امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داســـتــآنـ هــای وآقعــی !

#7
از ديشب كه خسته و كوفته كپه مرگم را گذاشتم وخوابيدم تا صبح خروس خوان كه بيدار شدم همش توي فكر اين بودم كه: حالا چه خاكي بر سرم كنم؟ چي بپوشم؟ موهايم را چه مدلي درست كنم؟ كفش و كيف درست و حسابي هم ندارم كه... مرده شور اين زندگي را ببره. كاش پدرمن هم پولدار بود و مثل همسايه هايمان دستمان به دهانمان مي رسيد اما...
باز خدا را شكر كه مامان قدري از فوت و فن خياطي  بهره برده بود و گاهي وقت ها به شيوه خياط هاي قديمي، برايم لباس مي دوخت و گرنه كه  واويلا!!... كيف و كفش و مانتو را هم از «نازنين» دختر «آقاي سماواتي» كه تاجر فرش بود و در مجتمعي كه پدرم سرايدار آنجا بود، زندگي مي كرد با كلي خواهش گرفتم.
همه بدبختي هاي من از آنجا شروع شد كه هم دانشكده ايم «مهسا» مرا به جشن تولدش دعوت كرد. همانجا بود كه با «سامان» آشنا شدم. سامان پسر خوبي بود و دوست برادر مهسا بود. از همان ابتداي مهماني سامان رفت توي نخ من! اين را از گردش چشم هايش كه مدام اين سو و آن سوي خانه مرا مي پاييد و گاهي هم لبخند خريدارانه مي زد، فهميدم. وقتي ميزشام را چيدند و مهمان ها را براي خوردن غذا، به سر ميز دعوت كردند سامان بشقاب و قاشق وچنگال به دست به طرفم آمد:
- بفرماييد... اين ها را براي شما آوردم.
غمزه اي كردم و نجوا كنان گفتم:
- اوا... چرا شما زحمت كشيدين؟!
او زل زد توي چشم هايم و با صداي مردانه و لحن متين گفت:
- چه زحمتي خانم؟ حالا بفرماييد چي ميل داريد تا براتو بكشم؟
من كه هميشه عادت داشتم براي مردم كلاس بگذارم و موقعيت خودم را از آنچه كه هستم بالاتر نشان دهم گفتم:
- خيلي ممنون از لطف شما. راستش من عادت ندارم شب ها شام بخورم. معمولا غروب كه مي شه كمي ميوه مي خورم و حداكثر يه ليوان شير با يه قطعه نان تست شده.
موقع ادا كردن اين جملات، سعي كردم مثل دخترهاي بالاي شهري كمي توي دماغي و كش دار و مثل آدم هايي كه تازه فارسي حرف زدن را ياد گرفته اند و زبان شان سنگين است صحبت كنم. سامان با نگاه تحسين آميزي سر تا پاي مرا ورانداز كرد و با شيطنت گفت:
- اينكه كاملا  معلومه. اگه آدم پرخوري بودين كه اندامي به اين زيبايي نداشتيد.
داشتم از خوشحالي مي تركيدم! اما با نازچشم هايم را به زمين دوختم و گفتم:
- شما لطف داريد.
و در دل گفتم:
- خبر نداري كه هيچ كدوم از ما تو خونه مون يك شكم سير غذا نمي خوريم و گرنه من هم الان تپل بودم و اين طور شكمم به كمرم قفل نمي شد!
مهسا خرامان خرامان مثل كبك به طرفمان آمد. لبخندي مهمان لب هايش بود.
- وا... چرا شماها اين گوشه وايستادين؟ چرا هيچي نمي كشين؟
اين را گفت و با پشت دستش به آرامي مرا هل داد به طرف ميز شام. شش، هفت رقم غذا با تزيين هاي مختلف و زيبا روي ميزخودنمايي مي كردند. دلم داشت براي يكي يكي آن ها ضعف مي رفت. چشم هايم مي ديد و اسيد معده ام به شدت ترشح مي كرد. اگرموضوع كلاس گذاشتن و با چنگال غذا خوردن و لب و لوچه را به آرامي تكان دادن نبود، دلم مي خواست آن ديس هاي پر از غذا را جلوي دستم بگذارم و آن طور كه بهم مي چسبد دلي از عزا در آورم اما... خب ... حالا كه وقت اين كارها نبود. با اصرارهاي مهسا و «جون من از اين غذا بكش و جون من از ديس غذا بردار گفتن هايش»، بشقابم را پر از غذاهاي جورواجور كردم. از باقالي  پلو و مرصع پلو وشيرين پلو بگير تا شنسيل مرغ و جوجه كباب و ماهيچه و ميگو سوخاري... دلم داشت بال بال مي زد تا اين بشقاب پر از غذاهاي خوشمزه وارد خندق بلا شود. با چنگال شروع كردم به نوك زدن غذاها. يكي از يكي  خوشمزه تر.
وسط هاي غذا خوردن بودم كه ياد چشم هاي گرسنه خواهر و برادرهايم افتادم. كاش مي شد  يك جوري از اين غذاها برايش مي بردم تا آنها هم يك دل سير غذا بخوردند.
بعد از شام يكي از دوستان برادر مهسا برايمان گيتاز زد و يك ساعت بعد دوباره ميز دسر چيده شد. دسرهاي رنگارنگ با طعم هاي مختلف، از كيك و ژله وكارامل گرفته تا بستني ساده و ميوه اي و سنتي و زغفراني. با اينكه  حال تركيدن بودم اما دلم نمي آمد از اين فرصت به دست آمده و اين دسرهاي خوشمزه دل بكنم.
آخر شب كه شد سامان خيلي اصرار كرد كه مرا برساند اما من قبول نكردم. نمي خواستم كسي از محل زندگي ام خبر داشته باشد. با ناز گفتم:
- از لطف شما ممنونم اما «ددي جون» خودشون مي يان دنبالم  يا راننده شون رو مي فرستن.
اين را گفتم و چانه ام را بالا بردم و سرم را يك وري كردم و ژست دخترهاي پولدار را گرفتم و زير چشمي سامان را پاييدم. سامان از جواب من ، وا رفت. كمي  اين پا و آن پا كرد و با نگاهي مشتاق و يك عالمه حرف نگفته با من خداحافظي كرد و رفت. بعد از رفتن او، مهمان ها يك يك از جايشان بلند شدند.
- مهسا جون... مهموني ت واقعا معركه بود... به ما كه خيلي خوش گذشت.
- مهسا جون...يه شب فراموش نشدني بود. از حالا منتظر جشن تولد سال ديگه ت هستيم.
داشتم با خودم فكر مي كردم كه حالا اين وقت شبي چه جوري برگردم خانه. لبخندي زدم و گونه هايم را به گونه هاي مهسا كشيدم:
-اوه عزيزم... معركه بود... همه چيز عالي بود... از حالا بگم حتما تو هم بايد تو جشن تولد من شركت كني...
چشم هاي درشت وسياه و براق مهسا برقي زد و با خوشحالي گفت:
- حتما... حتما... «نگين» جون خيلي خوشحال هم مي شم.
برادر مهسا كه كنارش ايستاده بود هم گفت:
- نگين خانم... ما هم دلمون رو صابون بزينم يا نه؟
پشت چشمي نازك كردم. نيم چه ادا و اطواري درآوردم:
- اوا.. بدون شما اصلا نمي شه!
در دلم به ساده لوحي آنها خنديدم و در دلم گفتم:
- اون قدر منتظرتولد من بمونيد تا خسته بشيد!
مهمان ها همه در حال خداحافظي بودند و به غير از من و چند نفر ديگر، كسي در سالن خانه نبود. ناگهان فكري به نظرم رسيد. به كيف دستي ام اشاره كرد و خالي بستم:
- اوه مهسا جان... شارژ موبايلم تموم شده. مي تونم از تلفن خونه تون استفاده كنم؟
مهسا دستش را با مهرباني دور كمرم حلقه كرد:
- آره عزيزم... حتما.
اين را گفت و تلفن بي سيم را به دستم داد. گوشي را به دست گرفتم و شماره تلفن خانه مان كه مدتها به علت بدهي مسدود بود را گرفتم و فيگوري گرفتم و دهانم را به گوشي نزديك كردم كه يعني دارمصحبت مي كنم!
لحظاتي بعد تلفن را به مهسا دادم و گفتم:
- ددي هنوز گرفتاره مهسا جون، مثل اينكه جلسه مهمش هنوزتموم نشده و نمي تونه بياد دنبال من. مي شه خواهش كنم به آژانس تلفن كني تا يه ماشين براي من بفرستن؟
برادر مهسا مودبانه گفت:
- نگين خانم...خودم شما رومي رسونم. آژانس براي چي؟
دلم هري ريخت پايين.همينم مانده بود كه آن ها بدانند من كجا زندگي مي كنم و آن هم با چه شرايطي. سعي كردم خونسردي خودم را حفظ كنم. نبايد جلوي آنها كم  مي آوردم:
- اصلا حرفش رو هم نزنيد. شماها از صبح تا به حال روي پا بوديد و حسابي خسته شديد. حالا هم با اين اوضاع و احوالي كه ما تو خونه تون راه انداختيم بهتره بريد و استراحت كنيد. مطئنم فردا روز پركاري داريد با اين همه ريخت و پاش.
آن قدر اصرار كردم تا بالاخره مهسا مجبورشد با آژانس تماس بگيرد. وقتي توي ماشين نشستم نفس راحتي كشيدم اما وقتي دست به كيفم بردم و پول چنداني در آن نديدم دوباره حالم گرفته شد.
خوشبختانه آخر شب بود و از ترافيك هميشگي تهران خبري نبود و گرنه اعصابم حسابي به هم مي ريخت.
وقتي راننده آژانس جلوي در مجتمع مسكوني نگه داشت پرسيدم:
- جناب چقدر تقديم كنم؟
مبلغي كه او گفت، سه برابر ولي بود كه در كيفم داشتم. لبخندي مهمان لبم كردم و گفتم:
- جناب مي شه چند لحظه منتظر باشيد. من الان از خونه براتون پول مي يارم.
نگاه سرد و مردد او، دلم را لرزاند و با عجله از ماشين

بيرون پريدم. صداي تق تق كفش هاي پاشنه بلند نيلوفر سكوت شب را مي شكست. ناچار كفش هايم را از پا درآوردم و پابرهنه از حياط به سمت خانه دويدم. خانه پر از سكوت بود. همه خوابيده بودند. پاورچين پاورچين به سوي آشپزخانه رفتم. مي دانستم مامان پول هايي را كه بابت سبزي پاك كردن  از خانم هاي همسايه و محله مي گيرد را در كشوي سوم كابينت قايم مي كند. دستم را بردم و در تاريكي يك مشت از پول ها را برداشتم واز زير زمين بيرون زدم. زير نور چراغ هاي حياط پول ها را شمردم و مبلغي را كه راننده خواسته بود را به او دادم و دوباره پاورچين پاورچين به خانه برگشتم و يك راست به سمت رختخوابم رفتم.
صبح با سر و صداي مامان بيدار شدم:
- آهاي «نجمه» ذليل مرده... باز تو رفتي سراغ پول هاي من؟
غرولندكنان چشم هايم را باز كردم و داد زدم:
- اولا نجمه نه و نگين... صد بار گفتم دوست دارم نگين صدام كنين... ثانيا قراره تا دو، سه روز ديگه خانم ارجمندي همونيكه واحد هيجده مي شينه بابت درس دادن رياضي و شيمي به اون دختر منگلش بهم پول بده. هر وقت داد پول شما رومي ذارم سرجاش. حالا تو رو خدا بذار بخوابم.
مامان سفره بزرگ پلاستيكي گلدار را وسط اتاق پهن كرد و دسته دسته سبزي هاي جورواجوررا ريخت وسط آن. هنوز هم داشت غرغر مي كرد.
- هزار بار هم بگي نگين، بازم من مي گم نجمه. آخه اسم به اين قشنگي رو چرا عوض مي كني؟ حالا هم زود پاشو بيا كمك من و خواهرت.عصر كه شد اگرمشتري بياد ببينه سفارشش حاضر نيست عصباني مي شه ها...
تنم چسبيده بود به رختخواب و اصلا دلش نمي خواست از آن جدا شود. لگن پلاستيكي را پر از آب گرم كردم و دست هايم را درون آن فرو بردم. مامان سرش را تكان تكان داد و غرولند كرد:
- مگه مجبوري براي دو، سه ساعت مهموني رفتن، ناخن مصنوعي بذاري كه حالا اين طوري بيفتي به دردسر!
از دست حرف هاي مامان حسابي عصباني بودم، با غيض گفتم:
- چه كار داري به كار من؟ توقع داري با  ناخن هايي كه از بس سبزي پاك  كردم سبز شده برم رنگش سبز شده برم  جشن تولد دوستم؟!
مامان كوتاه آمد. لحنش مهربان شد.
- خب هر وقت چسبش باز شد بيا كمك كن.
دردسر اصلي من از هفته بعد از تولد مهسا شروع شد. مهسا مدام زير گوشم مي خواند:
- ببين نگين جون،  سامان پسر خيلي خوبيه. مهدنسه و وضع مالي شون عاليه. ما هم كاملا مي شناسيمشون. پدرش پزشكه  و مادرش هم متخصص زنان و زايمانه. خانواده اصيلي هستن. خب حالا چي مي شه چند باري با هم بريد بيرون تا بيشتر با هم آشنا بشيد. اون چشمش تو رو گرفته و قصد از دواج داره.
هر چه فكر كردم كه چه جوري به مهسا بفهمانم  كه بابا من اوني نيستم كه شماها فكر مي كنين، عقلم به جايي نرسيد! بالاخره قرار شد من و سامان توي كافي شاپ نزديك دانشكده با هم ملاقات كنيم.
وقتي سامان از من خواست كه در اولين فرصت خانواده هامان با هم آشنا شوند مو به تن سيخ شد و بر بخت بد خودم لعنت فرستادم! راستي راستي داشتم سكته مي كردم. آخر پدر و مادر من كجا و پدر و مادر او كجا؟!
دوباره از رو نرفتم و ژست بچه پولدارا را گرفتم و با لحن كشدار گفتم:
- مي دونيد ددي قراره براي بستن يه قرارداد مهم به فرانسه بره. مامي هم احتمالا باهاش ميره.
سامان دستي به چانه اش كشيد وگفت:
- باشه قبول. پس قرار خواستگاري رو مي ذاريم براي بعد از برگشتن شما و خانواده تون از مسافرت.
فكر مي كردم با گفتن اين دروغ شاخدار، قضيه به خوبي و خوشي ختم به خير شود اما سامان دست بردار نبود و تقاضاي خواستگاريش را مدام تكرار مي كرد تا اينكه...


يك شب در مجتمع مسكوني محل زندگي مان كه پدرم سرايدارآن ساختمان بود، قرار بود مهماني بزرگي برگزار شود. من روسري و چادر به كمر بسته داشتم همراه مامان توي حياط مجتمع صندلي هاي فلزي با رويه هاي مخمل قرمز را در كنار هم مي چيديم. بابا داشت حياط را آب و جارو مي كرد. خواهر و برادرهايم ميوه ها را مي شستند و برادرهايم آن ها را خشك مي كردند و داخل ديس هاي چيني سفيد مي چيدند كه ماشين آخرين مدلي وارد پاركينگ شد. دقايقي بعد پسر جواني از آن پياده شد كه كارگري هم همراه او بود و داشت جعبه هاي بزرگ شيريني را حمل مي كرد.از ديدن آن پسر جوان خشكم زد. او كه متوجه من نشده بود به كارگر مي گفت:
- مي خوام مهموني امشب به بهترين شكل ممكن برگزار بشه. خودت كه مي دوني «ناصر»- پسر خاله م- چقدر برام اهميت داره. دلم مي خواد اين جشن كه جشن تاسيس شركت من و ناصره هيچ عيب و ايرادي نداشته باشه...
و حرفش را قطع كرد وقتي چشمانش به من افتاد. هيچ فكر نمي كردم روزي سامان مرا با اين شكل وشمايل ببيند. من شرمنده بودم از اين كه خودم را جز آنچه بودم نشان دادم و سامان چه بزرگوارانه اشتباهات مرا بخشيد.
من وسامان دو ماه بعد از آن ماجرا به عقد هم درآمديم. او بود كه من ياد داد شخصيت آدم ها به ثروتمند بودن آنها نيست. او به من ياد داد كه بايد به پدرو مادري اينچينين فداكار و با آبرو افتخار كنم. پدر و مادري كه همه تلاششان را مي كردند تا لقمه ناني حلال به دست آوردند. سالها از آن ماجرا مي گذرد. من و سامان صاحب دختري زيبا به نام پروانه هستيم. من خوشبخت ترين زن دنيا هستم و خوشحالم از اينكه آن مهماني كذايي باعث بوجود آمدن عشق ابدي ما شد...
پاسخ
 سپاس شده توسط •●○●kimia •●○●


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
داستان واقعي... مهماني كذايي . عشق ابدي - eɴιɢмαтιc - 09-08-2014، 15:44


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان