امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم

#4
ساعت هفت بود ، آرمان تازه رسیده بود خونه ، نگاهی به آینه کردم ، موهام رو لخت کرده بودن ، مهمانی از طرف یکی از فامیلای به درد نخور پدرم بود ، مجبور بودم برم چون ممکن بود پدر شک کنه ، پیراهن شب مشکی رنگ بلندی پوشیدم ، آرایش چشمم رو مشکی مشکی کردم ، از قصد اینطوری می گشتم تا پدرم حرص بخوره ، چون اون دیگه صاحب من نبود و تنها صاحب من شوهرم بود ، البته اونم به ظاهر شوهرم بود ، یه ساعتی گذشت ، مانتوی مشکی رنگ رو با شال مشکی و یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشدم ، همون موقع یکی در زد ، رژلب قرمز رنگ رو روی لب هام کشیدم و گفتم:
- بله؟
آرمان- آماده ای؟
- الان میام.
شال رو روی سرم مرتب کردم ، از جلو کج کرده بودم موهام رو و شالم فقط یه تیکه از موهام رو می پوشوند چون از پشت موهام باز بود ، از اتاق رفتم بیرون ، آرمان جلوی در اتاقم بود ، گفت:
- سلام.
سرم رو تکون دادم ، ادامه داد:
- خیلی خوشکل شدی.
یکمی چندشم شد ، چیزی نگفتم و به سمت درب خروجی خونه حرکت کردم ، آرمان جلوی آسانسور ایستاد و گفت:
- ماشین تو پارکینگه.
سوار آسانسور شدیم و رفتیم به پارکینگ ، سوار ماشین آرمان شدم ، فکر کنم حدالقل 7 ماهی میشد که سوار اون ماشین نشده بودم ، حرکت کرد ، تا خونه ای که باید می رفتیم ، راهی نبود ، طی مسیر یک کلمه هم حرف نزدیم ، ماشین رو جایی پارک کرد و پیاده شدیم ، اومد سمتم و دستام رو تو دستش گرفت ، بعد یه مدت خیلی زیاد ، حس خوبی پیدا کردم از گرفتن دستاش ، اعتراضی نکردم و این باعث شد یه لبخند رو صورتش نقش ببنده ، خوشتیپ شده بود ، رفتیم سمت خونه و زنگ زدیم ، در باز شد ، وارد شدیم ، جلوی خونه ، خانم صاحبخونه به استقبالمون اومد ، لبخند زدم و تشکر کردم ، آرمان من رو به خودش نزدیک کرد ، کنار این آدما ، ترجیح میدادم تو آغوش آرمان گم بشم تا بین اونا باشم ، انگار اونم می دونست چقدر از این آدما بدم میاد و می ترسم ، می خواست بینشون گم نشم ، منم سفت تر خودم رو چسبوندم بهش ، به همون صورت به همه سلام کردیم ، رسیدیم به بابا و عموهام که دور هم نشسته بودن ، بابا با یه نفرت خاصتی به من و آرمان نگاه می کرد ، آرمان گفت:
- سلام حاج آقا.
- علیک سلام ، خوش اومدین.
- ممنون.
نگاهم رو به میز گرفتم و گفتم:
- سلام.
و بدون اینکه منتظر جوابی از کسی بشم رفتم به سمت یه اتاق و لباسام رو عوض کردم ، وقتی برگشتم بیرون ، آرمان هنوز رو به روشون وایستاده بود و با عموی بزرگم حرف می زد ، زیاد برام مهم نبودن ، رفتم سمتش ، دستاش رو گرفتم ، کمی خودم رو توی بغلش جا کردم و بعد کشیدمش سمت یه مبل دو نفره و روش نشستیم ، سرم رو گذاشتم رو شونش ، خوب می دونستم که از طرف همه زیر ذره بینم ، آرمان کمی جا به جا شد و گفت:
- قربونت برم.
خیلی آروم گفتم:
- چیزی عوض نشده.
خیلی سریع لبخند روی لبش از بین رفت ، اون شب با هزاران سختی گذشت و من بدون خدافظی با پدر و عموهام مجلس رو ترک کردم ، برگشتیم به خونه ، تا دم اتاقم همراهم اومد ، اون شب حس کردم که هنوزم اون حس های قبلی رو بهش دارم اما افسوس... داشتم می رفتم تو اتاق که گفت:
- می تونم یه دقه بیام تو؟
جوابش رو ندادم و فقط در اتاق رو باز کردم ، رفتم تو اما در رو نبستم ، اومد تو ، مانتو و شالم رو دراوردم ، کفش هام رو با دمپایی های روفرشی خوشکل و مشکی رنگم عوض کردم ، حواسم نبود ، اومد پشت سرم ، از پشت دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ، هیچ حسی نداشتم ، سرش رو گذاشت روی شونه هام و توی گوشم زمزمه کرد:
- امشب عالی بودی.
خیلی آروم و بی تفاوت گفتم:
- ممنون.
من رو برگردوند و اول خیره به چشمام زل زد و بعد لب هاش رو روی لب هام جا داد ، دستام رو ناخاصته دور گردنش حلقه کردم ، سرم رو از سرش جدا کرد و گفت:
- هر اتفاقی که بیفته... اینو بدون خیلی دوست دارم.
نگاهم رو ازش گرفتم و با خشم به فرش خیره شدم. خودش فهمید که باید بره بیرون ، یه شب بخیر گفت و من رو ترک کرد ، منظورش از این کار چی بود؟ از این حرف؟ ترجیح دادم به نیت مثبتی نگیرمش ، لباسم رو عوض کردم و به خواب رفتم. چند هفته ای میشد که فقط تو اتاقم زندگی می کردم ، هوا تقریبا سرد شده بود ، یه بلوز مشکی رنگ پوشیده بودم با یه کمربند که باریکی کمرم رو خیلی خوب نشون میداد ، با شلوار مشکی رنگ و یه چکمه مشکی تا زانوهام ، شومینه اتاق روشن بود ، داشتم با تب لتم ور می رفتم که یه صدا تقریبا شبیه به کل شنیدم ، سریع از جام پریدم ، رفتم سمت در اتاق و بازش کردم ، صدای دست و شادی میومد ، خیلی سریع یه اخم رو صورتم نقش بست ، صدای یه پسر جوون که خیلی هم غریبه نبود اومد:
- خـب اینم عروس و داماد خوشبخت ما ، امیدوارم شاد باشید ، درست مثل اسم شادی ، امیدوارم با اومدنش تو این خونه مثله اسمش شادی رو به این آرمان اخمو ما برگردونه.
صدا از مسعود بود... یکی از دوستای آرمان ، چی داشتم میشنیدم؟ پایه هام سست شد ، توان ایستادن و گوش دادن ادامه ی صحبت ها رو در خودم نمیدیدم ، اما دوست داشتم تا کامل از قضیه سر در بیارم ، یه صدا اومد ، یه صدای زیر دخترونه ، که مثلا صداش رو آروم کرده اما به خاطر گوش های فوق العاده تیزم تونستم بشنوم که گفت:
- خب خب شادی جان امیدوارم این دختره ی غد مغرور به پروپات نپیچه ، چیزی هم گفت ، بدون ترس جوابشو میدیا...
دستام از عصبانیت میلرزیدن که صدای عصبانی آرمان رو شنیدم:
- پریسا دهنتو ببند...
صدایی نیومد ، حالم بد بود... بد تر از همیشه ، به خودم تلنگر زدم: هی گیسو ، دیدی چی شد؟ دیدی چه به روز زندگیت آوردی؟ و یه صدای دیگه تو سرم پیچید که گفت: تو سـاکت... خودم حالم خرابه. صدای سرفه ی آرمان از فکر بیرونم آورد و بعدش شنیدم...
- خب بچه ها ممنون که اومدین.
یه صدا- یعنی بچه ها گورتونو گم کنید.
صدای خنده اومد ، چندین خنده باهم ادقام شده بودند ، دوست داشتم برم بیرون ، برم و اون دختر رو که به من ترجیح داده شده بود ببینم ، برم و جلوی همه کشیده محکمی به صورت آرمان بزنم ، برم و بدترین فحش هارو نثار مسعود که روزی ادعای دوستی باهام داشت بکنم ، برم و در دهن اون پریسای کثافت رو ببندم ، برم و صدای شادی و خنده ی اون عوضی هارو سرکوب کنم ، همه میدونستن که آرمان زن داره و انقدر طبیعی برخورد میکردن... برم اونجا و به همه ی اون صداهای ناآشنا بگم : هـــی ، گیسو ایم وجود داره... حیف اما که غرورم اجازه نمیداد... پس در اتاق رو بستم ، تا به حال کسی انقدر راحت من رو زیر پاش له نکرده بود ، به دلم رجوع کردم و آروم ازش پرسیدم:
- هنوز دوسش داری؟
و صدای « خفه شو گیسو ، مگه دیوانه ام؟» دلم من رو ساکت کرد...
اینبار سری به عقلم زدم و گفتم:
- باید چیکار کنم؟
عقلم با بی رحمی گفت:
- ترکش کن و برو...
با خودم گفتم: همین کار رو میکنم ، پس فطرت بی لیاقت.
صداها خوابیدند ، حدس زدم که رفته باشند ، بغضی که به گلوم چنگ میزد از هزاران بار مردن بدتر بود و یاد یه چیزی افتادم...
تن خسته ای ولی... خوابت نمیبره... این بغض لعنتی... از مرگ بدتره...
به ذهنم علامت خفگان دادم و رو تخت دراز کشیدم ، بیشتر از حد معمول میخوابیدم ، کار دیگه ای نداشتم ، اون اتاق برام خیلی کوچیک بود ، طوری که انگار آواری رو سینه هام ریخته و سنگینی میکنه ، نفسم انگار به شماره رسیده بود ، تند تند نفس کشیدم ، چشمام رو بستم تا از نیروم کمک بگیرم... با خودم گفتم: هی دختر..بخواب... فقط سعی کن بخوابی... اونقدر با خودم حرف زدم تا تونستم آروم شم... این یکی از مهارت های من بود... چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم که باعث شد چند ساعتی از مبارزه ی دلم با عقلم راحت باشم...
تصمیم گرفته بودم اینبار هرکی این کار رو کرد اخراج کنم... عصبانی موهای پخش شده تو صورتم رو کنار زدم و نشستم ، با یه صدای خیلی بلند فریاد زدم:
- هرکی هستی از فردا نمیخوام تو این خونه ببینمت.
دوباره شنیدم:
- خانم؟ به خدا تقصیر من نیست ، آقا گفتن بهتون بگم برا شام تشریف بیارین ، به خدا من فقط حرف ایشون رو اجرا کردم...
کم کم داشت یادم میومد... امروز روز عقدش بود و شب با پروئی تمام از من میخواست برای شام برم بیرون ، داد کشیدم:
- تا یک ثانیه دیگه میری وگرنه رنگ این خونه رو هم باید از ذهنت پاک کنی...
صدای قدم اومد در اومد ، اتاق غرق سیاهی بود ، بلند شدم و چراغ رو روشن کردم ، صدای آرمان اومد:
- گیسو... بیا شام...
نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم:
- شام نمیخوام... هیچی نمیخوام... گمشو برو
و به دنبالش اولین چیزی که دم دستم بود رو پرت کردم طرف در که شکست ، صدای دخترونه و ظریفی اومد که با کمی دلهره گفت:
- آرمان چی شده؟
آرمان- گیسو شام نمیاد...
بی حرکت مونده بودم رو تختم و جم نمیخوردم... صدای تقه ای به در اومد و به دنبالش همون صدای دخترونه که احتمالا مال شادی بود:
- گیسو خانم؟؟
سرم از عصبانیت داشت منفجر میشد ، با عصبانیت و پرخاش رفتم سمت در ، میخواستم کشیده محکمی بزنم به صورتش که یه فکر آنی من رو از این کار بازداشت ، بی حرکت پشت در ایستادم و سکوت کردم... دوباره شنیدم:
- گیسو خانم؟؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ساچلين ، پرنیان92 ، rezaak ، پری خانم ، شکوفه2 ، spent †


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم - ըoφsիīkα - 22-04-2014، 21:46

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟
  رمان تلخ و شیرین
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
  رمان فوق‌العاده ترسناک «فرزند ابلیس» | نوشته‌ی خودم
Heart رمان[انتقام شیرین]
  رمان تمنا برای نفس کشیدن
  رمان الناز (عاشقانه)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان