27-08-2015، 23:46
از توضبح الیس خرسند شده بود. دوست نداشت ان لباس را ان جا ببیند. این فقط باعث می شد که بیشتر یادشان
بیاید چه چیزی را از دست داده اند و دیگر هرگز نمی توانند دوباره ان را داشته باشند. اگر می توانست، همان موقع
می رفت و ان کاپشن را در اتاق جانی می گذاشت. اما نمی توانست خودش را راضی کند که به ان اتاق برود. جیم در
کنار الیس روی تختشان دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. خانه در سکوت کامل بود. الیس نمی توانست حدس
بزند که حالا جانی کجاست. ایا دوباره ناپدید شده بود و به همان جایی رفته بود که این روزها در فاصله وقت هایی
که با او بود می رفت؛ یا هنوز در اتاقش بود و با خرت و پرت هایش ور می رفت. او همان طور که در کنار جیم دراز
کشیده بود با فکر کردن به پسرشان تبسم کرد... و بعد، با حرکتی که جیم کرد، سورپریز شد. جیم یک بازویش را
دور او انداخت . دیگر خیلی خیلی به ندرت پیش می امد که نیبت به الیس احساسی از خودش نشان بدهد. اغلب
اوقات به قدری مست بود که حتی نمی توانست به چیزی فکر کند. هر چند که هنوز احساساتش نمرده بودند؛ اما
فرصت بروز ان ها بسیار به ندرت پیش می امد. غالبا او همان پایین توی صندلی اش خوابش می برد و این چیزی بود
که الیس دیگر ان را پذیرفته بود . از زندگی عشقی ان ها ، عملا چیزی باقی نمانده بود.
جیم با همان لحنی که ساعتی قبل، روی مبل با او حرف زده بود، گفت:
"دیگر هیچ وقت مریض نشو، الیس."
... لحنی پر از نگرانی ، احساس و عشق.
"قول می دهم که نشوم."
جیم سرش را تکان داد و بعد رویش را ان طرف کرد وبه خواب رفت.
الیس او را که به نرمی خروپف کی کرد، نگاه کرد... یعنی دوباره یک روز زندگی شان مثل سابق می شد؟!... فعلا که
این طور به نظر نمی رسید.
فصل ششم
طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را
به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید.
الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید:
"کجا بودی؟"
جانی به سوال او خندید.
"خانه بکی . بچه ها داشتند با شیطانی هایشان او را دیوانه می کردند."
مادرش به شوخی گفت:
"گمان نمی کنم کمکش کرده باشی."
"اگر می توانستم می کردم ، مامان"
همیشه با خواهر و برادرهای بکی خوب بود و دوستشان داشت.
"... تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مواظب باشم دست به کبرین نزنند و خانه رابه اتش نکشند. تعدادشان
هم که یکی دو نیست. بکی امروز خانه ماند تا مادرش بتواند بیرون برود. دو تا از بچه ها سرما خورده اند و به مدرسه
نرفته اند. اما مطمئنا این راهی برای زندگی،برای بکی نیست. حداقل وقتی که من زنده بودم ، گهگاهی تفریحاتی
داشت. حالا دیگر هیچ جا نمی رود، مامان."
"می دانم. من مرتب این را به پم می گویم. هر دوی ان ها باید بیشتر بیرون بروند."
جانی صادقانه گفت:
"مطمئن نیستم که بتوانند از عهده اش برایند."
اگر چه از این موضوع نفرت داشت، اما می دانست که بکی به یک دوست پسر احتیاج دارد. در این زمینه کاری از
دست او برنمی امد ولی این را می فهمید که بکی در هیجده سالگی این حق را داشت که زندگی بهتری داشته باشد.او
هم به اندازه مادرش مسولیت خواهر و برادرانش را بر عهده داشت. حتی گاهی بیشتر ، چون ساعات کار مادرش
طولانی تر بود. این که بکی دیگر هیچ تفریحی نداشت، او را غمگین می کرد.
"من به پم پیشنهاد کردم که بچه ها را برایش نگه دارم .شارلی می تواند کمکم کند."
"البته اگر بتوانی او را از تمرینات بسکتبالش بیرون بکشی؛ که شک دارم. مثلا یک وقتی بین فصل بسکتبال و بیس
بال. چرا سعی نکنیم بابا را به یکی از مسابقات او ببریم؟"
الیس با ناراحتی گفت:
"من این کار را کردم. اونخواهد رفت... هرگز... تو هم این را به خوبی من می دانی. او فکر می کند که برای دخترها
احمقانه است که در تیم های ورزشی بازی کنند."
جانی بلافاصله با رنجیدگی خاطر گفت:
"شارلی یک قهرمان بی نظیر است. خیلی بهتر از ان چه من بودم . اگر بابا فقط یک بار برود و کار او را تماشا کند،
این را می بیند."
الیس قائله را ختم کرد...
"خب ، هیچ وقت نمی رود."
خودش این را هزار بار به جیم گفته بود؛ اما جیم همیشه می گفت که خیال ندارد وقتش را تلف کند و به دیدن
دخترانی برود که یک ورزش پسرانه را ان هم خیلی بد بازی می کنند. الیس می دانست که بحث کردن با او هیچ
فایده ای ندارد. سال ها تلاش کرده بود تا او را متقاعد کند و موفق نشده بود.
جانی با عصبانیت گفت:
"این وسط، او هم به اندازه شارلوت ضرر می کند."
"خب من می روم. این برای خودش چیزی است."
این را نمی خواست. او » فقط « اما هر دوی ان ها می دانستند که این همان چیزی نیست که شارلوت می خواهد لااقل
تایید و توجه پدرش را می خواست. چیزی که تا به حال ان را به دست نیاورده بود. الیس نگران این بود که شارلوت
بعدها چه احساسی در این مورد پیدا خواهد کرد. بعد ها که به عقب نگاه می کرد و می دید که پدرش حتی به
تماشای یکی از مسابقات او نرفته و حتی یک بار جایزه گرفتن او را ندیده است. او تقریبا به اندازه جانی جایزه برده
بود که جایزه ویژه بیس بال فصل قبل ، جزء ان ها بود. حتی عکس او را در روزنامه محلی هم چاپ کرده بودند که
جیم کوچکترین توجهی به او نکرد؛ اما اگر جانی می توانست بازی کند، خوب متوجه می شد و ماجرا را به همه
دوستانش هم می گفت.
جانی ان روز هم به همراه مادرش به دنبال بابی رفت و او و مادرش تمام طول راه با هم حرف زدند. وقتی که بابی
سوار ماشین شد، سرحال تر از همیشه به نظر می رسید. او چرخید و مستقیما به جانی که روی صندلی عقب نشسته
بود ، خیره شد و بعد دوباره رویش را ان طرف کرد و به بیرون پنجره نگاه کرد. مادرش با او حرف می زد. همیشه
طوری رفتار می کرد که گویی انتظار دارد بابی جوابش را دبهد. اما وقتی که او این کار را نمی کرد، عصبانی نمی شد.
وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به او شیرو کلوچه داد. جانی به طبقه بالا و به اتاق خودش رفته بود تا کتش را
دراورد. چند دقیقه بعد بابی هم به طبقه بالا رفت. الیس در اشپزخانه ماند تا کمی سبزی برای شام خرد کند. با
شارلوت قول داده بود که شام مورد علاقه اش را درست کند. مرغ برسان به روش شمالی و سیب زمینی سرخ شده با
کدو که شارلوت عاشقش بود.
شارلوت ان روز عصر ، دیر به خانه برگشت و تقریبا به محض این که رسید، دوباره بیرون رفت تا یک کمی بسکتبال
بازی کند. همان کاری که جانی وقتی به سن و سال او بود می کرد. کمی که گذشت، الیس احساس سرما کرد و به
طبقه بالا رفت تا یک ژاکت بپوشد. ان گاه بود که شنید یک صدایی از اتاق بابی می اید. بابی یکی از نوارهای تمرین
حرف زدن را که او برایش خریده بود گذاشته بود. الیس ان نوارها را خریده بود که او در حرف زدن راه بیفتد؛ اما
کارش هرگز نتیجه ای نداشت. هیچ . او از لای در اتاق بابی به داخل سرک کشید و برایش در هوا بوسه فرستاد... و
دید که جانی روی درگاه پنجره نشسته و در سکوت بابی را تماشا می کند. الیس به او چشمک زد و بعد به سراغ
کارش در اشپزخانه رفت. او تقریبا کار شام را تمام کرده بود که جانی به طبقه پایین برگشت و با اشتیاق به بشقاب
کلوچه ها چشم دوخت. اما مهم نبود که او چقدر طبیعی به نظر می رسید، به هر حال نمی توانست چیزی بخورد.
کارهایی بود که او نمی توانست بکند و چیزهایی بودند که دلش برای ان ها خیلی تنگ شده بود. مثل کلوچه و پای
سیب دستپخت مادرش.
الیس که داشت کدوها را برای اخرین بار در ماهی تابه پشت و پهلو می کرد با حواس پرتی پرسید:
"بابی خوبه؟"
"بله . خوبه..."
روی پیشخوان اشپزخانه پرید و مثل بابی شروع به تکان دادن پاهایش کرد.
"... او مرا می بیند."
این را گفت و منتظر عکس العمل مادرش . الیس در حالی که یک چیزی را در یک یخچال می گذاشت و چیز
دیگری را از ان در می اورد پرسید:
"کی تو را می بیند؟"
جانی گفت:
"بابی ."
... و به مادرش که سرش را به سرعت از یخچال بیرون اورده و به او خیره شده بود، پوزخنده زد.
مادرش با حیرت پرسید:
"از کجا می دانی؟"
"می دانم . وانگهی ، او مرا لمس کرد."
طوری این حرف را زد که گویی طبیعی ترین کار دنیا بود
"تو گذاشتی؟... منظورم این است که گذاشتی تو را ببیند؟ عیبی نداشت که این کار را بکنی؟"
"نمی دانم . فکر نمی کردم هیچ کس به جز تو بتواند مرا ببیند مامان . اما او می تواند."
از این بابت خوشحال به نظر می رسید. الیس با نگرانی پرسید:
"او را ترساندی ؟"
می » ترسیده « "البته که نه . چرا او باید از من بترسد؟! چند دقیقه پیش که به اتاقش امدی و نگاهش کردی ، به نظرت
امد؟"
"نه ... اصلا..."
به همین دلیل اجازه داده بودند که او هم جانی را ببیند. » ان ها « حداقل او نمی توانست به کسی چیزی بگوید. شاید
"... به او چه گفتی؟"
"گفتم که فقط برای یک ملاقات کوتاه برگشته ام و نمی توانم بمانم؛ اما تا یک مدتی این دور و برها هستم. تقریبا
همان چیزهایی که به تو گفتم. حقیقت. او از دیدن من خوشحال شد . اوه خدا ... من خیلی دوستش دارم، مامان."
او همیشه رفتار خارق العاده ای با بابی داشت. ان تابستان که جیم و بابی تصادف کردند، جانی سیزده ساله بود و
وقتی که دکترها گفتند شاید بابی زنده نماند ، او واقعا حال بدی داشت. بعد از ان هم برای همیشه بزرگترین مدافع او
بود.
"... به او گفتم که چون خداحافظی نکردم، دوباره برگشتم که او و دیگران را ببینم."
اشک در چشمان الیس حلقه زد و در همان حال به پسر دلبندش تبسم کرد. او عاشق هر سه فرزندش بود اما حالا
بیشتر از هر وقت دیگر می دانست که چقدر این یکی را دوست دارد.
"پس انچه موقع بالا امدن از پله ها شنیدم صدای تو بود. فکر کردم او یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که
برایش خریده بودم، گذاشته است . بهتر است وقتی می خواهی با او حرف بزنی ، یک نگاهی هم به بیرون بیندازی
که یک وقت شارلی یا بابا صدایت را نشنوند."
البته اگر می توانستند بشنوند. جانی سرش را تکان داد و همان موقع سرو کله بابی پیدا شد . وقتی که او جانی را با
مادرش دید از گوش تا گوش پوزخند زد.
الیس به ارامی به او گفت:
"این خیلی هیجان انگیزاست، بابی مگر نه؟..."
بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد . از یکی از ان ها به دیگری نگاه می کرد مادر شادامه داد:
"... اما ما نمی توانیم موضوع را هیچ کس بگوییم."
به هر حال بابی نه می توانست و نه این کار را می کرد. اما الیس از تماشای چشمان شاد او غرق لذت بود او از جانی
پرسید:
"فکر می کنی سرانجام همه اعضای خانواده بتوانند تو را ببینند؟ دل همه ما برایت تنگ شده بود. بابا و شارلوت هم
همین طور."
به دیدن من نداشته باشند." » احتیاج « "شاید ان ها مثل شما دو تا
اما حقیقت این بود که دلیل واقعی را نمی دانست. او حاضر بود همه چیزش را بدهد و بکی هم قادر باشد که او را
ببیند. بکی هم به حد مرگ برای او دلتنگ بود، اما کاملا اشکار بود که نمی تواند او را ببیند.
"... راستش من هم
همه چیز را بپذیریم. قوانین خیلی محکم هستند . قرار نیست که من کسی را بترسانم یا برای کسی دردسر درست
کنم یا زندگی کسی را به هم بریزم. من برای درست کردن کارها این جا هستم. فقط همین."
"مثل چه کاری؟"
هنوز کنجکاو بود. بابی هم با دقت به حرف های ان ها گوش می کرد.
مثلا مثل وقتی که تو شام درست می کنی!" ...» کارها « "هنوز نمی دانم. فقط بعضی
شوخی می کرد . مادرش به او پوزخند زد. همان موقع ان ها صدای ماشین جیم را که داشت توی حیاط پارک می
کرد، شنیدند. الیس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت که مطمئن شود خود اوست و توانست ببیند که شارلوت هنوز
داشت تمرین می کرد . الیس دید که جیم درست از پشت سر شارلوت به سوی در ورودی امد. شارلوت نگاهی به
پدرش انداخت. ان دو هرگز چیزی به هم نمی گفتند. الیس رویش را به سوی پسرانش گرداند. جانی از روی
پیشخوان اشپزخانه پایین پرید، دست بابی را گرفت و با او به سوی طبقه بالا به راه افتاد. همان موقع جیم وارد شد و
یک لحظه بعد ، الیس صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید. جیم به محض ورود، در یخچال را باز کرده و یک ابجو
برداشته بود. الیس متوجه شد که خسته به نظر می رسد.
او پرسید:
"روز سختی داشتی ، عزیزم؟"
جیم جواب داد:
"نه بدتر از همیشه..."
الیس شام شان را از فر بیرون اورد. جیم با بی تفاوتی پرسید:
"... روز تو چطور بود؟"
یک کمی حواس پرت به نظر می رسید و در حال و هوای حرف زدن نبود.
"خوب . معمولی ."
که البته نگفت. در عوض، از پنجره !». همین حالا داشتم با پسرانت حرف می زدم که تو رسیدی «: می خواست بگوید
به شارلوت همه هنوز بیرون بود، اشاره کرد که بیاید تو و خودش طبقه بالا رفت که بابی را بیاورد. او و جانی روی
کف اتاق نشسته بودند. الیس با صدایی نجوانه گونه رو به سوی پسر بزرگترش کرد و گفت:
"بسیار خوب، وقتش است که بروی سراغ کار خودت عزیز دلم. بابی باید بیاید شام بخورد."
"من هم می توانم بیایم . کسی که مرا نمی بیند مامان."
می خواست با ان ها باشد. حتی اگر نمی توانست چیزی بخورد.
"بابی و من که می بینیم. اگر یک وقت، یک حرکتی بکنیم چه؟"
"ان وقت ، ان ها فکر می کنند شما دو تا دیوانه شده اید."
زیر خنده زد و بابی یکی از ان لبخندهای بسیار نادرش را بر لب نشاند. حالا که جانی در کنارش بود، خیلی خوشحال
تر و احساساتی تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید.
"خیلی خوب ؛ می روم بکی را ببینم. بعد از شام به خانه می ایم."
بیاید چه چیزی را از دست داده اند و دیگر هرگز نمی توانند دوباره ان را داشته باشند. اگر می توانست، همان موقع
می رفت و ان کاپشن را در اتاق جانی می گذاشت. اما نمی توانست خودش را راضی کند که به ان اتاق برود. جیم در
کنار الیس روی تختشان دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. خانه در سکوت کامل بود. الیس نمی توانست حدس
بزند که حالا جانی کجاست. ایا دوباره ناپدید شده بود و به همان جایی رفته بود که این روزها در فاصله وقت هایی
که با او بود می رفت؛ یا هنوز در اتاقش بود و با خرت و پرت هایش ور می رفت. او همان طور که در کنار جیم دراز
کشیده بود با فکر کردن به پسرشان تبسم کرد... و بعد، با حرکتی که جیم کرد، سورپریز شد. جیم یک بازویش را
دور او انداخت . دیگر خیلی خیلی به ندرت پیش می امد که نیبت به الیس احساسی از خودش نشان بدهد. اغلب
اوقات به قدری مست بود که حتی نمی توانست به چیزی فکر کند. هر چند که هنوز احساساتش نمرده بودند؛ اما
فرصت بروز ان ها بسیار به ندرت پیش می امد. غالبا او همان پایین توی صندلی اش خوابش می برد و این چیزی بود
که الیس دیگر ان را پذیرفته بود . از زندگی عشقی ان ها ، عملا چیزی باقی نمانده بود.
جیم با همان لحنی که ساعتی قبل، روی مبل با او حرف زده بود، گفت:
"دیگر هیچ وقت مریض نشو، الیس."
... لحنی پر از نگرانی ، احساس و عشق.
"قول می دهم که نشوم."
جیم سرش را تکان داد و بعد رویش را ان طرف کرد وبه خواب رفت.
الیس او را که به نرمی خروپف کی کرد، نگاه کرد... یعنی دوباره یک روز زندگی شان مثل سابق می شد؟!... فعلا که
این طور به نظر نمی رسید.
فصل ششم
طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را
به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید.
الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید:
"کجا بودی؟"
جانی به سوال او خندید.
"خانه بکی . بچه ها داشتند با شیطانی هایشان او را دیوانه می کردند."
مادرش به شوخی گفت:
"گمان نمی کنم کمکش کرده باشی."
"اگر می توانستم می کردم ، مامان"
همیشه با خواهر و برادرهای بکی خوب بود و دوستشان داشت.
"... تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مواظب باشم دست به کبرین نزنند و خانه رابه اتش نکشند. تعدادشان
هم که یکی دو نیست. بکی امروز خانه ماند تا مادرش بتواند بیرون برود. دو تا از بچه ها سرما خورده اند و به مدرسه
نرفته اند. اما مطمئنا این راهی برای زندگی،برای بکی نیست. حداقل وقتی که من زنده بودم ، گهگاهی تفریحاتی
داشت. حالا دیگر هیچ جا نمی رود، مامان."
"می دانم. من مرتب این را به پم می گویم. هر دوی ان ها باید بیشتر بیرون بروند."
جانی صادقانه گفت:
"مطمئن نیستم که بتوانند از عهده اش برایند."
اگر چه از این موضوع نفرت داشت، اما می دانست که بکی به یک دوست پسر احتیاج دارد. در این زمینه کاری از
دست او برنمی امد ولی این را می فهمید که بکی در هیجده سالگی این حق را داشت که زندگی بهتری داشته باشد.او
هم به اندازه مادرش مسولیت خواهر و برادرانش را بر عهده داشت. حتی گاهی بیشتر ، چون ساعات کار مادرش
طولانی تر بود. این که بکی دیگر هیچ تفریحی نداشت، او را غمگین می کرد.
"من به پم پیشنهاد کردم که بچه ها را برایش نگه دارم .شارلی می تواند کمکم کند."
"البته اگر بتوانی او را از تمرینات بسکتبالش بیرون بکشی؛ که شک دارم. مثلا یک وقتی بین فصل بسکتبال و بیس
بال. چرا سعی نکنیم بابا را به یکی از مسابقات او ببریم؟"
الیس با ناراحتی گفت:
"من این کار را کردم. اونخواهد رفت... هرگز... تو هم این را به خوبی من می دانی. او فکر می کند که برای دخترها
احمقانه است که در تیم های ورزشی بازی کنند."
جانی بلافاصله با رنجیدگی خاطر گفت:
"شارلی یک قهرمان بی نظیر است. خیلی بهتر از ان چه من بودم . اگر بابا فقط یک بار برود و کار او را تماشا کند،
این را می بیند."
الیس قائله را ختم کرد...
"خب ، هیچ وقت نمی رود."
خودش این را هزار بار به جیم گفته بود؛ اما جیم همیشه می گفت که خیال ندارد وقتش را تلف کند و به دیدن
دخترانی برود که یک ورزش پسرانه را ان هم خیلی بد بازی می کنند. الیس می دانست که بحث کردن با او هیچ
فایده ای ندارد. سال ها تلاش کرده بود تا او را متقاعد کند و موفق نشده بود.
جانی با عصبانیت گفت:
"این وسط، او هم به اندازه شارلوت ضرر می کند."
"خب من می روم. این برای خودش چیزی است."
این را نمی خواست. او » فقط « اما هر دوی ان ها می دانستند که این همان چیزی نیست که شارلوت می خواهد لااقل
تایید و توجه پدرش را می خواست. چیزی که تا به حال ان را به دست نیاورده بود. الیس نگران این بود که شارلوت
بعدها چه احساسی در این مورد پیدا خواهد کرد. بعد ها که به عقب نگاه می کرد و می دید که پدرش حتی به
تماشای یکی از مسابقات او نرفته و حتی یک بار جایزه گرفتن او را ندیده است. او تقریبا به اندازه جانی جایزه برده
بود که جایزه ویژه بیس بال فصل قبل ، جزء ان ها بود. حتی عکس او را در روزنامه محلی هم چاپ کرده بودند که
جیم کوچکترین توجهی به او نکرد؛ اما اگر جانی می توانست بازی کند، خوب متوجه می شد و ماجرا را به همه
دوستانش هم می گفت.
جانی ان روز هم به همراه مادرش به دنبال بابی رفت و او و مادرش تمام طول راه با هم حرف زدند. وقتی که بابی
سوار ماشین شد، سرحال تر از همیشه به نظر می رسید. او چرخید و مستقیما به جانی که روی صندلی عقب نشسته
بود ، خیره شد و بعد دوباره رویش را ان طرف کرد و به بیرون پنجره نگاه کرد. مادرش با او حرف می زد. همیشه
طوری رفتار می کرد که گویی انتظار دارد بابی جوابش را دبهد. اما وقتی که او این کار را نمی کرد، عصبانی نمی شد.
وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به او شیرو کلوچه داد. جانی به طبقه بالا و به اتاق خودش رفته بود تا کتش را
دراورد. چند دقیقه بعد بابی هم به طبقه بالا رفت. الیس در اشپزخانه ماند تا کمی سبزی برای شام خرد کند. با
شارلوت قول داده بود که شام مورد علاقه اش را درست کند. مرغ برسان به روش شمالی و سیب زمینی سرخ شده با
کدو که شارلوت عاشقش بود.
شارلوت ان روز عصر ، دیر به خانه برگشت و تقریبا به محض این که رسید، دوباره بیرون رفت تا یک کمی بسکتبال
بازی کند. همان کاری که جانی وقتی به سن و سال او بود می کرد. کمی که گذشت، الیس احساس سرما کرد و به
طبقه بالا رفت تا یک ژاکت بپوشد. ان گاه بود که شنید یک صدایی از اتاق بابی می اید. بابی یکی از نوارهای تمرین
حرف زدن را که او برایش خریده بود گذاشته بود. الیس ان نوارها را خریده بود که او در حرف زدن راه بیفتد؛ اما
کارش هرگز نتیجه ای نداشت. هیچ . او از لای در اتاق بابی به داخل سرک کشید و برایش در هوا بوسه فرستاد... و
دید که جانی روی درگاه پنجره نشسته و در سکوت بابی را تماشا می کند. الیس به او چشمک زد و بعد به سراغ
کارش در اشپزخانه رفت. او تقریبا کار شام را تمام کرده بود که جانی به طبقه پایین برگشت و با اشتیاق به بشقاب
کلوچه ها چشم دوخت. اما مهم نبود که او چقدر طبیعی به نظر می رسید، به هر حال نمی توانست چیزی بخورد.
کارهایی بود که او نمی توانست بکند و چیزهایی بودند که دلش برای ان ها خیلی تنگ شده بود. مثل کلوچه و پای
سیب دستپخت مادرش.
الیس که داشت کدوها را برای اخرین بار در ماهی تابه پشت و پهلو می کرد با حواس پرتی پرسید:
"بابی خوبه؟"
"بله . خوبه..."
روی پیشخوان اشپزخانه پرید و مثل بابی شروع به تکان دادن پاهایش کرد.
"... او مرا می بیند."
این را گفت و منتظر عکس العمل مادرش . الیس در حالی که یک چیزی را در یک یخچال می گذاشت و چیز
دیگری را از ان در می اورد پرسید:
"کی تو را می بیند؟"
جانی گفت:
"بابی ."
... و به مادرش که سرش را به سرعت از یخچال بیرون اورده و به او خیره شده بود، پوزخنده زد.
مادرش با حیرت پرسید:
"از کجا می دانی؟"
"می دانم . وانگهی ، او مرا لمس کرد."
طوری این حرف را زد که گویی طبیعی ترین کار دنیا بود
"تو گذاشتی؟... منظورم این است که گذاشتی تو را ببیند؟ عیبی نداشت که این کار را بکنی؟"
"نمی دانم . فکر نمی کردم هیچ کس به جز تو بتواند مرا ببیند مامان . اما او می تواند."
از این بابت خوشحال به نظر می رسید. الیس با نگرانی پرسید:
"او را ترساندی ؟"
می » ترسیده « "البته که نه . چرا او باید از من بترسد؟! چند دقیقه پیش که به اتاقش امدی و نگاهش کردی ، به نظرت
امد؟"
"نه ... اصلا..."
به همین دلیل اجازه داده بودند که او هم جانی را ببیند. » ان ها « حداقل او نمی توانست به کسی چیزی بگوید. شاید
"... به او چه گفتی؟"
"گفتم که فقط برای یک ملاقات کوتاه برگشته ام و نمی توانم بمانم؛ اما تا یک مدتی این دور و برها هستم. تقریبا
همان چیزهایی که به تو گفتم. حقیقت. او از دیدن من خوشحال شد . اوه خدا ... من خیلی دوستش دارم، مامان."
او همیشه رفتار خارق العاده ای با بابی داشت. ان تابستان که جیم و بابی تصادف کردند، جانی سیزده ساله بود و
وقتی که دکترها گفتند شاید بابی زنده نماند ، او واقعا حال بدی داشت. بعد از ان هم برای همیشه بزرگترین مدافع او
بود.
"... به او گفتم که چون خداحافظی نکردم، دوباره برگشتم که او و دیگران را ببینم."
اشک در چشمان الیس حلقه زد و در همان حال به پسر دلبندش تبسم کرد. او عاشق هر سه فرزندش بود اما حالا
بیشتر از هر وقت دیگر می دانست که چقدر این یکی را دوست دارد.
"پس انچه موقع بالا امدن از پله ها شنیدم صدای تو بود. فکر کردم او یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که
برایش خریده بودم، گذاشته است . بهتر است وقتی می خواهی با او حرف بزنی ، یک نگاهی هم به بیرون بیندازی
که یک وقت شارلی یا بابا صدایت را نشنوند."
البته اگر می توانستند بشنوند. جانی سرش را تکان داد و همان موقع سرو کله بابی پیدا شد . وقتی که او جانی را با
مادرش دید از گوش تا گوش پوزخند زد.
الیس به ارامی به او گفت:
"این خیلی هیجان انگیزاست، بابی مگر نه؟..."
بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد . از یکی از ان ها به دیگری نگاه می کرد مادر شادامه داد:
"... اما ما نمی توانیم موضوع را هیچ کس بگوییم."
به هر حال بابی نه می توانست و نه این کار را می کرد. اما الیس از تماشای چشمان شاد او غرق لذت بود او از جانی
پرسید:
"فکر می کنی سرانجام همه اعضای خانواده بتوانند تو را ببینند؟ دل همه ما برایت تنگ شده بود. بابا و شارلوت هم
همین طور."
به دیدن من نداشته باشند." » احتیاج « "شاید ان ها مثل شما دو تا
اما حقیقت این بود که دلیل واقعی را نمی دانست. او حاضر بود همه چیزش را بدهد و بکی هم قادر باشد که او را
ببیند. بکی هم به حد مرگ برای او دلتنگ بود، اما کاملا اشکار بود که نمی تواند او را ببیند.
"... راستش من هم
همه چیز را بپذیریم. قوانین خیلی محکم هستند . قرار نیست که من کسی را بترسانم یا برای کسی دردسر درست
کنم یا زندگی کسی را به هم بریزم. من برای درست کردن کارها این جا هستم. فقط همین."
"مثل چه کاری؟"
هنوز کنجکاو بود. بابی هم با دقت به حرف های ان ها گوش می کرد.
مثلا مثل وقتی که تو شام درست می کنی!" ...» کارها « "هنوز نمی دانم. فقط بعضی
شوخی می کرد . مادرش به او پوزخند زد. همان موقع ان ها صدای ماشین جیم را که داشت توی حیاط پارک می
کرد، شنیدند. الیس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت که مطمئن شود خود اوست و توانست ببیند که شارلوت هنوز
داشت تمرین می کرد . الیس دید که جیم درست از پشت سر شارلوت به سوی در ورودی امد. شارلوت نگاهی به
پدرش انداخت. ان دو هرگز چیزی به هم نمی گفتند. الیس رویش را به سوی پسرانش گرداند. جانی از روی
پیشخوان اشپزخانه پایین پرید، دست بابی را گرفت و با او به سوی طبقه بالا به راه افتاد. همان موقع جیم وارد شد و
یک لحظه بعد ، الیس صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید. جیم به محض ورود، در یخچال را باز کرده و یک ابجو
برداشته بود. الیس متوجه شد که خسته به نظر می رسد.
او پرسید:
"روز سختی داشتی ، عزیزم؟"
جیم جواب داد:
"نه بدتر از همیشه..."
الیس شام شان را از فر بیرون اورد. جیم با بی تفاوتی پرسید:
"... روز تو چطور بود؟"
یک کمی حواس پرت به نظر می رسید و در حال و هوای حرف زدن نبود.
"خوب . معمولی ."
که البته نگفت. در عوض، از پنجره !». همین حالا داشتم با پسرانت حرف می زدم که تو رسیدی «: می خواست بگوید
به شارلوت همه هنوز بیرون بود، اشاره کرد که بیاید تو و خودش طبقه بالا رفت که بابی را بیاورد. او و جانی روی
کف اتاق نشسته بودند. الیس با صدایی نجوانه گونه رو به سوی پسر بزرگترش کرد و گفت:
"بسیار خوب، وقتش است که بروی سراغ کار خودت عزیز دلم. بابی باید بیاید شام بخورد."
"من هم می توانم بیایم . کسی که مرا نمی بیند مامان."
می خواست با ان ها باشد. حتی اگر نمی توانست چیزی بخورد.
"بابی و من که می بینیم. اگر یک وقت، یک حرکتی بکنیم چه؟"
"ان وقت ، ان ها فکر می کنند شما دو تا دیوانه شده اید."
زیر خنده زد و بابی یکی از ان لبخندهای بسیار نادرش را بر لب نشاند. حالا که جانی در کنارش بود، خیلی خوشحال
تر و احساساتی تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید.
"خیلی خوب ؛ می روم بکی را ببینم. بعد از شام به خانه می ایم."

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



