22-08-2015، 13:12
...وچند دقیقه بعد،جیم که درکنار الیس زانو زده بود توانست صدای اژیر امبولانس را بشنود پایین دوید تا در را
برای امداد گران باز کند.ا وپله ها را دوتا یکی طی کرد وپایین رفت وبا همان سرعت بالا امد تا امدادگران را
راهنمایی کند.انها با عجله وارد اتاق شدند.شارلوت به داخل راهرو امد .وحشتنزده به نظر می رسید.شکر خدا بابی
هنوز خواب بود.
شارلوت نگاهی به امدادگران که روی مادرش خم شده بودند انداخت وبا وحشت پرسید:
چی شده؟...
حتی او می توانست ببیند که رنگ چهره مادرش به خاکستری می زند....ووقتی که امدادگران شروع به کنترل علایم
حیاتی الیس کردند شارلوت زیر گریه زد.
....چه اتفاقی افتاده بابا؟
به طور غیر قابل کنترلی گریه میکدر جیم با صدای خفه ای گفت:
نمی دانم.خون استفراغ کرد...
حتی به ذهنش نمی رسید که به شارلوت دلگرمی بدهد.ان قدر برای همسرش نگران بود که به او فکر نمیکرد.حالا
برای هیچکس به جز الیس وقت نداشت.می خواست حرف های امداد گران را بشنود.
ان ها توضیح دادند:
علتش می تواند خیلی چیز ها باشد.بیشتر ازهمه احتمال خونریزی از زخم معده است.باید همین الان اورا به
بیمارستان برسانیم.شما هم با ما می ایید؟
الیس را به سرعت روی تخت متحرک بیمار منتقل کردند ورویش را پوشاندند.اوبا این که بی هوش بود،می لرزید
وممکن بود هر لحظه به خاطر از دست دادن خون وارد مرحله شوک شود.
جیم گفت:
همین حالا می ایم.
شلوارش را به تنش کشید وبی ان که جوراب بپوشد ،کفش هایش را پایشکرد .یک بلوز هم تنش کرد ودرهمان حال
گوشب را چنگ زد وشماره پم را گرفت وبه او گفت که چه شده است...
می توانی تا وقتی به خانه بر میگردم به اینجا بیایی وپیش بچه ها باشی؟
دوست نداشت مزاحم او شود اما فکر دیگری به سرش نمی رسید.
فقط با او برو.من پنج دقیقه دیگر ان جا هستم.برای بچه ها نگران نباش.بکی می تواند این جا پیش بچه های خودم
بماند.فقط مواظب الیس باش.جیم،مدت هاست که برای او نگرانم.
همه ان ها دیده بودند که او چقدر لاغر شده ،اما هیچ کس چیزی نگفته بود.ان ها دلیلش را می دانستند ومی دانستند
که بازگشت به زندگی چقدر برایش سخت بوده است.او بع داز مرگ جانی در ماه ژوئن سخت ترین چهار ماه زندگی
اش را گذرانده بود.
جیم بی انکهقبل از رفتن به بچه هایش چیزی بگوید،توی امبولانس پرید.شارلوت مثل بچه ای گمشده،هاج وواج در
اتاق خواب والدینش ایستاد.پم ان جا پیداش کرد وسخت اورا در اغوش گرفت ووقتی که سرانجام موفق شد یک
کمی ارامش کند،به بابی سر زد.اما او خواب به نظر می رسید که جای شکرش باقی بود.سپس او برای شارلی شیر
گرم درست کرد وخون های روی قالی اتاق خواب الیس را شست.بعد با شارلوت در اشپزخانه نشست وان دوساعت
ها باهم حرف زدند.در مورد این که حالا بدون جانی زندگی چقدر غم انگیز واندوهبار بود؛والدینش چقدر ناراحت
واشفته بودند،پدرش چقدر مشروب می خورد ومادرش چقدر نیره روز به نظر می رسید.شارلی به پم گفت که زندگی
شان دیگر هرگز به وضع سابق بر نخواهد گذشت وپم اعتراف کرد که حرف اورا قبول دارد اما به او اطمینان داد که
اوضاع همیشه این طور نمی ماند وسرانجام یک روز ،همه چیز خیلی بهتر می شود والیس دوباره با زندگی اشتی می
کند واین قدرت را پید میکند که دوباره به انها ویه زنگی اش توجه کند.فعلا او هنوز غزق اندوه وماتم بود اما پم با
اطمینان به شارلوت گفت که این وضع موقتی است وتا ابد به طول نمی انجامد.
بعد از این که شارلوت را درتختخوابش خواباند،به بیمارستان تلفن کرد وبا جیم حر زد.ان ها هنوز روی الیس کار
میکردند.به او سرم زده بودند واز طریق ان،دارو های قوی ومسکن وارد بدنش می کردند.دو واحد خون هم به او
منتقل کرده بودند.هنوز خطر به هیچ وجه رفع نشده بود .او یک بار به هوش امد،اما برای یک زمان بسیار کوتاه
برده بودند » ای-سی-یو « واخرین باری که جیم اورا دید،دوباره بیهوش بود.اورا به یک اتاق خصوصی در مجاورت
در کنارش بود.دکتر ها مدام به او سر کی زدند واجازه نمی دادند که جیم در اتاق بماند.او » ای-سی-یو « ویک پرستار
فقط می توانست هر نیم ساعت یک بار،پنج دقیقه در تاق باشد واخرین بار ی که این کار را کرد هنوز الیس
وحشتناک به نظر می رسید.
پم پرسید:
بالاخره می گویند مشکلش چیست؟
نگرانی بی پایانی در صدایش موج می زد .جیم هم فراتر از حد تصور وحشت زده وپریشان به نظر می رسید.
ظاهرا زخم معده داشته...ان ها می گویند که حالا خون ریزی بند امده ،اما اگر او را به این سرعت به بیمارستان نمی
رسانیم،ممکن بود بمیرد.
پم به ارامی گفت:
می دانم.شکر خدا که اورا به موقع رساندید.
متشکرم که پیش بچه ها ماندی پم.برایت تلفن می زنم ومی گویم که اوضاع در این جا چطور پیش می رود.
از پا افتاده ومستاصل به نظر می رسید .پم گفت:
هر وقت که بود.زنگ بزن .من بلافصله گوشی را بر میدارم تا زنگش بچه ها را بیدار نکند.
جیم دوباره گفت:
متشکرم پم.
...وبه بالین همسرش برگشت.پرستاد گفت به او دارو زده اند وتا ساعت ها خواهد خوابید و به جیم پیشنهاد کرد که
شب را روی تختی دراتاق انتظار سپری کند.جیم نمی خواست الیس را دران جا ترک کند واز این که به او اجازه
دادند که بماند ،سپاسگزار بود.به محض این که او روی تختی که به او داده بودند،دراز کشید،خوابش برد.خیلی از
نیمه شب گذشته بود ونگرانی برای الیس ،تمام رمق اورا از بدنش کشیده بود.
تا ان وقت ،الیس در ارامش بیشتری خوابیده بود.خوشبختانه دیگراستفراغ نکرده بود.فشار خونش کمی بالاتر امده
بود وحالا،پرستار ه بیست دقیقه یک بار برای کنترل علایم حیاتی اش می امد.ان ها خوشحال بودند که خطر مرگ بر
طرف شده است
برای امداد گران باز کند.ا وپله ها را دوتا یکی طی کرد وپایین رفت وبا همان سرعت بالا امد تا امدادگران را
راهنمایی کند.انها با عجله وارد اتاق شدند.شارلوت به داخل راهرو امد .وحشتنزده به نظر می رسید.شکر خدا بابی
هنوز خواب بود.
شارلوت نگاهی به امدادگران که روی مادرش خم شده بودند انداخت وبا وحشت پرسید:
چی شده؟...
حتی او می توانست ببیند که رنگ چهره مادرش به خاکستری می زند....ووقتی که امدادگران شروع به کنترل علایم
حیاتی الیس کردند شارلوت زیر گریه زد.
....چه اتفاقی افتاده بابا؟
به طور غیر قابل کنترلی گریه میکدر جیم با صدای خفه ای گفت:
نمی دانم.خون استفراغ کرد...
حتی به ذهنش نمی رسید که به شارلوت دلگرمی بدهد.ان قدر برای همسرش نگران بود که به او فکر نمیکرد.حالا
برای هیچکس به جز الیس وقت نداشت.می خواست حرف های امداد گران را بشنود.
ان ها توضیح دادند:
علتش می تواند خیلی چیز ها باشد.بیشتر ازهمه احتمال خونریزی از زخم معده است.باید همین الان اورا به
بیمارستان برسانیم.شما هم با ما می ایید؟
الیس را به سرعت روی تخت متحرک بیمار منتقل کردند ورویش را پوشاندند.اوبا این که بی هوش بود،می لرزید
وممکن بود هر لحظه به خاطر از دست دادن خون وارد مرحله شوک شود.
جیم گفت:
همین حالا می ایم.
شلوارش را به تنش کشید وبی ان که جوراب بپوشد ،کفش هایش را پایشکرد .یک بلوز هم تنش کرد ودرهمان حال
گوشب را چنگ زد وشماره پم را گرفت وبه او گفت که چه شده است...
می توانی تا وقتی به خانه بر میگردم به اینجا بیایی وپیش بچه ها باشی؟
دوست نداشت مزاحم او شود اما فکر دیگری به سرش نمی رسید.
فقط با او برو.من پنج دقیقه دیگر ان جا هستم.برای بچه ها نگران نباش.بکی می تواند این جا پیش بچه های خودم
بماند.فقط مواظب الیس باش.جیم،مدت هاست که برای او نگرانم.
همه ان ها دیده بودند که او چقدر لاغر شده ،اما هیچ کس چیزی نگفته بود.ان ها دلیلش را می دانستند ومی دانستند
که بازگشت به زندگی چقدر برایش سخت بوده است.او بع داز مرگ جانی در ماه ژوئن سخت ترین چهار ماه زندگی
اش را گذرانده بود.
جیم بی انکهقبل از رفتن به بچه هایش چیزی بگوید،توی امبولانس پرید.شارلوت مثل بچه ای گمشده،هاج وواج در
اتاق خواب والدینش ایستاد.پم ان جا پیداش کرد وسخت اورا در اغوش گرفت ووقتی که سرانجام موفق شد یک
کمی ارامش کند،به بابی سر زد.اما او خواب به نظر می رسید که جای شکرش باقی بود.سپس او برای شارلی شیر
گرم درست کرد وخون های روی قالی اتاق خواب الیس را شست.بعد با شارلوت در اشپزخانه نشست وان دوساعت
ها باهم حرف زدند.در مورد این که حالا بدون جانی زندگی چقدر غم انگیز واندوهبار بود؛والدینش چقدر ناراحت
واشفته بودند،پدرش چقدر مشروب می خورد ومادرش چقدر نیره روز به نظر می رسید.شارلی به پم گفت که زندگی
شان دیگر هرگز به وضع سابق بر نخواهد گذشت وپم اعتراف کرد که حرف اورا قبول دارد اما به او اطمینان داد که
اوضاع همیشه این طور نمی ماند وسرانجام یک روز ،همه چیز خیلی بهتر می شود والیس دوباره با زندگی اشتی می
کند واین قدرت را پید میکند که دوباره به انها ویه زنگی اش توجه کند.فعلا او هنوز غزق اندوه وماتم بود اما پم با
اطمینان به شارلوت گفت که این وضع موقتی است وتا ابد به طول نمی انجامد.
بعد از این که شارلوت را درتختخوابش خواباند،به بیمارستان تلفن کرد وبا جیم حر زد.ان ها هنوز روی الیس کار
میکردند.به او سرم زده بودند واز طریق ان،دارو های قوی ومسکن وارد بدنش می کردند.دو واحد خون هم به او
منتقل کرده بودند.هنوز خطر به هیچ وجه رفع نشده بود .او یک بار به هوش امد،اما برای یک زمان بسیار کوتاه
برده بودند » ای-سی-یو « واخرین باری که جیم اورا دید،دوباره بیهوش بود.اورا به یک اتاق خصوصی در مجاورت
در کنارش بود.دکتر ها مدام به او سر کی زدند واجازه نمی دادند که جیم در اتاق بماند.او » ای-سی-یو « ویک پرستار
فقط می توانست هر نیم ساعت یک بار،پنج دقیقه در تاق باشد واخرین بار ی که این کار را کرد هنوز الیس
وحشتناک به نظر می رسید.
پم پرسید:
بالاخره می گویند مشکلش چیست؟
نگرانی بی پایانی در صدایش موج می زد .جیم هم فراتر از حد تصور وحشت زده وپریشان به نظر می رسید.
ظاهرا زخم معده داشته...ان ها می گویند که حالا خون ریزی بند امده ،اما اگر او را به این سرعت به بیمارستان نمی
رسانیم،ممکن بود بمیرد.
پم به ارامی گفت:
می دانم.شکر خدا که اورا به موقع رساندید.
متشکرم که پیش بچه ها ماندی پم.برایت تلفن می زنم ومی گویم که اوضاع در این جا چطور پیش می رود.
از پا افتاده ومستاصل به نظر می رسید .پم گفت:
هر وقت که بود.زنگ بزن .من بلافصله گوشی را بر میدارم تا زنگش بچه ها را بیدار نکند.
جیم دوباره گفت:
متشکرم پم.
...وبه بالین همسرش برگشت.پرستاد گفت به او دارو زده اند وتا ساعت ها خواهد خوابید و به جیم پیشنهاد کرد که
شب را روی تختی دراتاق انتظار سپری کند.جیم نمی خواست الیس را دران جا ترک کند واز این که به او اجازه
دادند که بماند ،سپاسگزار بود.به محض این که او روی تختی که به او داده بودند،دراز کشید،خوابش برد.خیلی از
نیمه شب گذشته بود ونگرانی برای الیس ،تمام رمق اورا از بدنش کشیده بود.
تا ان وقت ،الیس در ارامش بیشتری خوابیده بود.خوشبختانه دیگراستفراغ نکرده بود.فشار خونش کمی بالاتر امده
بود وحالا،پرستار ه بیست دقیقه یک بار برای کنترل علایم حیاتی اش می امد.ان ها خوشحال بودند که خطر مرگ بر
طرف شده است

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



