20-12-2015، 20:11
(آخرین ویرایش در این ارسال: 20-12-2015، 22:30، توسط Δ.н.ο.υ.я.Δ.)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
فصل2 ( قسمت 1 )
شخصیت جدید :
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✠ƑįcŧʝôɳąĽ▸ʛԋòst✠
✠ƑįcŧʝôɳąĽ▸ʛԋòst✠
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
farnoosh1394
farnoosh1394
واژگان :
زبان اسکیموها:
ایرنی (پسرم)
پانی(دخترم)
ایگلو(خونه یخی )
بخش اول
از زبان پارمیدا :
-اره عزیزم .. در واقع ما هم یه نسبت عمیقی به سرخپوستای امریکای لاتین داریم!!
لبخندی زدم و گفتم : چقدر جالب !
حدود دو هفته ای از تعطیلات بهاری میگذشت .. حتما بقیه بچه ها داشتن توی دشت و چمن و افتاب روزاشون رو سپری میکردند اما جایی که من و احسان قرار داشتیم با افتاب میونه خوبی نداشت !
سیبری .. هوای سرد و برفی اما دل های گرم و مهربون ! در حالی که داشتم عاج فیل رو میتراشیدم گفتم : ممکنه پسرعموها و دخترعموهاتون به جنگل های لاتین پناه برده باشند؟
آنا اکیدو لبخندی زد و گفت : ما همیشه قبیله ای زندگی میکنیم پانی (دخترم )
در این لحظه صدای شور و فریاد از بیرون ایگلو(خونه یخی) بلند شد.. من و انا اکیدو از جا بلند شدیم .. کلاه پشمی و ضخیمم رو روی سر گذاشتم و همرا انا اکیدو به بیرون رفتم ..
زمین پوشیده از برف بود اما نمیشد این طبیعت بکر رو نادیده گرفت ..
مردای قبیله اکیدو احسان رو روی شونه هاشون گرفته بودند انگار که کار مهمی انجام داده بود.. احسان یه سمور بزرگ توی دستاش گرفته بود و با خوشحالی میخندید..
زنا و دخترای قبیله با افتخار به احسان نگاه میکردند .. نزدیک انا اکیدو شدم و زیر گوشش گفتم : اونا از چی خوشحالن؟
انا اکیدو با عصا به سمت احسان اشاره کرد و گفت : نمیبینی پانی؟ این ایرنی (پسرم) یه سمور بزرگ شکار کرده..
سپس به لباس تنش اشاره کرد و گفت : سمور خیلی مهمه! امشب جشن داریم جشن!!!!
احسان از روی دوش مردان پایین اومد و جلوی پای اتا اکیدو زانو زد و سمور رو تقدیم رییس کرد .. اتا اکیدو با خوشحالی و رضایت سمور رو قبول کرد .. بریده بریده به انگلیسی گفت : مرد قهرمان!!
مردان قبیله دوباره هورا کشیدند اما بعد از چند دقیقه همه پراکنده شدند و احسان به طرف من اومد و گفت : چطور بود؟
لبخندی زدم : باید اعتراف کنم تو قهرمان منی .. پیشرفتت تو این یه هفته عالی بود
سپس به بدن لختش نگاه کردم و با هراس گفتم : برو یه چیزی بپوش .. سرد نیست؟
احسان خندید و گفت : داری مثل انا اکیدو حرف میزنی پارمیدا ما خوناشامیم..
به کف دست به پیشونیم زدم و گفتم : انگار به کلی یادم رفته بود ما انسان نیستیم..
احسان منو به ایگلو خودش راهنمایی کرد و گفت : یه جام خون سگ ابی میخوری؟
-با کمال میل ..
به سمت ایگلو احسان رفتیم و واردش شدیم.. تمیز و مرتب بود. روی زمین نشستم و احسان دو جام خون حاضر کرد و سپس لباسی پوشید..
رو به روی من نشست و جام هامون رو بالا بردیم و مقداری خون خوردیم..
-خب پارمیدا تو امروز چیکار کردی؟
خندیدم و گفتم : تمام روز با انا اکیدو بودم !!! یه عاج فیل رو تراشیدم و برای نوکا تاشا یه لباس ضخیم دوختم .. واقعا این سفر تجربه عالی ای بود! با اینکه فکر میکردم اصلا خوش نگذره و همش توی سرما باشیم اونم بدون وای فای ولی احسان اینجا محشره ..
احسان تایید کرد و گفت : اره اینجا عالیه ! البته اگه ماکیدوها دردسر نسازن ..
با تعجب گفتم : ماکیدوها؟ بازم کاری کردند؟
احسان بلوزش رو بالا داد و به پهلوش اشاره کرد و گفت : به این نگاه کن !
هلوش کاملا زخم شده بود و اصلا درمان نشده بود.. با چشمای درشت و نگران گفتم : چرا خوب نمیشه؟
لباسش رو پایین داد و گفت : توی نیزه اش یه مقدار نقره به کار برده بود
دستم رو روی زخمش گذاشتم و گفتم : کسی ندید؟
-نه ! سعی کردم بروز ندم ولی دردش داره پدرمو درمیاره
-کار کدومشون بود؟؟؟؟
-پسر رییس! لوما ..
با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم : این پسره عوضی .. باید حسابش رو بزارم کف دستش
احسان با لبخند گفت : میخوای چیکار کنی؟ اروم باش پارمیدا چیزی نیست
-لوما فکر کرده کیه ؟ ماکیدو لعنتی تا کی میخواد به این جنگا ادامه بده؟دیگه نیم قرن شده
سپس با ناراحتی روی زمین نشستیم .. احسان گفت : اکیدو و ماکیدو دشمنای قسم خوردن ! یادت نیست اتا اکیدو چی بهمون گفت ؟
زیر لب گفتم : اکیدو و ماکیدو هرگز با هم برادر نخواهند بود!!!
احسان تایید کرد و لحظه ای از درد به خودش پیچید.. با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم : احسان لطفا استراحت کنم.. میرم از کاتاشی یا انااکیدو یه چیزی بگیرم! شاید بتونه به بهبودت کمک کنه
احسان روی زمین سرد دراز کشید .. از جا بلند شدم و بالش ضخیم و گرم رو زیر سرش قرار دادم و پوست سگ ابی رو روش کشیدم
سپس از ایگلو بیرون اومدم و به سمت ایگلو کاتاشی به راه افتادم که در این لحظه لوهان رو دیدم.. لوهان دختر جوون و زیبای اتاکیدو بود ..
با خوشحالی بهش نزدیک شد ولی لوهان از دیدن من جا خورده بود قدمی به عقب رفت ..
گفتم : لوهان چطوری؟ چیزی شده ؟
لوهان دستاش رو پشتش قایم کرده بود .. بریده بریده گفت : نه .. نه .. نه !
با تعجب گفتم : تو مطمنی ؟
-ار .. اره !
سپس با قدم های تند از من دور شد! رفتارش خیلی عجیب بود .. به دستاش مهنگامی که داشت از من دور میشد نگاه کردم.. یه گردنبند توی دستاش بود! یه گردنبد با پلاک ابی .. چرا داشت اینو از من قایم میکرد؟
با خودم گفتم : اینم حتما از اون اداب و رسوم های این اسکیموهای عجیبیه..
به سمت ایگلو کاتاشی حرکت کردم و واردش شدم .. کاتاشی مشغول کوبیدن معجونی بود و مرد مریضی کنارش قرار داشت با دیدن من خوشحال شد و گفت : پانی میتونی به من کمک کنی؟
با کمال میل قبول کردم و کنار کاتاشی و مرد مریض نشستم و گفتم : چیکار کنم؟
دستمال تمیزی بهم داد و گفت : لطفا زخمش رو تمیز کن تا من این معجون رو بکوبم و روش قرار بدم
دستمال رو برداشتم و مشغول تمیز کردن زخم مرد شدم و گفتم : چه زخم بدی ! چه اتفاقی براش افتاده؟
-مثل اینکه امروز توی شکار سمور ابی ماکیدوهای وحشی به مردامون حمله کردند.. سپس با خوشحالی گفت : ولی ما تار و مارشون کردیم
دوباره به زخم نگاه کردم و گفتم : با نیزه زخمی شده؟
-اره !!!
سپس به معجون توی دستش نگاه کردم و گفتم : ممکنه یکم از اون معجون به منم بدی؟
-با کمال میل ..
نمرد مریض چند سرفه کرد و سپس مایع زرد رنگی رو روم استفراغ کرد .. کاتاشی با نگرانی گفت : اوه متاسفم پانی .. اون واقعا کاراش دست خودش نیست
با لبخندی گفتم : اشکال نداره بعدا میتونم لباسامو عوض کنم ..
کاتاشی با محبت گفت : تو واقعا یه دختر مهربونی پانی ! سپس معجون رو روی زخم مرد مریض مالید و مقداری از اون معجون رو بهم داد ..
هنگامی که داشتم از ایگلو کاتاشی خارج میشدم گفتم : مواد این معجون چیه ؟
-شاهدونه سرخ وعسل..
تشکر کردم و از ایگلو کاتاشی خارج شدم و سمت ایگلو احسان رفتم ! سور و بساط جشن اماده بود و زنان داشتند اتیش روشن میکردند تا سمور بزرگ رو روش کباب کنند عده ای هم گوشت گوزن رو نمک سود میکردند ..
وقتی پیش احسان برگشتم از خستگی به خواب رفته بود.. پیرهنش رو بالا زدم و زخمش رو نگاه کردم : انگار داشت بهتر میشد.. یکم از اون معجون روی زخمش مالیدم و زیر لب گفتم : امیدوارم تا دوساعت دیگه خوب بشی !
در حالی که داشتم از در ایگلو خارج میشدم زیرلب گفتم : جشنو از دست نده .. مرد قهرمان !
---
بخش دوم :
از زبان ایسان :
حدودا سه هفته ای از تعطیلات بهاری میگذشت و من اهورا رو ندیده بودم ..
حتی یه تماس کوچیکم نداشتیم و تلفنش خاموش بود
مامانم تو اتاقش خواب بود و دوست عزیزم فرنوش([b]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
farnoosh1394 )تو هال نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد ..[/b]
منم مشغول شستن ظرفای ناهار بودم ..
زنگ در به صدا در اومد ..
داد زدم : فرنوش !! درو باز کن من دستم بنده ..
اما صدایی نشینیدم
دوباره فریاد زدم : فرنوش ..
بازم صدایی نیومد
پس برگشتم به سمت هال و در کمال ناباوری اهورا رو توی چارچوب در ورودی دیدم ..
یعنی واقعا خودش بود ؟ از اخرین باری که دیده بودمش خیلی تغییر کرده بود ..
ته ریش داشت .. موهاشو کوتاه کرده بود و خوشتیپ تر شده بود
دستکشامو دراوردم و با هیجان به سمتش دوییدم .. خواستم بغلش کنم اما دستامو تو هوا نگه داشت و نزاشت اصلا لمسش کنم ! نگاهش کاملا سرد بود
فرنوش با اکراه گفت : این .. ؟؟؟!
هول شده بودم .. ادستم رو از دستای اهورا بیرون کشیدم و با دستاچگی گفتم : فرنوش این اهوراست .. همون ..
فرنوش گفت : فهمیدم همون پسره که همیشه ازش صحبت میکردی !!!!
خیلی حجالت کشیدم .. اهورا واکنشی نشون نداد و با فرنوش دست داد .. فرنوش گفت : از عکساش خوشتیپ تره سپس چشمکی به ما زد و گفت : چطوره برم یه چیزی برا این مهمونمون اماده کنم ؟
اهورا گفت : نه .. نیازی ..
فرنوش حرف اهورا رو قطع کرد و گفت : چرا خیلیم نیازه .. حداقل لازمه شما دوتا تنها باشید نه ؟
با خنده از ما دور شد ..
دست اهورا رو گرفتم و سریع روی کاناپه نشستیم ..
نمیدونستم از کجا شروع کنم یا اصلا چی بگم..رفتارش خیلی متفاوت شده بود و با من مثل یه غریبه رفتار میکرد..فقط با لبخندی گفتم: حتی نمیتونی حدس بزنی چقدر دلم برات تنگ شده بود ..
چرا موبایلت خاموش بود ؟ حتی ایمیلامم برات نمیومد !!!
اهورا اروم گفت : یکم درگیر بودم ..
به چشمای عسلی و سردش نگاه کردم .. انگار تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده بود .. اتفاقایی که ازشون خبری نداشتم ..
نگاهی به موهام کرد و گفت : موهاتو کوتاه کردی ؟
-اهوم ..
-خشگل شدی ..
- تو هم همینطور .. سپس حرفمو خوردم و گفتم منظورم این بود خوشت ..
تونستم حرفمو کامل کنم .. بهم خیره شده بود و اصلا پلک نمیزد ..اهسته گفتم :چیزی شده؟
زیر لب گفت : نه ....
لبخند کمرنگی زد و بازوهامو فشار داد .. قدرتش زیاد بود! دستام کبود شد .. دندونانش داشت تیز میشد ..
چشماش خمار شده بود .. رنگ چشماش عوض میشد !!
زیر لب گفتم : اهورا ..
به خودش اومد و دستام رو ول کرد ..
در این لحظه فرنوش با دو تا لیوان نوشیدنی اومد ..
به دسای کبودم نگاه کرد و گفت : دارین با من شوخی میکنید ؟
فقط ده دقیقه نبودم ..
من لبخندی زدم ولی اهورا از جا بلند شد و سرش رو توی دستاش گرفت و گفت : دسشویی کجاست ..
فرنوش جواب داد : انتهای راهرو سمت چپ و اگه ..
نزاشت حرف فرنوش تموم بشه و با سرعت به سمت راهرو حرکت کرد ..
با تعجب به رفتارش نگاه کردم و خواستم دنبالش کنم که فرنوش مانعم شد و گفت : بزار کارشو بکنه ..
سپس به بازوهام نگاه کرد و گفت : دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
-من .. من .. نمیدونم ..
فرنوش با شک نگاهم کرد و گفت : داره جالب میشه ..
به سمت دسشویی رفتم .. اروم به در زدم : اهورا .. خوبی؟
ناگهان در دسشویی باز شد و اهورا رو دیدم ..
زیر چشماش کاملا گود شده بود و رنگ پوستش از همیشه روشن تر ! فقط جلوی پام از حال رفت ..
با وحشت نشستم و بغلش کردم ..
فرنوش نزدیک شد و با دیدن این صحنه ترسید پس بریده بریده گفت : باید .. باید به دکتر زنگ بزنیم !!!
-نه نه فرنوش دیوونه ای !!! اهورا که انسان نیست یادت رفته ..
فرنوش که هول شده بود گفت : به کلی یادم رفته بود حالا باید چیکار کنیم !!!؟؟
در حالی ک روی موها و صورتش دست میکشیدم گفتم : من .. نمیدونم .. ما خوناشاما معمولا اینجوری نمیشیم!!!
در این لحظه صدای مادرم به گوش رسید : راحتش بزار
با تعجب به مامانم نگاه کردم .. نابینا بود پس از کجا میدونست ؟
کشون کشون و با کمک فرنوش اهورا رو به سمت راهرو اوردم .. مادرم با عصا اروم و پیوسته بهمون نزدیک میشد .. بهمون رسید و جلوی جسم اهورا زانو زد .. دستش رو اروم به روی صورت اهورا کشید و لحظه ای لرزید و زیر لب گفت : پسر کیروش و ماری
من و فرنوش از تعجب شاخ دراورده بودیم! مادرم چجوری اهورا رو میشناخت .. حتی تا حالا راجبعش با مادرم حرف نزده بودم و اون با لمس صورتش فهمید که اهورا مسر کیروش و ماریه ..
هزاران سوال توی ذهنم جریان داشت مادرم شروع به خوندن وردی کرد و همزمان علامت V روی چشم و بینی و دهان اهورا کشید ..
ناگهان اهورا از جا پرید .. به سختی نفس میکشید
مادرم عقب رفت و فریاد زد : برید عقب دخترا
هممون عقب رفتیم .. اهورا روی زمین داشت جون میداد! کاملا ازاد بود ولی انگار که از درون زندانی شده بود .. به خودش میپیچید و فریاد میزد .. رنگ چشماش مدام از عسلی به قرمز و از قرمز به عسلی تبدیل میشد.. انگار که چیزی از درون داشت ازارش میداد
خواستم بهش نزدیک بشم ولی فرنوش مانعم
شد و مادرم زیر لب گفت : بزارید ازادش کنه ..
چن لحظه بعد اهورا دوباره از هوش رفت .. مادرم گفت : حالا اروم شده ! کمک کنید تا پسر کیروش و ماری رو به اتاق خواب ایسان ببریم ..
دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم در حالی که از ترس خشکم زده بود گفتم : تو .. تو .. چجوری !
مادرم در حالی که به سمت طبقه بالا میرفت گفت : ما همه مبشر رو میشناسیم دخترم
منظورش رو از مبشر نفهمیدم ! فقط با فرنوش همراهی کردم و اهورا رو به اتاقم بردیم ..
روی تخت دونفرم گذاشتمش و کنارش نشستم ..
فرنوش گفت : من دیگه باید برم ایسان! افتاب داره غروب میکنه .. مادرم نگرانم میشه
-اره برو عزیزم .. ممنون واسه کمکت و متاسفم برای این اتفاقای عجیب
فرنوش لبخندی زد و گفت : خودت رو سرزنش نکن این اتفاقا حتما یه دلیلی دارن .. دنیای خوناشاما پر از رمز و رازه
لبخند زدم .. فرنوش گونه ام رو بوسید و رفت
..
نیمه های شب بود .. دلم میخواست توی تابوت گرم و نرمم بخوابم ولی باید اینجا از اهورا مراقب میکردم
چشمام اروم اروم داشت بسته میشد!تمام طول روز رو بیدار بودم و حالا ..
یه سردی خاصی رو روی گونه هام حس کردم! چشمام رو باز کردم .. اهورا رو دیدم .. هوشیار شده بود
ازش روی برگردوندم و اروم گفتم : بهتره بخوابی
-ازم ناراحتی؟
جوابی ندادم .. البته ک ناراحت بودم! هیچوقت برای کاراش بهم توضیحی نمیداد و همیشه من رو توی بهت و نگرانی میزاشت
-میدونم چه حسی داری ایسان ..
با عصبانیت و در حالی که پشتم بهش بود گفتم : تو هیچی ازم نمیدونی .. تو خیلی خودخواهی ..
دستش رو روی پهلوم گذاشت و گفت : با من اینکارو نکن .. خودتم میدونی هیچی اونطوری که به نظر میاد نیست .. تو منو میشناسی
دستش رو پس زدم و از روی تخت پاشدم و رو به روش قرار گرفتم و گفتم : اصلا نمیشناسمت .. گاهی وقتا .. حرف رو قطع کردم و در حالی که داشتم توی اتاق راه میرفتم گفتم : گاهی وقتا حس میکنم عاشقم شدی و یه ادم رمانتیک میشی ولی بعدش همه چیزو خراب میکنی .. من نمیشناسمت اهورا
من نمیفهمم چرا هر جایی که یه مشکلی هست تو توش نقش داری جرا تو توی قضیه نجات ندا توی خلا گیر افتاده بودی چرا کف دستت با بقیه اصیل زاده ها فرق دار .. چرا .. چرا ..
اهورا از روی تخت بلند شد و بهم نزدیک شد و گفت : من میدونم که توی ذهنت مر از سواله ایسان ! جواب بعضیاشو خودمم نمیدونم .. نیومدم اینجا تا جوابشونو از تو بگیرم! اومدم تا ازت خدافسی کنم
با تعجب به چشماش نگاه کردم و زیر لب گفتم : خدافسی ؟
-اره .. نمیخوام دیگه نزدیکم باشی!
: داری باهام بهم میزنی ؟
-امیدوارم شرایطم رو درک کنی !
اگه اشکی توی چشمام بود مطمن بودم الان وقتش بود که فوران کنه .. با ناراحتی گفتم : درک میکنم ..
لبخند سردی زد .. هنگامی که از در اتاق داشت بیرون میرفت گفتم : فقط میخوام بهت کمک کنم
- نمیتونی ..
-میتونم ! من قبلا تونستم بازم میتونم ..
اهورا به سمت من برگشت و من گفتم : من دختر ضعیفی نیستم .. نیازی نیست مراقبم باشی
من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم فقط میخوام کمکت کنم تا مشکلتو حل کنی به عنوان یه دوست
- چی از مشکل من میدونی ؟ ..
-فقط میدونم هرچی که هست به وی مربوط میشه !
اهورا به دیوار اتاقم تکیه داد و به روی زمین نشست منم کنارش نشستم و گفتم : تنهات نمیزارم .. قول میدم!بهم اعتماد کن
گفت : از کجا فهمیدی که مشکل من مربوط به وی هست ..
ناگهان مادرم در چارچوب در ظاهر شد و گفت : چون تو مبشری پسرم!
اهورا با تعجب گفت : منظورتون از مبشر چیه ؟شما کی هستید ؟
-اون مادرمه ..
مادرم در حالی که با عصا توی چارچوب در ایستاده بود گفت : یک مادر و یک طعمه ..
پرسیدم : طعمه ؟
مادرم جواب داد : پلشتا همیشه طعمه بودن .. پلشتای بد طعمه وی و پلشتای خوب طعمه صابر! ما همیشه در حال جنگیم .. شما هدف وی رو نمیدونید ! هیچکس نمیدونه
-مامان من اصلا نمیفهمم شما دارین راجبع چی حرف میزنید ..
مادرم به پنجره اتاقم نزدیک شد و با لمس گیره پنجره رو باز کرد و نفس عمیقی کشید و گفت : پسر کیروش و ماری به یاد داشته باش که تو وقت زیادی نداری ..
اهورا از جا بلند شد و پرسید : وقت برای چی؟
-زنده موندن ..
من و اهورا با نگرانی بهم نگاه کردیم .. بریده بریده گفتم : ما باید .. چیکار .. کنیم ؟
مادرم در حالی که داشت از اتاق بیرون میرفت گفت : ساگوت ..
اهورا پرسید : چی؟
مادرم گفت : ساگوت رو پیدا کنید! تو لاس وگاس ! انبار چشم سبزان
سپس در اتاق رو بست .. به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم اما مادرم رو ندیدم زیر لب گفتم : همیشه عجیب رفتار میکنه .. اهورا با تعجب روی تختم نشست و گفت : ساگوت دیگه چیه ..
کنارش نشستم و گفتم : هرچی که هست ما پیداش میکنیم .. خب ؟ اصلا نگران نباش
لبخند کمرنگی زد و گفت : حالا چجوری پیداش کنیم ؟
از جا بلند شدم و به سمت کمدم رفتم و پاسپورتمو در اوردم و گفتم : میریم به لاس وگاس !
اهورا با تعجب گفت : کی ؟
-همین امشب !!!!!!!!!!!!
----
فرنوش مشغول رانندگی بود و مدام غر میزد : وای .. ایسان ! تو دیوونه ای ! تو و این دوست پسر دیوونت میخواید یه شبه برید لاس وگاس و ساگوت رو پیدا کنید ..
اگه ساگوت یه موش باشه چی ؟؟ میتونی به یه موش دست بزنی؟
اهورا صندلی عقب نشسته بود و چشماش رو بسته بود.. من گفتم : وای فرنوش ! سرم رفت .. میخوای تو سفرم همینجوری غرغر کنی؟؟؟
فرنوش با تمسخر گفت : نه اصلا .. خیلیم خوشحالم که ساعت 3 نسفه شب بیدارم کردی و باعث شدی به مامانم دروغ بگم ..
-راسی به مامانت چی گفتی؟
-گفتم قراره یه چندروزی برم اردو درسی ! جالبه نه ؟ اردوی درسی اونم تو عطیلات بهاره ..اولش باورش نشد ولی وقتی گفتم این یه اردوی پزشکیه یکم بهم اعتماد کرد..
از فرنوش خواسته بودم تا ما رو به فرودگاه برسونه و با ما به لاس وگاس بیاد .. واقعا به یکی نیاز داشتیم تا تو پیدا کردن ساگوت که اصلا معلوم نیست چیه بهمون کمک کنه!
بعد از دو ساعت معطلی توی فرودگاه بالاخره هواپیمامون به پرواز در اومد و ما رو به سمت یه سفر پر ماجرا برد !!!
--
بخش سوم
از زبان شادی :
سر میز شام با پدر و مادر بیتا نشسته بودیم ! دوتا زوج اصیل زاده و ثروتمند ..
حدودا دو هفته ای تعطیلات اکادمی میگذشت و هیچ اتفاق جالبی نیوفتاده بود ! ما فقط تمام مغازه های پاریس رو زیر و رو کرده بودیم و به انواع رستورانای زیرزمینی خوناشاما رفته بودیم ..
البته بیتا از این قضیه کاملا راضی بود اما برای دختر پر شور و نشاطی مثل من فقط چندتا لباس و غذا کافی نبود ..
چند وقتی بود لباسای تر و تمیز و شیک میپوشیدم و تقریبا از خودم دور شده بودم ! من واقعا به اینجا تعلق نداشتم ..
روحیه وحشی و روستاییم نمیتونست این تجملات رو قبول کنه .. دلم هوای تازه میخواست و یکم خوش گذرونی به سبک شادی!
اما چجوری اینو به بیتا میگفتم ؟ اون از هیجان متنفر بود .. یه وان اب گرم و چندتا پیشخدمت که کاراش رو انجام بدن تنها چیزی بود که بیتا میخواست..
بعد از شام رفتم تو اتاق مخصوصو مهمان و روی تخت دراز کشیدم.. به سقف اتاق نگاه کردم.. همچی اینجا مرتب و سر وقت بود ! حتی زمان دوش گرفتن و خوابیدنشون ..
هوفی کشیدم و گوشیمو از کنار تختم برداشتم و اینستاگراممو چک کردم .. عکسای امید و نگین توی مصر !
مرضیه و فرید توی مکزیک .. حتما کلی خوش میگذروندن
همینجوری که داشتم صفحه ها رو بالا پایین میکردم به پست یه کلاب برخوردم! یه کلاب بزرگ توی بوستون ... درسته اینجا پاریسه ولی حتما یه کلاب برا خوش گذرونی داره !
سپس از روی تخت بلند شدم و از پنجره به سمت برج ایفل نگاه کردم و زیر لب گفتم : اره حتما داره ! این عالیه ..
لباس خوابم رو از تنم عوض کردم و تی شرت و شلوارک لی کوتاهمو پوشیدم! توی اینه به خودم نگاه کردم و گفتم : این همون دختر وحشیه!
لبم رو گاز گرفتم و لحظه ای با خودم فکر کردم حتما بیتا و خانوادش از کارم دلخور میشن.. با ناراحتی روی تخت نشستم و به ساعت نگاه کردم! تازه هشت بود میتونستم تا ده برگردم
با این فکر از روی تخت بلند شدم و از پنجره اتاق خارج شدم و به سمت شهر حرکت کردم .. پاریس تو شب فوق العاده بود! شهر کاملا نورانی شده بود !
یکم از سمت داخل شهر دور شدم و همون جاها به کلاب خوب دیدم ! یه صف بزرگ و طولانی منتظر بودند و یه مرد گردن کلفت داشت افراد توی صف رو برای ورود به کلاب بررسی میکرد!
من هنوز 121 سالم نشده کارت شناساییم ندارم ! اوه امکان نداره منو راه بده ..
به سقف کلاب نگاه کردم ! هعی در ناامیدی بسی امید است ! اونجا رو نگاه .. یه دریچه کانال که مطمنم به داخل کلاب منتهی میشد..
دور از چشم بقیه از سقف بالا رفتم و وارد دریچه شدم و درست طبق انتظارم از یه دریچه میله ای در اومدم .. انگار صدساله که دریچه کانال رو تمیز نکردند چقدر خاکی بود !!!!
با همون بدن خاکی و موهای ژولیده وارد جمعیت انبوه کلاب شدم .. جمعیت به قدری زیاد بود که یه دختر نوجوون اصلا جلب توجه نمیکرد.. کم کم داشتم میترسیدم !
این واقعا بدترین تصمیم دنیا بود ! رفتن به کلاب انسان ها .. وای من چیکار کردم؟؟
داشتم دنبال راه خروج میگشتم که نگاهم به طبقه بالا کلاب افتاد ! وای خدایا چی میدیدم!
ویل ای ام توی طبقه بالا نشسته بود !!!!!!!! تقریبا داشتم از خوشحالی پر میکشیدم .. پس چجوری این جمعیت متوجه ویل ای ام نمیشن؟
متوجه شدم که ویل پشت پنجره محسوس و حفاظت شده ایه و من فقط به دلیل بینایی متفاوتم میتونم ببینمش...
با نیش گشاد داشتم بهش نگاه میکردم! یه لحظه حس شنواییم به کار افتاد و مکالمه دو نفر کاملا توی ذهنم شنیده میشد :
-میری پیش ویل ای ام !
-چشم قربان
-یادت نره که تو یه بمب خنثی ای ! بترکونش ..
مغزم سوت کشید : یه بمب خنثی ؟؟؟؟؟؟؟؟ چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ اونا میخوان ویل ای ام رو بکشن !
با صدای بلند داد زدم نه!! ولی کسی صدامو نشنید .. به سمت پله ها رفتم تا ویل رو از این قضیه اگاه کنم ولی دوتا بادیگارد گردن کلفت جلوم رو گرفتند !
-دارین چیکار میکنید عوضیا؟؟؟ من باید ویل رو ببینم ! من باید ببینمش !!!!
بادیگارد سیاهپوست با تعجب گفت : تو از کجا میدونی که ویل اون بالاست؟
دختری همراه با کیف پول به اونا نزدیک شد و به راحتی از بین دو بادیگارد گذشت !
با تعجب گفتم : چ .. چرا به اون اجازه دادید که بره ؟
بادیگارد سفید پوست گفت : اون برای ویل سوغاتی داره ..
-سوغاتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاهام رو روی زمین کوبیدم و گفتم : من باید ویل رو ببینم .. لطفا .. جونش توی خطره !
بادیگاردا پوزخندی زدند و سیاهپوست گفت : این شیوه ها قدیمی شده دخترجون ! برو پی کارت ..
انپشت اشارمو بالا اوردم و گفتم : ببین اگه نزاری من ببینمش ..
بادیگاردا دیگه جدی شده بودند و از اون حالت شوخ قبلیشون خبری نبود!
بادیگارد سفید پوست انگشت اشارمو گرفته و من رو به گوشه ای پرت کرد و گفت : دیگه پیدات نشه جوجه !
با عصبانیت به سمتشون رفتم و گفتم : ما زیاد وقت نداریم ! شما ..
در این لحظه بادیگارد سیاه پوست چند قدم جلوتر اومد انگار که از سمجاتم خسته شده بود .. میخواست که منو از کلاب بیرون کنه ولی با صدایی به خودش اومد و کاری نکرد ..
-اینجا چه خبره لو ؟
لو که همون مرد سیاهپوست بود جواب داد : این دختر سمج میخواد هرجوری شده ویل رو ببینه قربان !
نگاهی به صاحب صدا انداختم ..
یه مرد قد بلند و خوشتیپ .. پوست برنزه و موهای خرمایی داشت و چشمای خوش رنگش که میتونست جادوت کنه!
مرد خوشتیپ بهم نزدیک شد و گفت : مشکل چیه ؟
هول شده بودم میترسیدم زمان رو از دست بدم فقط بریده بریده گفت : ویل .. بمب.. دختر !
مرد نزدیکم شد تا دهنم رو بو کنه عصبی شدم و به عقب هولش دادم و گفتم : داری چیکار میکنی؟
-میخوام مطمن بشم که مست نیستی!!!
-چی ؟ نه ! من مست نیستم من راست میگم
بادیگاردا پوزخندی زدند و مرد خوشتیپ گفت : یه فن دیگه ! جالب بود دختر کوچولو ولی بهتره برگردی خونه نمیخوام برات دردسر درست کنم
با صلابت گفتم : ویل ای ام توی خطره .. باور کنید
در این لحظه صدای جیغ و فریاد از سمت بالا به گوش رسید و بادیگاردی از پله ها به سرعت پایین اومد و زیر گوش لو اروم چیزی رو گفت !
لو با تعجب به من نگاه کرد و با شک گفت : ویل زخمی شده ..
بادیگاردا و مرد خوشتیپ با تعجب به من نگاه کردند ! اوپس مثل اینکه خودمو توی دردسر بدی انداخته بودم !
چند ساعت بعد توی بازداشتگاه بودم ..
فهمیدم که اون مرد خوشتیپ پلیسه ! و من خودمو توی مخمصه بدی انداخته بودم ..
حالا چجوری باید ثابت میکردم که من از جریان بی اطلاع بودم ؟ نمیتونستم بگم یه خوناشام با قدرتای فراطبیعیم ! انسانها نباید تا حد امکان از وجود ما با خبر می شدند ..
فقط به بیتا زنگ زدم و گفتم که جریان چیه و اون جواب داد که با پدرش در میون میزاره !
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب چندتا فحش ابدار نصیب خودم کردم ..
هم سلولی من یه زن چاق و پیر بود که بخاطر دزدی توی بازداشتگاه موندگار شده بود ولی عوضش فک قوی ای داشت و تمام اون چند ساعتی که توی بازداشتگاه بودم سرم رو با حرفای مزخرفش خورد !
دوباره به اتاق بازجویی رفتم و مرد خوشتیپ رو به روم قرار گرفت و پرسید : خب ..
دستم رو توی سرم فرو کردم و گفتم :من هیچی نمیدونم .. قسم میخورم !
-ببین خانوم ؟؟؟
-شادی هستم ..
-شادی .. ما زیاد وقت نداریم باید مجرمو پیدا کنیم تو میتونی کمک کنی نه ؟ مطمن که دختری به معصومی تو نمیخواد مجرم فرار کنه
با عصبانیت گفتم : اگه میزاشتین به ویل کمک کنم اینجوری نمیشد !
-اخه تو چجوری میدونستی این اتفاق قراره بیوفته ..
-برای بار هزارم میگم ! من فقط شنیدم ..
-از کی شنیدی؟
-قیافه هاشونو ندیدم .. محض رضای خدا !
انگار که اقا پلیسه به صداقت حرفام پی برده بود ..یه لحظه به چشمای خستم و صورت خاکی و داغونم نگاه کرد و گفت : حتما خیلی خسته شدی نه ؟
-فقط بزارید برم خونه ..
مرد خوشتیپ لبخندی زد !
یه ساعت بعد توی ماشین اقا پلیسه نشسته بودیم ..
یه ظرف نودل برای من خرید و گفت : بخور ! نگاهی به نودل کردم .. چجوری بدون خون یا طعم دهنده میخوردم
متوجه نگاهم شد و پرسید : نودل دوست نداری؟
-نه دوست دارم .. فقط .. الان میلم به هیچی نمیکشه !
ظرف نودل رو از توی دستم گرفت و با چنگال مقداری از نودل رو جدا کرد و گفت : باید انرژی داشته باشی ..دهنتو باز کن
سرم رو به نشونه مخالفت تکون دادو گفتم : نه .. خودت بخورش
سپس به کفشام نگاه کردم ! اقا پلیسه گفت : خب پس تو دانشجویی و برای تعطیلات بهاره به پاریس اومدی نه ؟
-متاسفانه اره !
-نگران نباش .. اگه بیگناه باشی ..
نزاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم : من بی گناهم سروان !
-بهم بگو علی(دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✠ƑįcŧʝôɳąĽ▸ʛԋòst✠ ) !
سرمو انداختم پایین و گفتم : باور کن علی ..
-تنها زندگی میکنی؟
-وقتی بچه بودم مادرمو از دست دادم و با نامادریم زندگی میکردم ! البته تا قبل از دانشگاه ..
خیلی وقته ازش خبر ندارم ..
-از کجا میای؟
-من واسه شهرای بزرگ نیستم .. من تو یه شهر کوچیک که حتی بی شباهت به روستا نیست زندگی میکردم ..
-معلومه!
با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم : از کجا ؟
-از روحیه شجاع و گستاخی که داری ..
- من داشتم فکر میکردم اینا لازمه ؟
علی پرسید : چیا؟
-اینکه راجبع من تا این حد بدونی ..
-شاید اره ! تو نمیخوای راجبع من بدونی ؟
-اصلا مشتاق نیستم ..
علی لبخند زد و گفت : درکت میکنم ..
سپس ماشین رو روشن کرد و به سمت اداره پلیس راه افتاد
---
بخش چهارم :
در قلعه عقربه چه میگذرد ؟
ملی مشغول مبارزه و شمشیر زنی با وی بود ..
مروا و غ.ل با حسادت به ملی نگاه میکردند ! دختر نوجوون استعداد فوق العاده ای توی شمشیر زنی داشت
در اخر شمشیر از دست وی پرتاب شد و به روی زمین افتاد و ملی با شمشیر گردن وی رو نشونه گرفت ..
وی لبخندی زد و با رضایت به ملی نگاه کرد ..
همه شکارچیان برای ملی دست زدند و ملی به جایگاه برگشت ..
مروا و غ.ل مثل ملی مبارزه نمیکردند .. ملی درست مثل خواهرش شجاع و فرز و چالاک بود !
مطمنا این مهارت ها رو از پدرشون به ارث برده بودند ..
بعد از مسابقه و تمرین شمشیر بازی وی به سمت اتاق الی رفت تا به خواهر نا توان و عجوزش سری بزنه ..
در اتاق رو باز کرد ..
الی روی صندلی چرخ دار به سمت پنجره نشسته بود.. وی گفت : خواهر!
الی صندلی چرخ دار رو به سمت وی برگردوند .. صورت زشت و کریحش معلوم شد
وی پرسید : چرا تغییر شکل نمیدی؟ این صورت اصلا برازنده ات نیست ..
-زیر اون همه پلاستیک خفه میشم .. گاهی نیاز دارم خودم باشم ! هرچند زشت ! هرچند غیر قابل تحمل
وی به روی صندلی مقابل الی نشست و گفت : هنوز هم نمیتونی راه بری؟
-خودت که میبینی .. از روزی که برگشتم توانی برای راه رفتن ندارم ..
-دارم میبینم ولی همه چیز به زودی درست میشه .. سارا و کیمیا در دست مان ! حالا فقط یه مبشر مونده خواهر
الی دندوناش رو بهم فشرد و زیر لب گفت : اهورا !
وی از جا بلند شد : اون خیلی سمجه .. هنوز نمیتونم کنترلش کنم ! حتی نمیدونم چجوری از خلا فرار کرد
الی ابروش رو بالا داد و گفت : احمق نباش وی .. تو باید بهتر از همه بدونی اون چرا از کیمیا و سارا قوی تره ! اون داره چیزی رو تجربه میکنه که دوتا دختر قبلی تجربه نکردند
وی لحظه ای مکث کرد و گفت : اون دختری که همیشه کنارشه ! اون دختره موذی ..
الی موذیانه گفت : ایسان ..
وی به سمت در اتاق برگشت و گفت : قبل از اینکه بهم نزدیک بشن من کاملا روی اهورا کنترل داشتم ولی الان نه ! نمیتونم کنترلش کنم چون ...
الی ادامه داد : چون ایسان کنترلش میکنه .. تو نفهمیدی برادر احمق من ؟ این قدرته
وی به روی صندلی نشست و گفت : تاریخ دوباره داره تکرار میشه ! ولی نه برای من .. برای پسر کیروش و ماری
الی جواب داد : تو و ماری درست مثل اهورا و ایسان بودید البته تا قبل از اینکه سر و کله اون کیروش مزاحم پیدا بشه ..
وی پوزخندی زد و گفت : نمیخوام خاطراتمو بهم یاداوری کنی الی ..
-خاطرات همیشه عبرت اموزن وی ! کیروش باعث شد تو از ماری دور بشی و امروز اینجا قرار بگیری و وقتی برای بار دوم شانست رو با غزل امتحان کردی این صابر بود که بهت ضربه زد برادر ساده من !
وی پوزخندی زد و گفت : اونا همیشه بهم حسادت میکردند .. چون من از صابر قوی تر بودم و از کیروش فرزتر ! ولی اگه الان اینجام بخاطر خودمه ..
اگه جادوی سیاه رو فرا گرفتم بخاطر خودم بودم .. اگه من الان قدرتمندم بخاطر خودمه نه ماری نه غزل !
-ولی اونا باعث شدند تو از چشم استاد دی اری کی بیوفتی .. نمیتونی اینو انکار کنی ! اونا قلب پاک و سادت رو به بازی گرفتند و تاوانش رو پس دادند ..
ماری و کیروش به درک رفتند .. غزل با خودخواهیاش خودکشی کرد و الان فقط صابر مونده !
-صابر تاوان اشتباهشو پس میده ..
الی خندید و گفت : هیچکس از کارایی که کرده نمیتونه فرار کنه وی .. هیچکس ! تو فقط باید اهورا رو به دست بیاری و این اخرین مرحله برای گام اوله !
-چجوری وقتی با ایسانه به دستش بیارم ؟
الی گفت : این رابطه زیاد دووم نمیاره ! ممکنه تا الانم از بین رفته باشه ..
وی پرسید : چرا اینو میگی؟
الی با صندلی چرخ دار به سمت کمد تختش حرکت کرد و عکس دختری رو از توی کشو برداشت و به وی نشون داد و گفت : دخترخوندم ! مهرناز .. اون نمیزاره که اهورا و ایسان با هم باشند ...
وی پرسید : مهرناز میخواد چیکار کنه ؟
-همون کاری که صابر و کیروش با تو کردند ... میخواد به ایسان ضربه بزنه !

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



