23-08-2015، 17:56
(آخرین ویرایش در این ارسال: 23-08-2015، 17:57، توسط Δ.н.ο.υ.я.Δ.)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
صابر (استاد صابر)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
*Nafas* (استاد نفس)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
♪Rιнαηηα♪ (استاد ملیکا)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
~ُُBön َBáŠŦ~ (استاد ایمان)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
×...Icy Girl...× (استاد الی)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘ Aυтυмη Pяιηcєѕѕ ✘ (استاد غزل)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
~вєѕт gιяℓ~ (استاد فاطی)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
SMoOoOoOoK (استاد امیر)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Ar.m (استاد ارمیتا)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
exanimate ( استاد رزی )
با حضور افتخاری دو شخصیت جدید :
(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ )
(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s )
قسمت 4 بخش 2
از زبان استاد ملیکا :
-میفهمی چی شده گند زدم گندددددددددددددد!!!!!!!
ارمیتا جعبه دستمال کاغذی رو به من داد و گفت : باشه حالا فعلا خون دماغت رو پاک کن تا بعدا یه فکری برا مشکلت بکنیم!
جعبه دستمال کاغذی رو خالی کردم ..
عصر جمعه بود و من بعد از اتفاق مزخرفی که دیشب افتاده بود واقعا نارات و غمگین شده بودم و میخواستم با بهترین دوستم مشورت کنم تا مشکلو حل کنیم !
به روی تابوت ارمیتا نشسته بودم و مدام ناله میکردم .. ارمیتا سعی میکرد دلداریم بده !
-خب اصلا داستان اشنایی شما چطوری بود؟ اصلا چجوری با هم برخورد کردید؟
دست از ناله برداشتم و با هیجان شروع به تعریف کردم .. همیشه عاشق این بودم تا اولین برخوردم با شوهرام رو تعریف کنم ! مهمم نبود کی باشه .. من تک تک ملاقات ها رو یادم میومد ^_^
-خب داستان از اونجا شروع شد که من توی حیاط اکادمی مشغول بحث با چندتا از بچه ها بودم ! روز قبل از جشن بهاره بود .. و دقیقا یه هفته ای میشد که گاراباس دیس لاداس فاداس میراس خودکشی کرده بود ..
ارمیتا با تعجب گفت : گاراباس چی چی؟
با بی تفاوتی گفتم : گاراباس دیس لاداس فاداس میراس .. اه منظورم شوهرم 251 من هست .. دقیقا یه هفته قبل از جشن بهاری خودکشی کرده بود .. به عنوان استاد ورزش تو اکادمی کار میکرد .. خب این جریان به سالهای اول تاسیس اکادمی برمیگرده !
ارمیتا گفت : خب .. چرا خودکشی کرده بود؟
شونه ای بالا انداختم : نمیدونم .. اون همیشه بداخلاق و خشک بود ! یادم میاد اخرین باری که خونه رو با نقره مصنوعی تزیین کرده بودم باهام یه دعوای شدید کرد و بعد چند ساعت برگشتم و دیدم فقط خاکسترش روی زمینه!
ارمیتا فریاد زد : نقره مصنوعی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ملیکا تو خونت رو با نقره مصنوعی تزیین کرده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟
این نقره ها فقط سه ساعت خاصیت دارن ! بعد از یه مدت خاص دیگه مصنوعی نیستن ! باورم نمیشه .. تو گاراباس دیس لاداس فاداس میراس رو کشتی !
با تعجب گفتم : نه من اینکارو نکردم .. اون خودکشی کرده بود .. حتی انتظامات اکادمی هم اینوتایید کرد.. وقتی داشت از خمیر ریش تراشی استفاده میکرد لوستر خورد تو مغزش !
-احیانا توی لوسترا نقره مصنوعی وجود نداشت؟
کمی فکر کردم : اه اره .. لوستر کاملا از نقره پوشیده شده بود ..
ارمیتا اهی کشید : گاراباس دیس لاداس فاداس میراس بیچاره!
اخمی کردم : ببخشید من داشتم داستان برخورد با ایمان عزیزم ر برات تعریف میکردم ! داستان گاراباس دیس لاداس فاداس میراس کاملا جداست ! خب من با گاراباس !!!!..
ارمیتا صحبتم رو قطع کرد : نه نه ممنون .. نمیخوام بلایی که سرش اوردی رو بشنوم .. خب داشتی میگفتی ..
با هیجان ادامه دادم : خب همونجور که گفتم یه هفته ای میشد که گاراباس دیس لاداس فاداس میراس(استاد ورزش) نابود شده بود .. استاد صابر یه فرد جدید رو برای اکادمی استخدام کرده بود ..
اون بچه های پروو تو حیاط دست از شیطنت و بحث با من برنمیداشتند .. عصبی شده بودم که صدایی رو شنیدم :
-خانوم زیبا میتونم کمکتون کنم؟
برگشتم .. اون ایمان بود !!!!!
(با ریتم سلطان قلب ها بخونید )
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم ؟
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لالالالالا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
-واوووو .. چه رمانتیک ! خب بعدش چی شد ؟
خندیدم و از روی تابوت بلند شدم !
چشمامون توی هم گره خورده بود ... اون بعد از ارتوروز نیانمیگل چاهانج و زلبادیو نامانداس خوشگلترین و بهترین خوناشام مذکری بود که دیدم !!!!!!!!
ازم اسمم رو پرسید و من با مظلومیت ذاتیم گفتم : اسمم ملیکاست ..
جیغی زدم که ارمیتا ترسید ..
-وای ملیکا چت شده یهو!!!!!!
با ذوق گفتم : بهم گفت .. اسمت خیلییییییییی قشنگه .. واهایییییییی...
دستام رو بهم کوبیدم !
ارمیتا پوفی کشید : خب اخرش چی شد؟حتما تو جشن بهاری با هم رقصیدید و اون بهت گفت دوستت داره و از این داستانا؟
با بی تفاوتی گفتم : نه ! اصلا همچین اتفاقی نیوفتاد .. چون اونروز بخاطر ذوق و هیجان ملاقات با ایمان از پله های ساختمون اکادمی افتادم و خب میدونی ضربه بدی بود ومجبور شدم تمام هفته رو توی اتاقم بمونم !.
ایمانم با یه دختریه احمق و مشنگ به این جشن رفت ..
ارمیتا با تعجب گفت : اوه .. چرا از قدرتات برای بهبود بدنت استفاده نکردی؟
وشکنی زدم : فکر خوبی بود ... ولی چون کمبود ویتامین توی بدنم داشتم نتونستم از قدرتم استفاده کنم ! برای جشن بهاری کلی رژِیم گرفته بودم و خون بدون کلسترول مصرف میکردم .. خب ویتامینای بدنم کم شده بود .. در نتیجه استاد رقص به جشن نرفت ..
پایان !!!!!!
ارمیتا خندید : داستان خوبی بود .. نگران نباش راه حل مشکلت رو پیدا کردم ..
-جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی امیدی هست؟؟؟؟؟
-اوهوم .. ولی قبلش باید یه چیزی بخورم ! خیلی گشنمه ..
ذوق کردم : جیگر خونی اب پز چطوره؟؟؟؟
ارمیتا خندید : عالیه !!!!!
___
از زبان استاد نفس :
وقتی چشمام رو وا کردم .. تو اتاق خودم نبودم .. نگاهی به اطراف انداختم ..
گیج و منگ بودم تو همین لحظه صدایی شنیدم..
-خواب سنگینی بود استاد نفس (: ..
با تعجب به استاد الی نگاه کردم ..
-من .. من اینجا چیکار میکنم !
استاد الی با کاسه ای به سمتم اومد و کنارم نشست ..
-گیج و منگ بودید .. من کیف دستیم رو توی اتاقتون جا گذاشته بودم ! وقتی برگشتم تا برش دارم دیدم که شما از حال رفتید .. چه اتفاقی افتاده بود استاد؟
به همون حالت گیج گفتم : نمیدونم .. من فقط .. اه هیچی یادم نمیاد!
استاد الی کاسه رو به من داد : بخور .. سوپ خونه .. یکم بهش ادویه زدم !
یه قاشق از سوپ خوردم.. استاد الی لبخندی زد ..
با لبخند جوابشو دادم ..
یه قاشق دیگه از سوپ رو خوردم ..
-حالتون بهتره استاد؟
سرم رو تکون دادم .. اره !
استاد الی کاسه سوپ خون رو از من گرفت و کنارم نشست ..
وقتی به اتاقتون نزدیک شدم شما مدام اسم استاد صابر رو فریاد میزدید!!!!!!!!
هول شدم : اه .. خب ..
استاد الی لبخندی زد : بزار حدس بزنم .. شما معشوقه استاد صابری !!!!!!!
-نه نه .. اصلا اینطور نیست ! ما ..
در همین لحظه در اتاق به ارومی باز شد و استاد غزل (همسر استاد صابر) وارد اتاق شد ..
با دیدن من جا خورد و با خنده مصنوعی ای گفت : اه مزاحم شدم؟ ..ببخشید .. من نمیدونستم شما دوتا خلوت کردید .. چه بی نزاکتی بزرگی !
سرم رو پایین انداختم .. استاد الی گفت : نه ما فقط داشتیم راجبع مسایل کاری حرف میزدیم !
استاد غزل تایید کرد: اه جدی ؟مثل اینکه واقعا مزاحم شدم .. بهتره که برم !
از سرجام بلند شدم .. لبخندی زدم و گفتم : من دیگه داشتم میرفتم استاد غزل ..
به استاد الی نگاه کردم : ممنون بابت سوپ خون !
استاد الی دستم رو نوازش کرد و گفت : اصلا قابلی نداشت عزیزم ..
به سمت در اتاق رفتم و وقتی که داشتم خارج میشدم استاد غزل موذیانه خندید : چقدر لاغر و افتاده شدی نفس ! مطمنم از دوری و رنج صابره؟ واقعا عشق تو یه عشق جاودانه بود ! برات خیلی متاسفم .. اما ..
با صلابت گفتم : استاد غزل ! واقعا فکر میکنید من اینقدر سرم خلوته که به عالیجناب فکر کنم؟لبخندی زدم : نه استاد ! اصلا اینجوری نیست .. من واقعا یه جادوگر پر مشغله ام و مثل شما به فکر مد و لباس هالووین یا استفاده از قدرتم برای زورگویی نیستم ! من نفسم ..جادوگر اصیل اکادمی .. و دیگه ام نمیخوام شما اینجوری راجبع من قضاوت کنید ..
استاد غزل با خشم به من نگاه کرد و من باز هم لبخند زدم... تعظیمی کردم و زیر لب گفتم : بدرود ..
از اتاق خارج شدم و زیر لب خندیدم !
وقتی که در راهرو اتاق استاد الی بودم به دیشب فکر کردم ..
چه اتفاقی برام افتاده بود؟ چرا از حال رفتم؟
سوالات زیادی تو ذهنم بود که باید بهشون پاسخ میدادم .. مطنم این یه اتفاق معمولی نبود ! حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست ..
وقتی وارد سالن اصلی شدم .. به استاد صابر برخوردم .. مثل همیشه با سردی جوابم رو داد .. خندیدم !..
برای چند دقیقه به گذشته برگشتم .. وقتی که هیچ اکادمی ای نبود.. در واقع اکادمی اولیه ما همون پناهگاه استاد دی اری کی بود .. من و صابر .. به همرا چندتن از خوناشامی دیگه توی پناهگاه زیر نظر استاد دی ار کی اموزش میدیدم تا با گرگینه ها مبارزه کنیم !
زمانی که وی هنوز جادوی سیاه رو فرا نگرفته بود و یه خوناشام مبارز بود ..
استاد دی ار کی از ما خوناشامای پلشت چند خوناشام اصیل زاده و مبارز ساخت .. ولی همه خوناشاما نمیتونستن اصیل زاده بشن ! مبارز شدن نیاز به موارد خاص داشت ..
استاد دی ار کی یه عهد نامه رو درست کرد .. یه طلسم .. طلسمی که طی اون هر خوناشام پلشتی به اصیل زاده تبدیل میشد کف دستش علامت صلیب وارونه به وجود می اومد و علامت ایکس از بین میرفت !
استاد دی اری کی عقیده داشت که خوناشامای اصیل زاده باید نسبت به خوناشامای دیگه از احترام خاصی برخودار بشند .. برای همین بین پلشتا و اصیل زاده ها تفاوت میذاشت ..
همه چیز عالی بود .. ما با گرگینه ها مبارزه میکردیم .. گاهی شکست میخوردیم تا قوی تر بشیم و گاهی پیروز تا جشن بگیریم ..
من عاشق صابر بودم .. ما قرار بود تا با هم تشکیل خانواده بدیم .. زندگی من فوق العاده بود تا روزی که غزل به پناهگاه اومد .. غزل یه دختر مظلوم و گوشه گیر بود و بهترین دوست من ! .. من غزل رو با صابر اشنا کردم ..
اولا همه چیز معمولی بود .. ما سه تا دوست بودیم که مثل جوونا خوش میگذروندیم اما بعد از یه مدت همه چیز تغییر کرد .. صابر نسبت به من سرد و بی تفاوت شده بود .. غزل از من دوری میکرد .. غزل و صابر اکثر وقتشون رو با هم میگذروندند .. با هم به شکار میرفتند .. با هم شام میخوردند و با هم به تمرینات مبارزه میرفتند ..
این داستان ادامه داشت تا وقتی که وی به پناهگاه و استاد دی اری کی خیانت کرد و از بین ما رفت و یه سری از خوناشامای پلشت رو هم با خودش برد !
پناهگاه به دو قسمت تقسیم شد : خوناشامی پلشت بد و پلشت خوب ! خوناشامی پلشت بد زیر سلطه وی کار میکردند و خوناشامای پلشت خوب با استاد دی اری کی همکاری میکردند ..
همه پلشتای خوب نتونستن به مبارزای اصیل تبدیل شن ولی خوب باقی موندن ! و هرگز به استاد دی اری کی خیانت نکردند .. خوناشامای پلشتی که الان به اکادمی میان و اموزش مبینن در واقع نوادگان همون پلشتای خوبن !
و شکارچیانی که هروز بیشتر میشن نودگان پلشتای بد ..
مونجول ها هرگز وجود نداشتند تا زمانی که وی به چندتا از پلشتای بد جادوی سیاه رو یاد داد .. هر خوناشام پلشت بدی که جادوی سیاه رو یاد میگرفت به شکارچی تبدیل میشد !
این شکارچیا با پلشتای بدی که جادوی سیاه رو یاد نگرفته بودند ازدواج میکردند و مونجول ها رو به وجود می اوردند .. مونجول ها حال بهم زن ترین خوناشامای تاریخن ! بی رحم و سرد .. بهترین قاتل های وی مونجول ها هستند ..
زمانی که وی کارای شیطانیش رو شروع کرد .. ما هنوز با گرگینه ها در حال جنگ بودیم !
بعد از یه مدت وی گرگینه ها رو از بین برد و تعداد کمی از اونا رو تبعید کرد و قلمرو گرگینه ها یعنی جنگل های سیاه و قلعه عقرب رو به دست اورد ..
بعد از گرگینه ها نوبت ما بود .. وی میخواست همه رو نابود کنه ! ولی پلشتای خوب و مبارزا با هم متحد شدن و وی رو برای چند بار شکست دادند .. ولی وی هیچوقت نابود نشد ..
بعد از اولین موفقیتی که ما خوناشامای مبارز و پلشتای خوب تو جنگ با وی به دست اورده بودیم صابر منو از زندگیش بیرون کرد و گفت میخواد با غزل تشکیل خانواده بده .. تحقبر شدم ! خورد شدم .. اما خیلی اروم از زندگیش بیرون رفتم !..
بعد از مرگ استاد دی اری کی صابر به عنوان رهبر اکادمی یا همون پناهگاه انتخاب شد .. غرور و تکبر جلوی چشماش رو گرفت ! و دیگه هیچوقت با من حرفی نزد ...
___
از زبان استاد صابر :
نیمه شب بود و سکوت همه جا رو فرا گرفته بود ..
من استاد ایمان و استاد رزی رو به اتاق کارم دعوت کرده بودم تا گزارش یه سری از کارها رو ازشون بگیرم و بررسی کنم ..
استاد ایمان و استاد رزی مشغول بحث بودند ..
-نوشیدنی میل میکنید؟
با این سوال هر دو استاد بحث متوقف کردند ..
استاد ایمان لبخندی زد : البته ممنون میشم استاد صابر..
استاد رزی با همون حالت خشک و بی روح همیشگی گفت : نه استاد ! الکل مصرف نمیکنم..
برای خودم و استاد ایمان دو جام نوشیدنی تهیه کردم و به سمت استادان رفتم..
-بحث به کجا رسید؟
استاد رزی گفت : گروه بندیه دانشجوها بعد از تعطیلات انجام میشه ! میخوام روی همشون خوب کار کنم ! اونا یه مشت بی عرضن .. هنوز هفته اوله .. فکر میکنن اومدن تا اینجا رو به فساد خونه تبدیل کنن !
استاد ایمان تایید کرد : یه داشنجو داریم به اسم امیر .. خلاف های متعدی رو انجام داده .. چه تنبیهاتی برای این دسته از افراد در نظر میگیرید؟ مثل همیشه اخراج؟
استاد رزی با خشم گفت : معلومه که اخراجن .. اصیل زاده های احمق .. اصلا شایسته این اسم نیستند .. جام خون چطور تونسته این چندتا کودن رو انتخاب کنه ! حتما یه اشتباهی شده ..
لبخندی زدم : زود تصمیم نگیرید .. اخراج در واقع یه نوع ترس برای دانشجوهاست .. تنبیه های بدتری رو میتونیم براشون در نظر بگیریم !
استاد رزی گفت : ولی ..
-ولی نداره ! .. میخوام برای متخلفین سخترین تنبیه ها رو در نظر بگیرید .. فهمیدین؟
استاد رزی و استاد ایمان اطاعت کردند ..
یکم از نوشیدنی نوشیدم و گفتم : گزارش بعدی چیه !؟
استاد رزی از روی میز چند برگه برداشت و گفت : این گزارش مربوط به یه دانشجو هست .. اهورا !
با تعجب گفتم : اهورا؟ پسر ماری و کیروش؟
-بله ! طبق اخرین گزارشات و بررسی بچه ها .. اهورا مثه دوتا دانش اموزسالای قبل یعنی کیمیا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s ) و سارا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ ) روی دستش علامت وی داره !
ایمان گفت : جالبه .. این دیگه چجور بازی ایه !تو سیصد سال متوالی سه دانش اموز عجیب داشتیم ! میتونه یکی از دسیسه های وی باشه استاد صابر؟
سرم رو تکون دادم و به سمت پنجره رفتم: از وی هیچ کاری بعید نیست ..
ایمان ادامه داد : اهورا.. کیمیا و سارا مثله همه خوناشامان استاد ..هیچ مورد مشکوکی نیست ..
رزی گفت : نمیتونیم اینقدر قاطعانه حرف بزنیم ! باید رفتار اهورا رو زیر نظر بگیریم .. کیمیا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s ) و سارا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ ) بعد از فارق التحصیلی دیگه هیچوقت به اکادمی برنگشتن ! حتی خانوادشون ازشون خبری ندارن ! این مشکوک نیست استاد ایمان؟
استاد ایمان گفت : درسته منم شنیده بودم که کیمیا و سارا به طور ناگهانی و بعد از شب فارق التحصیلی ناپدید شدن ! ولی همیشه فکر میکردم در حد شایعه بین دانشجو هاست ..
استاد رزی با عصبانیت گفت : شایعه؟ خانواددش و انتظامات اکادمی سالهاست که دارن دنبال این دو دانشجو میگردن ! هیچ اثری ازشون نیست .. من مطمئنم به اتفاقی افتاده ..
به طرف استادن برگشتم و گفتم : این قضیه رو به طور جدی پیگیری کنید و مراقب پسر ماری و کیروش باشید نمیخوام ..
در همین لحظه استاد رزی اسمم رو فریاد زد و با سرعت به سمتم اومد و من رو کنار کشید ..
استاد ایمان پناه گرفت ..
در یک ان شیشه پنجره با ضربه ای شکسته شد .. خورده شیشه ها همه جا ریخته شده بود ..
هر سه جا خورده بودیم .. استاد رزی نفس نفس میزد .. من با تعجب به شیشه های شکسته شده نگاه میکردم !
استاد ایمان با ترس به سنگی که بین شیشه ها بود و کاغذی با نخ و ریسمان بهش وصل شده بود اشاره کرد ..
-او .. او.. اون .. جارو ..
با اضطراب و اروم ..
نزدیک شیشه ها شدم و سنگ رو برداشتم .. کاغذ رو باز کردم .
تنها یک جمله که با خون نوشته شده بود به چشم میخورد :
ما برگشتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صابر (استاد صابر)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
*Nafas* (استاد نفس)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
♪Rιнαηηα♪ (استاد ملیکا)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
~ُُBön َBáŠŦ~ (استاد ایمان)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
×...Icy Girl...× (استاد الی)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘ Aυтυмη Pяιηcєѕѕ ✘ (استاد غزل)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
~вєѕт gιяℓ~ (استاد فاطی)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
SMoOoOoOoK (استاد امیر)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Ar.m (استاد ارمیتا)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
exanimate ( استاد رزی )
با حضور افتخاری دو شخصیت جدید :
(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ )
(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s )
قسمت 4 بخش 2
از زبان استاد ملیکا :
-میفهمی چی شده گند زدم گندددددددددددددد!!!!!!!
ارمیتا جعبه دستمال کاغذی رو به من داد و گفت : باشه حالا فعلا خون دماغت رو پاک کن تا بعدا یه فکری برا مشکلت بکنیم!
جعبه دستمال کاغذی رو خالی کردم ..
عصر جمعه بود و من بعد از اتفاق مزخرفی که دیشب افتاده بود واقعا نارات و غمگین شده بودم و میخواستم با بهترین دوستم مشورت کنم تا مشکلو حل کنیم !
به روی تابوت ارمیتا نشسته بودم و مدام ناله میکردم .. ارمیتا سعی میکرد دلداریم بده !
-خب اصلا داستان اشنایی شما چطوری بود؟ اصلا چجوری با هم برخورد کردید؟
دست از ناله برداشتم و با هیجان شروع به تعریف کردم .. همیشه عاشق این بودم تا اولین برخوردم با شوهرام رو تعریف کنم ! مهمم نبود کی باشه .. من تک تک ملاقات ها رو یادم میومد ^_^
-خب داستان از اونجا شروع شد که من توی حیاط اکادمی مشغول بحث با چندتا از بچه ها بودم ! روز قبل از جشن بهاره بود .. و دقیقا یه هفته ای میشد که گاراباس دیس لاداس فاداس میراس خودکشی کرده بود ..
ارمیتا با تعجب گفت : گاراباس چی چی؟
با بی تفاوتی گفتم : گاراباس دیس لاداس فاداس میراس .. اه منظورم شوهرم 251 من هست .. دقیقا یه هفته قبل از جشن بهاری خودکشی کرده بود .. به عنوان استاد ورزش تو اکادمی کار میکرد .. خب این جریان به سالهای اول تاسیس اکادمی برمیگرده !
ارمیتا گفت : خب .. چرا خودکشی کرده بود؟
شونه ای بالا انداختم : نمیدونم .. اون همیشه بداخلاق و خشک بود ! یادم میاد اخرین باری که خونه رو با نقره مصنوعی تزیین کرده بودم باهام یه دعوای شدید کرد و بعد چند ساعت برگشتم و دیدم فقط خاکسترش روی زمینه!
ارمیتا فریاد زد : نقره مصنوعی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ملیکا تو خونت رو با نقره مصنوعی تزیین کرده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟
این نقره ها فقط سه ساعت خاصیت دارن ! بعد از یه مدت خاص دیگه مصنوعی نیستن ! باورم نمیشه .. تو گاراباس دیس لاداس فاداس میراس رو کشتی !
با تعجب گفتم : نه من اینکارو نکردم .. اون خودکشی کرده بود .. حتی انتظامات اکادمی هم اینوتایید کرد.. وقتی داشت از خمیر ریش تراشی استفاده میکرد لوستر خورد تو مغزش !
-احیانا توی لوسترا نقره مصنوعی وجود نداشت؟
کمی فکر کردم : اه اره .. لوستر کاملا از نقره پوشیده شده بود ..
ارمیتا اهی کشید : گاراباس دیس لاداس فاداس میراس بیچاره!
اخمی کردم : ببخشید من داشتم داستان برخورد با ایمان عزیزم ر برات تعریف میکردم ! داستان گاراباس دیس لاداس فاداس میراس کاملا جداست ! خب من با گاراباس !!!!..
ارمیتا صحبتم رو قطع کرد : نه نه ممنون .. نمیخوام بلایی که سرش اوردی رو بشنوم .. خب داشتی میگفتی ..
با هیجان ادامه دادم : خب همونجور که گفتم یه هفته ای میشد که گاراباس دیس لاداس فاداس میراس(استاد ورزش) نابود شده بود .. استاد صابر یه فرد جدید رو برای اکادمی استخدام کرده بود ..
اون بچه های پروو تو حیاط دست از شیطنت و بحث با من برنمیداشتند .. عصبی شده بودم که صدایی رو شنیدم :
-خانوم زیبا میتونم کمکتون کنم؟
برگشتم .. اون ایمان بود !!!!!
(با ریتم سلطان قلب ها بخونید )
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم ؟
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لالالالالا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
-واوووو .. چه رمانتیک ! خب بعدش چی شد ؟
خندیدم و از روی تابوت بلند شدم !
چشمامون توی هم گره خورده بود ... اون بعد از ارتوروز نیانمیگل چاهانج و زلبادیو نامانداس خوشگلترین و بهترین خوناشام مذکری بود که دیدم !!!!!!!!
ازم اسمم رو پرسید و من با مظلومیت ذاتیم گفتم : اسمم ملیکاست ..
جیغی زدم که ارمیتا ترسید ..
-وای ملیکا چت شده یهو!!!!!!
با ذوق گفتم : بهم گفت .. اسمت خیلییییییییی قشنگه .. واهایییییییی...
دستام رو بهم کوبیدم !
ارمیتا پوفی کشید : خب اخرش چی شد؟حتما تو جشن بهاری با هم رقصیدید و اون بهت گفت دوستت داره و از این داستانا؟
با بی تفاوتی گفتم : نه ! اصلا همچین اتفاقی نیوفتاد .. چون اونروز بخاطر ذوق و هیجان ملاقات با ایمان از پله های ساختمون اکادمی افتادم و خب میدونی ضربه بدی بود ومجبور شدم تمام هفته رو توی اتاقم بمونم !.
ایمانم با یه دختریه احمق و مشنگ به این جشن رفت ..
ارمیتا با تعجب گفت : اوه .. چرا از قدرتات برای بهبود بدنت استفاده نکردی؟
وشکنی زدم : فکر خوبی بود ... ولی چون کمبود ویتامین توی بدنم داشتم نتونستم از قدرتم استفاده کنم ! برای جشن بهاری کلی رژِیم گرفته بودم و خون بدون کلسترول مصرف میکردم .. خب ویتامینای بدنم کم شده بود .. در نتیجه استاد رقص به جشن نرفت ..
پایان !!!!!!
ارمیتا خندید : داستان خوبی بود .. نگران نباش راه حل مشکلت رو پیدا کردم ..
-جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی امیدی هست؟؟؟؟؟
-اوهوم .. ولی قبلش باید یه چیزی بخورم ! خیلی گشنمه ..
ذوق کردم : جیگر خونی اب پز چطوره؟؟؟؟
ارمیتا خندید : عالیه !!!!!
___
از زبان استاد نفس :
وقتی چشمام رو وا کردم .. تو اتاق خودم نبودم .. نگاهی به اطراف انداختم ..
گیج و منگ بودم تو همین لحظه صدایی شنیدم..
-خواب سنگینی بود استاد نفس (: ..
با تعجب به استاد الی نگاه کردم ..
-من .. من اینجا چیکار میکنم !
استاد الی با کاسه ای به سمتم اومد و کنارم نشست ..
-گیج و منگ بودید .. من کیف دستیم رو توی اتاقتون جا گذاشته بودم ! وقتی برگشتم تا برش دارم دیدم که شما از حال رفتید .. چه اتفاقی افتاده بود استاد؟
به همون حالت گیج گفتم : نمیدونم .. من فقط .. اه هیچی یادم نمیاد!
استاد الی کاسه رو به من داد : بخور .. سوپ خونه .. یکم بهش ادویه زدم !
یه قاشق از سوپ خوردم.. استاد الی لبخندی زد ..
با لبخند جوابشو دادم ..
یه قاشق دیگه از سوپ رو خوردم ..
-حالتون بهتره استاد؟
سرم رو تکون دادم .. اره !
استاد الی کاسه سوپ خون رو از من گرفت و کنارم نشست ..
وقتی به اتاقتون نزدیک شدم شما مدام اسم استاد صابر رو فریاد میزدید!!!!!!!!
هول شدم : اه .. خب ..
استاد الی لبخندی زد : بزار حدس بزنم .. شما معشوقه استاد صابری !!!!!!!
-نه نه .. اصلا اینطور نیست ! ما ..
در همین لحظه در اتاق به ارومی باز شد و استاد غزل (همسر استاد صابر) وارد اتاق شد ..
با دیدن من جا خورد و با خنده مصنوعی ای گفت : اه مزاحم شدم؟ ..ببخشید .. من نمیدونستم شما دوتا خلوت کردید .. چه بی نزاکتی بزرگی !
سرم رو پایین انداختم .. استاد الی گفت : نه ما فقط داشتیم راجبع مسایل کاری حرف میزدیم !
استاد غزل تایید کرد: اه جدی ؟مثل اینکه واقعا مزاحم شدم .. بهتره که برم !
از سرجام بلند شدم .. لبخندی زدم و گفتم : من دیگه داشتم میرفتم استاد غزل ..
به استاد الی نگاه کردم : ممنون بابت سوپ خون !
استاد الی دستم رو نوازش کرد و گفت : اصلا قابلی نداشت عزیزم ..
به سمت در اتاق رفتم و وقتی که داشتم خارج میشدم استاد غزل موذیانه خندید : چقدر لاغر و افتاده شدی نفس ! مطمنم از دوری و رنج صابره؟ واقعا عشق تو یه عشق جاودانه بود ! برات خیلی متاسفم .. اما ..
با صلابت گفتم : استاد غزل ! واقعا فکر میکنید من اینقدر سرم خلوته که به عالیجناب فکر کنم؟لبخندی زدم : نه استاد ! اصلا اینجوری نیست .. من واقعا یه جادوگر پر مشغله ام و مثل شما به فکر مد و لباس هالووین یا استفاده از قدرتم برای زورگویی نیستم ! من نفسم ..جادوگر اصیل اکادمی .. و دیگه ام نمیخوام شما اینجوری راجبع من قضاوت کنید ..
استاد غزل با خشم به من نگاه کرد و من باز هم لبخند زدم... تعظیمی کردم و زیر لب گفتم : بدرود ..
از اتاق خارج شدم و زیر لب خندیدم !
وقتی که در راهرو اتاق استاد الی بودم به دیشب فکر کردم ..
چه اتفاقی برام افتاده بود؟ چرا از حال رفتم؟
سوالات زیادی تو ذهنم بود که باید بهشون پاسخ میدادم .. مطنم این یه اتفاق معمولی نبود ! حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست ..
وقتی وارد سالن اصلی شدم .. به استاد صابر برخوردم .. مثل همیشه با سردی جوابم رو داد .. خندیدم !..
برای چند دقیقه به گذشته برگشتم .. وقتی که هیچ اکادمی ای نبود.. در واقع اکادمی اولیه ما همون پناهگاه استاد دی اری کی بود .. من و صابر .. به همرا چندتن از خوناشامی دیگه توی پناهگاه زیر نظر استاد دی ار کی اموزش میدیدم تا با گرگینه ها مبارزه کنیم !
زمانی که وی هنوز جادوی سیاه رو فرا نگرفته بود و یه خوناشام مبارز بود ..
استاد دی ار کی از ما خوناشامای پلشت چند خوناشام اصیل زاده و مبارز ساخت .. ولی همه خوناشاما نمیتونستن اصیل زاده بشن ! مبارز شدن نیاز به موارد خاص داشت ..
استاد دی ار کی یه عهد نامه رو درست کرد .. یه طلسم .. طلسمی که طی اون هر خوناشام پلشتی به اصیل زاده تبدیل میشد کف دستش علامت صلیب وارونه به وجود می اومد و علامت ایکس از بین میرفت !
استاد دی اری کی عقیده داشت که خوناشامای اصیل زاده باید نسبت به خوناشامای دیگه از احترام خاصی برخودار بشند .. برای همین بین پلشتا و اصیل زاده ها تفاوت میذاشت ..
همه چیز عالی بود .. ما با گرگینه ها مبارزه میکردیم .. گاهی شکست میخوردیم تا قوی تر بشیم و گاهی پیروز تا جشن بگیریم ..
من عاشق صابر بودم .. ما قرار بود تا با هم تشکیل خانواده بدیم .. زندگی من فوق العاده بود تا روزی که غزل به پناهگاه اومد .. غزل یه دختر مظلوم و گوشه گیر بود و بهترین دوست من ! .. من غزل رو با صابر اشنا کردم ..
اولا همه چیز معمولی بود .. ما سه تا دوست بودیم که مثل جوونا خوش میگذروندیم اما بعد از یه مدت همه چیز تغییر کرد .. صابر نسبت به من سرد و بی تفاوت شده بود .. غزل از من دوری میکرد .. غزل و صابر اکثر وقتشون رو با هم میگذروندند .. با هم به شکار میرفتند .. با هم شام میخوردند و با هم به تمرینات مبارزه میرفتند ..
این داستان ادامه داشت تا وقتی که وی به پناهگاه و استاد دی اری کی خیانت کرد و از بین ما رفت و یه سری از خوناشامای پلشت رو هم با خودش برد !
پناهگاه به دو قسمت تقسیم شد : خوناشامی پلشت بد و پلشت خوب ! خوناشامی پلشت بد زیر سلطه وی کار میکردند و خوناشامای پلشت خوب با استاد دی اری کی همکاری میکردند ..
همه پلشتای خوب نتونستن به مبارزای اصیل تبدیل شن ولی خوب باقی موندن ! و هرگز به استاد دی اری کی خیانت نکردند .. خوناشامای پلشتی که الان به اکادمی میان و اموزش مبینن در واقع نوادگان همون پلشتای خوبن !
و شکارچیانی که هروز بیشتر میشن نودگان پلشتای بد ..
مونجول ها هرگز وجود نداشتند تا زمانی که وی به چندتا از پلشتای بد جادوی سیاه رو یاد داد .. هر خوناشام پلشت بدی که جادوی سیاه رو یاد میگرفت به شکارچی تبدیل میشد !
این شکارچیا با پلشتای بدی که جادوی سیاه رو یاد نگرفته بودند ازدواج میکردند و مونجول ها رو به وجود می اوردند .. مونجول ها حال بهم زن ترین خوناشامای تاریخن ! بی رحم و سرد .. بهترین قاتل های وی مونجول ها هستند ..
زمانی که وی کارای شیطانیش رو شروع کرد .. ما هنوز با گرگینه ها در حال جنگ بودیم !
بعد از یه مدت وی گرگینه ها رو از بین برد و تعداد کمی از اونا رو تبعید کرد و قلمرو گرگینه ها یعنی جنگل های سیاه و قلعه عقرب رو به دست اورد ..
بعد از گرگینه ها نوبت ما بود .. وی میخواست همه رو نابود کنه ! ولی پلشتای خوب و مبارزا با هم متحد شدن و وی رو برای چند بار شکست دادند .. ولی وی هیچوقت نابود نشد ..
بعد از اولین موفقیتی که ما خوناشامای مبارز و پلشتای خوب تو جنگ با وی به دست اورده بودیم صابر منو از زندگیش بیرون کرد و گفت میخواد با غزل تشکیل خانواده بده .. تحقبر شدم ! خورد شدم .. اما خیلی اروم از زندگیش بیرون رفتم !..
بعد از مرگ استاد دی اری کی صابر به عنوان رهبر اکادمی یا همون پناهگاه انتخاب شد .. غرور و تکبر جلوی چشماش رو گرفت ! و دیگه هیچوقت با من حرفی نزد ...
___
از زبان استاد صابر :
نیمه شب بود و سکوت همه جا رو فرا گرفته بود ..
من استاد ایمان و استاد رزی رو به اتاق کارم دعوت کرده بودم تا گزارش یه سری از کارها رو ازشون بگیرم و بررسی کنم ..
استاد ایمان و استاد رزی مشغول بحث بودند ..
-نوشیدنی میل میکنید؟
با این سوال هر دو استاد بحث متوقف کردند ..
استاد ایمان لبخندی زد : البته ممنون میشم استاد صابر..
استاد رزی با همون حالت خشک و بی روح همیشگی گفت : نه استاد ! الکل مصرف نمیکنم..
برای خودم و استاد ایمان دو جام نوشیدنی تهیه کردم و به سمت استادان رفتم..
-بحث به کجا رسید؟
استاد رزی گفت : گروه بندیه دانشجوها بعد از تعطیلات انجام میشه ! میخوام روی همشون خوب کار کنم ! اونا یه مشت بی عرضن .. هنوز هفته اوله .. فکر میکنن اومدن تا اینجا رو به فساد خونه تبدیل کنن !
استاد ایمان تایید کرد : یه داشنجو داریم به اسم امیر .. خلاف های متعدی رو انجام داده .. چه تنبیهاتی برای این دسته از افراد در نظر میگیرید؟ مثل همیشه اخراج؟
استاد رزی با خشم گفت : معلومه که اخراجن .. اصیل زاده های احمق .. اصلا شایسته این اسم نیستند .. جام خون چطور تونسته این چندتا کودن رو انتخاب کنه ! حتما یه اشتباهی شده ..
لبخندی زدم : زود تصمیم نگیرید .. اخراج در واقع یه نوع ترس برای دانشجوهاست .. تنبیه های بدتری رو میتونیم براشون در نظر بگیریم !
استاد رزی گفت : ولی ..
-ولی نداره ! .. میخوام برای متخلفین سخترین تنبیه ها رو در نظر بگیرید .. فهمیدین؟
استاد رزی و استاد ایمان اطاعت کردند ..
یکم از نوشیدنی نوشیدم و گفتم : گزارش بعدی چیه !؟
استاد رزی از روی میز چند برگه برداشت و گفت : این گزارش مربوط به یه دانشجو هست .. اهورا !
با تعجب گفتم : اهورا؟ پسر ماری و کیروش؟
-بله ! طبق اخرین گزارشات و بررسی بچه ها .. اهورا مثه دوتا دانش اموزسالای قبل یعنی کیمیا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s ) و سارا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ ) روی دستش علامت وی داره !
ایمان گفت : جالبه .. این دیگه چجور بازی ایه !تو سیصد سال متوالی سه دانش اموز عجیب داشتیم ! میتونه یکی از دسیسه های وی باشه استاد صابر؟
سرم رو تکون دادم و به سمت پنجره رفتم: از وی هیچ کاری بعید نیست ..
ایمان ادامه داد : اهورا.. کیمیا و سارا مثله همه خوناشامان استاد ..هیچ مورد مشکوکی نیست ..
رزی گفت : نمیتونیم اینقدر قاطعانه حرف بزنیم ! باید رفتار اهورا رو زیر نظر بگیریم .. کیمیا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kimia-s ) و سارا(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✘sArA✘ ) بعد از فارق التحصیلی دیگه هیچوقت به اکادمی برنگشتن ! حتی خانوادشون ازشون خبری ندارن ! این مشکوک نیست استاد ایمان؟
استاد ایمان گفت : درسته منم شنیده بودم که کیمیا و سارا به طور ناگهانی و بعد از شب فارق التحصیلی ناپدید شدن ! ولی همیشه فکر میکردم در حد شایعه بین دانشجو هاست ..
استاد رزی با عصبانیت گفت : شایعه؟ خانواددش و انتظامات اکادمی سالهاست که دارن دنبال این دو دانشجو میگردن ! هیچ اثری ازشون نیست .. من مطمئنم به اتفاقی افتاده ..
به طرف استادن برگشتم و گفتم : این قضیه رو به طور جدی پیگیری کنید و مراقب پسر ماری و کیروش باشید نمیخوام ..
در همین لحظه استاد رزی اسمم رو فریاد زد و با سرعت به سمتم اومد و من رو کنار کشید ..
استاد ایمان پناه گرفت ..
در یک ان شیشه پنجره با ضربه ای شکسته شد .. خورده شیشه ها همه جا ریخته شده بود ..
هر سه جا خورده بودیم .. استاد رزی نفس نفس میزد .. من با تعجب به شیشه های شکسته شده نگاه میکردم !
استاد ایمان با ترس به سنگی که بین شیشه ها بود و کاغذی با نخ و ریسمان بهش وصل شده بود اشاره کرد ..
-او .. او.. اون .. جارو ..
با اضطراب و اروم ..
نزدیک شیشه ها شدم و سنگ رو برداشتم .. کاغذ رو باز کردم .
تنها یک جمله که با خون نوشته شده بود به چشم میخورد :
ما برگشتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



