امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

× رُمـ ــآنِ آریـ ــآنـــآ ×

#5
گرچه ریختن چای هم زمان گرفت و هم تمیز از کار در نیامد اما بالاخره موفق شدم و فنجان را به دست پدر بزرگ دادم و فنجان چای خود را هم روی میز گذاشتم و مثل دیگران روی صندلی پشت میز صبحانه نشستم و چایم را هم زدم.کندن نان و گذاشتن پنیر در اولین لقمه دشوار بود اما برای لقمه بعدی بعد از دست بی جان استفاده کردم و همچون نقطه اتکایی روی نان گذاشتم و به راحتی تکه ای جدا کردم.می دانستم که با تمرین بیشتر قادر به انجام کارهایم خواهم بود،همگی به کارم نظارت داشتند و وقتی توانستم صبحانه ام را بدوون کمک دیگران بخورم پدر بزرگ برایم کف زد و هورا کشید و به هنگام بوسیدن صورتم گفت:آریانا را هیچکس به خوبی من نمی شناسد،این دختر اگر اراده کند کوه را از زمین بلند می کند.
بعد از خوردن صبحانه به پدر بزرگ گفتم:باید تمرین با دست چپ را شروع کنم و خیال دارم اول با مداد شروع کنم تا طرز دست گرفتن آن را یاد بگیرمپدر بزرگ گفت:هر کاری که می دانی درست است انجام بده و هر وقت کمک خواستی فقط کافی است صدایم بزنی.تشکر کردم و چرخ را به سوی اتاقم به حرکت در آوردم،با دیدن دیانا که هنوز در خواب بود بلند خندیدم و ضمن بیدار کردنش گفتم:بلند شو دختر خواب آلود،باید کمکم کنیاو هراسان بلند شد و وقتی مرا مرتب و منظم دید پرسید:تو کی بیدار شدی؟- من صبحانه ام را هم خورده ام،بلند شو تا شاگردان نیامده اند صبحانه بخور،آشپزخانه باید زودتر شکل بوفه را به خود بگیرد.- دیانا با عجله بلند شد و بدون آن که رختخوابش را مرتب کند از اتاق خارج شد.فکر کردم آیا می توانم هر دو تخت را با یک دست مرتب کنم؟تردید نکردم و شروع به مرتب کردن رختخوابها کردم و وقتی به نتیجه کارم نگام کردم راضی بودم.با این که خسته شده بودم و نفس نفس می زدم اما چون موفق شده بودم خستگی را ز.د فراموش کردم.از کشوی میز کارم دفتری بیرون آوردم و به دنبال مداد گشتم،اقرار می کنم که وقتی مداد را به دست گرفتم دچار احساس شدم و پنهانی دور از چشم دیگران گریستم.یکی دو بار مداد را زمین گذاشتن و خواستم منصرف شوم اما بعد پشیمان شدم و مجددا آن را به دست گرفتم.نوشتن با مداد آن هم با دستی که تجربه گرفتن قلم را نداشت دشوار بود،سعی کردم خود را کودکی تازه به دبستان راه یافته تصور کنم که می خواهد برای اولین بار قلم به دست بگیرد و بنویسد.از الف شروع کردم به نوشتن،الفی که به صورت یک بود و می بایست حرف الف را روی خط کرسی و به اندازه معمولی سه نقطه تقریبا عمود،قسمت بالای آن به سمت راست و پایین به سمت چپ.مداد ارضایم نکرد و جعبه قلمها را در آوردم و با قلم درشت شروع به نوشتن کردم.مقدار زاویه قلم گذاری ام نسبت به خط افق کمتر می شد که صحیح نبود و نمی توانستم درست نوک قلم را دور بزنم و جای سمت ها را اشتباه می کردم،به طوری که خودم از نوشتن الف آنقدر عصبانی شدم که کاغذ را پاره کردم و مداد به دست گرفتم و به خود گفتم هیچ دانش آموز ابتدایی اینگونه شروع نمی کند.نمی دانم چند صفحه را سیاه کرده و الف نوشته بودم اما می دانم کار نوشتن الف به همان روز ختم نشد و تا مطمئن نشدم که درست می نویسم یا نه،به سراغ حرف ب نرفتم.به آقای یزدانی که برای تعلیمم آمده بود گفتم:ممکن است بتوانم نوشتن خط با دست چپ یاد بگیرم اما مسلما نمی توانم با یک دست نقاشی و طراحی کنم.او گفت: اما من خلاف نظر شما را دارم،به دستم نگاه کنید من با دست چپ هم می توانم به راحتی دست راستم کار کنم فقط باید همان همتی را که برای یادگیری در خط به کار می برید در مورد نقاشی هم همان کوشش را بکنید.حالا بیایید از کاغذ شطرنجی برای کشیدن خطوط عمودی و افقی کمک بگیریم.به سختی توانستم شکل مربع ، مستطیل و مثلث را روی کاغذ شطرنجی بکشم،اما لبخند آقای یزدانی حاکی از رضایت او بود.وقتی احساس کرد خسته هستم گفت: ما هیچ عجله و ستابی نداریم.خودتان را خسته نکنید.- نمی خواهم خودم و شما را گول بزنم اما فکر می کنم که دستم قدرت لازمه را نداردخندید و گفت:برعکس،دست چپ شما توانایی اش بیش از گذشته است و تمام نیروی دست راست شما اکنون منتقل شده به دست چپتان،پس از این بابت خیالتان راحت باشد.بیایید فکر دست راست را از مخیله تان خارج کنید و به خود بباورانید که دختری هستید چپ دست و می خواهید از ابتدا طراحی بیاموزید.خواهید دید که ترس پنهان شده در وجودتان به راحتی از بین خواهد رفت.وقتی به زودی توانستید از دست راست هم استفاده کنید خانم هنرمندی خواهید بود که از هر دو دست خود به یک نسبت استفاده می کند.حالا روی همین صفحه شطرنجی یک بطری و لیوان بکشید.در هنگام کشیدن،او با گفتن بسیار خوب است خواست که دایره ای هم بکشم که دایره را مجبور شدم چندین بار امتحان کنم و در آخر وقتی موفق شدم،آقای یزدانی کاغذ سفید دیگری پیش رویم گذاشت و گفت:حالا روی این کاغذ برایم دایره بکش.دایره ها بیشتر شکل بیضی به خود می گرفتند اما او با شکیبایی تمام صبر کرد تا این که توانستم دایره را ترسیم کنم.هر دو خسته بودیم،استاد مداد را از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:می رویم کمی هوای تازه تنفس کنیم.بعد بدون اینکه نظر مرا بپرسد چرخ مرا به حرکت در آورد و از کلاس خارج نمود.در سالن مادرم را دید و خواهش کرد بالاپوشی به او بدهد که بتواند مرا کمی در باغ بگرداند.آفتاب نیم روز تمام سطح باغ را پوشانده بود و برفها روی شاخه ها آنقدر درخشش داشتند که چشم از تلالو آن عاجز از دیدن بود.آقای یزدانی مرا به سوی اتاق آخر باغ پیش می راند و توجهم را به زیبایی شاخه ای از یک درخت جلب کرد و گفت:توجه کنید،گویی این شاخه چون شما آنقدر استوار است که با این همه برفی که رویش نشسته سرخم نکرده و همچنان محکم و استوار مانده است.یا این که می گفت:به این توده برف نگاه کنید،مشکلات زندگی مثل این توده برف هستند و عزم و اراده انسان مثل اشعه خورشید،که کم کم آن را ذوب و نابود می کند.وقتی مقابل در کلبه رسیدیم چرخ را از حرکت بازداشت و به نقاشی مادر بزرگ اشاره کرد و پرسید:هیچ باورتان می شد که مادر بزرگتان با آن دستهای نحیف بتواند این کار را به پایان ببرد؟وقتی من آمدم تا کار خودم را شروع کنم در مقابل عزم و اراده این زن سر خم کردم و به خود گفتم،وقتی او با این اراده و همت دارد بر دیوار فائق می شود پس چگونه است که ما مردان از مشکلات فرار می کنیم یا این که زبان به گله و شکایت باز می کنیم؟و حالا باز هم با نگاه کردن به این تابلوی بدیع یکبار دیگر می گویم احسن و آفرین به این همّ والا و یقین دارم که شما هم همچون مادر بزرگتان از اراده ای محکم و پولادین برخوردار دارید و هرگز یاس و نومیدی را به دلتان راه نمی دهد.خب خانم جوان بیایید سیری در چهار فصل کنیم و زودتر از دیگران به بهار و جاودانگی طبیعت سلام کنیم.او در اتاق را باز کرد و چرخ مرا وارد اتاق کرد و گفت:با این که هوا کمی سرد است اما وقتی با حس طبیعت قرین شوی حس را حس نمی کنی.خب از کجا شروع کنیم،از بهار که سرآغاز سلام است.آقای یزدانی در مقابل دیوار به گونه ای استاد که روبروی من قرار گرفت و با پایین آوردن سر گفت:سلامم را بپذیرید اس دوشیزه جوان( فصل لطف و صفا که در آن غنچه و شکوفه پدید می آید،گل و دشت تن به جامعه سبز می پوشد،بلبل شاهپر نو به در آورده بخنیاگری می پردازد،لاک پشت با جفت خویش داستان مشتاقی می خواند،بهار آمده است.زمستان از فصل ماتم گلها و ریاحین است از زمانه رخت بربسته است.بدین گونه می بینم که در میان این همه شادمانی و نشاط زمانه،هر غمی کاستی می گیرد،جز درد من که سر افزونی دارد و چون چشمم دایم در فوران است).خب چطور بود؟- زیبا بود.سر فرود آورد و گفت: از آوسری شاعر انگلیسی وام گرفتم.خب حالا می رویم به تابستان،چه هوای گرمی دارد،بیایید زیر این درخت سیب روی نیمکت بنشینیم،چه جای آرام و چه هوای مطبوعی است(شما نیز ای اونیاس،فرشته صدق و راستی کمی در کنارم بنشینید و از این طبیعت زیبا بهره بگیرید.قلب من آنقدر از اندوه آکنده است که اگر پروای شرمساری نبود سیل اشک می باریدم و فریاد می زدم آه ای خدا آیا سزاوار بود که در اثر رشک و حسد بدکاری این چنین فرشته راستی را به بلا گرفتار کنی؟دل در قفس سینه به تنگ آمده و می خواهد آن را بشکافد و بیرون بیاید،اما ای دوشیزه زیبا در ایام بلا تقربی است به درگاه خداوند مهر،روزی که سلامت به تو بازگردد باغ را چراغان می کنم و زبان به اقرار می گشایم و بار دیگر شور و نشاط را به این منظر زیبا بر می گردانم) آقای یزدانی سکوت کرد و من به گمان این که از شاعر دیگری وام گرفته است خندیدم و گفتم: _ از پاییز برایم بگویید. آقای یزدانی حرکت کرد و در مقابل تابلوی پاییز ایستاد و گفت: _ ای درختان نیمه عریان که برگهای سایه دار خویش را که روزی پرندگان به شادی و خرمی در آن آشیان می نهادند از کف داده و اینک جامه ای ژنده و رنگین پوشیده اید، به جای آن همه شکوفه که بر اندام خویش آراسته بودید امروز رخسار زرد شما را می نگرم که به دست باد از شاخسارها جدا شده و بر زمین شکسته شده و صدای فغانتان به گوش می رسد، مرا نیز برگ و بار زندگانی خشکیده و غنچه های امیدم ناشکفته تباه گشته اند، اما به خداوند عشق که بر دل باختگان رحم و شفقت دارد امید دارم و می دانم که خداوند نالۀ حزین مرا به لطف خویش شادمان می گرداند. خب دوشیزه جوان یا بهتر است بگویم آریانای صدیق، زمان آن رسیده که این طبیعت زیبای رویایی را ترک کنیم و به دامن طبیعت سرد زمستانی برگردیم. دیگر تا آمدن بهار و آغاز شکوفایی طبیعت چیزی نمانده. آقای یزدانی چرخ مرا به حرکت در آورد و هر دو اتاق فصول را ترک کردیم. هوای بیرون مطبوعتر و گرمتر از هوای سرد و مسدود اتاق بود. او با گفتن امیدوارم خسته تان نکرده باشم، چرخ مرا به سوی ساختمان پیش راند و گفت: _ گردش خوبی بود و از این که وقتتان را صرف من کردید ممنونم. هنوز پاسخم را نداده بود که دیانا را دیدم که به طرفمان می آید. استاد گفت: _ به گمانم دیگران را نگران کردیم و گردشمان به درازا کشیده است. من با گفتن فکر می کنم سکوت کردم تا دیانا به ما رسید و پرسید: _ حالت خوب است؟ گفتم: _ ای کاش می بودی و همراه ما در میان فصول گردش می کردی. استاد در آنی مرا در میان فصل بهار و تابستان و پاییز گردش داد و بعد به سمت زمین برگرداند. دیانا گفت: _ غذا خیلی وقت است که آماده است و همه منتظر شما هستند. آقای یزدانی آرام زمزمه کرد: _ من مقصر بودم که در میان فصول ایشان را زیاد نگهداشتم. دیانا با گفتن عیب ندارد فقط عجله کنید، بر سرعت چرخ افزود. در سالن را که باز کردیم هوای گرم مطبوعی بر صورتمان نشست، بانگ پدربزرگ را از آشپزخانه شنیدیم که گفت: _ بچه ها عجله کنید که دیگر از گرسنگی رمقی برایم نمانده. وارد آشپزخانه که شدیم همگی را منتظر پشت میز غذاخوری دیدیم، گفتم: _ پدربزرگ از هوا بوی بهار می آید! از نشاطی که در لحنم هویدا بود خوشحال شد و گفت: _ همینطور است عزیزم، دیگر چیزی به تازه شدن سال نمانده. پدربزرگ اشاره کرد که روی صندلی کنار دستش بنشینم و آقای یزدانی را که قصد داشت ما را ترک کند به زور نگهداشت و در طرف دیگر خود نشاند و به مادربزرگ گفت: _ حالا غذا را بیاورید که دلمان بیاید بخوریم، صبحانه که هیچ مزه نداد. دیانا گفت: _ پدربزرگ اگر می دانستم که بدون من صبحانه به شما مزه نمی دهد اولین نفری بودم که بیدار می شدم. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ اما عزیزم منظور من هم تو هستی و هم آریانا! پدر گفت: _ یعنی وجود ما هیچ؟ پدربزرگ سر تکان داد و کلام پدر را با این حرف رد کرد: _ آریانا حضورش همچون عسل است که وقتی سر میز نباشد ناشتایی ناقص است. سری که آقای یزدانی به عنوان تأیید فرود آورد برایم جالب بود و در همان حال اندیشیدم که او به جای اسم من اسم دیانا را در حافظه جایگزین کرده و بی اختیار تأیید می کند. غذا در سکوت صرف شد و تنها گاهی پدربزرگ با جملات کوتاهی همچون، وقت هرس شاخه ها گذشته و یا امسال می خواهم تعدادی گلدان بنابر سلیقه آریانا به گلدانها اضافه کنم، سکوت را برهم می زد. میز غذا را جمع نکرده بودیم که صدای برهم خوردن در آهنی شنیده شد و مادربزرگ پرسید: _ مگر در باز بود؟ و با این حرف پدر را واداشت تا بلند شود و از شیشه سالن بیرون را نگاه کند. او وقتی برگشت گفت: _ دو نفر هنر جو هستند که اسمشان درست به خاطرم نیست. مادربزرگ گفت: _ باید هاتف و بهادر باشند. وقتی در سالن باز شد و دو مرد جوان داخل شدند به جای بهادر، انوشیروان بود که به همراه هاتف آمده بود. پدربزرگ گفت: _ بیایید تا غذا هنوز گرم است میل کنید. هاتف گفت: _ استاد غذا خورده ایم، راستش ... چطور بگویم، من و انوشیروان آمدیم تا اگر ... انوشیروان حرف او را قطع کرد و گفت: _ استاد ما می خواهیم به نوبۀ خود اگر خدمتی از دستمان بر می آید برای آریانا انجام دهیم. هاتف می گوید اگر آریانا ببیند که او با چه مشقتی می نویسد... من گفتم: _ از لطف هر دوی شما ممنونم و از این که در این هوای سرد رنج آمدن دوباره را تحمل کردید شرمنده ام و می خواهم باور کنید که هنوز عشق به خطاطی و نقاشی در وجودم زنده است و آن را رها نمی کنم و لزومی نمی بینم که از لرزش اندک دست هاتف بخواهم شادمان شوم و کار را دنبال کنم. آقا هاتف هنرمند بزرگی است و عزم و اراده ایشان خیلی پیش از اینها برایم سرمشق بوده است. پدر گفت:لطفا بنشینید،من وقتی صفای روح شما جوانها را می بینم از یک طرف خوشحال و از سوی دیگر غمگین می شوم که چرا چون شما جوان نیستم و به پدرم حق می دهم که نخواهد به هیچ وجه این مکتب خانه را تعطیل کند.به عقیده من اینجا مکتب خانه نیست بلکه یک فرهنگستان است که انسانهای فرهیخته ای در آن آمد و شد دارند.من به نوبه خود از همه شما که قصد دارید به دخترم یاری برسانید تشکر می کنم و امیدوارم که روزی آریانا بتواند تلافی این همه محبت شما را بکند.مادر بزرگ برای همگی چای ریخت و دیانا که آن همه تعریف و تمجید از زبان پدر در مورد انوشیروان و هاتف شنیده بود روی سرخ کرده و غرق در لذت با قندان روی میز بازی می کرد.هاتف و انوشیروان ساعتی نشستند و سپس خداحافظی کردند و رفتند.مادر وادارم کرد که به رختخواب بروم و استراحت کنم.دیانا دارویم را داد و من تحت تاثیر داروها به خواب رفتم.وقتی چشم باز کردم که مادر کنارم نشسته بود و گفت:تا آفتاب غروب نکرده نمازت را بخوان.خانه را ساکت و خاموش یافتم،از مادر پرسیدم:بقیه کجا هستند؟گفت: پدر و پدر بزرگت با هم رفتند خانه مان،مادر بزرگ و دیانا رفتند خرید،من هم ماندم پیش تو تا تنها نباشی_ خیلی وقت بود که دلم هوای خلوتی و خلوت نمودن خودمان را کرده بود.مادر فکر می کنم که بهار عمرم سر آمده و باید برگردم.رنگ مادر چون گچ سفید شد و با صدایی که از ترس لرزان شده بود پرسید:چرا این حرف را می زنی؟آیا درد داری؟در تنفس ات اشکالی به وجود آمده؟سر تکان دادم و گفتم:نه از چیزی ناراحت نیستم اما فکر می کنم که چیزی دارد در وجودم منجمد می شود.مثل آبی که در اثر سرما کم کم یخ ببندد.مادر دستم را گرفت و پریشانتر از پیش گفت:شاید سرما خورده ای،امروز در هوای سرد بیرون ماندی.خوب است با دکترت تماس بگیرم_ دکتر که خدا نیست تا از زمین سرد و یخ بسته گل و گیاه برویاند.همانطور که گفتم حسی با من است که نمی توانم بیان کنم.مادر کمکم کرد تا روی چرخ نشستم و همانطور که مرا به طرف دستشویی می برد گفت: ای کاش نمی خوابیدی و بیدار می ماندی،چون پیش از این که بخوابی دختر شاد و سرحال بودی و با قاطعیت به انوشیروان گفتی که هنوز عاشق خطاطی هستی.آیا آن دختر که این کلمات را گفت تو نبودی؟_ خودم هم نمی دانم چه هستم،حقیقت تلخ را آسان پذیرفته ام اما به گمانم دارم خودم را گول می زنم که هیچ چیز تغییر نکرده و من همان آریانای سابق هست،اما مادر حالا که هر دو تنهائیم و می توانیم با هم راحت صحبت کنیم به شما می گویم که دوست داشتم پس از بیهوشی هرگز اینگونه بیدار نمی شدم.من از هیبت مرگ همان قدر می ترسم که از هیبت زندگی که در آینده خواهم داشت،موجودی ناتوان و محتاج کمک.باور کنید دوست دارم اگر قرار باشد از این ناتوان تر شوم هر چه زودتر با زندگی وداع کنم.این فکر که دیگران را به رنج و زحمت نینداخته ام و برنامه زندگی تان را برهم نزده ام به من توان رویارویی با مرگ را می دهد اما ....مادر با صدایی از سر خشم گفت:دیگر تمامش کن،نمی خواهم از زبانت کلمه مرگ را بشنوم.اگر از بودن در اینجا ناراحتی به محض این که پدرت برگشت تو رو را برمی گردانیم خانه تا در آنجا استراحت کنی،این را هم بدان که بخاطر شرایط کنونی تو هیچکس در روند زندگی اش تغییری نداده که فکر کنی برنامه دیگران را برهم زده ای.من به کمک و یاری هیچکس نیاز ندارم و خودم می توانم به تنهایی پرستاری ات را برعهده بگیرم.وقتی دست بی جانم را مسح می کردم با بغضی که در گلویم نشسته بود گفتم:مادر لطفا این انگشتر را از دستم خارج کنید.مادر به آرامی آن را از انگشتم در آورد و هنگامی که پس از وضو وارد سالن شدیم خواست انگشتر را بار دیگر به انگشتم بازگرداند که گفتم:نه پیشتان باشد برای روزی که انگشتم حس اش را به دست آورد.نگذاشتم که مادر انگشتر را در دست دیگرم بکند و او هم با چشمی که لبریز از اشک بود،با صدایی که میلرزید گفت:باشد برایت نگه می دارم.نمازم که به پایان رسید صدای هاهای گریستن مادر از آشپزخانه به گوشم رسید،بر خود خشم گرفتم که چرا دل نازک دل را با حرفهای اندوهبارم شکسته ام،سر یه آسمان بلند کردم و گفتم: خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که مرا سوی خود بخوانی زودتر مرا ببر تا این چشمهایی که فروغش از آن توست اینقدر گریان نباشد.سعی کردم غمم را به همراه مهری که بر روی لب طاقچه گذاشتم،بگذارم و با لبخندی به نشانه فروکش کردن احساس از اتاق خارج شدم.فصل 10مادر عصرانه ای سبک فراهم آورده بود.وقتی روبرویش نشستم گفتم:متاسفم مامان،نمی بایست شما را ناراحت می کردم اما همانطور که گفتم خیلی وقت بود که دلم می خواست با شما و تنها با شما صحبت کنم اما نمی دانم چرا به جای حرف و سخن از دلتنگی ام حکایت کردم.من وقتی گفتم که عاشق نقاشی و خوشنویسی ام قصد فریب کسی را نداشتم و هنوز هم عاشقم،بیایید حرفهای دلتنگی ام را فراموش کنید و به رویم بخندید.مگر خودتان همیشه نمی گفتید که بخند تا دنیا به رویت بخندد؟مادر به رویم لبخند زد و گفت:از بچگب همین اخلاق را داشتی و طاقت دیدن نگرانی دیگران را نداشتی،من همیشه گفته ام که تنها آریانا از میان بچه هایمروحیه حساس و شکنده دارد.روح تو آینه شفافی است که غبار نمی پذیرد.من در این آینه تصویر خیلی از خوبیها را دید ام که شاید در دیگران ندیده و یا کمرنگ دیده ام.تو همیشه بار سنگین دیگران را به دوش کشیده ای و خود را سپر بلای دیگران کرده ای.من وقتی فهمیدم که به خاطر نجات سمیرا چه کرده ای و چگونه نگاه شماتت آمیز و با سوء ظن پدربزرگ را برای خود خریدی و حاضر نشدی که نامی از سمیرا ببری به مادربزرگ گفتم آریانا خیلی بیشتر هم اگر مجال می یافت بار سمیرا را بر دوش می کشید اما هیهات که آن دختر به جای قدردانی کردن از تو،تو را با تهمت هایش از پای در آورد.گفتم:سمیرا تحت تاثیر علاقه شدید حسود شده بود و حقایق را نمی دید.مادر به تمسخر گفت: علاقه اش آنقدر شدید بود که بلافاصله مهر مرد دیگری را جایگزین کرد و به خواستگارش جواب مثبت داد!این دیگر از آن عشق و علاقه هاست که از دل برود هر آن که از دیده برفت است. به گمانم عمویت هم می خواست زودتر سمیرا را روانه کند تا بیشتر آبرویش ریخته نشود وگرنه آدمی نبود که وقتی تو بیمار و بستری بودی بساط عقد کنان دخترش را ترتیب بدهد،اما با همه مصیبتی که سرمان آورد نفرینش نمی کنم و دعا می کنم که در زندگی زناشویی با تدبیر و عقل رفتار کند،اما آنچه مسلم است این است که اگر عشق و علاقه هم بود عشق های گذشته بود که با روح و روان آدم سر و کار داشت نه با مقام و منصب.همین پدر بزرگت که چون پدر خودم دوستش دارم مخالف ازدواج من و پدرت بود و نمی خواشت مشکلات و مصایبی که خودش در زندگی متحمل شد بود را پسرش نیز تجربه کند به همین دلیل برایش دختری خوب از خانواده اسمی انتخاب کرده بود اما پدرت به من که دختر سمسار و به قول شما امروزی ها عتیقه فروش بودم علاقه پیدا کرده بود و در برابر مخالفت پدرش ایستادگی کرد تا موفق شد.گفتم:از پدر بزرگ که خود به خاطر علاقه اش پشت پا به تمام سنت های خانوادگی زده بود این کار عجیب بود.مادر آه بلندی کشید و گفت:همانطور که گفتم دلش نمی خواست پسرش مخصوصا پسر بزرگش ریسک کند،میترسید هر دوی ما در نیمه راه خسته شده و از یکدیگر جدا شویم،اما بعد ها خودش اقرار کرد که عشق در خانواده نیاورانی ریشه در روح و روان دارد و احساسی زودگذر نیست.این را برایت گفتم تا بدانی که همه ما ناز پرورده و روی تشک پر قو بزرگ شده نیستیم و هر کدام به قدر کافی از دست این زندگی تازیانه خورده ایم.پرسیدم:پدربزرگ حمایتتان نکرد؟_ اگر منظورت از لحاظ مالی است که پدر حاضر به پذیرفتن هیچ کمکی نمی شد اما از لحاظ حمایت کردن و خواستار شدن،چندان با رغبت پای پیش نگذاشت،اما مادر بزرگ همیشه حامی من بود حتی وقتی که من و پدرت حرفمان می شد او جانب مرا می گرفت و پسرش را توبیخ می کرد.نمی دانم تو این مدت متوجه اختلاف اخلاقی که میان پدرت و پدر بزرگت وجود دارد شده ای یا نه؟پدرت کمتر زبان به علاقه باز می کند و با کارهایش علاقه اش را نشان می دهد،همیشه اخلاق پدر بزرگت را دوس داشتم و گاهی هم به مادر بزرگت حسادت کرده ام.اما کم کم پذیرفتم که پدرت انسانی نیست که مهرش را و دوست داشتنش را به زبان بیاورد و به اخلاق او عادت کردم.گرچه در زمان آشنایی فکر می کردم که او مردی جسور و زبان باز است اما اشتباه کردم.برداشتهای جوانی جای تامل دارند.گفتم:هنوز نتوانستم پدر را بشناسم و به خصوصیات اخلاقی اش پی ببرم،شناخت من نسبت به پدر بیشتر از طریق گفته های شماست،دوست دارم که بدانم شما و پدر چگونه و کجا با هم آشنا شدید.مادر خندید و گفت: برای نادیا تعریف کرده ام و حالا که تنها هستیم برای تو هم تعریف می کنم.همانطور که گفتم پدرم یک عتیقه فروشی کوچک داشت که یکی از اتاقهای خانه به صورت دکان در آمده و دری به خیابان داشت،این دکان ویترین کوچکی داشت که پدرم از ظروف نقره و تسبیح و انگشتر برای جلب توجه مشتری استفاده کرده بود.در میان ظروف نقره یک جا قلمی نقره ای هم بود که گویا چشم پدرت را گرفته بود و هر وقت از مقابل دکان عبور می کرد می ایستاد و نگاه می کرد.پدرم که فهمیده بود این جا قلمب به چشم مشتری نشسته و بالاخره آن را خریداری می کند یک کلام می شود و از نرخ خود پایین نمی آید.من آن وقتها سال آخر دبیرستان بودم و سرم به درس و امتحان گرم بود تا این که پدرم سرما خورد و چند روزی در رختخواب خوابید و من به ناجار دکان را گرداندم.در یکی از همین روزها پدرت که مرا از پشت شیشه دید ه بود به نیت این که می تواند جا قلمی را ارزانتر بخرد وارد شد و یکسر سراغ جا قلمی رفت و پرسید می شود بفرمایید قیمت این جا قلمی چند است؟قیمتی که من عنوان کردم گویا از قیمتی که همیشه پدر به او گفته بود گرانتر بود.پدرت خشمگین جا قلمی را سر جایش گذاشت و گفت انصاف هم خوب چیزی است خانم،صاحب قبلی با انصاف تر بود.گفتم پس چندد روزی صبر کنید تا آقا انصاف برگردد و بعد خرید کنید. از کلام نیش دارم رنجیده خاطر شد و رفت،شب وقتی ماجرای مشتری را برای پدرم گفتم خندید و گفت،چشم این جوان جا قلمی را گرفته است و بالاخره می خرد خوب شد که تو گرانتر از من گفتی،حالا می فهمد که اگر باز هم بخواهد دست نگه دارد باید قیمت گرانتری بپردازد.فردا غروب هم او را دیدم که به ویترین نگاه می کرد اما داخل نشد و پس از تماشا رفت.حال پدرم خوب شده بود و خودش ادکان را اداره می کرد،ما را هم چند روزی برده بودند اردوی تابستانی،وقتی از اردو برگشتم پدرم اولین سوالی که پرسید این بود که،جا قلمی را تو از ویترین برداشته ای؟گفتم پیش من است،یعنی همین جا پشت قلیان ناصرالدین شاهی.پدرم خشمگین پرسید آنجا چه می کند؟مگر جایش در جلوی ویترین چه ایرادی داشت که ورش داشتی؟مرا بگو که به آن جوان تهمت ناحق دزدی زدم و یقه اش را گرفتم که الا لله تو برداشته ای چون جز او کسی آنقدر طالب جا قلمی نبود.می خواستم از او شکایت کنم که گفت من هر روز از اینجا عبور می کنم اگر جای شما بودم صبر می کردم تا دخترم بیاید و از او هم سوال می کردم،اگر دخترتان هم از مفقود شدن جا قلمی اظهار بی اطلاعی کرد آنوقت از من شکایت کنید،کلاس خطاطی من فقط یک چهارراه با شما فاصله دارد و از هر کس سراغ نیاورانی خوشنویس را بگیرید آدرس مرا به شما نشان خواهد داد.من همم این اسم را خیلی شنیده بود اما خود استاد خوشنویس را ندیده بودم،این بود که عذرخواهی کردم و او هم رفت،حالا چطور می توانم توی صورتش نگاه کنم؟گفتم بهتر است جا قلمی را خودتان ببرید به کلاس و تقدیمش کنید و تخفیف هم بدهید تا قبول کند که هر دو اشتباه رفتار کرده ایم.پدرم قبول کرد و جا قلمی را کادو پیچ کرد و به کلاس استاد رفت و ضمن دادن جا قلمی از او معذرتخواهی کرده بود و از همان جا دوستی میان پدرت و پدرم به وجود آمد و پدرت مرا خواستگاری کرد.همانطور که گفتم پدرت مرد خوشنام و پر آوازه ای بود که خیلی ها طالب بودند با او وصلت کنند،اما من انتخاب شده بودم وقتی مخالفت پدر بزرگت به گوشم رسید تصمیم گرفتم که من هم قبول نکنم چرا که از اول هم با ازدواجی که در آن مخالفت وجود داشته باشد موافق نبودم و به همین خاطر به پدرم گفتم تا خود پدر داماد نیاید من جواب بله نخواهم داد و او به اکراه آمد و بیشتر از آنچه که تصور کنی نگران دوام زندگی ما بود.پدرت دو اتاق در خیابان ناصر خسرو اجاره کرده بود و ما در همان خانه جشن عروسی گرفتیم،در حالی که پدر بزرگت این باغ را داشت ولی پدرت نمی خواست روزی روزگاری منتی بر سرش باشد.آره دختر جان ما هم از صفر شروع کردیم و من هم می خواستم کمک حالش شوم و در بیرون خانه کار کنم اما پدرت مخالف کار کردن زن بود،اینجاست که می گویم خیلی از لحاظ اخلاقی با پدربزرگت تفاوت دارد.او که مردی قدیمی تر است روشنفکر تر از پدرت بود.به هر حال من خانه دار شدم و به کارهای خانه رسیدم و پدرت فعالیتش را بیشتر کرد و کم کم توانستیم برای خود خانه ای بخریم و زندگیمان را تکمیل کنیم.وقتی نامی و نادیا به دنیا آمدند پدربزرگن پذیرفت که علاقه ما قلبی است و زودگذر نیست و کم کم نظرش نسبت به ما تغییر کرد و کارگاه نقاشی اش را به نام پدرت و عمو به ثبت رساند تا آنها با هم کار کنند و خودش کارگاه را به خانه آورد و شاگردانش را همین جا تعلیم داد.فقر و گرسنگی و نداری چهره کریه ای دارد اما استقامت و صبر و بردباری انسان را زیاد می کند.من صبر کردم و خدا هم نتیجه صبرم را با دادن فرزندان خوب تلافی کرد و این از هر ثروتی برای من و پدرت با ارزشتر است.صدای بر هم خوردن در آهنی به گوشمان رسید و مادر گفت:به گمانم مادر بزرگ و دیانا از خرید آمدند.هوا کاملا تاریک شده بود و شب از راه رسیده بود،مادر بزرگ بسته های خرید را که به دستش بود روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت:دیر کردنمان به این خاطر بود که رفتیم امامزاده و من نذرم را ادا کردم.مادر گفت:ایرادی ندارم،هنوز آقایان نیامده اند._فکرش را بکن در بازارچه چه کسی را دیدیم ؟من نگاهم به نگاه خوشحال دیانا افتاد و بی اختیار گفتم:انوشیروانمادر بزرگ متعجب نگاهم کرد و پرسید:آیا می دانستی که او به بازارچه می رود؟سر تکان دادم و گفتم:همین طوری اسم بردم،آیا او را دیده اید؟مادر بزرگ گفت:بله خرید کرده بود و داشت از بازارچه بیرو ن می رفت که ما او را دیدیم،حالت را پرسید و سلام هم رساند.تا مردها نیامده اند باید ترتیب شام را بدهیم.گفتم:من هم می روم تا کمی تمرین کنم.دیاما مرا به طرف اتاقم حرکت داد و به محض ورود به اتاق گفت:وقتی او را دیدم شوکه شدم،دست و پایم را گم کردم.به گمانم فهمید که هول شدم چوت به شیطنت پرسید چرا ترسیدید؟به جای من مادر بزرگ گفت نترسیدیم بلکه خوشحال شدیم تو را دیدیم،آنگاه انوشیروان با نگاهش پرسید مادر بزرگ راست می گوید،که من سر به زیر انداختم تا گمان نکند پررو هستم.گفتم:کار درستی کردی،تو دیگر نباید خبط و خطای سمیرا را تکرار کنی.همان یک لکه بر دامنمان بماند کافی است.دیانا خندید و گفت :مطمئن باش که من اشتباه نمی کنم و او اگر به من علاقه پیدا کرده باشد باید به اتفاق خانواده اش برای خواستگاری بیاید_ این فکر صحیح است،حالا آرام بگیر تا وضو دارم نمازم را بخووانم و بعد کمکم کن تا تمرین کنم.قبول کرد و روی تخت به انتظار نشست و بعد با آوردن دفتر و مداد کنارم نشست تا شاهد تمرین کردنم باشد.به گمانم بهتر نوشته بودم و مداد در دستم دیگر به لجبازی در نمی آمد.برای نوشتن حروف دیگر مشکلی نداشتم،وقتی هر سی و دو حرف را نوشتم از دیانا پرسیدم:چطور است؟گفت:با چپ هم خوش می نویسیخندیدم:باید نظر پدر و پدر بزرگ را بپرسم،دلم نمی خواهد برای دلخوشی ام بگویند که خوب وشته ام.من خوب نوشتن را در درست نوشتن می خواهم،اگر توانستم با قلم و دوات هم درست بنویسم آنوقت امیدوار می شوم.بعد از شام بود که دفتر را یه دست پدر بزرگ دادم و گفتم:لطفا تصحیح کنید.پدر بزرگ لای دفتر را باز کرد و صفحه ها را ورق زد و با دقت نگاه کرد و گفت:خوب است اما عالی نیست،باید بیشتر تمرین کنی.به جای اینکه رنجیده شوم ذوق زده شدن چرا که به خوبی می دانستم پدربزرگ برای شاگردانی که خوب می نویسند همیشه این جمله را بکار می برد تا به خود غره نشوند. برخلاف پدربزرگ بقیه اهل خانه نوشته ام را تحسین کردند و پدر با گفتن دیدی توانستی؟تشویقم کرد،پدر بزرگ اخم هایش را در هم کرد و گفت:برو با قلم بنویس،هر بچه ای هم می تواند اینگونه بنویسد.در مقابل صدای اعتراض جمع او سکوت کرد و مرا روانه کرد تا نیم مصرعی را که خودش خواسته بود با قلم درشت بنویسم که ،صفای خط از صفای دلست.به اتاقم بازگشتم و نیم مصرع را با قلم درشت نوشتم و چون بار دیگر نشانش دادم گفت:همانطور که گفتم با تمرین بیشتر بهتر خواهی نوشتاین بار از او رنجیدم چون به راستی برای نوشتن آن تلاش فراوانی کرده بودم و به نظرم می رسید که اگر با دست راست هم می نوشتم از این بهتر نمی توانستم بنویسم،اما بار دیگر بازگشتم و تمام دفتر را سیاه کردم و حتی در سر میز شام هم حاضر نشدم،می خواستم ببینم که آیا به راستی خط ها با یکدیگر تفاوت می کنند یا این که پدربزرگ خواسته سر به سرم بگذارد.وقتی دیانا برای خوابیدن به اتاق آمد و مرا مشغول نوشتن دید آرام گفت:به حرف پدربزرگ توجه نکن،پدر وقتی می گوید عالی است پس قبول کن که خوب نوشته ای.مادر بزرگ هم دست کمی از پدر بزرگ ندارد و او هم خط ات را تایید کرد پس بی خودی خودت را خسته نکنگفتم:شاید منظور پدر بزرگ این است که قلم های دیگر را هم امتحان کنم.دیانا گفت:مگر قلم ات دزفولی نیست؟ _ چرا همان است که همیشه داشته ام،اما نمی فهمم که چرا پدربزرگ کارم را تایید نکرد؟دیانا چرخم را به سوی خود برگرداند و گفت:بس کن،من که به تو گفتم زیاد فکر نکنسپس وادارم کرد که تغییر لباس بدهم و خود را آماده خواب کنم.در بستر تمام قواعدی را که آموخته بودم یکبار دیگر در ذهن تداعی کردم و با اطمینان از اینکه اشتباهی نکرده ام دیده بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.در نیمه های شب از خوابی که دیده بودم بیدار شدم،دیانا راحت خوابیده بود و دلم نیامد برای یک لیوان آب بیدارش کنم.وقتی نشستم به نظرم رسید که تمام حروف الفباء در زیر نور چراغ خواب به رقص در آمده و بالا و پایین می روند و پس از لحظه ای حروف به نوبت و پشت سر هم وارد دفتر مشقم شدند.این برخلاف خوابی بود که دیده بودم.در خواب همه حروف بلند شده و پرواز کنان از در اتاق بیرون رفته بودند و تنها دفتری سفید روی میز بر جای مانده بود و در بیداری شاهد بازگشت حروف به دفترم بودم.تصمیم گرفتم تا با نگاهی به دفتر اطمینان حاصل کنم و بعد بخوابم،وقتی روی چرخ نشستم و به سمت میز رفتم دستم از هیجان و ترس می لرزید،با این حال آرام و ترسان دفتر را باز کردم و چشمم به حروف افتاد که سر جایشان نشسته بودند.نفس آسوده ای کشیدم و با بوسیدن قلم و دفتر به رختخواب بازگشتم و به خود گفتم من خطاط خواهم بود اگر چه خوشنویس نشوم.صبح ظبق روال گذشته از خواب بیدار شدم و با پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر سر میز صبحانه نشستم.حال خوبی داشتم و احساس سبکی می کردم و تاثیر رویا و یا وقعیتی که به چشم دیده بودم هنوز با من بود،پدر پرسید:امروز حالت چطور است؟در لحنش حزنی بود که گمتن بردم مادر از آنچه گه مابین من و خودش گذشته پدر را با خبر کرده،گفتم:خوبم و دیشب راحت خوابیدم،اگرچه اوایل شب از کابوسی که دیدم بیدار شدم اما بعد با آرامش خوابیدممادر پرسید:دیانا بیدار شد؟_ بیدارش نکردم چون به چیزی احتیاج نداشتم.پدر گفت:عجب پرستاری برای آریانا انتخاب کردی؟اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می بردگفتم:باور کنید که حالم خوب بود و احتیاجی نبود که بیدارش کنم.پدربزرگ گفت:با این حال او می بایست هوشیار بخوابد نه آنکه عمیق به خواب برود.مادر گفت:با این وضعیت نمی توانم تو را به دست او بسپارممارد بزرگ گفت:خودم از امشب مراقبتش را بر عهده می گیرم،دیانا روز مواظبت می کند و من مراقبت شب را به عهده می گیرم.گفتم:چرا به خودتان را به زحمت می اندازید،من واقعا حالم خوب است و نیاز به این همه مراقبت ندارم.پدر بزرگ گفت:نوبت فیزیوتراپی ات امروز صبح است.خ.دت را آماده کن تا به اتفاق برویم.نگاهم به نگاه مادر افتاد و ا اضافه کرد:من هم همراهت می آیم تا تنها نباشیوقتی از خانه خارج می شدیم به دیانا گفتم:به آقای یزدانی بگو که به زودی بر می گردم.دیانا گفت:او را مشغول می کنم تا شما برگردید.نگران نباشاز وقتی از خانه خارج شدیم و تا زمانی که بازگشتیم سه ساعت از روز را تلف کرده بودیم.دلم بی جهت شور میزد و دلم میخواست هر چه زودتر به باغ برگردیم.شاید در انتظار گذاشتن آقای یزدانی پریشانم کرده بود و شاید هم دلم برای شعرهایی که برایم خوانده بود تنگ شده بود.به درستی حالم را نمی فهمیدم،وقتی اتوموبیل پدر به در باغ نزدیک شد چون کودکان به وجد آمدم و گفتم:آخیش رسیدیم.مادر گفت:دیدی که دکتر چه گفت،باید بیشتر استراحت کنی و کمتر فعالیت داشته باشیگفتم:من که کار سخت انجام نمی دهم،همه کارها من نشسته و به جالت استراحت انجام می شود.شما هم شنیدید که دکتر گفت هر کس بهتر از دکتر حال خودش را می فهمد.من هر وقت خسته شدم استراحت می کنم.پدر پیاده شده بود و در باغ را باز می کرد،پدر بزرگ به رویم لبخند زد و گفت:هیچکس چون من نمی داند که تو در چه حالی هستی،من می دانم که در آن سر کوچکت چه می گذرد،با این حال سعی کن آرام باشی و شتاب به خرج ندهیحرف پدر بزرگ به یادم آورد که آن همه شور و شوق برای رسیدن به چه منظور در من ایجاد شده بود.تصمیم داشتم که مشق شبم را به آقای یزدانی نشان بدهم و نظر او را هم جویا شوم.پدر بزرگ همیشه می گفت در بین هنر جویان من روی سه تن انگشت می گذارم که از آن سه تن فقط آقای یزدانی را می شناختم و آن دو نفر دیگر را ندیده بودم.اما از میان هنرجویان،مادر بزرگ علاوه بر آقای یزدانی به هاتف و انوشیروان و آن دو خواهر اشاره می کرد و بعد از بهادر و دیگران اسم می برد.نظر یزدانی می توانست نظر پدر بزرگ باشد!وقتی ما وارد سالن شدیم صدای آقای یردانی از کلاس به گوش می رسید که داشت هنرجوها را آرام می کردپدر بزرگ گفت:باز هم بحث آزادپدر نگران پرسید:نمی ترسید از این که هنرجوها بحث به راه می اندازند؟پدربزرگ نگاهش کرد و گفت:تا جوان بحث نکند که چیزی یاد نمی گیرد.اما خوشبختانه بحث بچه ها پیرامون مسائل خودشان است و وارد سیاست نمی شوند.بروم که کار دارد بالا می گیرد.پدر بزرگ ضربه آرامی به در اتاق زد و وارد شد و آقای یزدانی را از دست هنرجویان نجات داد.آقای یزدانی در غیبت پدربزرگ کلاس او را اداره کرده بود و مادر بزرگ کلاس خودش را داشت.دیانا در آشپزخانه به تهیه غذا مشغول بود.وقتی اقای یزدانی وارد آشپزخانه شد تا فنجانی چای بنوشد با دیدن همگی ما عذر خواست و خواست از آنجا خارج شود که پدر با گفتن خواهش می کنم بفرمایید او را از رفتن بازداشت،من گفتم:اشتباه از ما بود که دور هم اینجا نشستیم در صورتی که تا پایان کلاسها آشپزخانه به هنرجویان و اساتید تعلق دارد.پدر با این یادآوری بلند شد و گفت:پس بهتر است تا فرصت باقی است به جای خودمان برویم و آنجا چای بنوشیم.آقای یزدانی هم ما را همراهی کرد و همه به سالن و کنار بخاری دیواری تجمع کردیم.دیانا برایمان چای آورد،آقای یزدانی از من پرسید:امروز حالتان چطور است؟به جای من مادر از فیزیوتراپی سخن گفت و خاطر نشان کرد که می بایست خود را زیاد خسته نکنم.آقای یزدانی به چهره رنجیده من لبخند زد و رو به مادر گفت:اما خانم نیاورانی،غیبت این بار آریانا خانم به خاطر دکتر موجه شناخته شد اما آریانا می داند که من هیچ غیبتی را موجه نمی دانمدیانا که کلام یزدانی را جدی تلقی کرده بود با گفتن چه استاد سختگیری رنگ چهره استاد را گلگون کرد اما کوتاه نیامد و ادامه داد::من هرگز نمی توانم حتی لحظه ای در کلاس استادی که گذشت ندارد دوام بیاورم،چه خوب شد که هنرجوی شما نیستمیزدانی که کوتاه آمدن را به نشانه شکست خوردن گذاشته بود پرسید:شما هنرجوی چه رشته ای هستید،ممکن است به من بگویید؟دیانا که انتظار این پرسش را نداشت گفت:من در کارگاه پدرم کار می کنم مگه نه پدر؟او پدر را به شهادت گرفته بود و پدر به ناچار پاسخ داد:همینطور است اما هنرجوی مرتبی نیست،هر وقت بخواهد می آید و هر وقت دوست نداشته باشد نمی آید.استاد رو به پدر گفت:پس معنی سختگیری را فهمیدم و از امروز به معنای نظم و انضباط می گویم سختگیریپدر با صدا خندید و من برای آن که دامنه این گفتگو بالا نگیرد پرسیدم:استاد وسایلم را بیاورم؟آقای یزدانی به ساعتش نگریست و گفت:بله لطفاآنوقت از جا بلند شد و با گفتن با اجازه تان،از پدر و دیگران اجازه مرخصی گرفت و به دنبال چرخ من به راه افتاد.به همراه وسایل طراحی،دفتر مشقم را هم برداشتم و به کلاس رفتم،آقای یزدانی نشسته بود و انتظار می کشید.گفتم:از اینکه منتظر ماندید عذر می خواهملبخند زد و گفت:هر چه زمان بیشتر می گذرد بیشتر خدا رد شکر می کنم و به درگاه او پناه می برممی دانستم منظورش از بیان این صحبتها چیست،شرمنده گفتم:دیانا منظور بدی نداشت و ... یزدانی سر فرو آورد و حرفم را تایید کرد،اما گفت:من هرگز گمان نمی کردم که با خواهرتان هم سلیقه و هم فکر باشم،چیزی که بیش از ظاهر فرد مورد توجه من است،هم فکر بودن و حرف یکدیگر را فهمیدن و در نهایت تفاهم داشتن است.من فکر می کنم که اگر از شب و زیبایی شب در برابر خواهرتان صحبت کنم ایشان از گرمی آفتاب شکوه آغاز می کنند و هیچگاه افکار ما نمی تواند در یک مدار حرکت کند.خب حالا بپردازیم به کار خودمان،امروز بهتر است با ذغال نرم کار کنید،آیا کاغذ مخصوص ذغال دارید؟سر فرود آوردم و گفتم:اجازه می خواهم چیزی به شما نشان بدهم و خواهش می کنم بدون ارفاق نظرتان را بفرمایید._ بسیار خُبدفتر مشقم را به دستش دادم و به انتظار نظر او نشستم.او با دقت تمام صفحات را نگاه کرد و در آخر با تنگ نمودن چشمش پرسید: این مشق ها مال چه زمان است؟_ دیشبناباور پرسید:یعنی این نوشته با این زیبایی کار دست چپ شماست؟من که نمی توان باور کنم!آریانا تو همانقدر در نوشتن با دست چپ تبحر داری که با دست راست!من این را بدون اغراق می گویم که تو از مهارتت به قدر نوک سوزنی کاسته نشده و این موقعیت و یا بهتر بگویم کشف خارق العاده ای است،آیا استادان دیده اند؟آنچه که شب پیش اتفاق افتاده بود را بازگو کردم و در آخر افزودم:فقط نفهمیدم که منظور پدر بزرگ چه بود؟آقای یزدانی گفت:به عقیده من استاد می خواهد که حس غرور و نخوت را از شما بگیرد و به همین خاطر است که لب له تحسین و تمجید باز نکردند،کاری که با هیچ یک ار هنرجویان نمی کنند و ما را تشنه یک تمجید باقی می گذارند.اگر زودتر به من گفته بودید که استاد چه گفته و چه کرده اند مسلم بدانید که من هم لب به تعریف باز نمی کردم و روی نظر استاد نظری نمی دادم.خندیدم و گفتم:چون می دانستم چنین می کنید این بود که شیطنت کردم و از آن حرفی نزدم،اما به شما می گویم که خیالم راحت شد و قول می دهم که هرگز دچار کبر و خودپسندی نشوم.آقای یزدانی دفتر را بست و گفت: تکلیف من هم روشن شد،حالا دیگر به شما به چشم یک نو آموز نگاه نمی کنم و می بایست کارمان را از آنجایی که ناتمام باقی گذاشته بودیم ادامه بدهم و در این کار من هم همچون پدربزرگتان طالب بهترین ها هستم.لطفا بروید و با وسایل گذشته به کلاس برگردید.آنقدر دچار تشویش و نگرانی خاطر شدم که فراموش کردم دارم به کجا می روم و اشتباها در کلاس پدربزرگ را باز کردم که چون خوشبختانه ساعت آخر کلاس بود و همهمه وجود داشت زود به خود آمدم و به اتاقم رفتم.ترس با تمام ابعادش وجودم را فرا گرفته بود و با نااستواری از آنچه که استاد از من توقع داشت وسایلم را به کلاس بردم و منتظر فرمان او شدم.آقای یزدانی بوم آماده ای را مقابلم گذاشت،قلم مویی برداشت و به دستم داد و گفت: با تک رنگ شروع کن و منظره یا گل تمرین کناو رنگ را بدون اینکه رقیق کند در اختیارم گذاشت،گفتم:استاد آخرین جلسه بر روی تاکید یا مرکزیت کار می کردیم.او گفت:ایراد ندارد،قلم مو را بردارید و شروع کنید.او در واقع داشت مرا می آزمود و نمی خواست درس بدهد.قلم مو را برداشتم و با رنگ طبیعت بی جان کشیدم.او در تمامی مراحل کار ساکت و آرام نشسته بود و نگاه می کرد،نقاشی طبیعت بی جان که بسیار ساده کشیدده بودم مورد توجه استاد قرار گرفت و گفت:از قلم مو درست استفاده کردی،در جلسه بعد تکنیک ساخت و ساز با قلم موی نرم را تمرین می کنیم،آن هم با چندین رنگ!من باید به پدربزرگتان بگویم که در مورد کشیدن نقاشی هم با مشکلی مواجه نیستید و نگرانی شان را بر طرف کنم_ استاد من زود خسته می شوم،در صورتی که قبلا اینگونه نبودم،فکر نمی کنید که اگر آرام پیش برویم بهتر است؟او نگاه موشکاف خود را به چهره ام دوخت و پرسید:آیا این بهانه ای برای فرار از تمرین نیست؟سر تکان دادم به نشانه نه و استاد گفت: چون می دانم که دختر راستگو و صدیقی هستید می پذیرم،پس سعی کنید با همین تک رنگ کار کنید و از قلم موهای دیگر هم استفاده کنید.با گفتن بسیار خب،به این دل بستم که از من بخواهد تا برای رفع خستگی در باغ گردش کنیم اما او با یک نگاه سطحی به ساعتش بلند شد و با گفتن وقت رفتن است،امیدم را بر باد داد.سعی کردم لبخند بزنم و تشکر کنم،او با گفتن تمرین یادتان نرود کلاس را ترک کرد.من چرخ را به حرکت در آوردم تا او را بدرقه کنم که دیدم با پدر دارد خداحافظی می کند و دست او را می فشارد.پس از رفتن استاد به نظرم رسید که آسمان ابری و گرفته است و در دلم احساس اندوه کردم،دلم کنجی آرام و خلوت می طلبید که بتوانم فکر کنم،پس به جای خود بازگشتم و در کلاس را بستم و به این اندیشیدم که چرا باید از رفتن استاد اندوهگین شوم؟این احساسِ تازه پا گرفته در وجودم نامش چیست و به چه سبب دارد بدون دعوت در قلبم خانه می کند؟از خود پرسیدم آیا نیاز به هم صحبت و کسی که حرفم را درک کند عامل این احساس است؟اما من که به قدر کافی هم صحبتی که حرف و احساسم را درک کند در کنار خود دارم.آیا می تواند عاملش کمبود محبت باشد؟که این هم نیست چون انقدر که دیگران ابراز علاقه و محبت می کنند در وجودم خلائی باقی نگذاشته اند.شاید علتش برگزید و انتخاب برترین نسبت به دیگران است،او از همه کسانی که پیرامون پدر بزرگ و مادر بزرگ را گرفته اند بهتر است و در آهنگ صدایش فرکانسی است که یا بالاست که به خوبی می شنوم و یا این که انقدر ضعیف که تنها قلبم قادر است آن رابشنود و به گوش دیگران نمی رسد.اما به گمانم پیش از من سمیرا هم این ملودی روح نواز را شنیده و به آن دل بسته بود،به یقین آوای این ملودی از هفت سیاره نیامده و باید از فلک الافلاک آمده باشد که چنین روح نواز و آرامش دهنده است.خداوندا آیا من دارم نیم دیگر وجودم را با دست خود به آتش می کشم؟تو می دانی که هرگز نخواسته ام بر خلاف میل تو قدمی بردارم،از چشم تو هیچ چیز پوشیده نیست پس یاری ام کن که اگر ابلیس دارد در قلبم خانه می سازد آن را ویران کرده و به دور اندازم،اما اگر این عطیه از جانب توست آن را چون جان عزیز دارمش و از حرارت و گرمایش وجود یخ بسته ام را گرمی بخشم.آه خداوندا اگر کماندار عشق تنها قلب مرا نشان گرفته و تنها من می بایست سوزش قلب مجروحم را تحمل کنم به من نیرویی را عطا کن که تیر خون آلود را با قدرت در آورده و به دور اندازم.در من دیگر توانی نمانده که بتوانم به جنگ با احساس درونم برخیزم و از آن سو نیز تاب به دوش کشیدن ننگ و رسوایی و نفرین ابدی را ندارم!دیانا در اتاق را باز کرد و پرسید:داری چکار می کنی؟چرا تنها نشسته ای؟چیزی شده؟سر تکان دادم و چرخ را به حرکت در آوردم و از اتاق خارج شدم.روحم معذب گشته و در نیمه بدنم به دنبال آرامش می گشت،افکارم مغشوش و بهم ریخته شده و حرکاتم نا متعادل گشته بود.در سر میز غذا لرزش دستم لیوان آب را برگرداند و قاشق از میان انگشتانم به زمین افتاد،نگاه نگران دیگران حتی زمانی که لبخند بر لب آوردم از صورتشان زایل نشد و همچنان نگران به من نظر داشتند.پدر بزرگ گفت:دستت را خسته کردی! و مادربزرگ با گفتن یک لیوان آب بنوش،سعی در آرام نمودنم کردند،اما خود خوب می دانستم که لرزش دستم از بی قراری و تلاطم وجودم نشات می گیرد کخ بر آن دارویی جز آرامش وجدان و روح موثر نیست.قطره اشکی که از چشمم فرو افتاد به نشانه عودت بیماری گذاشته شد و مادر را واداشت تا برخیزد و مرا در آغوش بکشد. آه که سینه اش چه مامن گرم و راحتی بود و ای کاش هرگز گردش چرخ مرا از آن جایگاه امن جدا نکرده بود.مرا در بستر خواباندند و با خوراندن دارو آرامشی کاذب به وجودم بخشیدند و مرا در میان ابرها شناور ساختند.در میان ابرها قصری دیدم زرین که از تلالو درخشش آن چشم قادر به دیدن نبود.بناگاه خود را در سالن بزرگ و زیبایی دیدم که از سقف گنبدی مدورش نور خورشید چون پودر زرین به زمین فرو می ریختند.آهنگیملایم و روح نواز همچون بر هم خوردن بال فرشتگان به گوش می رسید،بر روی سنگفرش سفید و یک دست سالن که چون آینه شفاف بود تمام قامت خود را می دیدم که در لباسی سفید همچون نو عروس ایستاده ام.گویی به انتظار کسی هستم که برای بردنم قدم پیش بگذارد.از روبرو،جایی که گمان داشتم اخر سالن است سایه ای نرم و آهنگین به پیش می آمد که صدای گامهایش گوش نواز و با نُتی همراه بود.قلب در سینه ام می طپید و از رو برو شدن با آن شبح به جای ترس شوقی وصف ناپذیر احساس کردم.چشم بر هم نهادم تا حضور شبح را پیش از دیدن چشم با روانم احساس کنم و چون یقین یافتن که شمیم عطری خوش شامه ام می نوازد به آرامی چشم گشودم و عجبا قامت استاد با آن صورت استخوانی و چشمهای موشکاف که این بار شعله مهر از آن ساطع بود و بر لبش تبسمی از رضایت دیده می شد در کنارم ایستاد و بعد قدم برداشت،گویی هر دو شادوش هم به محراب خداوندی نزدیک می شدیم.من دیگر یه موجود نیمه سالم نبودم و قادر بودم روی هر دو پایم حرکت کنم،حتی دستم نیز حس داشت و گرمایی که در کف دستم ایجاد شده بود حس می کردم.به نیمه راه سالن رسیده بودیم که دری به شدت باز شد و سمیرا شتابان پیش آمد و راه را بر هر دوی ما بست و با بانگ بلند فریاد زد،دروغگوی فریبکار،اینجا جایگاه تو نیست!تو مرا فریب دادی و محبوب مرا از دستم در آوردی،تو یک خائن بیش نیستی.صدای موسیقی قطع شده بود و به جای آن صدای فریاد سمیرا در سالن طنین داشت،می خواستم زبان باز کنم و از خود دفاع کنم اما قادر به تکلم نبودم،گویی به جای دست و پا زبانم فلج شده بود.بغض راه گلویم را گرفته بود و قطرات اشک بیصدا روی صورتم می غلطیدند و فرو می افتادند.منتظر بودم که استاد واکنشی از خود نشان دهد و از من دفاع کند اما او هر دوی ما را به حال خودمان گذاشت و آرام و موزون قدم برداشت و از دری که سمیرا داخل شده بود خارج شد.می خواستم فریاد بکشم که تو نمی توانی تا این حد سنگدل باشی و مرا تنها بگذاری که از خواب بیدار شدم و بار دیگر همه را گرد تختخواب خود نگران دیدم،پدر بزرگ گفت:الان دکتر می رسد،کجایت درد دارد عزیزم؟مادر لیوانی آب به من نوشاند و گفت:حرف بزن،خواهش می کنمسپس اندوهش را با فشاندن اشک نشان داد،سعی کردم برخیزم که مادر بزرگ مانع شد و مجبورم شدم به آنچه که می گویند گردن نهم،به سختی توانستم بگویم:باور کنید درد ندارم،فقط خواب وحشتناکی دیدم که حالا حالم خوب است،باور کنیدپدر بزرگ گفت:خوشحالیم که خوبی اما ب ئنیست دکتر هم نگاهی به تو بکند.اخلاق پدر و مادرت را که می دانی تا یقین نکنند آرام نمی شوند.دیانا دست بی جانم را روی صورتش گذاشته بود و حس کردم که پوست مرطوب صورت او را حس می کنم اما یقین نداشتم.سعی کردم که با انگشتانم صورتش را لمس کنم اما نتوانستم آنها را تکان بدهم.بدون این که به دیگران حرفی بزنم صورتم را برگرداندم و به مادر گفتم:کمک کنید تا بنشینم،از این حالت خسته شده اممادر و دیانا کمکم کردند تا در بستر بنشینم،از خود پرسیدم آیا بار دیگر قادر خواهم بود که دستم را حرکت دهم؟چرا سمیرا همه جا با من است؟او که مرد دیگری را انتخاب کرده و با او به سفر رفته پس چرا هنوز مرا مقصر ناکامی خود می داند و مرا متهم به خیانت و دورویی می کند؟نکند حق با او باشد و من در آن زمان بدون آنکه به احساسم پی برده باشم از روی غریزه او را از استاد جدا کرده ام تا او برای خود حفظ کرده باشم.اما این امکان ندارد،چرا که تا از آن هرگز حتی برای لحظه ای فکر و اندیشه استاد با من نبود و با دیگران هیچ تفاوتی نداشت،این واقعیتی است که روح معذبم باید بپذیرد و وجدانم را آسوده بگذارد.با ورود دکتر نگاهها از من برگرفته شد و همه چشم ها به او دوخته شد.به سوالات دکتر پاسخ دادم و او با گرفتن فشار خون و گوشی گذاشتن بر قفسه سینه مرا معاینه کرد و سپس به معاینه دست و پای فلج شده برآمد،به دکتر گفتم که برای لحظه ای کوتاه حس کردم که دستم قادر به لمس کردن است اما گویا اشتباه کرده بودم.او انگشتانم را یک به یک امتحان کرد و با آوردن لبخندی بر لب گفت:اگر به طور منظم ورزش هایی که برایت منظور شده را انجام دهی نیروی دست و پایت را به دست می آوری،مطمئن باش،فقط باید از هیجان و استرس پرهیز کنی و به قدر کافی استراحت کنی.دکتر نگاهی به داروهایم انداخت و به نوشتن نسخه پرداخت و پس از آن با گفتن چیز خاصی نیست و جای نگرانی وجود ندارد بلند شد و از اتاق خارج شد.به دنبال او پدر و پدر بزرگ حرکت کردند و پدر او را تا نزدیک در خانه بدرقه کرد.ر.حیه غمگین همه دگرگون شد و خوشحالی به جای آن نشست،به مادر گفتم:حالا اجازه می دهید تخت را ترک کنم،احساس گرسنگی می کنممادر کمکم کرد تا بلند شوم و روی چرخ بنشینم سپس به اتفاق همه یه آشپزخانه رفتیم.مادر برایم عصرانه حاضر کرد.پدر وقتی به جمع ما پیوست به طاهر لبخند بر لب داشت اما متفکر به نطر می رسید که هم من متوجه شدم هم پدربزرگ،اما هیچ کدام از پدر سوال نکردیم و دیگران هم به خوردن عصرانه مشغول شدند.از پشت شیشه سالن به منظره تاریک باغ چشم دوخته بودم و به خود می گفتم،این بی رحمی است که مرگ بخواهد به جای ستاندن جان من دیگران را از خوف تا پرتگاه خود بکشاند!اگر قرار است دیگر بهار را نبینم چرا باید دیگران از این موهبت محروم شوند،ای کاش می شد وجودم به ذرات غبار مانندی تجزیه کنم و در هنگان وزیدن طوفان با او همراه شوم و از چشم همه نا پدید شوم.ای کاش می شد چون برف نشسته بر شاخه با انوار خورشید بخار می شدم و سوی آسمان پرواز می کردم.این جسم اگر قرار است مهمان خود را جواب کند چه بهتر که دور از چشم مهربانان باشد.صدای چرخ پدر بزرگ را نشنیده بودم،وقتی دستش روی شانه ام قرار گرفت و نگاهم به نگاهش در آویخت پرسید:به چی فکر می کنی؟_ ئاشتم به شب نگاه می کردم و مرگ را با قلم موی ای کاش ها آسان و دلپذیر می کردمپدربزرگ گفت:سردی زمستان را جدی نگیر،بهار و تابستانی پیش روست که زمستان و مرگ را فراری می دهد،انسان باید به حقه بازی و مسخرهگی دنیا بخندد و آن را جدی نگیرد. روح تو هنوز دخترک نا بالغی است که حق دارد شیطنت کند و درهای رویا را یکی یکی به رویت باز کند._ اما شیطانی همیشه در پشت در است که رویا را به کابوس تبدیل می کند،من از آن شیطان که روح نابالغم را به قول شما بفریبد می ترسم،من به حقیقت پیش از رویا می خواهم وابسته باشم و درک حقیقت مثل همین نفس گرم که شیشه را مات می کند و مرا می ترساند.آیا برای فرار از حقیقت است که به رویا پناه می بریم؟من می خواهم روحم را در جامه تقوا پاکیزه نگه دارم و سپس شاهد پرواز کردنش به ملکوت باشم اما در این روزهای پایانی عمر گویی شیطان خیال دارد جامه تقوا را از هم دریده و روحم را بفریبد و به جای آسمان به قعر زمین روانه کند.پدر بزرگ پرسید:آیا این شیطان صورتی انسانی دارد؟گفتم:او را به هیبت استاد یزدانی می بینم،ساکت چون شب،پر غرور و پر صلابت همچون کوه،با چشمانی که .قتی نگاه می کند حرارت جهنم را بر پوست و گوشتم احساس می کنم و آهنگ صدایی که تارهای وجودم را به ارتعاش در می آورد و بر خود می لرزم.او شیطانی است که با سر پنجه خود روز را شب و شب را به صبح تبدیل می کند و کوه را گاه حیات و گاه مرگ می بخشد.او دارد آموخته های مکتبم را با آب مقطر جادویی اش شستشو می دهد و من بیم دارم که از آنچه به عنوان تقوا آموحته ام لکه ای سیاه بر جای نماند._ می شود پای شیطان را از خانه برید تا نتواند افسون کند._ آه پدربزرگ این شیطان یک شیطان ساده نیست،باور کنید من هرگز نخواستم بر روی آینه روحم نقشی تصویر کنم،اما بدون نگاه،بدون سخن و بدون هیچ حرکتی،تنها با ارتعاش فکر آنچنان در مغز من رسوخ کرده که یکباره به خود آمدم و دیدم آینه ام منقوش شده به تصویر او.پای شیطان بریده شود با نقش خیالش که آینه صاف روحم را مکدر کرده چه کنم؟با ضرب آهنگ تند قلبم که نفسم را می گیرد چه کنم؟به هر چه می نگرم گویی نقش صورت اوست که پراکنده بوده و حال دارد تجسم می گیرد،من سحر شده ام و می دانم از جادوی او رها نخواهم شد،به جای دارو آب باطل سحری برایم بجویید که آزاد شوم. دربزرگ هر دو دستم را در دستش گرفت و گفت:آریانای عزیزم این طلسم درمانی ندارد جز آن که نفش تو نیز بر آینه روح او بنشیند یا این که افسون با گذشت زمان باطل گردد._ راه اول محال است چرا که او راه نفوذ بر خانه قلبش را سخت و محکم مسدود کرده است و صورت زیبای سمیرا هم نتوانست به آن بنشیند.اما راه دوم آسانتر است چرا که زمان آنقدر طول عمرم نخواهد داد تا صبر و شکیب از دست بدهم،پس صبر می کنم.پدر بزرگ با دستش صورتم را بالا گرفت و گفت:به چشمم نگاه کندر آنی اشک در دیده ام جمع شد و چون به چشمش نگاه کردم گفت:هرگز خود را به خاطر این احساس شکنجه و آزار نده،عشق باشکوه است عزیزم و یه موهب آسمانی است.فکر نکن که چون عاشق شده ای شیطان ایمانت را به غارت برده یا خیال دارد ببرد،نه دخترم،بدون عشق زندگی معنا ندارد همانطور که دنیای بدون رنگ قابل دیدن نیست.خودت را سرزنش نکن که چرا نقش یک مرد بر آینه قلبت شکل گرفته،این قانون طبیعت است و قانون بقاء. دوست داشتن و مهر ورزیدن جایگاه والایی دارند که باید ارزش آن را دانست و آن را به کار گرفت.آنچه باعث سقوط به ورطه بدنامی است استفاده نا صحیح و یا به تعبیری دیگر برداشت ناصحیح از معنای عشق است.سوختن و گذاخته شدن در آتش عشق روح را از خامی در آورده و پخته می کند،وقتی پخته شدی می فهمی که عشق می تواند تحول و هستی ساز باشد،پس چون چنگ به دانش زدی رهایش مکن،به آتش اش بسوز و فریاد مکن، بیا برویم تا برایت از عاشقان راستین حکایت کنم تا بدانی در کجای راهی گمان داشتم که پدربزرگ بعد از واقف شدن به راز درونم تغییر رفتار دهد و مار از خود دور کند یا این که دیگر به آقای یزدانی اجازه ندهد که به باغ بیاید،اما پدربزرگ همچون گذشته رفتار نمود و در باغ هم بسته نشد.پس از اقرارم پیش پدر بزرگ و شنیدن صحبتهای او آرامشی عمیق یافتم و کابوسها هم از میان رفتند.بهاری دیگر از راه رسید،بهاری که در آن علاوه بر تحولی که در طبیعت حاصل شد تحولی هم در خانه ما به وجود آمده و نامی ازدواج کرد.آن هم با دختری که مهرش را به دل گرفته بود و برای اتمام تحصیل دانشگاه او صبر کرده بود.همسرش فارغ التحصیل رشته هنر و دختری مهربان و خونگرم بود که پدر بزرگ را وا داشت تا بگوید که ( ملاحت) به راستی از ملاحت برخوردار است و از دو دختر هنرجویش زیباتر است.جشن آنها در باغ پدربزرگ و در سالن برگزار شد اما چراغهای الوان بر شاخ و برگ نو رسته درختان زیبایی باغ را دو صد چندان کرده بود.در جشن نامزدی آنها به جای اقوام دور و نزدیک بیشتر از دوستان و یا افراد جوان فامیل دعوت شده بود و اگر تعداد اندک افراد مسن نبود مراسم آنها به پارتی جوانها بیشتر شبیه بود.هنرجویان کارگاه پدر که از دوستان ملاحت و نامی به شمار می آمدند با تعدادی از هنرجویان پدر بزرگ و مادر بزرگ یک جا گرد آمده بودند.مجلس بسیار گرم و صمیمی و در عین حال پر شور و پر غوغا برگزار شد و بیش از همه دو زوج جوان از جشن خود لذت بردند.من به هنگتم شادمانی گاهی فراموش می کردم که فاقد یک دست و پا هستم و چون حقیقت را در میافتم غمی عظیم بر دلم می نشست و خموشی می گزیدم.شاید خودخواهی مانع می شود که با صراحت بگویم حسادت می کردم،دیدن آن همه جوان که شاد و سلامت راه می رفتند،می رقصیدند و صدای خنده شان خانه را تکان می داد و من روی چرخ نشسته،قادر به راه رفتن و حتی دست افشانی نبودم دیگ حسادت را در وجودم به جوشش در آورده بود و برای اینکه کسی از سر رفتن آن آسیب نبیند بی صدا سالن را ترک کردم و به اتاقم پناه بردم.در خلوتی اتاق به جای آن که به دست و پایم فکر کنم ذهنم به این اندیشه فرو رفت که من هرگز قادر نخواهم بود او را خوشبخت کنم.با قیاسی ساده این حقیقت نیز بر روی حقایق دیگر معلوم شد که این تن بیمار و این قلب مجروح را هیچکس خریدار نیست.به خود گفتم وقتی بیمار و علیل نبودی جفتی برایت پیدا نشد وای به احوال امروزت که نه دست داری و نه پا!پس دل به امید واهی نبند و بیش از این خود را در آتش نسوزان.مادر که در تمام طول جشن از من غافل نشده بود اجازه نداد تا در خاوت اتاقم بیش از این با خود خلوت کنم و با گشودن در اتاق داخل شد و پرسید:خسته شدی؟دیگر چیزی تا پایان جشن نمانده،کیک بریده شود کم کم همه میروند،بیا برویم عزیرم،این لحظه را حیف است نبینیبا مادر خارج شدم اما دیگر به میان جمع نرفتم و در کنار ستون پنجره به تماشا نشستم.وقتی چرخ کیک به حرکت در آمد و مقابل عروس و داماد از حرکت ایستاد صدای کف زدن و فریاد مهمانها به گوش فلک هم رسید،آنقدر محو تماشا بودم که متوجه نشدم چه کسی صندلی کنار دستم را اشغال کرد.مادرِ ملاحت برش کیک آنها را به دست خودشان داد و دومین برش را خودش به سویم آورد و به دستم داد.به رویش لبخند زدم اما بغضی که در گلو داشتم اجازه تکلم نداد.کیک میان همه تقسیم شد و با نوشیدنی گرم به مصرف رسید اما کیک من همچنان پیش رویم قرار داشت و شنیدم کسی در کنار گوشم گفت:چرا میل نمی کنید،کیک خوشمزه ای است.وقتی سرگرداندم آقای یزدانی را دیدم که ظرف مصرف شده کیک به دستش بود و داشت نوشیدنی اش را مینوشید.به سکوتم خودش با گفتن اگر اشتها ندارید کمی میل کنید،پاسخ داد و من قطعه ای از کیک به دهان گذاشتم.استاد ادامه داد:آدم وقتی در چنین جشنهایی شرکت می کند فکرهایی به سرش می زند و وسوسه می شود،برادر شما چند سال دارد؟گفتم:بیست و نه سال_ از من دو سال کوچکترن اما جوانتر به نظر می رسند.شما بزرگتر هستید یا نادیا خانم؟_ نادیا بعد از نامی است و من بعد از نادیاخندید و گفت:و پشت سر شما دیانا و بعد نیلوفر و ناجیسر فرو آوردم و او ادامه داد:ماشالله خانواده کاملی هستید،برخلاف خانواده من که تنها پسرشان من هستم و یک خواهر دارم که در اروپا زندگی می کند.البته با این که تنی نیست اما خیلی دوستش دارم،من حاصل عشق پیری ام.شاید ازدواج در سن خیلی بالا موروثی باشد چون عموی من نیز در سن بالا ازدواج کرد و هنگامی که فوت کرد یک فرزند سیزده ساله داشت.شوهر خواهرتان خیای به شما محبت دارد.از اول جشن شاهد بودم که تمام توجه خود را به شما معطوف کرده بود و به دیگران چندان توجهی نشان نمی دهد.گفتم:افشین همیشه مرد دلسوز و فداکاری برای همه ما بوده است،محبتش خالص و بی ریاست.او برای نامی بهترین دوست و شاید نزدیکتر،یک برادر است._ گفته تان را باور می کنم و در عرض همین چند ساعت فهمیدم که در جمعی مهربان و صمیمی هستم،این صمیمیت خیلی با ارزش است،ای کاش همه خانواده ها همچون خانواده شما بودند.می دانید نقش بزرگ خانواده در ایجاد صمیمیت و دوستی بین اعضاء خانواده و فامیل خیلی مهم است.یک پدر یا یک پدر بزرگ نقش ارتباط دهنده را دارد و با سیاست می تواند در میان همه همبستگی و همدلی ایجاد کند.پدر بزرگتان مرد بزرگی است و من این صمیمیت و یگانگی را از نادر تدبیر ایشان می بینم،همان گونه که در ارتباط میان هنرجویان هم موفق بوده اند و به خوبی به روحیات تک تک هنرجویان واقفند و با هر کس به زبان خودش صحبت می کنند،من استاد را جدا از مقام استادی همچون پدر دوست دارم و برایش احرتام قائلم و آرزو دارم که استاد هم مرا مانند یکی از اعضاء خانواده خود دوست داشته باشد.گفتم:مسلما همینطور است چون پدربزرگ اگر کسی را دوست نداشته باشد با او معاشرت نمی کند و صراحتا عقیده اش را بر زبان می آورد.اشخاصی که پدر بزرگ برای مصاحبت خود انتخاب می کند دوستان نزدیک و یا به تعبیر بهتر یکی از اعضاء خانواده اش به شمار می آیند._ علاقه ای که استاد و مادر بزرگتان به هاتف نشان می دهند بر هیچکس پوشیده نیست و من فکر می کردم که هاتف به زودی به خانواده شما ملحق خواهد شد اما گویا خواهرتان به پیشنهاد هاتف جواب رد داده اند._ دیانا برای انتخاب همسر نظر و سلایقی دارد که متاسفانه در هاتف وجود نداشت،منظورم از نظر ظاهر است چون به راستی سیرت هاتف زیباستاستاد نگاهی در میان جمع گرداند و گفت:سلیقه شان را می شود به راحتی فهمید،به گمانم انوشیروان همان امتیازاتی را دارد که خواهرتان در نظر دارد.به دنبال یافتن دیانا نگاه گرداندم و او را شاد و خندان در کنار انوشیروان گرم گفتگو دید م و زیر لب زمزمه کردم :شایدبا رفتن تدریجی مهمانها خانه به حالت اوب خود در می آمد،مهمانها به جزء هنرجویان پدربزرگ همگی رفته بودند و آنها ماندند تا خانه را به صورت اول خود در آوردند.میز و صندلیها دست به دست از در سالن خارج و به گوشه باغ برده شد تا راحتتر حمل شود.ظروف کثیف به آشپرخانه برده شد و افشین و نادیا آنجا مشغول به کار شدند،سینا خسته بود و بی تابی می کرد،او را در دامنم گذاشتم و در سالن گرداندمش،چرخ سواری به نشاطش آورد و دست از بی تابی برداشت و کم کم به خواب رفت.به دیانا که در آن جمع فقط خود را مسئول می دید که به انوشیروان کمک کند اشاره کردم تا سینا را از من جدا کند اما انقدر در عالم خود غرق بود که اشاره ام را نفهمید.آرام به سوی اتاقم به راه افتادم و آقای یزدانی را در کنار در سالن یافتم و خطاب به او گفتم:می شود خواهش کنم در اتاق را باز کنید.او ضمن آن که در را برایم گشود خودش به دنبالم آمد و گفت:بگذارید کمکتان کنم.او سینا را از دامنم برداشت و در رختخواب گذاشت و گفت:شما مادر مهربانی می شوید.به خنده گفتم:شاید مادر خوبی شوم اما مسلما همسر خوبی نخواهم شد.چین بر پیشانی آورد و سر تکان داد و گفت:اما من اینطور فکر نمی کنم،به عقیده من هر مردی که همسر شما شود تا پایان عمرش خوشبخت خواهد زیست.آریانا اونیاس می تواند شرورترین مردان را به موجوداتی رام و دست آموز تبدیل کند،در جایی خواندم زن تا زن است شیطان دوستش دارد چون مادر می شود خدا دوستش دارد و من با قاطعیت می گویم که تو اله صدق در هر حالتی که باشی چه زن یا مادر خدا دوستت دارد. خندیدم و به تمسخر گفتم:الهه ای دیده اید که یک دست و یک پا نداشته باشد؟الهه ها موجودات کاملی هستند. مردی را می شناسم که وقتی دیده روی هم می گذارد فرشته ای را مقابل چشمش می بیند که لباس سپید بر تن کرده و کلاهی با شکوفه های سیب بر سر نهاده و روی چرخ نشسته در حالی که لبخندی زندگی بخش بر لب دارد و از نگاهش برق امید می درخشد، این تصویر آنقدر گویاست که مرد هرگز به خود اجازه نداده تا طرحی از آن روی بوم نقاشی کند مبادا که انگشتانش قادر نباشند تا شکوه و عظمت الهه را به تصویر بکشند. خود را باور کنید و به خود ایمان بیاورید، خواهید دید عیوباتی که برشمردید در مقابل عظمت روحتان هیچ خواهند بود. گفته های یک دوست را بپذیرید و به ان فکر کنید، باور کنید که اگر دختر دیگری جز شما روی این چرخ نشسته بود هرگز حتی برای دلخوش ساختن او لب به تعریف و تمجید باز نمی کردم اما در مورد شما قادر به کنترل خود نیستم و آنچه را که حس می کنم بر زبان می آورم. من با شما احساس دوگانگی ندارم، شما یک دوست خوب، یک مصاحب صبور و یک رازدار واقعی هستید. دلم از شوق لبریز شده بود و احساس می کردم که گونه هایم مثل دو کوره داغ شده اند. در حالی که سعی داشتم چهره خود را از او مخفی کنم با کشیدن پتو روی سینا زمزمه کردم: _ متشکرم. او زودتر از من از اتاق خارج شد و به من فرصت داد تا به گفته هایش فکر کنم، او مرا ستوده بود همانطور که دوست داشتم و در رویا پیش خود مجسم کرده بودم. او مرا آریانا اونیاس خطاب کرده بود و به من گفته بود اونیاس می تواند شرورترین مردان را به موجوداتی رام و دست آموز تبدیل کند. او به من گفته بود خود را باور کنید و به خود ایمان بیاورید. می دانستم که این ایمان و باور با خودبینی و خود خواهی تفاوت دارد، باور توانایی و شکوفا کردن استعداد نهفته یا به خواب رفته، زمین خوردن و بار دیگر برخاستن و از نو شروع کردن و به کارگیری آنچه از این افت و خیز به نام تجربه برداشت کردن. من اطرافیانم را حالا بهتر می شناختم، دوستانی آماده به همکاری، خانواده ای مهربان و از خود گذشته، دیگر من بودم که میبایست به محبت آنها پاسخ بدهم و نشان دهم که لایق این همه اعتماد هستم. استاد که از اتاق خارج شده بود از دیگران خداحافظی کرده و رفته بود، شب از نیمه گذشته بود که دیانا برای خواب قدم به اتاق گذاشت و به من که با لباس مهمانی روی تخت نشسته بودم کمک کرد تا لباس خواب بپوشم و در همان حال گفت: _ می خواهم چیزی به تو بگویم اما باید قول بدهی که به کسی چیزی نگویی. خندیدم و گفتم: _ لازم نیست که بگویی، خودم می دانم. انوشیروان از تو خواستگاری کرده! متعجب پرسید: _ خودش این را به تو گفت؟! گفتم: _ مگر تو یک لحظه او را تنها گذاشتی که بتواند با دیگران هم صحبت کند؟! با صدا خندید و ادامه داد: _ اگر تنهایش گذاشته بودم که نمی توانست تصمیم بگیرد. به گمانم فردا صبح اول وقت با پدربزرگ صحبت می کند و بعد با پدر و مادر. _ مبارک است. لباسها را بدون این که آویزان کند روی صندلی گذاشت و خودش روبرویم نشست و پرسید: _ هیچ می دانستی که انوشیروان معماری خوانده و دانشگاه دیده است؟ درآمد مالی اش خوب است و به قول معروف بچه پولدار است. بعد صدایش را آرامتر کرد و گفت: _ اما پدرش مثل پدربزرگ کمی خسیس است و اهل دست و دلبازی نیست. انوشیروان می گفت اگر بخواهد ازدواج کند باید به درآمد خودش متکی باشد و با آنچه در می آورد چرخ زندگی را بگرداند. _ درست هم همین است، تو نباید توقع داشته باشی که در شروع از یک زندگی کامل برخوردار باشی. دست بی جانم را به دست گرفت و بر گونه اش گذاشت و گفت: _ احساس خیلی خوبی دارم آریانا، فکر می کنم که دارم قدم به دنیای دیگری می گذارم، دنیایی که خیلی زیبا و افسون کننده است. _ احساست را درک می کنم. دیانا لحظه ای خاموش شد و به فکر فرو رفت و زمزمه کرد: _ آرینا! بعد نگاهش را به دیده ام دوخت و گفت: _ انوشیروان دوست دارد تو را آرینا صدا کند و به من گفت که بعدها تو را به این اسم خطاب می کند. به عقیدۀ او آرینا خوش آهنگ تر است. با صدا خندیدم اما هیچ نگفتم. دو مرد نامم را به دلخواه خویش تغییر داده بودند در صورتی که من به اسم خود، آریانا بیشتر علاقه داشتم. دیانا ادامه داد: _ او چند بار نام مرا به دنبال نام تو تکرار کرد و بعد گفت آرینا و دیانا! آنوقت از من پرسید، حس می کنم که آرینا را خیلی وقت است که می شناسم، خاطره ای در کوچکی تا تصویری که از خیلی زمانهای دور به یادم مانده، وقتی نگاهش می کنم این حس در وجودم بیدار می شود که این نگاه را می شناسم و با صاحب آن بیگانه نیستم، نگاه آرینا به آدم می گوید مرا ببین و فراموشم مکن، پیش از این بیماری هم در نگاه خواهرت، در عمق چشمهایش غمی وجود داشت که گرچه همیشه سعی می کرد با لبخند مهربان آن را بپوشاند، اما فکر می کنم که کمتر موفق بود غم چشمان خود را پنهان کند. من به انوشیروان گفتم که اشتباه می کند چون تو همیشه از روحیه ای شاد و سرزنده برخوردار بوده ای و حالا یک کمی غمگین هستی. حتی برای انوشیروان گفتم که وقتی تو برای زندگی کردن به خانه پدربزرگ آمدی چگونه خانه ساکت و بی تحرک شد، مثل این که دیگر هیچکس در آن خانه زندگی نمی کند. انوشیروان حرفهایم را با تردید قبول کرد اما عیب ندارد، وقتی که از نزدیک با ما زندگی کند متوجه می شود. وای که امشب چه شب خوبی بود اما حیف که زود تمام شد. به نظرم ملاحت اگر کفشی پاشنه کوتاهتر می پوشید بهتر بود چون هم قد نامی شده بود و این اصلا خوب نیست، اما حلقه های زیبایی هر دو انتخاب کرده بودند، کیکشان هم خوشمزه بود، روی هم رفته همه چیز خوب و با شکوه بود، من هم جشن نامزدی ام را همینجا می گیرم، فکر می کنم تا ما بخواهیم نامزدی رسمی بگیریم ماه اردیبهشت بشود. تو فکر می کنی هوا آنقدر گرم شود که بتوانیم جشن را در باغ بگیریم؟ آه چه خوب می شود اگر پدربزرگ چنین اجازه ای بدهد، من لباس نامزدی ام را کوتاه نمی گیرم، یک لباس بلند که ادامه اش روی زمین بکشد، و شاید رنگش را صورتی یا آبی آسمانی انتخاب کنم، نظر تو چیست؟ خوشبختانه انوشیروان قدش بلند است و اگر من کفش پاشنه بلند بپوشم ناجور نمی شود. نمی دانی چقدر دلم می خواهد زودتر صبح شود و انوشیروان بیاید با پدربزرگ صحبت کند. تو فکر می کنی پدربزرگ قبول کند که در یک ماه دو جشن در خانه برگزار شود؟ بیچاره مامان اگر من عروسی کنم دست تنها می شود و هم باید به تو برسد و هم مواظب نیلوفر و ناجی باشد، شاید تا آن وقت پدربزرگ تصمیم گرفت برایت پرستار استخدام کند. دلم نمی خواهد با این فکرها خوشی ام را ذایل کنم،تو فکر می کنی من خودخواهم که دارم فقط به خودم فکر می کنم؟نادیا حتما بیشتر به مامان سر میزند و کمکش می کند.خودت می دانی من وقتی هم که بودم کارایی تو را نداشتم و همیشه تنبل بودم اما باید تنبلی را کنار بگذارم و برای او زن خانه دار خوبی شوم.آرینا تو برایم کتاب آشپزی هدیه بیاور که خیلی به آن احتیاج پیدا می کنم!تو فکر می کنی که مادر بزرگ به عنوان آن سرویس مرغی اش را به من هدیه بدهد،همیشه از آن سرویس خوشم آمده است.حالا که تو قصد عروسی نداری فکر می کنم که مامان جهیزه تو را به من بدهد،با این که در حد عالی نیست اما از هیچ بهتر است.آه که چقدر خوابم می آید،مسواک هم نزده ام،عیب ندارد صبح این کار را می کنم.بای دقد موهایم را کمی کوتاه کنم تا فرم قشنگی بگیرد.شاید از آرایشگر ملاحت استفاده کردم باید ببینم نظر انوشیروان چیست.آه آرینا باور کن آنقدر خسته ام که به سختی چشمهایم را باز نگهداشته ام،خدا کند صبح اول وقت بیدار شوم.من.......دیانا در میان پر حرفی خوابش برد و از یاد برد که رختخواب مرا اشغال کرده است.خانه در خاموشی فرو رفته بود و همه ساکنین در خواب بودندوبه رختخواب دیانا رفتم و سعی کردم بخوابم اما موفق نشدم.حرفهایی که شنیده بودم ذهنم را پر کرده بود و مجال خوابیدن نمی داد.حس کردم که شادی گذشته را ندارم و حرفهای آقای یزدانی شکل و مفهمومی دیگر پیدا کرده اند.او حرفهای زیبایی زده بود اما خواستگاری نکرده بود،در تمامی جملاتی که بکار برده بود.چنین حرفی را القا نکرده بود که مرا مناسب همسری اش می داند و به زودی به خواستگاری ام خواهد آمد.او مرا دوست خوب،مصاحب صبور و رازدار خوانده بود،او حتی به قدر انوشیروان به ظاهرم توجه نشان نداده بود و این می رساند که من تنها برای او بک دوست راز دار بیش نیستم و بی جهت راه رویا در پیش گرفته ام.شاید همانطور که دیانا گفت کسی حاضر نشود با من پیمان ببندد و من بی خودی دارم بنای آرزو برای خودم برپا می کنم.بله همین درست است،مامان هم می داند که من دیگر خوب نخواهم شد و داد آنچه را به عنوان جهیزیه برایم از سالهای دور تدارک دیده به دیانا می بخشد،چقدر ساده اندیشی و خود فریبی کرده ام،چطور به خود اجازه دادم که از حرفهایش تعبیری نادرست داشته باشم؟آه پدربزرگ چرا در یک جمله کوتاه به من نگفتید دختر جان خودت را گول نزن چون با این وضعیت جسمانی کسی تو را نمی خواهد؟چرا به من نگفتید تیشه بردار و این گیاه هرز را هر چه زودتر از قلبت ریسه کَن کُن و به دور انداز،به جای آن امیدوارم کردید و آب صبوری پای ریشه ام ریختید،اما عیب ندارد،می دانم شما آنقدر نازک دلید که دلتان نیامد قلب مرا بشکنید اما ای کاش هرگز زبان به اقرار باز نکرده بودم.در هیاهوی افکار سپید و سیاهام به خواب رفتم و صبح تا نزدیک ظهر خوابیدم و هیچکس دلش نیامد مرا از خواب بیدار کند.وقتی بلند شدم باران آرام آرام شروع به بارش کرده بود.صدای گفتگوها مثل همیشه از آشپزخانه می آمد،خود را مرتب کردم و با آوردن لبخندی بر لب وارد آشپزخانه شدم تا دیگران را در اولین نگاه آرامش خیال بخشیده باشم.همه نگاهها را متوجه خود دیدم و به سلامم همگی یک صدا پاسخ دادند.مادر گفت:دوبار آمدم بالای سرت که بیدارت کنم اما آنقدر راحت خوابیده بودی که دلم نیامد و برگشتممادر بزرگ گفت:بیا کنار خودم بشین،دیروز فرصتی نبود تا با هم حرف بزنیم،به پدربزرگت گفتم که احساس کمبود می کنم وقتی آریانا کنارم نباشد.دیانا را ندیدم و سراغ او را گرفتم و مادر بزرگ گفت: از صبح چشم به راه مهمان است و به گمانم توی باران رفته توی باغمادر ادامه داد:بهش گفتم که شاید مهمان به خاطر باران نیامده و ممکن است تا بعد از ظهر پیدایش شود.اما کو گوش شنوا؟من گفتم:مهمان می توانست تلفن کند و تاخیر خود را اطلاع بدهد و این همه نگرانی برای دیانا درست نکند.آیا تلفن درست است؟پدربزرگ گفت:حتما درست است چون یزدانی تماس گرفتمادر گفت:خوش بحالش کاش من به جای او رفته بودم سفر،نمی دانید جقدر احساس خستگی می کنم.اسم سفر باعث شد قلبم فرو ریزد.پدربزرگ بدون نگاه کرده به من گفت:سفر یک هفته ای که سفر نیست،آن هم کجا،اسد آباد همدان،می دانید آنجا چقدر سرد است هنوز تال زانوی آدم توی برف فرو می رود.به گمانم بیدار اهل همدان است و دو دوست تعطیلات یک هفته ای را آنجا گریز می زنند.صدای زنگ خانه که بلند شد پدربزرگ با گفتن به گمان آمد چرخش را حرکت داد تا از شیشه سالن قامت مهمان را بنگرد و بعد از دقایقی با صدای بلند که ما هم بشنویم گفت:بله آمد،اما این که انوشیروان است،نکند مهمانی که دیانا گفت انوشیروان باشد؟گفتم:پدربزرگ خود اوست و دیانا خجالت کشید به شما بگویدپدربزرگ به چرخش چرخشی داد و به آشپزخانه برگشت و از من پرسید:تو می دانستی؟سر فرود آوردم و گفتم:بله می دانستم،انوشیروان آمده تا دیانا را خواستگاری کند.هنر جوی شما خیال دارد داماد خانواده شودپدربزرگ کی به فکر فرو رفت و به مادر نگاه کرد و گفت:نمی دانم چه بگویم،آخر آریانا هنوز...میدانستم منظور پدربزرگ چیست،همه نگاهها را متوجه خود دیدم و گفتم:پدر بزرگ آریانا هنوز خام است و پخته نشده،اما آن دو کاملا جا افتاده اند و اگر تعلل کنیم خواهند سوخت.پدربزرگ از لحنم رضایتم را خواند و با گفتم تا ببینیم خدا چه کی خواهد خود را آماده استقبال از مهمان کرد.وقتی دیانا و انوشیروان وارد شدند پدربزرگ آنها را به سالن برد و مادر با اکراه بلند شد تا کار پذیرایی را شروع کند و زیر لب با خو نجوا می کرد که من نمی شنیدم اما مادر بزرگ با گفتن غریبه نیست جواب مادر را داد.دیانا با شتاب وارد آشپزخانه شد؛آب باران او را کاملا خیس کرده بود از نگاه خشمگین مادر به آسانی گذشت و گفت:اتومبیلش پنچر شده بود به همین دلیل تاخیر کرده.مادر که تاب از دست داده بود با عصبانیت پرسید:تو اگر می دانستی او به چه منظوری می آید چرا خودت در را باز کردی و از او استقبال کردی،شرم و حیا هم خوب چیزی است دختر.دیانا گفت:توی باران می بایست می ایستاد تا شما یا مار بزرگ برای باز کردن در می رفتید،فراموش کردید که از دیشب اف اف خراب شده است؟مادر بزرگ به من نگاه معنا داری انداخت و تبسمی محو بر لب آورد،من گفتم:برو لباست را عوض کن وگرنه مجبور می شوی در میان عطسه به عاقد بله بگوییدیانا که به دنبال بهانه ای بود تا از شماتت مادر فرار کند با حرف من سریع از آشپزخانه خارج شد و نشنید که مادر گفت:اگر پدرت بفهمد عروسی به عروسی می شودمادر بزرگ گفت:هیچ کس به علی حرفی نخواهد زد،انوشیروان عضوی از این خانواده است و غریبه نیست.تو هم خودت را یش از این ناراحت نکن،من می روم تا ببینم این جوان چه حرفهایی برای گفتن دارد.با خروج مادر بزرگ،مادر رو به من کرد و پرسید:انوشیروان چطور جوانی است؟از این جوانهای تازه به دوران رسیده که نیست،هست؟گفتم:نه مادر او جوان لایقی است و خیلی هم مهربان و دلسوز است.اخلاقش به افشین شباهت دارد و دوست دارد که به همه کمک کند.در ضمن تحصیلات دانشگاهی هم دارد که دیانا نداردمادر گفت:وقتی پدربزرگ و مادر بزرگت تاییدش می کنند من هم باید قبول کنم.ظاهرش هم بد نیست و قشنگ است،دیشب که خیلی زحمت کشید و آخرین نفری بود که از اینجا رفت.با افشین هم حسابی گرم گرفته بود و گمان می کنم که با هم دوست شده اند،اما خیالم ناراحت است و فکر نمی کنم پدرت بتواند بار این دو را یکجا بکشد._ از جانب دیانا که دیگر نگرانی نباید داشته باشید.وسایلی که برای من آماده کرده اید به او بدهید و فقط...._ امکان ندارد چنین کنم هر چه مال توست،مال توست و ....این بار من حرف او را قطع کردم و گفتم:مامان من و دیانا نداریم،شاید من حالا حالاها نخواهم ازدواج کنم.دیانا را راهی کنید من هم خوشحال می شوم.ماد ربه سینی چایی که در حال سرد شدن بود نگاه کرد و گفت:نمی دانم درست است که من ببرم یا این که..._ بدهید من می برم،بگذارید روی چرخ تا نریزد.مادر با ترس سینی را روی پایم گذاشت و من آهسته شروع به حرمت مردم وقتی وارد سالن شدم انوشیروان از جا بلند شد و ضمن پرسید حالم نگاهش به سینی چای افتاد و بی اختیار به طرفم دوید و سینی را برداشت و گفت:چرا شما زحمت کشیدید.خندیدم و گفتم:خواستم اولین چای خواستگاری را من آورده باشم
× رُمـ ــآنِ آریـ ــآنـــآ ×
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
رُمــآنِ آریــآنـــآ (فصل5) - ~ALONE GIRL~ - 11-01-2015، 13:47


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان