<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن های تخصصی  فلش خور - داستان و رمان]]></title>
		<link>http://www.flashkhor.com/forum/</link>
		<description><![CDATA[انجمن های تخصصی  فلش خور - http://www.flashkhor.com/forum]]></description>
		<pubDate>Sat, 17 Oct 2026 18:25:41 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[#بداهه_نویسی]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301786</link>
			<pubDate>Tue, 24 Mar 2026 20:37:54 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301786</guid>
			<description><![CDATA[سلام!<br />
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!<br />
<br />
بداهه چیه؟؟ <br />
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش می‌نویسیم.<br />
اما نه یک داستان یا داستانک!<br />
<br />
بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش. <img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/biggrin.gif" alt="Big Grin" title="Big Grin" class="smilie smilie_4" /> <br />
<br />
البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.<br />
و حتما‌ حتما‌ بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.<br />
برای مثال: <br />
<br />
شب پره<br />
در روز، ساعت ها به سرعت می‌گذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان می‌درخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه می‌کرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم می‌زد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمی‌کرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.<br />
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو می‌رفت و رشته افکارش را پاره می‌کرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.)) <br />
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت می‌شد؟))<br />
شب پره به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم بر روی کاغذ می‌رقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل می‌آمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک می‌خواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))<br />
<br />
<br />
خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم می‌نویسم فقط.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام!<br />
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!<br />
<br />
بداهه چیه؟؟ <br />
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش می‌نویسیم.<br />
اما نه یک داستان یا داستانک!<br />
<br />
بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش. <img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/biggrin.gif" alt="Big Grin" title="Big Grin" class="smilie smilie_4" /> <br />
<br />
البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.<br />
و حتما‌ حتما‌ بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.<br />
برای مثال: <br />
<br />
شب پره<br />
در روز، ساعت ها به سرعت می‌گذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان می‌درخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه می‌کرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم می‌زد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمی‌کرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.<br />
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو می‌رفت و رشته افکارش را پاره می‌کرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.)) <br />
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت می‌شد؟))<br />
شب پره به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم بر روی کاغذ می‌رقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل می‌آمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک می‌خواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))<br />
<br />
<br />
خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم می‌نویسم فقط.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[●داستان های ترسناک●]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301779</link>
			<pubDate>Mon, 23 Mar 2026 16:32:38 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301779</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">سلامممم.<br />
<br />
بیاید که میخوام داستان های ترسناک براتون تعریف کنم !!<br />
<br />
آماده اید که بترسید؟!<br />
خب برو بریم.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این داستان رو از یکی از دوستانم شنیدم.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">که یکی از آشناهاشون که راننده‌ی نیسان بوده و شب و نصف شب بار میبرده و از بیابون و .. هم رد میشده</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">یک شب که طبق معمول دیروقت داشته از یه جاده‌ی بیابونی و خلوت میگذشته.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">می‌بینه وسط جاده یه نفر جلوش رو میگیره  ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">نگاه میکنه که اونجارو کلاً چراغونی کردن و صدای بزن و برقص و .. میاد.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">از اون شخص میپرسه اینجا چخبره؟!<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">میگه که عروسیه ..</span><br />
<span style="font-weight: bold;">بیا بریم شام عروسی بخور ...</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خلاصه این بنده خدا هم که حسابی گرسنه بوده <br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">ماشین رو میزنه کنار وارد مجلس میشه ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">کلی چادر اینا زده بودن و چراغونی کرده بودن.<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">موقع شام که میشه <br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">یهو یاد مادرش میوفته که همیشه بهش میگفت قبل از غذا خوردن بگو بسم الله .<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و این مرده همین که میگه بسم الله ، تمام اون دم و تشکیلات به یک چشم برهم زدن غیب میشه !!!<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و تنها شانسی که آورده بوده ، چراغای ماشینش رو روشن گذاشته بوده ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">میره سمتش و پا به فرار میذاره.</span><br />
<span style="font-weight: bold;">_<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">همین شخص هم تعریف میکرده یک شب دیگه توی یه جاده پرت اطراف شهر.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">جلوی راهشو یه شخصی میگیره تو بارون شدید ..</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و میاد جلو که منو تا یک جایی برسون.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">و وقتی میخواد درو باز کنه<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">راننده میبینه سم داررره و تخته گاز فرار میکنه.</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: right;">سلامممم.<br />
<br />
بیاید که میخوام داستان های ترسناک براتون تعریف کنم !!<br />
<br />
آماده اید که بترسید؟!<br />
خب برو بریم.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این داستان رو از یکی از دوستانم شنیدم.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">که یکی از آشناهاشون که راننده‌ی نیسان بوده و شب و نصف شب بار میبرده و از بیابون و .. هم رد میشده</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">یک شب که طبق معمول دیروقت داشته از یه جاده‌ی بیابونی و خلوت میگذشته.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">می‌بینه وسط جاده یه نفر جلوش رو میگیره  ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">نگاه میکنه که اونجارو کلاً چراغونی کردن و صدای بزن و برقص و .. میاد.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">از اون شخص میپرسه اینجا چخبره؟!<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">میگه که عروسیه ..</span><br />
<span style="font-weight: bold;">بیا بریم شام عروسی بخور ...</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خلاصه این بنده خدا هم که حسابی گرسنه بوده <br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">ماشین رو میزنه کنار وارد مجلس میشه ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">کلی چادر اینا زده بودن و چراغونی کرده بودن.<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">موقع شام که میشه <br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">یهو یاد مادرش میوفته که همیشه بهش میگفت قبل از غذا خوردن بگو بسم الله .<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و این مرده همین که میگه بسم الله ، تمام اون دم و تشکیلات به یک چشم برهم زدن غیب میشه !!!<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و تنها شانسی که آورده بوده ، چراغای ماشینش رو روشن گذاشته بوده ..<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">میره سمتش و پا به فرار میذاره.</span><br />
<span style="font-weight: bold;">_<br />
</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">همین شخص هم تعریف میکرده یک شب دیگه توی یه جاده پرت اطراف شهر.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">جلوی راهشو یه شخصی میگیره تو بارون شدید ..</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و میاد جلو که منو تا یک جایی برسون.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">و وقتی میخواد درو باز کنه<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">راننده میبینه سم داررره و تخته گاز فرار میکنه.</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[برجک الهام پادگان شهید کچوئی]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301583</link>
			<pubDate>Wed, 21 Jan 2026 12:52:41 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=301583</guid>
			<description><![CDATA[ساعت از یک نصف شب گذشته بود <br />
<br />
جناب شعبانی ساعت یازده اومد گفت بلند شین جمع و جور کنید داره از تهران بازدید کننده میاد <br />
پاسگاه بلخیر رو غافلگیر کردند الانه که برسن اینجا <br />
ماهم بلند شدیم جمع و جور کردیم ولی هنوز خبری نبود <br />
دورهم نشسته بودیم <br />
هرکدوم از یه جای کشور اومده بودیم جاهای مختلفی آموزش دیده بودیم و از خاطرات آموزشی میگفتیم <br />
امید لر اهل خوزستان بود که تو کرج آموزش دیده بود <br />
میگفت برجکی هست به اسم برجک الهام آخرین و دور ترین برجک پادگان که در یه محل تاریک و سوت و کور قرار داره <br />
<br />
وقتی  پاسخش سرباز رو میاره پای این برجک بهش میگه قبل از اینکه از پله ها بالا بری فاتحه بخون <br />
بالا رفتن از پله های برجک الهام دلهره خاصی داره و هر سربازی که اولین بار توش پست داده وقتی برگشت بهتون میگه چندتا پله داره هر پله ای که بالا تر میری ضربان قلبت تند تر میشه خیلی از سرباز ها وقتی میفهمند قراره تو برجک الهام پست بدن میرن پیش رئیس پاسدار و میگن حاضرن بمیرن ولی تو این برجک پست ندن وقتی از پله ها بالا رفتی و چشمت به داخل اتاقک برجک افتاد اولین چیزی که میبینی عکس یه دختره که روی دیوار اتاق کشیده شده اونوقته که همه داستان هایی که ازون برجک شنیدی میاد جلوی چشمت روی دیوار آثار و نوشته هایی هست از سربازانی که سالهای گذشته روی این برجک پست دادند و جای گلوله ها ......<br />
که حکایت از بی وفایی الهام داره <br />
سالها پیش پسری عاشق دختری شد به اسم الهام رفت خواستگاری پدرش گفت اول باید بری سربازی اومد سربازی <br />
بهش خبر رسید الهام نه تنها ازدواج کرده که داره مادر هم میشه <br />
اونم سر پست <br />
روی برجک <br />
لوله اسلحه رو میزاره زیر گلو <br />
از ضامن خارج میکنه <br />
و ماشه رو میکشه..... ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ساعت از یک نصف شب گذشته بود <br />
<br />
جناب شعبانی ساعت یازده اومد گفت بلند شین جمع و جور کنید داره از تهران بازدید کننده میاد <br />
پاسگاه بلخیر رو غافلگیر کردند الانه که برسن اینجا <br />
ماهم بلند شدیم جمع و جور کردیم ولی هنوز خبری نبود <br />
دورهم نشسته بودیم <br />
هرکدوم از یه جای کشور اومده بودیم جاهای مختلفی آموزش دیده بودیم و از خاطرات آموزشی میگفتیم <br />
امید لر اهل خوزستان بود که تو کرج آموزش دیده بود <br />
میگفت برجکی هست به اسم برجک الهام آخرین و دور ترین برجک پادگان که در یه محل تاریک و سوت و کور قرار داره <br />
<br />
وقتی  پاسخش سرباز رو میاره پای این برجک بهش میگه قبل از اینکه از پله ها بالا بری فاتحه بخون <br />
بالا رفتن از پله های برجک الهام دلهره خاصی داره و هر سربازی که اولین بار توش پست داده وقتی برگشت بهتون میگه چندتا پله داره هر پله ای که بالا تر میری ضربان قلبت تند تر میشه خیلی از سرباز ها وقتی میفهمند قراره تو برجک الهام پست بدن میرن پیش رئیس پاسدار و میگن حاضرن بمیرن ولی تو این برجک پست ندن وقتی از پله ها بالا رفتی و چشمت به داخل اتاقک برجک افتاد اولین چیزی که میبینی عکس یه دختره که روی دیوار اتاق کشیده شده اونوقته که همه داستان هایی که ازون برجک شنیدی میاد جلوی چشمت روی دیوار آثار و نوشته هایی هست از سربازانی که سالهای گذشته روی این برجک پست دادند و جای گلوله ها ......<br />
که حکایت از بی وفایی الهام داره <br />
سالها پیش پسری عاشق دختری شد به اسم الهام رفت خواستگاری پدرش گفت اول باید بری سربازی اومد سربازی <br />
بهش خبر رسید الهام نه تنها ازدواج کرده که داره مادر هم میشه <br />
اونم سر پست <br />
روی برجک <br />
لوله اسلحه رو میزاره زیر گلو <br />
از ضامن خارج میکنه <br />
و ماشه رو میکشه..... ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت *:*]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300890</link>
			<pubDate>Wed, 12 Feb 2025 05:50:46 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300890</guid>
			<description><![CDATA[کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: «در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: «در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت•'•]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300889</link>
			<pubDate>Wed, 12 Feb 2025 05:49:36 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300889</guid>
			<description><![CDATA[دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.<br />
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.<br />
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!<br />
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.»<br />
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!»<br />
ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.<br />
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.<br />
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!<br />
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.»<br />
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!»<br />
ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300888</link>
			<pubDate>Wed, 12 Feb 2025 05:47:55 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300888</guid>
			<description><![CDATA[زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.» <br />
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»<br />
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.» <br />
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»<br />
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300527</link>
			<pubDate>Fri, 13 Sep 2024 01:48:46 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=300527</guid>
			<description><![CDATA[به نام خدا<br />
<br />
نام رمان: راغب<br />
نویسنده: بانوی نقابدار<br />
ژانر: عاشقانه، ماجراجویی، درام<br />
خلاصه:<br />
انسان‌ها عادت دارند همه چیز را برای خودشان بخواهند اما همه‌ی ما هرچند که سنگ دل باشیم و بی‌کس، جایی حاضر می‌شویم زندگی‌مان را فدای کسی کنیم که بیشتر از خودمان برای ما ارزش دارد؛ و همین شروع تراژدی زندگی ماست. رمان راغب گویای زندگی دختریست که اصرار دارد به عنوان مدل در عمارتی با سبک کار مدلینگ شروع به فعالیت کند اما وقتی برای شروع در این حرفه با شکست مواجه می‌شود، تصمیم می‌گیرد برای ماندن در عمارتی که خودش را به هر دری می‌زند تا در آنجا پا سفت کند، دست به هر کاری بزند. مردی که تصمیم دارد از این دختر سو استفاده کند و به هدفش برسد، از طرفی دختری که بی‌خبر از کارهای پشت صحنه پا به این عمارت گذاشته، همه و همه گویای داستان رمان راغب هستند. به راستی دلیل پافشاری دختر برای ماندن در عمارت و رازهای پشت صحنه‌ی این عمارت و ساکنینش چیست؟!<br />
<br />
تاریخ شروع: شنبه ۳ شهریور سال ۱۴۰۳<br />
ساعت: ۴:۰۳ بامداد<br />
<br />
پارتگذاری روزانه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام خدا<br />
<br />
نام رمان: راغب<br />
نویسنده: بانوی نقابدار<br />
ژانر: عاشقانه، ماجراجویی، درام<br />
خلاصه:<br />
انسان‌ها عادت دارند همه چیز را برای خودشان بخواهند اما همه‌ی ما هرچند که سنگ دل باشیم و بی‌کس، جایی حاضر می‌شویم زندگی‌مان را فدای کسی کنیم که بیشتر از خودمان برای ما ارزش دارد؛ و همین شروع تراژدی زندگی ماست. رمان راغب گویای زندگی دختریست که اصرار دارد به عنوان مدل در عمارتی با سبک کار مدلینگ شروع به فعالیت کند اما وقتی برای شروع در این حرفه با شکست مواجه می‌شود، تصمیم می‌گیرد برای ماندن در عمارتی که خودش را به هر دری می‌زند تا در آنجا پا سفت کند، دست به هر کاری بزند. مردی که تصمیم دارد از این دختر سو استفاده کند و به هدفش برسد، از طرفی دختری که بی‌خبر از کارهای پشت صحنه پا به این عمارت گذاشته، همه و همه گویای داستان رمان راغب هستند. به راستی دلیل پافشاری دختر برای ماندن در عمارت و رازهای پشت صحنه‌ی این عمارت و ساکنینش چیست؟!<br />
<br />
تاریخ شروع: شنبه ۳ شهریور سال ۱۴۰۳<br />
ساعت: ۴:۰۳ بامداد<br />
<br />
پارتگذاری روزانه]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راز موفقیت همسرداری ملانصرالدین]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299543</link>
			<pubDate>Sat, 23 Mar 2024 12:32:11 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299543</guid>
			<description><![CDATA[ملانصرالدین را گفتند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟<br />
<br />
او در پاسخ جماعت گفت: ما با هم عهدی بستیم و آن اینکه اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو به جای جدل به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد<br />
<br />
و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد.<br />
<br />
و اینک من، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ملانصرالدین را گفتند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟<br />
<br />
او در پاسخ جماعت گفت: ما با هم عهدی بستیم و آن اینکه اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو به جای جدل به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد<br />
<br />
و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد.<br />
<br />
و اینک من، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تلخ و شیرین]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299143</link>
			<pubDate>Sat, 08 Jul 2023 10:26:20 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299143</guid>
			<description><![CDATA[" روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و یکم: <br />
- بیا زانو زدم تموم شد؟!<br />
+ هه ... تموم شد؛ بگو معضرت میخوام <br />
- چی ؟! بگم معضرت میخوام !!<br />
+ بله پس چی فکر کردی همینجوری میبخشمت<br />
بدوو بگو معضرت میخوام..<br />
- معضرت میخوام <br />
+ قشنگ تر <br />
- معضرت میخوام <br />
+ آها  این شد حالا میتونی بلند شی<br />
- بدو برو لباساتو عوض کن<br />
+الان <br />
بعد یک ساعت آماده شدن اومدم پایین<br />
+ خوبه<br />
- نه این چیه پوشیدی تو مثلا دوست دختر کمال ییلمازی من نمیزارم تو بااین لباس بیای<br />
+ پس نمیام چون لباس دیگه ای ندارم<br />
- خب میتونیم یه کاری وکنیم <br />
+ چیکار!<br />
- یه لباس برات بخریم زود باش بامن بیا. زود باش دیگه<br />
+ باشه<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و دوم : وارد یه سالن بزرگ شدیم یه سالن بزرگ پر از لباس های گرون که تاحالا بهشون <br />
فکر نکرده بودم....<br />
- چیه؟ دهن بازه....<br />
+ اینا عالین واقعا هرکدوم که دوست دارم بخرم!<br />
- آره <br />
+ واقعا ؟! آخه اینا خیلی گرونن. <br />
- عیبی نداره بجاش برام سه هفتهغذا درست میکنی <br />
خنده ای کردم و بعد با کمک دستیار فروشنده چندتا لباس پوشیدم و وقتی بیرون میومدم کمال با اشاره ی سر میگفت نه واقعا کلافه شده بودم که آخرین یه لباس مشکی جذب که سر شونه هاش تا مچ دستم اکلیل داشت رو پرو کردم و بیرون اومدم .....<br />
- این شد یه لباس عالی ..<br />
+ نه پس میخواستی دوباره برات لباس پرو کنم!<br />
- نه نه راستش خودمم خسته شدم . بریم <br />
+ بریم<br />
داشتیم می رفتیم که دستیار فروشنده خنده اش گرفته بود<br />
- اتفاقی افتاده؟! چرا میخندید<br />
- آخه با این لباس که کتونی نمی پوشن که...<br />
یوهو کمال سرش رو پایین آورد و گفت <br />
- ببینم تو یکم سلیقه داری؟؟<br />
+نه فقط تو داری <br />
- اینجا جای جر و بحث نیست .. برو یکی از این کفشارو انتخاب کن و بخر<br />
+ باشه <br />
بعد خریدن کفشا به سمت رستوران رفتیم و من هم خیلی استرس داشتم....<br />
<br />
"روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و سوم : وارد رستوران شدیم که داشتیم می رفتیم طرف گارسون سوال بپرسیم که الینا بلند شد و دست تکون داد و ماهم تغییر <br />
مسیر دادیم .....<br />
- سلام مارال جوون . سلام کمال<br />
+ سلام الینا معرفی نمیکنی این آقای خوشتیپ رو <br />
- بله الان .. مراد مارال از دوستان صمیمی من هستش . مارال مراد دوست پسرم و نامزد آینده ی من هستش ...<br />
مارال : خوشبختم<br />
مراد: همچنین <br />
کمال : خب چرا سر پا وایستادین من که خسته شدم بشینید دیگه ....<br />
مراد : بله بفرمائید <br />
کمال : الینا تو گفتی نامزده آینده مگه شما قرار باهم ازدواج کنید ؟!<br />
الینا : شاید؛ چراکه نه کی بهتر از مراد ...<br />
مارال: و کی بهتر کمال مگه نه زندگیم<br />
کمال: آره ماهم خیلی زوج خوشبختی هستیم <br />
مراد : بله هر دوتا تون جذاب و زیبا چرا که نه کی<br />
بهتر از شما مگه هست<br />
الینا: خب غذاتون رو بخورید از دهن افتاد <br />
بعد از خوردن غذا به بیرون  رستوران اومدیم و الینا هی پز میداد و من هم از کارای خنده دار خودم و کمال می گفتم که کمال گفت بریم خداحاظی کردیم و سوار ماشین شدیم .....<br />
+ کمال یه لحظه نشین کارت دارم <br />
- بله خوابم میاد  زود باش بگو چیکار داری؟<br />
+ میشه من رانندگی کنم خواهش .. توام خوابت میاد.<br />
- نه حاضر تصادف کنم اما جونم رو دست تو ندم <br />
+ بزار دیگه تاحالا از کسی خواهش نکردم .....<br />
- باشه بیا ...<br />
+ آخه جوووون .. مطمئن باش پشیمون نمیشی<br />
بعد از رسیدن به دم در خونه کمال گفت<br />
- واای قلبم اومد تو دهنم..‌ خدا رو شکر که سالمم <br />
+ هه هه ... واقعا کمال ییلماز بزرگ ترسیده باورم نمیشه من خنگ رو بگو که فکر میکردم تو از هیچی نمی ترسی<br />
- خب نمیترسم فقط بزرگ ترین ترسم مردن ... چیه وایستادی منو نگاه میکنی پیاده شو دیگه ...<br />
بعد از آوردن ماشین داخل پارکینگ من یه سوال به ذهنم رسید <br />
+ کمال تو مادر پدر نداری ؟؟؟<br />
- چرا اینو می پرسی!<br />
+همینطوری یهویی به ذهنم رسید فقط همین<br />
- آها ... چرا دارم تازه یه دختر دایی هم داشتم که خیلی باهم خوب بودیم و بعداز،  از دست دادن مادر پدرش به پرورشگاه فرستادنش منم برای ادامه تحصیل از بچگی  تا الان تو آلمان هستم ..<br />
+ مگه قبلش کجا زندگی میکردی از مادر پدرت خبری نداری <br />
- قبلش تو.....<br />
داشت حرف میزد که گوشیش زنگ خورد و بعداز تموم شدن تلفنش دیگه حرفش رو ادامه‌ نداد منم چیزی نگفتم.........<br />
<br />
<br />
"روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و چهارم :<br />
- خب امشب هم به خیر گذشت...<br />
+ یه سوال ازت بپرسم؟!<br />
-بپرسم ..<br />
+ من تا کی باید نقش دوست دخترت رو بازی کنم؟؟<br />
- نمیدونم به اینش فکر نکرده بودم..<br />
+ الان فکر کن.  درسته امشب به خیر گذشت اما فردا از خواب بیدار شی می فهمی تمام رسانه ها <br />
پرشده از رابطه ی من و تو...<br />
- باشه چرا انقدر خشنی.  بزار پرشه منو توام براشون نقش بازی میکنیم<br />
+ تو با خودت چی فکر کردی ! فکردی من عروسکتم که باهات نقش بازی کنم‌ ... کمال اییلماز من انسانم فهمیدی شب بخیر<br />
- شب بخیر  ... این چش بود تاحالا انقدر جدی ندیده بودمش<br />
داشتم از پله ها بالا میرفتم و زیر لب حرف هام و تکرار میکردم و به حرف هام می خندیدم من مارال همیشه نبودم دختری که شیطون بود <br />
دختری که عاشق عروسک بود و.....<br />
من اون دختر دیگه نبودم انگاری واقعا دارم عاشق <br />
میشم عاشق مردی که من تو زندگیش مثل یه آدم <br />
بی ارزشم نمیدونم واقعا این عشق یانه ؟؟؟<br />
به اتاقم رسیدم در اتاقم رو باز کردم و با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم و داشتم با خودم <br />
فکر و خیال میکردم...<br />
فکر به آینده به این که به عنوان دوست دخترش باشم یا نباشم حالا فردا جواب کمال رو چی بدم <br />
قبول کنم که نقش دوست دخترش رو بازی کنم <br />
اوفف...<br />
همینجوری به سقف زول زده بودم که خوابم برد<br />
چه شبی بود...<br />
"روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و پنجم : صبح شد من نمیدونستم باحرف هایی که دیشب زدم چه جوری تو صورت <br />
کمال نگاه کن به نفس عمیق کشید و محکم به پایین اومدم<br />
- وای وای پرنسس تشریف فرما میشود ..‌نکنه من باید هر روز برات صبحانه درست کنم <br />
+ نکنه دلت اوله صبحی دعوا میخواد<br />
- نه نه تورو خدا بابا من تسلیم این زنام <br />
+ کار خوبی میکنی الان هم صبحانتو بخور ...<br />
- راستی راستی تصمیم گرفتی <br />
+ چه تصمیمی؟!<br />
- به همین زودی یادت رفت ... تصمیم اینکه نقش دوست دخترم رو بازی میکنی یانه؟!<br />
+آها اون رو میگی . خب من باید بیشتر فکر کنم ...<br />
- خوبه حالا پیشنهاد ازدواج بهت ندادم ...<br />
+ باشه قبول میکنم اما فقط دوماه ..<br />
- باشه قبول فقط دوماه<br />
+ راستی تو فقط تو این بازی سود میکنی اما من هیچ سودی نمیکنم <br />
- من قرار سود کنم!! چه سودی ؟؟<br />
+ فکر میکنی خرم، من میدونم تو فقط بخاطر به دست آوردن الینا این کارو میکنی. ‌‌<br />
- باشه باشه بگو می خوای چیکار کنی الان<br />
+ یه قرارداد مینویسیم و من شرط هام رو توش<br />
میگم قبول <br />
- قبول<br />
+ خب من برم یه ورقه و خودکار بیارم ...<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و ششم : آماده شدم و از پله پایین اومد و کمال بهم همینجوری زول زده بود به پایین پله ها رسیدم که کمال گفت <br />
- لباست خیلی قشنگه <br />
+ ممنون .. توهم خوشتیپ شدی<br />
- ممنون ... بریم؟ <br />
+ بریم .. راستی حلقه خریدی ؟؟<br />
- نه چرا باید بخرم ؟<br />
+ مگه قرار نبود که ازم تو مراسم خواستگاری کنی؟!<br />
- حالا سوار ماشین شو<br />
سوار ماشین شدم و داشتم از درون آتیش <br />
میگرفتم آخه این چه جور آدمی وجدان داره ...<br />
منو بگو که دلم رو به چه چیزایی خوش کردم عه <br />
وارد سالن شدیم یه سالن خیلی خیلی بزرگ و زیبا<br />
+ واایی اینجا عالیه .کاش میشد منم همچین جایی نامزدی میکردم خوشبحال الینا<br />
- نوبت تو هم می رسه عجله نکن ..<br />
داشت حرف میزد که یه دفعه کلی روزنامه نگار ریختن سرمون <br />
+ وااای اینجا چه خبره ؟!!<br />
- مگه تو همین رو نمی خواستی .<br />
+ راستش آره <br />
- خب شروع کنیم <br />
+ بله <br />
- بفرمائید دونه دونه سوال بپرسید<br />
خبرنگار: این خانم کارتون کی هستش جناب کمال ییلماز <br />
- دوست دخترم هستش که قراره با هم نامزد کنیم <br />
خبرنگار  : پس چرا حلقه تو دسته شون نیست ؟!<br />
- خب هنوز موقعیتش پیش نیومده که ازش خواستگاری کنم <br />
خبرنگار : به نظرم الان خوب موقعیه..<br />
داشتن خبرنگارها سوال میکردن که الینا و مراد <br />
اومد وسط حرفشون <br />
+ سلام الینا جوون مبارکت باشع . سلام آقا مراد همچنین شما مبارکتون باشع...<br />
کمال : مبارک باشه <br />
الینا : ممنون چرا همه ی خبرنگار ها اینجا جمع شدند؟؟<br />
کمال : به خاطر من و مارال <br />
خبرنگار : جناب کمال ییلماز زود باشین ما منتظریم<br />
داشتم به الینا که دست تو دست مراد ایستاده نگاه میکردم که کمال زانو زد وفقط قیافه ی الینا دیدنی بود وایی باورم نمی شد کمال حلقه رو دار آورد و گفت ......<br />
<br />
"روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و هفتم : <br />
کمال: بامن ازدواج میکنی؟؟<br />
+ معلومه با چراکه نه...<br />
و همه دست زدن کمال اومد و در گوشم گفت <br />
- یه جوری جواب دادی انگار منتظر بودی که فقط بهت پیشنهاد بدم ؟؟<br />
+ مگه بده خب طبیعی بازی کردم دیگه<br />
- نه راست میگی خب دیگه بریم از مهمونی لذت ببریم <br />
+ بریم..<br />
رفتیم و روی صندلی  که کنار میز بود نشستیم ..<br />
و همه داشتن به من و کمال نگاه میکردن ساده بود خب داشتن به من حسودی میکردن ..<br />
- مارال بلند شو<br />
+ برای چی!؟<br />
- خب باید به همه ثابت کنیم که عاشق همیم <br />
+ چجوری؟<br />
- با رقص موافقی؟<br />
+ آره<br />
بعد از رقصیدن و خوردن شام از مراد و الینا خداحافظی کردیم  و رفتیم ...<br />
تا رسیدیم خونه کمال بهم گفت روی مبل بشینم تا برام چایی بیاره من از خستگی روی مبل خوابم برد<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و هشتم: <br />
- خب اینم از یه چایی خوش رنگ برای مارال آرچل.....  عه خوابش برده .<br />
+ خواب بودم که احساس کردم یه چیزه نرم و گرم روم اومد فهمیدم کسی روم پتو انداخته...<br />
صبح شد و من تمام شب روی مبل خوابم برده بود و از بدن درد داشتم میمردم که یه بوی خوش مزه که بوی نیمرو بود اومد و منم رفتم سمت آشپزخونه..<br />
+ وای وای نیمرو جونم براش در میاد واسه منم درست کردی دیگه؟<br />
- نه اونجا  تخم مرغ هستش توهم فلج نیستی پس بلند شو خودت درست کن ..<br />
+ آروم تر بخور خفه نشی<br />
- تو حرص منو نخور من دیگه باید برم درزرم امشب چندتا از دوستام از ترکیه برای گفتن تبریک میان خونه یه غذای خوشمزه درست کن تازه لباسام رو از روی مبل بردار و بزار توکمدم زیاد اجازه نداری فضولی کنی باشه فعلا ...<br />
+ ببینش داره مثل خدمتکار ها باهام رفتار می کنه تا آخر تخمه مرغ خورد یه تعارف هم نکرد...خودخواه..<br />
بلند شدم و لباس هاش رو ورداشتم وبه سمت اتاقش رفتم درو باز کردم <br />
+ واایی اینجا رو ببین از اتاق منم قشنگ تره حالا که نیست یکم فضولی کنم .<br />
بعداز اینکه لباساش رو زدم به چوب رفتم سراغ قاب عکساش <br />
+ چه عکسای خفنی ازمنم قشنگ تر عکس میگیره <br />
داشتم به عکساش نگاه میکردم که چشم به عکس خودم و مامان بابام افتاد و همچنین عمم و شوهرش و پسر عمم همینطوری داشتن ورق میزدم و عکاسا رو نگاه میکردم عکسایی که من تو بچه گیم اونجا هارو با پسرم عمم رفته بودم که یاد حرف کمال افتادم که از خاطراتش با دخترداییش  تو ترکیه داشت و اون روز اصلا حواسم نبود که بگم منم همین اتفاق ها تو زندگیم افتاده غرق عکسا شاه بودم و به آخر آلبوم رسید که یه نقاشی تهش بود و بالای نقاشی نوشته بود <br />
دختر دایی خوبم مارال.....<br />
+ وای یعنی چی یعنی من دختر عمه ی کمالم امکان نداره یعنی کمال ییلماز پسر عمه ی من بود که منو به خاطر درساش و به خاطر خودخواهی خودش ول کرد و به آلمان اومد ومنم عاشق پسر عمم شدم.....<br />
<br />
هشت پارت دیگه و دیروز بازم نبودم<br />
 <img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/biggrin.gif" alt="Big Grin" title="Big Grin" class="smilie smilie_4" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[" روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و یکم: <br />
- بیا زانو زدم تموم شد؟!<br />
+ هه ... تموم شد؛ بگو معضرت میخوام <br />
- چی ؟! بگم معضرت میخوام !!<br />
+ بله پس چی فکر کردی همینجوری میبخشمت<br />
بدوو بگو معضرت میخوام..<br />
- معضرت میخوام <br />
+ قشنگ تر <br />
- معضرت میخوام <br />
+ آها  این شد حالا میتونی بلند شی<br />
- بدو برو لباساتو عوض کن<br />
+الان <br />
بعد یک ساعت آماده شدن اومدم پایین<br />
+ خوبه<br />
- نه این چیه پوشیدی تو مثلا دوست دختر کمال ییلمازی من نمیزارم تو بااین لباس بیای<br />
+ پس نمیام چون لباس دیگه ای ندارم<br />
- خب میتونیم یه کاری وکنیم <br />
+ چیکار!<br />
- یه لباس برات بخریم زود باش بامن بیا. زود باش دیگه<br />
+ باشه<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و دوم : وارد یه سالن بزرگ شدیم یه سالن بزرگ پر از لباس های گرون که تاحالا بهشون <br />
فکر نکرده بودم....<br />
- چیه؟ دهن بازه....<br />
+ اینا عالین واقعا هرکدوم که دوست دارم بخرم!<br />
- آره <br />
+ واقعا ؟! آخه اینا خیلی گرونن. <br />
- عیبی نداره بجاش برام سه هفتهغذا درست میکنی <br />
خنده ای کردم و بعد با کمک دستیار فروشنده چندتا لباس پوشیدم و وقتی بیرون میومدم کمال با اشاره ی سر میگفت نه واقعا کلافه شده بودم که آخرین یه لباس مشکی جذب که سر شونه هاش تا مچ دستم اکلیل داشت رو پرو کردم و بیرون اومدم .....<br />
- این شد یه لباس عالی ..<br />
+ نه پس میخواستی دوباره برات لباس پرو کنم!<br />
- نه نه راستش خودمم خسته شدم . بریم <br />
+ بریم<br />
داشتیم می رفتیم که دستیار فروشنده خنده اش گرفته بود<br />
- اتفاقی افتاده؟! چرا میخندید<br />
- آخه با این لباس که کتونی نمی پوشن که...<br />
یوهو کمال سرش رو پایین آورد و گفت <br />
- ببینم تو یکم سلیقه داری؟؟<br />
+نه فقط تو داری <br />
- اینجا جای جر و بحث نیست .. برو یکی از این کفشارو انتخاب کن و بخر<br />
+ باشه <br />
بعد خریدن کفشا به سمت رستوران رفتیم و من هم خیلی استرس داشتم....<br />
<br />
"روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و سوم : وارد رستوران شدیم که داشتیم می رفتیم طرف گارسون سوال بپرسیم که الینا بلند شد و دست تکون داد و ماهم تغییر <br />
مسیر دادیم .....<br />
- سلام مارال جوون . سلام کمال<br />
+ سلام الینا معرفی نمیکنی این آقای خوشتیپ رو <br />
- بله الان .. مراد مارال از دوستان صمیمی من هستش . مارال مراد دوست پسرم و نامزد آینده ی من هستش ...<br />
مارال : خوشبختم<br />
مراد: همچنین <br />
کمال : خب چرا سر پا وایستادین من که خسته شدم بشینید دیگه ....<br />
مراد : بله بفرمائید <br />
کمال : الینا تو گفتی نامزده آینده مگه شما قرار باهم ازدواج کنید ؟!<br />
الینا : شاید؛ چراکه نه کی بهتر از مراد ...<br />
مارال: و کی بهتر کمال مگه نه زندگیم<br />
کمال: آره ماهم خیلی زوج خوشبختی هستیم <br />
مراد : بله هر دوتا تون جذاب و زیبا چرا که نه کی<br />
بهتر از شما مگه هست<br />
الینا: خب غذاتون رو بخورید از دهن افتاد <br />
بعد از خوردن غذا به بیرون  رستوران اومدیم و الینا هی پز میداد و من هم از کارای خنده دار خودم و کمال می گفتم که کمال گفت بریم خداحاظی کردیم و سوار ماشین شدیم .....<br />
+ کمال یه لحظه نشین کارت دارم <br />
- بله خوابم میاد  زود باش بگو چیکار داری؟<br />
+ میشه من رانندگی کنم خواهش .. توام خوابت میاد.<br />
- نه حاضر تصادف کنم اما جونم رو دست تو ندم <br />
+ بزار دیگه تاحالا از کسی خواهش نکردم .....<br />
- باشه بیا ...<br />
+ آخه جوووون .. مطمئن باش پشیمون نمیشی<br />
بعد از رسیدن به دم در خونه کمال گفت<br />
- واای قلبم اومد تو دهنم..‌ خدا رو شکر که سالمم <br />
+ هه هه ... واقعا کمال ییلماز بزرگ ترسیده باورم نمیشه من خنگ رو بگو که فکر میکردم تو از هیچی نمی ترسی<br />
- خب نمیترسم فقط بزرگ ترین ترسم مردن ... چیه وایستادی منو نگاه میکنی پیاده شو دیگه ...<br />
بعد از آوردن ماشین داخل پارکینگ من یه سوال به ذهنم رسید <br />
+ کمال تو مادر پدر نداری ؟؟؟<br />
- چرا اینو می پرسی!<br />
+همینطوری یهویی به ذهنم رسید فقط همین<br />
- آها ... چرا دارم تازه یه دختر دایی هم داشتم که خیلی باهم خوب بودیم و بعداز،  از دست دادن مادر پدرش به پرورشگاه فرستادنش منم برای ادامه تحصیل از بچگی  تا الان تو آلمان هستم ..<br />
+ مگه قبلش کجا زندگی میکردی از مادر پدرت خبری نداری <br />
- قبلش تو.....<br />
داشت حرف میزد که گوشیش زنگ خورد و بعداز تموم شدن تلفنش دیگه حرفش رو ادامه‌ نداد منم چیزی نگفتم.........<br />
<br />
<br />
"روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و چهارم :<br />
- خب امشب هم به خیر گذشت...<br />
+ یه سوال ازت بپرسم؟!<br />
-بپرسم ..<br />
+ من تا کی باید نقش دوست دخترت رو بازی کنم؟؟<br />
- نمیدونم به اینش فکر نکرده بودم..<br />
+ الان فکر کن.  درسته امشب به خیر گذشت اما فردا از خواب بیدار شی می فهمی تمام رسانه ها <br />
پرشده از رابطه ی من و تو...<br />
- باشه چرا انقدر خشنی.  بزار پرشه منو توام براشون نقش بازی میکنیم<br />
+ تو با خودت چی فکر کردی ! فکردی من عروسکتم که باهات نقش بازی کنم‌ ... کمال اییلماز من انسانم فهمیدی شب بخیر<br />
- شب بخیر  ... این چش بود تاحالا انقدر جدی ندیده بودمش<br />
داشتم از پله ها بالا میرفتم و زیر لب حرف هام و تکرار میکردم و به حرف هام می خندیدم من مارال همیشه نبودم دختری که شیطون بود <br />
دختری که عاشق عروسک بود و.....<br />
من اون دختر دیگه نبودم انگاری واقعا دارم عاشق <br />
میشم عاشق مردی که من تو زندگیش مثل یه آدم <br />
بی ارزشم نمیدونم واقعا این عشق یانه ؟؟؟<br />
به اتاقم رسیدم در اتاقم رو باز کردم و با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم و داشتم با خودم <br />
فکر و خیال میکردم...<br />
فکر به آینده به این که به عنوان دوست دخترش باشم یا نباشم حالا فردا جواب کمال رو چی بدم <br />
قبول کنم که نقش دوست دخترش رو بازی کنم <br />
اوفف...<br />
همینجوری به سقف زول زده بودم که خوابم برد<br />
چه شبی بود...<br />
"روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و پنجم : صبح شد من نمیدونستم باحرف هایی که دیشب زدم چه جوری تو صورت <br />
کمال نگاه کن به نفس عمیق کشید و محکم به پایین اومدم<br />
- وای وای پرنسس تشریف فرما میشود ..‌نکنه من باید هر روز برات صبحانه درست کنم <br />
+ نکنه دلت اوله صبحی دعوا میخواد<br />
- نه نه تورو خدا بابا من تسلیم این زنام <br />
+ کار خوبی میکنی الان هم صبحانتو بخور ...<br />
- راستی راستی تصمیم گرفتی <br />
+ چه تصمیمی؟!<br />
- به همین زودی یادت رفت ... تصمیم اینکه نقش دوست دخترم رو بازی میکنی یانه؟!<br />
+آها اون رو میگی . خب من باید بیشتر فکر کنم ...<br />
- خوبه حالا پیشنهاد ازدواج بهت ندادم ...<br />
+ باشه قبول میکنم اما فقط دوماه ..<br />
- باشه قبول فقط دوماه<br />
+ راستی تو فقط تو این بازی سود میکنی اما من هیچ سودی نمیکنم <br />
- من قرار سود کنم!! چه سودی ؟؟<br />
+ فکر میکنی خرم، من میدونم تو فقط بخاطر به دست آوردن الینا این کارو میکنی. ‌‌<br />
- باشه باشه بگو می خوای چیکار کنی الان<br />
+ یه قرارداد مینویسیم و من شرط هام رو توش<br />
میگم قبول <br />
- قبول<br />
+ خب من برم یه ورقه و خودکار بیارم ...<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و ششم : آماده شدم و از پله پایین اومد و کمال بهم همینجوری زول زده بود به پایین پله ها رسیدم که کمال گفت <br />
- لباست خیلی قشنگه <br />
+ ممنون .. توهم خوشتیپ شدی<br />
- ممنون ... بریم؟ <br />
+ بریم .. راستی حلقه خریدی ؟؟<br />
- نه چرا باید بخرم ؟<br />
+ مگه قرار نبود که ازم تو مراسم خواستگاری کنی؟!<br />
- حالا سوار ماشین شو<br />
سوار ماشین شدم و داشتم از درون آتیش <br />
میگرفتم آخه این چه جور آدمی وجدان داره ...<br />
منو بگو که دلم رو به چه چیزایی خوش کردم عه <br />
وارد سالن شدیم یه سالن خیلی خیلی بزرگ و زیبا<br />
+ واایی اینجا عالیه .کاش میشد منم همچین جایی نامزدی میکردم خوشبحال الینا<br />
- نوبت تو هم می رسه عجله نکن ..<br />
داشت حرف میزد که یه دفعه کلی روزنامه نگار ریختن سرمون <br />
+ وااای اینجا چه خبره ؟!!<br />
- مگه تو همین رو نمی خواستی .<br />
+ راستش آره <br />
- خب شروع کنیم <br />
+ بله <br />
- بفرمائید دونه دونه سوال بپرسید<br />
خبرنگار: این خانم کارتون کی هستش جناب کمال ییلماز <br />
- دوست دخترم هستش که قراره با هم نامزد کنیم <br />
خبرنگار  : پس چرا حلقه تو دسته شون نیست ؟!<br />
- خب هنوز موقعیتش پیش نیومده که ازش خواستگاری کنم <br />
خبرنگار : به نظرم الان خوب موقعیه..<br />
داشتن خبرنگارها سوال میکردن که الینا و مراد <br />
اومد وسط حرفشون <br />
+ سلام الینا جوون مبارکت باشع . سلام آقا مراد همچنین شما مبارکتون باشع...<br />
کمال : مبارک باشه <br />
الینا : ممنون چرا همه ی خبرنگار ها اینجا جمع شدند؟؟<br />
کمال : به خاطر من و مارال <br />
خبرنگار : جناب کمال ییلماز زود باشین ما منتظریم<br />
داشتم به الینا که دست تو دست مراد ایستاده نگاه میکردم که کمال زانو زد وفقط قیافه ی الینا دیدنی بود وایی باورم نمی شد کمال حلقه رو دار آورد و گفت ......<br />
<br />
"روزهای تلخ وشیرین "<br />
<br />
پارت بیست و هفتم : <br />
کمال: بامن ازدواج میکنی؟؟<br />
+ معلومه با چراکه نه...<br />
و همه دست زدن کمال اومد و در گوشم گفت <br />
- یه جوری جواب دادی انگار منتظر بودی که فقط بهت پیشنهاد بدم ؟؟<br />
+ مگه بده خب طبیعی بازی کردم دیگه<br />
- نه راست میگی خب دیگه بریم از مهمونی لذت ببریم <br />
+ بریم..<br />
رفتیم و روی صندلی  که کنار میز بود نشستیم ..<br />
و همه داشتن به من و کمال نگاه میکردن ساده بود خب داشتن به من حسودی میکردن ..<br />
- مارال بلند شو<br />
+ برای چی!؟<br />
- خب باید به همه ثابت کنیم که عاشق همیم <br />
+ چجوری؟<br />
- با رقص موافقی؟<br />
+ آره<br />
بعد از رقصیدن و خوردن شام از مراد و الینا خداحافظی کردیم  و رفتیم ...<br />
تا رسیدیم خونه کمال بهم گفت روی مبل بشینم تا برام چایی بیاره من از خستگی روی مبل خوابم برد<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت بیست و هشتم: <br />
- خب اینم از یه چایی خوش رنگ برای مارال آرچل.....  عه خوابش برده .<br />
+ خواب بودم که احساس کردم یه چیزه نرم و گرم روم اومد فهمیدم کسی روم پتو انداخته...<br />
صبح شد و من تمام شب روی مبل خوابم برده بود و از بدن درد داشتم میمردم که یه بوی خوش مزه که بوی نیمرو بود اومد و منم رفتم سمت آشپزخونه..<br />
+ وای وای نیمرو جونم براش در میاد واسه منم درست کردی دیگه؟<br />
- نه اونجا  تخم مرغ هستش توهم فلج نیستی پس بلند شو خودت درست کن ..<br />
+ آروم تر بخور خفه نشی<br />
- تو حرص منو نخور من دیگه باید برم درزرم امشب چندتا از دوستام از ترکیه برای گفتن تبریک میان خونه یه غذای خوشمزه درست کن تازه لباسام رو از روی مبل بردار و بزار توکمدم زیاد اجازه نداری فضولی کنی باشه فعلا ...<br />
+ ببینش داره مثل خدمتکار ها باهام رفتار می کنه تا آخر تخمه مرغ خورد یه تعارف هم نکرد...خودخواه..<br />
بلند شدم و لباس هاش رو ورداشتم وبه سمت اتاقش رفتم درو باز کردم <br />
+ واایی اینجا رو ببین از اتاق منم قشنگ تره حالا که نیست یکم فضولی کنم .<br />
بعداز اینکه لباساش رو زدم به چوب رفتم سراغ قاب عکساش <br />
+ چه عکسای خفنی ازمنم قشنگ تر عکس میگیره <br />
داشتم به عکساش نگاه میکردم که چشم به عکس خودم و مامان بابام افتاد و همچنین عمم و شوهرش و پسر عمم همینطوری داشتن ورق میزدم و عکاسا رو نگاه میکردم عکسایی که من تو بچه گیم اونجا هارو با پسرم عمم رفته بودم که یاد حرف کمال افتادم که از خاطراتش با دخترداییش  تو ترکیه داشت و اون روز اصلا حواسم نبود که بگم منم همین اتفاق ها تو زندگیم افتاده غرق عکسا شاه بودم و به آخر آلبوم رسید که یه نقاشی تهش بود و بالای نقاشی نوشته بود <br />
دختر دایی خوبم مارال.....<br />
+ وای یعنی چی یعنی من دختر عمه ی کمالم امکان نداره یعنی کمال ییلماز پسر عمه ی من بود که منو به خاطر درساش و به خاطر خودخواهی خودش ول کرد و به آلمان اومد ومنم عاشق پسر عمم شدم.....<br />
<br />
هشت پارت دیگه و دیروز بازم نبودم<br />
 <img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/biggrin.gif" alt="Big Grin" title="Big Grin" class="smilie smilie_4" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان تلخ و شیرین]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299135</link>
			<pubDate>Sun, 02 Jul 2023 04:10:47 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299135</guid>
			<description><![CDATA[" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت اول: باصدای وحشتناک رعد و برق از خواب پریدم که یهو داد شوهر عمم بلند شد و طبق معمول سر، سرپرستی من جروبحث می کردن <br />
در اتاق رو باز کردم و باشتاب به سمت پایین رفتم که دیدم عمم با عصبانیت به سمتم داره میاد و <br />
وقتی روبه روم وایستاد با لحن عصبانی بهم گفت<br />
گمشو از خونم برو بیرون و هرگز برنگرد.....<br />
همون موقع از خونه بیرون زدم؛ بی هدف داشتم <br />
راه میرفتم و خودم رو نفرین میکردم که چرا از پرورشگاه فرار کردم و به خونه ی عمم اومدم، والبته فکر نمی کردم که بعد از مرگ پدر و مادرم عمم به خاطر ارث و میراث سرپرستی منو قبول کنه؛<br />
یهو باصدای بوق ماشین به خودم اومدم و دیدم وسط خیابون مات و مبهوت وایستادم و ماشین دو قدمی من ترمز کرد..... <br />
<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت دوم: یه خانم از ماشین پیاده شد وقتی حال بدم رو دید یه لبخند تلخ زد و گفت سوار شو منم بدون هیچ فکری به طرف ماشین رفتم و سوار شدم که نگاه کنجکاو اون خانم رو دیدم سرم و پایین انداختم که پرسید اسمت چیه؟؟<br />
+ مارال آرچل هستم..<br />
_ چه اسم قشنگی . چند سالته؟!<br />
+ بیست سالمه <br />
_ مارال ساعت از دوازده رد شده این موقع شب وسط خیابون چیکار میکنی؟؟؟<br />
منم که مطمئن شدم میتونم به این خانم اعتماد کنم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم که یهو اشک از چشماش جاری شد و گفت تو باید قوی باشی چون سختی های زندگی در انتظارت....<br />
من همون موقع با خودم عهد بستم که روی پاهای<br />
خودم به ایستم و زندگیم رو خودم از اول بسازم <br />
که عمم و شوهرش بیان جلوی پام زانو بزن و <br />
عضرخواهی کنن....<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت سوم: از ماشین پایین اومدم، تشکر کردم که خانم پنجاه هزار تومان به طرف من آورد و من هم گرفتم و مجدد ازش تشکر کردم که گفت اگر به کمکش احتیاج داشتم با این شماره تماس بگیرم ، بعد لبخندی زد و رفت ....<br />
تصمیم گرفتم به خونه ی عمم برگردم و وسایل هام رو جمع کنم به سمت خونه عمم رفتم...<br />
به خودم اومدم و دیدم روبه روی در خونه یی<br />
هستم که چند ساعت پیش منو بیرون کردنن.<br />
سرم رو پایین انداختم  و به ساعتم نگاهی کردم و دیدم ساعت دو ونیم نصفه شب؛<br />
کلیدیدک رو از جیبم در آوردم و توی در انداختم در رو آروم باز کردم و از پله های سالن   به سمت اتاقی که درست روبه روی اتاق عمم رفتم که دیدم در گاو صندوق بازه کنجکاو شدم که ببینم داخل گاو صندوق چیه!!<br />
وقتی در گاو صندوق رو باز کردم کردم دیدم کلی<br />
طلا و دلار داخل گاو صندوق هست ..<br />
نمیدونم چی شد ولی دستام خود به خود به سمت طلاها و دلارها رفت .<br />
وقتی لمسشون کردم فکر کردم خدا درگاوصندوق رو برام باز کرده و بدون هیچ تردیدی اونهارو ورداشتم و با خودم <br />
به سمت اتاقم بردم، اونهاروتوی ساک گذاشتم و  چند دست لباس هم روشون...<br />
از اتاق بیرون اومدم و داشتم از پله ها آروم آروم  پایین میومدم که ساک روی شونم  به پایین پله ها قل خورد.....<br />
<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت چهارم  : هییی تو دلم کشیدم با صدای دستگیره در به خودم اومدم سریع از پله ها پایین رفتم ساکم رو برداشتم و به سرعت از خونه  زدم بیرون....<br />
داشتم قدم میزدم که تصمیم گرفتم برای همیشه از ترکیه به آلمان برای زندگی کردن برم....<br />
برای همین  یه اتاق توی هتل معمولی برای دو روز گرفتم،چون میخواستم دو روزبمونم یه هتلی انتخاب کردم که پول زیادی خرج نکنم....<br />
از پله ها بالا رفتم و در اتاق شماره ی بیست رو <br />
باز کردم ، وارد اتاق شدم و از شدت خستگی  به تخت نرسیده خوابم برد..<br />
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم و به سمت <br />
ساکم رفتم بعداز اینکه مطمئن شدم که طلاها و دلارها هستن ، لباس هام رو عوض کردم طلا ها<br />
و دلار هارو برداشتم در ساک رو بستم ،ساک رو زیر تخت گذاشتم در اتاق رو قفل کردم و از هتل  بیرون اومدم.<br />
به سمت طلا فروشی رفتم طلا هارو به قیمت روز فروختم و با دلار هایی که از قبل داشتم وارد حساب شخصیم کردم ....<br />
به هتل برگشتم و بعد از خوردن نهار به خواب عمیقی فرو رفتم ...<br />
<br />
عزیزان روزی چهار پارت میزارم تا اینجا چطور بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت اول: باصدای وحشتناک رعد و برق از خواب پریدم که یهو داد شوهر عمم بلند شد و طبق معمول سر، سرپرستی من جروبحث می کردن <br />
در اتاق رو باز کردم و باشتاب به سمت پایین رفتم که دیدم عمم با عصبانیت به سمتم داره میاد و <br />
وقتی روبه روم وایستاد با لحن عصبانی بهم گفت<br />
گمشو از خونم برو بیرون و هرگز برنگرد.....<br />
همون موقع از خونه بیرون زدم؛ بی هدف داشتم <br />
راه میرفتم و خودم رو نفرین میکردم که چرا از پرورشگاه فرار کردم و به خونه ی عمم اومدم، والبته فکر نمی کردم که بعد از مرگ پدر و مادرم عمم به خاطر ارث و میراث سرپرستی منو قبول کنه؛<br />
یهو باصدای بوق ماشین به خودم اومدم و دیدم وسط خیابون مات و مبهوت وایستادم و ماشین دو قدمی من ترمز کرد..... <br />
<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت دوم: یه خانم از ماشین پیاده شد وقتی حال بدم رو دید یه لبخند تلخ زد و گفت سوار شو منم بدون هیچ فکری به طرف ماشین رفتم و سوار شدم که نگاه کنجکاو اون خانم رو دیدم سرم و پایین انداختم که پرسید اسمت چیه؟؟<br />
+ مارال آرچل هستم..<br />
_ چه اسم قشنگی . چند سالته؟!<br />
+ بیست سالمه <br />
_ مارال ساعت از دوازده رد شده این موقع شب وسط خیابون چیکار میکنی؟؟؟<br />
منم که مطمئن شدم میتونم به این خانم اعتماد کنم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم که یهو اشک از چشماش جاری شد و گفت تو باید قوی باشی چون سختی های زندگی در انتظارت....<br />
من همون موقع با خودم عهد بستم که روی پاهای<br />
خودم به ایستم و زندگیم رو خودم از اول بسازم <br />
که عمم و شوهرش بیان جلوی پام زانو بزن و <br />
عضرخواهی کنن....<br />
<br />
" روزهای تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت سوم: از ماشین پایین اومدم، تشکر کردم که خانم پنجاه هزار تومان به طرف من آورد و من هم گرفتم و مجدد ازش تشکر کردم که گفت اگر به کمکش احتیاج داشتم با این شماره تماس بگیرم ، بعد لبخندی زد و رفت ....<br />
تصمیم گرفتم به خونه ی عمم برگردم و وسایل هام رو جمع کنم به سمت خونه عمم رفتم...<br />
به خودم اومدم و دیدم روبه روی در خونه یی<br />
هستم که چند ساعت پیش منو بیرون کردنن.<br />
سرم رو پایین انداختم  و به ساعتم نگاهی کردم و دیدم ساعت دو ونیم نصفه شب؛<br />
کلیدیدک رو از جیبم در آوردم و توی در انداختم در رو آروم باز کردم و از پله های سالن   به سمت اتاقی که درست روبه روی اتاق عمم رفتم که دیدم در گاو صندوق بازه کنجکاو شدم که ببینم داخل گاو صندوق چیه!!<br />
وقتی در گاو صندوق رو باز کردم کردم دیدم کلی<br />
طلا و دلار داخل گاو صندوق هست ..<br />
نمیدونم چی شد ولی دستام خود به خود به سمت طلاها و دلارها رفت .<br />
وقتی لمسشون کردم فکر کردم خدا درگاوصندوق رو برام باز کرده و بدون هیچ تردیدی اونهارو ورداشتم و با خودم <br />
به سمت اتاقم بردم، اونهاروتوی ساک گذاشتم و  چند دست لباس هم روشون...<br />
از اتاق بیرون اومدم و داشتم از پله ها آروم آروم  پایین میومدم که ساک روی شونم  به پایین پله ها قل خورد.....<br />
<br />
" روز های تلخ و شیرین "<br />
<br />
پارت چهارم  : هییی تو دلم کشیدم با صدای دستگیره در به خودم اومدم سریع از پله ها پایین رفتم ساکم رو برداشتم و به سرعت از خونه  زدم بیرون....<br />
داشتم قدم میزدم که تصمیم گرفتم برای همیشه از ترکیه به آلمان برای زندگی کردن برم....<br />
برای همین  یه اتاق توی هتل معمولی برای دو روز گرفتم،چون میخواستم دو روزبمونم یه هتلی انتخاب کردم که پول زیادی خرج نکنم....<br />
از پله ها بالا رفتم و در اتاق شماره ی بیست رو <br />
باز کردم ، وارد اتاق شدم و از شدت خستگی  به تخت نرسیده خوابم برد..<br />
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم و به سمت <br />
ساکم رفتم بعداز اینکه مطمئن شدم که طلاها و دلارها هستن ، لباس هام رو عوض کردم طلا ها<br />
و دلار هارو برداشتم در ساک رو بستم ،ساک رو زیر تخت گذاشتم در اتاق رو قفل کردم و از هتل  بیرون اومدم.<br />
به سمت طلا فروشی رفتم طلا هارو به قیمت روز فروختم و با دلار هایی که از قبل داشتم وارد حساب شخصیم کردم ....<br />
به هتل برگشتم و بعد از خوردن نهار به خواب عمیقی فرو رفتم ...<br />
<br />
عزیزان روزی چهار پارت میزارم تا اینجا چطور بود]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان عاشقشم؟]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299124</link>
			<pubDate>Thu, 29 Jun 2023 00:34:08 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299124</guid>
			<description><![CDATA[اون روز نرفتم مدرسه چون اصلاً حوصلشو نداشتم مامانم اجازه داد تا بمونم فرداش رفتم دبیرستان گویا در نبود من که اصلا نم شانس ندارم استاد جدیدی اومده که مذکره? یعنی مرده که اصلاً سابقه نداشته استاد مرد تو این دبیرستان دخترانه تدریس کنه شغل پیدا کنه به گفته رفیقام و دخترای مدرسه پسر صاحب  مدرسه هسستش پشت گوش نندازم به گفتشو خیلی خوشتیپ و جذاب بوده  خلاصه وقت کلاس شد رفتم گفت خودتو معرفی کن منم گفتم:مهدیس نادریان ۱۸ساله گفت خوشبختم مهدیس منم استاد نامدارانم تو طول کلاس فقط چشش به من بود متعجب بودم اخه چرا بگذریم گویا درس دیرپز جوری بوده که قابل فهم هیچکس نبود چون ریاضی و امار بود منم رشتم علوم تجربی بود با فرمولای ریاضی سر و کار داشتم بعدش استاد نامداران گفت_اگه بخوای بعد کلاس درس دیروزو برات خصوصی تدریس کنم منم گفتم باشه و شمارشو بم داد تا هر وقت خواستم زنگ بزنم بش هماهنگ کنم رسیدم خونه گوشیم زنگ خورد پسر خالم بود که باهاش رلم بود باهاش حرف زدم ولی من چون خونواده سختگیری داشتم اجازه نداشتم از خونه تنهایی برم بیرون  چون یه دختر بودم ? من بیشتر اوقات تنها بودم تو خودم بودم دپرس تو فکر بودم به اینکه چرا کل کلاس چشش رو من بود از حد نگذریم وتعریف از خود نباشه دختر خوشگلی با چشای سبز آبی ? پوست ساف و سفیر قد177اندام لاغر ?یهو مامانم گفت بیا شام سر شام که بودیم سکوت بینمونو شکستم گفتم من میخوام فردا میخوام برم ویش دوستم بابام اخماش تو هم رفت گفت چرا گفتم دیروز نرفتم میخوام برم پیشش درس تمرین کنیم که بابام با لحن تمسخر امیزی گفت چرا باید بری پیشش مگه این ماسماسکای دستتون روزانه چیکار میکنین اونطوری درس بخونین منم زبون درازی کردم گفتم این ماسماسکا نمیشه چیزی فهمید حضوری بزور میفهممم اینکه از موبایله حالا اگه برم پیشش میمیرین خلاصه کلی دعوا کردم باهاشونو خلاصه فردا تو روز تعطیل قرار شد تو کافه درس بده بهم <br />
<br />
<br />
<br />
پارت دیگشم بزودی میزارم هروز یه پارت،??]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اون روز نرفتم مدرسه چون اصلاً حوصلشو نداشتم مامانم اجازه داد تا بمونم فرداش رفتم دبیرستان گویا در نبود من که اصلا نم شانس ندارم استاد جدیدی اومده که مذکره? یعنی مرده که اصلاً سابقه نداشته استاد مرد تو این دبیرستان دخترانه تدریس کنه شغل پیدا کنه به گفته رفیقام و دخترای مدرسه پسر صاحب  مدرسه هسستش پشت گوش نندازم به گفتشو خیلی خوشتیپ و جذاب بوده  خلاصه وقت کلاس شد رفتم گفت خودتو معرفی کن منم گفتم:مهدیس نادریان ۱۸ساله گفت خوشبختم مهدیس منم استاد نامدارانم تو طول کلاس فقط چشش به من بود متعجب بودم اخه چرا بگذریم گویا درس دیرپز جوری بوده که قابل فهم هیچکس نبود چون ریاضی و امار بود منم رشتم علوم تجربی بود با فرمولای ریاضی سر و کار داشتم بعدش استاد نامداران گفت_اگه بخوای بعد کلاس درس دیروزو برات خصوصی تدریس کنم منم گفتم باشه و شمارشو بم داد تا هر وقت خواستم زنگ بزنم بش هماهنگ کنم رسیدم خونه گوشیم زنگ خورد پسر خالم بود که باهاش رلم بود باهاش حرف زدم ولی من چون خونواده سختگیری داشتم اجازه نداشتم از خونه تنهایی برم بیرون  چون یه دختر بودم ? من بیشتر اوقات تنها بودم تو خودم بودم دپرس تو فکر بودم به اینکه چرا کل کلاس چشش رو من بود از حد نگذریم وتعریف از خود نباشه دختر خوشگلی با چشای سبز آبی ? پوست ساف و سفیر قد177اندام لاغر ?یهو مامانم گفت بیا شام سر شام که بودیم سکوت بینمونو شکستم گفتم من میخوام فردا میخوام برم ویش دوستم بابام اخماش تو هم رفت گفت چرا گفتم دیروز نرفتم میخوام برم پیشش درس تمرین کنیم که بابام با لحن تمسخر امیزی گفت چرا باید بری پیشش مگه این ماسماسکای دستتون روزانه چیکار میکنین اونطوری درس بخونین منم زبون درازی کردم گفتم این ماسماسکا نمیشه چیزی فهمید حضوری بزور میفهممم اینکه از موبایله حالا اگه برم پیشش میمیرین خلاصه کلی دعوا کردم باهاشونو خلاصه فردا تو روز تعطیل قرار شد تو کافه درس بده بهم <br />
<br />
<br />
<br />
پارت دیگشم بزودی میزارم هروز یه پارت،??]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بیاید اشنا بشیم]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299083</link>
			<pubDate>Mon, 15 May 2023 05:12:10 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299083</guid>
			<description><![CDATA[سلام بیاید توانجمن ببینیم چندنفریم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام بیاید توانجمن ببینیم چندنفریم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299041</link>
			<pubDate>Thu, 16 Mar 2023 13:01:49 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299041</guid>
			<description><![CDATA[اطلاعیه مهم!<br />
برای دیدن ادامه داستان به صفحات بعدی بروید <br />
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
<img src="http://dl.akskhor.ir/uploads1/Screenshot-۲۰۲۳۰۷۱۵-۱۰۵۰۳۲-Chrome.jpg" border="0" alt=" " /> [/img]<br />
سلام خدمت هم انجمنی ها و کسانی که به عنوان مهمان وارد شده اند و در آینده با ثبت نام در انجمن به جمع ما خواهند پیوست<img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/newsmilies/telegh/telegh_53.png" alt="Telegh_53" title="Telegh_53" class="smilie smilie_266" /><br />
این اولین تجربه من برای داستان عاشقانه است پس پیشاپیش ازتون بابت کمبود های احتمالی معذرت میخوام و ازتون میخوام با صبوری همراه من باشید و با ارسال نظرات خودتون از من حمایت کنید. <br />
داستان احتمالا به صورت هفته ای حداقل یک پارت قرار خواهد گرفت.<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 <br />
میتونین نظرات خودتون رو با لینک ناشناس بالا هم ارسال کنید<br />
خب وقتتون رو بیشتر از این نمیگیرم بریم سراغ پارت اول داستان.<br />
به نام خدا<br />
پارت اول<br />
سلام فرشاد همتی هستم بعد از کلی کش و قوس فراوان بالاخره بعد کنکورم رشته روانشناسی قبول شدم و تصمیم گرفتم ادامه زندگی خودم رو در این رشته جست و جو کنم( حرف مفت میزنه رتبه کنکور به جای بهتر نمیخورد) ولی اصلا فکرش رو نمیکردم که یه زندگی عاشقانه رو برای اولین بار تو دانشگاه تجربه کنم..<br />
روز اول با کلی استرس آماده شدم که به دانشگاه برم، هیجان داشتم که ببینم با چه جور آدم هایی سر و کار دارم  ولی خب خوبیش این بود که یکی از دوستای دبیرستانم ( جواد کاظمی ) هم با من یک جا قبول شده بود و حداقل میدونستم تنها نیستم.<br />
به محض اینکه وارد دانشگاه شدم به سمت بُرد رفتم تا شماره کلاس هارو چک کنم و خب تا اینجا مشکلی نبود مشکل اینجا بود وقتی که وارد کلاس شدم با ۳۰ نفر آدم غریبه رو به شدم که هیچ کدام را نمیشناختم =) سریع دستم به سمت گوشیم رفت و با جواد تماس گرفتم: الو جواد کجایی چرا نیومدی سر کلاس؟ <br />
جواد: هوم؟ حالت خوبه؟ من که امروز کلاس ندارم.<br />
فرشاد: شوخی نکن =| پس چرا من دارم؟<br />
جواد: ظاهرا روانشناسی دو گروه داره و کلاس های دو گروه باهم فرق دارن انگار تو توی گروه اولی و من دوم .<br />
وقتی این حرف رو از جواد شنیدم انگار یه پارچ آب یخ رو کلم خالی شد واقعا باورم نمیشد که الان اون حداقلی که بهش دل خوش بودم رو هم رو دیگه ندارم .<br />
آروم وارد کلاس شدم و یک گوشه که ازدحام جمعیت کمتر بود نشستم به طور واضحی تعداد دختر های کلاس از پسرا خیلی بیشتر بود . ۱۰ تا پسر و مابقی دختر. بدون اینکه با کسی حرفی بزنم سرم رو تو گوشیم کردم. البته کسی رو هم نمی‌شناختم که بخوام باهاش حرف بزنم. چند دقیقه ای که گذشت استاد وارد کلاس شد. موقع حضور و غیاب به شدت اصرار داشت که بدونه چرا اومدیم دانشگاه روانشناسی بخونیم خب استاد گرامی به هدف ما چیکار داری؟ تو بیا درستو بده برو دیگه.<br />
همینطوری گذشت و استاد به اسم من رسید.<br />
استاد( جلال مشکات ) : فرشاد همتی<br />
فرشاد همتی: بله استاد!<br />
جلال مشکات: خب پسرم هدف تو از اینکه اومدی دانشگاه چیه؟<br />
اهوم موندم چی بگم! واقعا موندم پس تصمیم گرفتم حقیقت رو بگم و برگشتم به استاد گفتم: برای اینکه سربازی نرم.<br />
جلال مشکات: برای اینکه سربازی نری؟ اهوم اینم خودش دلیلیه.<br />
واو باورم نمی‌شد خیلی ساده از کنار من گذشت و عین بقیه ازم سوال و جواب نکرد احتمالا صداقت رو توی کلماتم به طور کامل حس کرده! <br />
(حتما همتون منتظرین به دختر برسه اره؟ شرمنده هنوز خیلی مونده به جاهای عاشقانه برسیم =) گفتم که بابت صبوریتون متشکرم )<br />
بعد کلاس یکی از پسر های کلاس بدون هیچ دلیلی اومد و باهام حرف زد گفت خیلی آشنا میزنی و اینا قبلا ندیدمت و این حرفا خب مشخص بود اونم تنهاس و منم تنها بودم پس تصمیم گرفتم به اینکه اصلا همو ندیدیم گیر ندم و باهم این روزای دانشگاه رو رد کنیم. اسمش حمید رضا بود حمید‌رضا شکوهی. وقتی در حدود نیم ساعت فاصله بین کلاس هارو با حمید رضا حرف زدم فهمیدم آدم بی راهی نیست و میتونیم کنار بیایم و اینطوری بود که گروه ۲ نفره روز اول دانشگاه تشکیل شد. ( البته بخوام دقیق تر بگم روز دوم چون خیلی هامون روز اول رو دانشگاه نرفتیم =) )<br />
در کلاس بعدی کنار پسری نشستیم که چند سالی از ما بزرگ تر بود و ظاهرا از یک رشته دیگه انصراف داده بود و دوباره کنکور داده بود و در خدمت ما رسیده بود. بله استراحت بعدی گروه ما به سه نفر افزایش یافت و محمد صالحی هم به جمع ما به عنوان بزرگ ترمون اضافه شد و گروه سه نفره ما رفت تا با چالش ها و موارد متعدد پیش رو مواجه شود. <br />
پایان پارت اول <br />
ممنون از شما که وقت گذاشتید<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 <br />
منتظر نظرات شما هستیم <br />
میتونید نظرات خودتون رو به لینک ناشناس بفرستيد به صورت کاملا ناشناس <br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اطلاعیه مهم!<br />
برای دیدن ادامه داستان به صفحات بعدی بروید <br />
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
<img src="http://dl.akskhor.ir/uploads1/Screenshot-۲۰۲۳۰۷۱۵-۱۰۵۰۳۲-Chrome.jpg" border="0" alt=" " /> [/img]<br />
سلام خدمت هم انجمنی ها و کسانی که به عنوان مهمان وارد شده اند و در آینده با ثبت نام در انجمن به جمع ما خواهند پیوست<img src="http://www.flashkhor.com/forum/images/smilies/newsmilies/telegh/telegh_53.png" alt="Telegh_53" title="Telegh_53" class="smilie smilie_266" /><br />
این اولین تجربه من برای داستان عاشقانه است پس پیشاپیش ازتون بابت کمبود های احتمالی معذرت میخوام و ازتون میخوام با صبوری همراه من باشید و با ارسال نظرات خودتون از من حمایت کنید. <br />
داستان احتمالا به صورت هفته ای حداقل یک پارت قرار خواهد گرفت.<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 <br />
میتونین نظرات خودتون رو با لینک ناشناس بالا هم ارسال کنید<br />
خب وقتتون رو بیشتر از این نمیگیرم بریم سراغ پارت اول داستان.<br />
به نام خدا<br />
پارت اول<br />
سلام فرشاد همتی هستم بعد از کلی کش و قوس فراوان بالاخره بعد کنکورم رشته روانشناسی قبول شدم و تصمیم گرفتم ادامه زندگی خودم رو در این رشته جست و جو کنم( حرف مفت میزنه رتبه کنکور به جای بهتر نمیخورد) ولی اصلا فکرش رو نمیکردم که یه زندگی عاشقانه رو برای اولین بار تو دانشگاه تجربه کنم..<br />
روز اول با کلی استرس آماده شدم که به دانشگاه برم، هیجان داشتم که ببینم با چه جور آدم هایی سر و کار دارم  ولی خب خوبیش این بود که یکی از دوستای دبیرستانم ( جواد کاظمی ) هم با من یک جا قبول شده بود و حداقل میدونستم تنها نیستم.<br />
به محض اینکه وارد دانشگاه شدم به سمت بُرد رفتم تا شماره کلاس هارو چک کنم و خب تا اینجا مشکلی نبود مشکل اینجا بود وقتی که وارد کلاس شدم با ۳۰ نفر آدم غریبه رو به شدم که هیچ کدام را نمیشناختم =) سریع دستم به سمت گوشیم رفت و با جواد تماس گرفتم: الو جواد کجایی چرا نیومدی سر کلاس؟ <br />
جواد: هوم؟ حالت خوبه؟ من که امروز کلاس ندارم.<br />
فرشاد: شوخی نکن =| پس چرا من دارم؟<br />
جواد: ظاهرا روانشناسی دو گروه داره و کلاس های دو گروه باهم فرق دارن انگار تو توی گروه اولی و من دوم .<br />
وقتی این حرف رو از جواد شنیدم انگار یه پارچ آب یخ رو کلم خالی شد واقعا باورم نمیشد که الان اون حداقلی که بهش دل خوش بودم رو هم رو دیگه ندارم .<br />
آروم وارد کلاس شدم و یک گوشه که ازدحام جمعیت کمتر بود نشستم به طور واضحی تعداد دختر های کلاس از پسرا خیلی بیشتر بود . ۱۰ تا پسر و مابقی دختر. بدون اینکه با کسی حرفی بزنم سرم رو تو گوشیم کردم. البته کسی رو هم نمی‌شناختم که بخوام باهاش حرف بزنم. چند دقیقه ای که گذشت استاد وارد کلاس شد. موقع حضور و غیاب به شدت اصرار داشت که بدونه چرا اومدیم دانشگاه روانشناسی بخونیم خب استاد گرامی به هدف ما چیکار داری؟ تو بیا درستو بده برو دیگه.<br />
همینطوری گذشت و استاد به اسم من رسید.<br />
استاد( جلال مشکات ) : فرشاد همتی<br />
فرشاد همتی: بله استاد!<br />
جلال مشکات: خب پسرم هدف تو از اینکه اومدی دانشگاه چیه؟<br />
اهوم موندم چی بگم! واقعا موندم پس تصمیم گرفتم حقیقت رو بگم و برگشتم به استاد گفتم: برای اینکه سربازی نرم.<br />
جلال مشکات: برای اینکه سربازی نری؟ اهوم اینم خودش دلیلیه.<br />
واو باورم نمی‌شد خیلی ساده از کنار من گذشت و عین بقیه ازم سوال و جواب نکرد احتمالا صداقت رو توی کلماتم به طور کامل حس کرده! <br />
(حتما همتون منتظرین به دختر برسه اره؟ شرمنده هنوز خیلی مونده به جاهای عاشقانه برسیم =) گفتم که بابت صبوریتون متشکرم )<br />
بعد کلاس یکی از پسر های کلاس بدون هیچ دلیلی اومد و باهام حرف زد گفت خیلی آشنا میزنی و اینا قبلا ندیدمت و این حرفا خب مشخص بود اونم تنهاس و منم تنها بودم پس تصمیم گرفتم به اینکه اصلا همو ندیدیم گیر ندم و باهم این روزای دانشگاه رو رد کنیم. اسمش حمید رضا بود حمید‌رضا شکوهی. وقتی در حدود نیم ساعت فاصله بین کلاس هارو با حمید رضا حرف زدم فهمیدم آدم بی راهی نیست و میتونیم کنار بیایم و اینطوری بود که گروه ۲ نفره روز اول دانشگاه تشکیل شد. ( البته بخوام دقیق تر بگم روز دوم چون خیلی هامون روز اول رو دانشگاه نرفتیم =) )<br />
در کلاس بعدی کنار پسری نشستیم که چند سالی از ما بزرگ تر بود و ظاهرا از یک رشته دیگه انصراف داده بود و دوباره کنکور داده بود و در خدمت ما رسیده بود. بله استراحت بعدی گروه ما به سه نفر افزایش یافت و محمد صالحی هم به جمع ما به عنوان بزرگ ترمون اضافه شد و گروه سه نفره ما رفت تا با چالش ها و موارد متعدد پیش رو مواجه شود. <br />
پایان پارت اول <br />
ممنون از شما که وقت گذاشتید<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 <br />
منتظر نظرات شما هستیم <br />
میتونید نظرات خودتون رو به لینک ناشناس بفرستيد به صورت کاملا ناشناس <br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://harfeto.timefriend.net/16669037807256 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان فوق‌العاده ترسناک «فرزند ابلیس» | نوشته‌ی خودم]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299028</link>
			<pubDate>Sun, 12 Feb 2023 04:48:43 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=299028</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;">«امیدم به اون بالایی هست»<br />
<br />
نام رمان: فرزند ابلیس<br />
نویسنده: فاطمه شکرانیان (ویدا)<br />
ژانر: ترسناک، فانتزی<br />
هدف: غلبه بر فوبیایی که دارم و همچنین یک سرگرمی و هیجان برای خواننده‌های عزیز.<br />
پارت‌گذاری: روزانه <br />
<br />
خلاصه:<br />
به خون همه‌شون تشنه بودم! می‌فهمی چی میگم؟ من رو نگاه کن! آفرین! یه کتاب پیدا کردم و به خون خودم هم تشنه شدم. میگم من رو نگاه کن! پشت سرت ایستادم! این کتاب رو می‌خوای؟ می‌خوای بفهمی کدوم شی*طان تسخیرت کرده؟ فقط چهار تا قتل و چهار تا روح به من بفروش! با من عهد ببند تا فرزند ابلیس بشی.<br />
<br />
<br />
<br />
سخن نویسنده:<br />
قبل از خواندن این رمان، حواستان به پشت سر، زیر تخت و زیر صندلیتان باشد. بعد از خواندن این رمان، منتظر کتاب‌های مرموز و تسخیر شده‌ در جای‌جای خانه‌تان، تماس‌های گاه و بی‌گاه و جنازه‌های گمنام باشید. با تشکر!</div>
<hr />
<div style="text-align: center;">مقدمه:<br />
پشت سرت رو نگاه کن!<br />
یالا!<br />
چی شده؟ پشت سرت نبودم؟<br />
شایدم پشت سر دوستتم؛ با یه چاقو!<br />
می‌ترسی؟ از چی؟<br />
از شاخ‌ها و بال‌های عجیبت؟<br />
از چشم‌های قرمزت؟<br />
صبر کن ببینم!<br />
نکنه تو هم فرزند ابلیس شدی؟!</div>
<hr />
با خشم به خون‌های روان شده از دستش خیره شد. نفس‌نفس زد. ناپدری‌اش با سر و صدای زیاد وارد آشپزخانه شد و با دیدن ظرف‌های چینی شکسته شده‌ی روی زمین، به سمت لیلیث خیز برداشت. موهای سرخ رنگ و لخت او را در مشتش گرفت و عربده زد:<br />
<br />
_ همین امشب همین‌جا می‌کشتمت! دختره‌ی عجیب‌غریب دست و پا چلفتی!<br />
<br />
آب دهان ناپدری لیلیث از بین دندان‌هایش روان بود و روی ته‌ریش‌های سفیدش ریخته میشد. تمام وجود لیلیث را نفرت فرا گرفته بود. با دست چپش که در اثر بریدگی با ظرف پر از خون بود، به سمت ناپدری‌اش خیز برداشت و دست پرخونش را روی صورت او کشید. دو طرف فَکش را فشار داد و با صدای دو رگه و عجیبش جیغ زد:<br />
<br />
_ از من فاصله بگیر موجود بد ذات! اگه به خونم تشنه‌ای، همین الآن من رو بکش تا یه جهنم از خونم برات بسازم!<br />
<br />
ترسی که در چشم‌های مرد رواج داشت، به خشمش افزود. دخترک با چشم‌های آبی رنگ و درشتش، چشم‌های سیاه مرد را برانداز می‌کرد. هر دو نفس‌نفس می‌زدند تا اینکه مرد فریاد زد:<br />
<br />
_ الیزابت! بیا اینجا و این وحشی رو از من جدا کن!<br />
<br />
لیلیث چشم‌هایش را از مرد گرفت و او را به دیوار هُل داد. آنقدر به خون آن مرد تشنه بود که حاضر بود هزاران شب درد زیاد بریدگی دست‌هایش را تحمل کند اما فقط با یک تکه از آن ظرف شکسته، ناپدرش‌اش را بکشد.<br />
<br />
اندام لاغر و کوتاه الیزابت، نامادری‌اش که در آستانه‌ی در پدیدار شد، باعث شد پوزخندی روی لب‌های لیلیث بنشیند. چقدر این زن خودش را جلوی همسرش به موش مردگی میزد و ادعای مهربان بودنش میشد! لیلیث دست‌هایش را روی سینه‌ی الیزابت گذاشت و او را از جلوی راهش به بیرون هل داد. الیزابت جیغ خفیفی کشید و به رد خون روی پیرهن سفیدش خیره شد.<br />
<br />
لیلیث اما خوشحال‌تر از همیشه، به خون‌های روی صورت محمد، ناپدری عربش فکر می‌کرد. از کنار میزنهارخوری چسپیده شده به آشپزخانه گذشت و خواست روانه‌ی اتاقش بشود اما با دیدن رد خونی که مثل یک جمله‌ی مرموز روی سرامیک‌های سفید خودنمایی می‌کرد، با کنجکاوی به سمتش رفت.<br />
<br />
کنار صندلی‌ چوبی لَق همیشگی‌اش که در نوک میز بود، دقیقا کنار پایه‌های راست، خیلی ریز رد یک خون به چشم می‌خورد. لیلیث نزدیک و نزدیک‌تر شد. به جیغ و فریادهای الیزابت و همسر نادانش گوش نمی‌داد. محو تماشای آن جمله‌ بود. چشم‌هایش را ریز کرده بود و سعی می‌کرد آن را بخواند؛ وقتی احساس کرد موفق شده، زیر ل*ب گفت:<br />
<br />
_ زیر در خونه منتظرتم.<br />
<br />
خواست دوباره آن را از نظر بگذراند که ناگهان جمله‌ی مرموز جلوی چشم‌هایش آتش گرفت، خاکستر شد و روی سرامیک‌های سفید خانه محو شد. مبهوت، سرش را برگرداند. با تردید به سمت راهرو که به در خانه منتهی میشد و کنار آشپزخانه بود، روانه شد. وارد راهروی باریک و تاریک شد و سریع به سمت در فلزی و سفید خانه رفت.<br />
<br />
به در که رسید، روی سرامیک‌های سرد زمین نشست و زیر در را نگاه کرد. با دیدن کتابی باریک، قدیمی و پوسیده، در خانه را یواش باز کرد و کتاب را از روی پادری پوسیده‌ی جلوی در برداشت. یک لحظه حس کرد دست‌هایش در اثربرداشتن کتاب، از گرمای زیادی سوخت. کتاب از دستش افتاد و زیر لب «آخ»ی گفت اما سراسیمه آن را دوباره با سرعت برداشت و فکر کرد این سوزش از درد خراش عمیق دستش است. نگاه مشکوکی به کتاب انداخت و قبل از اینکه سرمای سوزان ماه ژانویه خانه را پر کند، در را بست.<br />
<br />
پیش از اینکه نوشته‌ی روی جلد را بخواند، بی‌ سر و صدا از راهرو خارج شد و به سمت پلکان باریک و مارپیچی رفت که دقیقا کنار راهرو بود و به طبقه‌ی بالا ختم میشد. به طبقه‌ی بالا که رسید، در مشکی رنگ اتاقش را که رو به رویش قرار داشت، دید زد. مثل همیشه، دختر الیزابت با مداد شمعی نارنجی، روی در اتاق ناسزا نوشته بود.<br />
<br />
بی‌توجه به آن، پوزخندی زد و وارد اتاق شد. دکمه‌ی لامپ کم‌نور و زرد اتاق را زد و محوطه‌ی خاکستری و دلگیر اتاق را زیر نظر گرفت. اتاقش از همه نظر عجیب بود و عجیب‌تر این بود که پنجره نداشت. دیوارهای مشکی، تخت فرسوده‌ی چوبی با پتویی که از صد طرف سوراخ شده بود، روی تخت به چشم می‌خورد.<br />
<br />
موکت نوزده ساله‌ی قهوه‌ای کف اتاق و کمد فلزی‌ای که چند درش خر*اب و زنگ زده بود، سر و ته اتاق لیلیث را هم آورده بود. بی‌خیال به سمت تختش رفت. با احتیاط و ترس از اینکه فنرهای تختش دَر نروند، آرام روی آن نشست. نفسش را بیرون داد و کتاب را بالا آورد.<br />
<br />
یک کتاب قهوه‌ای و قدیمی بود که گوشه‌‌ی چپ بالای آن خیس بود. نوشته‌ی طلایی رنگی روی جلد آن خودنمایی می‌کرد: «چگونه فرزند ابلیس شویم؟»<br />
لیلیث پوزخندی زد و صفحه‌ی اول کتاب را باز کرد. آخر چه کسی می‌خواست فرزند ابلیس شود؟ به صفحه‌ی زرد و کاهی آن خیره شد. با نیشخند عمیقش شروع به خواندن صفحه‌ی اول کرد: <br />
<br />
<br />
<br />
لیاقتت را به ابلیس ثابت کن<br />
<br />
<br />
<br />
خیلی ساده می‌شود فرزند ابلیس شد. مثل یک میلیون و هفتصد و نود و هفت‌هزار و دویصت و یک نفری که تا به حال فرزند شیطان شده‌اند. باید لیاقتت را ثابت کنی تا بتوانی فرزند ابلیس شوی و شیطان را به قدرت برسانی. پاداشی وصف‌نشدنی برای فرزندان ابلیس در سر تا سر زمین وجود دارد و فرزند ارشد ابلیس، تمام دنیا را در دست خواهد گرفت. حتی قیامت را!<br />
<br />
<br />
<br />
خندید و شروع به خواندن صفحه‌ی بعد کرد. هرصفحه با خط درشت و زشت توسط شخصی نوشته شده بود که لیلیث از او خبردار نبود. شاید حتی توسط شیطان نوشته شده بود! حتی عجیب‌ترین چیزها این بود که هر چهار گوشه از صفحه‌ی کتاب عدد چهار یونانی نوشته شده بود. آنقدر کتاب عجیب‌غریبی بود که لیلیث فکر می‌کرد به دست دیوانه‌ای که از تیمارستان فرار کرده، نوشته شده باشد. <br />
<br />
<br />
<br />
تنها راه برای اثبات لیاقت به ابلیس، فروختن روح به او است. چهار روح و چهار قتل برابر است با تبدیل شدن به فرزند ابلیس. این یک دروغ نیست! اگر این کتاب به دست تو رسیده، یعنی لیاقتش را داری تا تمام دنیا را از مال خودت کنی و آن را از آدمیان نفرت‌انگیز پاک کنی. این کار تنها با یک عهد شروع می‌شود. با یک پیمان ناشکستنی! اگر آماده هستی، چهار بار این جمله را تکرار کن. توجه کن که هر قتل، هر چهارشنبه، ساعت چهار صبح انجام می‌گیرد. <br />
<br />
پیمان ناشکستنی: «درود بر اهریمن و ابلیس. من قسم می‌خورم از این پس روح خود و روح چهار نفر دیگر را به تو بفروشم. برخیز ای روح مقدس من و برای اطاعت از اجنه و شیطان آماده شو! لیانکا مانالکا.»<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
لیلث قهقه زد. کتاب را کنار بالش گذاشت و روی تخت به حالت دمر دراز کشید. دست‌ خونینش را بالا آورد و نگاهی به آن انداخت. وسط کف دستش خراش عمیقی برداشته بود و هر از گاهی خون تازه از آن چکه می‌کرد. لبخندی زد و زیر لب گفت: <br />
<br />
_ من اگه بخوام کسی رو بکشم، واسه‌ی تو نمی‌کشم! من برده‌ی هیچکی نمیشم. حتی ابلیس! <br />
<br />
چشم‌هایش را بسته بود که حس کرد صدای ماری فِس‌فِس کنان کنار گوشش سکوت اتاق را بر هم می‌زد. صدای عجیب و نامفهومی داشت و انگار بین کوه‌های بزرگی ایستاده و صدایش انعکاس میشد. بلندبلند نفس می‌کشید. معلوم نبود چه می‌گفت! اصلا معلوم نبود انسان است یا یک موجود عجیب؟<br />
<br />
لیلیث با ترس روی تخت نشست. چشم‌هایش را ریز کرد و به پشت و سمت راست تختش که دیوار بود خیره شد. زیر لب با تردید گفت: <br />
<br />
_ سونیا باز زیر تختمی؟<br />
<br />
سونیا دختر الیزابت بود. همان دختر نفرت‌انگیز حسودی که همیشه لیلیث را عذاب می‌داد و با شوخی‌های مسخره‌اش وقت او را می‌گرفت. لیلث با خشم ادامه داد:<br />
<br />
_ ببین اگه الآن از زیر تختم بیرون نیای، کشون کشون از پله‌ها می‌اندازمت پایین! فهمیدی؟!  <br />
<br />
اما باز صدایی نیامد. چند لحظه مکث کرد و خواست از سر جایش بلند شود که صدای ترسناکی از زیر تخت، او را سر جایش میخکوب کرد. <br />
<br />
_ من رو بکش! بکش! <br />
<br />
صدا انگار صدای کسی بود که چند هفته آب نخورده و از ته گلویش حرف می‌زند. با عجز برای مرگ التماس می‌کرد و همین موضوع لیلیث شجاع را می‌ترساند. دست‌هایش را به روکش سفید تخت گرفت و با تردید گفت: <br />
<br />
_ ملیسا؟ <br />
<br />
ملیسا نیز مثل سونیا جسور و مایه‌ی عذاب لیلیث بود اما این صدای ترسناک نه از پس ملیسای پانزده ساله بر می‌آمد نه سونیای هفده ساله. لیلیث فکر کرد توهم زده؛ باز هم خواست از سر جایش بلند شود که همان صدا جیغی ممتد کشید و فریاد زد: <br />
<br />
_ گفتم من رو بکش! من رو می‌کشی یا مجبورت کنم؟! <br />
<br />
لیلیث با چشم‌های گرد شده روی تختش خشکش زده بود. یعنی این صدای که بود؟ نکند ضبط صوتی برای اذیت او زیر تخت گذاشته بودند؟ آب دهانش را قورت داد. دست‌هایش عرق کرده بودند و جای زخمش می‌سوخت. <br />
چند ثانیه مکث کرد و سکوت اتاق را فرا گرفت. آنقدر ترسیده بود که حتی پاهایش را هم برای لحظه‌ای از تخت آویزان نمی‌کرد. آن لیلیث شجاع و نترس، داشت مثل بید می‌لرزید. صدا باز هم تکرار شد: <br />
<br />
_ یک! <br />
<br />
با هر شمارش صدایش ترسناک‌تر و بلندتر میشد. با خود فکر می‌کرد اگر بیشتر فریاد بزند، حتما محمد و الیزابت به اتاقش خواهند آمد. <br />
<br />
_ دو! <br />
<br />
آنقدر بلند جیغ میزد که لیلیث با خود فکر می‌کرد قرار است حنجره‌اش پاره شود. نمی‌دانست چه کند! اصلا نمی‌دانست یک شوخی مسخره است یا واقعا کسی زیر تختش برای مرگ به او التماس می‌کرد؟ لیلیث که همیشه در تخیلش دوست داشت مثل قاتل‌های زنجیره‌ای، افراد نفرت‌انگیز روی زمین را بکشد، در آن لحظه مات و مبهوت و بی‌حرکت مانده بود. <br />
<br />
_ سه! <br />
<br />
این صدا مصادف شد با صدای کشیده شدن ناخن‌هایی روی تخته‌های زیر تشک تخت لیلیث. چشم‌هایش گرد شده بود و به صدایی که از چند سانتی‌متری سمتش راستش می‌آمد، خیره شد. حتی نمی‌توانست تصور کند که این صدای بلند کشیده شدن ناخن‌هاروی تخته‌های تختش برای چیست! <br />
<br />
صدا بلندتر شد. خراش‌ها بیشتر می‌شدند و قلب لیلیث در سینه‌اش می‌کوبید. باز هم آن صدای فِس‌فِس نامفهوم بلند شد اما این‌بار دیگر از زیر تختش صدای فس‌فس نمی‌آمد بلکه کل اتاقش را در بر گرفته بود و همراه با ریتم خراش‌‌ها، موسیقی دلهره‌آوری ایجاد کرده بود. لیلیث زیر لب با خود گفت: <br />
<br />
_ شجاع باش! مثل همیشه! نذار چیزی بترسونتت. یا داری توهم می‌زنی، یا دارن اذیتت می‌کنن. نذار چیزی ضعیفت کنه! <br />
<br />
سعی کرد غرور همیشگی‌اش را حفظ کند. نفسش را بیرون داد و دست‌هایش را مشت کرد. با اخم داشت به صدای زیر تختش گوش می‌داد که یکهو  آن گوشه‌ای که صدای خراش می‌آمد، شکاف بزرگی برداشت و دستی خون‌آلود با ناخن‌های بلند از زیر تخت، روی تشک پرتاب شد. لیلث با دیدن آن صحنه، جوری ترسید که چند متر به عقب پرتاب شد. نفس‌نفس میزد و به دست خونینی که تا مچ از زیر تخت روی تشکش فرود آمده بود، خیره شد. دست داشت کامل بیرون می‌آمد و تا آرنج روی تشک آمده بود. لیلیث عقب‌‌عقب می‌رفت و به دست خونینی که جز استخوان‌های قرمز و کبود شده چیزی نبود، خیره میشد. <br />
<br />
صدای فس‌فس بلندتر شد و دست انگار هراسان دنبال چیزی می‌گشت. لیلیث دست‌هایش را پشتش گذاشته بود؛ سعی می‌کرد به انتهای تخت برود و راهی برای فرار پیدا کند. بغض و ترس باهم به وجودش هجوم آورده بودند. دست‌ داشت تا بازو از زیر تخت بیرون می‌آمد، محکم به روی تشک ضربه میزد و دنبال چیزی می‌گشت. ناگهان با حرکت اشتباهی لیلیث، آن دست خونین و زشت با ناخن‌های بلند و غرق در خون، پای راست لیلیث را لمس کرده و با قدرت تمام پایش را اسیر کرد. <br />
<br />
با این حرکت، لیلیث دیگر غرورش را رها کرد و بلند جیغ کشید. انگار پاهایش داشت آتش می‌گرفت. دلهره، ترس، بغض به قلبش هجوم آورده بودند و هر لحظه در جای‌جای تنش مرگ را احساس می‌کرد. جیغ میزد و پایش را تکان می‌داد اما بی‌فایده بود. فریاد زد: <br />
<br />
_ ولم کن! <br />
<br />
لیلیث‌ مشت‌هایش را روی تخت می‌کوبید و در حالی که به پای اسیر شده‌اش نگاه می‌کرد، جوری فریاد میزد که انگار زنده‌زنده او را در میان آتش می‌سوزانند. آن صدای ترسناک زیر تخت، بلندتر از قبل جیغ زد: <br />
<br />
_ بلندش کن فیلیپ! <br />
<br />
طولی نکشید که لیلیث با پای اسیر شده‌اش، در هوا معلق شد. آنقدر فریاد زده بود که صدایش گرفته بود. هراس جوری تنش را به لرزه آورده بود که دوست داشت هر لحظه خودش را بکشد. چشم‌هایش چهارتا شده بود؛ چیزی موهایش را گرفته بود و او را از زمین بلند کرده بود. دهانش از تعجب باز مانده بود و نمی‌توانست بدنش را تکان دهد؛ حتی نمی‌توانست سرش را تکان دهد تا ببیند چه چیزی او را از تخت بلند کرده است. <br />
<br />
آب دهانش را قورت داد و می‌لرزید. صدای ترسناک باز جیغ زد: <br />
<br />
_ می‌خوام ببینمش! پرتش کن زیر تخت! <br />
<br />
لیلث تحمل آنقدر سوزش در بدنش را نداشت و احتمال می‌داد هر لحظه مچ پایش که اسیر بود، جزغاله شود. طولی نکشید که بدن بی‌جانش روی زمین افتاد و صورتش به سمت زیر تخت چرخید. با چیزی که زیر تخت دید، حس کرد جهنم را دیده است. قلبش از جایش کنده شد و تنش بیشتر لرزید. هر قدر می‌خواست چشم‌هایش را ببندد یا بلند شود و تن بی‌جانش را به حرکت در آورد، بی‌فایده بود. انگار موجودی بی‌نهایت قدرتمند او را اسیر کرده و مجبورش می‌کرد به تن سوخته و جزغاله‌ی سونیا، که با چشم‌هایی از جنس جهنم و پُرخون به او لبخند میزد، خیره شود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;">«امیدم به اون بالایی هست»<br />
<br />
نام رمان: فرزند ابلیس<br />
نویسنده: فاطمه شکرانیان (ویدا)<br />
ژانر: ترسناک، فانتزی<br />
هدف: غلبه بر فوبیایی که دارم و همچنین یک سرگرمی و هیجان برای خواننده‌های عزیز.<br />
پارت‌گذاری: روزانه <br />
<br />
خلاصه:<br />
به خون همه‌شون تشنه بودم! می‌فهمی چی میگم؟ من رو نگاه کن! آفرین! یه کتاب پیدا کردم و به خون خودم هم تشنه شدم. میگم من رو نگاه کن! پشت سرت ایستادم! این کتاب رو می‌خوای؟ می‌خوای بفهمی کدوم شی*طان تسخیرت کرده؟ فقط چهار تا قتل و چهار تا روح به من بفروش! با من عهد ببند تا فرزند ابلیس بشی.<br />
<br />
<br />
<br />
سخن نویسنده:<br />
قبل از خواندن این رمان، حواستان به پشت سر، زیر تخت و زیر صندلیتان باشد. بعد از خواندن این رمان، منتظر کتاب‌های مرموز و تسخیر شده‌ در جای‌جای خانه‌تان، تماس‌های گاه و بی‌گاه و جنازه‌های گمنام باشید. با تشکر!</div>
<hr />
<div style="text-align: center;">مقدمه:<br />
پشت سرت رو نگاه کن!<br />
یالا!<br />
چی شده؟ پشت سرت نبودم؟<br />
شایدم پشت سر دوستتم؛ با یه چاقو!<br />
می‌ترسی؟ از چی؟<br />
از شاخ‌ها و بال‌های عجیبت؟<br />
از چشم‌های قرمزت؟<br />
صبر کن ببینم!<br />
نکنه تو هم فرزند ابلیس شدی؟!</div>
<hr />
با خشم به خون‌های روان شده از دستش خیره شد. نفس‌نفس زد. ناپدری‌اش با سر و صدای زیاد وارد آشپزخانه شد و با دیدن ظرف‌های چینی شکسته شده‌ی روی زمین، به سمت لیلیث خیز برداشت. موهای سرخ رنگ و لخت او را در مشتش گرفت و عربده زد:<br />
<br />
_ همین امشب همین‌جا می‌کشتمت! دختره‌ی عجیب‌غریب دست و پا چلفتی!<br />
<br />
آب دهان ناپدری لیلیث از بین دندان‌هایش روان بود و روی ته‌ریش‌های سفیدش ریخته میشد. تمام وجود لیلیث را نفرت فرا گرفته بود. با دست چپش که در اثر بریدگی با ظرف پر از خون بود، به سمت ناپدری‌اش خیز برداشت و دست پرخونش را روی صورت او کشید. دو طرف فَکش را فشار داد و با صدای دو رگه و عجیبش جیغ زد:<br />
<br />
_ از من فاصله بگیر موجود بد ذات! اگه به خونم تشنه‌ای، همین الآن من رو بکش تا یه جهنم از خونم برات بسازم!<br />
<br />
ترسی که در چشم‌های مرد رواج داشت، به خشمش افزود. دخترک با چشم‌های آبی رنگ و درشتش، چشم‌های سیاه مرد را برانداز می‌کرد. هر دو نفس‌نفس می‌زدند تا اینکه مرد فریاد زد:<br />
<br />
_ الیزابت! بیا اینجا و این وحشی رو از من جدا کن!<br />
<br />
لیلیث چشم‌هایش را از مرد گرفت و او را به دیوار هُل داد. آنقدر به خون آن مرد تشنه بود که حاضر بود هزاران شب درد زیاد بریدگی دست‌هایش را تحمل کند اما فقط با یک تکه از آن ظرف شکسته، ناپدرش‌اش را بکشد.<br />
<br />
اندام لاغر و کوتاه الیزابت، نامادری‌اش که در آستانه‌ی در پدیدار شد، باعث شد پوزخندی روی لب‌های لیلیث بنشیند. چقدر این زن خودش را جلوی همسرش به موش مردگی میزد و ادعای مهربان بودنش میشد! لیلیث دست‌هایش را روی سینه‌ی الیزابت گذاشت و او را از جلوی راهش به بیرون هل داد. الیزابت جیغ خفیفی کشید و به رد خون روی پیرهن سفیدش خیره شد.<br />
<br />
لیلیث اما خوشحال‌تر از همیشه، به خون‌های روی صورت محمد، ناپدری عربش فکر می‌کرد. از کنار میزنهارخوری چسپیده شده به آشپزخانه گذشت و خواست روانه‌ی اتاقش بشود اما با دیدن رد خونی که مثل یک جمله‌ی مرموز روی سرامیک‌های سفید خودنمایی می‌کرد، با کنجکاوی به سمتش رفت.<br />
<br />
کنار صندلی‌ چوبی لَق همیشگی‌اش که در نوک میز بود، دقیقا کنار پایه‌های راست، خیلی ریز رد یک خون به چشم می‌خورد. لیلیث نزدیک و نزدیک‌تر شد. به جیغ و فریادهای الیزابت و همسر نادانش گوش نمی‌داد. محو تماشای آن جمله‌ بود. چشم‌هایش را ریز کرده بود و سعی می‌کرد آن را بخواند؛ وقتی احساس کرد موفق شده، زیر ل*ب گفت:<br />
<br />
_ زیر در خونه منتظرتم.<br />
<br />
خواست دوباره آن را از نظر بگذراند که ناگهان جمله‌ی مرموز جلوی چشم‌هایش آتش گرفت، خاکستر شد و روی سرامیک‌های سفید خانه محو شد. مبهوت، سرش را برگرداند. با تردید به سمت راهرو که به در خانه منتهی میشد و کنار آشپزخانه بود، روانه شد. وارد راهروی باریک و تاریک شد و سریع به سمت در فلزی و سفید خانه رفت.<br />
<br />
به در که رسید، روی سرامیک‌های سرد زمین نشست و زیر در را نگاه کرد. با دیدن کتابی باریک، قدیمی و پوسیده، در خانه را یواش باز کرد و کتاب را از روی پادری پوسیده‌ی جلوی در برداشت. یک لحظه حس کرد دست‌هایش در اثربرداشتن کتاب، از گرمای زیادی سوخت. کتاب از دستش افتاد و زیر لب «آخ»ی گفت اما سراسیمه آن را دوباره با سرعت برداشت و فکر کرد این سوزش از درد خراش عمیق دستش است. نگاه مشکوکی به کتاب انداخت و قبل از اینکه سرمای سوزان ماه ژانویه خانه را پر کند، در را بست.<br />
<br />
پیش از اینکه نوشته‌ی روی جلد را بخواند، بی‌ سر و صدا از راهرو خارج شد و به سمت پلکان باریک و مارپیچی رفت که دقیقا کنار راهرو بود و به طبقه‌ی بالا ختم میشد. به طبقه‌ی بالا که رسید، در مشکی رنگ اتاقش را که رو به رویش قرار داشت، دید زد. مثل همیشه، دختر الیزابت با مداد شمعی نارنجی، روی در اتاق ناسزا نوشته بود.<br />
<br />
بی‌توجه به آن، پوزخندی زد و وارد اتاق شد. دکمه‌ی لامپ کم‌نور و زرد اتاق را زد و محوطه‌ی خاکستری و دلگیر اتاق را زیر نظر گرفت. اتاقش از همه نظر عجیب بود و عجیب‌تر این بود که پنجره نداشت. دیوارهای مشکی، تخت فرسوده‌ی چوبی با پتویی که از صد طرف سوراخ شده بود، روی تخت به چشم می‌خورد.<br />
<br />
موکت نوزده ساله‌ی قهوه‌ای کف اتاق و کمد فلزی‌ای که چند درش خر*اب و زنگ زده بود، سر و ته اتاق لیلیث را هم آورده بود. بی‌خیال به سمت تختش رفت. با احتیاط و ترس از اینکه فنرهای تختش دَر نروند، آرام روی آن نشست. نفسش را بیرون داد و کتاب را بالا آورد.<br />
<br />
یک کتاب قهوه‌ای و قدیمی بود که گوشه‌‌ی چپ بالای آن خیس بود. نوشته‌ی طلایی رنگی روی جلد آن خودنمایی می‌کرد: «چگونه فرزند ابلیس شویم؟»<br />
لیلیث پوزخندی زد و صفحه‌ی اول کتاب را باز کرد. آخر چه کسی می‌خواست فرزند ابلیس شود؟ به صفحه‌ی زرد و کاهی آن خیره شد. با نیشخند عمیقش شروع به خواندن صفحه‌ی اول کرد: <br />
<br />
<br />
<br />
لیاقتت را به ابلیس ثابت کن<br />
<br />
<br />
<br />
خیلی ساده می‌شود فرزند ابلیس شد. مثل یک میلیون و هفتصد و نود و هفت‌هزار و دویصت و یک نفری که تا به حال فرزند شیطان شده‌اند. باید لیاقتت را ثابت کنی تا بتوانی فرزند ابلیس شوی و شیطان را به قدرت برسانی. پاداشی وصف‌نشدنی برای فرزندان ابلیس در سر تا سر زمین وجود دارد و فرزند ارشد ابلیس، تمام دنیا را در دست خواهد گرفت. حتی قیامت را!<br />
<br />
<br />
<br />
خندید و شروع به خواندن صفحه‌ی بعد کرد. هرصفحه با خط درشت و زشت توسط شخصی نوشته شده بود که لیلیث از او خبردار نبود. شاید حتی توسط شیطان نوشته شده بود! حتی عجیب‌ترین چیزها این بود که هر چهار گوشه از صفحه‌ی کتاب عدد چهار یونانی نوشته شده بود. آنقدر کتاب عجیب‌غریبی بود که لیلیث فکر می‌کرد به دست دیوانه‌ای که از تیمارستان فرار کرده، نوشته شده باشد. <br />
<br />
<br />
<br />
تنها راه برای اثبات لیاقت به ابلیس، فروختن روح به او است. چهار روح و چهار قتل برابر است با تبدیل شدن به فرزند ابلیس. این یک دروغ نیست! اگر این کتاب به دست تو رسیده، یعنی لیاقتش را داری تا تمام دنیا را از مال خودت کنی و آن را از آدمیان نفرت‌انگیز پاک کنی. این کار تنها با یک عهد شروع می‌شود. با یک پیمان ناشکستنی! اگر آماده هستی، چهار بار این جمله را تکرار کن. توجه کن که هر قتل، هر چهارشنبه، ساعت چهار صبح انجام می‌گیرد. <br />
<br />
پیمان ناشکستنی: «درود بر اهریمن و ابلیس. من قسم می‌خورم از این پس روح خود و روح چهار نفر دیگر را به تو بفروشم. برخیز ای روح مقدس من و برای اطاعت از اجنه و شیطان آماده شو! لیانکا مانالکا.»<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
لیلث قهقه زد. کتاب را کنار بالش گذاشت و روی تخت به حالت دمر دراز کشید. دست‌ خونینش را بالا آورد و نگاهی به آن انداخت. وسط کف دستش خراش عمیقی برداشته بود و هر از گاهی خون تازه از آن چکه می‌کرد. لبخندی زد و زیر لب گفت: <br />
<br />
_ من اگه بخوام کسی رو بکشم، واسه‌ی تو نمی‌کشم! من برده‌ی هیچکی نمیشم. حتی ابلیس! <br />
<br />
چشم‌هایش را بسته بود که حس کرد صدای ماری فِس‌فِس کنان کنار گوشش سکوت اتاق را بر هم می‌زد. صدای عجیب و نامفهومی داشت و انگار بین کوه‌های بزرگی ایستاده و صدایش انعکاس میشد. بلندبلند نفس می‌کشید. معلوم نبود چه می‌گفت! اصلا معلوم نبود انسان است یا یک موجود عجیب؟<br />
<br />
لیلیث با ترس روی تخت نشست. چشم‌هایش را ریز کرد و به پشت و سمت راست تختش که دیوار بود خیره شد. زیر لب با تردید گفت: <br />
<br />
_ سونیا باز زیر تختمی؟<br />
<br />
سونیا دختر الیزابت بود. همان دختر نفرت‌انگیز حسودی که همیشه لیلیث را عذاب می‌داد و با شوخی‌های مسخره‌اش وقت او را می‌گرفت. لیلث با خشم ادامه داد:<br />
<br />
_ ببین اگه الآن از زیر تختم بیرون نیای، کشون کشون از پله‌ها می‌اندازمت پایین! فهمیدی؟!  <br />
<br />
اما باز صدایی نیامد. چند لحظه مکث کرد و خواست از سر جایش بلند شود که صدای ترسناکی از زیر تخت، او را سر جایش میخکوب کرد. <br />
<br />
_ من رو بکش! بکش! <br />
<br />
صدا انگار صدای کسی بود که چند هفته آب نخورده و از ته گلویش حرف می‌زند. با عجز برای مرگ التماس می‌کرد و همین موضوع لیلیث شجاع را می‌ترساند. دست‌هایش را به روکش سفید تخت گرفت و با تردید گفت: <br />
<br />
_ ملیسا؟ <br />
<br />
ملیسا نیز مثل سونیا جسور و مایه‌ی عذاب لیلیث بود اما این صدای ترسناک نه از پس ملیسای پانزده ساله بر می‌آمد نه سونیای هفده ساله. لیلیث فکر کرد توهم زده؛ باز هم خواست از سر جایش بلند شود که همان صدا جیغی ممتد کشید و فریاد زد: <br />
<br />
_ گفتم من رو بکش! من رو می‌کشی یا مجبورت کنم؟! <br />
<br />
لیلیث با چشم‌های گرد شده روی تختش خشکش زده بود. یعنی این صدای که بود؟ نکند ضبط صوتی برای اذیت او زیر تخت گذاشته بودند؟ آب دهانش را قورت داد. دست‌هایش عرق کرده بودند و جای زخمش می‌سوخت. <br />
چند ثانیه مکث کرد و سکوت اتاق را فرا گرفت. آنقدر ترسیده بود که حتی پاهایش را هم برای لحظه‌ای از تخت آویزان نمی‌کرد. آن لیلیث شجاع و نترس، داشت مثل بید می‌لرزید. صدا باز هم تکرار شد: <br />
<br />
_ یک! <br />
<br />
با هر شمارش صدایش ترسناک‌تر و بلندتر میشد. با خود فکر می‌کرد اگر بیشتر فریاد بزند، حتما محمد و الیزابت به اتاقش خواهند آمد. <br />
<br />
_ دو! <br />
<br />
آنقدر بلند جیغ میزد که لیلیث با خود فکر می‌کرد قرار است حنجره‌اش پاره شود. نمی‌دانست چه کند! اصلا نمی‌دانست یک شوخی مسخره است یا واقعا کسی زیر تختش برای مرگ به او التماس می‌کرد؟ لیلیث که همیشه در تخیلش دوست داشت مثل قاتل‌های زنجیره‌ای، افراد نفرت‌انگیز روی زمین را بکشد، در آن لحظه مات و مبهوت و بی‌حرکت مانده بود. <br />
<br />
_ سه! <br />
<br />
این صدا مصادف شد با صدای کشیده شدن ناخن‌هایی روی تخته‌های زیر تشک تخت لیلیث. چشم‌هایش گرد شده بود و به صدایی که از چند سانتی‌متری سمتش راستش می‌آمد، خیره شد. حتی نمی‌توانست تصور کند که این صدای بلند کشیده شدن ناخن‌هاروی تخته‌های تختش برای چیست! <br />
<br />
صدا بلندتر شد. خراش‌ها بیشتر می‌شدند و قلب لیلیث در سینه‌اش می‌کوبید. باز هم آن صدای فِس‌فِس نامفهوم بلند شد اما این‌بار دیگر از زیر تختش صدای فس‌فس نمی‌آمد بلکه کل اتاقش را در بر گرفته بود و همراه با ریتم خراش‌‌ها، موسیقی دلهره‌آوری ایجاد کرده بود. لیلیث زیر لب با خود گفت: <br />
<br />
_ شجاع باش! مثل همیشه! نذار چیزی بترسونتت. یا داری توهم می‌زنی، یا دارن اذیتت می‌کنن. نذار چیزی ضعیفت کنه! <br />
<br />
سعی کرد غرور همیشگی‌اش را حفظ کند. نفسش را بیرون داد و دست‌هایش را مشت کرد. با اخم داشت به صدای زیر تختش گوش می‌داد که یکهو  آن گوشه‌ای که صدای خراش می‌آمد، شکاف بزرگی برداشت و دستی خون‌آلود با ناخن‌های بلند از زیر تخت، روی تشک پرتاب شد. لیلث با دیدن آن صحنه، جوری ترسید که چند متر به عقب پرتاب شد. نفس‌نفس میزد و به دست خونینی که تا مچ از زیر تخت روی تشکش فرود آمده بود، خیره شد. دست داشت کامل بیرون می‌آمد و تا آرنج روی تشک آمده بود. لیلیث عقب‌‌عقب می‌رفت و به دست خونینی که جز استخوان‌های قرمز و کبود شده چیزی نبود، خیره میشد. <br />
<br />
صدای فس‌فس بلندتر شد و دست انگار هراسان دنبال چیزی می‌گشت. لیلیث دست‌هایش را پشتش گذاشته بود؛ سعی می‌کرد به انتهای تخت برود و راهی برای فرار پیدا کند. بغض و ترس باهم به وجودش هجوم آورده بودند. دست‌ داشت تا بازو از زیر تخت بیرون می‌آمد، محکم به روی تشک ضربه میزد و دنبال چیزی می‌گشت. ناگهان با حرکت اشتباهی لیلیث، آن دست خونین و زشت با ناخن‌های بلند و غرق در خون، پای راست لیلیث را لمس کرده و با قدرت تمام پایش را اسیر کرد. <br />
<br />
با این حرکت، لیلیث دیگر غرورش را رها کرد و بلند جیغ کشید. انگار پاهایش داشت آتش می‌گرفت. دلهره، ترس، بغض به قلبش هجوم آورده بودند و هر لحظه در جای‌جای تنش مرگ را احساس می‌کرد. جیغ میزد و پایش را تکان می‌داد اما بی‌فایده بود. فریاد زد: <br />
<br />
_ ولم کن! <br />
<br />
لیلیث‌ مشت‌هایش را روی تخت می‌کوبید و در حالی که به پای اسیر شده‌اش نگاه می‌کرد، جوری فریاد میزد که انگار زنده‌زنده او را در میان آتش می‌سوزانند. آن صدای ترسناک زیر تخت، بلندتر از قبل جیغ زد: <br />
<br />
_ بلندش کن فیلیپ! <br />
<br />
طولی نکشید که لیلیث با پای اسیر شده‌اش، در هوا معلق شد. آنقدر فریاد زده بود که صدایش گرفته بود. هراس جوری تنش را به لرزه آورده بود که دوست داشت هر لحظه خودش را بکشد. چشم‌هایش چهارتا شده بود؛ چیزی موهایش را گرفته بود و او را از زمین بلند کرده بود. دهانش از تعجب باز مانده بود و نمی‌توانست بدنش را تکان دهد؛ حتی نمی‌توانست سرش را تکان دهد تا ببیند چه چیزی او را از تخت بلند کرده است. <br />
<br />
آب دهانش را قورت داد و می‌لرزید. صدای ترسناک باز جیغ زد: <br />
<br />
_ می‌خوام ببینمش! پرتش کن زیر تخت! <br />
<br />
لیلث تحمل آنقدر سوزش در بدنش را نداشت و احتمال می‌داد هر لحظه مچ پایش که اسیر بود، جزغاله شود. طولی نکشید که بدن بی‌جانش روی زمین افتاد و صورتش به سمت زیر تخت چرخید. با چیزی که زیر تخت دید، حس کرد جهنم را دیده است. قلبش از جایش کنده شد و تنش بیشتر لرزید. هر قدر می‌خواست چشم‌هایش را ببندد یا بلند شود و تن بی‌جانش را به حرکت در آورد، بی‌فایده بود. انگار موجودی بی‌نهایت قدرتمند او را اسیر کرده و مجبورش می‌کرد به تن سوخته و جزغاله‌ی سونیا، که با چشم‌هایی از جنس جهنم و پُرخون به او لبخند میزد، خیره شود.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان ترسناک +18]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298903</link>
			<pubDate>Wed, 12 Oct 2022 02:35:53 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298903</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;">داستان ترسناک رستوران <span style="color: #cc3333;">خونین</span></span><br />
<br />
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش<br />
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود<br />
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .<br />
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که . . .<br />
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش<br />
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود<br />
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .<br />
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام<br />
رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم<br />
اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد<br />
همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس<br />
و کهنه ای بود که روش نوشته: رستوران..<br />
مابقیش مشخص نبود! سری گازش رو گرفتم تو خاکیو بسمت رستوران رفتم<br />
یه دو کیلومتری گذشت دریغ از یه آدم یا ماشین در جاده.خلاصه به رستوران<br />
که بیشتر شکل کلبه ی خرابه ای بود رسیدیم صدای واق واق یک سگ در فضا<br />
اکو میشد و در بین صدای انبوه جیرجیرکها غرق میشد.دستی رو کشیدم<br />
خانومم خوابش برده بود بیدارش کردم و از ماشین پیاده شدیم<br />
هوا صاف و مهتابی بود دور و اطراف پوششی جنگلی داشت و نزدیک به<br />
کوه بودیم هوا کمی شرجی بود.و بوی برنج و شالیزار آدم رو مست میکرد<br />
کلبه چوبی و خزه بسته در دل شب نمایان بود.لامپی کوچک نور زردرنگش<br />
رو در هوا پخش میکرد و پشه ها دورش میرقصیدند.<br />
بسمت کلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهی میکرد<br />
صدا زدم: کسی نیست؟سلام؟؟؟<br />
پیرمردی ریش بلند درو باز کرد با صدایی مملو از لهجه شمالی و با چهره ای<br />
اخم آلود گفت: سلام.بفرمایید<br />
با شک پرسیدم: ببخشید سر دوراهی تابلو رستوران زده بود<br />
و…<br />
به وسط حرفم پرید گفت: درست آمدید البته یکم دیره ولی غذا هستش<br />
بفرمایید داخل و درو پشت سرتون ببندید.<br />
راستش بنظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اینجا بود<br />
خلاصه وارد شدیم داخل کلبه دو تا میز پلاستیکی بدرنگی بود<br />
و یه پیشخون کثیفتر بسبک فیلمهای ترسناک!<br />
پیرمرد گفت: جیگر میخورید؟<br />
هر چند زیاد موافق نبودم اما گفتم باشه بیار<br />
پیرمرد به سراغ یخچال کوچکش رفت و سینی جیگر رو بیرون کشید<br />
بعد هم به پشت کلبه رفت و شروع به آماده کردن زغال کرد…<br />
همسرم خسته و خواب آلود بی هیچ حرفی بمن نگاه میکرد<br />
بوی بدی در فضا پیچیده و با بوی نم و چوب کلبه قاطی شده بود<br />
نور ضعیف و زرد رنگ لامپی که بالای سرمان بود تنها روشنایی کلبه بود.<br />
صدای پیرمرد از پشت کلبه کرا بخود آورد: شب اینجا میمونید؟<br />
بلند گفتم: نه ممنون شام رو میخوریم و میرویم<br />
چند دقیقه بعد غذا آماده بود نوشابه ای در کار نبود و یک پارچ آب در کنار سینی بود<br />
از سر ناچاری تا آخرین لقمه خوردیمش مزه ی عجیبی میداد<br />
تغریبا لقمه ی آخر بودیم که چیزی زیر دندونم حس کردم<br />
از دهانم بیرون آوردم یک ناخن شکسته بود حالم بهم خورد نزدیک بود بالا بیاورم!<br />
خانومم با چشمهایی گرد شده مرا نگاه میکرد و از تعجب لیوان آب از دستش افتاد<br />
بسراغ پیرمرد پشت کلبه رفتم تا بهش شکایت کنم خانومم در پی لیوانش روی زمین<br />
میگشت که از بین چوبهای کف کلبه چیزی پیدا کرد و آن دستی قطع شده بود<br />
که زیر چوبها دفن شده بود! هنوز به پیرمرد نرسیده بودم که صدای جیغ خانمم<br />
باعث شد بسمت کلبه بدوم پیرمرد هم پشت سرم آمد<br />
داد زدم: مهسا چی شده؟<br />
خانومم در حالی که دستش جلوی دهانش بود از میان انگشتانش صدای لرزانش<br />
به گوشم رسید: اینجا یه آدم تیکه تیکه شده دفنه!<br />
پیرمرد با تبری که دستش بود از پشت سر بهم حمله کرد سریع متوجه شدم.<br />
و جاخالی دادم اما دستم کمی زخمی شد.پیرمردو حول دادم بسمت دیوار<br />
و تا آمد دوباره حمله کنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشین دویدم<br />
پریدیم تو ماشین و با عجله سوییچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول<br />
که همیشه در بدترین شرایط ماشین روشن نمیشه روشن نمیشد!<br />
پیرمرد با تبرش شیشه ماشین رو آورد پایین و همین که دستشو برد بالا تا دومین<br />
ضربش رو به مخم بزنه ماشین روشن شد و با یک دنده عقب سریع ازش دور شدم<br />
پیرمرد با ناتوانی دنبال ماشین کمی آمد اما کم آورد و ما دور شدیم چند ثانیه بیشتر<br />
نگذشته بود که بشدت خواب آلود شدم نگاهی کردم به خانومم دیدم بیهوش شده<br />
فهمیدم تو غذامون عوضی قرص خواب آور شدید ریخته همینکه خواستم بخودم<br />
بیام چشمام روی هم رفته بود کار از کار گذشته بود…!<br />
وقتی چشمامو باز کردم دوباره داخل کلبه بودم به یک صندلی بسته شده بودم<br />
دهانم هم بسته بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و خانومم کجاست؟!؟<br />
چند لحظه ای گذشت تا اینکه پیرمرد از داخل اتاق بیرون آمد با خنده ای شیطانی<br />
همه چیزو بهم فهموند.کمربندش رو سفت کرد و دوباره به اتاق برگشت<br />
چند لحظه بعد خانومم با صورتش که از اشک قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته<br />
بدنش کاملا برهنه و کبود شده بود از عصبانیت تنم میلرزید پیرمرد خنده هاشو بیشتر<br />
کرد سپس کشون کشون خانومم رو بسمت زیر زمین برد آنجا دو زن بدبخت دیگر<br />
بودند که مثل ما قربانی شده بودند!پیر کفتار زنها رو فلج میکرد<br />
و در زیر زمین نگه میداشت مردها رو تکه تکه و قسمتی رو برای کباب بر میداشت<br />
و مابقی رو زیر کلبه دفن میکرد.میدونستم چه سرنوشتی در انتظارمه<br />
لحظه ای بعد پیرمرد از زیر زمین به بیرون آمد و در را قفل کرد.<br />
چاقوی کهنه و زنگ زده ای از جیبش بیرون آورد و بسمتم آمد یک لحظه بعد<br />
آرام آرام شروع به بریدن گردنم کرد خون مثل فواره از گلوم بیرون میپاشید<br />
و از شدت درد گریه میکردم تا سرم کاملا از تنم جدا شد<br />
آخرین چیزی که از دنیا دیدم چهره جنون وار پیرمرد بود که چاقوی خونین رو<br />
بروی زبانش کشید و دوباره در جیبش گذاشت.سپس چشمام برای همیشه بسته شد!<br />
فردای آنروز مهسا وقتی چشماشو باز کرد تمام تنش کوفته شده بود<br />
و سرما تا استخوانش نفوذ میکرد دو زن دیگری که بشکلی همسلولیش بودند<br />
مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زیر چشماشان سیاه و کبود بود<br />
با نگاهشان بی صدا با مهسا حرف میزدند.دقایقی بعد پیرمرد که معلوم بود<br />
تازه از خواب بیدار شده وارد زیرزمین شد دستان مهسا رو باز کرد<br />
و همین که خواست پایش رو باز کنه مهسا پیرمرد رو حول داد و کشان کشان<br />
بسمت بیرون زیر زمین رفت پیرمرد با خونسردی آرام دنبالش راه افتاد<br />
هنوز آفتاب درست درنیامده بود مهسا چند قدم بیشتر از کلبه دور نشده بود<br />
که سگ حار و وحشی پیرمرد بدنبالش پارس کنان دوید و چون مهسا نمیتوانست<br />
بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهای تیزش پای مهسا رو غرق خون کرد<br />
پیرمرد خندان گفت: ایندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ی دیگه خودتو<br />
میدم بخوره اگه بخوای فرار کنی.سپس موهای مهسا رو دور دستش پیچید<br />
و بسمت زیر زمین کشون کشون بردش!<br />
وقتی به زیر زمین رسید دید هیچکدام از آن دو زن داخل زیرزمین نیستند<br />
همین که برگشت تبر وسط سینه اش فرود آمد و به داخل زیر زمین افتاد<br />
زن اولی دست مهسا رو گرفت و بسمت بیرون کشیدش<br />
زن دومی هم در زیرزمینو بست و قلفشو زد.<br />
هر سه هراسان دنبال ماشین بودند که پشت کلبه پنهان شده بود<br />
اما سوییچ دست پیرمرد بود!<br />
سگ پیرمرد هم زنجیرش بسته بود و نمیتوانست کاری کند<br />
فقط تهدید کنان پارس میکرد…<br />
نمیتوانستند جایی بروند مهسا دنبال شوهرش میگشت<br />
اما اثری ازش نبود.فقط موبایلش روی میز بود که اونم آنتن نداشت!<br />
مجبور بودند منتظر بشوند تا کسی بیا چون پاها همه زخمی بود و نمی توانستند<br />
درست راه بروند…نیم ساعت بعد یک کامیون از راه رسید<br />
همه فریاد زنان داد زدند: کمک..کمک<br />
مرد میانسالی از کامیون پیاده شد و هراسان داخل کلبه آمد.<br />
مهسا تند تند کمی از قضایا را گفت: مرد سری تکان داد و کشان کشان<br />
مهسا رو سوار کامیون کرد و گفت: من فقط یک نفر جا دارم اینو میرسونم بعد<br />
میام کمک شما؟!؟؟<br />
مهسا داخل کامیون نشست و مرد به داخل کلبه برگشت<br />
چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نمیدانست چه خبره<br />
و چه اتفاقی براش داره می افته اما چاره ای جز اطمینان نداشت<br />
مرد هیچ حرفی نمیزد فقط رانندگی میکرد مهسا گفت: جاده اونطرفه<br />
برای چی از اینور میرید؟<br />
مرد پاسخ داد: یه میانبره!<br />
مهسا با نگرانی در فکر بود که ناگهان چشمش بروی داشبورد افتاد و<br />
عکسی که داخلش همان پیرمرد بود و دست بر گردن همین مردک انداخته بودو دید<br />
تازه فهمید که از چاه درآمده و به چاه دیگری افتاده!<br />
اما دیگر دیر شده بود آنها به خانه ی مردک رسیدن<br />
مهسا فریاد زد: بازم بچه های فلشخور سرکار رفتن، در صورت نیاز<br />
جهت تخلیه فشار چای میل کنید...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;">داستان ترسناک رستوران <span style="color: #cc3333;">خونین</span></span><br />
<br />
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش<br />
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود<br />
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .<br />
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که . . .<br />
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش<br />
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود<br />
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .<br />
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام<br />
رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم<br />
اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد<br />
همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس<br />
و کهنه ای بود که روش نوشته: رستوران..<br />
مابقیش مشخص نبود! سری گازش رو گرفتم تو خاکیو بسمت رستوران رفتم<br />
یه دو کیلومتری گذشت دریغ از یه آدم یا ماشین در جاده.خلاصه به رستوران<br />
که بیشتر شکل کلبه ی خرابه ای بود رسیدیم صدای واق واق یک سگ در فضا<br />
اکو میشد و در بین صدای انبوه جیرجیرکها غرق میشد.دستی رو کشیدم<br />
خانومم خوابش برده بود بیدارش کردم و از ماشین پیاده شدیم<br />
هوا صاف و مهتابی بود دور و اطراف پوششی جنگلی داشت و نزدیک به<br />
کوه بودیم هوا کمی شرجی بود.و بوی برنج و شالیزار آدم رو مست میکرد<br />
کلبه چوبی و خزه بسته در دل شب نمایان بود.لامپی کوچک نور زردرنگش<br />
رو در هوا پخش میکرد و پشه ها دورش میرقصیدند.<br />
بسمت کلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهی میکرد<br />
صدا زدم: کسی نیست؟سلام؟؟؟<br />
پیرمردی ریش بلند درو باز کرد با صدایی مملو از لهجه شمالی و با چهره ای<br />
اخم آلود گفت: سلام.بفرمایید<br />
با شک پرسیدم: ببخشید سر دوراهی تابلو رستوران زده بود<br />
و…<br />
به وسط حرفم پرید گفت: درست آمدید البته یکم دیره ولی غذا هستش<br />
بفرمایید داخل و درو پشت سرتون ببندید.<br />
راستش بنظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اینجا بود<br />
خلاصه وارد شدیم داخل کلبه دو تا میز پلاستیکی بدرنگی بود<br />
و یه پیشخون کثیفتر بسبک فیلمهای ترسناک!<br />
پیرمرد گفت: جیگر میخورید؟<br />
هر چند زیاد موافق نبودم اما گفتم باشه بیار<br />
پیرمرد به سراغ یخچال کوچکش رفت و سینی جیگر رو بیرون کشید<br />
بعد هم به پشت کلبه رفت و شروع به آماده کردن زغال کرد…<br />
همسرم خسته و خواب آلود بی هیچ حرفی بمن نگاه میکرد<br />
بوی بدی در فضا پیچیده و با بوی نم و چوب کلبه قاطی شده بود<br />
نور ضعیف و زرد رنگ لامپی که بالای سرمان بود تنها روشنایی کلبه بود.<br />
صدای پیرمرد از پشت کلبه کرا بخود آورد: شب اینجا میمونید؟<br />
بلند گفتم: نه ممنون شام رو میخوریم و میرویم<br />
چند دقیقه بعد غذا آماده بود نوشابه ای در کار نبود و یک پارچ آب در کنار سینی بود<br />
از سر ناچاری تا آخرین لقمه خوردیمش مزه ی عجیبی میداد<br />
تغریبا لقمه ی آخر بودیم که چیزی زیر دندونم حس کردم<br />
از دهانم بیرون آوردم یک ناخن شکسته بود حالم بهم خورد نزدیک بود بالا بیاورم!<br />
خانومم با چشمهایی گرد شده مرا نگاه میکرد و از تعجب لیوان آب از دستش افتاد<br />
بسراغ پیرمرد پشت کلبه رفتم تا بهش شکایت کنم خانومم در پی لیوانش روی زمین<br />
میگشت که از بین چوبهای کف کلبه چیزی پیدا کرد و آن دستی قطع شده بود<br />
که زیر چوبها دفن شده بود! هنوز به پیرمرد نرسیده بودم که صدای جیغ خانمم<br />
باعث شد بسمت کلبه بدوم پیرمرد هم پشت سرم آمد<br />
داد زدم: مهسا چی شده؟<br />
خانومم در حالی که دستش جلوی دهانش بود از میان انگشتانش صدای لرزانش<br />
به گوشم رسید: اینجا یه آدم تیکه تیکه شده دفنه!<br />
پیرمرد با تبری که دستش بود از پشت سر بهم حمله کرد سریع متوجه شدم.<br />
و جاخالی دادم اما دستم کمی زخمی شد.پیرمردو حول دادم بسمت دیوار<br />
و تا آمد دوباره حمله کنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشین دویدم<br />
پریدیم تو ماشین و با عجله سوییچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول<br />
که همیشه در بدترین شرایط ماشین روشن نمیشه روشن نمیشد!<br />
پیرمرد با تبرش شیشه ماشین رو آورد پایین و همین که دستشو برد بالا تا دومین<br />
ضربش رو به مخم بزنه ماشین روشن شد و با یک دنده عقب سریع ازش دور شدم<br />
پیرمرد با ناتوانی دنبال ماشین کمی آمد اما کم آورد و ما دور شدیم چند ثانیه بیشتر<br />
نگذشته بود که بشدت خواب آلود شدم نگاهی کردم به خانومم دیدم بیهوش شده<br />
فهمیدم تو غذامون عوضی قرص خواب آور شدید ریخته همینکه خواستم بخودم<br />
بیام چشمام روی هم رفته بود کار از کار گذشته بود…!<br />
وقتی چشمامو باز کردم دوباره داخل کلبه بودم به یک صندلی بسته شده بودم<br />
دهانم هم بسته بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و خانومم کجاست؟!؟<br />
چند لحظه ای گذشت تا اینکه پیرمرد از داخل اتاق بیرون آمد با خنده ای شیطانی<br />
همه چیزو بهم فهموند.کمربندش رو سفت کرد و دوباره به اتاق برگشت<br />
چند لحظه بعد خانومم با صورتش که از اشک قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته<br />
بدنش کاملا برهنه و کبود شده بود از عصبانیت تنم میلرزید پیرمرد خنده هاشو بیشتر<br />
کرد سپس کشون کشون خانومم رو بسمت زیر زمین برد آنجا دو زن بدبخت دیگر<br />
بودند که مثل ما قربانی شده بودند!پیر کفتار زنها رو فلج میکرد<br />
و در زیر زمین نگه میداشت مردها رو تکه تکه و قسمتی رو برای کباب بر میداشت<br />
و مابقی رو زیر کلبه دفن میکرد.میدونستم چه سرنوشتی در انتظارمه<br />
لحظه ای بعد پیرمرد از زیر زمین به بیرون آمد و در را قفل کرد.<br />
چاقوی کهنه و زنگ زده ای از جیبش بیرون آورد و بسمتم آمد یک لحظه بعد<br />
آرام آرام شروع به بریدن گردنم کرد خون مثل فواره از گلوم بیرون میپاشید<br />
و از شدت درد گریه میکردم تا سرم کاملا از تنم جدا شد<br />
آخرین چیزی که از دنیا دیدم چهره جنون وار پیرمرد بود که چاقوی خونین رو<br />
بروی زبانش کشید و دوباره در جیبش گذاشت.سپس چشمام برای همیشه بسته شد!<br />
فردای آنروز مهسا وقتی چشماشو باز کرد تمام تنش کوفته شده بود<br />
و سرما تا استخوانش نفوذ میکرد دو زن دیگری که بشکلی همسلولیش بودند<br />
مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زیر چشماشان سیاه و کبود بود<br />
با نگاهشان بی صدا با مهسا حرف میزدند.دقایقی بعد پیرمرد که معلوم بود<br />
تازه از خواب بیدار شده وارد زیرزمین شد دستان مهسا رو باز کرد<br />
و همین که خواست پایش رو باز کنه مهسا پیرمرد رو حول داد و کشان کشان<br />
بسمت بیرون زیر زمین رفت پیرمرد با خونسردی آرام دنبالش راه افتاد<br />
هنوز آفتاب درست درنیامده بود مهسا چند قدم بیشتر از کلبه دور نشده بود<br />
که سگ حار و وحشی پیرمرد بدنبالش پارس کنان دوید و چون مهسا نمیتوانست<br />
بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهای تیزش پای مهسا رو غرق خون کرد<br />
پیرمرد خندان گفت: ایندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ی دیگه خودتو<br />
میدم بخوره اگه بخوای فرار کنی.سپس موهای مهسا رو دور دستش پیچید<br />
و بسمت زیر زمین کشون کشون بردش!<br />
وقتی به زیر زمین رسید دید هیچکدام از آن دو زن داخل زیرزمین نیستند<br />
همین که برگشت تبر وسط سینه اش فرود آمد و به داخل زیر زمین افتاد<br />
زن اولی دست مهسا رو گرفت و بسمت بیرون کشیدش<br />
زن دومی هم در زیرزمینو بست و قلفشو زد.<br />
هر سه هراسان دنبال ماشین بودند که پشت کلبه پنهان شده بود<br />
اما سوییچ دست پیرمرد بود!<br />
سگ پیرمرد هم زنجیرش بسته بود و نمیتوانست کاری کند<br />
فقط تهدید کنان پارس میکرد…<br />
نمیتوانستند جایی بروند مهسا دنبال شوهرش میگشت<br />
اما اثری ازش نبود.فقط موبایلش روی میز بود که اونم آنتن نداشت!<br />
مجبور بودند منتظر بشوند تا کسی بیا چون پاها همه زخمی بود و نمی توانستند<br />
درست راه بروند…نیم ساعت بعد یک کامیون از راه رسید<br />
همه فریاد زنان داد زدند: کمک..کمک<br />
مرد میانسالی از کامیون پیاده شد و هراسان داخل کلبه آمد.<br />
مهسا تند تند کمی از قضایا را گفت: مرد سری تکان داد و کشان کشان<br />
مهسا رو سوار کامیون کرد و گفت: من فقط یک نفر جا دارم اینو میرسونم بعد<br />
میام کمک شما؟!؟؟<br />
مهسا داخل کامیون نشست و مرد به داخل کلبه برگشت<br />
چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نمیدانست چه خبره<br />
و چه اتفاقی براش داره می افته اما چاره ای جز اطمینان نداشت<br />
مرد هیچ حرفی نمیزد فقط رانندگی میکرد مهسا گفت: جاده اونطرفه<br />
برای چی از اینور میرید؟<br />
مرد پاسخ داد: یه میانبره!<br />
مهسا با نگرانی در فکر بود که ناگهان چشمش بروی داشبورد افتاد و<br />
عکسی که داخلش همان پیرمرد بود و دست بر گردن همین مردک انداخته بودو دید<br />
تازه فهمید که از چاه درآمده و به چاه دیگری افتاده!<br />
اما دیگر دیر شده بود آنها به خانه ی مردک رسیدن<br />
مهسا فریاد زد: بازم بچه های فلشخور سرکار رفتن، در صورت نیاز<br />
جهت تخلیه فشار چای میل کنید...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان[انتقام شیرین]]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298835</link>
			<pubDate>Tue, 02 Aug 2022 16:31:35 -0400</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298835</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
اسم رمان انتقام شیرین هست <br />
روزی یه پارت میذارم اگه سپاس زیاد باشه پارت هارو زیاد میکنم<br />
<hr />
ﻣﺜﻪ ﺗﻤﻮﻡ 5ﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺍﯾﻨﺤﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ . ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﮔﻼ‌ﺏ ﻭ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺯ . ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ .<br />
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻡ . ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﻗﺒﺮﺵ ﻭ ﺑﺎ ﮔﻼ‌ﺏ ﺷﺴﺘﻤﺶ . 7 ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻡ ﺑﺎﺯ...<br />
ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﮔﻼ‌ ﺭﻭ ﭘﺮ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ - ﺳﻼ‌ﻡ . ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪ . ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ. ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺑﺎﻻ‌ﺧﺮﻩ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺍﺣﻤﻘﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ. ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﮔﺮﻓﺖ . ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ . ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﺬﺍﺭﻡ ﺧﻮﻧﺖ ﺑﯽ ﺗﻘﺎﺹ ﺑﻤﻮﻧﻪ .<br />
ﺑﺎ ﮔﻞ ﺁﺧﺮﯼ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﺎﻡ !<br />
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮔﻠﺒﺮﮒ : ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ . ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺪﺭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ . ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ . ﻣﻮﻗﻊ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻦ ﻓﻮﺕ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ .ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ . ﺗﻮ ﭼﺸﺎﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ ﺩﺍﺭﯼ . ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺟﺎﺩﻭ ﮐﺮﺩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﻡ : ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﻓﺘﻨﻢ . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺻﺒﺎ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ . ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺸﺘﯿﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺗﺎ ﻣﻮﺍﻇﺒﻤﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺳﻮﻡ : ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ . ﺟﻮﺷﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩﻡ ﻭ ﺍﺷﮑﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺎ ﺑﻮﺩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭼﻬﺎﺭﻡ : ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻣﺎ ﻣﺘﮑﯽ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ . ﻣﺤﮑﻢ ﻭ ﻧﺘﺮﺱ . ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻨﺸﻮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭘﻨﺠﻢ : ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ . ﺻﺒﺎ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ . ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺠﺮﺑﯽ . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺭﺷﺘﻤﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺠﺮﺑﯽ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ . ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ . ﻣﺎﺩﺭﻡ . ﺩﻭﺳﺘﻢ . ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﺸﻢ : ﺳﯿﻨﺎ ﺍﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ . ﺳﻮﻡ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺻﺒﺎ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ‌ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺯﺍ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻡ . ﮔﻔﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ . ﺗﺎ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻫﻔﺘﻢ :  ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻡ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ . ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮ ﻭ ﺭﻭ ﺩﺍﺭ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻣﻪ . ﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ . ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺩﻟﻢ ﺑﻠﺮﺯﻩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻫﺸﺘﻢ : ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﯾﻢ . ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﻭﺝ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ . ﺍﻣﺎ ﺑﻬﻢ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﻢ ﺭﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻧﻬﻢ : ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﯾﻢ . ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ . ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺟﺰ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻨﺸﺴﺖ . ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻫﻢ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ . ﺻﺒﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺷﺪﻡ ﻧﺎﻇﺮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ . ﺳﯿﻨﺎ ﺷﺮﮐﺘﺶ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ‌ ﻧﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﯾﺎﺯﺩﻫﻢ : ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺤﺼﯿﻠﻢ ﺗﻮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ 60 ﺩﺭﺻﺪ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﮐﺮﺩ . ﻓﻘﻂ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺎﺭﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﮐﺜﺮ ﺳﻬﻼ‌ﻣﺪﺍﺭﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻭ ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﻢ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﻮﻣﺪﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﻭ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻢ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ : ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻮﺩ . ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ . ﺑﺎ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺰﺋﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﻣﻦ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ : ﺑﯽ ﺑﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺳﺎﻋﺖ 11 ﺍﺳﺖ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﻧﮕﺸﺘﻪ . ﻫﺮ ﭼﯽ ﮔﻮﺷﯿﺸﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ . ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺋﻪ<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ : ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ . ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ 3 ﻭ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﭻ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺻﺒﺤﻪ . ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﯿﺴﺖ !<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭘﻮﻧﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺮﺩ . ﺧﺎﮐﺶ ﮐﺮﺩﻡ . ﭘﻠﯿﺲ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻭﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ . ﺳﺮ ﺧﺎﮐﺶ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﺮﺩﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ !<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﻮﻧﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﺦ ﺍﺻﻠﯽ . ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭﺷﻮ ﺩﺍﺩﻩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺁﺧﺮ : ﺁﺩﺭﺱ ﺗﻮﯼ ﮐﯿﻔﻤﻪ . ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻪ .<br />
ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻨﺸﻮﻥ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ . ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭﻣﻮ ﺑﮕﯿﺮﻡ . ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻌﺘﻤﺪﻡ .<br />
ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ . ﺻﺒﺎﺳﺖ .<br />
<hr />
ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ . ﺻﺒﺎﺳﺖ .<br />
- ﺳﻼ‌ﻡ ﺻﺒﺎ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺳﻼ‌ﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ . ﮐﺠﺎﯾﯽ؟<br />
- ﺟﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﻢ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻧﻤﯿﺎﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ؟<br />
- ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺎﻡ . ﮐﺠﺎ ﻫﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﯿﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﻣﺎﺷﯿﻨﻤﻮ ﺑﺮﺩﻩ .<br />
- ﺑﺎﺷﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻮ ﻣﻦ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻡ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺍﻭﮐﯽ . ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ .<br />
- ﻓﻌﻼ‌ .<br />
ﭘﺎﺷﺪﻡ . ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﮑﻮﻧﺪﻡ . ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ – ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺭﻡ ﺑﺎﺑﺎ . ﻣﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻌﺘﻤﺪﻡ!<br />
ﻣﺜﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ – ﺳﻠﻨﮓ<br />
ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ - ﻋﻠﯿﮏ ﺳﻼ‌ﻡ . ﺧﻮﺑﯽ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺑﻢ . ﺑﺎﺯ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ . ﻧﺸﺴﺘﯽ ﺗﺎ ﺗﻮﻧﺴﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺁﺭﻩ؟<br />
- ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺑﮑﻨﻢ.<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﯽ ﺑﯽ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻩ؟<br />
- ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺷﻪ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ... ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﻄﯿﻼ‌ﺕ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﺗﺮﻣﺖ ﺑﺒﺮﺵ ﯾﻪ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ.<br />
- ﻓﻌﻼ‌ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ . ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺑﺮﺩﻣﺶ . ﻭﻟﯽ ﺍﻻ‌ﻥ ﻧﻪ.<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺏ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ؟<br />
- ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ؟<br />
- ﻃﺮﻓﺎﯼ ﻣﺎ . ﺧﯿﻠﯽ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻥ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯽ؟<br />
- ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ . ﻓﻌﻼ‌ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﺑﺪﯼ؟<br />
-ﺁﺭﻩ<br />
ﺻﺒﺎ – ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻪ ﭼﯽ؟<br />
- ﻣﺜﻼ‌ ﮐﯽ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺎﯼ ﺷﻤﺎﻥ . ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﺸﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻪ !<br />
- ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﯽ ﻧﯿﺴﺖ!<br />
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮔﻔﺘﻢ - ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻭﮐﯿﻞ ﭘﺪﺭﺕ؟<br />
- ﺁﺭﻩ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﭼﯽ ﮔﻔﺖ؟<br />
- ﮔﻔﺖ ﻃﺒﻖ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺯ ﺑﺸﻪ . ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻡ ﺑﯿﺎﻥ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭﺕ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺎﺩ ؟ ﻣﯿﺎﺩ؟<br />
- ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺎﺩ! ﺍﮔﻪ ﺑﻮﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮﺕ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﮐﺸﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭﺷﻮ ﺗﻠﭙﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﺍﻣﻨﺶ ! ﺣﮑﻤﺘﺘﻮ ﺷﮑﺮ!<br />
ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯿﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ – ﮐﺠﺎ ﺑﺮﯾﻢ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ . ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ .<br />
- ﭘﺲ ﺑﺮﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ . ﺑﯽ ﺑﯽ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﯾﻢ .<br />
ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ – ﺑﯽ ﺑﯽ ﺟﻮﻥ ...<br />
ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ – ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﻬﺮﺷﯿﺪ ﺟﺎﻥ ؟<br />
- ﺁﺭﻩ ﺑﯽ ﺑﯽ  . ﺻﺒﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ .<br />
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺳﻼ‌ﻡ ﺩﺍﺩﯾﻢ . ﺑﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻓﻨﺠﻮﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﮔﺮﻡ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﮐﺮﺩ .<br />
ﺑﯽ ﺑﯽ  - ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺻﺒﺎ ﺟﻮﻥ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺑﻢ ﺑﯽ ﺑﯽ . ﻣﺎﺷﺎﻟﻠﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺎﺷﺎﻟﻠﻪ ﻭ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺟﻮﻭﻥ ﺍﺯ ﺩﻓﻌﻪ ﻗﺒﻞ ﺷﺪﯼ . ﺭﺍﺯﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯿﻪ  .<br />
ﺻﺒﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺗﺸﺮﯾﺢ ﻧﮑﻨﻪ ﻭﻝ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﻡ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻪ!<br />
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ . ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6 ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ...<br />
ﺗﻠﻔﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻻ‌ﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﺯﺩﻡ .<br />
- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻨﯽ ﺣﺴﺎﺑﺪﺍﺭ ﺷﺮﮐﺖ ... ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﺘﻤﺪ ﭘﺪﺭﻡ ...<br />
ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﺳﻬﻤﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻧﯿﻮﻣﺪ!<br />
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ . ﭘﺪﺭ ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻘﯿﺶ ﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﯿﺮﯾﻪ . ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻨﯽ ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻫﻢ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ . ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻬﺮﺷﯿﺪ .<br />
ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺭﻓﺘﻦ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﺭﻗﺸﻮﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻭ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ .<br />
ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ . ﻣﻬﺮﺷﯿﺪﻡ<br />
ﺳﻼ‌ﻡ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ.<br />
ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﻻ‌ﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﯿﻪ ﭘﯿﺸﺖ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﻣﯿﻮﺍﺭﻡ ﻏﺼﻪ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻣﻨﻮ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻭﺍﯾﺴﯽ . ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻢ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻤﺮﺩ . ﺑﻠﮑﻪ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭﻥ ﺍﺯﻡ ﻃﻼ‌ﻕ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ . ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﺶ ﺗﻦ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻃﻼ‌ﻗﺶ ﺩﺍﺩﻡ . ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺭﻡ . ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ ! ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﺮﺩ . ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻨﺎﯼ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻃﻼ‌ﻗﺶ ﺑﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻃﻼ‌ﻕ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﺶ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻓﺘﻦ . ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﯽ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻ‌ﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ .<br />
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ .<br />
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ .<br />
<hr />
ادامه ش واسه فردا میذارم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
اسم رمان انتقام شیرین هست <br />
روزی یه پارت میذارم اگه سپاس زیاد باشه پارت هارو زیاد میکنم<br />
<hr />
ﻣﺜﻪ ﺗﻤﻮﻡ 5ﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺍﯾﻨﺤﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ . ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﮔﻼ‌ﺏ ﻭ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺯ . ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ .<br />
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻡ . ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﻗﺒﺮﺵ ﻭ ﺑﺎ ﮔﻼ‌ﺏ ﺷﺴﺘﻤﺶ . 7 ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻡ ﺑﺎﺯ...<br />
ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﮔﻼ‌ ﺭﻭ ﭘﺮ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ - ﺳﻼ‌ﻡ . ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪ . ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ. ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺑﺎﻻ‌ﺧﺮﻩ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺍﺣﻤﻘﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ. ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﮔﺮﻓﺖ . ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ . ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﺬﺍﺭﻡ ﺧﻮﻧﺖ ﺑﯽ ﺗﻘﺎﺹ ﺑﻤﻮﻧﻪ .<br />
ﺑﺎ ﮔﻞ ﺁﺧﺮﯼ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﺎﻡ !<br />
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮔﻠﺒﺮﮒ : ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻗﺸﻨﮓ . ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺪﺭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ . ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ . ﻣﻮﻗﻊ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻦ ﻓﻮﺕ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ .ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ . ﺗﻮ ﭼﺸﺎﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ ﺩﺍﺭﯼ . ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺟﺎﺩﻭ ﮐﺮﺩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﻡ : ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﻓﺘﻨﻢ . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺻﺒﺎ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ . ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺸﺘﯿﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺗﺎ ﻣﻮﺍﻇﺒﻤﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺳﻮﻡ : ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ . ﺟﻮﺷﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩﻡ ﻭ ﺍﺷﮑﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺎ ﺑﻮﺩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭼﻬﺎﺭﻡ : ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻣﺎ ﻣﺘﮑﯽ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ . ﻣﺤﮑﻢ ﻭ ﻧﺘﺮﺱ . ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻨﺸﻮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭘﻨﺠﻢ : ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ . ﺻﺒﺎ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ . ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺠﺮﺑﯽ . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺭﺷﺘﻤﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺠﺮﺑﯽ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ . ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ . ﻣﺎﺩﺭﻡ . ﺩﻭﺳﺘﻢ . ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﺸﻢ : ﺳﯿﻨﺎ ﺍﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ . ﺳﻮﻡ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺻﺒﺎ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ‌ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺯﺍ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻡ . ﮔﻔﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ . ﺗﺎ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻫﻔﺘﻢ :  ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻡ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ . ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮ ﻭ ﺭﻭ ﺩﺍﺭ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻣﻪ . ﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ . ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺩﻟﻢ ﺑﻠﺮﺯﻩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻫﺸﺘﻢ : ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﯾﻢ . ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﻭﺝ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ . ﺍﻣﺎ ﺑﻬﻢ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﻢ ﺭﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻧﻬﻢ : ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﯾﻢ . ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ . ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺟﺰ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻨﺸﺴﺖ . ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻫﻢ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ . ﺻﺒﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺷﺪﻡ ﻧﺎﻇﺮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ . ﺳﯿﻨﺎ ﺷﺮﮐﺘﺶ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ‌ ﻧﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﯾﺎﺯﺩﻫﻢ : ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺤﺼﯿﻠﻢ ﺗﻮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ 60 ﺩﺭﺻﺪ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﮐﺮﺩ . ﻓﻘﻂ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺎﺭﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﮐﺜﺮ ﺳﻬﻼ‌ﻣﺪﺍﺭﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻭ ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﻢ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﻮﻣﺪﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﻭ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻢ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ : ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻮﺩ . ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ . ﺑﺎ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺰﺋﯿﻦ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﻣﻦ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻡ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻢ : ﺑﯽ ﺑﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺳﺎﻋﺖ 11 ﺍﺳﺖ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﻧﮕﺸﺘﻪ . ﻫﺮ ﭼﯽ ﮔﻮﺷﯿﺸﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ . ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺋﻪ<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ : ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ . ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ 3 ﻭ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﭻ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺻﺒﺤﻪ . ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﯿﺴﺖ !<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﭘﻮﻧﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺮﺩ . ﺧﺎﮐﺶ ﮐﺮﺩﻡ . ﭘﻠﯿﺲ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻭﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ . ﺳﺮ ﺧﺎﮐﺶ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﺮﺩﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ !<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺷﻮﻧﺰﺩﻫﻢ : ﺑﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﺦ ﺍﺻﻠﯽ . ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭﺷﻮ ﺩﺍﺩﻩ .<br />
ﮔﻠﺒﺮﮒ ﺁﺧﺮ : ﺁﺩﺭﺱ ﺗﻮﯼ ﮐﯿﻔﻤﻪ . ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻪ .<br />
ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻨﺸﻮﻥ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ . ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭﻣﻮ ﺑﮕﯿﺮﻡ . ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻌﺘﻤﺪﻡ .<br />
ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ . ﺻﺒﺎﺳﺖ .<br />
<hr />
ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ . ﺻﺒﺎﺳﺖ .<br />
- ﺳﻼ‌ﻡ ﺻﺒﺎ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺳﻼ‌ﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ . ﮐﺠﺎﯾﯽ؟<br />
- ﺟﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﻢ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻧﻤﯿﺎﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ؟<br />
- ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺎﻡ . ﮐﺠﺎ ﻫﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﯿﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﻣﺎﺷﯿﻨﻤﻮ ﺑﺮﺩﻩ .<br />
- ﺑﺎﺷﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻮ ﻣﻦ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻡ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺍﻭﮐﯽ . ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ .<br />
- ﻓﻌﻼ‌ .<br />
ﭘﺎﺷﺪﻡ . ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﮑﻮﻧﺪﻡ . ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ – ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺭﻡ ﺑﺎﺑﺎ . ﻣﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻌﺘﻤﺪﻡ!<br />
ﻣﺜﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ – ﺳﻠﻨﮓ<br />
ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ - ﻋﻠﯿﮏ ﺳﻼ‌ﻡ . ﺧﻮﺑﯽ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺑﻢ . ﺑﺎﺯ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺮ ﭼﺸﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ . ﻧﺸﺴﺘﯽ ﺗﺎ ﺗﻮﻧﺴﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺁﺭﻩ؟<br />
- ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺑﮑﻨﻢ.<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﯽ ﺑﯽ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻩ؟<br />
- ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺷﻪ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ... ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﻄﯿﻼ‌ﺕ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﺗﺮﻣﺖ ﺑﺒﺮﺵ ﯾﻪ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ.<br />
- ﻓﻌﻼ‌ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ . ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺑﺮﺩﻣﺶ . ﻭﻟﯽ ﺍﻻ‌ﻥ ﻧﻪ.<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺏ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ؟<br />
- ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ؟<br />
- ﻃﺮﻓﺎﯼ ﻣﺎ . ﺧﯿﻠﯽ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻥ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯽ؟<br />
- ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ . ﻓﻌﻼ‌ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﺑﺪﯼ؟<br />
-ﺁﺭﻩ<br />
ﺻﺒﺎ – ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻪ ﭼﯽ؟<br />
- ﻣﺜﻼ‌ ﮐﯽ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺎﯼ ﺷﻤﺎﻥ . ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﺸﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻪ !<br />
- ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﯽ ﻧﯿﺴﺖ!<br />
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮔﻔﺘﻢ - ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻭﮐﯿﻞ ﭘﺪﺭﺕ؟<br />
- ﺁﺭﻩ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﭼﯽ ﮔﻔﺖ؟<br />
- ﮔﻔﺖ ﻃﺒﻖ ﻭﺻﯿﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺯ ﺑﺸﻪ . ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻡ ﺑﯿﺎﻥ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭﺕ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺎﺩ ؟ ﻣﯿﺎﺩ؟<br />
- ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺎﺩ! ﺍﮔﻪ ﺑﻮﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ!<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮﺕ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﮐﺸﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭﺷﻮ ﺗﻠﭙﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﺍﻣﻨﺶ ! ﺣﮑﻤﺘﺘﻮ ﺷﮑﺮ!<br />
ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯿﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ – ﮐﺠﺎ ﺑﺮﯾﻢ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ . ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ .<br />
- ﭘﺲ ﺑﺮﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ . ﺑﯽ ﺑﯽ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ .<br />
ﺻﺒﺎ – ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﯾﻢ .<br />
ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ – ﺑﯽ ﺑﯽ ﺟﻮﻥ ...<br />
ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ – ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﻬﺮﺷﯿﺪ ﺟﺎﻥ ؟<br />
- ﺁﺭﻩ ﺑﯽ ﺑﯽ  . ﺻﺒﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ .<br />
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺳﻼ‌ﻡ ﺩﺍﺩﯾﻢ . ﺑﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻓﻨﺠﻮﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﮔﺮﻡ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﮐﺮﺩ .<br />
ﺑﯽ ﺑﯽ  - ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺻﺒﺎ ﺟﻮﻥ؟<br />
ﺻﺒﺎ – ﺧﻮﺑﻢ ﺑﯽ ﺑﯽ . ﻣﺎﺷﺎﻟﻠﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺎﺷﺎﻟﻠﻪ ﻭ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺟﻮﻭﻥ ﺍﺯ ﺩﻓﻌﻪ ﻗﺒﻞ ﺷﺪﯼ . ﺭﺍﺯﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯿﻪ  .<br />
ﺻﺒﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺗﺸﺮﯾﺢ ﻧﮑﻨﻪ ﻭﻝ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﻡ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻪ!<br />
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ . ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6 ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ...<br />
ﺗﻠﻔﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻻ‌ﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﺯﺩﻡ .<br />
- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻨﯽ ﺣﺴﺎﺑﺪﺍﺭ ﺷﺮﮐﺖ ... ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻌﺘﻤﺪ ﭘﺪﺭﻡ ...<br />
ﻋﻤﻮ ﺧﺴﺮﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﺳﻬﻤﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻧﯿﻮﻣﺪ!<br />
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ . ﭘﺪﺭ ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻘﯿﺶ ﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﯿﺮﯾﻪ . ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻨﯽ ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻫﻢ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ . ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻬﺮﺷﯿﺪ .<br />
ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺴﺎﻡ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺭﻓﺘﻦ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺪﺭﻗﺸﻮﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻭ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ .<br />
ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ . ﻣﻬﺮﺷﯿﺪﻡ<br />
ﺳﻼ‌ﻡ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ.<br />
ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﻻ‌ﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﯿﻪ ﭘﯿﺸﺖ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﻣﯿﻮﺍﺭﻡ ﻏﺼﻪ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻣﻨﻮ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻭﺍﯾﺴﯽ . ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻢ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻤﺮﺩ . ﺑﻠﮑﻪ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭﻥ ﺍﺯﻡ ﻃﻼ‌ﻕ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ . ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﺶ ﺗﻦ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻃﻼ‌ﻗﺶ ﺩﺍﺩﻡ . ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺭﻡ . ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ ! ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﺮﺩ . ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻨﺎﯼ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻃﻼ‌ﻗﺶ ﺑﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻃﻼ‌ﻕ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﺶ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻓﺘﻦ . ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﯽ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻ‌ﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ .<br />
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ .<br />
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ .<br />
<hr />
ادامه ش واسه فردا میذارم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فن فیکشنblack room_bts]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298674</link>
			<pubDate>Sun, 06 Feb 2022 09:30:27 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298674</guid>
			<description><![CDATA[به نام خدا<br />
<br />
نویسنده:lugan<br />
ژانر:مافیایی،اکشن،عاشقانه،اصمات<br />
نوع:دختر پسری(نسخته تهکوک و نامجینشم هس)<br />
شخصیت های اصلی:پارک آرو،کیم تهیونگ،جعون جانگ کوک،لالیسا مانوبان،اوه یوجین<br />
<br />
<br />
پارت پارت قرار میدم.<br />
<br />
<br />
سه تاش یکیه منتاها نمیدونم کدومش کار میکنه<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://www.uplooder.net/files/d872fdc9ac8dfe49a9226d77c4bf83ab/نمد-2.pdf.html <br />
<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://www.uplooder.net/files/6d7ea49c97e1f56a91777a20e74b5f16/بلک-روم.pdf.html <br />
<br />
<br />
&lt;a href="https://www.uplooder.net/files/6d7ea49c97e1f56a91777a20e74b5f16/بلک-روم.pdf.html" target="_blank"&gt;بلک-روم.pdf&lt;/a&gt;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به نام خدا<br />
<br />
نویسنده:lugan<br />
ژانر:مافیایی،اکشن،عاشقانه،اصمات<br />
نوع:دختر پسری(نسخته تهکوک و نامجینشم هس)<br />
شخصیت های اصلی:پارک آرو،کیم تهیونگ،جعون جانگ کوک،لالیسا مانوبان،اوه یوجین<br />
<br />
<br />
پارت پارت قرار میدم.<br />
<br />
<br />
سه تاش یکیه منتاها نمیدونم کدومش کار میکنه<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://www.uplooder.net/files/d872fdc9ac8dfe49a9226d77c4bf83ab/نمد-2.pdf.html <br />
<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.flashkhor.com/forum/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
https://www.uplooder.net/files/6d7ea49c97e1f56a91777a20e74b5f16/بلک-روم.pdf.html <br />
<br />
<br />
&lt;a href="https://www.uplooder.net/files/6d7ea49c97e1f56a91777a20e74b5f16/بلک-روم.pdf.html" target="_blank"&gt;بلک-روم.pdf&lt;/a&gt;]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زاده غم]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298663</link>
			<pubDate>Sat, 29 Jan 2022 12:54:06 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298663</guid>
			<description><![CDATA[نام رمان : زاده غم <br />
نام نویسنده : kimia یا ROPONZL <br />
ژانر : بر اساس واقعیت ، تراژدی <br />
خلاصه : دختری زاده غم،  دختری از جنس تنهایی  <br />
نام این دختر چه بود؟  زاده غم!  اری حال روز این دختر همچون حال  دریایی طوفانی، و خشم گین بود!  شکنجه ها و عذاب روحی  که بر تن رنجورش مینشست!  هولناک بودند  مینوسم ... آری  مینویسم از زندگی دختری با غم هایی بزرگ آری زندگی چه رقم میزند بر این دختر سرنوشت همچون موجی از دریا بود که نمی‌دانستی  کجا میکشیده  میشوی .... <br />
هیچ کس نمیداند ...<br />
<hr />
سلام در اینجا رمان قرار خواهد گرفت؛ دوروز یک بار پارت میزارم.  بنا به مشکلاتی فردا نمیتونم پارت بزارم ولی پس فردا حتما اولین پارت را قرار خواهم داد در تایپک.<br />
اگر از رمان استقبال بشه روزی ۱ پارت خواهم گذاشت ?]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[نام رمان : زاده غم <br />
نام نویسنده : kimia یا ROPONZL <br />
ژانر : بر اساس واقعیت ، تراژدی <br />
خلاصه : دختری زاده غم،  دختری از جنس تنهایی  <br />
نام این دختر چه بود؟  زاده غم!  اری حال روز این دختر همچون حال  دریایی طوفانی، و خشم گین بود!  شکنجه ها و عذاب روحی  که بر تن رنجورش مینشست!  هولناک بودند  مینوسم ... آری  مینویسم از زندگی دختری با غم هایی بزرگ آری زندگی چه رقم میزند بر این دختر سرنوشت همچون موجی از دریا بود که نمی‌دانستی  کجا میکشیده  میشوی .... <br />
هیچ کس نمیداند ...<br />
<hr />
سلام در اینجا رمان قرار خواهد گرفت؛ دوروز یک بار پارت میزارم.  بنا به مشکلاتی فردا نمیتونم پارت بزارم ولی پس فردا حتما اولین پارت را قرار خواهم داد در تایپک.<br />
اگر از رمان استقبال بشه روزی ۱ پارت خواهم گذاشت ?]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خلاصه رمان_ رمان نویسی]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298639</link>
			<pubDate>Sun, 09 Jan 2022 09:13:16 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298639</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #cc33ff;">_رمان نویسی </span><br />
──────────♡.°<br />
<span style="color: #9933cc;">_خلاصه رمان<br />
</span><br />
_ جذاب و زیبا باشه.<br />
<br />
 خواننده وقتی ببینه خلاصه قشنگه شروع به خوندن رمان می‌کنه. در نتیجه دومین چیز برای جذب خواننده خلاصه است.<br />
<br />
_ نه رمان رو لو بده نه گنگ باشه.<br />
<br />
 به این خلاصه توجه کنید:<br />
- پسری مغرور که با دختری شیطون همخونه میشه و بعد از کلی لجبازی و دعوا با هم دعوا می‌کنند و در آخر عاشق هم دیگه میشن.<br />
خب این خلاصه از اول تا آخر رمان رو لو داده و در نتیجه وقتی مخاطب می‌بینه چیز جذابی وجود نداره اون رو نمی‌خونه.<br />
خیلی مجهول و گنگ هم نباید باشه، این‌جوری نمی‌فهمی چی به چیه و بازم رغبتی برای خوندن وجود نداره.<br />
<br />
_ رعایت علائم نگارشی.<br />
<br />
 علائم نگارشی به رمان زیبایی میده. معلم ادبیاتم مثالی در این باره می‌زنه که میگه: «‌علائم نگارشی عین رژ لب می‌مونه، خوشگل می‌کنه. »<br />
علائم نگارشی از ساده‌ترین نکاته که منتقدان خیلی روش حساسن و مهمه، پس حواستون باشه. <br />
<br />
توجه مهم:<br />
نویسنده‌هایی که میگید من نمی‌خوام با خلاصه نوشتن رمانم رو لو بدم،<br />
نویسنده‌هایی که میگید بلد نیستم خلاصه بنویسم،<br />
باید مهارت خلاصه نوشتن رو کسب کنید و خلاصه‌های زیبا بنویسید. <br />
نمیشه چون دوست ندارید یا بلد نیستید تو پله‌های نویسندگی رو جا بندازید و نادیدشون بگیرید.<br />
نترسید هر مانعی در نویسندگی با تلاش، نوشتن، نوشتن و نوشتن از بین میره.<br />
<br />
سایت طاقچه مقاله‌ای در این رابطه گذاشته، «چگونه خلاصه کتاب بنویسیم؟» که می‌تونه کمکتون کنه. نوشتن خلاصه کتاب‌های دیگه خیلی می‌تونه در نوشتن خلاصه برای رمان خودتون به درد بخوره.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #cc33ff;">_رمان نویسی </span><br />
──────────♡.°<br />
<span style="color: #9933cc;">_خلاصه رمان<br />
</span><br />
_ جذاب و زیبا باشه.<br />
<br />
 خواننده وقتی ببینه خلاصه قشنگه شروع به خوندن رمان می‌کنه. در نتیجه دومین چیز برای جذب خواننده خلاصه است.<br />
<br />
_ نه رمان رو لو بده نه گنگ باشه.<br />
<br />
 به این خلاصه توجه کنید:<br />
- پسری مغرور که با دختری شیطون همخونه میشه و بعد از کلی لجبازی و دعوا با هم دعوا می‌کنند و در آخر عاشق هم دیگه میشن.<br />
خب این خلاصه از اول تا آخر رمان رو لو داده و در نتیجه وقتی مخاطب می‌بینه چیز جذابی وجود نداره اون رو نمی‌خونه.<br />
خیلی مجهول و گنگ هم نباید باشه، این‌جوری نمی‌فهمی چی به چیه و بازم رغبتی برای خوندن وجود نداره.<br />
<br />
_ رعایت علائم نگارشی.<br />
<br />
 علائم نگارشی به رمان زیبایی میده. معلم ادبیاتم مثالی در این باره می‌زنه که میگه: «‌علائم نگارشی عین رژ لب می‌مونه، خوشگل می‌کنه. »<br />
علائم نگارشی از ساده‌ترین نکاته که منتقدان خیلی روش حساسن و مهمه، پس حواستون باشه. <br />
<br />
توجه مهم:<br />
نویسنده‌هایی که میگید من نمی‌خوام با خلاصه نوشتن رمانم رو لو بدم،<br />
نویسنده‌هایی که میگید بلد نیستم خلاصه بنویسم،<br />
باید مهارت خلاصه نوشتن رو کسب کنید و خلاصه‌های زیبا بنویسید. <br />
نمیشه چون دوست ندارید یا بلد نیستید تو پله‌های نویسندگی رو جا بندازید و نادیدشون بگیرید.<br />
نترسید هر مانعی در نویسندگی با تلاش، نوشتن، نوشتن و نوشتن از بین میره.<br />
<br />
سایت طاقچه مقاله‌ای در این رابطه گذاشته، «چگونه خلاصه کتاب بنویسیم؟» که می‌تونه کمکتون کنه. نوشتن خلاصه کتاب‌های دیگه خیلی می‌تونه در نوشتن خلاصه برای رمان خودتون به درد بخوره.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رمان بازگشت از دوزخ]]></title>
			<link>http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298635</link>
			<pubDate>Sat, 08 Jan 2022 05:16:53 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=298635</guid>
			<description><![CDATA[نمیدانم چرا ما انسان ها وقتی شخصی به ما نصیحتی میکندد گوش نمیدهیم به حرفاش و فقط میگویم حرف شما درست ومیگویم من میدانم دارم چیکار میکنم .<br />
<br />
با همین حرفا ها و غرور بی جای من بود که الان به این وضع در اومدم از پشت میز مدیریتم رسیدم به  فروشندگی از شرکت بزرگم رسیدم به سوپر مارکت کوچک کاش به حرفشون گوش میدادم و اینقدر بلند پروازی نمیکردم راست است که میگویند نمیشود راه چند ساله را یک شبه طی کرد .<br />
<br />
همه چی از اعتماد به یک دوست نامرد شروع شد ؛ یک روز مثل همه روز های کاریم در دفترم نشسته بودم که تلفن دفتر زنگ خورد:<br />
<br />
+بله ؟<br />
<br />
-آقای ریس  مهندس پیمانی تشریف اوردن<br />
<br />
+پیمانی؟ پیمانی کیه؟<br />
<br />
-میگن از دوستان قدیمی شماست  <br />
<br />
+راهنمایی شون کنید<br />
<br />
نشناختمش ولی خوب حتما کاری دارد که آمده است<br />
<br />
در باز شد وقتی دیدمش باورم نشد این همان علی هست همان رفیق بازی های بچگانه ما همونی که صبح تا شب باهم بودیم اما نه این علی نیست علی که اهل درس نبود منشی گفت مهندس ،علی که مهندس، نیست<br />
<br />
-حسین چطوری رفیق<br />
<br />
+ علی تویی<br />
<br />
-میخوای بگی رفیق قدیمیتو نشناختی<br />
<br />
+ اخه منشی گفت مهندس تو که مهندس نبودی<br />
<br />
-چیه فکر کردی فقط خودت میتونی مهندس شی<br />
<br />
+ عه  اممم<br />
<br />
-نمیخوای رفیقت تعارف کنی بشینه ؟<br />
<br />
+ داداش اصلا دیدمت ذوق زده شدم حواسم نبود بفرما بشین<br />
<br />
باورم نمیشد علی خیلی تغیر کرده بود تیپش نحوه حرف زدنش انگار واقعا مهندس شده باورم نمیشد<br />
<br />
+خوب علی البته بهتره بگم مهندس پیمانی چخبر چه عجب یه سری به ما زدی<br />
<br />
-گردن من ننداز ، نه که خودت خبر مارو گرفتی<br />
<br />
+ عه علی خودت میبینی که چقدر درگیرم<br />
<br />
-باشه مثل همون قدیمتی اصلا چیزی گردن نمیگیری<br />
<br />
راست میگفت من هیچ وقت چیزی گردن نمیگیرفتم بیچاره علی همیشه گردن میگرقت از همون اولم مغرور بودم<br />
<br />
+خوب حالا،قهوه میخوری یا چای<br />
<br />
-هیچکدوم وقت برای این کارا زیاده اومدم یک پیشنهادی بهت بدم فقط گوش کن<br />
<br />
+عه اینقدر تو کارت پیشرفت کردی خوب جانم در خدمتم<br />
<br />
-ببین حسین یک طرحی اورم به کسی هم نگفتم تا حالا اولین نفری که میخوام بگم تویی<br />
<br />
+ خوب چیه اون طرح<br />
<br />
-ساخت شهرک مسکونی و تجاری<br />
<br />
+ میدونی چی میگی میدونی چقدر سرمایه لازم<br />
<br />
-چی میگی تو این حرفو نزن تو که داخل بازاری من جورش میکنم<br />
<br />
همینجا بود تنم از ترس لرزید باید بگم نه چرا باید قبول کنم از قدیم گفتن پاتو اندازه خودت باز کن<br />
<br />
-حسین نگران چی هستی به چی فکر میکنی ببین تو فقط طرح مطالعه کن، من حتی زمین هم سراغ دارم روی همه چیش فکر کردم فقط کافیه پول زمین جور کنیم<br />
<br />
با این حرفش اعتمادم جلب کرد ؛ اخه علی رفیقم سرمو کلاه نمیزاره هیچ وقت<br />
<br />
+ باشه پس طرح تو بزار مطالعه کنم<br />
<br />
-میدونستم تو یک حرفه ای هستی کارت اینه بیا این طرح من 2 روز دیگه میام باهم حرف بزنیم<br />
<br />
+ باشه<br />
<br />
و این بود اولین قدم به سمت نابودی کاش میگفتم نه اخه چرا قدرت نه گفتن ندارم<br />
<br />
 <br />
<br />
خوب دوستان این بود قسمت اول دوست دارین قسمت دوم براتون بزارم نظرتون بزارید و مارو حمایت کنید<br />
<br />
منبع هیرکان نیاز]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[نمیدانم چرا ما انسان ها وقتی شخصی به ما نصیحتی میکندد گوش نمیدهیم به حرفاش و فقط میگویم حرف شما درست ومیگویم من میدانم دارم چیکار میکنم .<br />
<br />
با همین حرفا ها و غرور بی جای من بود که الان به این وضع در اومدم از پشت میز مدیریتم رسیدم به  فروشندگی از شرکت بزرگم رسیدم به سوپر مارکت کوچک کاش به حرفشون گوش میدادم و اینقدر بلند پروازی نمیکردم راست است که میگویند نمیشود راه چند ساله را یک شبه طی کرد .<br />
<br />
همه چی از اعتماد به یک دوست نامرد شروع شد ؛ یک روز مثل همه روز های کاریم در دفترم نشسته بودم که تلفن دفتر زنگ خورد:<br />
<br />
+بله ؟<br />
<br />
-آقای ریس  مهندس پیمانی تشریف اوردن<br />
<br />
+پیمانی؟ پیمانی کیه؟<br />
<br />
-میگن از دوستان قدیمی شماست  <br />
<br />
+راهنمایی شون کنید<br />
<br />
نشناختمش ولی خوب حتما کاری دارد که آمده است<br />
<br />
در باز شد وقتی دیدمش باورم نشد این همان علی هست همان رفیق بازی های بچگانه ما همونی که صبح تا شب باهم بودیم اما نه این علی نیست علی که اهل درس نبود منشی گفت مهندس ،علی که مهندس، نیست<br />
<br />
-حسین چطوری رفیق<br />
<br />
+ علی تویی<br />
<br />
-میخوای بگی رفیق قدیمیتو نشناختی<br />
<br />
+ اخه منشی گفت مهندس تو که مهندس نبودی<br />
<br />
-چیه فکر کردی فقط خودت میتونی مهندس شی<br />
<br />
+ عه  اممم<br />
<br />
-نمیخوای رفیقت تعارف کنی بشینه ؟<br />
<br />
+ داداش اصلا دیدمت ذوق زده شدم حواسم نبود بفرما بشین<br />
<br />
باورم نمیشد علی خیلی تغیر کرده بود تیپش نحوه حرف زدنش انگار واقعا مهندس شده باورم نمیشد<br />
<br />
+خوب علی البته بهتره بگم مهندس پیمانی چخبر چه عجب یه سری به ما زدی<br />
<br />
-گردن من ننداز ، نه که خودت خبر مارو گرفتی<br />
<br />
+ عه علی خودت میبینی که چقدر درگیرم<br />
<br />
-باشه مثل همون قدیمتی اصلا چیزی گردن نمیگیری<br />
<br />
راست میگفت من هیچ وقت چیزی گردن نمیگیرفتم بیچاره علی همیشه گردن میگرقت از همون اولم مغرور بودم<br />
<br />
+خوب حالا،قهوه میخوری یا چای<br />
<br />
-هیچکدوم وقت برای این کارا زیاده اومدم یک پیشنهادی بهت بدم فقط گوش کن<br />
<br />
+عه اینقدر تو کارت پیشرفت کردی خوب جانم در خدمتم<br />
<br />
-ببین حسین یک طرحی اورم به کسی هم نگفتم تا حالا اولین نفری که میخوام بگم تویی<br />
<br />
+ خوب چیه اون طرح<br />
<br />
-ساخت شهرک مسکونی و تجاری<br />
<br />
+ میدونی چی میگی میدونی چقدر سرمایه لازم<br />
<br />
-چی میگی تو این حرفو نزن تو که داخل بازاری من جورش میکنم<br />
<br />
همینجا بود تنم از ترس لرزید باید بگم نه چرا باید قبول کنم از قدیم گفتن پاتو اندازه خودت باز کن<br />
<br />
-حسین نگران چی هستی به چی فکر میکنی ببین تو فقط طرح مطالعه کن، من حتی زمین هم سراغ دارم روی همه چیش فکر کردم فقط کافیه پول زمین جور کنیم<br />
<br />
با این حرفش اعتمادم جلب کرد ؛ اخه علی رفیقم سرمو کلاه نمیزاره هیچ وقت<br />
<br />
+ باشه پس طرح تو بزار مطالعه کنم<br />
<br />
-میدونستم تو یک حرفه ای هستی کارت اینه بیا این طرح من 2 روز دیگه میام باهم حرف بزنیم<br />
<br />
+ باشه<br />
<br />
و این بود اولین قدم به سمت نابودی کاش میگفتم نه اخه چرا قدرت نه گفتن ندارم<br />
<br />
 <br />
<br />
خوب دوستان این بود قسمت اول دوست دارین قسمت دوم براتون بزارم نظرتون بزارید و مارو حمایت کنید<br />
<br />
منبع هیرکان نیاز]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>