28-11-2014، 13:48
دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم …
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.
رفتم گوشه ای نشستم.
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم. مادرم گفت:
” نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد”…
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.
رفتم گوشه ای نشستم.
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم. مادرم گفت:
” نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد”…

بازی آنلاین
آپلود عکس



))))))![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



