امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آکادمـی ومپــایــرز | vampires Academy *قسمت 2 فصل 2*

#14
قسمت چهاردهم فصل اول :


فرید و ایسان به ارومی و با چالاکی از میون نگهبانا عبور کردند و از میون راهرو باریک گذشتند و در به زیر زمین رسیدند ..
فرید گفت : اینم زیر زمین .. بیا بریم تو ..
فرید چند بار دستگیره در رو تکون داد اما در باز نشد .. رو به ایسان گفت : این قفله !
ایسان با تعجب گفت : چی ؟ قفله ؟ ولی .. اون که تا دیروز باز بود!!!
-خب اره ! من قفلش کردم !
ایسان و فرید با تعجب به صاحب صدا نگاه کردند ..
ایسان بریده بریده گفت : استا .. استاد .. ملیکا !!!!!! ولی اخه !!!!
ملیکا پوزخندی زد و گفت : والدین شما جوجه خوناشاما بهتون یاد ندادن تو کارایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید؟
سپس دست به کمر شد و گفت : عوضش من بهتون یاد میدم ! سپس شمشیری از جنس نقره رو بیرون کشید ..
فرید با ترس گفت : حالا چیکار کنیم ایسان ؟ 
ایسان که هول و دستپاچه شده بود بریده بریده گفت : نــ .. نمیدونم !!!
 فرید با افسوس گفت : اینجا اخر خطه ..
استاد ملیکا با شمشیری به سمت فرید و ایسان حمله ور شد اما تیری بهش اصابت کرد و به روی زمین افتاد
مهتاب در حالی که کمان بزرگی به دست گرفته بود خندید و گفت : صابرو پیدا نکردم ! سپس به کمان اشاره کرد و گفت : اما اینو پیدا کردم
فرید و ایسان لبخندی زدند و نفس عمیقی کشیدند ..
ایسان استاد ملیکا رو حرکت داد و گفت : زنده میمونه ؟
مهتاب شونه ای بالا داد : مهم نیست ! فقط بگرد ببین میتونی کلید زیر زمینو از توی جیباش پیدا کنی ؟
ایسان کلید رو پیدا کرد .. سپس در زیر زمین رو باز کرد  و سه نفری وارد زیر زمین شدند .. 
--
مرضیه یکی از نگهبانا رو خفت کرده بود و لباس اونا رو به تن کرده بود ..
به سمت اتاق الی رفت ! در باز بود ..
به ارومی درو باز کرد و وارد اتاق شد .. همه چیز عادی به نظر میرسید 
مرضیه نزدیک میز کاری استاد الی شد و نقشه ای رو دید !
چشم گرگینه .. اکسیر موی جادوگر .. جام خون اکادمی؟ اینا دیگه چین ؟ یه نوع معجون خوناشام کشی؟
سپس لیستی که در کنار نقشه بود ببرسی کرد .. تو این لیست فقط اسم سه نفر به چشم میخورد : اهورا .. سارا و کیمیا
مرضیه تعجب کرد و زیر لب گفت : معنی اینا چی میتونه باشه!اون شیطان صفت میخواد با اینا چیکار کنه .. سارا و کیمیا دیگه کین؟
-سارا و کیمیا دوتا دانشجو بودند ... توی دویصد سال متداول .. 
 مرضیه با تعجب به سمت صدا برگشت.. استاد الی رو دید که در چارچوب در ایستاده بود و با لبخند به اون نگاه میکرد
مرضیه بریده بریده گفت : من .. من .. 
الی خنیدید : میدونم تو نگهبان نیستی مرضیه ! هیچکدوم از نگهبانای من جرعت سرک کشیدن توی اتاقمو ندارن
مرضیه فریاد زد : تو چه شیطان صفتی هستی ! میخوای با اهورا چیکار کنی؟ میخوای با ما چیکار کنی؟
الی نزدیکتر شد و با همون لبخند مصنوعی گفت : شما خیلی چیزا رو فهمیدین .. چیزایی که بهتون ربطی نداشت ! اما حالا که به اینجا رسیدیم میخوام اون علامت سوالی که توی ذهنت وجود داره رو پاک کنم
مرضیه به سمت نقشه برپشت و الی شونه های مرضیه رو توی دستاش گرفت و گفت : اول بزار از تلاشت برای رسیدن به اتاقم قدردانی کنم .. تو خیلی شجاعی مرضیه اینو جدی میگم .. میخوام بدونم چند نفر دیگه به شجاعت تو امشب تو اکادمی حضور دارند؟ هوم ؟
مرضیه با خونسردی جواب داد : فقط من ! 
الی شونه های مرضیه رو مالید و زیر گوشش زمزمه کرد : آ آ آ دروغ نداریم فوضول کوچولو .. میدونی که خیلی راحت میتونم تو رو به درک بفرستم .. از ادمای کنجکاو اصلا خوشم نمیاد پس به سوالم جواب درست بده !
مرضیه به سمت استاد الی برگشت و با خشم گفت : من هیچوقت به تو چیزی نمیگم
در این لحظه سیلی محکمی از جانب استاد الی خورد و به زمین افتاد .. بلافاصله دندونای تیز و برندش رو نمایان کرد و غرشی  سر داد
استاد الی قهقه زد و گفت : تو واقعا فکر کردی میتونی با اون دندونای ریز و این بدن نحیفت منو شکست بدی ؟
مرضیه از جا بند شد و ژست جمله گرفت و گفت : مطمن باش به یه بار امتحانش می ارزه !
الی با ارامش شنل اش رو جدا کرد .. موهای طلایی خوش حالتش رو جمع کرد و قلنج گردنش رو شکست .. دستاش رو مشت کرد و با تمسخر گفت : بیا امتحان کنیم !
مرضیه به استاد الی حمله ور شد و دو خوناشام همدیگرو رو مورد ضرب و شتم قرار دادند ..
--
فرید و ایسان با کوله باری از فشفشه و مواد اتیش بازی به حیاط نزدیک شد ..  فرید و ایسان گوشه ای کمین کردند .. سپس فرید از ایسان پرسید : ببینم تا حالا با اینا کار کردی؟
ایسان با دستپاچگی گفت : خب نه دقیقا .. یه بار وقتی 100 سالم بود پدرم تو حیاط خونمون یه اتیش بازی راه انداخت .. فقط میدونم سر و صدای زیادی داره
فرید پووفی کشید و گفت : ما رو باش با کی اومدیم سیزده به در ! سپس کبریت رو از دست ایسان قاپید و ادامه داد : امیر علیو نمیدونم ولی من به اون دوست پسر عصبانیت قول دادم مراقبت باشم و اصلنم دوست ندارم وقتی برگشت منو به فنا بده ! پس عقب واستا و بزار من کارمو بکنم
ایسان ریز خندید .. فرید غر غر کرد : همیشه باید خودم همه کارا رو انجام بدم ! سپس فیتله فشفه رو روشن کرد.. فشفه به هوا رفت و در یک چشم بهم زدند منفجر شد و صدایی مهیب ایجاد کرد ..
نگهبانا پراکنده شدند..اشوب کل اکادمی رو فرا گرفت ..
ایسان به فرید اشاره کرد و گفت : ببین ماه داره باز میشه ! معنیش اینه دروازه داره به وجود میاد ..
فرید خوشحال شد و به مهتاب پیام داد : دروازه داره باز میشه ما باید نگهلانا رو سرگرم کنیم .. برو مرضیه رو پیدا کن !
فرید مشغول اماده کرد فیتیله ای دیگه شد .. ایسان مظلومانه گفت : میشه من این یکیو روشن کنم ؟
فرید پوفی کشید و کبریت رو به دست ایسان داد و گفت : فقط از من دور نگهش دار ! به نشونه گیری دخترا اعتمادی ندارم!!!!
--
اندکی قبل تر :
مرضیه به اینه شیشه ای برخورد کرد روی زمین افتاد .. خودش رو عقب عقب میکشید ..
الی اروم اروم قدم برمیداشت و به مرضیه نزدیکتر میشد .. کفش های پاشنه بلندی به پا داشت ..
نوک کفش ها رو روی صورتش مرضیه گرفت و کمی فشار داد سپس لگد محکمی به او زد و شیطانی خندید و گفت : دختر کوچولوی احمق ! از شجاعتت خوشم اومد ..
سپس شنلش رو به تن کرد و گفت : هنوزم میخوای راجبع اهورا بدونی ؟ میخوای راز بزرگ اکادمی رو بفهمی؟
مرضیه جوابی نداد .. درد زیادی داشت و قادر به جواب دادن نبود
الی گفت : اینجوری نمیشه جدی صحبت کرد .. سپس چرخی زد 
مرضیه یه تکه شیشه رو زیر دستش قایم کرد و با تعجب به الی نگاه کرد ..دیگه از اون زن زیبا و جوون خبری نبود ! زنی پیر زشت و کریه با موهای ژولیده مشکی و صورتی وحشتناک زیر شنل ظاهر شد ..
مرضیه متعجب بود ! الی شیطانی خندید و گفت : اره این منم .. این ظاهر واقعیه منه ! حالا میفهمی چرا به دوستت نیاز دارم ؟ من میخوام جاودانه باشم ! زیبا باشم .. سپس فریاد زد میخوام مثل یه خوناشام جاودان باشم !
مرضیه گفت : چطور ممکنه ؟ تو خوناشام نیستی؟
الی جواب داد : خوناشاما وقتی به شکارچی تبدیل میشن قدرت جادوانگی رو از دست میدن ! سپس به دندوناش اشاره کرد و ادامه داد : حتی این دندونا رو !
سپس به سمت کشو میز کارش رفت و بطری کوچکی برداشت ..
مرضیه دوباره پرسید : اهورا چجوری میتونه باعث جاودانگیت بشه ! اون فقط یه خوناشامه درست مثل ما چرا اونو انتخاب کردی؟
الی در حالی که مشغول مخلوط کردن ماده داخل بطری با گیاهی بود گفت : باید خیلی احمق باشی تا فکر کنی اهورا مثل شماست ! کف دستش رو ندیدی؟ اون نفرین شدست ! حرف وی ..
مرضیه حرفایی که فرید راجبع کف دست اهورا زده بود به یاد اورد .. 
الی خندید و گفت : یادت اومد ؟
-اما چطوری؟
-همه چیز همون شب اتفاق افتاد ! همون شبی که پدرش از بین رفت .. وی اونو نفرین کرد
سپس موادی رو داخل سرنگ ریخت و به مرضیه نزدیک شد .. مرضیه پرسید : چرا وی باید اهورا رو نفرین کنه ؟
الی لبخندی زد و دندونای زشت و سیاهش معلوم شد .. کنار مرضیه زانو زد و جواب داد : برای جواب دادن به این سوال باید گذشته رو زیر و رو کنی ..
سپس تقه ای به سرنگ زد .. مرضیه خودش رو عقب کشید و پرسید : این .. این چیه ؟
الی دست مرضیه رو محکم گرفت و زیر لب گفت : هیش هیش هیش .. اروم باش عزیزم ! این زیاد درد نداره .. مطمن باش یه مرگ تدریجی و اروم رو تجربه میکنی..
مرضیه جیغ زد و سعی میکرد تا الی رو از خودش دور کنه .. اما الی دستش رو محکم گرفته بود .. نوک سرنگ هر لحظه نزدیکتر میشد در این هنگام مرضیه تکه شیشه ای ک قایم کرده بود رو بیرون کشید و تکه شیشه ای رو به داخل چشم های الی فرو کرد ..
الی نعره ای زد و از کنار مرضیه بلند شد .. ناله میکرد و شیون میکشید : چشمام .. چشمام !
مرضیه ترسیده بود .. به عقب رفت
در این لحظه صدای فشفشه بلند شد !!
مرضیه با خوشحالی پنجره اتاق رو باز کرد .. دروزاه رد حال باز شدن بود !
الی فریاد زد : این چیه ؟ این صدا مال کجاست ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
مرضیه پیروزمندانه گفت : بازی رو باختی استاد الی ! همه چی رو باختی .. این من نبودم که کورت کردم .. غرور و خودخواهی خودت باعثش شد !
سپس از اتاق بیرون اومد و با سرعت به سمت حیاط راه افتاد .. توی راه با مهتاب برخورد کرد .. با هم به سمت حیاط رفتند و هر چهار نفر کنار فواره جمع شدند ..
نگهبانا پراکنده شده بودند و دروازه تقریبا باز شده بود ..
فرید گفت : دیگه داریم موفق میشی !
مهتاب نگاهی به نگهبانی ک اونا رو محاصره کرده بودند کرد و گفت : فکر نکنم !
هر چهار خونشام گارد دفاعی گرفتند و نگهبانا به طرفشون حمله ور شدند ..
در این لحظه بیتا از بالای برج انفرادی نمایان شد و فریاد زد : هی کمک نمیخواید؟
مهتاب در حالی که مشغول دفاع بود گفت : خودت که میبینی !!!
بیتا به امیر علی که روی برج دیگه ایستاده بود اشاره زد و با هم به گروه خوناشاما ملحق شدند ..
نگهبانا از هم جدا و فرار کردند ... حالا دیگه گروه خوناشاما موفق شده بود ..
فرید با تعجب پرسید : شما دوتا بیدار بودید؟
امیرعلی جواب داد : ما به خارج از شهر رفته بودیم .. ولی وقتی صدای فشفشه رو ها رو شنیدم فهمیدیم به اتفاقی افتاده ! 
ایسان به ماه اشاره کرد و گفت : نگاه کنید ! دروازه باز شد !
در این لحظه 
احسان و امید ظاهر شدند ..
امید با خوشحالی گفت : وای ننه خونشام جونم من هنوزم زندم ! 
همه خندیدند 
سپس امیر و نگین و مهرزاد ظاهر شدند ..
و بعد از اونا پارمیدا و ندا و شادی ..
همه با دیدن ندا از خوشحالی فریاد کشیدند .. 
در این لحظه استاد غزل وارد حیاط شد و گفت : اینجا .. با دیدن ندا حرفش رو نصفه کاره رها کرد و به سمت دخترش دوید و اونو توی اغوش گرفت و گفت : دخترم .. عزیزم ! 
ندا با خوشحالی گفت : مامان .. مامان !
الی با ناز و عشوه فراوون وارد شد و گفت : چه صحنه رمانتیکی ! اینجا رو نگاه کن !
غزل دخترش رو محکم گرفت و گفت : به ندا کاری نداشته باش الی ! 
الی جواب داد : تو زیر قول و قرارمون زدی غزل .. این چیزی نبود که ما میخواستیم ..
غزل با تمسخر جواب داد : ما ؟ منظورت از ما چیه ؟ تو با خودخواهیای خودت منو به یه دیو پلید تبدیل کردی ! من هیچوقت این شکلی نبودم .. تو بخاطر منافع خودت هرکاری کردی ..بختطر جاودانگی خودت و وی عوضی و اون شکارچیا !
سپس رو به روی بچه ها قرار گرفت و گفت : الی دیگه نمیزارم بهشون اسیب بزنی .. دیگه بسه !  
الی با عصباینت گفت : ادای قهرمانا رو در نیار غزل ! من تو رو خوب میشناسم .. زن خیانتکار ... دورو و پست .. به علاوه نمیخوام بهت یاداوری کنم که ملی هنوز دست ویه ..
ندا با تعجب گفت : ملی ؟
الی جواب داد : نمیدونی ؟ میخوای بگی خواهر دوقولتو نمیشناسی؟
غزل فریاد زد : بسه الی بسه ! تمومش کن ..
ایسان چشمش به ماه بود .. هنوز اهورا ظاهر نشده بود !
الی خندید و گفت : خیلی خب دوستان .. من حرفی نمیزنم .. چیزی که میخواستم توی راهه و من میرم تا اونو پس بگیرم ..
ایسان فریاد زد : تو چی میخوای ؟
الی خندید و گفت : همون کسی که بخاطرش داری مدام به دروازه نگاه میکنی ..
همه با هم گفتند : اهورا !
مرضیه تند تند گفت : اون اهورا رو میخواد .. میخواد جاودانه بشه ! چرا صورت واقعیتو به همه نشون نمیدی عوضی؟
الی خندید و گفت : دختر باهوش .. من بیشتر دوست دارم یه زن بلوند و جوون باشم تا یه عجوزه دیو صفت .. شمام منو همینجوری دوست دارید نه ؟
غزل دندوناش رو به کار گرفت و گفت : نه خیلی ! سپس به سمت الی حمله ور شد ..
ندا خواست تا نزدیک بشه اما احسان جلوی اونو گرفت ..
ایسان رو به فرید گفت : دروزاه داره بسته میشه .. حالا باید چیکار کنیم ! اهورا هنوز اون بالاست ..
فرید ایسان رو از جمع جدا کرد و به گوشه ای برد و گفت : ایسان اهورا توی خلعه ..گم شده .. تو باید راهنماییش کنی ! بهش راهو نشون بده .. 
-ولی اخه چجوری !؟؟؟
-تو امشب حس کردی اون توی خطره تو میتونی به ذهنش نفوذ کنی .. تمرکز کن ! زود باش ..
 ایسان سرش رو توی دستاش گرفت و وارد دنیای اهورا شد ..
همه جا سفید بود .. فرید راست میگفت! این خلع کاملا .. هیچ چیز حس نمیشد
نمیتونست اهورا رو پیدا کنه .. چند لحظه بعد اهورا رو یدد که سردرگم داشت قدم میزد.. زیر لب گفت : اهورا من ایسانم .. بهم گوش بده ! تو باید نورو پیدا کنی ..
باید از اون خلع کوفتی بیای بیرون .. ببین اینجا بهتنیاز دارن.. تو نباید اونجا بمونی .. لطفا لطفا نورو پیدا کن .. لطفا 
غزل و الی مشغول مبارزه بودند .. 
ندا احسان رو پس زد و گفت : ولم کن میخوام به مادرم کمک کنم ..
امیر فریاد زد : نه ندا نه !!!
با صدای امیر حواس غزل پرت ندا و شد و ناخونا های تیز الی به سینه اش فرو رفت و روی زمین افتاد ..
ندا جیغ زد : مامان !!!!!!!!
ندا به سوی غزل پناه برد و مادرش رو توی اغوش کشید .. 
الی به ناخون های نقره اش نگاه کرد و موذیانه خندید ..
ندا در حالی که دستش رو روی سینه مادرش گذاشته بود گفت : نه مامان .. نه !
غزل موهای ندا رو به ارومی کنار زد و گفت : هیس .. دخترم .. اروم باش ! چیزی نیست .. بهم گوش بده ! تو ملیو میشناسی؟
ندا تند تند سرش رو تکون داد
غزل نفس های اخرش رو میکشید : با دست خونیش گردنبدش رو که شامل دو پلاک بود جدا کرد و اونو به ندا داد و گفت : این گردنبند مال تو و ملیه .. اون خواهر دوقلوته دخترم ..
ندا بریده بریده گفت : اما .. چجوری ..
ندا به گردنبند اشاره کرد و گفت : از این بپرس ..
ندا گردنبند و توی دستش فشرد و زیر لب گفت : دوستت دارم مامان 
غزل لبخندی زد و گفت : منم دوستت دارم
سپس دود شد و به هوا رفت
الی رو به ماه قرار گرفت و گفت : متاسفم دوستان .. خیلی حیف شد که بیشتر از این نمیتونم در جوارتون باشم ! بهتره که برم به دیار خودم
در این لحظه اهورا ظاهر شد و گفت : امیدوارم که دیگه هیچوقت برنگردی !
الی با تعجب به اهورا نگاه کرد ولی خیلی دیر شده بود ..
نور ماه الی رو به سمت خودش کشید و دروازه بسته شد!!!!
چند دقیقه بعد نور افتاب کمی معلوم شد ..
سحر داشت نزدیک میشد ! هوا بارونی شده بود و بارون نم نم میبارید
ندا نزدیک شد .. پارمیدا بغلش کرد ! 
سر و صورت همه خوناشاما زخمی و اشفته بود .. شب سختی رو گذرونده بودند
فرید دستی به شونه اهورا کشید و گفت : منتظرته !
اهورا به ایسان لبخند زد
 سپاس شده توسط Ⓐⓗⓜⓐⓓ Ⓡⓔⓩⓐ ، omidkaqaz ، bieber fan ، sober ، esiesi ، هلی ، ÆҐÆŠĦ ، ḲℑℳℐÅ ، L²evi ، # αпGεʟ ، Apathetic ، Berserk ، Silver Sun ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، ( lιεβ ) ، ×ИамеLеsS× ، MS.angel ، Faust ، tyjtfhdhr ، ✘Nina✘ ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ρѕуcнσραтн ، The Darkest Light ، Medusa ، Titiw ، Tɪɢʜᴛ ، Brooklyn Baby ، Interstellar ، †cυяɪøυs† ، *VENUS* ، -Demoniac-


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: آکادمـی ومپــایــرز | vampires Academy ( قسمت سیزدهم ) - Δ.н.ο.υ.я.Δ - 08-12-2015، 21:13


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان