16-08-2015، 21:42
"لباسش خیلی به او می اید."
یک کمی از لحن سپاس گزارانه مادر بکی شرمنده شده بود.
"....مطمئنم که خیلی به ما خوش میگذرد."دسته گل بکی را هم برایش سفارش داده بود.مادر بکی گفت:
امیدوارم.من وپدر بکی در مهمانی فارغالتحصیلی نامزد کردیم.
حسرت ودلتنگی در صدایش موج می زد.اما جانی ناراحت نشد.کاملا واضح ومشخص بود که آن دو هم با یکدیگر
نامزد هستند.با یا بدون یک حلقه.
جانی درحالی که از در بیرون می رفت گفت:
فردا می بینم تان.
یکی به دنبال او از در بیرون رفت.آنها چند دقیقه ای در کنار اتومبیل او به حرف زدن ایستادند وبعد جانی بازوانش
را با نیرویی سرشار از عشق واحساس وجوانی به دور بکی حلقه کرد...
بکی پوزخندزنان گفت:
بهتر است برویم ،وگرنه تورا می کشم و می برم پشت بوته زار!
لبخندی تحویل جانی داد که بعد از این همه سال هنوز قلب اورا می لرزاند.
اوه چه عالی!فقط ممکن است مامانت یک کمی ناراحت شود.
هیچکدام از والدینشان نمی دانستند )یا حداقل آن دو این طور فکر می کردند(که کاران ها تا کجا پیش رفته
است.هرچند که مادر هردوی شان پنهان از ان دو کاملا از همه چیز آگاه بودند.پم یک بار با بکی حرف زده بود وبه
او هشدار داده بود که مراقب باشد.اما هردوی انها مراقب بودند.انها بچه های عاقلی بودند وحداقل نا حالا هیچ خطایی
نکرده بودند.بکی هبچ خیال نداشت که قبل از ازدواج حامله شود وتا ازدواجشان هم هنوز خیلی راه بود.جانی باید
درسش را تمام می کرد.خودش هم همینطور...واوتا یک سال دیگر،حتی نمی توانست کالج را شروع کند.انها هیچ
عجله ای نداشتند.
تمام فرصت های دنیا پیش رویشان بود.
جانی قول داد:
برایت زنگ می زنم.
سوار ماشینش شد.می دانست که مادرش متنظرش است واحتمالا چیزی برای خوردن او کنار گذاشته است.هرچند
که او غذایش را در خانه بکی خورده بود.ان شب تکلیفی برای انجام دادن نداشت واحتمالا می توانست یک کمی در
کنار خانواده اش بنشیند وبا آنها حرف بزند .همه چیز بستگی به این داشت که وقتی به خانه می رسید ،اوضاع چطور
باشد.
اوفقط دو مایل آن طرف تر از خانه بکی زندگی می کرد وپنج دقیقه بعد،آن جا بود.او ماشینش را پشت ماشین
پدرش در راه اختصاصی پشت خانه پارک کرد ووقتی که قدمبه حیاط پشتی گذاشت،خواهر کوچکترش ،شارلوت را
دید که داشت با خودش بسکتبال بازی میکرد.همانطور که قبلا او عادت داشت بکند.شارلوت درست شبیه مادرشان
بود ویک کمی شبیه بکی .با چشمان درشت ابی وموهای بلند بلوند .او یک شلوارک وتاپ تنگ پوشیده بود.پاهایش
تقریبا به بلندی پاهای جانی بودند.نسبت به سنش خیلی قد بلند وزیبا بود.اما خودش اهمیتی به این موضوع نمی
داد.تنها چیزی که برای او جالب بود،ورزش بود.او میخورد ،موخوابید،خواب می دید ودر مورد هیچ چیز جز بیس بال
در تابستان وفوتبال وبسکتبال در زمستان حرف نمی زد.او در هر تیمی که می توانست،بازی میکرد وکامل ترین
ورزشکار همه فن حریفی بود که جانی در عمرش دیده بود.
سلام شارلی...اوضاع چطوره؟
توپی را که شارلوت به سویش پرتاب کرده بود،گرفت.همیشه وقتی که این کار را می کرد ،لبخند می زد.پرتاب های
شارلوت واقعا خوب بودند.او در ورزش استعداد خارف العاده ای داشت .او جواب داد:
خوبه
توپی را که جانی به سویش انداخته بود،گرفت وآن را در سبد انداخت.
وقتی که جانی نگاهش کرد،دید که چشمانش غمگین به نظر می رسد.
چی شده شرلی؟
یک بازویش را دور سانه های او انداخت .شارلوت یک دقیقه ارام گرفت وخودش را به او چسباند .جانی توانست
احساس کند که او ناراحت است.او طی چند سال گذشته بزرگتر از سن واقعی اش به نظر می رسید.بیشتر به این
علت که قد بلند تر بود. ام در عین حال عاقل تر از سنش هم بود.
هیچی
بابا خانه است؟
اما خودش جوابش را می دانست که چه چیزی مایه ناراحتی شارلوت می شود.این موضوع چیز چدیدی نبود اما هنوز
بعد از این همه سال،انها را غمگین می کرد.
شارلوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
بله...
...وسپس شروع به ضربه زدن به توپ کرد.جانی یک دقیقه به تماشایش ایستاد وبعد توپ را از دست او گرفت.ان
دو چند دقیقه ای را باهم بازی کردند و به نوبت توپ را در سبد انداختند.جانی دوباره متوجه شد که بازی خواهرش
چقدر خوب است.می شد گفت جانی متاسف بود که او پسرنبود.او میدانست که خود شارلوت هم از این بابت متاسف
است.او تقریبا به تمام بازی هایی که جانی در طول دوره دبیرستان داشت،رفته بود وبا اشتیاق او را تشویق کرده
بود.جانی دقیقا همان کسی بود که ارزو داشت خودش می توانست باشد.جانی بیشتر از هرکس دیگری در دنیا
قهرمان او بود.ده دقیقه بعد،جانی خواهرش را تنها گذاشت ووارد خانه شد.مادرش در آشپزخانه ایستاده بود وظرف
ها را خشک می کرد.برادر کوچکترش،بابی از پشت میز آشپزخانه اورانگاه می کرد.پدرش در اتاق نسیمن نشسته
بودوتلویزیون تماشا میکرد.
جانی وارد اشپزخانه شدوگفت:
سلام مامان
یک جایی روی سر مادرش را بوسید.مادرش به او تبسم کرد.آلیس پیترسون دیوانه بچه هایش بود.همیشه
بود.شادترین روز زندگی اش،روزی بود که جانی به دنیا امد.حالا هم با نگاه کردن به جانی ،همان احساس را در
خودش می یافت.
سلام عزیز دلم.روزت چطور بود؟
جانی چشم وچراغش بود وامشب هم مثل هر شب،چشمانش از دیدن او برق می زدند.گویی یک جور پیوند
مخصوصی با او داشت.
عالی فارغ التحصیلی دوشنبه است.مهمانی مخصوص ان هم که دوروز دیگر است.
آلیس خندید .بابی آن دو را نگاه می کرد.
شوخی نکن !فکر کردی یادم رفته؟بکی چطوره؟
ماه ها بود که بچه ها در مورد فارغ التحصیلی ومهمانی مخصوص آن حرف می زدند.
خوبه...
این را گفت وبه سوی بابی رفت.بابی داشت به او لبخند می زد.
...سلام بچه .چطوری؟
بابی هیچ چیزی نگفت.اما وقتی که جانی موهایش را به هم ریخت لبخندش بیشتر شد.
جانی همیشه با او حرف میزد وتمام کارهایی را که در طول روز انجام داده بود به او می گفت واز او در مورد روزی که
سپری کرده بود ،سئوال می کرد.
اما بابی هرگز حرف نمی زد.در واقع از پنج سال پیش،وقتی که فقط چهار سالش بود،حتی یک کلمه حرف نزده بود.از
وقتی که با پدرش تصادف کرد.او با پدرش بود که اتومبیلشان از روی پل به رودخانه سقوط کرد.چیزی نمانده بود که
هردوی ان ها غرق شوند .یک رهگذر ،جان بابی را نجات داد.او دوهفته بین مرگ وزندگی دست وپا زد وتحت
مراقبت های ویژه پزشکی،سرانجام زنده ماند،اما دیگر هرگز حرف نزد.از ان به بعد هیچکس نتوانست بفهمد که
حرف نزدن او بخاطر آسیبی بود که به مغزش وارد شده یا فقط در اثر ترس شدید روانی بود.به هر حال تمام
متخصصین ودرمان های گوناگونی که برای او کردند،هیچ چیزی را عوض نکرد.بابی کاملا هوشیار بود ومتوجه تمام
وقایعی که دور وبرش رخ می داند،می شد اما حرف نمی زد.او بخاطر این وضعش به مدرسه بچه های استثنایی می
رفت ودر بعضی فعالیت ها شرکت می کرد.اما در دنیایی کاملا بسته ،بدون منفذ ولاک ومهره شده زندگی می کرد.او
می توانست بنویسید اما دیگر برای نوشتم هم همکاری نمی کرد.فقط نامه ها ومتن هایی را که دیگران می
نوشتندفکچی می کرد.او به هیچ سئوالی جواب نمی داد.نه با زبان،نه با اشاره ونه با نوشتن.اصلا برای هیچ چیزی
داوطلب نمی شد.گویی هیچ حرفی برای گفتن،برایش باقی نمانده بود.بعد از آن حادثه،پدرشان که فقط گهگاهی در
مهمانی ها مشروب می خورد،به الکل روی اورد وکارش این شد که هر شب مشروب بخورد تا مجبور نشود به چیزی
فکر کند.او هیچ بدمستی نمی کرد،حواسش پرت نمی شد وحرف بی ربط نمی زد.فقط هرشب جلوی تلویزیون می
نشست و یواش یواش مشروب می خورد.دلیل این کارش کاملا مشخص بود. پنج سال بود که وضع همین بود.
هیچ کدام از انها در این مورد حرف نمی زدند.الیس در ابتدا سعی کرده بود با او صحبت کند.فکر می کرد که او
هیچ کدام از ان دو این کارها را نکردند.هر کدام از انها به یک طریق ،در دنیای خودشان حبس شده بودند.بابی در
حباب سکوت خودش وجیم در لیوان آبجویش.برای همه انها سخت بود،اما دیگر همه شان فهمیده بودندکه هیچ
عوض نخواهد شد واین موضوع را پذیرفته بودند.آلیش چند بار به جیم پیشنهاد کرد که به مراکز ترک الکل مراجعه
کند ،اما جیم هیچ توجهی به حرف اونکرده .از بحث کردن در مورد مشروب خوردنش با او یا هرکس دیگر اجتناب
می کرد.حتی نمی دانست که الکلی است!
ادامه دارد ..
یک کمی از لحن سپاس گزارانه مادر بکی شرمنده شده بود.
"....مطمئنم که خیلی به ما خوش میگذرد."دسته گل بکی را هم برایش سفارش داده بود.مادر بکی گفت:
امیدوارم.من وپدر بکی در مهمانی فارغالتحصیلی نامزد کردیم.
حسرت ودلتنگی در صدایش موج می زد.اما جانی ناراحت نشد.کاملا واضح ومشخص بود که آن دو هم با یکدیگر
نامزد هستند.با یا بدون یک حلقه.
جانی درحالی که از در بیرون می رفت گفت:
فردا می بینم تان.
یکی به دنبال او از در بیرون رفت.آنها چند دقیقه ای در کنار اتومبیل او به حرف زدن ایستادند وبعد جانی بازوانش
را با نیرویی سرشار از عشق واحساس وجوانی به دور بکی حلقه کرد...
بکی پوزخندزنان گفت:
بهتر است برویم ،وگرنه تورا می کشم و می برم پشت بوته زار!
لبخندی تحویل جانی داد که بعد از این همه سال هنوز قلب اورا می لرزاند.
اوه چه عالی!فقط ممکن است مامانت یک کمی ناراحت شود.
هیچکدام از والدینشان نمی دانستند )یا حداقل آن دو این طور فکر می کردند(که کاران ها تا کجا پیش رفته
است.هرچند که مادر هردوی شان پنهان از ان دو کاملا از همه چیز آگاه بودند.پم یک بار با بکی حرف زده بود وبه
او هشدار داده بود که مراقب باشد.اما هردوی انها مراقب بودند.انها بچه های عاقلی بودند وحداقل نا حالا هیچ خطایی
نکرده بودند.بکی هبچ خیال نداشت که قبل از ازدواج حامله شود وتا ازدواجشان هم هنوز خیلی راه بود.جانی باید
درسش را تمام می کرد.خودش هم همینطور...واوتا یک سال دیگر،حتی نمی توانست کالج را شروع کند.انها هیچ
عجله ای نداشتند.
تمام فرصت های دنیا پیش رویشان بود.
جانی قول داد:
برایت زنگ می زنم.
سوار ماشینش شد.می دانست که مادرش متنظرش است واحتمالا چیزی برای خوردن او کنار گذاشته است.هرچند
که او غذایش را در خانه بکی خورده بود.ان شب تکلیفی برای انجام دادن نداشت واحتمالا می توانست یک کمی در
کنار خانواده اش بنشیند وبا آنها حرف بزند .همه چیز بستگی به این داشت که وقتی به خانه می رسید ،اوضاع چطور
باشد.
اوفقط دو مایل آن طرف تر از خانه بکی زندگی می کرد وپنج دقیقه بعد،آن جا بود.او ماشینش را پشت ماشین
پدرش در راه اختصاصی پشت خانه پارک کرد ووقتی که قدمبه حیاط پشتی گذاشت،خواهر کوچکترش ،شارلوت را
دید که داشت با خودش بسکتبال بازی میکرد.همانطور که قبلا او عادت داشت بکند.شارلوت درست شبیه مادرشان
بود ویک کمی شبیه بکی .با چشمان درشت ابی وموهای بلند بلوند .او یک شلوارک وتاپ تنگ پوشیده بود.پاهایش
تقریبا به بلندی پاهای جانی بودند.نسبت به سنش خیلی قد بلند وزیبا بود.اما خودش اهمیتی به این موضوع نمی
داد.تنها چیزی که برای او جالب بود،ورزش بود.او میخورد ،موخوابید،خواب می دید ودر مورد هیچ چیز جز بیس بال
در تابستان وفوتبال وبسکتبال در زمستان حرف نمی زد.او در هر تیمی که می توانست،بازی میکرد وکامل ترین
ورزشکار همه فن حریفی بود که جانی در عمرش دیده بود.
سلام شارلی...اوضاع چطوره؟
توپی را که شارلوت به سویش پرتاب کرده بود،گرفت.همیشه وقتی که این کار را می کرد ،لبخند می زد.پرتاب های
شارلوت واقعا خوب بودند.او در ورزش استعداد خارف العاده ای داشت .او جواب داد:
خوبه
توپی را که جانی به سویش انداخته بود،گرفت وآن را در سبد انداخت.
وقتی که جانی نگاهش کرد،دید که چشمانش غمگین به نظر می رسد.
چی شده شرلی؟
یک بازویش را دور سانه های او انداخت .شارلوت یک دقیقه ارام گرفت وخودش را به او چسباند .جانی توانست
احساس کند که او ناراحت است.او طی چند سال گذشته بزرگتر از سن واقعی اش به نظر می رسید.بیشتر به این
علت که قد بلند تر بود. ام در عین حال عاقل تر از سنش هم بود.
هیچی
بابا خانه است؟
اما خودش جوابش را می دانست که چه چیزی مایه ناراحتی شارلوت می شود.این موضوع چیز چدیدی نبود اما هنوز
بعد از این همه سال،انها را غمگین می کرد.
شارلوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
بله...
...وسپس شروع به ضربه زدن به توپ کرد.جانی یک دقیقه به تماشایش ایستاد وبعد توپ را از دست او گرفت.ان
دو چند دقیقه ای را باهم بازی کردند و به نوبت توپ را در سبد انداختند.جانی دوباره متوجه شد که بازی خواهرش
چقدر خوب است.می شد گفت جانی متاسف بود که او پسرنبود.او میدانست که خود شارلوت هم از این بابت متاسف
است.او تقریبا به تمام بازی هایی که جانی در طول دوره دبیرستان داشت،رفته بود وبا اشتیاق او را تشویق کرده
بود.جانی دقیقا همان کسی بود که ارزو داشت خودش می توانست باشد.جانی بیشتر از هرکس دیگری در دنیا
قهرمان او بود.ده دقیقه بعد،جانی خواهرش را تنها گذاشت ووارد خانه شد.مادرش در آشپزخانه ایستاده بود وظرف
ها را خشک می کرد.برادر کوچکترش،بابی از پشت میز آشپزخانه اورانگاه می کرد.پدرش در اتاق نسیمن نشسته
بودوتلویزیون تماشا میکرد.
جانی وارد اشپزخانه شدوگفت:
سلام مامان
یک جایی روی سر مادرش را بوسید.مادرش به او تبسم کرد.آلیس پیترسون دیوانه بچه هایش بود.همیشه
بود.شادترین روز زندگی اش،روزی بود که جانی به دنیا امد.حالا هم با نگاه کردن به جانی ،همان احساس را در
خودش می یافت.
سلام عزیز دلم.روزت چطور بود؟
جانی چشم وچراغش بود وامشب هم مثل هر شب،چشمانش از دیدن او برق می زدند.گویی یک جور پیوند
مخصوصی با او داشت.
عالی فارغ التحصیلی دوشنبه است.مهمانی مخصوص ان هم که دوروز دیگر است.
آلیس خندید .بابی آن دو را نگاه می کرد.
شوخی نکن !فکر کردی یادم رفته؟بکی چطوره؟
ماه ها بود که بچه ها در مورد فارغ التحصیلی ومهمانی مخصوص آن حرف می زدند.
خوبه...
این را گفت وبه سوی بابی رفت.بابی داشت به او لبخند می زد.
...سلام بچه .چطوری؟
بابی هیچ چیزی نگفت.اما وقتی که جانی موهایش را به هم ریخت لبخندش بیشتر شد.
جانی همیشه با او حرف میزد وتمام کارهایی را که در طول روز انجام داده بود به او می گفت واز او در مورد روزی که
سپری کرده بود ،سئوال می کرد.
اما بابی هرگز حرف نمی زد.در واقع از پنج سال پیش،وقتی که فقط چهار سالش بود،حتی یک کلمه حرف نزده بود.از
وقتی که با پدرش تصادف کرد.او با پدرش بود که اتومبیلشان از روی پل به رودخانه سقوط کرد.چیزی نمانده بود که
هردوی ان ها غرق شوند .یک رهگذر ،جان بابی را نجات داد.او دوهفته بین مرگ وزندگی دست وپا زد وتحت
مراقبت های ویژه پزشکی،سرانجام زنده ماند،اما دیگر هرگز حرف نزد.از ان به بعد هیچکس نتوانست بفهمد که
حرف نزدن او بخاطر آسیبی بود که به مغزش وارد شده یا فقط در اثر ترس شدید روانی بود.به هر حال تمام
متخصصین ودرمان های گوناگونی که برای او کردند،هیچ چیزی را عوض نکرد.بابی کاملا هوشیار بود ومتوجه تمام
وقایعی که دور وبرش رخ می داند،می شد اما حرف نمی زد.او بخاطر این وضعش به مدرسه بچه های استثنایی می
رفت ودر بعضی فعالیت ها شرکت می کرد.اما در دنیایی کاملا بسته ،بدون منفذ ولاک ومهره شده زندگی می کرد.او
می توانست بنویسید اما دیگر برای نوشتم هم همکاری نمی کرد.فقط نامه ها ومتن هایی را که دیگران می
نوشتندفکچی می کرد.او به هیچ سئوالی جواب نمی داد.نه با زبان،نه با اشاره ونه با نوشتن.اصلا برای هیچ چیزی
داوطلب نمی شد.گویی هیچ حرفی برای گفتن،برایش باقی نمانده بود.بعد از آن حادثه،پدرشان که فقط گهگاهی در
مهمانی ها مشروب می خورد،به الکل روی اورد وکارش این شد که هر شب مشروب بخورد تا مجبور نشود به چیزی
فکر کند.او هیچ بدمستی نمی کرد،حواسش پرت نمی شد وحرف بی ربط نمی زد.فقط هرشب جلوی تلویزیون می
نشست و یواش یواش مشروب می خورد.دلیل این کارش کاملا مشخص بود. پنج سال بود که وضع همین بود.
هیچ کدام از انها در این مورد حرف نمی زدند.الیس در ابتدا سعی کرده بود با او صحبت کند.فکر می کرد که او
هیچ کدام از ان دو این کارها را نکردند.هر کدام از انها به یک طریق ،در دنیای خودشان حبس شده بودند.بابی در
حباب سکوت خودش وجیم در لیوان آبجویش.برای همه انها سخت بود،اما دیگر همه شان فهمیده بودندکه هیچ
عوض نخواهد شد واین موضوع را پذیرفته بودند.آلیش چند بار به جیم پیشنهاد کرد که به مراکز ترک الکل مراجعه
کند ،اما جیم هیچ توجهی به حرف اونکرده .از بحث کردن در مورد مشروب خوردنش با او یا هرکس دیگر اجتناب
می کرد.حتی نمی دانست که الکلی است!
ادامه دارد ..

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



