
بذار جبران کنم.
-       
امیرعلی بس کن ، حوصلتوندارم ، خدافظ بچه ها.
نها-خدافظ حوا ، همیشه با ما در تماس باش باشه؟
حوا-
حتما.
-       
مراقب خودت باش. رسیدیاونجا به نهال بگو به ما زنگ بزنه.
-       
باشه. از همتون ممنونم.مرسی نها ، مرسی نوشیکا ، مرسی بهاره.
بهاره-مراقب خودت باش.
تکتکمون رو بغل کرد ، وقتی داشت میرفت ، رو به امیر علی کرد و گفت:
-       
خدافظ.
-       
امیدوارم خوش بخت شی.
-       
تو هم همین طور.
-       
حوا ولی بدون که من واقعاعاشقتم.
-       
می دونم ولی نمی تونم بمونم، خدافظ.
-       
خدافظ.
همهگریه می کردیم ، بالاخره حوا رفت ، بمیرم واسه امیرعلی ، نتونستم براش کاری بکنم ، کل راه رو گریه کرد ، شب به خونه ی آدرین رفتم و خوابیدم.
سههفته گذشت ، بابا داره برا خونم وسایل می بره ، خونه ام رو نزدیک خونه ی خودش گرفته ، دو هفته دیگه میرم خونه ی خودم ، آرتیمان خیلی خوب شده ، واقعا اون دختره رو فراموش کرده ، دارم به هدفم نزدیک میشم ، فقط یه چیزی رو می خوام اونم صحبت با دریائه ، به هیچ وجه حاضر نمیشه به من شماره دریا رو بده ، روز جمعه اس ، ساعت نه صبح ، با آدرین نشسته بودیم و حرف می زدیم ، آدرین گفت:
-       
نوشیکا تو یه معجزه ای ، تومعرکه ای ، زندگیمونو تغییر دادی ، می بینی چقدر آرتیمان خوب شده؟ میبینی حالش رو؟
-       
آره اما اون شماره دریا روبه من نمیده.
-       
شماره ی دریا رو؟
-       
خیلی دوست دارم باهاش حرفبزنم.
-       
من شمارش رو دارم.
-       
واقعا؟
-       
دروغ که نمیگم.
-       
آدرین یه ماهه من دنبال اینشمارم بعد تو داشتی؟
-       
من که نمی دونستم تو شمارشرو می خوای.
-       
بهم بده ، همین الان.
شمارهرو داد  ، تصمیم گرفتم همین الان بهش زنگبزنم ، شمارش رو گرفتم ، بعد از شش تا بوق جواب داد ، یه صدای آروم تو گوشم پیچید:
-       
بفرمایید؟
-       
خانم دریا امیدی؟
-       
شما؟
-       
می تونم ببینمتون؟
-       
شما؟
-       
منو نمی شناسی ولی قول میدمکه وقتت رو نگیرم ، خواهش می کنم ، واقعا به دیدنت نیاز دارم.
-       
لطفا دیگه تماس نگیرید.
-       
من مزاحم نیستم ، خواهش میکنم.
-       
چرا باید به حرفتون گوشبدم؟
-       
لطفا.
-       
باشه ، کجا؟
-       
هرجا تو بگی.
-       
برای من فرقی نداره.
-       
آدرس یه کافی شاپ رو براتاس ام اس میکنم ، ساعت یک ، خواهش می کنم بیا.
-       
خداحافظ.
-       
خدافظ.
قطعکرد ، سریع آدرس رو براش اس کردم ، ساعت دوازده و نیم شد ، نهار خوردم ، بعد هم حاضر شدم ، کیفم رو برداشتم ، از پله ها پایین رفتم و از آدرین خدافظی کردم ، پنج دقیقه به یک رسیدم به کافی شاپ ، دختر جوون تنهایی رو ندیدم ، برا همین رو یه میز نشستم ، گارسون به سمتم اومد:
-       
چی میل دارین؟
-       
منتظر کسی ام ، صبر می کنم.
رفت

چنددقیقه گذشت ، یه دختر جوون از در کافی شاپ وارد شد ، شلوار لی مشکی ، یه مانتوی گل گلی قرمز خیلی قشنگ که پایینش پوف داشت و کوتاه بود با شال قرمز ، دقیقا شبیه تو عکسش بود اما خیلی چهرش شکسته بود ، براش دست تکون دادم به سمتم اومد:
-       
من با شما قرار داشتم؟
-       
مرسی که اومدی.
-       
خواهش می کنم ، ولی زودباید برم.
-       
بشین لطفا.
بیشتربهش دقیق شدم ، وای این دیگه چه قیافه ی داغونیه؟ چه شکسته اس ، چقدر چشاش کوچولوئه ، معلومه از بس گریه کرده این شکلی شده ، زیر چشاش پف کرده بود ، نشست ، دوباره گارسون اومد سمتممون تا سفارش بگیره ، گفت چی میل دارین؟ به دریا نگاه کردم ، گفت:
-       
لطفا یه قهوه ی تلخ.
-       
منم همینطور.
نوشیکاتو قهوه ی تلخ دوست داری زر می زنی؟ هردو ساکت بودیم ، نمی دونستم چجوری شروع کنم ، سفارش رو آوردن ، به من گفت:
-       
برای چی می خواستین با منحرف بزنید؟
-       
من نوشیکام.
-       
من رو می شناسید درسته؟
-       
خیلی کم... من دوستآرتیمانم.
-       
آرتیمان؟
-       
می شناسیش؟
-       
چه... یعنی... با... با منچیکار داری؟
-       
نه نه ، فقط می خوام ازتچندتا سوال بپرسم.
-       
لطفا سریع تر.
-       
می دونستی که آرتیمان بعداز جواب تو افسردگی گرفت؟
-       
اون بخاطر میشا اونجوری شد.
-       
اما نشد ، بخاطر رفتن تواون شکلی شد ، من دیدم برای عکس تو آهنگ می خوند.
-       
خیلی ناراحتش کردم؟ خیلیافسرده شده؟
-       
کمکش کردم که فراموشت کنه ،اما فقط می خوام یه چیزی رو بدونم ، چرا جوابت منفی بود؟ چرا شکستیش؟ اونکه از ته قلبش دوست داشت.
-       
آرتیمان رو دوست داری؟
-       
چی؟
-       
پرسیدم دوسش داری؟
-       
نه... اشتباه فکر می کنی ،من کمکش کردم ، من روانشناسشم.
-       
من عاشق بودم اون موقع ،عاشق یه پسر واقعا خوب ، عاشق یکی به اسم پارسا ، آرتیمانم می شناستش ، رئیسم بود ، اولش... نمی دونم شایدم از اولش دوسش داشتم ، خیلی دیوانه وار عاشقش بودم ، حس اونم همین طور بود ، اما من نمی دونستم ، فکر می کردم من و آرتیمان دوستیم ، هیچ وقت نمی فهمیدم ممکنه عاشقم بشه ، من قلب آرتیمان رو شکستم اما صد برابر بدترش سر خودم اومد ، به خاطر، از رو احساس تصمیم گرفتنم عشقم رو از دست دادم ، یه حرف الکی زدم و الان پشیمونم ، می دونی چی شد؟ پارسا رو یه مدت ندیدم وقتی دیدم زن داشت ، اون قلب منو شکست بلایی هزار برابر بدتر از آرتیمان سر من اومده ، قیافم رو می بینی؟ به خاطر تنهایی های اون موقمه ، اما بعدا فهمیدم دروغ گفته بهم ، الان خوشبختم با عشقم ، من گناهکار نبودم که آرتیمان عاشقم شد ، بودم؟ حالا تو به سوالم جواب میدی؟ آرتیمان رو دوست داری؟
-       
نمی دونم... من می خوامکمکش کنم ، خیلی موفق شدم تا الان اما ، خیلی راجبت قبل از این بد فکر می کردم.
-       
نظرت عوض شد؟
-       
آره.
-       
بابت قهوه ممنون.
بلندشد و رفت ،  من هم پول رو پرداخت کردم وبلند شدم تا برگردم. سوالش خیلی منو درگیر کرد ، چه ربطی داره آخه؟ یعنی چی دوسش داری؟ مگه باید داشته باشم؟ ازش خدافظی کردم ، به خونه رفتم. تمام راه رو فکر کردم بعد به نتیجه رسیدم که سوال چرتی پرسیده.
ماه هاگذشتن ، پنج ماه گذشته ، رفتم خونه ی خودم اما در عرض دوماه متوجه سختی های تنهایی شدم ، همون هایی که آدرین می گفت و من نمی فهمیدم ، برا همین رفتم خونه ی خودمون و فقط بعضی وقت ها به خونه ی خودم سر می زدم ، واقعا دلم برای خونه ی خودمون تنگ شده بود ، بابا هم ازم معذرت خواهی کرد اما رابطه ی ما مثل قبل بود ، آرتیمان خوبه خوب شده ، خیلی خوب شده ، خیلی خشکه ولی با هم میریم بیرون ، با دوستامون ، خیلی خوش می گذره ، در کنارش حس آرامش دارم ، نمی دونم علتش چیه اما این من بودم که باعث بهبودیش شدم ، من بودم که باعث تغییرش شدم ، اون به من مدیونه ، من باعث شدم اون دختر رو فراموش کنه ، من باعث شدم مرگ میشا رو فراموش کنه ، مرگ مادرش رو فراموش کنه ، این من بودم که... اِ نوشیکا شعورش رو دراوردیا ، هی من بودم ، من بودم ، خودت خواستی ، تو خونه ی خودم تنهای تنهام ، چقدر حوصله ام سر رفتم ، میگم نظرتون چیه برم پیش آدرین؟ 

سریعآماده شدم بدون خبر راه افتادم رفتم خونشون ، در زدم ، سپیده در رو باز کرد ، رفتم بالا ، به سپیده سلام کردم و سراغ آدرین رو پرسیدم گفت میاد خونه ، رفتم طبقه بالا ، آخه یادش بخیر من اینجا می خوابیدم ، ولی از اتاق میشا دل کندم و به اتاق آرتیمان رفتم ، در زدم و وارد شدم ، رو تخت نشسته بود ، رفتم جلو:
-       
سلام.
-       
سلام.
-       
خوبی؟
-       
آره.
-       
آدرین کجاس؟
-       
خبر ندارم.
-       
باشه ، من میرم پایین.
-       
سر شام می بینمت.
-       
فعلا.
بیرونرفتم ، به طبقه ی پایین رفتم ، نشستم جلوی تلویزیون ، یک ساعت گذشت ، صدای خوردن محکم در اومد ، ترسیدم ، به سمت در خونه رفتم ، دیدم آدرینه ، خیلی عصبانی بود ، چشماش قرمز بود ، هروقت عصبانی میشد ، اینطوری میشد ، با ترس گفتم:
-       
چی شده آدرین؟
-       
تمام شد.
-       
چی؟ چی تمام شد؟
-       
از پگاهان جدا شدم ، دیگهنامزد نیستیم.
خیلیخوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم ، گفتم:
-       
الان ناراحتی؟
-       
چرا این سوال رو می پرسی؟
-       
از قیافت مشخصه ناراحتی ،تو پگاهان رو دوست داری ، درسته؟
-       
نه نه نه ، خیلی وقت پیشبهم گفتی ، گفتم نه.
-       
خیل خوب باشه ، من اشتباهفکر کردم ، ببخشید.
رفتتو اتاقش ، عجب شبی شد امشب ، اَه بد من میگم بدشانسم ، همه میگن نــه. خدارو شکر وقت شام رسید ، نشستم سر میز ، آرتیمان هم اومد اما آدرین نیومد ، رفتم دم در اتاقش و در زدم ، جواب نداد ، رفتم تو ، پایین تختش نشسته بود و فکر می کرد ، گفتم:
-       
آدرین خوبی؟
-       
آره.
-       
می تونم یه سوال بپرسم؟
-       
اوهوم.
-       
چطوری جدا شدین؟
-       
مثل همیشه دعوامون شد...
-       
سر چی؟
-       
هرچی...
-       
سر من ، درسته؟
-       
نوشیکا این اصلا مهم نیست ،دعوامون شد ، گفت من خسته شدم ، منم گفتم پس بیا همه چیزو تمام کنیم ، اونم قبول کرد.
-       
دلم براش می سوزه ، من باعثاینا شدم ، تو به خاطر من مجبور شدی ، خودت نمی خواستی...
-       
نوشیکا ، دیگه تمام شد.
-       
بابات میدونه؟
-       
آره.
-       
شام می خوری؟
-       
نه گشنم نیست ، می خوابم.
-       
پس خدافظ ، دیگه نمی بینمت.
-       
شب نمی مونی؟
-       
نه میرم پیش بابام ، خدافظ.
-       
خدافظ.
رفتمپایین رو به روی آرتیمان نشستم ، گفت:
-       
نیومد؟
-       
نه ، گفت می خوابه.
-       
از پگاهان جدا شد؟
-       
آره.
-       
واسه ی چی؟
-       
هان؟
-       
تو نمی دونی برای چی ، برایکی از هم جدا شدن؟
-       
من از کجا بدونم؟
-       
هیچی ، بخور.
کلاتو سکوت غذا خوردیم ، بعدشم من خدافظی کردم و رفتم ، من به یه نتیجه ای رسیدم ، چشمای این پسره خیلی قشنگه ، رنگ چشای دختر حاجی صادقیه ، راستی خیلی وقته ندیدمشون ، حاجی از دوستای بابام بود ، سه تا دختر داشت ، عسل بیشتر از همه سنش به من نزدیک بود ، رفتم خونه ، بعد از سلام کردن به بابا ، رفتم تو اتاقم و خوابیدم.
واااااااایچقدر من مسافرت دوست دارم ، یک هفته مونده تا عید ، قراره دو روز زودتر بریم که سال تحویل اونجا باشیم ، داریم میریم رامسر ، با آدرین و آرتیمان و هیلدا و مهدی و آرشام و ستایش و چیستا و امیرعلی و سپهر و ناهید ، خیلی خوش می گذره من می دونم. خیلی دوست داشتم بقیه هم میومدن ولی همه با خانواده هاشون بودن ، آرتونیس هم با فامیل شوهرش می خواست بره ، من از بابام اجازه گرفتم و بعد هم چمدانم رو بستم ، قرار شد ، امیرعلی و آرتیمان و آرشام و مهدی ماشین بیارن ، ما بشینیم تو ماشینای اونا 

و من آدمیمــ که قاطی کنم میرینم به هیکلت :|

مـُـــכ شُـــבے جــَــכیـــבا...
بـِــﮧ هــَـمِــــﮧ مــــیــآے

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
با من قدم بزن( رمان عاشقانه ، گریه دار) به قلم: خودم 4
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط aida 2 ، Honi ، s1368 ، elnaz-s ، gisoo.6
ارسال پاسخ 


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
balatarin donbaleh cloob Twitter Facebook google

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال بیتا خانومی* 136 7,764 امروز 06:24 AM
آخرین ارسال: نرگس 147
  رمان سال های تنهایی (فوق عاشقانه) به قلم: خودم نوشیکا 86 15,145 امروز 01:13 AM
آخرین ارسال: pesaa
Heart رمان بسیار زیبای ببار بارون (به قلم نویسنده رمان گناهکار:fereshteh27) s1368 374 26,858 دیروز 07:51 PM
آخرین ارسال: ♥h@di$♥
  رمان بادیگارد(طنز.پلیسی.عاشقانه.)عکسشم گذاشتم!!!!! ^BaR○○n^ 159 25,613 دیروز 01:25 PM
آخرین ارسال: فاطی جونتون
  رمان رقـــــــص(اگه نخونی ضرر کردی!) alihacker 46 5,350 دیروز 12:32 PM
آخرین ارسال: deniz turk
Star رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم نوشیکا 7 235 04-22-2014 10:16 PM
آخرین ارسال: نوشیکا
Heart بـه نـآم خـآلـق تنهـآیی !! (داستانی از قلم خودم) ツ سـُــــکـُــــــوت ツ 34 601 04-21-2014 10:10 PM
آخرین ارسال: helenpak
  رمان حرمت عشق (جلد دوم با من قدم بزن ، ناباورانه) نوشیکا 20 535 04-20-2014 01:45 PM
آخرین ارسال: سارا 17
  رمان نگرانت میشم | melika.sh.m کاربر انجمن نودهشتیا a1100 24 2,550 04-09-2014 11:00 PM
آخرین ارسال: rangin kamoon
  رمان تقـــــــــــــــــــــاص(واقعا متفاوته.امکان نداره از خوندنش پشیمون بشی) bela vampire 89 6,361 04-08-2014 07:57 PM
آخرین ارسال: باران2000

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

  ما را در فیسبووک و کلوب لایک کنید