اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable - Line: 865 - File: showthread.php PHP 7.4.33 (Linux)
File Line Function
/showthread.php 865 errorHandler->error




 


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطره های خنده دار....

#1
Big Grin 
دیروز تو اتویوس یه پسر بچه ی خیلی ناز که حدودا 3 ساله بود گریه میکرد و تانکر تانکر اشک میریخت در حدی که درو پنجره اتوبوس به التماس افتاده بود ..به مامانش میگف چرا واسم شکلات نخریدی ؟؟؟چ جیغای رنگیم که نمیزد ....خلاصه کاسه صبر مامانیش لبریز شد و با عصبانیت گفت آمپول میزنما (خودتون دیگه قیافه مامانه رو تو اون لحظه تصور کنید) حالا اینجارو داشته باش بچه پررو پرو شلوارشو کشید پایین بیا بزن... من و اژ آمپول میتلشونی؟؟
من و میگی هنوز تو شوکم م م م خدایی قفل کردم...
اینا عایا بچن یا غول چراغ جادو .....
--------------------------------------------------------------------------------------
يه دختر عمه دارم 3 سالشه نسترن خانوم
رفتم خونشون بهش گفتم ببين نسترن من ميتونم تلويزيون رو با فوت خاموش كنم . گفت اگه راس ميگي انجام بده بينم !!!!
بعد همزماني كه فوت كردم دكمه پاور كنترل رو زدم. چند روز بعد مامانشو ديدم . گفت اين نسترن دو ساعت رفته نشسته جلو تلويزيون هي فوت كرده هي فوت كرده بهش گفتم مامان اين چه كاريه؟
نسترن: عمو رضا كه فوت ميكنه خاموش ميشه!!! مااااااامان پس چرا من هرچي فوت ميكنم تلويزيون خاموش نميشه ؟؟!!
من كه زهرِ خودمو ريختم اما فكر كنم گودزيلا داره به اين فكر ميكنه كه چطور انتقامشو بگيره :|
-------------------------------------------------------------------------------------
عاغا چشمتون بد نبینه یه بار یکی از معلمامون نگفته امتحان گرفت که هیچ چهل تا سوال یه ربع وقت داد بعد گفت میدونم الان دارین به من فحش میدین ولی این کت و شلواری که من پوشیدم ضد فحشه یکی از ته کلاس داد زد مگه عمه تو کت شلوارم میپوشه :|
-------------------------------------------------------------------------------------
یارانه م قطع شه اگه دروغ بگم.....
بچه که بودیم مامانم همیشه میگفت : گردو بخوری لال میشی...
من و خواهرمم انقده که ترسیده بودیم ، هر یه دونه گردو که میخوردیم ، حرف میزدیم که مطمئن شیم لال نشده باشیم یه وخ!!!
خخخخخخخخخ
مامان شما هم مث مامان من کودک آزاری داره عایا؟؟؟؟
-------------------------------------------------------------------------------------
با بابام رفتیم جلسۀ دانش آموزان برتر مدارس
موضوع جلسه "دادن آرامش خاطر توسط والدین" بود.
بعد از جلسه رفتیم مشاوره خصوصی. هنوز رو صندلی ننشسته بودیم بابام بر میگرده میگه: آقای صادقی من میدونم بچه ام هیچ گهی نمیشه و من به این موضوع کاملا واقفم!!
مشاور که تا 2 ساعت از تعجب دهنش باز مونده بود!
منم که از شدت هیجان و آرامش دادن بابام سرم رو کوبیدم به میز!
-------------------------------------------------------------------------------------
با داداشم دعوام شد بزن بزن با لگد زدم تو صورتش یه دفه داد زد مامااااااااااااان این وحشیو از کجا اوردین؟؟؟؟؟؟ مامانم گفت به بابات گفتم برو از پرورشگاه بچه بیار رفت باغ وحش اینو اورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
عاغا یه روز تو کلاس یعد امتحانا نمیدونیم چی شد که شروع کردیم صدای سگ و خروس و...رو دراوردم یهو ناظم اومد تو کلاس گفت اینجا باغ وحشه یکی از بچه ها گفت نه عاغا اگه باغ وحش بود که باید تو قفس بودیم الان آزادیم هیچی دیگه در رو بست رفت ما هم همه از خنده به کف زمین چسبیده بودیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
 سپاس شده توسط آسمان سیاه... ، سورنا فاول ، Thyme ، jinora ، The Darkest Light ، mahdi_k ، sqh ، khanomekhone ، شکوفه2 ، !~IмДи~!
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
خاطره های خنده دار.... - shawkila - 14-01-2014، 14:00


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان