ارسالها: 497
موضوعها: 25
تاریخ عضویت: Jun 2020
سپاس ها 6765
سپاس شده 2813 بار در 2011 ارسال
حالت من:
نصف شب بود و سقف خیره شده بودم
هزاران فکر مسخره تو سرم میچرخید و نمیتونستم بخوابم
دیگه خیلی کلافه بودم که یهو سرم رو چرخوندم و نگاهم افتاد به کمد دیواری که درش باز بود:
تو تمام این مدت دوتا چشم مشغول نگاه کردن به من بودند! ...
.
هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه هیچ!...
ارسالها: 1,822
موضوعها: 845
تاریخ عضویت: Jul 2013
سپاس ها 22982
سپاس شده 25178 بار در 9698 ارسال

حالت من: هیچ کدام
24-03-2026، 0:05
(آخرین ویرایش در این ارسال: 24-03-2026، 0:06، توسط Faust.)
یه بنده خدایی تعریف میکرد
خونهی خیلی قدیمی داشتن
که همیشه فضای خونه سنگین بوده .
و اونجا انگار موجودات ماورایی خودشون رو به شکل دخترِ همون شخص در میاوردن و نشون میدادن .
تعریف میکرد یه شب که ماه رمضون هم بوده.
بیدار شده بود تو آشپزخونه برای دخترش غذا آماده برای سحری ..
که میبینه دخترش میاد بدون سلام و نگاه کردن بهش میره وارد سرویس بهداشتی میشه.
تو همین فکر بوده که چرا دخترش اصلاً بهش سلام هم نکرده!
در همون لحظه یهو دخترش از اتاق میاد بیرون ((((((:
ارسالها: 774
موضوعها: 230
تاریخ عضویت: Aug 2018
سپاس ها 3683
سپاس شده 10790 بار در 4417 ارسال
حالت من: هیچ کدام
24-03-2026، 0:07
(آخرین ویرایش در این ارسال: 24-03-2026، 0:09، توسط †ᴾᴼᴵˢᴼᴺ†.)
تا بحث جنه بگم این اتفاق رو
کلاس یازدهم بودم(۵سال پیش) ک مینا دوستم رل زد
هرشب باهم میرفتن کوه ب اسمون زل بزنن ستاره ها رو بشمارن و خلاصه همه چی رمانتیک بود اوایل
وقتی بحث اعتماد اوکی شد پسره شرو کرد ب بحثای عجیب رفتارای عجیب و درخواست های عجیب
تتوی ست زدن زحل و جمجمه بز
و شرو شد
کابوسای مینا دیدن فیسهای پشمی و سیاه
ادمای کوتوله یا خیلی قدبلند
چنباری مینا پسره رو میبینه تو خیابون
زنگ میزنه میگ دروغ میگی تو ب من مگه نگفتی خونه ای؟
پسره جریان رو مجبورا واسش میگه
اونی ک میبینی من نیستم هیچوقت نزدیکش نشو قبلش زنگم بزن مطمعن شو ک خودمم
ی دیت کتابخونه گذاشتن
مینا ی کتاب رندوم برمیداره همینجوری باز میکنه ++جمله ای ک میبینه یهو: مینا دوید ولی هیچکس ب کمکش نیامد.
بعد از دوهفته بیخبری مینا میره خونه پسره
اون دیگه تو حال خودش نبوده گویا هرچن دیقه ی بار یکی دیگه ب جاش حرف میزدع و میگفته بدن امیر ماله منه ما اونو ب خاستش رسوندیم حالا وقتشه ب قولش عمل کنه و تسلیم بشه
امیر بیچاره باز هوشیار میشه و میگه من نمیخام بمیرم باید یکاری کنی
ولی باز تغییر وضعیت میده و میگه اون دیگه کم کم داره خاموش میشه دس از پا خطا کنی تاوان سنگینی میدی
من همه اینارو میدونم چون ی روز سرکلاس مینا سفیدی چشاش مشخص شد و تشنج کرد
دیگ بعدا خودش تریف کرد
با کلی دعا نویس اوکی شد
گویا موکل پسره همه جا حواسش بهش بوده تا مبادا بخاد واسه نجات پسره کاری کنه(:
و امیر واقن غیب شد
مینا چن ماه بعد هم سراغ گرف
ولی هیچکی ازش خبری نداشت
ارسالها: 1,167
موضوعها: 35
تاریخ عضویت: Apr 2019
سپاس ها 7977
سپاس شده 19998 بار در 11306 ارسال
حالت من: هیچ کدام
من هم این داستان رو از یکی از دوستانم شنیدم
ماجراش مال خانواده میشه که تازه به یه خونه قدیمی اسبابکشی کردن.
خونهشون ظاهرش خیلی قشنگه، ولی زود میفهمن که یه جای ترسناک و شیطانیه اتفاقات عجیب و غریب شروع میشه: همه چی تکون میخوره، صداهای ترسناک میاد، بچهها کابوسهای وحشتناک میبینن و یه نفر هی دور خونه میچرخه.
مامان خانواده حس میکنه که یه نیروی پلید تو خونه هست و بچههاش رو تهدید میکنه. شوهرش اولش باور نمیکنه، ولی کمکم اونم متوجه میشه که قضیه جدیه.
مامانه که خیلی نگران میشه، با معروفترین دعانویسهای اون زمان، یعنی اسدلله و لیلا تماس میگیره. دعانویسها میان و تحقیق میکنن و میفهمن که این خونه قبلاً متعلق به یه زنی به اسم لَعنَة خاتون بوده که یه عجوزه بوده و بچههاشو قربانی شیطان کرده. روح اون هنوز تو خونه هست و دنبال یه قربانی جدیده.
دعانویسها سعی میکنن با مراسم جنگیری، روح خاتون رو از خونه بیرون کنن و خانواده رو نجات بدن. کلی اتفاق ترسناک و دلهرهآور میفته تا اینکه در نهایت موفق میشن.
True Story
ارسالها: 1,820
موضوعها: 111
تاریخ عضویت: Jun 2014
سپاس ها 11291
سپاس شده 10234 بار در 4801 ارسال
حالت من:
24-03-2026، 0:32
(آخرین ویرایش در این ارسال: 24-03-2026، 0:32، توسط saba 3.)
عمه دوستم براش دعا و طلسم میگرفت و وقتی خونهشون میآمد این ور اون ور میذاشت، دوستم اون زمان نماز شب میخوند میگه باعث شده بود چشم سومش باز بشه در نتیجه واضحاً جنهارو در اطرافش احساس میکرد
وقتی میخوابید همیشه با صدای جیغ خودش بیدار میشد
دستها و پاهاش جای چنگ و کبودی بود
وقتی شب بیدار میشد برای نماز شب موقع نماز خوندن رفت و آمدشون میدید
و از همون زمان دیگه نماز کنار میذاره
میگفت به مرور زمان با روش های مختلف یاد میگیره نسبت بهشون بی تفاوت باشه و نادیده شون بگیره
ارسالها: 1,822
موضوعها: 845
تاریخ عضویت: Jul 2013
سپاس ها 22982
سپاس شده 25178 بار در 9698 ارسال

حالت من: هیچ کدام
یه داستان ترسناک ولی بامزه تعریف کنم براتون ( از جهت ری اکشن خانم جنه )
یه خانمی بوده که شوهرش اکثراً شهرستان سرکار بوده و این خانم با پسر کوچیکش تنها بوده.
یه شب مهمونی بودن و دیروقت برمیگردن خونه ،
به محض اینکه در خونه رو باز میکنن
میبینن یه زن لخت ، با سیبیل و سینه های دراز[!] که تا شکمش آویزونه داخل خونه ایستاده.
و تا اینارو میبینه سینههاش رو میندازه رو شونهی چپ و راستش [!] و فلنگ رو میبنده !!!
ولی خانمه سکته کرد بنده خدا .
شنیدید میگن اگه به جن سنجاق بزنید همونجا خشکش میزنه؟
شما تصویر کنید اگه به این اثر هنری سنجاق میزد چی میشد!!!! ((((:
ارسالها: 1,822
موضوعها: 845
تاریخ عضویت: Jul 2013
سپاس ها 22982
سپاس شده 25178 بار در 9698 ارسال

حالت من: هیچ کدام
خببب
یه خانمی تعریف میکرد وقتی ازدواج میکنه میره خونهی پدرشوهرش
میفهمه خونهی پدرشوهرش یه خونهی خیلی قدیمیه که زیرزمینش روی قنات ساخته شده.
خونهش هم خیلی بزرگ و حیاط دار و تو در تو بوده ..
انگار وقتی خونه رو ساختن ، خونهی جنا روی قنات بوده و جاشونو بهم ریختن ایناهم دیگه سال ها تو اون خونه اسیر بودن.
جوری که میگفت شب ها وقتی میخوابیدن از راهروها صدای خش خش کردن نون خشک میومد ..
یا گاهی صدای راه رفتن میومده ..
یا پشت پرده ها چیزی حرکت میکرده شبیه باد ( در صورتی که پنجره بسته بوده ) و یهو پس از تکون شدید خوردن ساکن میشده .
یا یکی از اعضای خانواده بدنش کبود میشده ...
تعریف میکرد یبار که خواب بوده ، یه نفر شکل یکی از اعضای خانواده اومده بوده طلاهاشو ازش بگیره !!
و یکبار هم که تنها بوده تو خونه
میبینه یه زن لخت شکل همون زن قبلی که تعریف کردم با سم وسط پذیرایی پاهاشو جمع کرده بوده تو سینههاش حالت کانگورویی بپر بپر میکرده !!!
و حتی یکبار هم که میره زیرزمین با تلفن حرف بزنه ( شب بوده )
یهو یکی کنار گوشش میگه : هیییییسسس ...
چقدررر خوفنااااک !!!
ارسالها: 497
موضوعها: 25
تاریخ عضویت: Jun 2020
سپاس ها 6765
سپاس شده 2813 بار در 2011 ارسال
حالت من:
عجله داشتم و دیرم شده بود
زنگ زدم خانمم و گفتم ده دقیقه دیگه دم در باش که زود بریم
رسیدم دم در خونه و دیدم نیست
با عصبانیت و ناراحتی سریع رفتم خونه و بهش گفتم: مگه نگفتم ده دقیقه دیگه آماده باش، پس چرا آماده نشدی!؟
با کمال تعجب گفت: نه اصلا زنگ نزدی که
تلفنم رو درآوردم و خواستم تاریخچه تماسمو بهش نشون بدم که دیدم که اصلا هیچ تماسی تو امروز گرفته نشده...
.
هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه هیچ!...
ارسالها: 1,167
موضوعها: 35
تاریخ عضویت: Apr 2019
سپاس ها 7977
سپاس شده 19998 بار در 11306 ارسال
حالت من: هیچ کدام
در یکی از روستاهای دورافتاده، دختری جوان و زیبا به نام «نرگس» ناگهان دچار حالات عجیب و غریبی شد. او شبها فریاد میکشید، در تاریکی با کسی حرف میزد که دیده نمیشد، و گاهی اوقات رفتارهایی از خود نشان میداد که اصلاً شبیه او نبود. خانوادهاش ابتدا فکر کردند او بیمار شده است، اما پزشکان نتوانستند دلیل مشخصی برای بیماری او پیدا کنند.
با گذشت زمان، حال نرگس بدتر و بدتر شد. او دیگر قادر به خوردن و خوابیدن نبود و تنها در ساعات نیمهشب، با صدایی که شبیه صدای خودش نبود، سخن میگفت و ادعا میکرد که توسط جنها تسخیر شده است. جنها از طریق او، خانوادهاش را تهدید میکردند و خواستههای عجیبی داشتند. آنها میگفتند که نرگس را دوست خود انتخاب کردهاند و اجازه نمیدهند به کسی جز خودشان تعلق داشته باشد.
ترس و ناامیدی بر خانواده سایه افکنده بود. بزرگان روستا هم کاری از دستشان برنمیآمد. در نهایت، شنیدند که در شهری دور، مردی به نام «میرزا رحیم» وجود دارد که به «میر غضب» معروف است و توانایی خارقالعادهای در بیرون کردن جن از بدن انسانها دارد.
پدر نرگس، با دل لرزان و امید ناچیز، دخترش را نزد میرزا رحیم برد. میرزا رحیم، مردی با چهرهای جدی و چشمانی نافذ بود. پس از معاینهٔ نرگس و شنیدن شرح حال، با اطمینان گفت که دخترشان توسط جنی قدرتمند و بدخواه تسخیر شده است.
شب اول، میرزا رحیم مراسمی را آغاز کرد. او دعاها و اوراد خاصی را میخواند و بخورهای مخصوصی روشن کرد. در ابتدا، نرگس آرام به نظر میرسید، اما ناگهان شروع به لرزیدن کرد و صدایی خشدار از گلوی او بیرون آمد که میگفت: «جرأت کردی ما را به اینجا بکشانی؟ ما او را به سادگی رها نخواهیم کرد!»
میرزا رحیم با قاطعیت پاسخ داد: «تو بر جان او تسلطی نداری. طبق فرمان الهی، باید از این بدن خارج شوی!»
اما جن، که صدایش تغییر میکرد و گاهی به صدای مردان، گاهی به صدای زنان و گاهی به صدای حیوانات شبیه میشد، شروع به تهدید و ارعاب کرد. او از گذشتهٔ خانوادهٔ نرگس گفت، از رازهایی که فاش میکرد و باعث وحشت آنها میشد. در یکی از لحظات ترسناک، نرگس ناگهان از جا بلند شد و با چشمانی گشاد شده به سمت میرزا رحیم حمله کرد، اما میرزا با سرعت و چابکی او را گرفت و دوباره روی زمین نشاند.
شبهای بعد، مبارزه ادامه یافت. جن سعی میکرد میرزا رحیم را بترساند، او را وسوسه کند، یا با نمایش قدرتهای ترسناک خود، او را منصرف سازد. گاهی اتاق پر از صداهای عجیب میشد، گاهی اشیاء شروع به حرکت میکردند، و گاهی تصاویری وهمآلود در تاریکی نمایان میشد.
در اوج درگیری، جن ادعا کرد که اگر میرزا رحیم او را مجبور به رفتن کند، نرگس را با خود خواهد برد و او را در دنیای جنها زندانی خواهد کرد. او شروع به خفه کردن نرگس کرد و چهرهاش در هم پیچید.
اما میرزا رحیم، با تکیه بر ایمان و قدرت دعا، آخرین ورد را خواند و شمشیر چوبی خود را که با خطوط مذهبی حک شده بود، به سمت نرگس گرفت. در یک لحظهٔ پرتنش، نرگس فریادی وحشتناک کشید و از هوش رفت.
وقتی نرگس به هوش آمد، دیگر خبری از آن صدای عجیب نبود. او به حالت عادی برگشته بود و هیچ خاطرهای از تسخیر شدن نداشت. جن رفته بود.
خانوادهٔ نرگس از شدت خوشحالی اشک میریختند. میرزا رحیم با چهرهای خسته اما راضی، آنها را به مراقبت از نرگس و دوری از مکانهای مشکوک و تاریک توصیه کرد.