امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رُمـآن جانـی فرشته اَز دانیل استیل

#2
اودریک شرکت چوب بری که در ان نز دیکی بود کار میکرد.مثل لک لک در بین چوب ها قدم میزد وفهرست

برمیداشت.برای کار سختی که میکرد پول خوبی به دست می اورد .بکی در داروخانه کار میکرد ومیخواست بعداز

مدرسه کارش رادرانجا تمام وقت کند.به تازگی شغل دومش رابه عنوان یک پیشخدمت در کافی شاپ نزدیک

مدرسه رها کرده بود .

حالا برایش خیلی راحت تر بود که در یک جا کار کند.جانی درتعطیلات اخر هفته برای پدرش ودر روز های

هفته،بعداز مدرسه وتمرینات ورزشی برای کمپانی چوب بری کار میکرد .خیال داشت درتعطیلات تابستان به طور

تمام وقت برای انها کار کند.میخواست قبل از شروع کالج تا میتواند پول جمع کند.

او بازوی بکی را چسبید....

"بیا بکی"

....واورا ازجمع دختران جدا کرد.انها هنوز داشتند درمورد لباسی که میخواستند دوروز دیگر درمهمانی بپوشند

صحبت میکردند.

برای اغلب انها این مهمانی ،نقطه عطفی در زندگی واوج تمام رویاهایشان بود.برای بکی وجانی هم همین طور.اما ان

دو هیچ کدام از استرس ها وتردید های بیشتر بچه ها را نداشتند .بزرگترین مشکل بچه ها این بود که نمیدانستند با

چه کسی به مهمانی بروند .اما جانی وبکی چنان ارتباط صمیمانه وعمیقی داشتند که تکلیف هردو یشان معلوم بود. به

همین علت دوران دبیر ستان هم خیلی راحت برایشان گذشته بود.

سرانجام بکی خودش را از جمع دوستانش یرون کشید ،موهای بلوندش را از روی شانه هایش کنار زد وبه دنبال

جانی ،سوار ماشین اوشد .

جانی کیف های کوله ی هردو یشان را روی صندلی عقب ماشین گذاشت ونگاهی به ساعتش انداخت.

"میخواه بریم دنبال بچه ها؟"

هروقلبشان هم میدانستندقت که میتوانست ،این کاررا با بکی میکرد .او یکی از ان ادم هایی بود که از کمک به

دیگران لذت میبرند واغلب اوقات سعی میکرد این کار را بکند.

بکی خیلی راحت پرسید :وقت داری؟

یک طور هایی میشد گفت که انها همین حالا مثل زن وشوهر به نظر میرسیدند.درقلبشان هم میدانستند یکروز این

کار را خواهند کرد.این یکی دیگر از راز هایی بود که بین اندو وجود داشت.انها باهم بزرگ شده بودند وبه قدری به

هم نزدیک بودند که حتی بعضی وقت ها برای بیان منظورشان به یکدیگر احتیاج به کلمات نداشتند.

جانی به او لبخند زد وگفت:

"البته که وقت دارم"

بکی روی صندلی خودش نشست ورادیو راروشن کرد.هردوی انها یک موزیک،یک غذا ویک جور شخصیت را به

عنوان دوست میپذیرفتند

بکی عاشق این بود که فوتبال بازی کردن جانی را تماشا کند وجانی عاشق این بود که با او برقصد و وبعداز کار

ساعتها با او تلفنی حرف بزند.او اغلب شبها سر راه برگشتن به خانه سری به خانه بکی میزد واخر شب هم بعد از

تمام کردن تکالیف مدرسه اش دوباره به او تلفن میکرد.

مادر او میگفت ان دو مثل دو قلو های به هم چسبیده سیامی هستند..

مدرسه ای که چهار خواهر وبرادر کوچکتر بکی میرفتند ،فقط 1 بلوک ان طرفتر بود ووقتی که بکی وجانی به انجا

رسیدند،انها در حیاط مشغول بازی بودند.

بکی برای انها دست تکان داد وانها مثل صاعقه به سمت ماشین جانی دویدند. بکی به عقب چرخید ودر را برایشان باز

کرد تا سوار شوند وانها بدون تعارف روی صندلی عقب پریدند.

دوبرادر بکی یک صدا گفتند:

"سلام جانی"

پیتر برادر بزرگترکه 12 سالش بود از جانی به خاطر اینکه به دنبال انها امده بود تشکر کرد.انها بچه های خوبی

بودند.مارک 11 ساله بود،راشل 11 سال داشت وسندی 7 سالش بود.خانه انها ،خانه ای شلوغ،دوست داشتنی وزنده

بود.بااینکه 2 سال از مرگ پد ر خانواده میگذشت همه ی انها هنوز برای او دلتنگ بودند.مادرشان طی دو سال

گذشته فقط به دنبال انها دویده وسخت کار کرده بود.حالا او 11 سال پیرتر از وقتی که شوهرش مایک مرد به نظر

میرسید.اگر چه دوستانش مرتب به او میگفتند که باید یک مرد خوب برای خودش پیدا کنداما او طوری به انها نگاه

میکرد که گویی انها دیوانه اند ومیگفت که وقت ندارد.ولی بکی میدانست که موضوع چیز دیگری است.مادرش

هرگز عاشق هیچ کس به جز پدرش نبود وحتی نمیتوانست فکر بیرون رفتنبا مرد دیگری را تحمل کند.ان دو هم

یاران دوران دبیرستان بودند.

جانی بکی و بچه ها را پیاده کرد..بکی قبل از پیاده شدن ،به نرمی او را بوسید وجانی در حالیکه دور میشد برای همه

ی انهادست تکان داد.

وقتی که او در انتهای خیابان ناپدید شد،بکی بچه هارا به سوی خانه راند وقبل از رفتن سر کارش به انها کمک کردبا

یک چیزی بخورند.میدانست که مادرش تا دوساعت دیگر به خانه برمیگردد.او هنر کده زیبایی محلی را اداره

میکرد.زن زیبایی بود .فقط زندگیش انطور که رویایش رادر سر داشت ،برایش از اب در نیامده بود.هیچ وقت حتی

تصورش راهم نمیکرد که درچهل سالگی با 5 بچه تنها بماند..جانی چهر ساعت بعد دوباره جلوی در خانه بکی

ایستاده بود.خسته اما خوشحال به نظر میرسید.او پشت میز اشپز خانه با بک ساندویچ خورد،با بچه ها شوخی

کرد،ودر ساعت نه ونیم به سوی خانه خودشان راه افتاد.روز طولانی وپر مشغله ای را سپری کرده بود.

وقت ی که جانی از روی صندلی بلند شد واهنگ رفتن کرد:پم ادامز تبسم کنان گفت:

-"نمیتوانم باور کنم که جشن فارغ التحصیلی شماهاست.انگار همین پارسال بود که شما دوتا 5 ساله بودید وبا هم به

کودکستان میرفتید."

جانی در اولین سال دبیرستان بسکتبال بازی کرده بود وخیلی هم در ان موفق بود؛اما سر انجام فوتبال ودومیدانی را

انتخاب کرد.پم با افتخار به جانی نگاه کرد.او بچه ی خوبی بود .پم امیدوار بود او وبکی یک روز با همازدواج کنند

وجانی خیلی طولانی تر از شوهر او زندگی کند.اما او مایک سال های بسیار خوبی ر ا باهم سپری کرده بودند که او

حتی از یک لحطه انها هم خاطره بدی نداشت.تنها خاطره بدش مرگ مایک بود.

او به نرمی به جانی گفت:

_"متشکرم که لباس بکی را برایش خریدی."

او تنها کسی بود که موضوع را میدانست.جانی حتی جریان را به مادر خودش هم نگفته بود.جانی خیلی راحت جواب

داد
پاسخ
 سپاس شده توسط mr.destiny ، NəᗩG!₦ᗩ-м Dictator ، Aiden Pearce


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رُمـآن جانـی فرشته اَز دانیل استیل - eɴιɢмαтιc - 16-08-2015، 16:33


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان