22-06-2012، 13:01
(آخرین ویرایش در این ارسال: 22-06-2012، 13:45، توسط ♥ Sky Princess♥.)
گذشت زمان باعث شد که آنها بیش از پیش با هم صمیمی شوند . اکنون از تمام جزئیات زندگی یکیگر باخبر بودند و فریبا که تنها فرزند خانواده اش بود و زندگی آرام و یکنواختی را در کنار پدر و مادرش سپری می کرد بیشتر از سیاوش پای حرفهای او می نشست و همچون سنگ صبوری مهربان و خستگی ناپذیر به درد دلهای او گوش می سپرد . سیاوش از ساعاتی که با پریوش سپری می کرد و او را در درسهایش یاری می داد برایش حرف می زد از اینکه در آن ساعات به ظاهر سنگدل ترین و بی احساس ترین مرد دنیاست اما در حقیقت در همین ساعات احساس می کند که بهترین اوقات روزش را سپری می کند و در تمام لحظات قلبش با شوقی وصف ناپیر می تپد اینکه صبح وقتی از خواب برمی خیزد تا هنگام عصر که پریوش را می بیند ثانیه شماری می کند و تما کارهایش را با شوق دیدن او انجام می دهد و شبها وقتی که به رختخواب می رود تمام حرفهای آن روز پریوش را یک به یک در ذهنش مرور می کند و گاه با حسرت اشک می ریزد و احساس می کند که عمیقا به او نیاز دارد .
فریبا مهربان و باحوصله به حرفهایش گوش می داد و چقدر او را خوشبخت تر از خود می دید . محبوب سیاوش او را رها نکرده بود و هنوز هم دوستش داشت و همین امر در نظر فریبا سعادت و خوشبختی کامل بود .
آندو گاهی نیز در بیرون از مطب دکتر یکدیگر را ملاقات می کردند . گاهی اوقات سیاوش به ویلای پدر فریبا می رفت و با او که دوستی جز سیاوش نداشت بدمینتون یا تنیس بازی می کرد . چند بار هم به تئاتر و سیرک رفته و یکی دوبار نیز در رستورانی آرام و دنج با هم غذا خورده بودند . سیاوش در تمام این اوقات از پریوش و مهربانیهایش برای فریبا حرف می زد و او همچون خواهری مهربان با جان و دل به تمام حرفهایش گوش می داد .
پریوش هم فریبا را می شناخت . گاهی اوقات هنگام استراحت در بین ساعاتی که درس می خواندند سیاوش از فریبا برای پریوش حر ف می زد و البته او کمتر تمایلی برای شنیدن این حرفها داشت . با آنکه سیاوش او را دختری متین و سنگ صبوری مهربان معرفی می کرد با آنکه فریبا چهار سال از سیاوش بزرگتر بود و با اینکه اطمینان داشت که خود او یگانه عشق سیاوش است اما حسادتی عمیق نسبت به این دختر در خود احساس می کرد . فریبا شرایطی همسان با سیاوش داشت و سیاوش او را برای همدردی و صحبت بهتر از هر کس دیگری می دید . او حتی به شرایط فریبا نیز حسادت می ورزید . گاهی اوقات آرزو می کرد که ای کاش مثل او بیمار بود و آن گاه سیاوش تنها با او درددل می کرد . سیاوش نیز که حساسیت پریوش را در مورد فریبا می دید سعی می کرد از این حربه سود بجوید و با صحبت در مورد او پریوش را از خود دلسرد کند . او حتی از حضورش در ویلای پدر فریبا از تئاتر رفتن و سیرک رفتنشان و از غذاخوردنشان در رستوران نیز با پریوش حرف می زد و در حقیقت تمام سعی اش را می کرد تا او روزهای خوش و کوتاه گذشته اش را پایان یافته و غیر قابل بازگشت تلقی کند . حتی یک بار نیز هنگام مراجعه به دکتر پریوش را همراه خود به آنجا برد و او را با فریبا روبه رو کرد . فریبا با مهربانی و رویی گشاده از او استقبال کرد اما پریوش که فریبا را رقیبی برای خود به حساب می آورد رفتار خوبی با او نداشت و البته فریبا این موضوع را خوب درک کرد و به همین علت از رفتار سردش نرنجید .
روز گذشته اردلان و عاطفه صاحب فرزندی شده بودند و او حالا می رفت که برادرزاده اش را ببیند و از عاطفه نیز عیادتی کند . هشت ماه از زمانی که خانه پدر را ترک کرده بود می گذشت . اوایل چند باری به خانواده سر زد اما رفتار سرد مادر باعث شد که به کلی با انها قطع رابطه کند و حالا می دانست که امروز ممکن است بار دیگر با مهری روبرو شود و از همین حالا خود را برای شنیدن سرزنش ها آماده می کرد . خود را در برابر وجدانش گناهکار نمی دید و احساس می کرد که به وظیفه اش عمل کرده است . وظیفه ای که در قبال همسر قانونی اش به عهده داشت . خوشحال بود که زحماتش بیهوده نبوده و نتیجه ای هرچند اندک داشته اند . پرستو دیگر از دنیا نمی گریخت و برای ورود به عالم بیرون واهمه ای نداشت حرف نمی زد اما نگاهش برای اشکان گویاتر از هر سخنی بود در کنار او احساس آرامش و امنیت می کرد و هرجا که اشکان می خواست همراهش باشد او را همراهی می کرد . در ساعات عاشقانه غروب هر روز در خیابان های مجاور قدم میزدند و جمعه ها نیزبه دربند می رفتند . پرستو به هیجان می امد لبخند میزد اشک می ریخت می دوید و پا به پای اشکان از طبیعت لذت می برد اما هنوز سخنی بر لب نیاورده بود و اشکان اطمینان داشت که با ادامه تلاش هایش موفق خواهد شد که او را به زندگی عادی اش بازگرداند .
اردلان از او استقبال گرمی کرد و دو برادر یکدیگر را در آغوش کرفتند و خوشحالیشان را تقسیم کردند . وقتی وارد سالن پذیرایی شدند مهری فریدون . لیلی و همچنین محبوبه مادر عاطفه انجا بودند . در برابر نگاههای تیز بین انها سلام کرد و تبریک گفت . لیلی چند قدمی به سوی برادر برداشت و اشکان را در اغوش گرفت شروع به گریستن کرد و با لحنی گله مند گفت :
- دلم برایت تنگ شده بود چقدر تو بی معرفتی که یه سری به تنها خواهرت نزدی .
اشکان او را نوازش کرد و گفت :
- دل منم برات تنگ شده بود اما تو که بچه نیستی تو که بهتر از هرکس دیگه ای باید برادرتو درک کنی . حالا اشکاتو پاک کن که نمی خوام بعد از این همه مدت خواهرمو با چشمای گریون ببینم .
و بعد بوسه ای مهربان بر صورتش زد . لیلی هم او را بوسید و سپس شکان او را رها کرد و به سوی مهری رفت و با چشمان پر از اشک گفت :
- سلام مامان . حالتون چطوره ؟
مهری با اغوشی گرم از پسرش استقبال کرد و هردو به گریه افتادند . همانطور که سر و صورتش را بوسه باران می کرد چند بار قربان صدقه اش رفت و از این که بار دیگر پسرش را به اغوش می کشید خدا را شکر کر د. سپس اشکان با فریدون و محبوبه نیز سلام و روبوسی کرد و بعد به سوی عاطفه امد و گفت :
- تبریک میگم عاطفه خیلی خوشحالم
عاطفه لبخندی زد و گفت :
- متشکرم . پرستو چطوره ؟
اشکان سری تکان داد و گفت :
- خیلی بهتره .
بعد پرسید :
- نمیخوای برادرزاده مو بدی بغلم ؟
عاطفه نوزاد را به اغوش اشکان داد و صورت کودک غرق در خواب را بوسید د مشغول صحبت کودکانه با او شد .
اردلان دست برادر را به گرمی می فشرد و پرسید :
- اشکان حالت خوبه ؟
اشکان دقایقی پیش چشم گشوده بود اما نمی توانست موقعیت خود و اطرافش را درک کند . مهری فریدون و اردلان بالای سرش ایستاده بودند و با نگرانی نظاره اش می کردند .
اردلان بار دیگر پرسید :
- اشکان حالت خوبه ؟ صدامو می شنوی ؟
اشکان به سختی سر تکان داد و پرسید :
- من ....من کجا هستم ؟
- اینجا بیمارستانه تو تصادف کردی اما خوشبختانه دکترا نجاتت دادن .
- پرستو .... پرستو کجاست ؟
- پرستو خونه است . اینجا بیمارستانه اشکان .
- خونه ؟ تنها ؟ قرار بود ....قرار بود ....پرستو رو بیارم ...اون .... اون الان منتظره .
- اروم باش اشکان .
- پرستو ...من ...پرستو رو می خوام ...پرستو رو می خوام .
مهری دست روی پیشانی اش گذاشت و گفت :
- پسرم سعی کن استراحت کنی . چند روزه دیگه حالت خوب میشه و بر میگردی پیش پرستو .
اشکان با مقاومت سر تکان داد و گفت :
- نه ...نه . من پرستو رو می خوام ....می خوام ببینمش .
و بعد به گریه افتاد . اردلان نیز به فریدون نگاه کرد و او گفت :
- برو دنبالش .
- ولی اون هیچی درک نمی کنه . چطوری بیارمش اینجا ؟
- هر طوری که شده راضیش کن . بیارش اینجا . اشکان بهش احتیاج داره . وجودش به اشکان روحیه میده .
و چون مهری نیز همین را خواست . اردلان بیمارستان را ترک کرد و به اپارتمان پرستو رفت . پرستو بی قرار و پریشان در انتظار اشکان بود . ساعت 6 بعد از ظهر را نشان می داد و او 7 ساعت پیش خانه را ترک کرده بود . همین که صدای زنگ در بلند شد ارامشی در دلش جای گرفت . از جا برخاست اما به جای اشکان اردلان را در مقابل خود دید . با تعجب به او چشم دوخت . نگاهش گویای هزار پرسش بود . اردلان قدم به درون خانه گذاشت و پرسید :
- خوبی پرستو ؟
پرستو به او چشم دوخت و هیچ نگفت . اردلان در حالیکه سعی می کرد بر خود تسلط داشته باشد با صدایی ارام و لرزان گفت :
- پرستو اشکان اومده بود خونه ی من ....با ...با مادر راجع به تو صحبت کرد . مادر خیلی خوشحال شد که حال تو بهتر شده و از اشکان خواست بیاد دنبال تو .اما .....اما اشکان ..... اشکان تصادف کرده . متاسفم که این خبر رو بهت دادم .
پرستو مبهوت از شنیدن این خبر هنوز چشم به او دوخته بود .دقایقی به طول انجامید . حالا چشمانش پر از اشک شده بودند . شروع به تلاش نفس گیری برای چرخاندن زبان در دهانش کرد . اردلان که شاهد تقلای او بود بازویش را گرفت و او را روی مبلی نشاند و گفت :
- اشکان بهت احتیاج داره . می خواد تو رو ببینه .
پرستو به هق هق افتاد و بلند بلند گریه کرد . اردلان هیچ نگفت . می دانست گریه ازامش خواهد کرد . این مطلب را اشکان به او گفته بود . اما نا گهان پرستو زبان باز کرد و با صدایی مرتعش و لرزان پرسید :
- اشکان ....اشکان ؟....تصادف ....مثل مامان؟.....دا....داره منو تنها می ذاره ؟مثل مامان ؟
اردلان گفت :
- نه ....نه ....اون نمرده . زنده اس . تو رو می خواد . می خواد ببیندت . باید ...باید بیای پیشش .اگه.....اگه تو بیای اون زنده می مونه . روحیه می گیره . اون نمرده . نمرده پرستو .
پرستو که کمی ارامتر شده بود و حالا راحت تر گریه می کرد پرسید :
- منو تنها نمی ذاره ؟
اردلان به علامت نفی سر تکان داد و گفت :
- نه ...نه اگه تو بیای این کارو نمیکنه . اگه بیای پیشش اونم دوباره بر میگرده خونه . با هم بر می گردین . می فهمی ؟ می فهمی پرستو ؟
او به علامت تصدیق سر تکان داد و اردلان لبخند زد و گفت :
- خوبه . من تو رو میبرم پیشش . حالا برو لباساتو بپوش .
پریوش بی قرار و چشم به راه پای تلفن نشسته بود و هر لحظه انتظار بلند شدن صدای زنگ تلفن را می کشید. امروز برای او سیاوش روز بسیار مهمی بود. اسامی پذیرفته شدگان در امتحان ورودی دانشگاه امروز اعلام می شد و آندو باید پس از یک سال تلاش بی وقفه، نتیجه کارشان را می دیدند. قرار بود سیاوش پس از گرفتن روزنامه به پریوش تلفن کند و او را از نتیجه با خبر سازد.
دختر لحظه ای آرام و قرار نداشت. بیشتر از آنکه به فکر تلاش خود باشد و بخواهد مشقتی که در این راه کشیده است به بار بنشیند، به فکر سیاوش بود و دوست داشت به خاطر تشکر از او ، در پاسخ به زحماتی که برایش کشیده بود به نتیجه دلخواهش برسد. می دانست که اکنون سیاوش نیز همچون خودش آرام و قرار ندارد و قبول شدنش می تواند بهترین قدردانی برای او باشد. پریچهر نیز نگران بود، اما برای آرامش پریوش سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد.
دوبار تلفن به صدا در آمد و هر بار پریوش به خیال اینکه سیاوش پشت خط است با عجله گوشی را برداشت، اما بار اول منصور و بار دوم پیمان پشت خط بودند که هردو می خواستند در صورت رسیدن خبری از جانب سیاوش، از نتیجه مطلع شوند. وقتی برای بار سوم تلفن به صدا در آمد، قلب پریوش باز هم به تپشی سخت افتاد. این بار دیگر حتما باید سیاوش باشد که نتیجه را به او اطلاع می دهد. لحظه ای تامل کرد تا کمی به خود مسلط شود، نگاهی به پریچهر کرد که او نیز منتظر و نگران بود و بعد گوشی را برداشت و با صدایی گرفته گفت:
الو؟ صدای شاد و پر هیجان سیاوش به گوش رسید که گفت:
سلام پریوش.
پریوش با عجله پرسید:
چی شد سیاوش؟
پریچهر جلوتر آمد و دکمه آیفون تلفن را فشار داد. سیاوش که شادی از صدایش می بارید گفت:
تبریک می گم پریوش.
قبول شدم؟
معلومه که قبول شدی!
چی؟
همون رشته ای که دوست داشتی، مهندسی پزشکی.
خدای من! نمی تونم باور کنم.
و بعد از شدت خوشحالی به گریه افتاد. پریچهر او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید.
الان میام اونجا.
روزنامه رم میاری؟
باور نمی کنی؟
می خوام با چشمای خودم ببینم.
باشه میارمش، کاری نداری؟
ممنونم سیاوش، نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.
هیچ احتیاجی به تشکر نیست، همه اش نتیجه تلاش خودته. فعلا خداحافظ.
خداحافظ.
پریوش به مادر که او نیز از شدت خوشحالی و هیجان به گریه افتاده بود نگاه کرد. پریچهر با مهربانی دستهایش را فشرد و گفت:
تبریک می گم دخترم. از صمیم قلب خوشحالم. پریوش در برابر اظهار لطف مادر لبخندی بر لب آورد و گفت:
مرسی مامان. همه شو مدیون سیاوشم. اگه اون کمکم نمی کرد هیچ وقت قبول نمی شدم.
خودتم خیلی زحمت کشیدی.
اون بود که وادارم کرد وگرنه خودم این اراده رو نداشتم که تا آخر ادامه بدمش.
مهم اینه که قبول شدی و خستگی از تن هردوتون دراومد، نمی خوای به منصور تلفن کنی و اونم خوشحال کنی؟
پریوش دوباره تبسمی کرد و گوشی را به دست گرفت و ابتدا به منصور و بعد به پیمان و پریماه تلفن کرد و آنها را با این خبر خوشحال کرد. تازه مکالمه اش به پایان رسیده بود که صدای زنگ در بلند شد. پریچهر گفت:
حتما سیاوشه، پاشو درو باز کن.
پریوش از جا برخاست و ابتدا از پشت آیفون پرسید:
کیه؟
سیاوش گفت:
منم، بازکن.
و او با فشردن دکمه در، سالن را ترک کرد. پله های ایوان را دوتا یکی طی کرد و بعد سیاوش را در حالیکه یک کیک بزرگ، یک دسته گل و روزنامه را در دست داشت دید که به سویش می آید. وقتی به او نزدیک شد و گفت:
تبریک می گم پریوش، بی نهایت خوشحالم.
و بعد دسته گل زیبایش را به سویش گرفت. پریوش که دوباره به گریه افتاده بود دسته گل را از او گرفت و آن را به سینه اش فشرد و به او چشم دوخت و گفت:
ممنونم سیاوش. نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم؟ خیلی دوستت دارم.
سیاوش تبسمی کرد و گفت:
امیدوارم در ادامه راه هم موفق باشی.
و بعد روزنامه را به او داد. پریوش روزنامه را همان جا روی زمین پهن کرد و خیلی زود نامش را که سیاوش دور آن خط کشیده بود، پیدا کرد. هیجان زده از دیدن نامش به سیاوش نگاه کرد و گفت:
خیلی خوشحالم.
سیاوش کنار او نشست و دستش را روی دست گذاشت و گفت:
باید به من قول بدی که همه تلاشتو می کنی و خیلی خوب در می خونی.
من همیشه به کمک تو احتیاج دارم سیاوش.
فکر نمی کنم از این به بعد زیاد به دردت بخورم، چون رشته هامون یکی نیست.
می تونم هر وقت به مشکلی برخوردم ازت کمک بگیرم؟
با اینکه دوست ندارم بدعادتت کنم، اما هر کاری از دستم بربیاد با کمال میل انجام می دم.
متشکرم سیاوش، می دونم که هیچ تغییری نکردی و قلبت مهربونتر از همیشه می تپه.
سیاوش تبسمی کرد و هیچ نگفت. پریوش پرسید:
روز ثبت نام با من میای؟
و او به علامت موافقت سر جنباند. سپس از جا برخاست و گفت:
البته اگه الان بریم تو و یه چیزی بدی من بخورم تا از گرسنگی نمیرم، چون دلم حسابی داره ضعف می ره.
و بعد هردو خوشحال و خندان به داخل ساختمان رفتند.
با فرا رسیدن تابستان، پریوش یک سال از تحصیلش را در دانشگاه با موفقیت پشت سر گذاشت . در بیست سالگی ده برابر چها سال گذشته و زمانی که سیاوش برای اولین بار عشق به او را در خود احساس کرد زیباتر شده بود و سیاوش این موضوع را خوب درک می کرد، بخصوص حالا که تعداد خواستگارانش چند برابر شده بودند. خواستگارانی با شرایط مناسب برای شروع یک زندگی آرام و مرفه که وجود هر یک در زندگی هر دختری که برای خود آرزوی سعادت می کند یک رو یاست ، اما پریوش بدون توجه به همه آنها در راه خود قدم بر می داشت و با بهانه های مختلف آنان را رد می کرد و با این عمل، سیاوش را بیشتر رنج می داد.
در اواسط تابستان همان سال ، اشکان پس از شش سال انتظار سرانجام به آرزویش رسید و جشن عروسی خود و پرستو را برگزار کرد. فریدون جشن با شکوهی ترتیب داد و آندو را برای گذراندن ماه عسل به اروپا فرستاد. پریوش بادیدن سرانجام خوش اشکان در راهی که قدم بر می داشت مصمم تر پیش می رفت. او همیشه اشکان و صبر و امید بی پایانش را برای خود الگو قرار داده بود و اکنون معتقد بود که خدای مهربان روز ی نیز به خواسته دل او پاسخ مثبت می دهد و روزی خواهد رسید که سیاوش به پیمانش وفا می کند و او نیز نتیجه صبر و ایمانش را می بیند، اما این زندگی امن و آرام برای او همیشگی نبود. این بار با وجود شهاب به زندگی اش می رفت که سرنوشتش یک بار دیگر تغییر یابد و در راهی دیگر پیش رود. آن روز وقتی سیاوش به منزل منصور رفت، پریوش در دانشگاه بود و پریچهر را در آشپزخانه یافت. به آنجا رفت و در خشک کردن میوه ها به او کمک کرد. در همان حین پریچهر که از مدتها پیش می خواست در فرصتی مناسب با او صحبت کند بدون مقدمه پرسی:
سیاوش تو برای آینده ات چه برنامه ای داری؟
سیوش که از این سوال جا خورده بود به او چشم دوخت و با تعجب پرسید:
واسه آینده ام؟
پریچهر کارش را رها کرد و گفت:
می خوام در مورد پریوش با تو صحبت کنم.
طوری شده خاله؟
تو تصمیم قطعیتو گرفتی سیاوش ؟ هنوزم نمی خوای با اون ازدواج کنی؟
ساوش سر به زیر انداخت و گفت:
خاله جون من نمی تونم ریسک کنم. پریوش در کنار من آینده ای نداره.
من و منصور چون مطمئن نبودیم که تصمیم تو چیه بهانه های پریوشو در مورد خواستگاراش قبول می کردیم.
خواستگار جدیدی داره؟
فریبا مهربان و باحوصله به حرفهایش گوش می داد و چقدر او را خوشبخت تر از خود می دید . محبوب سیاوش او را رها نکرده بود و هنوز هم دوستش داشت و همین امر در نظر فریبا سعادت و خوشبختی کامل بود .
آندو گاهی نیز در بیرون از مطب دکتر یکدیگر را ملاقات می کردند . گاهی اوقات سیاوش به ویلای پدر فریبا می رفت و با او که دوستی جز سیاوش نداشت بدمینتون یا تنیس بازی می کرد . چند بار هم به تئاتر و سیرک رفته و یکی دوبار نیز در رستورانی آرام و دنج با هم غذا خورده بودند . سیاوش در تمام این اوقات از پریوش و مهربانیهایش برای فریبا حرف می زد و او همچون خواهری مهربان با جان و دل به تمام حرفهایش گوش می داد .
پریوش هم فریبا را می شناخت . گاهی اوقات هنگام استراحت در بین ساعاتی که درس می خواندند سیاوش از فریبا برای پریوش حر ف می زد و البته او کمتر تمایلی برای شنیدن این حرفها داشت . با آنکه سیاوش او را دختری متین و سنگ صبوری مهربان معرفی می کرد با آنکه فریبا چهار سال از سیاوش بزرگتر بود و با اینکه اطمینان داشت که خود او یگانه عشق سیاوش است اما حسادتی عمیق نسبت به این دختر در خود احساس می کرد . فریبا شرایطی همسان با سیاوش داشت و سیاوش او را برای همدردی و صحبت بهتر از هر کس دیگری می دید . او حتی به شرایط فریبا نیز حسادت می ورزید . گاهی اوقات آرزو می کرد که ای کاش مثل او بیمار بود و آن گاه سیاوش تنها با او درددل می کرد . سیاوش نیز که حساسیت پریوش را در مورد فریبا می دید سعی می کرد از این حربه سود بجوید و با صحبت در مورد او پریوش را از خود دلسرد کند . او حتی از حضورش در ویلای پدر فریبا از تئاتر رفتن و سیرک رفتنشان و از غذاخوردنشان در رستوران نیز با پریوش حرف می زد و در حقیقت تمام سعی اش را می کرد تا او روزهای خوش و کوتاه گذشته اش را پایان یافته و غیر قابل بازگشت تلقی کند . حتی یک بار نیز هنگام مراجعه به دکتر پریوش را همراه خود به آنجا برد و او را با فریبا روبه رو کرد . فریبا با مهربانی و رویی گشاده از او استقبال کرد اما پریوش که فریبا را رقیبی برای خود به حساب می آورد رفتار خوبی با او نداشت و البته فریبا این موضوع را خوب درک کرد و به همین علت از رفتار سردش نرنجید .
روز گذشته اردلان و عاطفه صاحب فرزندی شده بودند و او حالا می رفت که برادرزاده اش را ببیند و از عاطفه نیز عیادتی کند . هشت ماه از زمانی که خانه پدر را ترک کرده بود می گذشت . اوایل چند باری به خانواده سر زد اما رفتار سرد مادر باعث شد که به کلی با انها قطع رابطه کند و حالا می دانست که امروز ممکن است بار دیگر با مهری روبرو شود و از همین حالا خود را برای شنیدن سرزنش ها آماده می کرد . خود را در برابر وجدانش گناهکار نمی دید و احساس می کرد که به وظیفه اش عمل کرده است . وظیفه ای که در قبال همسر قانونی اش به عهده داشت . خوشحال بود که زحماتش بیهوده نبوده و نتیجه ای هرچند اندک داشته اند . پرستو دیگر از دنیا نمی گریخت و برای ورود به عالم بیرون واهمه ای نداشت حرف نمی زد اما نگاهش برای اشکان گویاتر از هر سخنی بود در کنار او احساس آرامش و امنیت می کرد و هرجا که اشکان می خواست همراهش باشد او را همراهی می کرد . در ساعات عاشقانه غروب هر روز در خیابان های مجاور قدم میزدند و جمعه ها نیزبه دربند می رفتند . پرستو به هیجان می امد لبخند میزد اشک می ریخت می دوید و پا به پای اشکان از طبیعت لذت می برد اما هنوز سخنی بر لب نیاورده بود و اشکان اطمینان داشت که با ادامه تلاش هایش موفق خواهد شد که او را به زندگی عادی اش بازگرداند .
اردلان از او استقبال گرمی کرد و دو برادر یکدیگر را در آغوش کرفتند و خوشحالیشان را تقسیم کردند . وقتی وارد سالن پذیرایی شدند مهری فریدون . لیلی و همچنین محبوبه مادر عاطفه انجا بودند . در برابر نگاههای تیز بین انها سلام کرد و تبریک گفت . لیلی چند قدمی به سوی برادر برداشت و اشکان را در اغوش گرفت شروع به گریستن کرد و با لحنی گله مند گفت :
- دلم برایت تنگ شده بود چقدر تو بی معرفتی که یه سری به تنها خواهرت نزدی .
اشکان او را نوازش کرد و گفت :
- دل منم برات تنگ شده بود اما تو که بچه نیستی تو که بهتر از هرکس دیگه ای باید برادرتو درک کنی . حالا اشکاتو پاک کن که نمی خوام بعد از این همه مدت خواهرمو با چشمای گریون ببینم .
و بعد بوسه ای مهربان بر صورتش زد . لیلی هم او را بوسید و سپس شکان او را رها کرد و به سوی مهری رفت و با چشمان پر از اشک گفت :
- سلام مامان . حالتون چطوره ؟
مهری با اغوشی گرم از پسرش استقبال کرد و هردو به گریه افتادند . همانطور که سر و صورتش را بوسه باران می کرد چند بار قربان صدقه اش رفت و از این که بار دیگر پسرش را به اغوش می کشید خدا را شکر کر د. سپس اشکان با فریدون و محبوبه نیز سلام و روبوسی کرد و بعد به سوی عاطفه امد و گفت :
- تبریک میگم عاطفه خیلی خوشحالم
عاطفه لبخندی زد و گفت :
- متشکرم . پرستو چطوره ؟
اشکان سری تکان داد و گفت :
- خیلی بهتره .
بعد پرسید :
- نمیخوای برادرزاده مو بدی بغلم ؟
عاطفه نوزاد را به اغوش اشکان داد و صورت کودک غرق در خواب را بوسید د مشغول صحبت کودکانه با او شد .
اردلان دست برادر را به گرمی می فشرد و پرسید :
- اشکان حالت خوبه ؟
اشکان دقایقی پیش چشم گشوده بود اما نمی توانست موقعیت خود و اطرافش را درک کند . مهری فریدون و اردلان بالای سرش ایستاده بودند و با نگرانی نظاره اش می کردند .
اردلان بار دیگر پرسید :
- اشکان حالت خوبه ؟ صدامو می شنوی ؟
اشکان به سختی سر تکان داد و پرسید :
- من ....من کجا هستم ؟
- اینجا بیمارستانه تو تصادف کردی اما خوشبختانه دکترا نجاتت دادن .
- پرستو .... پرستو کجاست ؟
- پرستو خونه است . اینجا بیمارستانه اشکان .
- خونه ؟ تنها ؟ قرار بود ....قرار بود ....پرستو رو بیارم ...اون .... اون الان منتظره .
- اروم باش اشکان .
- پرستو ...من ...پرستو رو می خوام ...پرستو رو می خوام .
مهری دست روی پیشانی اش گذاشت و گفت :
- پسرم سعی کن استراحت کنی . چند روزه دیگه حالت خوب میشه و بر میگردی پیش پرستو .
اشکان با مقاومت سر تکان داد و گفت :
- نه ...نه . من پرستو رو می خوام ....می خوام ببینمش .
و بعد به گریه افتاد . اردلان نیز به فریدون نگاه کرد و او گفت :
- برو دنبالش .
- ولی اون هیچی درک نمی کنه . چطوری بیارمش اینجا ؟
- هر طوری که شده راضیش کن . بیارش اینجا . اشکان بهش احتیاج داره . وجودش به اشکان روحیه میده .
و چون مهری نیز همین را خواست . اردلان بیمارستان را ترک کرد و به اپارتمان پرستو رفت . پرستو بی قرار و پریشان در انتظار اشکان بود . ساعت 6 بعد از ظهر را نشان می داد و او 7 ساعت پیش خانه را ترک کرده بود . همین که صدای زنگ در بلند شد ارامشی در دلش جای گرفت . از جا برخاست اما به جای اشکان اردلان را در مقابل خود دید . با تعجب به او چشم دوخت . نگاهش گویای هزار پرسش بود . اردلان قدم به درون خانه گذاشت و پرسید :
- خوبی پرستو ؟
پرستو به او چشم دوخت و هیچ نگفت . اردلان در حالیکه سعی می کرد بر خود تسلط داشته باشد با صدایی ارام و لرزان گفت :
- پرستو اشکان اومده بود خونه ی من ....با ...با مادر راجع به تو صحبت کرد . مادر خیلی خوشحال شد که حال تو بهتر شده و از اشکان خواست بیاد دنبال تو .اما .....اما اشکان ..... اشکان تصادف کرده . متاسفم که این خبر رو بهت دادم .
پرستو مبهوت از شنیدن این خبر هنوز چشم به او دوخته بود .دقایقی به طول انجامید . حالا چشمانش پر از اشک شده بودند . شروع به تلاش نفس گیری برای چرخاندن زبان در دهانش کرد . اردلان که شاهد تقلای او بود بازویش را گرفت و او را روی مبلی نشاند و گفت :
- اشکان بهت احتیاج داره . می خواد تو رو ببینه .
پرستو به هق هق افتاد و بلند بلند گریه کرد . اردلان هیچ نگفت . می دانست گریه ازامش خواهد کرد . این مطلب را اشکان به او گفته بود . اما نا گهان پرستو زبان باز کرد و با صدایی مرتعش و لرزان پرسید :
- اشکان ....اشکان ؟....تصادف ....مثل مامان؟.....دا....داره منو تنها می ذاره ؟مثل مامان ؟
اردلان گفت :
- نه ....نه ....اون نمرده . زنده اس . تو رو می خواد . می خواد ببیندت . باید ...باید بیای پیشش .اگه.....اگه تو بیای اون زنده می مونه . روحیه می گیره . اون نمرده . نمرده پرستو .
پرستو که کمی ارامتر شده بود و حالا راحت تر گریه می کرد پرسید :
- منو تنها نمی ذاره ؟
اردلان به علامت نفی سر تکان داد و گفت :
- نه ...نه اگه تو بیای این کارو نمیکنه . اگه بیای پیشش اونم دوباره بر میگرده خونه . با هم بر می گردین . می فهمی ؟ می فهمی پرستو ؟
او به علامت تصدیق سر تکان داد و اردلان لبخند زد و گفت :
- خوبه . من تو رو میبرم پیشش . حالا برو لباساتو بپوش .
پریوش بی قرار و چشم به راه پای تلفن نشسته بود و هر لحظه انتظار بلند شدن صدای زنگ تلفن را می کشید. امروز برای او سیاوش روز بسیار مهمی بود. اسامی پذیرفته شدگان در امتحان ورودی دانشگاه امروز اعلام می شد و آندو باید پس از یک سال تلاش بی وقفه، نتیجه کارشان را می دیدند. قرار بود سیاوش پس از گرفتن روزنامه به پریوش تلفن کند و او را از نتیجه با خبر سازد.
دختر لحظه ای آرام و قرار نداشت. بیشتر از آنکه به فکر تلاش خود باشد و بخواهد مشقتی که در این راه کشیده است به بار بنشیند، به فکر سیاوش بود و دوست داشت به خاطر تشکر از او ، در پاسخ به زحماتی که برایش کشیده بود به نتیجه دلخواهش برسد. می دانست که اکنون سیاوش نیز همچون خودش آرام و قرار ندارد و قبول شدنش می تواند بهترین قدردانی برای او باشد. پریچهر نیز نگران بود، اما برای آرامش پریوش سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد.
دوبار تلفن به صدا در آمد و هر بار پریوش به خیال اینکه سیاوش پشت خط است با عجله گوشی را برداشت، اما بار اول منصور و بار دوم پیمان پشت خط بودند که هردو می خواستند در صورت رسیدن خبری از جانب سیاوش، از نتیجه مطلع شوند. وقتی برای بار سوم تلفن به صدا در آمد، قلب پریوش باز هم به تپشی سخت افتاد. این بار دیگر حتما باید سیاوش باشد که نتیجه را به او اطلاع می دهد. لحظه ای تامل کرد تا کمی به خود مسلط شود، نگاهی به پریچهر کرد که او نیز منتظر و نگران بود و بعد گوشی را برداشت و با صدایی گرفته گفت:
الو؟ صدای شاد و پر هیجان سیاوش به گوش رسید که گفت:
سلام پریوش.
پریوش با عجله پرسید:
چی شد سیاوش؟
پریچهر جلوتر آمد و دکمه آیفون تلفن را فشار داد. سیاوش که شادی از صدایش می بارید گفت:
تبریک می گم پریوش.
قبول شدم؟
معلومه که قبول شدی!
چی؟
همون رشته ای که دوست داشتی، مهندسی پزشکی.
خدای من! نمی تونم باور کنم.
و بعد از شدت خوشحالی به گریه افتاد. پریچهر او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید.
الان میام اونجا.
روزنامه رم میاری؟
باور نمی کنی؟
می خوام با چشمای خودم ببینم.
باشه میارمش، کاری نداری؟
ممنونم سیاوش، نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.
هیچ احتیاجی به تشکر نیست، همه اش نتیجه تلاش خودته. فعلا خداحافظ.
خداحافظ.
پریوش به مادر که او نیز از شدت خوشحالی و هیجان به گریه افتاده بود نگاه کرد. پریچهر با مهربانی دستهایش را فشرد و گفت:
تبریک می گم دخترم. از صمیم قلب خوشحالم. پریوش در برابر اظهار لطف مادر لبخندی بر لب آورد و گفت:
مرسی مامان. همه شو مدیون سیاوشم. اگه اون کمکم نمی کرد هیچ وقت قبول نمی شدم.
خودتم خیلی زحمت کشیدی.
اون بود که وادارم کرد وگرنه خودم این اراده رو نداشتم که تا آخر ادامه بدمش.
مهم اینه که قبول شدی و خستگی از تن هردوتون دراومد، نمی خوای به منصور تلفن کنی و اونم خوشحال کنی؟
پریوش دوباره تبسمی کرد و گوشی را به دست گرفت و ابتدا به منصور و بعد به پیمان و پریماه تلفن کرد و آنها را با این خبر خوشحال کرد. تازه مکالمه اش به پایان رسیده بود که صدای زنگ در بلند شد. پریچهر گفت:
حتما سیاوشه، پاشو درو باز کن.
پریوش از جا برخاست و ابتدا از پشت آیفون پرسید:
کیه؟
سیاوش گفت:
منم، بازکن.
و او با فشردن دکمه در، سالن را ترک کرد. پله های ایوان را دوتا یکی طی کرد و بعد سیاوش را در حالیکه یک کیک بزرگ، یک دسته گل و روزنامه را در دست داشت دید که به سویش می آید. وقتی به او نزدیک شد و گفت:
تبریک می گم پریوش، بی نهایت خوشحالم.
و بعد دسته گل زیبایش را به سویش گرفت. پریوش که دوباره به گریه افتاده بود دسته گل را از او گرفت و آن را به سینه اش فشرد و به او چشم دوخت و گفت:
ممنونم سیاوش. نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم؟ خیلی دوستت دارم.
سیاوش تبسمی کرد و گفت:
امیدوارم در ادامه راه هم موفق باشی.
و بعد روزنامه را به او داد. پریوش روزنامه را همان جا روی زمین پهن کرد و خیلی زود نامش را که سیاوش دور آن خط کشیده بود، پیدا کرد. هیجان زده از دیدن نامش به سیاوش نگاه کرد و گفت:
خیلی خوشحالم.
سیاوش کنار او نشست و دستش را روی دست گذاشت و گفت:
باید به من قول بدی که همه تلاشتو می کنی و خیلی خوب در می خونی.
من همیشه به کمک تو احتیاج دارم سیاوش.
فکر نمی کنم از این به بعد زیاد به دردت بخورم، چون رشته هامون یکی نیست.
می تونم هر وقت به مشکلی برخوردم ازت کمک بگیرم؟
با اینکه دوست ندارم بدعادتت کنم، اما هر کاری از دستم بربیاد با کمال میل انجام می دم.
متشکرم سیاوش، می دونم که هیچ تغییری نکردی و قلبت مهربونتر از همیشه می تپه.
سیاوش تبسمی کرد و هیچ نگفت. پریوش پرسید:
روز ثبت نام با من میای؟
و او به علامت موافقت سر جنباند. سپس از جا برخاست و گفت:
البته اگه الان بریم تو و یه چیزی بدی من بخورم تا از گرسنگی نمیرم، چون دلم حسابی داره ضعف می ره.
و بعد هردو خوشحال و خندان به داخل ساختمان رفتند.
با فرا رسیدن تابستان، پریوش یک سال از تحصیلش را در دانشگاه با موفقیت پشت سر گذاشت . در بیست سالگی ده برابر چها سال گذشته و زمانی که سیاوش برای اولین بار عشق به او را در خود احساس کرد زیباتر شده بود و سیاوش این موضوع را خوب درک می کرد، بخصوص حالا که تعداد خواستگارانش چند برابر شده بودند. خواستگارانی با شرایط مناسب برای شروع یک زندگی آرام و مرفه که وجود هر یک در زندگی هر دختری که برای خود آرزوی سعادت می کند یک رو یاست ، اما پریوش بدون توجه به همه آنها در راه خود قدم بر می داشت و با بهانه های مختلف آنان را رد می کرد و با این عمل، سیاوش را بیشتر رنج می داد.
در اواسط تابستان همان سال ، اشکان پس از شش سال انتظار سرانجام به آرزویش رسید و جشن عروسی خود و پرستو را برگزار کرد. فریدون جشن با شکوهی ترتیب داد و آندو را برای گذراندن ماه عسل به اروپا فرستاد. پریوش بادیدن سرانجام خوش اشکان در راهی که قدم بر می داشت مصمم تر پیش می رفت. او همیشه اشکان و صبر و امید بی پایانش را برای خود الگو قرار داده بود و اکنون معتقد بود که خدای مهربان روز ی نیز به خواسته دل او پاسخ مثبت می دهد و روزی خواهد رسید که سیاوش به پیمانش وفا می کند و او نیز نتیجه صبر و ایمانش را می بیند، اما این زندگی امن و آرام برای او همیشگی نبود. این بار با وجود شهاب به زندگی اش می رفت که سرنوشتش یک بار دیگر تغییر یابد و در راهی دیگر پیش رود. آن روز وقتی سیاوش به منزل منصور رفت، پریوش در دانشگاه بود و پریچهر را در آشپزخانه یافت. به آنجا رفت و در خشک کردن میوه ها به او کمک کرد. در همان حین پریچهر که از مدتها پیش می خواست در فرصتی مناسب با او صحبت کند بدون مقدمه پرسی:
سیاوش تو برای آینده ات چه برنامه ای داری؟
سیوش که از این سوال جا خورده بود به او چشم دوخت و با تعجب پرسید:
واسه آینده ام؟
پریچهر کارش را رها کرد و گفت:
می خوام در مورد پریوش با تو صحبت کنم.
طوری شده خاله؟
تو تصمیم قطعیتو گرفتی سیاوش ؟ هنوزم نمی خوای با اون ازدواج کنی؟
ساوش سر به زیر انداخت و گفت:
خاله جون من نمی تونم ریسک کنم. پریوش در کنار من آینده ای نداره.
من و منصور چون مطمئن نبودیم که تصمیم تو چیه بهانه های پریوشو در مورد خواستگاراش قبول می کردیم.
خواستگار جدیدی داره؟

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



