14-12-2015، 19:08
(آخرین ویرایش در این ارسال: 14-12-2015، 19:23، توسط Δ.н.ο.υ.я.Δ.)
قسمت پانزدهم (اخرین قسمت فصل اول ) بخش 1 :
شخصیت جدید : دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ѕтєяη
چند ماه بعد :
پسرا توی کافه ای در شهر جمع شده بودند..
امیر لیوان خون رو بالا برد و گفت : به سلامتی همه خوناشامای قهرمان !
پسرا جرعه از خون نوشیدند ..
امیرعلی گفت : هی خون گراز فرانسویه نه ؟
امیر جواب داد : هرچی هست خیلی نابه ! دارم عشق میکنم ..
سپس به پارسون اشاره کرد و گفت : هی شش تا دیگه لطفا
فرید گفت : امیر این دوزادهمین پیکه .. من که دیگه ظرفیتشو ندارم :|
مهرزاد خمیازه ای کشید و گفت : بعد این همه امتحان و درس این واقعا لازمه پسر !
احسان جرعه ای خون نوشید و گفت : اسم امتحان که میاد حس میکنم قدرتم ضعف میره ..
امید در حالی که داشت سیگار میکشید گفت : من فهمیدیم واقعا توی زیست و اناتومی استعدادی ندارم
امیر : هی هی .. این غم و ناله رو کنار بزارید ! به تعطیلات بهاری فکر کنید ..
میتونیم هممون بگردیم به شهر ! دیسکو .. دخترا ..
پسرا خندیدند .. امیرعلی گفت : تو داداش خودمی مرد
فرید کتابش رو ورق زد و گفت : من و مرضیه قراره این تعطلات رو با هم باشیم .. داریم میریم مکزیک تا راجبع گیاهان دارویی تحقیق کنیم ..
پسرا با تعجب به فرید نگاه کردند و احسان پس گردنی ای به فرید زد و گفت : تو میخوای تو تعطیلات درس بخونی؟
فرید اخی گفت و جواب داد : خب اره مگه چیه ؟ من از دیسکو و این چیزا خوشم نمیاد ..
احسان پوفی کشید و گفت : من قراره با برادرام برم قطب شمال
امیر که در حال خوردن خون بود به سرفه افتاد و گفت : چی ؟ قطب شمال ؟ میدونید این یعنی چی؟
پسرا تایید کردند و فرید گفت : معلومه که یعنی چی .. یعنی ماهیگیری .. خرسای قطبی و پنگوئنا
امیر به احسان اشاره کرد و احسان بار دیگه پس گردنی ای به فرید زد .. فرید گفت : این دیگه برای چی بود؟
مهرزاد جواب داد : بخاطر اینکه عقل تو کلت نیست
امیر علی ادامه داد : قطب شمال یعنی دخترای اسکیمو جذاب ..
فرید جواب داد : ولی اونا که خوناشام نیستن !
امید گفت : به نظر من انسان ها جذابترن ..
سپس گفت : من دارم میرم مصر!
مهرزاد : اوه اوه .. این یکی جالبه !
مهرزاد مقداری خون خورد و گفت : من و پدرم داریم به هاوایی سفر میکنیم .. یه تعطیلات اروم و بی دردسر
امیر جواب داد : امسال تعطیلات میترکونیم !
پسرا جام های خون رو بالا اوردند و به سلامتی تعطیلات جرعه ای خون نوشیدند
امید نفس عمیقی کشید و نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : راسی اهورا کجاست ؟
امیرعلی گفت : در جوار ایسان ..
امید پرسید : برای همین نیومد؟
مهرزاد ادامه داد : مستر نفرین شده عاشق شده ! :|
پسرا با تعجب به مهرزاد نگاه کردند
مهرزاد گفت : چیه خب ؟! از وجناتش پیداست !
امیر خندید و گفت : داره جالب میشه ..
--
ندا روی بالکن اتاق ایستاده بود و گردنبندی که مادرش بهش داده بود رو توی دستاش فشار میداد ..
یاد لحظه مرگ مادرش افتاد و با افسوس به حیاط اکادمی نگاه کرد ..
صابر در بالکن رو باز کرد
ندا گفت : همیشه سعی میکرد ازم مراقبت کنه .. من هیچوقت نفهمیدم ! این منو ازار میده
صابر نزدیک دخترش شد و گفت : دیگه نباید به این چیزا فکر کنی ندا ..
ندا به سمت پدرش برگشت .. صابر اغوشش رو باز کرد و دختر به اغوش پدر پناه برد
چند لحظه بعد صابر اغوشش رو باز کرد و گفت : تصمیم داری برای تعطیلات کجا بری؟
ندا با چشماهی متعجبش به صابر نگاه کرد و گفت : من .. من .. شما دارید به من اجازه میدید که تنهایی سفر کنم؟
صابر تایید کرد و صورت دخترش رو توی دستاش گرفت و گفت : من درباره تو اشتباه میکردم ندا ! تو دیگه اون دختر خوناشام کوچولو نیستی .. بزرگ شدی .. میخوام این فرصتو بهت بدم که تنهایی سفر کنی ! میخوام زندگیتو بسازی ندا
ندا لبخندی زد .. صابر از دختر جدا شد و وقتی داشت از در بالکن خارج میشد صدایی شنید : ممنون پدر !
صابر لبخندی زد و از بالکن خارج شد ..
--
مهتاب و ایسان مشغول جمع کردند لباساشون بودند ..
مهتاب با ذوق و شوق گفت : تعطیلات تو هاوایییییییی .. وای من که عاشقشم ! مطمنی نمیخوای بیای ؟
ایسان جواب داد : اره مطمنم ! تو که میدونی .. مامانم اوضای خوبی نداره ! باید برگردم خونه و بهش کمک کنم
مهتاب لبخندی زد و گفت : دختر کوچولوی مامانی رو نگاه کن ! سلامم رو به مادرت برسون .. تنها میری؟
ایسان در حالی که داشت دامن و ژاکتی رو تا میکرد گفت : اه فکر کنم اره ..
مهتاب با شیطنت گفت : فکر کنی ؟؟
ایسان جواب داد : اره فکر کنم .. به هر حال کسی دوست نداره با یه دختر پلشت تعطیلاتش رو توی یه خونه قدیمی بگذرونه !
-چرا من دوست دارم !!
ایسان و مهتاب شک شدند و به صاحب صدا نگاه کردند ..
مهتاب با تمسخر گفت : هعی ! سلام؟ بهتره قبل از اومدن تو اتاق در بزنی ! اینجا دوتا دختر خوناشامه
اهورا خندید و گفت : چه بهتر ..
مهتاب دندوناش رو نشون داد ..
ایسان اشاره زد :میخوای همونجا واستی ؟
مهتاب : بهتره همونجا بمونه این از اون پسرای هیزه !
ایسان با حوله به صورت مهتاب ضربه ای زد و خندیدند .. مهتاب در حالی که زیپ ساکش رو می بست گفت : خیلی خب خیلی خب .. من میرم بیرون ! از تنهایی که نمیترسی ایسان؟
ایسان با تعجب گفت : مهتاب ..
مهتاب با شیطنت خندید و در حالی ک از کنار اهورا رد می شد گفت : اگه اذیتش کنی ! با همین دندونام گلوتو پاره میکنم
اهورا شکه شد و وقتی مهتاب از اتاق خارج شد و در رو بست سپس اهورا گفت : چه خشن !
ایسان مسواک و شونه اش رو از روی میز برداشت و جواب داد : مهتاب خیلی مهربونه فقط یکم دیوونست !
-شنیدم چی گفتی !!!!
ایسان با تعجب در رو باز کرد و گفت : تو ک هنوز اینجایی؟!
مهتاب که کمی هول شده بود گفت : حسی کردم یه چیزیو جا گذاشتم ! نه چیزی نیست .. من دیگه دارم میرم اینا رو بزارم تو اتاق مرضیه !
اهورا و ایسان به طرز مشکوکی به مهتاب نگاه کردند ..
مهتاب در حالی که از اتاق دور میشد گفت : خیلی خب رفتم ! خداحافظ
ایسان درو رو بست و هوفی کشید
سپس با هم به این دختر فوضول خندید .. کمی بعد ایسان گفت : داشتی زاغ سیاه منو چوب میزدی؟
-البته که نه ..
ایسان با شک نگاه کرد و اهورا جواب داد : خب اره یکم ! ولی باور کن اتفاقی بود
ایسان دستی روی شونه اهورا کشید و گفت : باور کردم ..
سپس به سمت ساک اش رفت .. اهورا نزدیک شد و گفت : میخوای برای تعطیلات برگردی پیش مادرت؟
ایسان نفس عمیقی کشید و گفت : اره .. بهم احتیاج داره !خب در واقع چون نابیناست ترجیح میدم نزدیکش باشم
سپس در حالی که موهاش رو کنار گوشش میریخت گفت : حتما با خودت میگی چه دختر خسته کننده ایم نه ؟
اهورا گفت : داشتم با خودم میگفتم چه دختر مهربونی هستی .. سپس لبخند زد و ایسان با لبخند جوابش رو داد
اهورا به لباس ها اشاره زد و گفت : کمک نمیخوای؟
-خوشحال میشم .. اگه میتونی !
اهورا مشغول تا کردن لباس ها شد .. در این بین ایسان پرسید : خب تو کجا میری؟ هاوایی یا ونکوور؟
-تصمیم داشتم برم ژاپن پیش عموم ..
ایسان با تعحب گفت : تمام تعطیلات؟
-اره ! خب شایدم چند روی پیش مادرم میرفتم نمیدونم ..شنیدم تو هم تنهایی!
-اره خب .. کسی حاضر ..
اهورا حرف ایسان رو قطع کرد و گفت : من میام ..
ایسان با تعجب گفت : جدی؟مگه نمیخوای بری ژاپن؟
اهورا جواب داد : میتونم نرم ! ببین من دلم میخواد ببینم کجا زندگی میکنی .. دلم میخواد بیشتر باهات اشنا بشم ! میتونم کمکت کنم
ایسان اندکی مکث کرد و به لباس هایی که اهورا تا کرده بود نگاه کرد و گفت : اگه کمک کردنتم مثل لباس تا کردنت باشم باید بگم تو یه خوناشام بی نظمی اهورا
سپس هر دو خندیدند .. اهورا گفت : خب تو بهم یاد بده !
ایسان لبخندی زد ..
--
مهتاب مشغول چک کردن وسایل مورد نیاز سفر بود ...
توی راهرو زیر زمین راه میرفت و وسایل مورد نیاز رو توی ذهنش تیک میزد ..
در این بین صدای اواز خوندن شنید!
توی دلش گفت وای چه صدای قشنگی !
صدا از رختکن پسرا میومد .. مهتاب اروم به رختکن نزدیک شد و در رو باز کرد . .وارد شد و دنبال صاحب صدا گشت اما لحظه ای صدا قطع شد!
یه لحظه به خودش تلنگر زد و گفت : دختر تو اینجا چیکار میکنی؟ برو بیرون!
به سمت در ورودی برگشت و مهرزاد روی جلوی در دید ! پیراهنی نپوشیده بود و موهاش خیس بود !
مهتاب جلوی چشماش رو گرفت و گفت : مهرزاد از جلوی در برو کنار ..
-نمیرم !
مهتاب گفت : خب حداقل ی چیزی بپوش که بتونم نگات کنم
-نمی پوشم !
-خب میشه بگی میخوای چه غلطی کنی؟
- میشه تو بگی تو رختکن پسرا چه غلطی میکنی؟
مهتاب به پشت برگشت و گفت : من نمیدونستم اینجا کجاست .. خب؟
مهرزاد در رو باز کرد و به تابلوی رختکن پسران اشاره کرد و گفت : جدا این تابلوی به این بزرگی رو ندیدی؟
مهتاب همچنان به مهرزاد و در پشت کرده بود : نه نمیدونم داری راجبع چی حرف میزنی !اصلا نمیدونم .. نمیخوامم بدونم !اه اصلا اصلا ..
سپس رو به مهرزاد برگشت و گفت : اصلا چرا من هرجایی میرم تو احمق بوگندوی نحس رو باید ببینم؟
مهرزاد پوفی کشید و گفت : باز شروع شد ! سپس در حالی که از توی کمد پیراهنی برمیداشت گفت : توی تعطیلات بهاری از دست تو و غرغرات راحت میشم ! پلشت..
مهتاب با انگشت خط و نشون می کشید و گفت : منم از دستت راحت میشم ! فکر کردی خوشم میاد که هر جا هستم تو رو میبینم؟
مهرزاد لباسش رو تنش کرد و در حالی که رو به روی مهتاب ایستاده بود و فاصله کمی بینشون حاکم بود گفت : این سوال رو از خودت بپرس ! چون من جوابی براش ندارم ..
مهتاب سعی میکرد روی پنجه پا بایسته تا قدش اندکی به مهرزاد نزدیک بشه .. مهرزاد متوجه شد و خندید و با تمسخر گفت : بیشتر تلاش کن کوتوله بیشتر!
مهتاب با عصبانیت دستش رو بلند کرد و دندوناش نمایان شد .. مهرزاد دستش رو توی هوا گرفت و پرت کرد !
مهتاب کم نیاورد .. دوباره حمله کرد .. دعوای سختی بین دونفر درگرفت .. مهتاب با ناخونای بلند به روی صورت مهرزاد چنگ میکشید و مهرزاد با دندونای تیز و برندش جای جای بدن دختر رو کبود و زخمی کرده بود ! حتی از مشت و لگد های هم در امان نبودند ... مهرزاد مهتاب رو محکم به کمد فلزی کوبید و و دستاش رو به دیواره کمد چسبوند و گفت : تو داری خیلی زیاده روی میکنی پلشت .. معذرت خواهی کن ..
مهتاب با زانو لگد محکمی به شکم مهرزاد زد و گفت : مگه اینکه خوابشو ببینی !
مهرزاد از درد عقب رفت و مهتاب با شیطنت خندید ..
مهرزاد دوباره به مهتاب حمله ور شد و با مشت و لگد و گازهای وحشتناک به جون هم افتادند ..
در این لحظه چند تن از بچه ها که صدای جیغ و فریادی از رختکن شنیده بودند داخل شدند ..
احسان و امید وقتی صحنه دعوای مهرزاد و مهتاب رو دیدند سریع جلو رفتند و مهرزاد رو عقب کشیدند ...
مرضیه و بیتا هم مهتاب رو عقب روندن و مانع دعوا شدند .. مهرزاد و مهتاب با تلاش و دست و پا زدند میخواستند دوباره بهم حمله ور بشن مثل اینکه به خون هم تشنه بودند ..
مهتاب فریاد زد : تو فکر کردی کی هستی ؟ یه اصیل احمق!
مهرزاد با فریاد جواب داد : من تو رو میکشم مهتاب !خودت رو سوخته فرض کن
مهتاب در حالی که سعی داشت دستهای مرضیه و بیتا رو کنار بزنه جیغ زد : بیا نزدیک ببینم.. تو هیچی نیستی ..
امید داد زد : هر دوتاتون خفه شید !
در این لحظه سکوت سنگینی رختکن رو فرا گرفت .. امید ادامه داد : عین موش و گربه همه جا به جون هم میوتید ! شما دوتا چتونه؟
بیتا تایید کرد ..
مهرزاد اشاره زد و گفت : اول خودش شروع کرد ! مهتاب در حالی که داشت دوباره ژست حمله میگرفت گفت : دروغگوی ..
مرضیه مهتاب رو اروم کرد ..
در این لحظه استاد ایمان داخل رختکن شد و با دیدن سر و صورت خونی مهتاب و مهرزاد و کمدهای داغون رختکن گفت : اینجا چه خبره؟
مرضیه جلو اومد و گفت : استاد ما ..
استاد ایمان که حدس میزد همه این ماجراها زیر سر مهرزاد و مهتاب هست با ارامش به اون دوتا اشاره زد و گفت : بیاید به دفتر کارم .. سپس گفت : بقیه بهتره به کارای جشن بهاریشون برسن ! اخر این هفته مراسمه ... اماده شید
مهرزاد و مهتاب به داخل دفتر استاد ایمان رفتند .. کبودیا و زخم ها رو به بهبودی بود .. استاد ایمان روی صندلی نشست و گفت : خب؟؟
مهتاب و مهرزاد شروع کردن به توجیه کردن و حرف زدند .. استاد ایمان با عصبانیت فریاد زد : ساکت ! یکی یکی حرف بزنید ..
مهتاب : استاد این یه پسر لوس و از خود راضیه
مهرزاد : این هم یه دختر پلشت و بی سر و پاست ..
مهتاب رو یه مهرزاد کرد و گفت : به من گفتی بی سر و پا ؟ احمق میکشمت !
مهرزاد جواب داد : همش وعده همش وعید .. ما که پایه ایم خودت پایه نیستی !
استاد ایمان با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت : تمومش کنید دیگه ! مشکلتون همینه ؟ تضاد نژادی؟
با هم گفتند : بله ..
استاد ایمان در حالی که برگه ای رو مینوشت گفت : خب من راه حل این مشکل رو میدونم ..
مهتاب و مهرزاد دوباره با هم گفتند : جدی؟
استاد ایمان جواب داد : بله .. لطفا زیر این برگه رو امضا بزنید ..
مهتاب و مهرزاد بدون خوندن محتوا زیر برگه رو امضایی زدند ..سپس مهرزاد گفت : خب استاد اون چی بود؟
استاد ایمان جواب داد : یه تعهد نامه !!!
مهتاب پرسید : چجور تعهد نامه ای؟
استاد ایمان در حالی که برگه رو توی کشو میزاشت گفت : یه تعهد نامه مبنی بر اینکه تو و مهرزاد تمام تعطیلات بهاری رو با هم میگذرونید و اخر این هفته با هم به مراسم میرید !!!!
مهتاب و مهرزاد فریاد زدند : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهرزاد تند تند گفت : استاد این دختره وحشی نزدیک بود همین چند دقیقه پیش منو بخوره !
مهتاب تایید کرد و گفت : استاد من از مهرزاد حالم بهم میخوره !!!
مهرزاد چشم غره ای رفت .. اما استاد ایمان درب کشوی مورد نظر رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت و گفت : تعهد نامه تعهد نامه هست .. این اصل اول زندگیه ! سعی کنید از تضادتون برای قوی تر شدن استفاده کنید ..
سپس در حالی که مهرزاد و مهتاب رو به بیرون هدایت میکرد گفت : تفاوتها میتونه به ما خیلی کمک کنه ..
سپس در رو بست ! مهتاب و مهرزاد در حالی که خشک و بی صدا راه میرفتند از اتاق کار استاد ایمان دور شدند .. در این لحظه مهرزاد رو به مهتاب گفت : حتی فکرشم نکن !
مهتاب با تعجب گفت : فکر چی؟
-فکر اینکه من توی اون جشن لعنتی با تو برم !
مهتاب دست به کمر شد و گفت : فکر کردی من دلم میخواد با تو بیام ؟ نه پسره بوگندو .. این یه رمان عشقی نیست و من با تو هیچ قبرستونی نمیام و باهات میرقصم و زیر نور ماه نمیبوسمت ! این واقعیته و من توی واقعیتام از ادمای مغرور و بوگندو بیزارم بیزار !!!
مهرزاد پوزخندی زد و گفت : تو ارزوته فقط سوار ماشینایی بشی که من میشم !اما فکرشم نکن .. این یه شب عالیه و من نمیخوام شب عزیزمو با غرغرای یه دختر پلشت بی مصرف سر کنم .. سپس با انگشت اشاره به پیشونه مهتاب ضربه ای زد و گفت : پس نه قراری در کاره .. نه مهمونی ای و نه نور ماهی !
سپس از مهتاب دور شد و مهتاب با عصبانیت فریاد زد : چقدر خوب !!!
سپس زیر لب گفت : پسره از خود راضی !!!
--
مرضیه و بیتا به همراه احسان و امید در کلاس فن و جادوگری نشسته بودند ..
مرضیه پوفی کشید و گفت : اصلا دلیل دعواهای مهرزاد و مهتاب رو نمیفهمم ! واقعا دوتا کله شقن ..
بیتا تایید کرد ..
امید در حالی که مشغول بررسی میزهای کلاس بود گفت : تو این تعطیلات که از هم دورن همه چیز درست میشه ! بهتره دیگه بهشون فکر نکنی ..
احسان گفت : خب شما برای تعطیلات دارید کجا میرید؟
مرضیه جواب داد : من و فرید داریم میریم مکزیک
احسان روی میز نشست و گفت : اره اینو ازش شنیده بودم .. سپس دستش رو بالا اورد و به حالت تمسخر گفت : مطالعه درباره گیاهان دارویی .. مزخرفه !
مرضیه با اقتدار جواب داد : بهتر از خوابیدن با پنگوئنا و خرسای قطبیه !
احسان با تعجب گفت : تو از کجا میدونی؟
بیتا ریز خندید : از پارمیدا شنیدم
-مگه پارمیدا هم داره به قطب سفر میکنه؟
مرضیه تایید کرد
امید گفت : خودت چی بیتا ؟ تو کجایی؟
بیتا با تکبر جواب داد : من و شادی میخوایم یه تعطیلات عالی رو توی پاریس بگذرونیم ..
احسان و امید خندیدند و احسان گفت : اوه مادموزال !
بیتا چشم غره ای رفت .. مرضیه گفت : نگین داره به مصر سفر میکنه !
امید با تعجب گفت : مصر؟ چرا چیزی به من نگفت! منم دارم میرم مصر
بیتا خندید : ببینم شما از مومیایا و سوسمارای وحشی نمیترسید؟
سپس به روی میز پنجول کشید و گفت : من شنیدم مومیایا شبا از زیر خاک بیرون میان ..
مرضیه با تمسخر جواب داد : دست بردار بیتا ! نمیخوای بگی که قصه مامان بزرگا رو باور میکنی؟
بیتا شونه ای بالا انداخت و گفت : ممکنه !
امید از روی میز به روی زمین پرید و گفت : حتی اگه این حرفا واقعیتم داشته باشه .. من یه خوناشامم دخترا! هیچ کس نمیتونه حریف یه خوناشام زبر و زرنگ بشه ..
احسان پس گردنی ای به امید زد و گفت : احمق نباش پسر ! داری راجبع چیزی حرف میزنی که اصلا وجود نداره ..
امید در حالی که گردنش رو گرفته بود گفت : خب اگه ..
مرضیه بلند شد و گفت : اینقدر خیال بافی نکنید ..
زنگ کلاس به صدا دراومد! مرضیه و بیتا از سر جا پا شدند .. مرضیه گفت : الان ادبیات باستان داریم ! فعلا پسرا
بیتا در حالی که داشت کتاباش رو جمع میکرد گفت : من صفر میشم ! هیچی نخوندم ..
سپس از کلاس خارج شدند ..
امید و احسان جزوه های فنون جادوگری رو حاضر کردند ..
چند دقیقه بعد استاد نفس وارد کلاس شد..
-عصربخیر همگی !
همگی: عصر بخیر استاد
-خب بریم سر کارمون .. نفس نگاهی صندلی های تک نفره انداخت و گفت : این جای کیه ک نیومده؟
احسان به جای خالی نگاه کرد و گفت : این جای اهوراست ..
استاد نفس نگاهی به لیست کرد و گفت : اهورا؟ جدیدا همش تو کلاسا غایب میکنه ! اگه ادامه بده از حق تعطیلات محروم میشه .. بچه ها تاسف خوردند
استاد نفس کتابش رو باز کرد و در همین لحظه در با شدت باز شد و اهورا داخل شد ..
استاد نفس با اکراه پرسید: میشه بگی کجا بودی پسرم؟
اهورا در حالی که من و من میکرد گفت : استاد ! من .. من ..
در این لحظه ایسان از پشت اهورا ظاهر شد و داخل کلاس اومد و با شرمندگی گفت : استاد لطفا این پسر کوچولو رو ببخشید! من مجبورش کردم همه لباسامو دوباره برام تا کنه .. داشت بهم کمک میکرد
استاد نفس لبخندی زد و جواب داد : خیلی خب اهورا میتونی بری سر جات .. امیدوارم درس امروز رو حاضر کرده باشی سپس به ایسان اشاره زد و گفت : تو هم برو به کلاست عزیزم
ایسان چشمی گفت و به اهورا چشمکی زد و از کلاس خارج شد ..
اهورا روی صندلی نشست ..
چند دقیقه بعد کسی از پشت سر صداش کرد!
-اقا .. اقا !
اهورا به سمت صدا برگشت .. دختر زیبایی رو دید! دختری که تا به اون روز توی اکادمی ندیده بود
اهورا من و من کنان گفت : بل.. بله ؟ چیزی میخواستی؟
دختر دستمالی از توی جیبش در اورد و به سمت اهورا گرفت و گفت : بینیتون داره یه ماده سیاه ترشح میکنه!
اهورا به سرعت دستمال رو گرفت و صورتش رو توی گوشی نگاه کرد .. کمی از ماده سیاه رو پاک کرد و از دختر تشکر کرد!
این بار دوازدهمی بود که تو این هفته این اتفاق میوفتاد
اهورا سعی کرد حواسش رو روی درس جمع کنه!
در این لحظه استاد نفس لحظه ای درس رو قطع کرد و انگار که چیزی رو یادش بیاد به دختر زیبا اشاره زد و گفت : اه راستی یه چیزی رو یادم رفت که بگم!! این دختر شاگرد جدیدمون مهرنازه(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ѕтєяη )! به دلایلی از اول سال نتونست به جمعمون بپیونده ..
استاد دختر رو به همه نشون داد و گفت : امیدوارم بتونید دوستای خوبی باشید عزیزان .. سپس ادامه داد : میریم سر درسمون! کی میخواد اول شروع کنه ؟
اهورا توی ذهنش گفت : مهرناز! چه اسم زیبایی .. سپس به پشت سرش نگاه کرد ..
مهرناز با لبخند جوابش رو داد
--
زمانی که بچه ها کلاس داشتند استاد صابر با استاد فاطی و استاد امیر توی دفتر کار صابر مشغول بررسی اتفاقات اخیر بودند:
فاطی با تاسف گفت : ما استاد رزی رو از دست دادیم و این بدترین واقعه اخیره !
امیر تایید کرد ..
صابر پرسید : درباره استاد ملیکا اطلاعاتی کسب کردی؟
فاطی گفت : بله ! باید بگم استاد ملیکا اصلا شب واقعه توی اکادمی نبوده ..
امیر گفت : پس اون زنی که مهتاب و ایسان و فرید ازش حرف میزنن کیه؟
فاطی در حالی که پرونده ها رو بررسی میکرد گفت : قبلا گزارش هایی مبنی بر این داشتیم! استاد ملیکا اشاره کرده که قبلا دیده استاد ارمیتا رو به قتل رسونده ! در واقع خودش بوده ولی انگار که نبوده ..
امیر پرسید : اصلا منظورتون رو نمیفهمم ..
صابر با ارامش مقداری نوشیدنی نوشید و گفت : دوگانگی ..
استاد فاطی با تعجب گفت : منظورتون چیه سرورم؟
صابر جواب داد : ما یه استاد ملیکا نداریم! دوتا داریم .. شخصی که داریم ازش حرف میزنیم نیمه دیگره استاد ملیکاست!
امیر گفت : اخه چجوری ممکنه ؟ نیمه دیگر؟ من فکر میکردم این فقط یه داستان توی افسانه هاست!
صابر به سمت کتابخونه اتاقش رفت و یه کتاب رو برداشت و صفحه ای رو باز کرد و گفت : همش افسانه نیست!
سال 1765 دوک چالرز بانز ساحره مخصوصش رو به خاطر توطئه چینی اشراف جلوی چشم مردم اعدام کرد ولی 8 سال بعد توسط همون ساحره به قتل رسید .. مردم محلی میگن که ساحره دچار دوگانگی بوده!
فاطی پرسید : یعنی میتونه به دو شخصیت متفاوت و در دوجای مختلف تقسیم بشه؟ یکی از شخصیتا منفی و یکی دیگه مثبته ..
امیر گفت : ولی استاد ملیکا که ساحره نیست!
فاطی در حالی که به عکس های کتاب نگاه میکرد گفت : شاید اجداداش بودند استاد ملیکا هیچوقت درباره اجداداش با کسی حرف نزده
امیر گفت : پس اون زنی که تو زندان اکادمیه استاد ملیکاست و نیمه دومش داره ازاد میچرخه؟
صابر کمی فکر کرد : دانشجوها گزارش دادند ک به نیمه دوم ضربه ای وارد کردند اما از مرگش مطمن نشدند و من احتمال میدم اون الان ازاد باشه!
فاطی پرسید :اما نیمه دوم دنبال چیه استاد؟
-تو این دنیا چیزای زیادی وجود داره که حرص و طمع ما رو به چالش میکشه نمیتونم درست حدس بزنم ولی احتمالا اون دنبال قدرته!
امیر و فاطی تایید کردند
در این لحظه استاد ایمان وارد شد و تعظیمی کرد سپس گفت : سرورم اطلاعاتی از اون سنگی که به اتاقتون پرتاب شده بود پیدا کردم !
فاطی و امیر با تعجب بهم نگاه کردند .. استاد ایمان سنگ رو به میون اورد و اون پیغام خونی رو نشون داد! سپس گفت : گزارشات حاکی از این هستند که خون روی این پیغام مربوط به گرگینه هاست !!!
فاطی با تعجب گفت : گرگینه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایمان تایید کرد! صابر در حالی که به سمت پنجره بزرگ اتاق حرکت میکرد گفت : دکتر اس ! حدس میزدم بیکار نمونه !!!!
سپس گفت : نمیخوام حرفای امروز بین دانشجوها پخش بشه .. همه چیز باید محفوظ بمونه!
سپس به استاد فاطی اشاره کرد و گفت : کاملا مراقب استاد ملیکا باش ! احتمال داره تا نیمه دومش به ملاقاتش بیاد
استاد فاطی تایید کرد .. سپس هر سه تا مرخص شدند ... استاد صابر در تنهایی و سکوت مشغول تفکر شد
--
ندا در حال مطالعه به روی کتابی بود .. در این لحظه شادی تقه ای به در زد! ندا پرسید : کیه ؟
-منم شادی .. میشه بیام تو؟؟؟
ندا از جا بلند شد و در رو باز کرد و شادی رو به داخل دعوت کرد ..
شادی به روی تخت ندا نشست و به کتاب های انباشته شده نگاه کرد و گفت : مثل اینکه حسابی سرت شلوغه دختر !
ندا خندید و گفت : اره تقریبا امروز فقط مشغول مطالعه بودم
شادی پرسید : راجبع چی مطالعه میکنی؟
-اجدادم ! میخوام خودمو بهتر بشناسم .. سپس مکثی کرد و گفت : همینطور خواهرمو
شادی پرسید : هنوز به ملی فکر میکنی؟
-مگه میشه فکر نکنم؟ اون خواهرمه ! توی دست شکارچیا اسیره ! من باید برم سراغش ولی قبل از اون نیاز دارم مهارتامو پرورش بدم
سپس به گردنبندش اشاره کرد و گفت : این گردنبد .. یکی درست شبیه همین برای خواهرم هست ! میخوام بهش گردنبندو بدم ! اون فکر میکنه شکارچیا خیلی خوب و پاکن ..
شادی با تاسف سر تکون داد و گفت : چرا خواهرت پیش اوناست ندا؟
ندا اهی کشید و گفت : نمیدونم .. واقعا سوالا زیادی تو ذهنم جریان داره! میخوام تک تک این سوالا رو حل کنم
شادی گفت : میخوای تعطیلات رو توی اکادمی بمونی؟
ندا با تعجب گفت : نه ! میخوام برم به تبت !
-تبت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-اره !!!!
شادی از جا بلند شد و گفت : تو دیووونه ای ! اونجا خیلی سرد و منزجر کنندست ..
ندا با خونسردی گفت : عوضش میتونم روی مهارتام کار کنم .. شادی من واقعا بهش نیاز دارم
شادی هوفی کشید و گفت : باشه عزیزم من دیگه مزاحمت نمیشم یکم استراحت کن
شادی از اتاق خارج شد و ندا دوبراه به مطالعه مشغول شد ..
ادامه دارد
منتظر بخش 2 قسمت اخر باشید !
شخصیت جدید : دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ѕтєяη
چند ماه بعد :
پسرا توی کافه ای در شهر جمع شده بودند..
امیر لیوان خون رو بالا برد و گفت : به سلامتی همه خوناشامای قهرمان !
پسرا جرعه از خون نوشیدند ..
امیرعلی گفت : هی خون گراز فرانسویه نه ؟
امیر جواب داد : هرچی هست خیلی نابه ! دارم عشق میکنم ..
سپس به پارسون اشاره کرد و گفت : هی شش تا دیگه لطفا
فرید گفت : امیر این دوزادهمین پیکه .. من که دیگه ظرفیتشو ندارم :|
مهرزاد خمیازه ای کشید و گفت : بعد این همه امتحان و درس این واقعا لازمه پسر !
احسان جرعه ای خون نوشید و گفت : اسم امتحان که میاد حس میکنم قدرتم ضعف میره ..
امید در حالی که داشت سیگار میکشید گفت : من فهمیدیم واقعا توی زیست و اناتومی استعدادی ندارم
امیر : هی هی .. این غم و ناله رو کنار بزارید ! به تعطیلات بهاری فکر کنید ..
میتونیم هممون بگردیم به شهر ! دیسکو .. دخترا ..
پسرا خندیدند .. امیرعلی گفت : تو داداش خودمی مرد
فرید کتابش رو ورق زد و گفت : من و مرضیه قراره این تعطلات رو با هم باشیم .. داریم میریم مکزیک تا راجبع گیاهان دارویی تحقیق کنیم ..
پسرا با تعجب به فرید نگاه کردند و احسان پس گردنی ای به فرید زد و گفت : تو میخوای تو تعطیلات درس بخونی؟
فرید اخی گفت و جواب داد : خب اره مگه چیه ؟ من از دیسکو و این چیزا خوشم نمیاد ..
احسان پوفی کشید و گفت : من قراره با برادرام برم قطب شمال
امیر که در حال خوردن خون بود به سرفه افتاد و گفت : چی ؟ قطب شمال ؟ میدونید این یعنی چی؟
پسرا تایید کردند و فرید گفت : معلومه که یعنی چی .. یعنی ماهیگیری .. خرسای قطبی و پنگوئنا
امیر به احسان اشاره کرد و احسان بار دیگه پس گردنی ای به فرید زد .. فرید گفت : این دیگه برای چی بود؟
مهرزاد جواب داد : بخاطر اینکه عقل تو کلت نیست
امیر علی ادامه داد : قطب شمال یعنی دخترای اسکیمو جذاب ..
فرید جواب داد : ولی اونا که خوناشام نیستن !
امید گفت : به نظر من انسان ها جذابترن ..
سپس گفت : من دارم میرم مصر!
مهرزاد : اوه اوه .. این یکی جالبه !
مهرزاد مقداری خون خورد و گفت : من و پدرم داریم به هاوایی سفر میکنیم .. یه تعطیلات اروم و بی دردسر
امیر جواب داد : امسال تعطیلات میترکونیم !
پسرا جام های خون رو بالا اوردند و به سلامتی تعطیلات جرعه ای خون نوشیدند
امید نفس عمیقی کشید و نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : راسی اهورا کجاست ؟
امیرعلی گفت : در جوار ایسان ..
امید پرسید : برای همین نیومد؟
مهرزاد ادامه داد : مستر نفرین شده عاشق شده ! :|
پسرا با تعجب به مهرزاد نگاه کردند
مهرزاد گفت : چیه خب ؟! از وجناتش پیداست !
امیر خندید و گفت : داره جالب میشه ..
--
ندا روی بالکن اتاق ایستاده بود و گردنبندی که مادرش بهش داده بود رو توی دستاش فشار میداد ..
یاد لحظه مرگ مادرش افتاد و با افسوس به حیاط اکادمی نگاه کرد ..
صابر در بالکن رو باز کرد
ندا گفت : همیشه سعی میکرد ازم مراقبت کنه .. من هیچوقت نفهمیدم ! این منو ازار میده
صابر نزدیک دخترش شد و گفت : دیگه نباید به این چیزا فکر کنی ندا ..
ندا به سمت پدرش برگشت .. صابر اغوشش رو باز کرد و دختر به اغوش پدر پناه برد
چند لحظه بعد صابر اغوشش رو باز کرد و گفت : تصمیم داری برای تعطیلات کجا بری؟
ندا با چشماهی متعجبش به صابر نگاه کرد و گفت : من .. من .. شما دارید به من اجازه میدید که تنهایی سفر کنم؟
صابر تایید کرد و صورت دخترش رو توی دستاش گرفت و گفت : من درباره تو اشتباه میکردم ندا ! تو دیگه اون دختر خوناشام کوچولو نیستی .. بزرگ شدی .. میخوام این فرصتو بهت بدم که تنهایی سفر کنی ! میخوام زندگیتو بسازی ندا
ندا لبخندی زد .. صابر از دختر جدا شد و وقتی داشت از در بالکن خارج میشد صدایی شنید : ممنون پدر !
صابر لبخندی زد و از بالکن خارج شد ..
--
مهتاب و ایسان مشغول جمع کردند لباساشون بودند ..
مهتاب با ذوق و شوق گفت : تعطیلات تو هاوایییییییی .. وای من که عاشقشم ! مطمنی نمیخوای بیای ؟
ایسان جواب داد : اره مطمنم ! تو که میدونی .. مامانم اوضای خوبی نداره ! باید برگردم خونه و بهش کمک کنم
مهتاب لبخندی زد و گفت : دختر کوچولوی مامانی رو نگاه کن ! سلامم رو به مادرت برسون .. تنها میری؟
ایسان در حالی که داشت دامن و ژاکتی رو تا میکرد گفت : اه فکر کنم اره ..
مهتاب با شیطنت گفت : فکر کنی ؟؟
ایسان جواب داد : اره فکر کنم .. به هر حال کسی دوست نداره با یه دختر پلشت تعطیلاتش رو توی یه خونه قدیمی بگذرونه !
-چرا من دوست دارم !!
ایسان و مهتاب شک شدند و به صاحب صدا نگاه کردند ..
مهتاب با تمسخر گفت : هعی ! سلام؟ بهتره قبل از اومدن تو اتاق در بزنی ! اینجا دوتا دختر خوناشامه
اهورا خندید و گفت : چه بهتر ..
مهتاب دندوناش رو نشون داد ..
ایسان اشاره زد :میخوای همونجا واستی ؟
مهتاب : بهتره همونجا بمونه این از اون پسرای هیزه !
ایسان با حوله به صورت مهتاب ضربه ای زد و خندیدند .. مهتاب در حالی که زیپ ساکش رو می بست گفت : خیلی خب خیلی خب .. من میرم بیرون ! از تنهایی که نمیترسی ایسان؟
ایسان با تعجب گفت : مهتاب ..
مهتاب با شیطنت خندید و در حالی ک از کنار اهورا رد می شد گفت : اگه اذیتش کنی ! با همین دندونام گلوتو پاره میکنم
اهورا شکه شد و وقتی مهتاب از اتاق خارج شد و در رو بست سپس اهورا گفت : چه خشن !
ایسان مسواک و شونه اش رو از روی میز برداشت و جواب داد : مهتاب خیلی مهربونه فقط یکم دیوونست !
-شنیدم چی گفتی !!!!
ایسان با تعجب در رو باز کرد و گفت : تو ک هنوز اینجایی؟!
مهتاب که کمی هول شده بود گفت : حسی کردم یه چیزیو جا گذاشتم ! نه چیزی نیست .. من دیگه دارم میرم اینا رو بزارم تو اتاق مرضیه !
اهورا و ایسان به طرز مشکوکی به مهتاب نگاه کردند ..
مهتاب در حالی که از اتاق دور میشد گفت : خیلی خب رفتم ! خداحافظ
ایسان درو رو بست و هوفی کشید
سپس با هم به این دختر فوضول خندید .. کمی بعد ایسان گفت : داشتی زاغ سیاه منو چوب میزدی؟
-البته که نه ..
ایسان با شک نگاه کرد و اهورا جواب داد : خب اره یکم ! ولی باور کن اتفاقی بود
ایسان دستی روی شونه اهورا کشید و گفت : باور کردم ..
سپس به سمت ساک اش رفت .. اهورا نزدیک شد و گفت : میخوای برای تعطیلات برگردی پیش مادرت؟
ایسان نفس عمیقی کشید و گفت : اره .. بهم احتیاج داره !خب در واقع چون نابیناست ترجیح میدم نزدیکش باشم
سپس در حالی که موهاش رو کنار گوشش میریخت گفت : حتما با خودت میگی چه دختر خسته کننده ایم نه ؟
اهورا گفت : داشتم با خودم میگفتم چه دختر مهربونی هستی .. سپس لبخند زد و ایسان با لبخند جوابش رو داد
اهورا به لباس ها اشاره زد و گفت : کمک نمیخوای؟
-خوشحال میشم .. اگه میتونی !
اهورا مشغول تا کردن لباس ها شد .. در این بین ایسان پرسید : خب تو کجا میری؟ هاوایی یا ونکوور؟
-تصمیم داشتم برم ژاپن پیش عموم ..
ایسان با تعحب گفت : تمام تعطیلات؟
-اره ! خب شایدم چند روی پیش مادرم میرفتم نمیدونم ..شنیدم تو هم تنهایی!
-اره خب .. کسی حاضر ..
اهورا حرف ایسان رو قطع کرد و گفت : من میام ..
ایسان با تعجب گفت : جدی؟مگه نمیخوای بری ژاپن؟
اهورا جواب داد : میتونم نرم ! ببین من دلم میخواد ببینم کجا زندگی میکنی .. دلم میخواد بیشتر باهات اشنا بشم ! میتونم کمکت کنم
ایسان اندکی مکث کرد و به لباس هایی که اهورا تا کرده بود نگاه کرد و گفت : اگه کمک کردنتم مثل لباس تا کردنت باشم باید بگم تو یه خوناشام بی نظمی اهورا
سپس هر دو خندیدند .. اهورا گفت : خب تو بهم یاد بده !
ایسان لبخندی زد ..
--
مهتاب مشغول چک کردن وسایل مورد نیاز سفر بود ...
توی راهرو زیر زمین راه میرفت و وسایل مورد نیاز رو توی ذهنش تیک میزد ..
در این بین صدای اواز خوندن شنید!
توی دلش گفت وای چه صدای قشنگی !
صدا از رختکن پسرا میومد .. مهتاب اروم به رختکن نزدیک شد و در رو باز کرد . .وارد شد و دنبال صاحب صدا گشت اما لحظه ای صدا قطع شد!
یه لحظه به خودش تلنگر زد و گفت : دختر تو اینجا چیکار میکنی؟ برو بیرون!
به سمت در ورودی برگشت و مهرزاد روی جلوی در دید ! پیراهنی نپوشیده بود و موهاش خیس بود !
مهتاب جلوی چشماش رو گرفت و گفت : مهرزاد از جلوی در برو کنار ..
-نمیرم !
مهتاب گفت : خب حداقل ی چیزی بپوش که بتونم نگات کنم
-نمی پوشم !
-خب میشه بگی میخوای چه غلطی کنی؟
- میشه تو بگی تو رختکن پسرا چه غلطی میکنی؟
مهتاب به پشت برگشت و گفت : من نمیدونستم اینجا کجاست .. خب؟
مهرزاد در رو باز کرد و به تابلوی رختکن پسران اشاره کرد و گفت : جدا این تابلوی به این بزرگی رو ندیدی؟
مهتاب همچنان به مهرزاد و در پشت کرده بود : نه نمیدونم داری راجبع چی حرف میزنی !اصلا نمیدونم .. نمیخوامم بدونم !اه اصلا اصلا ..
سپس رو به مهرزاد برگشت و گفت : اصلا چرا من هرجایی میرم تو احمق بوگندوی نحس رو باید ببینم؟
مهرزاد پوفی کشید و گفت : باز شروع شد ! سپس در حالی که از توی کمد پیراهنی برمیداشت گفت : توی تعطیلات بهاری از دست تو و غرغرات راحت میشم ! پلشت..
مهتاب با انگشت خط و نشون می کشید و گفت : منم از دستت راحت میشم ! فکر کردی خوشم میاد که هر جا هستم تو رو میبینم؟
مهرزاد لباسش رو تنش کرد و در حالی که رو به روی مهتاب ایستاده بود و فاصله کمی بینشون حاکم بود گفت : این سوال رو از خودت بپرس ! چون من جوابی براش ندارم ..
مهتاب سعی میکرد روی پنجه پا بایسته تا قدش اندکی به مهرزاد نزدیک بشه .. مهرزاد متوجه شد و خندید و با تمسخر گفت : بیشتر تلاش کن کوتوله بیشتر!
مهتاب با عصبانیت دستش رو بلند کرد و دندوناش نمایان شد .. مهرزاد دستش رو توی هوا گرفت و پرت کرد !
مهتاب کم نیاورد .. دوباره حمله کرد .. دعوای سختی بین دونفر درگرفت .. مهتاب با ناخونای بلند به روی صورت مهرزاد چنگ میکشید و مهرزاد با دندونای تیز و برندش جای جای بدن دختر رو کبود و زخمی کرده بود ! حتی از مشت و لگد های هم در امان نبودند ... مهرزاد مهتاب رو محکم به کمد فلزی کوبید و و دستاش رو به دیواره کمد چسبوند و گفت : تو داری خیلی زیاده روی میکنی پلشت .. معذرت خواهی کن ..
مهتاب با زانو لگد محکمی به شکم مهرزاد زد و گفت : مگه اینکه خوابشو ببینی !
مهرزاد از درد عقب رفت و مهتاب با شیطنت خندید ..
مهرزاد دوباره به مهتاب حمله ور شد و با مشت و لگد و گازهای وحشتناک به جون هم افتادند ..
در این لحظه چند تن از بچه ها که صدای جیغ و فریادی از رختکن شنیده بودند داخل شدند ..
احسان و امید وقتی صحنه دعوای مهرزاد و مهتاب رو دیدند سریع جلو رفتند و مهرزاد رو عقب کشیدند ...
مرضیه و بیتا هم مهتاب رو عقب روندن و مانع دعوا شدند .. مهرزاد و مهتاب با تلاش و دست و پا زدند میخواستند دوباره بهم حمله ور بشن مثل اینکه به خون هم تشنه بودند ..
مهتاب فریاد زد : تو فکر کردی کی هستی ؟ یه اصیل احمق!
مهرزاد با فریاد جواب داد : من تو رو میکشم مهتاب !خودت رو سوخته فرض کن
مهتاب در حالی که سعی داشت دستهای مرضیه و بیتا رو کنار بزنه جیغ زد : بیا نزدیک ببینم.. تو هیچی نیستی ..
امید داد زد : هر دوتاتون خفه شید !
در این لحظه سکوت سنگینی رختکن رو فرا گرفت .. امید ادامه داد : عین موش و گربه همه جا به جون هم میوتید ! شما دوتا چتونه؟
بیتا تایید کرد ..
مهرزاد اشاره زد و گفت : اول خودش شروع کرد ! مهتاب در حالی که داشت دوباره ژست حمله میگرفت گفت : دروغگوی ..
مرضیه مهتاب رو اروم کرد ..
در این لحظه استاد ایمان داخل رختکن شد و با دیدن سر و صورت خونی مهتاب و مهرزاد و کمدهای داغون رختکن گفت : اینجا چه خبره؟
مرضیه جلو اومد و گفت : استاد ما ..
استاد ایمان که حدس میزد همه این ماجراها زیر سر مهرزاد و مهتاب هست با ارامش به اون دوتا اشاره زد و گفت : بیاید به دفتر کارم .. سپس گفت : بقیه بهتره به کارای جشن بهاریشون برسن ! اخر این هفته مراسمه ... اماده شید
مهرزاد و مهتاب به داخل دفتر استاد ایمان رفتند .. کبودیا و زخم ها رو به بهبودی بود .. استاد ایمان روی صندلی نشست و گفت : خب؟؟
مهتاب و مهرزاد شروع کردن به توجیه کردن و حرف زدند .. استاد ایمان با عصبانیت فریاد زد : ساکت ! یکی یکی حرف بزنید ..
مهتاب : استاد این یه پسر لوس و از خود راضیه
مهرزاد : این هم یه دختر پلشت و بی سر و پاست ..
مهتاب رو یه مهرزاد کرد و گفت : به من گفتی بی سر و پا ؟ احمق میکشمت !
مهرزاد جواب داد : همش وعده همش وعید .. ما که پایه ایم خودت پایه نیستی !
استاد ایمان با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت : تمومش کنید دیگه ! مشکلتون همینه ؟ تضاد نژادی؟
با هم گفتند : بله ..
استاد ایمان در حالی که برگه ای رو مینوشت گفت : خب من راه حل این مشکل رو میدونم ..
مهتاب و مهرزاد دوباره با هم گفتند : جدی؟
استاد ایمان جواب داد : بله .. لطفا زیر این برگه رو امضا بزنید ..
مهتاب و مهرزاد بدون خوندن محتوا زیر برگه رو امضایی زدند ..سپس مهرزاد گفت : خب استاد اون چی بود؟
استاد ایمان جواب داد : یه تعهد نامه !!!
مهتاب پرسید : چجور تعهد نامه ای؟
استاد ایمان در حالی که برگه رو توی کشو میزاشت گفت : یه تعهد نامه مبنی بر اینکه تو و مهرزاد تمام تعطیلات بهاری رو با هم میگذرونید و اخر این هفته با هم به مراسم میرید !!!!
مهتاب و مهرزاد فریاد زدند : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهرزاد تند تند گفت : استاد این دختره وحشی نزدیک بود همین چند دقیقه پیش منو بخوره !
مهتاب تایید کرد و گفت : استاد من از مهرزاد حالم بهم میخوره !!!
مهرزاد چشم غره ای رفت .. اما استاد ایمان درب کشوی مورد نظر رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت و گفت : تعهد نامه تعهد نامه هست .. این اصل اول زندگیه ! سعی کنید از تضادتون برای قوی تر شدن استفاده کنید ..
سپس در حالی که مهرزاد و مهتاب رو به بیرون هدایت میکرد گفت : تفاوتها میتونه به ما خیلی کمک کنه ..
سپس در رو بست ! مهتاب و مهرزاد در حالی که خشک و بی صدا راه میرفتند از اتاق کار استاد ایمان دور شدند .. در این لحظه مهرزاد رو به مهتاب گفت : حتی فکرشم نکن !
مهتاب با تعجب گفت : فکر چی؟
-فکر اینکه من توی اون جشن لعنتی با تو برم !
مهتاب دست به کمر شد و گفت : فکر کردی من دلم میخواد با تو بیام ؟ نه پسره بوگندو .. این یه رمان عشقی نیست و من با تو هیچ قبرستونی نمیام و باهات میرقصم و زیر نور ماه نمیبوسمت ! این واقعیته و من توی واقعیتام از ادمای مغرور و بوگندو بیزارم بیزار !!!
مهرزاد پوزخندی زد و گفت : تو ارزوته فقط سوار ماشینایی بشی که من میشم !اما فکرشم نکن .. این یه شب عالیه و من نمیخوام شب عزیزمو با غرغرای یه دختر پلشت بی مصرف سر کنم .. سپس با انگشت اشاره به پیشونه مهتاب ضربه ای زد و گفت : پس نه قراری در کاره .. نه مهمونی ای و نه نور ماهی !
سپس از مهتاب دور شد و مهتاب با عصبانیت فریاد زد : چقدر خوب !!!
سپس زیر لب گفت : پسره از خود راضی !!!
--
مرضیه و بیتا به همراه احسان و امید در کلاس فن و جادوگری نشسته بودند ..
مرضیه پوفی کشید و گفت : اصلا دلیل دعواهای مهرزاد و مهتاب رو نمیفهمم ! واقعا دوتا کله شقن ..
بیتا تایید کرد ..
امید در حالی که مشغول بررسی میزهای کلاس بود گفت : تو این تعطیلات که از هم دورن همه چیز درست میشه ! بهتره دیگه بهشون فکر نکنی ..
احسان گفت : خب شما برای تعطیلات دارید کجا میرید؟
مرضیه جواب داد : من و فرید داریم میریم مکزیک
احسان روی میز نشست و گفت : اره اینو ازش شنیده بودم .. سپس دستش رو بالا اورد و به حالت تمسخر گفت : مطالعه درباره گیاهان دارویی .. مزخرفه !
مرضیه با اقتدار جواب داد : بهتر از خوابیدن با پنگوئنا و خرسای قطبیه !
احسان با تعجب گفت : تو از کجا میدونی؟
بیتا ریز خندید : از پارمیدا شنیدم
-مگه پارمیدا هم داره به قطب سفر میکنه؟
مرضیه تایید کرد
امید گفت : خودت چی بیتا ؟ تو کجایی؟
بیتا با تکبر جواب داد : من و شادی میخوایم یه تعطیلات عالی رو توی پاریس بگذرونیم ..
احسان و امید خندیدند و احسان گفت : اوه مادموزال !
بیتا چشم غره ای رفت .. مرضیه گفت : نگین داره به مصر سفر میکنه !
امید با تعجب گفت : مصر؟ چرا چیزی به من نگفت! منم دارم میرم مصر
بیتا خندید : ببینم شما از مومیایا و سوسمارای وحشی نمیترسید؟
سپس به روی میز پنجول کشید و گفت : من شنیدم مومیایا شبا از زیر خاک بیرون میان ..
مرضیه با تمسخر جواب داد : دست بردار بیتا ! نمیخوای بگی که قصه مامان بزرگا رو باور میکنی؟
بیتا شونه ای بالا انداخت و گفت : ممکنه !
امید از روی میز به روی زمین پرید و گفت : حتی اگه این حرفا واقعیتم داشته باشه .. من یه خوناشامم دخترا! هیچ کس نمیتونه حریف یه خوناشام زبر و زرنگ بشه ..
احسان پس گردنی ای به امید زد و گفت : احمق نباش پسر ! داری راجبع چیزی حرف میزنی که اصلا وجود نداره ..
امید در حالی که گردنش رو گرفته بود گفت : خب اگه ..
مرضیه بلند شد و گفت : اینقدر خیال بافی نکنید ..
زنگ کلاس به صدا دراومد! مرضیه و بیتا از سر جا پا شدند .. مرضیه گفت : الان ادبیات باستان داریم ! فعلا پسرا
بیتا در حالی که داشت کتاباش رو جمع میکرد گفت : من صفر میشم ! هیچی نخوندم ..
سپس از کلاس خارج شدند ..
امید و احسان جزوه های فنون جادوگری رو حاضر کردند ..
چند دقیقه بعد استاد نفس وارد کلاس شد..
-عصربخیر همگی !
همگی: عصر بخیر استاد
-خب بریم سر کارمون .. نفس نگاهی صندلی های تک نفره انداخت و گفت : این جای کیه ک نیومده؟
احسان به جای خالی نگاه کرد و گفت : این جای اهوراست ..
استاد نفس نگاهی به لیست کرد و گفت : اهورا؟ جدیدا همش تو کلاسا غایب میکنه ! اگه ادامه بده از حق تعطیلات محروم میشه .. بچه ها تاسف خوردند
استاد نفس کتابش رو باز کرد و در همین لحظه در با شدت باز شد و اهورا داخل شد ..
استاد نفس با اکراه پرسید: میشه بگی کجا بودی پسرم؟
اهورا در حالی که من و من میکرد گفت : استاد ! من .. من ..
در این لحظه ایسان از پشت اهورا ظاهر شد و داخل کلاس اومد و با شرمندگی گفت : استاد لطفا این پسر کوچولو رو ببخشید! من مجبورش کردم همه لباسامو دوباره برام تا کنه .. داشت بهم کمک میکرد
استاد نفس لبخندی زد و جواب داد : خیلی خب اهورا میتونی بری سر جات .. امیدوارم درس امروز رو حاضر کرده باشی سپس به ایسان اشاره زد و گفت : تو هم برو به کلاست عزیزم
ایسان چشمی گفت و به اهورا چشمکی زد و از کلاس خارج شد ..
اهورا روی صندلی نشست ..
چند دقیقه بعد کسی از پشت سر صداش کرد!
-اقا .. اقا !
اهورا به سمت صدا برگشت .. دختر زیبایی رو دید! دختری که تا به اون روز توی اکادمی ندیده بود
اهورا من و من کنان گفت : بل.. بله ؟ چیزی میخواستی؟
دختر دستمالی از توی جیبش در اورد و به سمت اهورا گرفت و گفت : بینیتون داره یه ماده سیاه ترشح میکنه!
اهورا به سرعت دستمال رو گرفت و صورتش رو توی گوشی نگاه کرد .. کمی از ماده سیاه رو پاک کرد و از دختر تشکر کرد!
این بار دوازدهمی بود که تو این هفته این اتفاق میوفتاد
اهورا سعی کرد حواسش رو روی درس جمع کنه!
در این لحظه استاد نفس لحظه ای درس رو قطع کرد و انگار که چیزی رو یادش بیاد به دختر زیبا اشاره زد و گفت : اه راستی یه چیزی رو یادم رفت که بگم!! این دختر شاگرد جدیدمون مهرنازه(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ѕтєяη )! به دلایلی از اول سال نتونست به جمعمون بپیونده ..
استاد دختر رو به همه نشون داد و گفت : امیدوارم بتونید دوستای خوبی باشید عزیزان .. سپس ادامه داد : میریم سر درسمون! کی میخواد اول شروع کنه ؟
اهورا توی ذهنش گفت : مهرناز! چه اسم زیبایی .. سپس به پشت سرش نگاه کرد ..
مهرناز با لبخند جوابش رو داد
--
زمانی که بچه ها کلاس داشتند استاد صابر با استاد فاطی و استاد امیر توی دفتر کار صابر مشغول بررسی اتفاقات اخیر بودند:
فاطی با تاسف گفت : ما استاد رزی رو از دست دادیم و این بدترین واقعه اخیره !
امیر تایید کرد ..
صابر پرسید : درباره استاد ملیکا اطلاعاتی کسب کردی؟
فاطی گفت : بله ! باید بگم استاد ملیکا اصلا شب واقعه توی اکادمی نبوده ..
امیر گفت : پس اون زنی که مهتاب و ایسان و فرید ازش حرف میزنن کیه؟
فاطی در حالی که پرونده ها رو بررسی میکرد گفت : قبلا گزارش هایی مبنی بر این داشتیم! استاد ملیکا اشاره کرده که قبلا دیده استاد ارمیتا رو به قتل رسونده ! در واقع خودش بوده ولی انگار که نبوده ..
امیر پرسید : اصلا منظورتون رو نمیفهمم ..
صابر با ارامش مقداری نوشیدنی نوشید و گفت : دوگانگی ..
استاد فاطی با تعجب گفت : منظورتون چیه سرورم؟
صابر جواب داد : ما یه استاد ملیکا نداریم! دوتا داریم .. شخصی که داریم ازش حرف میزنیم نیمه دیگره استاد ملیکاست!
امیر گفت : اخه چجوری ممکنه ؟ نیمه دیگر؟ من فکر میکردم این فقط یه داستان توی افسانه هاست!
صابر به سمت کتابخونه اتاقش رفت و یه کتاب رو برداشت و صفحه ای رو باز کرد و گفت : همش افسانه نیست!
سال 1765 دوک چالرز بانز ساحره مخصوصش رو به خاطر توطئه چینی اشراف جلوی چشم مردم اعدام کرد ولی 8 سال بعد توسط همون ساحره به قتل رسید .. مردم محلی میگن که ساحره دچار دوگانگی بوده!
فاطی پرسید : یعنی میتونه به دو شخصیت متفاوت و در دوجای مختلف تقسیم بشه؟ یکی از شخصیتا منفی و یکی دیگه مثبته ..
امیر گفت : ولی استاد ملیکا که ساحره نیست!
فاطی در حالی که به عکس های کتاب نگاه میکرد گفت : شاید اجداداش بودند استاد ملیکا هیچوقت درباره اجداداش با کسی حرف نزده
امیر گفت : پس اون زنی که تو زندان اکادمیه استاد ملیکاست و نیمه دومش داره ازاد میچرخه؟
صابر کمی فکر کرد : دانشجوها گزارش دادند ک به نیمه دوم ضربه ای وارد کردند اما از مرگش مطمن نشدند و من احتمال میدم اون الان ازاد باشه!
فاطی پرسید :اما نیمه دوم دنبال چیه استاد؟
-تو این دنیا چیزای زیادی وجود داره که حرص و طمع ما رو به چالش میکشه نمیتونم درست حدس بزنم ولی احتمالا اون دنبال قدرته!
امیر و فاطی تایید کردند
در این لحظه استاد ایمان وارد شد و تعظیمی کرد سپس گفت : سرورم اطلاعاتی از اون سنگی که به اتاقتون پرتاب شده بود پیدا کردم !
فاطی و امیر با تعجب بهم نگاه کردند .. استاد ایمان سنگ رو به میون اورد و اون پیغام خونی رو نشون داد! سپس گفت : گزارشات حاکی از این هستند که خون روی این پیغام مربوط به گرگینه هاست !!!
فاطی با تعجب گفت : گرگینه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایمان تایید کرد! صابر در حالی که به سمت پنجره بزرگ اتاق حرکت میکرد گفت : دکتر اس ! حدس میزدم بیکار نمونه !!!!
سپس گفت : نمیخوام حرفای امروز بین دانشجوها پخش بشه .. همه چیز باید محفوظ بمونه!
سپس به استاد فاطی اشاره کرد و گفت : کاملا مراقب استاد ملیکا باش ! احتمال داره تا نیمه دومش به ملاقاتش بیاد
استاد فاطی تایید کرد .. سپس هر سه تا مرخص شدند ... استاد صابر در تنهایی و سکوت مشغول تفکر شد
--
ندا در حال مطالعه به روی کتابی بود .. در این لحظه شادی تقه ای به در زد! ندا پرسید : کیه ؟
-منم شادی .. میشه بیام تو؟؟؟
ندا از جا بلند شد و در رو باز کرد و شادی رو به داخل دعوت کرد ..
شادی به روی تخت ندا نشست و به کتاب های انباشته شده نگاه کرد و گفت : مثل اینکه حسابی سرت شلوغه دختر !
ندا خندید و گفت : اره تقریبا امروز فقط مشغول مطالعه بودم
شادی پرسید : راجبع چی مطالعه میکنی؟
-اجدادم ! میخوام خودمو بهتر بشناسم .. سپس مکثی کرد و گفت : همینطور خواهرمو
شادی پرسید : هنوز به ملی فکر میکنی؟
-مگه میشه فکر نکنم؟ اون خواهرمه ! توی دست شکارچیا اسیره ! من باید برم سراغش ولی قبل از اون نیاز دارم مهارتامو پرورش بدم
سپس به گردنبندش اشاره کرد و گفت : این گردنبد .. یکی درست شبیه همین برای خواهرم هست ! میخوام بهش گردنبندو بدم ! اون فکر میکنه شکارچیا خیلی خوب و پاکن ..
شادی با تاسف سر تکون داد و گفت : چرا خواهرت پیش اوناست ندا؟
ندا اهی کشید و گفت : نمیدونم .. واقعا سوالا زیادی تو ذهنم جریان داره! میخوام تک تک این سوالا رو حل کنم
شادی گفت : میخوای تعطیلات رو توی اکادمی بمونی؟
ندا با تعجب گفت : نه ! میخوام برم به تبت !
-تبت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-اره !!!!
شادی از جا بلند شد و گفت : تو دیووونه ای ! اونجا خیلی سرد و منزجر کنندست ..
ندا با خونسردی گفت : عوضش میتونم روی مهارتام کار کنم .. شادی من واقعا بهش نیاز دارم
شادی هوفی کشید و گفت : باشه عزیزم من دیگه مزاحمت نمیشم یکم استراحت کن
شادی از اتاق خارج شد و ندا دوبراه به مطالعه مشغول شد ..
ادامه دارد
منتظر بخش 2 قسمت اخر باشید !

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



