سلـآم ..
آپ میشود . (:
سپاس بدید (. .)
[The Hours | 2002]
آنجلیکا: «وقتی می میریم چی میشه؟»
ویرجینیا: «چی میشه...؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»
آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»
ویرجینیا: «منم یادم نمیاد ! »
[Gone Girl | 2014]
[Equalizer | 2013]
رابرت: «اوه... واو... آلینای خواننده...»
آلینا: «تو و من میدونیم که من واقعاً کی هستم...»
رابرت: «من فکر میکنم که تو هرچیزی که بخوای میتونی باشی.»
آلینا: «شاید توی دنیای تو، رابرت. توی دنیای من واقعاً همچین چیزی اتفاق نمیافته.»
رابرت: «دنیاتو عوض کن.»
[فریاد زیر آب | 1356]
آذر: «چه جوری شد من به پستت خوردم؟ دفعه اول منو کجا دیدی؟»
عزت: «حتما باید بگم؟»
آذر: «دلم می خواد بگی.»
عزت: «میدونی من اکثر شبا که میخوابیدم خواب یه دختر مو بور میدیدم با چشای درشت و آبی. عینهو خارجیا!
عین خودت! یه شب میاومد به خوابم یه شب نمیومد یه هفته علافم میکرد... خلاصه حسابی منو پیچونده بود...
بعدش تو رو دیدم. دیدم همونی هستی که تو خوابم میومد. بعد دیگه تو رو تو خواب میدیدم. کار به جایی رسید که
به عشق خواب دیدن میخوابیدم! حالا هم دیگه قاطی کردم... نمیدونم اول خوابتو دیدم یا خودتو...»
آذر: «خب... حالا باقیشو بگو...»
عزت: «باقیش؟ باقیش دیگه همش حسرت... هر دفعه میخواستم باهات حرف بزنم تنم داغ میشد. دیگه دلمو
خوش کرده بودم به اینکه از دور ببینمت...»
[ The Road | 2009]
مرد: «تا حالا آرزوی مرگ کردی؟»
پیرمرد: «نه، احمقانه ست که تو این زمونه آرزوی نعمت داشته باشی.»
[Boys Don't Cry | 1999]
نیکول: «بنظر نمیرسه اهل اینجا باشی.»
براندون: «بنظر میرسه اهل کجا باشم؟»
نیکول: «یه جای... زیبا.»
[Miracle On 34th Street | 1947]
دوریس: «مسئله ایمان نیست؛ مسئله عقله.»
فِرِد: «ایمان یعنی باور داشتن به چیزایی که عقل سلیم بهت میگه باور نداشته باش.»
[Oblivion | 2013]
جک هارپر: «یه مرد چطور میتونه بهتر بمیره...»
سالی: «تو مجبور نیستی بمیری جک. اونم مجبور نیست بمیره.»
جک هارپر: «همه میمیرن سالی؛ مسئله اینه که خوب بمیری.»
[Saving Private Ryan | 1998]
ریبن: «یه ضرب المثل هست که میگه "اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟"»
آپهام: «اگه خدا با ماست، پس کی میتونه علیه ما باشه؟»
ریبن: «آره... چی بگم...»
[Le Petit Prince | 1943] ~> این یکی کتابه ..
شازده کوچولو کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: «سلام.»
شازده کوچولو پرسید: «رو چه سیّارهای پایین آمدهام؟»
مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»
- «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمیرسد؟»
مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمین بسیار وسیع است.»
شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که
هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... امّا چقدر دور است.»
مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمدهای چکار؟»
شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»
مار گفت: «عجب!»
و هردوشان خاموش ماندند.
دست آخر شازده کوچولو درآمد که: «آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی میکند.»
مار گفت: «پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.»
[The Passenger | 1975]
دیوید: «یه مردی رو میشناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهرهها... رنگها... منظرهها... ولی همهچی تغییر کرد. دنیا بدبختتر از اون بود
که تصور میکرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی میدید. وقتی کور
بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی میترسید.
شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»
[آواز گنجشکها | 1386]
کریم: «اصلاً تو میدونی صدهزارتا ماهی چندتا میشه؟»
پسر بچه: «خب میشه صدهزارتا.»
[Sunset Blvd. | 1950]
بتی: «شده بعضی وقتا از خودت متنفر بشی؟»
جو: «دائماً.»
[خانه ای روی آب | 1380]
دکتر سپید بخت: «من فکر میکردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت
بسته.»
مژگان: «وقتی آیندهای نداری مثل اینه که خونهتو روی آب بسازی... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»
[Batman Begins - 2005]
آپ میشود . (:
سپاس بدید (. .)
[The Hours | 2002]

آنجلیکا: «وقتی می میریم چی میشه؟»
ویرجینیا: «چی میشه...؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»
آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»
ویرجینیا: «منم یادم نمیاد ! »
[Gone Girl | 2014]

نیک: «آره من عاشقت بودم؛ و بعدش تمام کاری که کردیم این بود که از هم متنفر بشیم، همدیگه رو کنترل کنیم،
برای همدیگه درد ایجاد کنیم.»
امی: «ازدواج همینه دیگه.»
برای همدیگه درد ایجاد کنیم.»
امی: «ازدواج همینه دیگه.»
[Equalizer | 2013]

رابرت: «اوه... واو... آلینای خواننده...»
آلینا: «تو و من میدونیم که من واقعاً کی هستم...»
رابرت: «من فکر میکنم که تو هرچیزی که بخوای میتونی باشی.»
آلینا: «شاید توی دنیای تو، رابرت. توی دنیای من واقعاً همچین چیزی اتفاق نمیافته.»
رابرت: «دنیاتو عوض کن.»
[فریاد زیر آب | 1356]

آذر: «چه جوری شد من به پستت خوردم؟ دفعه اول منو کجا دیدی؟»
عزت: «حتما باید بگم؟»
آذر: «دلم می خواد بگی.»
عزت: «میدونی من اکثر شبا که میخوابیدم خواب یه دختر مو بور میدیدم با چشای درشت و آبی. عینهو خارجیا!
عین خودت! یه شب میاومد به خوابم یه شب نمیومد یه هفته علافم میکرد... خلاصه حسابی منو پیچونده بود...
بعدش تو رو دیدم. دیدم همونی هستی که تو خوابم میومد. بعد دیگه تو رو تو خواب میدیدم. کار به جایی رسید که
به عشق خواب دیدن میخوابیدم! حالا هم دیگه قاطی کردم... نمیدونم اول خوابتو دیدم یا خودتو...»
آذر: «خب... حالا باقیشو بگو...»
عزت: «باقیش؟ باقیش دیگه همش حسرت... هر دفعه میخواستم باهات حرف بزنم تنم داغ میشد. دیگه دلمو
خوش کرده بودم به اینکه از دور ببینمت...»
[ The Road | 2009]

مرد: «تا حالا آرزوی مرگ کردی؟»
پیرمرد: «نه، احمقانه ست که تو این زمونه آرزوی نعمت داشته باشی.»
[Boys Don't Cry | 1999]

نیکول: «بنظر نمیرسه اهل اینجا باشی.»
براندون: «بنظر میرسه اهل کجا باشم؟»
نیکول: «یه جای... زیبا.»
[Miracle On 34th Street | 1947]

دوریس: «مسئله ایمان نیست؛ مسئله عقله.»
فِرِد: «ایمان یعنی باور داشتن به چیزایی که عقل سلیم بهت میگه باور نداشته باش.»
[Oblivion | 2013]

جک هارپر: «یه مرد چطور میتونه بهتر بمیره...»
سالی: «تو مجبور نیستی بمیری جک. اونم مجبور نیست بمیره.»
جک هارپر: «همه میمیرن سالی؛ مسئله اینه که خوب بمیری.»
[Saving Private Ryan | 1998]

ریبن: «یه ضرب المثل هست که میگه "اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟"»
آپهام: «اگه خدا با ماست، پس کی میتونه علیه ما باشه؟»
ریبن: «آره... چی بگم...»
[Le Petit Prince | 1943] ~> این یکی کتابه ..

شازده کوچولو کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: «سلام.»
شازده کوچولو پرسید: «رو چه سیّارهای پایین آمدهام؟»
مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»
- «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمیرسد؟»
مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمین بسیار وسیع است.»
شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که
هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... امّا چقدر دور است.»
مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمدهای چکار؟»
شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»
مار گفت: «عجب!»
و هردوشان خاموش ماندند.
دست آخر شازده کوچولو درآمد که: «آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی میکند.»
مار گفت: «پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.»
[The Passenger | 1975]

دیوید: «یه مردی رو میشناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهرهها... رنگها... منظرهها... ولی همهچی تغییر کرد. دنیا بدبختتر از اون بود
که تصور میکرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی میدید. وقتی کور
بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی میترسید.
شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»
[آواز گنجشکها | 1386]

کریم: «اصلاً تو میدونی صدهزارتا ماهی چندتا میشه؟»
پسر بچه: «خب میشه صدهزارتا.»
[Sunset Blvd. | 1950]
بتی: «شده بعضی وقتا از خودت متنفر بشی؟»
جو: «دائماً.»
[خانه ای روی آب | 1380]
دکتر سپید بخت: «من فکر میکردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت
بسته.»
مژگان: «وقتی آیندهای نداری مثل اینه که خونهتو روی آب بسازی... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»
[Batman Begins - 2005]
آلفرد: «کاملاً سقوط کردیم، اینطور نیست ارباب بروس؟»
توماس وین: «و چرا ما سقوط میکنیم، بروس؟ بخاطر اینکه یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.»
توماس وین: «و چرا ما سقوط میکنیم، بروس؟ بخاطر اینکه یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.»

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



