![]() |
|
کره فروش{داستان} - نسخهی قابل چاپ +- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum) +-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40) +--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39) +---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67) +---- موضوع: کره فروش{داستان} (/showthread.php?tid=166740) |
RE: داستان باور نکردنی - سول - 16-04-2012 نه بابا .واقعیه؟؟؟؟؟؟؟/// ![]() ![]() ![]()
RE: داستان باور نکردنی - RedSparrow - 16-04-2012 چه زود همشو خوندی!!!!!!!!!اره واقعیه RE: یک شب با زنی دیگر! - ƝeGaЯ - 19-04-2012 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() غم انگیز بود ![]() ![]() ![]()
RE: یک شب با زنی دیگر! - *mahya* - 19-04-2012 زیبا ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
RE: یک شب با زنی دیگر! - ♥ Sky Princess♥ - 19-04-2012 خیلی غم انگیز بود ![]() ![]() ![]()
RE: داستان های کوتاه - serpico - 19-04-2012 پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد RE: یک شب با زنی دیگر! - rahaif - 21-04-2012 حتما این کارو میکنم بعضی کارا رو شاید باید همین حالا انجام بدیم تا دیر نشده........... ![]() حتما این کارو میکنم بعضی کارا رو شاید باید همین حالا انجام بدیم تا دیر نشده...........
RE: داستان های کوتاه - mina77 - 24-04-2012 سرم را چرخاندم که نگاهم با نگاه پیرمرد آدامس فروش گره خورد پیرمرد در دستش چند آدامس داشت و یک کیف کیفش پر از آدامس بود در یک دستش کیف پر از آدامس بود و در یک دستش چند تا آدامس هیچی نمی گفت فقط دستش رو جلو آورده بود و با کمری کاملا خم شده و سری بالا، به چشمانم نگاه می کرد دستی که جلو آورده بود و چند آدامس را نگه داشته بود می لرزید دستی که کیف پر از آدامس را نگه داشته بود نیز بدنش نیز چشمش نیز گفتم چشم چشمانش پر از اشک بود اشک هایش پر از غم غم هایش پر از فقر اینهایی را که گفتم در عرض چند ثانیه تمام وجودم را تسخیر کرد دست در جیب کردم و مبلغی به او هدیه دادم، بدون خرید آدامس و رفتم جسمم رفت ولی جانم پیش او باقی ماند اینبار تنها چشمان پیرمرد نبود که پر از اشک بود چشمان من هم اشک های پیرمرد سوز داشت و اشک های من هم اشک های پیرمرد درد داشت و اشک های من هم ایستادم و برگشتم به سمت پیرمرد آدامس فروش پیرمرد برای چند لحظه، کیف پر از آدامسش را بر زمین گذاشته بود و و کنار درب رستوران (پر از عطر سیری) به گشنگی اش می اندیشید اما کسی او را ندید، دردهایش را، اشک هایش را من خواستم او را ببینم من از او پرسیدم چه می کنی پدرجان پیرمرد با صدایی لرزان و کشیده (که از سکته اش خبر میداد) گفت: آدامس می فروشم من از او پرسیدم کجا زندگی می کنی پدرجان پیرمرد این بار سرش را چرخانید و کیفش را برداشت و با صدای بلند (بلندترین صدایی که می توانست) گفت: آن سر شهر دیگر به من نگاه نمی کرد و رفت انگار نه انگار که شاید از دست من کاری برای او ساخته باشد رفت و من به دنبال او گفتم پدرجان کاری از من بر میاد گفت: برو گفتم: پدرجان بگذار کمک کنم گفت: برو گفتم: پدرجان چه نیازی داری می خواهم کمک کنم گفت: برو گفتم و گفتم و گفت و گفت دستی که در آن چند آدامس داشت را به بالا می آورد و می گفت برو گویا من به او نیاز داشتم این بار من به او نیاز داشتم ولی او دیگر به من نیاز نداشت من ایستادم و او رفت با همان قد خمیده و کیفش و جسم لرزانش و … من را با دردهایم تنها گذاشت، من را با دغدغه هایم تنها گذاشت من را با نیازهایم، من را با سوال هایم، من را با اشک هایم تنها گذاشت قصه ی پیرمرد آدامس فروش برای من عجیب بود عجیب خواستم از او عکس بگیرم که دستم لرزید شرف او در قاب عکسی از جنس عزت برای همیشه در قلبم به یادگار خواهد ماند RE: داستان های کوتاه - mina77 - 24-04-2012 لطفا برای گفتن خوب یا جالب بود از کمه ی سپاس استفاده کنید RE: داستان های کوتاه - best~girl - 24-04-2012 استخر مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد. آب استخر براي تعمير خالي شده بود! |