17-08-2015، 18:06
پم می گفت که بکی هم بهتر نیست.او هفته اول،اصلا از رختخواب بیرون نیامد ووقتی که سرانجام به سر کارش
برگشت،به قدری پریشان بود که اورا به خانه برگرداندند.سرانجام هفته قبل ترتیبی داد که به طور نیمه وقت کار
کند.او مدام گریه میکرد،به ندرت چیزی میخورد ومی گفت که ارزو می کرد با جانی مرده باشد.خواهرش
وبرادرانش برایش ناراحت ونگران بودند.دل انها هم برای جانی تنگ شده بود.جانی دوست انها هم بود.
یک روز پم در جواب الیس که گفته بود دیگر شب ها نمی خواید گفت:باید سعی کنی بخوابی.بالاخره موفق می
شوی.من هم وقتی مایک را ازدست دادم،همین وضع را داشتم.اما حواست باشد که قبل از این که مریض شوی.باید
دوباره شروع کنی که بخوابی.نظرت در مورد قرص خواب چیست؟
خودش یک مدتی قرص خوده بود اما ازخماری وکسالتی که قرص ها برایش ایجاد می کردند،خوشش نیامده
وسرانجام همه انها را کنار گذاشته بود.الیس هم دوست نداشت قرص بخورد.او پرسید:
یعنی همیشه همی نطور خواهم ماند؟
دوباره وحشت زده به نظر می رسید.غیر قابل تصور بود که یک نفر بقیه عمرش را در چنین اندوهی سپری کند.پم
جواب داد:
فکر می کنم قضیه در مورد یک فرزند فرق می کند.تو هیچ وقت نمی توانی این را فراموش کنی.اما سرانجام همه
چیز عوض می شود .تو یاد میگیری که چطور با این موضوع زندگی کنی .مثل یاد گرفتن راه رفتن با یک پای لنگ...
دوسال گذشته بود وهنوز نتوانسته بود وخودش هنوز نتوانسته بود از درد واندوه ومرگ مایک رها شود.اما حالا
هرروز صبح از جایش برمیخاست وبه کارهایش می رسیدفگهگاهی میخندید واز بچه هایش مراقبت می کرد.او به
الیس نگفت که دیگر هیچ شادی ولذت واقعی در زندگی اش وجود ندارد.دوستانش هنوز به او میگفتند که بالاخره
یک روز وجود خواهد داشت ولی فعلا که نبود.
...همیشه این قدر بد نخواهد بود،الیس یادت باشد که تازه یک ماه گذشته.بچه ها چطورند.؟
شارلوت دیروز دوباره بیس بال را شروع اما در نیمه بازی ان را رها کرد.مربی اش واقعا با او مهربان بوده وخیلی
رعایت حالش را کرده.او می گوید که شارلوت می تواند هر کاری که میخواهد ،بکند.بازی کند،روی نیمکت ذخیره
ها بنشیند ویا فقط تماشاگر باشد.وقتی که او به سن وسال شارلوت بوده،خواهرش را ازدست داده ومی گوید که
میتواند احساس شارلوت را بفهمد.
بابی چطوره؟
مهر وموم شده!تمام روز فقط در رختخوابش دراز می کشد.حتی برای غذا خوردن هم پایین نمی اید ومن مجبور می
شوم بغلش کنم واورا پایین بیاورم.جیم می گوید که نباید با او مثل بچه ها رفتار کنم اما...به گریه افتاد.حالا ان دو
خیلی بیشتر ازقبل به هم نزدیک بودند.در واقع به حرف زدن هرروزه با پم عادت کرده بود.
او هق هق کنان ادامه داد:
...می شود گفت که حالا بابی وشارلوت تنها چیز هایی هستند که من دارم.چیم هرگز این جا نیست ووقتی
هست...خب...می دانی که چطور است...او فقط خودش را مست میکند تا چیزی احساس نکند...حتی نمی خواهد در
مورد جانی صحبت کند.به نظر او،من باید اتاق جانی را تمیز کنم وهمه وسایلش را کنار بگذارم.اما من هنوز نمی توانم
این کار را کنم ...وشاید هرگز نتوانم .بعضی وقت ها به انجا می روم وفقط روی تختش می نشینم.گویی فکر میکنم
2
اگر به قدر کافی ان جا بنشینم وانتظار اورا بکشم،می اید.حتی هنوز ملافه هایش را هم عوض نکرده ام...لابد فکر می
کنی این دیوانگی است.
لحنش بوی عذر خواهی می داد اما پم ان احساس را به خوبی می شناخت.من بیش از یک سال لباس های مایک را
نگه داشتم .در واقع هنوز هم بعضی از چیز های مورد علاقه اش را دارم.
الیس با حالتی رقت بار گفت:
اصلا برای این اماده نبودم.شاید هیچ وقت نباشم.هرگز حتی به ذهنم خطور نکرده بود که او می تواند بمیرد...که یک
چنین بلایی می تواند بر سر ما بیاید.این اتفاق ها برای دیگران می افتد...اما هرگز تصورش را نمی کردم که برای من
بیفتد...یا برای هرکدام از ما.
این تقریبا همان احساسی بود که پم بعد از مرگ ناگهانی شوهرش داشت.اما از دست دادن پسری مثل جانی در
هفده سالگی ،خیلی سخت تر بود.
بکی هم همین را میگفت.جانی تعداد زیادی قلب شکسته پشت سر خود گذاشته بود،اما تقصیر از او نبود.بعضی ها به
الیس گفته بودند که یک روز از جانی عصبانی خواهد بود که انها را،ان قدر زود ،ترک کرده است.اما او نمی توانست
چنین تصوری کند،شکی نبود که جانی هیچ تقصیری در مرگش نداشت.مهم نبود که انها در اثر این حادثه چقدر از
هم پاشیده بودند،الیس هیچ جور نمی توانست پسرش را به این خاطر سرزنش کند.
ان ها قبلا برنامه ریزی کرده بودند که اواخر جولای به کنار دریا بروند.اما برنامه اشان را لغو کردند وخانه ماندند.تا
ماه اگوست،الیس هنوز تمام شب بیدار بود اما حداقل جیم یکمی کمتر مشروب میخورد .او دست از
برداشته ودوباره به عادت قبلی ابجو خوردن جلوی تلویزیونبرگشته بود.شارلوت دوباره بیس بال بازی » جین « خوردن
میکرد.الیس از جسم خواسته بود که به تماشای بازی های شارلوت برود تا حداقل بعد از اتفاقی که برایشان افتاده
بود،به او نشان بدهد که به فکرش هست،اما جیم گفت که وقت ندارد.و بابی هنوزاغلب اوقات در رختخوابش دراز
میکشید.با وجود ان همه تلاشی که الیس برای پایین بردن او با خودش وسرگرم کردن او می کرد،به محض این که
رویش را برمیگرداند یا به تلفن جواب می داد یا به سراغ کاری میرفت؛بابی به طبقه بالا وبه رختخواب خودش بر
میگشت.خانه انها ،شب ها مثل یک قبرستان بود.هرکدام از انها به درد خودشان مشغول بودند ...همگی به جانی فکر
میکردند.الیس هرروز عصر به اتاق او می رفت ومدتی در ان جا می نشست.
...ووقتی که پم در اوایل سپتامبر ،الیس را دید،احساس کرد که او حتی بدتر از ماه ژوئن به نظر می رسدوسه ماه از
مرگ جانی می گذشت اما برای مادرش هیچ چیز تغییر نکرده بود.او هنوزبه اندازه روزهای اولی که جانی کرده
بود،اندوهگین وغمزده بود وهرروز خودش را به سختی راضی می کرد که لباس بپوشد وسرو وضعش را مرتب
کند.وقتی هم که این کار را میکرد شلوار جین می پوشید ویک بلوز راحتی کهنه سوراخ دار به تن میکرد.کاملا از
ظاهرش پیدا بود که چقدر افسرده است.پم حتی به او پیشنهاد کردکه موهایش را برایش کوتاه کند اما الیس فقط
سرش را به نشانه منفی تکان داد وگفت که برایش اهمیتی ندارد.
بچه ها دوباره به مدرسه برگشته بودند که دل دردهای الیس شروع شد.دردهای تند وبسیار سخت.طوری که او
سرانجام یک شب موضوع را به جیم گفت.
جیم با نگرانی گفت:
بهتر است هرچه زودتر به دکتر بروی
حالا همه انها از سلامتی یکدیگر میترسیدند.هرچند که برای سلامتی خودشان کوچکترین اهمیتی قایل نبودند!الیس
مدام برای شارلوت نگران بود که مبادا موقع بازی صدمه ببیند با هنگام برگشتن از مدرسه با دوچرخه اش،با یک
ماشین تصادف کند.
الیس به طور سرسریرگفت:
فکر میکنم خوبم.
بیشتر برای بچه ها نگران بود تا خودش.شارلوت دوباره دچار سردرد های میگرنی شده ومجبور شده بود که از
مدرسه به خانه بیاید.بابی هم که اصلا به مدرسه نرفته بود.خودش را در اتاقش زندانی کرده بود تا مجبور نشود که
برود .مدیر مدرسه اش گفته بود که یک ماه دیگر هم صبر میکند تا ببیند ا وضاع چطور پیش می رود.
دل درد های الیس ظرف چند هفته بد وبدتر شد اما او هیچ وقت چیزی به کسی نگفت.می دانست که بخاطر بقیه هم
که شده باید قوی باشد.این را مدام به پم میگفت.بکی هم هنوز در شرایط خیلی بدی بود.حالا دوباره به طور تمام
وقت کارمیکرد.اما شب ها فقط در خانه می نشست وگریه می کرد.دیگر هرگز دوستانش را نمی دید وهیچ جا نمی
رفت.جانی همه ان هارا به وضع تاسف باری انداخته بود.
یک ماه از یرگشتن بچه ها به مدرسه می گذشت که یک شب الیس در کنار جیم در رختخوابشان دراز کشید وسعی
کرد که از شدت درد فریاد نکشد.در چنان درد وزحمتی بود که به سختی می توانست فکر کند .یکی دودقیقه بعد از
این که او به رختخواب رفت،شروع به استفراغ کرد وبه محض این که این کار راکرد،لکه های خون روشن را
دید.تجربه پرستاری دیرینش به او میگفت که چقدر وضعش بد است.او به حمام رفت ویک مدت طولانی همان جا
ماند.استفراغ ادامه داشت...ووقتی که سرانجام در را باز کرد ، به سختی میتوانست روی پاهایش بایستد.جیم هنوز
بیدار بود.هرچند خیلی هوشیار نبود.اما به محض این که چهره الیس را دید،از جایش جست.رنگ چهره الیس حتی
سفید هم نبود،به سبزی می زد.
الیس؟خوبی؟
روی لبه تخت نشسته بود وخیره خیره الیس را نگاه می کردو وحشت در چشمانش موج می زد.
الیس با صدای ارامی گفت:نه
دردش دوبرابر شده بود.حالا حتی نمی توانست راه برود.او نگاهی به جیم انداخت وبعد احساس کرد که اتاق دور
سرش می چرخد...واندک اندک به سویی متمایل شد.داشت می افتاد .جیم خودش با یک قدم به او رساند.
الیس...الیس!...
اما الیس به هوش نبود.جیم به سوی تلفن دوید وشماره 911 را گرفت.حالت الیس طوری بود که گویی مرده
ات.گوشی را از ان سوی خط برداشتند وجیم بریده بریده به انها گفت که همسرش استفراغ کرده وحالا بیهوش روی
زمین افتاده است.قلبش به شدت به دیواره سینه اش می کوفت واو ضربان ان را درگلویش احساس می کرد.حالا که
به الیس نگاه میکرد،ناگهان متوجه میشد که او چقدر لاغر شده است...ئناگهان از ذهنش خطور کرد که او هم
میتوانست بمیرد اما حتی نمی توانست به از دست دادن الیس فکر کند.وان را به تصور بیاورد.او هنوز داشت باکسی
که گوشی را برداشته بود حرف میزد که الیس تکانی به خود داد ودوباره شروع به استفراغ کرد.
هنوز هم بیهوش به نظر می رسید... وجیم استخری از خون روشن را پیش چشمش دید صدای ان سوی خط گفت:
همین حالا برایتان امبولانس میفرستیم.
برگشت،به قدری پریشان بود که اورا به خانه برگرداندند.سرانجام هفته قبل ترتیبی داد که به طور نیمه وقت کار
کند.او مدام گریه میکرد،به ندرت چیزی میخورد ومی گفت که ارزو می کرد با جانی مرده باشد.خواهرش
وبرادرانش برایش ناراحت ونگران بودند.دل انها هم برای جانی تنگ شده بود.جانی دوست انها هم بود.
یک روز پم در جواب الیس که گفته بود دیگر شب ها نمی خواید گفت:باید سعی کنی بخوابی.بالاخره موفق می
شوی.من هم وقتی مایک را ازدست دادم،همین وضع را داشتم.اما حواست باشد که قبل از این که مریض شوی.باید
دوباره شروع کنی که بخوابی.نظرت در مورد قرص خواب چیست؟
خودش یک مدتی قرص خوده بود اما ازخماری وکسالتی که قرص ها برایش ایجاد می کردند،خوشش نیامده
وسرانجام همه انها را کنار گذاشته بود.الیس هم دوست نداشت قرص بخورد.او پرسید:
یعنی همیشه همی نطور خواهم ماند؟
دوباره وحشت زده به نظر می رسید.غیر قابل تصور بود که یک نفر بقیه عمرش را در چنین اندوهی سپری کند.پم
جواب داد:
فکر می کنم قضیه در مورد یک فرزند فرق می کند.تو هیچ وقت نمی توانی این را فراموش کنی.اما سرانجام همه
چیز عوض می شود .تو یاد میگیری که چطور با این موضوع زندگی کنی .مثل یاد گرفتن راه رفتن با یک پای لنگ...
دوسال گذشته بود وهنوز نتوانسته بود وخودش هنوز نتوانسته بود از درد واندوه ومرگ مایک رها شود.اما حالا
هرروز صبح از جایش برمیخاست وبه کارهایش می رسیدفگهگاهی میخندید واز بچه هایش مراقبت می کرد.او به
الیس نگفت که دیگر هیچ شادی ولذت واقعی در زندگی اش وجود ندارد.دوستانش هنوز به او میگفتند که بالاخره
یک روز وجود خواهد داشت ولی فعلا که نبود.
...همیشه این قدر بد نخواهد بود،الیس یادت باشد که تازه یک ماه گذشته.بچه ها چطورند.؟
شارلوت دیروز دوباره بیس بال را شروع اما در نیمه بازی ان را رها کرد.مربی اش واقعا با او مهربان بوده وخیلی
رعایت حالش را کرده.او می گوید که شارلوت می تواند هر کاری که میخواهد ،بکند.بازی کند،روی نیمکت ذخیره
ها بنشیند ویا فقط تماشاگر باشد.وقتی که او به سن وسال شارلوت بوده،خواهرش را ازدست داده ومی گوید که
میتواند احساس شارلوت را بفهمد.
بابی چطوره؟
مهر وموم شده!تمام روز فقط در رختخوابش دراز می کشد.حتی برای غذا خوردن هم پایین نمی اید ومن مجبور می
شوم بغلش کنم واورا پایین بیاورم.جیم می گوید که نباید با او مثل بچه ها رفتار کنم اما...به گریه افتاد.حالا ان دو
خیلی بیشتر ازقبل به هم نزدیک بودند.در واقع به حرف زدن هرروزه با پم عادت کرده بود.
او هق هق کنان ادامه داد:
...می شود گفت که حالا بابی وشارلوت تنها چیز هایی هستند که من دارم.چیم هرگز این جا نیست ووقتی
هست...خب...می دانی که چطور است...او فقط خودش را مست میکند تا چیزی احساس نکند...حتی نمی خواهد در
مورد جانی صحبت کند.به نظر او،من باید اتاق جانی را تمیز کنم وهمه وسایلش را کنار بگذارم.اما من هنوز نمی توانم
این کار را کنم ...وشاید هرگز نتوانم .بعضی وقت ها به انجا می روم وفقط روی تختش می نشینم.گویی فکر میکنم
2
اگر به قدر کافی ان جا بنشینم وانتظار اورا بکشم،می اید.حتی هنوز ملافه هایش را هم عوض نکرده ام...لابد فکر می
کنی این دیوانگی است.
لحنش بوی عذر خواهی می داد اما پم ان احساس را به خوبی می شناخت.من بیش از یک سال لباس های مایک را
نگه داشتم .در واقع هنوز هم بعضی از چیز های مورد علاقه اش را دارم.
الیس با حالتی رقت بار گفت:
اصلا برای این اماده نبودم.شاید هیچ وقت نباشم.هرگز حتی به ذهنم خطور نکرده بود که او می تواند بمیرد...که یک
چنین بلایی می تواند بر سر ما بیاید.این اتفاق ها برای دیگران می افتد...اما هرگز تصورش را نمی کردم که برای من
بیفتد...یا برای هرکدام از ما.
این تقریبا همان احساسی بود که پم بعد از مرگ ناگهانی شوهرش داشت.اما از دست دادن پسری مثل جانی در
هفده سالگی ،خیلی سخت تر بود.
بکی هم همین را میگفت.جانی تعداد زیادی قلب شکسته پشت سر خود گذاشته بود،اما تقصیر از او نبود.بعضی ها به
الیس گفته بودند که یک روز از جانی عصبانی خواهد بود که انها را،ان قدر زود ،ترک کرده است.اما او نمی توانست
چنین تصوری کند،شکی نبود که جانی هیچ تقصیری در مرگش نداشت.مهم نبود که انها در اثر این حادثه چقدر از
هم پاشیده بودند،الیس هیچ جور نمی توانست پسرش را به این خاطر سرزنش کند.
ان ها قبلا برنامه ریزی کرده بودند که اواخر جولای به کنار دریا بروند.اما برنامه اشان را لغو کردند وخانه ماندند.تا
ماه اگوست،الیس هنوز تمام شب بیدار بود اما حداقل جیم یکمی کمتر مشروب میخورد .او دست از
برداشته ودوباره به عادت قبلی ابجو خوردن جلوی تلویزیونبرگشته بود.شارلوت دوباره بیس بال بازی » جین « خوردن
میکرد.الیس از جسم خواسته بود که به تماشای بازی های شارلوت برود تا حداقل بعد از اتفاقی که برایشان افتاده
بود،به او نشان بدهد که به فکرش هست،اما جیم گفت که وقت ندارد.و بابی هنوزاغلب اوقات در رختخوابش دراز
میکشید.با وجود ان همه تلاشی که الیس برای پایین بردن او با خودش وسرگرم کردن او می کرد،به محض این که
رویش را برمیگرداند یا به تلفن جواب می داد یا به سراغ کاری میرفت؛بابی به طبقه بالا وبه رختخواب خودش بر
میگشت.خانه انها ،شب ها مثل یک قبرستان بود.هرکدام از انها به درد خودشان مشغول بودند ...همگی به جانی فکر
میکردند.الیس هرروز عصر به اتاق او می رفت ومدتی در ان جا می نشست.
...ووقتی که پم در اوایل سپتامبر ،الیس را دید،احساس کرد که او حتی بدتر از ماه ژوئن به نظر می رسدوسه ماه از
مرگ جانی می گذشت اما برای مادرش هیچ چیز تغییر نکرده بود.او هنوزبه اندازه روزهای اولی که جانی کرده
بود،اندوهگین وغمزده بود وهرروز خودش را به سختی راضی می کرد که لباس بپوشد وسرو وضعش را مرتب
کند.وقتی هم که این کار را میکرد شلوار جین می پوشید ویک بلوز راحتی کهنه سوراخ دار به تن میکرد.کاملا از
ظاهرش پیدا بود که چقدر افسرده است.پم حتی به او پیشنهاد کردکه موهایش را برایش کوتاه کند اما الیس فقط
سرش را به نشانه منفی تکان داد وگفت که برایش اهمیتی ندارد.
بچه ها دوباره به مدرسه برگشته بودند که دل دردهای الیس شروع شد.دردهای تند وبسیار سخت.طوری که او
سرانجام یک شب موضوع را به جیم گفت.
جیم با نگرانی گفت:
بهتر است هرچه زودتر به دکتر بروی
حالا همه انها از سلامتی یکدیگر میترسیدند.هرچند که برای سلامتی خودشان کوچکترین اهمیتی قایل نبودند!الیس
مدام برای شارلوت نگران بود که مبادا موقع بازی صدمه ببیند با هنگام برگشتن از مدرسه با دوچرخه اش،با یک
ماشین تصادف کند.
الیس به طور سرسریرگفت:
فکر میکنم خوبم.
بیشتر برای بچه ها نگران بود تا خودش.شارلوت دوباره دچار سردرد های میگرنی شده ومجبور شده بود که از
مدرسه به خانه بیاید.بابی هم که اصلا به مدرسه نرفته بود.خودش را در اتاقش زندانی کرده بود تا مجبور نشود که
برود .مدیر مدرسه اش گفته بود که یک ماه دیگر هم صبر میکند تا ببیند ا وضاع چطور پیش می رود.
دل درد های الیس ظرف چند هفته بد وبدتر شد اما او هیچ وقت چیزی به کسی نگفت.می دانست که بخاطر بقیه هم
که شده باید قوی باشد.این را مدام به پم میگفت.بکی هم هنوز در شرایط خیلی بدی بود.حالا دوباره به طور تمام
وقت کارمیکرد.اما شب ها فقط در خانه می نشست وگریه می کرد.دیگر هرگز دوستانش را نمی دید وهیچ جا نمی
رفت.جانی همه ان هارا به وضع تاسف باری انداخته بود.
یک ماه از یرگشتن بچه ها به مدرسه می گذشت که یک شب الیس در کنار جیم در رختخوابشان دراز کشید وسعی
کرد که از شدت درد فریاد نکشد.در چنان درد وزحمتی بود که به سختی می توانست فکر کند .یکی دودقیقه بعد از
این که او به رختخواب رفت،شروع به استفراغ کرد وبه محض این که این کار راکرد،لکه های خون روشن را
دید.تجربه پرستاری دیرینش به او میگفت که چقدر وضعش بد است.او به حمام رفت ویک مدت طولانی همان جا
ماند.استفراغ ادامه داشت...ووقتی که سرانجام در را باز کرد ، به سختی میتوانست روی پاهایش بایستد.جیم هنوز
بیدار بود.هرچند خیلی هوشیار نبود.اما به محض این که چهره الیس را دید،از جایش جست.رنگ چهره الیس حتی
سفید هم نبود،به سبزی می زد.
الیس؟خوبی؟
روی لبه تخت نشسته بود وخیره خیره الیس را نگاه می کردو وحشت در چشمانش موج می زد.
الیس با صدای ارامی گفت:نه
دردش دوبرابر شده بود.حالا حتی نمی توانست راه برود.او نگاهی به جیم انداخت وبعد احساس کرد که اتاق دور
سرش می چرخد...واندک اندک به سویی متمایل شد.داشت می افتاد .جیم خودش با یک قدم به او رساند.
الیس...الیس!...
اما الیس به هوش نبود.جیم به سوی تلفن دوید وشماره 911 را گرفت.حالت الیس طوری بود که گویی مرده
ات.گوشی را از ان سوی خط برداشتند وجیم بریده بریده به انها گفت که همسرش استفراغ کرده وحالا بیهوش روی
زمین افتاده است.قلبش به شدت به دیواره سینه اش می کوفت واو ضربان ان را درگلویش احساس می کرد.حالا که
به الیس نگاه میکرد،ناگهان متوجه میشد که او چقدر لاغر شده است...ئناگهان از ذهنش خطور کرد که او هم
میتوانست بمیرد اما حتی نمی توانست به از دست دادن الیس فکر کند.وان را به تصور بیاورد.او هنوز داشت باکسی
که گوشی را برداشته بود حرف میزد که الیس تکانی به خود داد ودوباره شروع به استفراغ کرد.
هنوز هم بیهوش به نظر می رسید... وجیم استخری از خون روشن را پیش چشمش دید صدای ان سوی خط گفت:
همین حالا برایتان امبولانس میفرستیم.

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



