17-05-2012، 17:28
اینو که گفتی یاد یه تقلبی که به دوستم دادم افتادم:
یه امتحان اجتماعی بود (همین دیروز,که آخرین روز مدرسه ها قبل از خرداد بود) هیچ کس نخونده بود امتحان رو چون همه میگفتیم الکیه و واقعا هم همون شد.
وقتی برگه ها رو دادن (ما مخا با هم متحدیم و یه تو یه ناحیه میشینیم.)به هم تقلب میدادیم (همش هم درست بود چون از بس از ما امتحان میگیرن دیگه یه دوره کنیم یادمون میفته.)ولی به سوال آخر که رسیدیم برای هممون نقش بن بست رو داشت . همه با هم فکر کردیم (معلم اصلا توجهش به ما نیفتاد ولی اگر بیفته چون باهاش رفیقیم کاری نداره.ولی از ما برگه رو نمیگیره بجاش ما رو پراکنده میکنه و تذکر میده) تا اینکه من و بقل دستیم به جواب رسیدیم و به مخهامون هم تقلب دادیم.رسیدم به یکی از بچه ها که از من تقلب میخواست. اومدم بهش تقلب بدم که یه دفه دیدم معلم کلش رو با آهستگی داره میاره بین کله ی ما و با زیرکی ما رو نگاه میکنه.نگاش به من افتاد و با حالت خنده داری به من و برگم زوم کرده بود.با همون حالتی که داشتم تقلب میدادم و فهمیدم قضیه داره آبدوخیار میشه صدام خود به خود آهسته آهسته کلمات رو میگفت تا اینکه استوپ کردم.با خودم ولی با صدایی که اون هم بشنوه گفتم یا حسین!!!!!!!!! با خودم گفتم که یه دفه برگه رو پاره میکنه! که ...
یه دفه هر سه تامون زدیم زیر خنده


بهترین داستانم از این معلم بود.خیلی باهاش حال میکنم.
یه امتحان اجتماعی بود (همین دیروز,که آخرین روز مدرسه ها قبل از خرداد بود) هیچ کس نخونده بود امتحان رو چون همه میگفتیم الکیه و واقعا هم همون شد.
وقتی برگه ها رو دادن (ما مخا با هم متحدیم و یه تو یه ناحیه میشینیم.)به هم تقلب میدادیم (همش هم درست بود چون از بس از ما امتحان میگیرن دیگه یه دوره کنیم یادمون میفته.)ولی به سوال آخر که رسیدیم برای هممون نقش بن بست رو داشت . همه با هم فکر کردیم (معلم اصلا توجهش به ما نیفتاد ولی اگر بیفته چون باهاش رفیقیم کاری نداره.ولی از ما برگه رو نمیگیره بجاش ما رو پراکنده میکنه و تذکر میده) تا اینکه من و بقل دستیم به جواب رسیدیم و به مخهامون هم تقلب دادیم.رسیدم به یکی از بچه ها که از من تقلب میخواست. اومدم بهش تقلب بدم که یه دفه دیدم معلم کلش رو با آهستگی داره میاره بین کله ی ما و با زیرکی ما رو نگاه میکنه.نگاش به من افتاد و با حالت خنده داری به من و برگم زوم کرده بود.با همون حالتی که داشتم تقلب میدادم و فهمیدم قضیه داره آبدوخیار میشه صدام خود به خود آهسته آهسته کلمات رو میگفت تا اینکه استوپ کردم.با خودم ولی با صدایی که اون هم بشنوه گفتم یا حسین!!!!!!!!! با خودم گفتم که یه دفه برگه رو پاره میکنه! که ...
یه دفه هر سه تامون زدیم زیر خنده



بهترین داستانم از این معلم بود.خیلی باهاش حال میکنم.

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



