امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

#3
سلـآم ..

آپ میشود . (:‌

سپاس بدید (. .)

[The Hours | 2002]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

آنجلیکا: «وقتی می میریم چی میشه؟»

ویرجینیا: «چی میشه...؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»

آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»

ویرجینیا: «منم یادم نمیاد ! »


[Gone Girl  | 2014]



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

نیک: «آره من عاشقت بودم؛ و بعدش تمام کاری که کردیم این بود که از هم متنفر بشیم، همدیگه رو کنترل کنیم،

برای همدیگه درد ایجاد کنیم.»

امی: «ازدواج همینه دیگه.»


[Equalizer | 2013]



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

رابرت: «اوه... واو... آلینای خواننده...»

آلینا: «تو و من می‌دونیم که من واقعاً کی هستم...»

رابرت: «من فکر می‌کنم که تو هرچیزی که بخوای می‌تونی باشی.»

آلینا: «شاید توی دنیای تو، رابرت. توی دنیای من واقعاً همچین چیزی اتفاق نمی‌افته.»

رابرت: «دنیاتو عوض کن.»


[فریاد زیر آب | 1356]




(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

آذر: «چه جوری شد من به پستت خوردم؟ دفعه اول منو کجا دیدی؟»

عزت:
«حتما باید بگم؟»

آذر:
«دلم می خواد بگی.»

عزت: «می‌دونی من اکثر شبا که می‌خوابیدم خواب یه دختر مو بور می‌دیدم با چشای درشت و آبی. عینهو خارجیا!

عین خودت! یه شب می‌اومد به خوابم یه شب نمیومد یه هفته علافم می‌کرد... خلاصه حسابی منو پیچونده بود...

بعدش تو رو دیدم. دیدم همونی هستی که تو خوابم میومد. بعد دیگه تو رو تو خواب می‌دیدم. کار به جایی رسید که

به عشق خواب دیدن می‌خوابیدم! حالا هم دیگه قاطی کردم... نمی‌دونم اول خوابتو دیدم یا خودتو...»

آذر:
«خب... حالا باقیشو بگو...»

عزت:
«باقیش؟ باقیش دیگه همش حسرت... هر دفعه می‌خواستم باهات حرف بزنم تنم داغ می‌شد. دیگه دلمو

خوش کرده بودم به اینکه از دور ببینمت...»




[ The Road | 2009]



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

مرد: «تا حالا آرزوی مرگ کردی؟»

پیرمرد: «نه، احمقانه ست که تو این زمونه آرزوی نعمت داشته باشی.»



[Boys Don't Cry | 1999]



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

نیکول: «بنظر نمی‌رسه اهل اینجا باشی.»

براندون: «بنظر می‌رسه اهل کجا باشم؟»

نیکول: «یه جای... زیبا.»


[Miracle On 34th Street | 1947]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

دوریس: «مسئله ایمان نیست؛ مسئله عقله.»

فِرِد: «ایمان یعنی باور داشتن به چیزایی که عقل سلیم بهت میگه باور نداشته باش.»


[Oblivion | 2013]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

جک هارپر: «یه مرد چطور می‌تونه بهتر بمیره...»

سالی: «تو مجبور نیستی بمیری جک. اونم مجبور نیست بمیره.»

جک هارپر: «همه می‌میرن سالی؛ مسئله اینه که خوب بمیری.»


[Saving Private Ryan | 1998]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

ریبن: «یه ضرب المثل هست که میگه "اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟"»

آپهام: «اگه خدا با ماست، پس کی می‏تونه علیه ما باشه؟»

ریبن: «آره... چی بگم...»


[Le Petit Prince | 1943] ‍~> این یکی کتابه ..



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

شازده کوچولو کوچولو همینجوری سلام کرد.

مار گفت: «سلام.»

شازده کوچولو پرسید: «رو چه سیّاره‏ای پایین آمده‏ام؟»

مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»

- «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمی‏رسد؟»

مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‏کند. زمین بسیار وسیع است.»

شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم می‏گویم ستاره‏ها واسه این روشنند که

هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... امّا چقدر دور است.»

مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمده‏ای چکار؟»

شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»

مار گفت: «عجب!»

و هردوشان خاموش ماندند.

دست آخر شازده کوچولو درآمد که: «آدم‏ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می‏کند.»

مار گفت: «پیش آدم‏ها هم احساس تنهایی می‏کنی.»



[The Passenger | 1975]



(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

دیوید: «یه مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»

دختر: «چطوری بود؟»

دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد. دنیا بدبخت‌تر از اون بود

که تصور می‌کرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی می‌دید. وقتی کور

 بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید.

شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»



[آواز گنجشک‏ها | 1386]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

کریم: «اصلاً تو می‏دونی صدهزارتا ماهی چندتا میشه؟»

پسر بچه: «خب میشه صدهزارتا.»



[Sunset Blvd. | 1950]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

بتی: «شده بعضی وقتا از خودت متنفر بشی؟»

جو: «دائماً.»


[خانه ای روی آب | 1380]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

دکتر سپید بخت: «من فکر می‏کردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت

بسته.»

مژگان: «وقتی آینده‏ای نداری مثل اینه که خونه‏تو روی آب بسازی... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»



[Batman Begins - 2005]


(! ديــالوگ هاى مانــدگار ! )

آلفرد: «کاملاً سقوط کردیم، اینطور نیست ارباب بروس؟»

توماس وین: «و چرا ما سقوط می‏کنیم، بروس؟ بخاطر اینکه یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.»
پاسخ
 سپاس شده توسط FARID.SHOMPET ، *mehrzad* ، ღSηow Princessღ ، ❀இℬℯѕ✟♚ℊⅈℛℒஇ❀ ، Tɪɢʜᴛ ، T@NNAZ ، Interstellar ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، Faust ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ρѕуcнσραтн ، omidkaqaz ، Sмιle ، Medusa ، پرهام 15 ، adminSurd Girl # ، reza3212 ، †cυяɪøυs† ، mr.destiny ، sa.sa79


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
✖ دیـالوگ هـآی مـاندگـار ✖ - Spell † - 17-07-2015، 0:28


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان