09-08-2014، 15:22
- دیگه از دستت ذله شدم «شیلا»! دیگه نمی دونم باید از دست تو چیکار کنم و به کجا پناه ببرم؟ خیر سرت تحصیل کرده ای، داری فوق می خونی و اونوقت مثل آدمای مجنون و خل و چل هر روز راه می افتی تو خیابونا و از این دختر مجله به اون دفتر مجله تا بلکه شماره اون لعنتی رو پیدا کنی! از صبح تا شب مثل سگ جون می کنم و کار می کنم تا تو با خیال راحت درس بخونی و هیچ کم و کسری نداشته باشی اما تو این جور چیزا رو نمی فهمی. پنج سال بیشتر نداشتی که بابات مرد. به هوای بزرگ کردن تو، واسه اینکه ناپدری بالای سرت نباشه ازدواج نکردم. موندم و هم پدرت شدم و هم مادرت! این همه بدبختی و مصیبت کشیدم اما تو چطور داری دستمزدم رو می دی. اصلا به فکر خودت و آینده ت نیستی. به خاطر یکی که اصلا نمی دونه تو وجود خارجی داری، زندگی ت رو داری به باد فنا میدی و تیشه به ریشه ت می زنی. چند تا خواستگار خوب رو به بهونه های الکی رد کردی و منتظر نشستی که اون از خدا بی خبر جوون مرگ شده با اسب سفید بیاد خواستگاریت...
بعد از گذراندن یک روز خسته کننده و چندین کلاس سنگین، تازه از راه رسیده و پایم را به خانه گذاشته بودم که مادر مرا زیر رگبار حرفهایش گرفت. سرم زوق زوق می کرد. کوله ام را به گوشه ای پرتاب کردم و گفتم: «خواهش می کنم ازت دوباره شروع نکن. بذار از راه برسم بعد هجوم بیار طرفم. در ضمن تو خودت خوب می دونی که من چقدر عشقم رو دوست دارم و با رویای رسیدن به اون روز و شبام رو می گذرونم. خودت می دونی که من سالهاست عاشق «پدرام» هستم و تحت هیچ شرایطی هم ناامید نمی شم. انقدر تلاش می کنم تا بالاخره شماره شو پیدا کنم. مطمئن باش وقتی حرفام رو بشنوه و بدونه که من این همه سال عاشقانه پرستیدمش حتما باهام ازدواج می کنه. پس تو هم دست از نصیحت کردنات بردار، وقتی می دونی فایده ای نداره لطفا نه اعصاب خودت رو داغون کن و نه اعصاب من رو!» و سپس راهی اتاقم شدم تا بلکه استراحت کنم اما همین که در اتاقم را باز کردم با دیدن دیوارهای لخت اتاق نزدیک بود سکته کنم. مادر تمام پوسترهای پدرام را از دیوار کنده بود! این توهینش را نمی توانستم تحمل کنم. فریاد زنان گفتم: «تو به چه حقی اینکار رو کردی؟ چطور به خودت اجازه دادی عکسای عشقم رو پاره کنی؟ تو با این کارت قلب من رو پاره کردی! آخه تو چطور مادری هستی؟!»
مادر که از من برافروخته تر بود، روبرویم ایستاد و گفت: « من تو رو آدمت می کنم شیلا. باید از فکر و خیال او لعنتی بیای بیرون. من نمی ذارم تو آینده ت رو به خاطر یه رویای پوچ تباه کنی. یکی از همکارام چند روز دیگه برای پسرش می خواد بیاد خواستگاریت. شده باشه به زور کتک می نشونمت پای سفره عقد اما نمی ذارم بیشتر از این خودت رو فریب بدی!» بدنم گر گرفته بود. مادر داشت به عشق مقدس من توهین می کرد. مشت هایم را گره کردم و فریاد زنان گفتم: « تو بهتر از هر کسی می دونی که من پدرام رو تا پای جونم دوست دارم. خوب می دونی که هر فیلمی که پدارم تو اون نقش داشته باشه رو انقدر نگاه می کنم تا همه دیالوگهاش رو از بر بشم. خوب می دونی که نفسم بسته به نفسای اونه و اونوقت به خودت اجازه می دی درباره ش اینطوری حرف بزنی! فکر می کنی می تونی منو به زور شوهر بدی؟ باشه عیبی نداره. اگه اینطوری فکر می کنی من همین امشب خودم رو می کشم و خلاصت می کنم! تو اینو می خوای، آره؟!»
این دعوا و بحث همیشگی بین من و مادر بود. من دیوانه وار عاشق «پدرام» سوپراستار جوان و زیبای سینما شده بودم و او را تا حد مرگ می پرستیدم. از نظر مادر و البته همه دوستان و اطرافیانم این یک عشق مسخره و خنده دار بود اما خب، دست خودم که نبود. من به پدرام دل باخته بودم و برای پیدا کردن شماره تلفن و یا آدرس خانه اش خودم را به آب و آتش می زدم. دیگر دفتر مجله ای نمانده بود که به آنجا سر نزده باشم. با التماس و گریه و زاری از دبیر سرویس هنری نشریات می خواستم شماره پدرام را در اختیارم قرار دهند و هربار این جواب را می شنیدم که: «ما نمی تونیم شماره هنرمندان رو در اختیار کسی قرار بدیم!»
دیگر روز و شبم پر شده بود از پدرام. دیوارهای اتاقم را با پوسترهای بزرگی از او پوشانده بودم و تصویر چهره زیبایش روی زمینه موبایلم بود. همه دوستان و فامیل و اطرافیان از عشق افلاطونی من خبر داشتند و می دانستم همه پشت سرم حرفهایی می زنند و مسخره ام می کنند. مادرم که گاهی این حرفها به گوشش می رسید، حرص می خورد و می گفت: « با این عشق مسخره ت هم خودت و هم من بدبخت رو پیش همه مضحکه کردی. همه بهت می خندن و می گن حتما شیلا خل و چله که عاشق یه سوپراستار سینما شده! یه کم به خودت بیا دختر!» من اما عین خیالم نبود. به هر که می رسیدم می گفتم: « خواهش می کنم اگه می تونید یه شماره از پدرام برام گیر بیارید. اون اگه بشنوه من این همه سال به عشق رسیدن به اون زندگی کردم و نفس کشیدم، حتما میاد دنبالم و من رو در حالیکه لباس سفید عروس پوشیدم، همراه خودش به قصر خوشبختی مون می بره!»
من و مادر هر روز بر سر پدرام بحث و جنجال داشتیم. مادر با نصیحت، التماس، گریه و زاری و گاهی تهدید و کتک مرا از این عشق پوشالی نهی می کرد. آن روز غروب هم وقتی از دانشگاه برگشتم و دیدم مادر پوسترهای پدرام را پاره کرده، دعوای شدیدی بین مان در گرفت. می دانستم که این جور مواقع بهترین راه برای رهایی از غرولندها و فریادهای مادر، تهدید به خودکشی ست. پس از حربه همیشگی ام استفاده کردم و گفتم: «فردا صبح جنازه م رو از این خونه می بری بیرون و برای همیشه از شرم خلاص می شی!»
مادر که جز من هیچکس را در دنیا نداشت، با شنیدن این تهدید موضعش را تغییر داد و در حالیکه سعی می کرد با لبخندی مصنوعی خشم چهره اش را بپوشاند، گفت: «آخه دختر من، عزیز من، تو رو خدا اینطوری نکن. به من دلت نمی سوزه، لااقل به جوونی خودت رحم کن. چند بار به خاطر پدرام قرص خوردی و راهی بیمارستان شدی؟ چند بار به خاطرش دکترا اون شلنگ کثیف رو با بی رحمی برای شستشوی معده ت کردن تو حلقت! این همه به خاطر آقا پدرام عذاب کشیدی و گریه کردی. واسه اینکه شماره شو پیدا کنی به هر کس و ناکسی رو زدی و سکه یه پول شدی. همه مسخره ت می کنن و بهت می خندن اما آخه مگه اون از این همه عذابی که تو می کشی خبر داره؟ تودختر منی، پاره جیگر منی، وقتی می بینم اینطوری خودت رو اذیت می کنی ذره ذره آب می شم. با سختی درس خوندی و رفتی دانشگاه. جز یکی از دانشجوهای با استعداد دانشگاهی. اینهمه خواستگار دکتر و مهندس داری و اون موقع همه اینا رو فدای یه عشق پوشالی می کنی. تو رو خدا شیلا جان با خودت اینطوری نکن...»
بی توجه به گریه های مادر به اتاقم رفتم. هر روز وقتی به خانه بازمی گشتم به اتاقم می رفتم و به عکس پدرام سلام می گفتم اما حالا مادر سنگدلم پوسترهای پدرام را تکه تکه کرد بود. در اتاقم را قفل کردم. حوصله گریه و پندو اندرزهای مادر را نداشتم. او دلم را شکسته بود. روی زمین نشستم و پوسترهای پاره را در آغوش گرفتم و های های گریستم. همچون کسی که عزیزی را از دست داده، اشک می ریختم و ضجه می زدم. نمی دانم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت از ده صبح گذشته بود. کلاس اولم را از دست داده بودم. به سرعت لباس هایم را پوشیدم و از اتاقم بیرون آمدم. مادر روی میز برایم پول و یک یادداشت گذاشته بودکه او را به خاطر عصبانیت دیشب ببخشم.
آن روز بعد از دانشگاه به فروشگاه رفتم و عسکهای جدیدی از پدرام خریدم. دوباره دیوارهای اتاقم از پوسترهای رنگارنگ پر شد. دیگر مادر مثل قبل سربه سرم نمی گذاشت و من همچنان در تب و تاب عشقم به پدرام می سوختم. دیگر نشریه ای نمانده بود که برای صدمین بار به آنجا سرنزده باشم. هر بار که به دفتر یکی از مجلات و یا روزنامه ها می رفتم، مسئول روابط عمومی با دیدن من اخمی به چهره می نشاند و می گفت: « تو چقدر بیکاری دختر! خسته نشدی از این همه رفتن و اومدن؟ مطمئن باش اگه هزار بار هم بیای اینجا شماره هنرپیشه مورد علاقه ت رو بهت نمی دن!» این حرفها را می شنیدم، تمسخرها را می دیدم اما ناامید نمی شدم.
هیچ خواستگاری حق نداشت پا به خانه مان بگذارد. عشق زندگی من پدرام بود و من فقط باید با او ازدواج می کردم. روزها پشت سر هم می گذشتند و من در مقطع لیسانس هم فارغ التحصیل شدم. هنوز هم داشتم به دنبال پدرام می گشتم. هر شب و روز به درگاه خداونددعا می کردم تا مرا به پدرام برساند و دعایم بالاخره مستجاب شد!
گودبای پارتی یکی از دوستان دوران دانشگاهم بود. دوستم قصد داشت به استرالیا برود و برای خداحافظ جشن با شکوهی ترتیب داده بود. در آن گودبای پارتی بود که توانستم ازطریق یکی از میهمانها شماره موبایل پدرام را به دست بیاورم. از خوشحالی سربه آسمان می ساییدم. فردای آن شب با آن شماره تماس گرفتم و به محض شنیدن صدای «الو» از آن سوی خط کبوتر دلم به پرواز درآمد. بی آنکه تپق بزنم، یکریز و پی در پی همه آنچه در این سالها بر من گذشته بود را برای پدرام گفتم. او که در تمام مدت یک ساعت سخنرانی من ساکت بود، بعد از شنیدن حرفهایم گفت: «اگه موافق باشی یه قراری با هم بذاریم. فردا بیا به کافی شاپی که می گم!» خدای من، مگر فردا می شد؟ حتی یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم. روبروی آیینه می ایستادم و چهره ام را برانداز می کردم. حرفهایی که برای گفتن به پدرام آماده کرده بودم را تکرار می کردم تا جمله ای ناگفته نماند. مادرم گوشه ای نشسته بود و مضطرب مرا تماشا می کرد. باخوشحالی به او می گفتم: «دیدی بالاخره پدرام رو پیدا کردم؟ یادته چقدر من رو سرزنش می کردی؟ می گفتی دیگران مسخره م می کنن و بهم می خندن؟ حالا وقتی آقا پدرام، سوپراستار معروف سینما، با من ازدواج کرد و شد دامادت، اون موقع ست که دیگران با حسرت به من نگاه کنند و من بهشون بخندم!»
آن شب تا خود صبح عرض و طول خانه را پیمودم و با خودم حرف زدم و ذوق کردم. صبح که شد، فوری بهترین لباس هایم را پوشیدم و خودم را آراستم و راهی کافی شاپ محل قرارمان شدم. نیم ساعتی از منتظر بودنم می گذشت که مردی تقریبا چهل ساله آمد و روی صندلی مقابلم نشست و با لبخند گفت: «شیلا خانم؟» جا خوردم. او هیچ شباهتی به پدرام نداشت. با خودم فکر کردم که حتما پدرام نتوانسته سر قرار بیاید و یکی از دوستانش را فرستاده تا به من خبر بدهد. فوری پرسیدم: «شما؟» مرد که خیره نگاهم می کرد و لبخند از روی لبانش محو نمی شد، گفت: «خوش به حال پدرام که همچین دختر خوشگلی عاشقش شده!» از لحن حرف زدن مرد خوشم نیامد. اخمی کردم و با تحکم پرسیدم: «شما کی هستید آقا؟» مرد دستی به موهایش کشید و گفت: «راستش اونی که تودیشب باهاش حرف زدی من بودم. این شماره مال پدرام بود که یک ماهی هست من ازش خریدم. البته این رو هم بگم که پدرام یکی ازدوستای منه!»
حسابی حالم گرفته شد. بغض گلویم را گرفته بود و دلم می خواست بزنم زیر گریه. مرد که متوجه حالت من شده بود، جعبه دستمال کاغذی را به سمتم گرفت و گفت: «اصلا دلیلی نداره که غمگین باشی وگریه کنی چون من کمکت می کنم وشماره پدرام رو بهت می دم البته شماره واقعی پدرام رو تا بتونی باهاش حرف بزنی. از حرفایی که دیشب زدی فهمیدم تو واقعا عاشق پدرام هستی. خب، من هفته ای چند بار پدرام رو می بینم ومی تونم سفارش تو رو بهش بکنم. می دونی که، پدرام سرش خیلی شلوغه!»
بارقه های امید دوباره به قلبم تابید. آن مرد حاضر بود برای رسیدن به پدرام به من کمک کند. میان گریه خندیدم و گفتم: « خواهش می کنم کمکم کنید. من عاشق پدرام هستم و برای رسیدن به اون حاضرم هرکاری بکنم. من بی اون نمی تونم زندگی کنم!» مرد نگاهی به اطرافش انداخت و سپس سرش را نزدیکتر آورد و آرام گفت: «حاضرم کمکت کنم اما یه شرطی داره...»
با شنیدن شرط کثیفی که آن مرد برای دادن شماره موبایل پدرام گذاشته بود، مو بر تنم راست شد. بی آنکه حرفی بزنم از جایم بلند شدم و با ناراحتی کافی شاپ را ترک کردم. حالم و روزم بعد از آن قرار بهم ریخته بود. دیگر راهی نبود که برای پیدا کردن شماره و یا آدرسی از پدرام نرفته باشم. عشق او را هم نمی توانستم از سرم بیرون کنم. من سالها با عکسها و فیلمهای او زندگی کرده بودم، حالا مگر می توانستم از او دل بکنم؟
چند روزی با خودم کلنجار رفتم و سپس بی آنکه مادرم بویی ببرد به آن مرد تلفن کردم و به خانه اش رفتم... خودم هم باورم نمی شد اما عشق به سوپراستار چنان چشمانم را کور کرده بود که به خاطر او عفتم را از دست دادم و آن مرد هم به قولش عمل کرد و شماره موبایل پدرام را در اختیارم گذاشت.
- تو اولین و آخرین دختری نیستی که عاشق من شدی! خب، من که نمی تونم با هر دختری که عاشقم شد ازدواج کنم! خیلی اشتباه کردی که اینهمه سال به امید من نشستی و ازدواج نکردی. برو دخترجون، برو به زندگی ت برس و فکر من رو هم از سرت بیرون کن!
این حرفهایی بود که پدرام واقعی تحویلم داد. با گریه نالیدم: «اما من به خاطر اینکه شماره شما رو پیدا کنم خودم رو به آب و آتیش زدم. کاری کردم که...» و پدرام حرفم را قطع کرد و با خونسردی کامل پاسخ داد: «خب می خواستی خودت رو در اختیار اون مرد قرار ندی. مگه من ازت خواسته بودم اون کار رو بکنی؟ لطفا دیگه مزاحم من نشو!» و سپس تلفن را قطع کرد. سوپراستار این حرفها را تحویلم داد تا من با خودم بگویم جز این هم حق دختر احمقی چون من نیست. دختری که بهترین روزهای عمرش را به خاطر عشقی عبث و پوچ بر باد داد مستحق چنین رفتاری ست...
*************************
این روزها خراب و داغانم. پوسترها و فیلم های سوپراستار را سوزانده ام. مادرم از طرفی خوشحال است و از طرفی هم نگران. مدام می گوید: «شیلاجان، پسر همکارم جوون خوبیه. حسابی بهت علاقمند شده و گفته که فقط با تو ازدواج می کنه. بذار بیان مادر جون، تو هم باهاش حرف بزن. شاید مهرش به دلت نشست!» مادر اینها را می گوید و من در سکوت تماشایش می کنم. او خبر ندارد که دخترش به خاطر عشق سوپراستار همه زندگی و آینده اش را تباه کرده است...
بعد از گذراندن یک روز خسته کننده و چندین کلاس سنگین، تازه از راه رسیده و پایم را به خانه گذاشته بودم که مادر مرا زیر رگبار حرفهایش گرفت. سرم زوق زوق می کرد. کوله ام را به گوشه ای پرتاب کردم و گفتم: «خواهش می کنم ازت دوباره شروع نکن. بذار از راه برسم بعد هجوم بیار طرفم. در ضمن تو خودت خوب می دونی که من چقدر عشقم رو دوست دارم و با رویای رسیدن به اون روز و شبام رو می گذرونم. خودت می دونی که من سالهاست عاشق «پدرام» هستم و تحت هیچ شرایطی هم ناامید نمی شم. انقدر تلاش می کنم تا بالاخره شماره شو پیدا کنم. مطمئن باش وقتی حرفام رو بشنوه و بدونه که من این همه سال عاشقانه پرستیدمش حتما باهام ازدواج می کنه. پس تو هم دست از نصیحت کردنات بردار، وقتی می دونی فایده ای نداره لطفا نه اعصاب خودت رو داغون کن و نه اعصاب من رو!» و سپس راهی اتاقم شدم تا بلکه استراحت کنم اما همین که در اتاقم را باز کردم با دیدن دیوارهای لخت اتاق نزدیک بود سکته کنم. مادر تمام پوسترهای پدرام را از دیوار کنده بود! این توهینش را نمی توانستم تحمل کنم. فریاد زنان گفتم: «تو به چه حقی اینکار رو کردی؟ چطور به خودت اجازه دادی عکسای عشقم رو پاره کنی؟ تو با این کارت قلب من رو پاره کردی! آخه تو چطور مادری هستی؟!»
مادر که از من برافروخته تر بود، روبرویم ایستاد و گفت: « من تو رو آدمت می کنم شیلا. باید از فکر و خیال او لعنتی بیای بیرون. من نمی ذارم تو آینده ت رو به خاطر یه رویای پوچ تباه کنی. یکی از همکارام چند روز دیگه برای پسرش می خواد بیاد خواستگاریت. شده باشه به زور کتک می نشونمت پای سفره عقد اما نمی ذارم بیشتر از این خودت رو فریب بدی!» بدنم گر گرفته بود. مادر داشت به عشق مقدس من توهین می کرد. مشت هایم را گره کردم و فریاد زنان گفتم: « تو بهتر از هر کسی می دونی که من پدرام رو تا پای جونم دوست دارم. خوب می دونی که هر فیلمی که پدارم تو اون نقش داشته باشه رو انقدر نگاه می کنم تا همه دیالوگهاش رو از بر بشم. خوب می دونی که نفسم بسته به نفسای اونه و اونوقت به خودت اجازه می دی درباره ش اینطوری حرف بزنی! فکر می کنی می تونی منو به زور شوهر بدی؟ باشه عیبی نداره. اگه اینطوری فکر می کنی من همین امشب خودم رو می کشم و خلاصت می کنم! تو اینو می خوای، آره؟!»
این دعوا و بحث همیشگی بین من و مادر بود. من دیوانه وار عاشق «پدرام» سوپراستار جوان و زیبای سینما شده بودم و او را تا حد مرگ می پرستیدم. از نظر مادر و البته همه دوستان و اطرافیانم این یک عشق مسخره و خنده دار بود اما خب، دست خودم که نبود. من به پدرام دل باخته بودم و برای پیدا کردن شماره تلفن و یا آدرس خانه اش خودم را به آب و آتش می زدم. دیگر دفتر مجله ای نمانده بود که به آنجا سر نزده باشم. با التماس و گریه و زاری از دبیر سرویس هنری نشریات می خواستم شماره پدرام را در اختیارم قرار دهند و هربار این جواب را می شنیدم که: «ما نمی تونیم شماره هنرمندان رو در اختیار کسی قرار بدیم!»
دیگر روز و شبم پر شده بود از پدرام. دیوارهای اتاقم را با پوسترهای بزرگی از او پوشانده بودم و تصویر چهره زیبایش روی زمینه موبایلم بود. همه دوستان و فامیل و اطرافیان از عشق افلاطونی من خبر داشتند و می دانستم همه پشت سرم حرفهایی می زنند و مسخره ام می کنند. مادرم که گاهی این حرفها به گوشش می رسید، حرص می خورد و می گفت: « با این عشق مسخره ت هم خودت و هم من بدبخت رو پیش همه مضحکه کردی. همه بهت می خندن و می گن حتما شیلا خل و چله که عاشق یه سوپراستار سینما شده! یه کم به خودت بیا دختر!» من اما عین خیالم نبود. به هر که می رسیدم می گفتم: « خواهش می کنم اگه می تونید یه شماره از پدرام برام گیر بیارید. اون اگه بشنوه من این همه سال به عشق رسیدن به اون زندگی کردم و نفس کشیدم، حتما میاد دنبالم و من رو در حالیکه لباس سفید عروس پوشیدم، همراه خودش به قصر خوشبختی مون می بره!»
من و مادر هر روز بر سر پدرام بحث و جنجال داشتیم. مادر با نصیحت، التماس، گریه و زاری و گاهی تهدید و کتک مرا از این عشق پوشالی نهی می کرد. آن روز غروب هم وقتی از دانشگاه برگشتم و دیدم مادر پوسترهای پدرام را پاره کرده، دعوای شدیدی بین مان در گرفت. می دانستم که این جور مواقع بهترین راه برای رهایی از غرولندها و فریادهای مادر، تهدید به خودکشی ست. پس از حربه همیشگی ام استفاده کردم و گفتم: «فردا صبح جنازه م رو از این خونه می بری بیرون و برای همیشه از شرم خلاص می شی!»
مادر که جز من هیچکس را در دنیا نداشت، با شنیدن این تهدید موضعش را تغییر داد و در حالیکه سعی می کرد با لبخندی مصنوعی خشم چهره اش را بپوشاند، گفت: «آخه دختر من، عزیز من، تو رو خدا اینطوری نکن. به من دلت نمی سوزه، لااقل به جوونی خودت رحم کن. چند بار به خاطر پدرام قرص خوردی و راهی بیمارستان شدی؟ چند بار به خاطرش دکترا اون شلنگ کثیف رو با بی رحمی برای شستشوی معده ت کردن تو حلقت! این همه به خاطر آقا پدرام عذاب کشیدی و گریه کردی. واسه اینکه شماره شو پیدا کنی به هر کس و ناکسی رو زدی و سکه یه پول شدی. همه مسخره ت می کنن و بهت می خندن اما آخه مگه اون از این همه عذابی که تو می کشی خبر داره؟ تودختر منی، پاره جیگر منی، وقتی می بینم اینطوری خودت رو اذیت می کنی ذره ذره آب می شم. با سختی درس خوندی و رفتی دانشگاه. جز یکی از دانشجوهای با استعداد دانشگاهی. اینهمه خواستگار دکتر و مهندس داری و اون موقع همه اینا رو فدای یه عشق پوشالی می کنی. تو رو خدا شیلا جان با خودت اینطوری نکن...»
بی توجه به گریه های مادر به اتاقم رفتم. هر روز وقتی به خانه بازمی گشتم به اتاقم می رفتم و به عکس پدرام سلام می گفتم اما حالا مادر سنگدلم پوسترهای پدرام را تکه تکه کرد بود. در اتاقم را قفل کردم. حوصله گریه و پندو اندرزهای مادر را نداشتم. او دلم را شکسته بود. روی زمین نشستم و پوسترهای پاره را در آغوش گرفتم و های های گریستم. همچون کسی که عزیزی را از دست داده، اشک می ریختم و ضجه می زدم. نمی دانم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت از ده صبح گذشته بود. کلاس اولم را از دست داده بودم. به سرعت لباس هایم را پوشیدم و از اتاقم بیرون آمدم. مادر روی میز برایم پول و یک یادداشت گذاشته بودکه او را به خاطر عصبانیت دیشب ببخشم.
آن روز بعد از دانشگاه به فروشگاه رفتم و عسکهای جدیدی از پدرام خریدم. دوباره دیوارهای اتاقم از پوسترهای رنگارنگ پر شد. دیگر مادر مثل قبل سربه سرم نمی گذاشت و من همچنان در تب و تاب عشقم به پدرام می سوختم. دیگر نشریه ای نمانده بود که برای صدمین بار به آنجا سرنزده باشم. هر بار که به دفتر یکی از مجلات و یا روزنامه ها می رفتم، مسئول روابط عمومی با دیدن من اخمی به چهره می نشاند و می گفت: « تو چقدر بیکاری دختر! خسته نشدی از این همه رفتن و اومدن؟ مطمئن باش اگه هزار بار هم بیای اینجا شماره هنرپیشه مورد علاقه ت رو بهت نمی دن!» این حرفها را می شنیدم، تمسخرها را می دیدم اما ناامید نمی شدم.
هیچ خواستگاری حق نداشت پا به خانه مان بگذارد. عشق زندگی من پدرام بود و من فقط باید با او ازدواج می کردم. روزها پشت سر هم می گذشتند و من در مقطع لیسانس هم فارغ التحصیل شدم. هنوز هم داشتم به دنبال پدرام می گشتم. هر شب و روز به درگاه خداونددعا می کردم تا مرا به پدرام برساند و دعایم بالاخره مستجاب شد!
گودبای پارتی یکی از دوستان دوران دانشگاهم بود. دوستم قصد داشت به استرالیا برود و برای خداحافظ جشن با شکوهی ترتیب داده بود. در آن گودبای پارتی بود که توانستم ازطریق یکی از میهمانها شماره موبایل پدرام را به دست بیاورم. از خوشحالی سربه آسمان می ساییدم. فردای آن شب با آن شماره تماس گرفتم و به محض شنیدن صدای «الو» از آن سوی خط کبوتر دلم به پرواز درآمد. بی آنکه تپق بزنم، یکریز و پی در پی همه آنچه در این سالها بر من گذشته بود را برای پدرام گفتم. او که در تمام مدت یک ساعت سخنرانی من ساکت بود، بعد از شنیدن حرفهایم گفت: «اگه موافق باشی یه قراری با هم بذاریم. فردا بیا به کافی شاپی که می گم!» خدای من، مگر فردا می شد؟ حتی یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم. روبروی آیینه می ایستادم و چهره ام را برانداز می کردم. حرفهایی که برای گفتن به پدرام آماده کرده بودم را تکرار می کردم تا جمله ای ناگفته نماند. مادرم گوشه ای نشسته بود و مضطرب مرا تماشا می کرد. باخوشحالی به او می گفتم: «دیدی بالاخره پدرام رو پیدا کردم؟ یادته چقدر من رو سرزنش می کردی؟ می گفتی دیگران مسخره م می کنن و بهم می خندن؟ حالا وقتی آقا پدرام، سوپراستار معروف سینما، با من ازدواج کرد و شد دامادت، اون موقع ست که دیگران با حسرت به من نگاه کنند و من بهشون بخندم!»
آن شب تا خود صبح عرض و طول خانه را پیمودم و با خودم حرف زدم و ذوق کردم. صبح که شد، فوری بهترین لباس هایم را پوشیدم و خودم را آراستم و راهی کافی شاپ محل قرارمان شدم. نیم ساعتی از منتظر بودنم می گذشت که مردی تقریبا چهل ساله آمد و روی صندلی مقابلم نشست و با لبخند گفت: «شیلا خانم؟» جا خوردم. او هیچ شباهتی به پدرام نداشت. با خودم فکر کردم که حتما پدرام نتوانسته سر قرار بیاید و یکی از دوستانش را فرستاده تا به من خبر بدهد. فوری پرسیدم: «شما؟» مرد که خیره نگاهم می کرد و لبخند از روی لبانش محو نمی شد، گفت: «خوش به حال پدرام که همچین دختر خوشگلی عاشقش شده!» از لحن حرف زدن مرد خوشم نیامد. اخمی کردم و با تحکم پرسیدم: «شما کی هستید آقا؟» مرد دستی به موهایش کشید و گفت: «راستش اونی که تودیشب باهاش حرف زدی من بودم. این شماره مال پدرام بود که یک ماهی هست من ازش خریدم. البته این رو هم بگم که پدرام یکی ازدوستای منه!»
حسابی حالم گرفته شد. بغض گلویم را گرفته بود و دلم می خواست بزنم زیر گریه. مرد که متوجه حالت من شده بود، جعبه دستمال کاغذی را به سمتم گرفت و گفت: «اصلا دلیلی نداره که غمگین باشی وگریه کنی چون من کمکت می کنم وشماره پدرام رو بهت می دم البته شماره واقعی پدرام رو تا بتونی باهاش حرف بزنی. از حرفایی که دیشب زدی فهمیدم تو واقعا عاشق پدرام هستی. خب، من هفته ای چند بار پدرام رو می بینم ومی تونم سفارش تو رو بهش بکنم. می دونی که، پدرام سرش خیلی شلوغه!»
بارقه های امید دوباره به قلبم تابید. آن مرد حاضر بود برای رسیدن به پدرام به من کمک کند. میان گریه خندیدم و گفتم: « خواهش می کنم کمکم کنید. من عاشق پدرام هستم و برای رسیدن به اون حاضرم هرکاری بکنم. من بی اون نمی تونم زندگی کنم!» مرد نگاهی به اطرافش انداخت و سپس سرش را نزدیکتر آورد و آرام گفت: «حاضرم کمکت کنم اما یه شرطی داره...»
با شنیدن شرط کثیفی که آن مرد برای دادن شماره موبایل پدرام گذاشته بود، مو بر تنم راست شد. بی آنکه حرفی بزنم از جایم بلند شدم و با ناراحتی کافی شاپ را ترک کردم. حالم و روزم بعد از آن قرار بهم ریخته بود. دیگر راهی نبود که برای پیدا کردن شماره و یا آدرسی از پدرام نرفته باشم. عشق او را هم نمی توانستم از سرم بیرون کنم. من سالها با عکسها و فیلمهای او زندگی کرده بودم، حالا مگر می توانستم از او دل بکنم؟
چند روزی با خودم کلنجار رفتم و سپس بی آنکه مادرم بویی ببرد به آن مرد تلفن کردم و به خانه اش رفتم... خودم هم باورم نمی شد اما عشق به سوپراستار چنان چشمانم را کور کرده بود که به خاطر او عفتم را از دست دادم و آن مرد هم به قولش عمل کرد و شماره موبایل پدرام را در اختیارم گذاشت.
- تو اولین و آخرین دختری نیستی که عاشق من شدی! خب، من که نمی تونم با هر دختری که عاشقم شد ازدواج کنم! خیلی اشتباه کردی که اینهمه سال به امید من نشستی و ازدواج نکردی. برو دخترجون، برو به زندگی ت برس و فکر من رو هم از سرت بیرون کن!
این حرفهایی بود که پدرام واقعی تحویلم داد. با گریه نالیدم: «اما من به خاطر اینکه شماره شما رو پیدا کنم خودم رو به آب و آتیش زدم. کاری کردم که...» و پدرام حرفم را قطع کرد و با خونسردی کامل پاسخ داد: «خب می خواستی خودت رو در اختیار اون مرد قرار ندی. مگه من ازت خواسته بودم اون کار رو بکنی؟ لطفا دیگه مزاحم من نشو!» و سپس تلفن را قطع کرد. سوپراستار این حرفها را تحویلم داد تا من با خودم بگویم جز این هم حق دختر احمقی چون من نیست. دختری که بهترین روزهای عمرش را به خاطر عشقی عبث و پوچ بر باد داد مستحق چنین رفتاری ست...
*************************
این روزها خراب و داغانم. پوسترها و فیلم های سوپراستار را سوزانده ام. مادرم از طرفی خوشحال است و از طرفی هم نگران. مدام می گوید: «شیلاجان، پسر همکارم جوون خوبیه. حسابی بهت علاقمند شده و گفته که فقط با تو ازدواج می کنه. بذار بیان مادر جون، تو هم باهاش حرف بزن. شاید مهرش به دلت نشست!» مادر اینها را می گوید و من در سکوت تماشایش می کنم. او خبر ندارد که دخترش به خاطر عشق سوپراستار همه زندگی و آینده اش را تباه کرده است...

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



