24-08-2015، 15:18
(آخرین ویرایش در این ارسال: 24-08-2015، 15:24، توسط Δ.н.ο.υ.я.Δ.)
قسمت پنجم(فصل 1)
قسمت پنج وشش رو با هم گذاشتم تا یه تشکری کنم از استقبال خوبتون ..
و هم چند روی برای قسمت جدید فکر کنم ..
امیدوارم خوشتون بیاد
(این قسمت صرفا جهات معرفی شخصیتای منفیه و برای همین کوتاست .. به دل نگیرید .. تو قسمتای اینده داستان شکارچیان بلندتر میشه )
از زبان شخص سوم:
در جاییی دورخیلی دور تر از اکادمی جنگلهای سیاه سرتاسر تپه رو فرا گرفته بود ..
قلعه عقرب درست وسط این جنگل قرار داشت و وی کسی بود در این مکان حکمرانی میکرد ..
وی خوناشامای پلید و مونجول رو به بردگی میکشید ..
همه از این مرد وحشتناک و قدرتنمد میترسیدند مردی که همیشه دستمالی ب صورت میبست!
غزل و مروا دخترای وی بودند ..
دخترای زیبا و فربنده و در عین حال پلید و بدذات!
غزل: چند روزی هست که اکادمی باز شده .. بازم دارن اون موشای ترسو رو اموزش میدن!
مروا: سرنوشت همشون مثل همه .. دود میشن و میرن هواااا ..
سپس خنده ای شیطانی کردند :|
اتاق وی تاریک بود ... هیچ گرمایی حس نمیشد ..
عرفان تقی ب در زد و وارد اتاق شد ..
وی بروی صندلی چوبی وسط اتاق نشسته بود
عالیجناب!اجازه هست؟
وی دستش رو ب نشونه تایید اجازه در هوا تکون داد
-یکی از مبارزای اکادمی رو پیدا کردیم سرورم ...
میون ما جاسوسی میکرد!
وی از جا بلند شد و به سمت درب خروجی حرکت کرد ..
-عالیجناب؟من ..
وی زیر لب و خشن گفت : نشونم بده
- ولم کنید .. شیاطین بدذات .. مشنگا!
سربازای وی دختر ظریف و مبارز رو ب درخت بسته بودند و در حال ازار اذیت دختر با نقره بودند!!!
عرفان فریاد زد: عالیجناب وی بزرگ وارد میشوند همگی تعظیم کنید ..
تک تک شکارچیا تعظیم کردند وی ب دختر نزدیک شد ..
صورتش رو در دست گرفت و چند سیلی محکم ب دختر زد ..
دختر که دیگه ناتوان شده بود ب صورت وی تف انداخت!!! وی ب شدت عصبی شد ..
والد ایز ایت نو مارس بدروس
والد ایز ایت نومارس بدروس
با گفتن این کلمات روح دختر شروع ب ناله کرد
بقیه شکارچیا گوشاشون رو گرفتن و هرکس ب طرفی پناه برد.. روح دختر صداهای وحشتناک ایجاد میکرد ...
رگ های دست دختر بزرگ و سفت تر شدند .. جیغ میکشید و کمک میخواست .. ولی در اخر جادوی سیاه کار خودشو کرد ..
دختر منفجر شد .. وی با لبخند به چشمایی که از حدقه در اومده بودند خیره شد ..
عرفان خیلی ترسیده بود با صدای لرزون گفت: چه امری دارید سرورم ..
وی غرید : اینجا رو تمیز کن ..
عرفان فریاد زد: شنید که ارباب چی گفت سریع اینجا رو تمیز کنید !!!!
---
از زبان فرهاد :
از خواب بیدار شدم .. یه ابی به صورتم زدم و به چهره خودم تو اینه نگاه کردم .. چ مرد جذابی..
به سمت اتاق ملی رفتم .. هروز صبح باید بهش سر میزدم و مقداری از خونم رو به عنوان خوراک بهش میدادم..
ملی اروم و مریض توی تخت خوابیده بود .. مثل همیشه .. با دیدن من لبخندی زد.. محو لبخندش شدم
-به چی نگاه میکنی؟
-هیچی ..
چشم غره رفت..با بی حالی از روی تخت بلند شد و به سمت بالکن قلعه حرکت کرد... درای بالکن رو باز کرد و به جنگل سیاه نگاه کرد .. نفس عمیق کشید .. کنارش رفتم!
-برو یه چیزی بپوش سردت میشه!
-هوای پاییز سرد نیست!
چند دیقه ای گذشت .. ملی گفت : یکی دو هفته ای هست که اکادمی باز شده درسته؟
-البته .. ولی همه چیز رو به راهه .. اونا نمیتونن هیچ کاری کنن .. ما افرادمون بیشتره! برده های وفادار .. خوناشامایی که هرکاری بگیم انجام میدن ..
-مهره اصلی دست اوناست!
-درسته .. اهورا هنوز دست اوناست و یه دانشجو ساده لوح و احمقه ..
لبخندی زد : وقتی اهورا رو به چنگ بیاریم همه چیز رو به راه میشه مگه نه ؟منظورم اینه .. دیگه نیازی نیست از خون شکارچیا استفاده کنم تا بتونم زنده بمونم..
-البته .. ارباب کارش رو بلده .. همه ما از این مخمصه نجات پیدا میکنیم و تو یه شکارچی میشی ..
ملی لبخندی زد : یادت رفته من یه اصیل زادم؟ اصیل زاده ها نمیتونن شکارچی بشن ..
من گفتم :یادم نرفته .. ارباب قول داد بعد از اینکه اهورا رو به چنگ اوردیم تو رو به یه شکارچی تبدیل کنه .. فرقی نداره اصیل باشی یا پلشت ..
ملی با قدردانی به من نگاه کرد ..
تو همین لحظه در بالکن باز شد ..
مروا داخل شد و در حالی ک چاقویی تیز میکرد گفت:دختر مریض و پسر نگهبان .. حالمو بهم میزنین .. سپس خندید
ملی مشتی ب بازوی مروا زد و گفت :یاد بگیر در بزنی !!
مروا با بی تفاوتی گفت:اصلا برام مهم نیست ....
مروا کمی به من نزدیک شد..
ملی تعجب کرده بود !!! منم متعجب ب مروا نگاه میکردم .. لبش رو ب گوشم نزدیک کرد و گفت : ارباب کارت داره احمق ..بهتره عصبیش نکنی ..
سپس چشمکی ب من زد و با خنده موذیانه از ما دور شد ..
ملی با تعجب گفت: اون..
چاقوی تیزی رو از کمرم در اوردم و دستم رو بریدم .. ملی جلوی من زانو زد .. مقداری از خونم رو تو دهنش ریختم ..
ملی جون گرفت و مقداری سرحال شد ..
در حال ک داشتم از اتاق خارج میشدم گفتم: لباساتو بپوش .. ارباب منو احظار کرده و سپس از اتاق خارج شدم
__
از زبان سوم شخص :
فرهاد از اتاق خارج شد و ب سمت اتاق ارباب بزرگ و حاکم ظالم وی رفت ..
وی طبق معمول بروی صندلی ای ک جلوی پنجره اتاقش قرار داشت نشسته بود و خفاشش رو نوازش میکرد ..
اسم خفاشش بلک بت بود :|
صندلی وی پشت به همه بود و صورت وی هیچوقت پیدا نمیشد !
عرفان هم در اتاق حضور داشت .. با ورود فرهاد عرفان تعظیمی کرد و هردو منتظر فرمان وی شدند ..
وی غرید : فرهاد ...
فرهاد به وی نزدیک شد و جلوی پای او زانو زد ..
وی ناخون های بلندش رو به روی گوش و چشم فرهاد کشید..
-چه امری دارید سرورم !؟
-شنبه شب به اکادمی میری .. اکسیر امادست ..
با گفتن این حرف فرهاد و عرفان لبخندی زدند ..
-چشم سرورم ..
وی دوباره غرید : بانو رو همون جای همیشگی ملاقات میکنی .. اگه پیدات کردن ..
فرهاد ادامه صحبت وی رو قطع کرد : با نفرین مرگ خودم رو از بین میبرم ..
-خوبه !
فرهاد از جا بلند شد .. تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد ..
با خودش خندید : بالاخره اون اکسیر لعنتی رو به دست اوردیم ! حالا فقط دو مورد مونده !
چشم گرگینه و جام خون اکادمی ..
همینجوری که داشت با خودش فکر میکرد به غزل برخورد .. غزل موذیانه خندید و گفت : تو فکری شکارچی!!
فرهاد تعظیمی کرد : درسته ..
-امیدوارم خبرای خوبی باشه ..
خنیدیم : بالاخره موفق میشیم بانو ...
غزل زبونش رو برون اورد و دور دهانش رو لیسید و گفت : اوممم .. چندین ساله که منتظر این لحظم .. میخوام اون مزه خون اون خوناشامای جیگرو زیر زبونم حس کنم ..
فرهاد و غزل شیطانی خندیدند ..
قسمت ششم (فصل 1 )
از زبان سوم شخص :
جمعه شب بود و همه پسرا و دخترای سال اولی خودشون رو برای رفتن به مهمونی حاضر میکردند!
جمع دخترا :
-وای نه این لباسم خیلی زشته ! حس میکنم منو چاق نشون میده |:
این مرضیه بود که داشت هیکل خودش رو توی اینه برانداز میکرد !
شادی نگاهی به مرضیه انداخت و گفت : نه مری .. تو خیلی حساسی! این لباس واقعا قشنگه ..
مرضیه دستی تو موهاش کشید و گفت : نه نه شادی من اینو نمیخوام!
پاری و بیتا در حال سوهان کشیدن بودند ..
پاری : مرضیه این بیست و سومین لباسیه که داری امتحان میکنی فکر کنم میخوای کل لباسای فروشگاه رو بپوشی:|
مرضیه جیغ کشید و گفت : بیست و سه؟ چه کممممممم... وای ایسان زود باش اون دامنا رو بده به من ..
ایسان دامنای گل گلی رو به مرضیه داد ..
بیتا پووفی کشید : گل گلی؟ اه یاد لباسای استاد نفس افتادم ! فاجعن ! مثه خوناشامای دهاتی میشی مرضیه !
مهتاب پیراهن قرمز رنگی رو به مرضیه داد : این رو امتحان کن مرضی .. بهت میاد..
مرضی لباس رو گرفت و سریع به پرو مشغول شد ..
شادی مشغول دیدن تتوهای اژدها وخفاش و مارها شده بود ..
-بچه ها نظرتون راجبع یه تتو خفاش چیه؟
ایسان موهای بلندش رو کنار زد و پشت گردنش رو نشون داد : مثل این؟
دخترا به وجد اومدند ..
مهتاب با تعجب گفت : تا حالا بهم تتو خفاشتو نشون نداده بودی.. اه عالیه ..
بیتا شونه ای بالا انداخت : خیلی معمولیه .. از این بهترشم دیدم ! مادرم عاشق خفاشا بود.. سپس به پیشونیش اشاره کرد و گفت : حتی رو اینجا هم یه تتو خفاش داشت !
دخترا خندیدند ..
نگین گفت : چه مهمونی ای بشه .. تا طلوع افتاب میتونیم برقصیم !
پارمیدا خندید : اره.. حتما باس رقاص خوبی باشی نگین .. همش راجبع مهمونی حرف میزنی!!
-جایی که من بزرگ شدم همیشه مهمونیای زیادی برگزار می شد .. اونا یه بار یه دلقک رو به صلیب کشیدند و بادکنکا رو با خون گرگینه ها پر کردند !
شادی گفت : همیشه فکر میکردم گرگینه ها تو افسانه هان .. فکر کنم خیلی کم باشن نه؟ اه من خیلی از گرگینه ها میترسم ..
نگین موذیانه گفت : به نظر من که هنوز وجود دارن حتی ممکنه الان نزدیکمون باشن ..
شادی اهی کشید : محض رضا استاد صابر.. منو میترسونی !!!!
دخترا خندیدند ..
مرضیه از پرو بیرون اومد :
دارا دارام !!!!
مرضیه جذاب و زیبا وارد میشووووودددددد ...
مهتاب : وای مرضیه خیلی بهت میاد ..
بیتا بی تفاوت گفت : اه شکل گوجه شدی .. با اون موهای طلایی و پوست سفید .. حالا هم میخوای یه لباس قرمز بپوشی؟
دخترا با اخم بهش نگاه کردند !
-خب چیه؟ راس میگم ..
با هم گفتند : بیتااااااااااااااااا ..
بیتا دستاش رو به نشونه تسلیم بالا اورد : باشه باشه .. مرضیه خیلی خوشگل شدی.. اره درسته.. اصلا هم شکل گوجه نیستی!
در اتاق پرو باز شد .. دخترا به ایسان نگاه کردند ..
-این چطوره بچه ها؟
دخترا جیغ کشیدند ..
ایسان یه پیراهن مشکی دخترونه پوشیده بود که قوس کمرش رو به خوبی نشون میداد.. و پشت لباس با تور کار شده بود ..
شادی : وای ایسان درست مثل یه بانوی وحشتناک شدی !!!!!
نگین : اوووف بابا جذاب ..
مرضیه : خیلی بهت میاد عزیزم..
بیتا شونه ای بالا انداخت : خب میدونی ..
دخترا با اخم و دس به کمر به بیتا نگاه کردند !
بیتا چشم غره ای رفت : باشه اصلا حرف نمیزنم...
دخترا خندیدند...
همان شب
جمع پسرا :
پسرا مشغول بسکتبال بودند و عین خیالشون نبود ک فردا شب مهمونیه :|
موندم این دخترا خودشون رو واس کی خشگل میکردند
-عمرا بتونی از دست من بگیری جوجه خوناشام..
-ببین مهرزاد واس من کری نخون .. دست قبل من برنده شدم داداش ..
-بهت اوانس دادم مشتی .. هیچ کس تو بسکتبال حریف من نمیشه !
مهرزاد و احسان طبق معمول با هم کل کل میکردند و مشغول بازی بودند ..
امیر و اهورا کنار زمین بسکتبال نشسته بودند و حرف میزدند ..
-خب گفتی تو کار بیزینسی امیر؟
امیر با غرور گفت : اره .. بیزینس اونم چه بیزینسی .. همه رنگ همه جور .. درشت و ریز .. سفید و سیاه .. باس خودت انتخاب کنی ..
اهورا با تعجب گفت : خیلی دوس دارم بدونم بیزینست چیه .. میتونی یه توضیح کوتاهی بدی؟
امیر ایفونش رو از جیبش دراورد و گفت : اره بیا برو تو سایت #%*)(*&%#^)*&% :|
-نه من نمیخوام این سایتا رو ببینم ! میخوام بیزینست رو ببینم داداش ..
امیر پس گردنی ای به اهورا زد : خب مشنگ بیزینسم همینه دیگه !
اهورا با تعجب گفتم : تو یه سایت *^%#&%#&^ داری؟:|
-زکی .. دوساعت دارم برات حرف میزنم تازه میپرسی ؟!
اهورا گفت : دمت خونی .. ولی چطوری؟
-چطوری نداره که .. چارتا از بچه محلامون رو جمع کردم و عکساشون رو تو سایت گذاشتم.. کلی هم طرفداردار پیدا کرد!.. میدونی نصف درامدم از همین راهه پسر .. تازه قراره با امیرعلی شریک شم ..
امیر علی جلو اومد و گفت : دارین راجبع چی حرف میزنید؟
امیر بلند شد و دستش رو دور گردن امیرعلی انداخت : داشتم برا اهورا از بیزینسمون حرف میزدم .. میدونی ما جهانی میشیم امیرعلی ! مطمنم یه روزی تمام خوناشامای شرق هم ما رو میشناسن .. حتی شکارچیام از سایتمون خوشون میاد :|
امیرعلی خنید:
-هر وری بری باتم داشم ..
امیر مشتی به شونه امیرعلی زد: مشتی هستی ..
_
ندا ناراحت و غمگین تو اتاقش نشسته بود ..
همونجوری که پدرش دستور داد اتاقش رو به بالاترین نقطه اکادمی جایی که هیچکس رفت و امد نمیکرد انتقال داده بودند ..
از تو حیاط صدای بچه ها رو می شنید که برای جشن حاضر میشدند .. روی زمین نشست و خودش رو جمع کرد ..
تق تق تق ..
-کیه؟
-منم پارمیدا .. میشه بیام تو؟
ندا خودش رو جمع و جور کرد ..
-البته بیا تو..
پارمیدا داخل شد و با دیدن ندا جا خورد :
-وای اینجا رو ببین .. مثه خوناشامی افسرده و بدبخت شدی!
ندا از جاش بلند شد .. به سمت پنجره اتاقش رفت : مگه نیستم؟
پارمیدا نزدیک ندا شد و گفت : هعی .. اشکال نداره.. درست میشه! پدرت سختگیره ولی صلاحتو میخواد ندا !
ندا نفس عمیقی کشید : نمیخوام راجبعش حرف بزنم .. امیدوارم بهتون خوش بگذره!!
-تمام شب رو؟
ندا عصبی شد : اره پاری تمام شب رو توی این اتاق لعنتی میمونم ..
سپس پارمیدا رو به سمت در خروجی راهنمایی کرد و ادامه داد: نه از نوشیدنی خبریه نه رقص نه لباسای جذاب ..
من قراره همینجا باشم .. تنها و بی کس .. مثل همیشه ..
پارمیدا رو از اتاق بیرون کرد و در رو قفل کرد ..
پارمیدا زبونش بند اومده بود.. با ناراحتی از اونجا دور شد !
___
شنبه شب :
از زبان سوم شخص :
کلاب خفاش یه کلاب نه چندان بزرگ بود .. دو بار خوب برای صرف نوشیدنی داشت و یه استیج بزرگ برای رقص..
رقص نور همه جا دیده میشد ..
امیر : نه جون من اون دختره رو نگا .. به درد سایتمون میخوره امیرعلی!!!!
امیرعلی خندید : بهش نمیاد مال این حرفا باشه !
امیر یکم از نوشیدنی توی لیوان نوشید و گفت : کافیه بهش بگیم ما مشغول بیزینسیم اونوقت همچی حل میشه..
شادی جلو اومد و گفت : اه تمام شب رو میخواید اینجا وایسید و راجبع دخترا چرت و پرت بگید؟ یکم قرش بدید !
امیرعلی: خب راسش یکم کمرم سفت شده زیادم با این اهنگا حال نمیکنم ..
امیر حرف امیر علیو تایید کرد : اره منم همینطور ..هعی روزگار .. ببین این همه مشغله باعث شده دیگه تو مهمونیم بهم خوش نگذره ... من یه زمانی رقاص ترین خوناشام محله بودم!
شادی نوشیدنی امیر رو از دسش گرفت و نوشید : بیخیال فقط همین یه امشبه خوش بگذرون!
سپس از پسرا دور شد !
امیرعلی با تعجب به امیر نگاه کرد : به نظر توام مسته؟
-شک نکن ..
__
-مهتاب من خجالت میکشم ..
مهتاب مشتی به روی شونه ایسان زد : چرا دیوونه .. خیلی خشگل شدی ..
-نمیدونمممممم!!!
مهتاب دست ایسان و گرفت و گفت : بیا بریم تو ایسان.. مثل یه خوناشام 118 سالع رفتار کن...
مهتاب و ایسان به داخل کلاب وارد شدند..
ایسان با دیدن پسرا و دخترایی که بی پروا کنار هم میرقصیدند کمی اروم شد ..
مهتاب یه نوشیدنی از دست یه پسر کش رفت تا ته نوشید و دوباره به پسر برگردوند ..
پسر متعجب به مهتاب نگاه کرد و مهتاب چشمکی زد :|
ایسان و مهتاب به سمت استیج رقص رفتند ..
ایسان شروع به رقصیدن کرد ! مهتاب مثل دیوونه ها بالا و پایین میپرید و ایسان میخندید
-وای تو دیوونه ای مهتاببببب.
-نمیشنوم چی میگی ایسان!!!!!!!!
ایسان با صدای بلند گفت: تو دیووونه اییییییییییییی !!!
مهتاب خندید و به رقص مشغول شدند..
چند دیقه گذشت .. ایسان اهورا رو دید که با دختری مشغول رقص بود ..
زیر گوش مهتاب گفت : اونجا رو ..
مهتاب خندید: وای مثل اینکه شاهزاده رویاهات یه ملکه جدید پیدا کرده ..
ایسان خندید : غلط کرده ..
از مهتاب جدا شد و به سمت اهورا رفت ..
-عزیزم میتونم یه لحظه دوست پسرتو قرض بگیرم؟
دختر با چشم غره کنار رفت و اهورا گفت : واووو چه سورپرایزی ..
ایسان دستش رو به دور گردن اهورا انداخت : دوس دخترت که ناراحت نمیشه نه؟
اهورا دستش رو به دور کمر ایسان حلقه کرد : دوست دخترم نیست !
ایسان خندید: خوشا به سعادتم ..
اهنگ اوج گرفت و اهورا و ایسان هم با ریتم اهنگ به رقص پرداختند...
__
امید و امیر و امیر علی کنار هم نشسته بودند و مشغول دیدن ایسان و اهورا بودند ..
امید خندید : مثه اینکه تو گلوی یکی گیر کرده ..
امیر با تعجب گفت : از کجا فهمیدی؟
-خب خیلی ضایعست .. نگاها همچی رو معلوم میکنه ..
-جدی؟ یعنی شادی هم فهمیده؟
امید گفت: نمیدونم شاید فهمیده باشه بستگی داره مثه من تیزباشه یا نه ..
امیر مشتی به مبلی که روی اون نشسته بود زد و گفت : نمیخواستم الان بفهمه ..
امید با تعجب گفت : چرا مگه چیه؟ به شادی ربطی داره؟
-معلومه که ربط داره احساسات اونم درگیر میشه .. تازه من هنوز نفهمیدم اصلا میخواد تو بیزنیس باشه یا نه!!
امیرعلی انگار که یه پارچ یخ بدون خون ریخته باشن روش گفت : اوه .. دیگه عمرا بخواد بیاد تو بیزینس امیر .. باس به فکر یه نفر دیگه باشیم ..
امید با تعجب بلند شد و گف: من منظورم ایسان و اهورا بود که جیک تو جیک مشغول رقصن ..
امیر و امیر علی با هم گفتند : ایسان و اهورا کین؟:|
امید با کف دست به پیشونی خودش ضربه زد : هیچی .. به کارتون برسید .. بعدا میبینمتون !
امید از پسرا دور شد ..
امیر با تعجب گفت : اهورا و ایسان؟ نکنه منظورش یه کیس جدید برا کار بود؟
امیرعلی با تاسف سرش رو تکون داد: امیرما دوتا احمقیم ! ایسان و اهورا ..! نمیشناسیشون؟
امیر گفت : واسا داره یه چیزایی یادم میاد ..
اهان اهان ..بزار بگم ..
امیرعلی با هیجان گفت : اره خودشه خودشه بگو
امیر گفت : فهمیدم!!!!!..واسا...
دوتا از کارمندامون تو سایتن!
امیرعلی تایید کرد : ایول داری داداش زدی تو خال ..
بزن قدش :|
امیر دستش رو بالا برد و یکم از نوشیدنی نوشید :ما نابغه ایم داداش ..
امیرعلی متفکرانه گفت شک نکن ..
___
مرضیه به گوشه و کنار کلاب نگاهی انداخت .. همه مشغول بودن .. از خوردن نوشیدنی خسته شده بود ..
ناگهان چشمش به فرید افتاد که روی مبلی کنار امیر و امیرعلی نشسته بود ..
به سمت پسرا رفت
-هی مشنگا چرا تنهایید؟ کلی دختر خشگل تو این کلاب هست .. پاشید و برا خودتون استین بالا بزنید ..
امیر گفت : ما مشغول بررسی یه پروژه ایم مرضیه .. مگه نه داداشم؟
امیرعلی گفت : دقیقا .. این پروژه ..
در همین لحظه زبونش بند اومد و به نقطه ای خیره شد ..
امیر و مرضیه رد نگاه امیرعلیو گرفتند ..
-سلام بچه ها .. شما بیکارید؟
امیر با بیخیالی گفت : نه .. میدونی..
ناگهان امیرعلی از جاش بلند شد و گفت : معلومه که بیکاریم بیتای عزیز! من تک و تنها این گوشه نشسته بودم و منتظر شما بودم ..
سپس تعظیمی کرد و گفت: افتخار رقص میدی مادمازل؟
بیتا با عشوه گفت : حتما ..
امیر هاج و واج به امیرعلی نگاه کرد : عه عه عه .. مرتیکه&%$#^*^$%&* :|
داد زد : بزمچه پروژه چی شد؟
امیرعلی دستش رو به نشونه ساکت بالا برد و با بیتا از اونا دور شد :|
مرضیه موذیانه خندید و گفت : امیر بیچاره .. میتونم برات یکیو جور کنمااا!
امیر با غرور گفت : من با یه انگشت و فقط در عرض دو دیقه برای خودم یه خوناشام جیگر پیدا میکنم!!حالا نگاه کن..
سپس از جا بلند شد و به سمت دخترا رفت :|
مرضیه زیرلب گفت: اخی طفلکی!
فرید هنوز هم روی مبل نشسته بود و مشغول کار با موبایلش بود.. حتی یه لحظه هم سرش رو بلند نکرد ..
مرضیه گفت: فرید .. اینقدر خسته کننده نباش .. ایتجا یه پارتیه .. بلند شو برقص!!
فرید گفت: بله .. خب راسش من رقص بلد نیستم...
مرضیه با تعجب گفت : جدی؟؟؟؟ بلند شو .. من بهت یاد میدم ..
فرید : البته خودمم مایل ..
مرضیه دست فرید رو کشید و به وسط استیج رقص برد..
با اهنگ جدیدی که پخش شد شروع به رقصیدن کرد و گفت : خب حالا بیا دستت رو دور کمرم حلقه کن
فرید خودش رو کنار کشید و با تعجب گفت: واقعا باید اینکارو بکنم؟
-خب این جزوی از رقصه!
-بی شرمانست!
مرضیه پوووفی کشید و گفت : این فقط یه رقصه فرید ..
باشه .. ببین هرکاری من انجام میدم انجام بده ..
-باشه ..
-خب حالا...
مرضیه و فرید شروع به رقصیدن کردند!
مرضیه با تعحب به فرید نگاه میکرد ! رقصش خیلی خنده دار بود ..
-اه خوب میذقصم مرضیه؟
مرضیهمن و من کنان گفت : اره اره .. خوبه ! لبخند زورکی ای زد !
امید که نزدیک مرضیه و فرید بود موبایلش رو از تو جیبش دراورد و از رقص فرید یه فیلم کوتاه گرفت!
موذیانه خندید و با خودش گفت : این فیلم تو فیسبوک بالای 1000 تا لایک میخوره!!!!!
__
مهرزاد با چندتا از بچه ها مشغول کل کل بود ..
مهرزاد معتقد بود که میتونه یه بطری کامل الکل و خون بنوشه بدون اینکه مست بشه ..
بچه ها یه مسابقه گذاشته بودند و هرکس یه بطری نوشیدنی میگرفت و با شروع داور سر میکشید و کسی که کم میاورد باس یه فیلم مضحک و بد از خودش میگرفت و توی یوتیوب به اشتراک میگذاشت:|
مهتاب خندید و گفت : خب پس تو معتقدی میتونی منو شکست بدی اصیل زاده بچه ننه؟
مهرزاد پوزخندی زد : شک نکن .. بهت چهارتا اوانس میدم!
مهتاب قهقه زد : چهارتا؟نچایی یه وقت!!!
مهرزاد خندید: فقط بلدی کری بخونی پلشت؟چرا نمیای امتحان کنیم؟
سپس پیشخدمت رو صدا زد و گفت : دوتا بطری نوشیدنی ..
لبخندی موذیانه زد ..
مهتاب کله شق تر از این حرفا بود با لبخند مصنوعی جوابش رو داد..
بالاخره مهرزاد و مهتاب بطریا رو به دست گرفتند ..
-با شمارش من ..
1..2..
مهتاب علامت ^$^&^&* رو به داور نشون داد و گفت : 3..
مهرزاد و مهتاب شروع به خوردن نوشیدنی کردند و اهنگ همزمان با اونا شدت گرفت ..
__
نگین با چشم دنبال احسان میگشت .. و به خودش فحش میداد!
-اه خدا این بهرتین فرصته نباید از دستش بدم ..
احسان رو پیدا کرد که داشت از درب پشتی کلاب خارج میشد..
به دنبال احسان رفت !
احسان به دیوار تکیه داده و یه نخ سیگار روشن کرده بود!با دیدن نگین جا خورد!
-مزاحم شدم؟
-نمیدونم... من فقط داشتم ی جورایی خلوت میکردم .. میشه گفت مزاحم شدی ..
نگین با تعجب به احسان نگاه کرد و توی دلش گفت : پسره لوس و بی نزاکت!
اما لبخندی زد گفت : به منم یه نخ سیگار بده ..
-من فقط همین یکیو دارم!
نگین سیگار رو از دست احسان گرفت و پوکی محکم زد و توی دستاش له کرد !
-خب حالا همینم نداری!
احسان شونه ای بالا انداخت و یه سیگار دیگه از جیب کتش بیرون اورد و روشن کرد..
نگین با تعجب گفت : تو که گفتی ..
-اره اره میدونم .. ولی من خوشم نمیاد سیگارامو با کسی تقسیم کنم!
نگین پوزخندی زد و گفت : خسیس!
احسان با اخم گفت: این خساست نیست!صرفه جوییه!
نگین: حالا هرچی.. میشه لطفا یه نخ سیگار به من بدی عالیجناب؟؟؟
احسان پووفی کشید و یه نخ سیگار به نگین داد!..
چند دقیقه گذشت .. نگین بحث رو باز کرد: خب چرا از کلاب اومدی بیرون؟میترسیدی سیگاراتو بخورن اقای خسیس؟
احسان با ارامش گفت : نه .. اونجا یه دختر بود..
-خب؟؟؟
احسان پوکی به سیگار زد و ادامه داد: اون مثه تو داشت سعی میکرد مخمو بزنه .. منم حوصله حرفاشو نداشتم!!
نگین با تعجب گفت: من.. من .. من نمیخوام مختو بزنم.. اوه چه خودشیفته !
احسان نفس عمیق کشید : واضحه.. برای همین رنگ مورد علاقه منو پوشیدی و اسپری راسو به خودت زدی .. چون میدونستی من خوشم میاد .. چرا اعتراف نمیکنی نگین .. تو ازم خوشت میاد!!!!
نگین زبونش بند اومده بود :اصلا .. اصلا .. اصلا هم .. اصلا هم بخاطر تو نیست .. مگه دیونم بخاطر یه همچین خوناشام .. خوناشامه..
احسان گفت: خوناشامه؟
نگین هول شد: خوناشامه احمق و مشنگی خودم رو درست کنم!!!
احسان شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت : فعلا که اینکارو کردی .. تازه اینقدرم هول و دست پاچلفتی هستی که نمیتونی نگاهتو توی جمع کنترل کنی! توی کلاب مدام داشتی به من نگاه میکردی .. حتی وقتی با دخترا حرف میزدم نیشاتو دیدم .. عصبی شده بودی و میخواستی گلوی دخترای دورمو بدری نه؟
نگین عصبی بود .. با خشم به احسان نگاه کرد:
احسان دوباره حالت بی تفاوتی به خودش گرفت: اون نیشای مزخرفتو جمع کن .. تو نمیتونی یه خوناشام رو بدری خب؟ پس بهتره به اعصابت مسلط باشی .. حالا هم برگرد به کلاب و با هم جنسای خودت خوش بگذرون !
نگین با عصبانیت از احسان دور شد و توی دلش پسر بدبخت و مظلوم رو با فحش های جدیدی اشنا کرد!!
__
پارمیدا و علی گرم صحبت بودند در همین لحظه امید به اونا نزدیک شد :|
-هعی بچه ها بیاید ببینید چه سوژه نابی گیر اوردم .. تا حالا یه خوناشام رقاص رو دیدید؟
پارمیدا گفت: چی؟
امید موبایلش رو از جیبش دراورد و رقص مضحک فرید رو به اونا نشون داد ..
علی و پارمیدا متعجب به فیلم نگاه میکردند و میخندیدند !
علی : وای خدا این رو ببین .. فرید چه قری میده :|
پارمیدا گفت: وای .. اه .. این خیلی خنده داره ! بزارش رو فیس بوک..
علی: نه شاید فرید ناراحت بشه ..
پارمیدا گفت: میدونی چیه علی؟ یه قاعده ای تو این دنیای وحشتناک هست اونم اینه که ما نبلس تنها بخندیم خب؟ باید با همدیگه بخندیم!
علی گفت: درسته باید با هم بخندیم .. همونجوری که گفتی! این برای فرید خنده دار نیست پاری ..
پارمیدا چشم غره ای رفت گفت : باشه تو راست میگی بیخیال .. حالا امید اون فیلم رو بده به من تا اول برا فرید بفرستم تا خودش بخنده بعد بزارمش رو فیس بوک!
علی دیگه ناامید شده بود : پارییییییییی.... فرید نباس این فیلمو ببینه .. همینطور بقیه .. این فیلم باید حذف بشه ..
اون موبایلو بده به من امید!!!!
امید موبایل رو از علی دور کرد و گفت : عمرا! این رو میتونم برا ننه بزرگم که افسردست بفرستم مطمنم با این فیلم دوباره حالش خوب میشه!
علی گفت : خیلی خب .. خودتون خواستید ..
دندونای نیشش رو نمایان کرد و گفت : یا اون موبایل لعنتی رو به من بده یا همین الان؟
پاری و علی گفتند: همین الان؟
علی اروم شد و گفت : همین الان .. فیلم رو برا خودم میفرستم تا بزارم رو یوتیوب!!!!
امید فیلم رو برا علی فرستاد و هر سه تا مشغول به پخش فیلم شدند :|
___
-تو یه روانی هستی ..
-حالا این یکی رو گوش کن .. به خوناشامی که دندون نداره چی میگن؟
ایسان کمی فکر کرد و گفت : اوممم.. خوناشام بی دندون !
اهورا خندید : درسته .. اه تو خیلی باهوشی ایسان!
ایسان و اهورا کنار هم و نزدیک بار نشسته بودند و جک های بی مزه خوناشامی تعریف می کردند ..
-خب من میتونم ایمیلیت رو داشته باشم ایسان؟
ایسان سرش رو تکون داد : اوم البته .. یادداشت کن..
Blood دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
aysan@sayhoo.com
-خب خیلی ممنون .. بازم نوشیدنی میخوری؟
ایسان گفت : نه .. راستش خیلی زیاده روی کردم .. مثل اینکه خون کانگورو رو خورده باشم .. واقعا سنگینم..
-این که چیزی نبود ..
ایسان از جاش بلند شد و گفت : من اصولا نوشیدنی نمیخورم اهورا ..
-میخوای یکم برقصیم ..؟
ایسان در حالی که سرش گیج میرفتم و تعادل نداشت گفت : نه میخوام مهتاب رو پیدا کنم.. ساعت سه شده .. وقتشه برگردیم به اکادمی ..
من قرص افتاب رو با خودم نیاوردم میترسم دیر بشه..
-باشه ..
ایسان چند قدم جلو رفت و در همین لحظه لیزخورد ..
اهورا ایسان رو گرفت : خوبی؟مطمنی کمک نمیخوای؟
ایسان دست اهورا رو پس کشید و با حالتی خمار گفت : اره اره میتونم ..
از زبان اهورا :
وقتی دستش رو پس کشید دوباره دستش رو گرفتم.. گیج به من نگاه میکرد .. صدای اهنگ تو مخم میپیچید نمیدونم چیشد که ..
جای انگشتای ایسان رو روی صورتم حس کردم !!!!
هول شدم : ایسان .. من .. من ..
ایسان با همون حالت گیجی لباش رو پاک کرد و زیر لب غرید : تو یه عوضی هستی ..
سپس از دیدم ناپدید شد !
از زبان مهرزاد :
مهتاب بازی رو باخته بود.. گیج و منگ بود ..
روی یکی از مبلها نشسته بود و هزیون میگفت ..
-به ساعت نگاه کردم ! ساعت سه شده .. وقت رفتنه .. به بقیه اعلام کردم و همه بچه ها برای رفتن اماده شده بودند ..
اگه با سرعت حرکت میکردیم تا یه ساعت دیگه به اکادمی میرسیدیم ..
ایسان رو دیدم : وای مهتاب تو با خودت چیکار کردی!!!!!!!
مهتاب میخندید: هیچی .. هیچی .. من فقط ..اه ..من فقط خواستم روی این بچه ننه رو کم کنم..
پوزخندی زدم : چقدرم ک کم کردی ..
ایسان مهتاب رو بلند کرد و دست مهتاب رو به دور گردن خودش انداخت و غرید : از دوست من فاصله بگیر مشنگ ..
پوفی کشیدم : دوستت خواست کله شق بازی دربیاره منم بش یاد دام اینجا کی رییسه حالا هم از جلوی چشمم دورش کن .. نمیخوام ببینمش!
چشمای ایسان ازعصابنیت قرمز شد .. مهتاب رو به دوش کشید و خیلی سریع از کلاب خارج شد ..
__
همان شب در اکادمی :
از زبان فرهاد :
طبق دستور ارباب قرار بود تا بانو رو در اکادمی ملاقات کنم ..
یه شنل بلند پوشیده بودم و نقابی به صورت داشتم .. تا کسی منو شناسایی نکنه..
قبل از طلوع افتاب باید به قلعه برمیگشتم.. شکارچیا زیر نور افتا میسوزوند و این تنها مشکلی بود که جادوی سیاه یا هیج داویی نمیتونست اونو حل کنه!
همه چیز اماده بود ..
از دیوار پشتی حیاط اکادمی بالا رفتم .. خودم رو از دید نگهبانا پنهان کردم.. قرار بود تا بانو رو در اخرین طبقه از ساختمون بزرگ اکادمی ملاقات کنم..
از جادوی سیاه استفاده کردم..
میش دی ایف نو کال با ..
میش دی ایف نو کال با ..
با خوندن این ورد همرنگ دیوار قلعه شدم و از اون بالا رفتم .. به اخرین اتاق در بالاترین قسمت اکادمی رسیدم .. اتاقی با چراغ خاموش که مطمن بودم کسی در اونجا رفت و اماد نمیکنه ..اتاقی که همیشه برای ورود ب اکادمی ازش استفاده میکردم..
.پنجره اتاق رو به ارومی باز کردم و به داخل رفتم..
اتاق به طرز عجیبی با لباس های دخترونه و اسکلت و صندق دکور شده بود انگار که کسی در اونجا زندگی میکرد...ولی...
ولی این اتاق که همیشه خالی بود!!!!
اتاق رو بررسی کردم ..اتاق تاریک بود و کسی در اونجا نبود ولی ناگهان صدایی شنیدم..یک قدم به عقب برگشتم
-تو کی هستی؟
سرجام خشک شدم !!!!!!!!!!

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



