18-09-2012، 15:25
داره پدرانه نطق ميكنه نا خودآگاه كفتم :
- باشه!! درست .. نميشناسمش .. ولي لامصب خوب تيكه ايه!!!
يهو براي چند ثانيه با دهن باز نگام كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد عصبي بودن خندشو قايم كنه گفت :
- به پاي هم پير شيد فقط بپا همه مثل من نيستن تا لب چشمه برن ولي محض خاطر چشمه تشنه برگردن!!!
چپ چپ نگاش كردم كه دوباره زير گوشم گفت :
- قيافش بد نيست ... ولي مال اين حرفا نيست!!!
با عصبانيت گفتم:
- كدوم حرفا ؟؟
- حالا!!!
اومدم پاشم كه مچ دستمو گرفت و پيچوند ...
بعد م زير گوشم گفت :
- اين دفعرو ميذارم به حساب بچگيت!!!
دستمو با تقلا از تو دستش درآوردمو گفتم :
- فكر نكنم اينكه توي سن 24 سالگي دوست دارم با يكي آشنا بشم به شما ربطي داشته باشه!!!!
خيلي عادي گفت :
- ميترسم برات گرون تموم شه جوجو!!!
عصبي شدم و گفتم :
- تهديدم ميكنين؟؟؟
- نه ... هم جنساي خودمو ميشناسم!!!
تقريبا با لحن بدي گفتم :
- جنس شما كه از نامردي و كثيفي تكه!!! پس بعيد بدونم هم جنس شما وجود داشته باشه كه بخواين بشناسين!!!
بعدم نگامو از چشماش كه از زور عصبانيت ريز شده بود و رنجش بوضوح توش ديده ميشد برداشتم و رفتم سمت آپارتمانم....
فصل يازدهم :
بالاخره اون يه هفته ي كذايي تموم شد و متمم طرح هاي پارت اول مورد قبول ايران پايا و شخص حجت قرار گرفت الحقم
نگذريم كار مجد عالي بود !! هم طرح هايي كه كشيده بود فوق العاده بود همم نظارتش روي تيم دقيق و حساب شده بود ... اين
موفقيت واسه شركت نوپاي آتيه اونقدر بزرگ بود كه مجدبه مناسبتش يه جشن بزرگ بگيره!!!
اونروز طرفاي ساعت 11 بود كه شمس اومد تو اتاق به 4 نفرمون كارت دعوت داد!! بعد از رفتن شمس هركي كارته خودش كه
اسمشم روش بود رو برداشت .. مهموني پنج شنبه شب از ساعت 8 شب توي خونه ي خودمون بود!!!همچنين پنج شنبه براي كل
كاركنان تعطيل اعلام شده بود!!!
نميدونم چرا عصباني شدم يعني اصلا فكر منو نكرده بود؟؟؟!!!من يا نبايد ميرفتم مهموني يا بايد اونقدر وايميستادم تا همه برن ...
واي!!!! اين يكي رو نبودم....توي همين افكار بودم كه تلفنه رو ميزم زنگ زد و تا برداشتم صداي مجد پيچيد تو گوشم طبق معمول
بدون سلام گفت :
- كيانا فوري بيا تو اتاقم!! با شمسم هماهنگه!!!
تا اومدم حرفي بزنم گوشيو قطع كرد ..
فاطمه كه حواسش به من بود گفت :
- كي بود كيانا..
حواسمو جمع كردم كه سوتي ندم!!!
- شمس بود گفت مجد كارم داره!!
خنديد و گفت :
- وا !! پس چرا اين ريختي شدي!!
- آخه يهو قطع ميكنه!! حتي نذاشت من حرف بزنم!!
- همينه بابا مدلشه ولي به خدا خيلي دختر گليه!!
سحر كه حرفاي مارو گوش ميكرد خنديد گفت :
- آره گل خر زهره!!!
- هر چهارتا خنده اي كرديم و منم اومدم بيرون و رفتم سمت اتاق مجد... تقه اي به در زدم كه گفت :
- بيا تو!!!
وارد كه شدم پاشد.. يه كت شلوار خوش دوخت دودي تنش بود و زيرش يه بلوز سفيد كه خيلي برازندش بود!!! خيلي مودب
تعظيمي كرد و با يه خنده گفت :
- به به كيانا خانوم!!
- سلام..
- سلام به روي ماهت!!! خوبي؟؟؟
- بي تفاوت گفتم :
- مرسي شما بهتري؟!!
خنده سرخوشي كرد و گفت :
- چرا بد باشم.. بذار بعدا طرحهايي كه كشيدي اجرا بشن ... هركدومش واست يه ارزشي پيدا ميكنه!!!
اونجوري كه راجع به كارش حرف ميزد نشون ميداد عاشقانه كارشو دوست داره و رك ميگم اين حالتش حس احترام طرف مقابل
رو بر مي انگيخت واسه ي همين نا خود آگاه خنده اي اومد رو لبم و گفتم :
- تبريك ميگم بهتون!!
يهو پاشد اومد سمتم و مهربون خنديد و گفت :
- همش از پا قدم تو بوده .. تازه يادت نره يه قسمته طرحم به نام شماست خانوم!!!
سرمو انداختم پايين و آروم تشكر كردم .. اينجوري كه ميشد دلم يه جوري ميشد دوست داشتم بي خيال همه چي بشم و منم با
عشق زل بزنم به چشماش!! ولي خوب ديگه .... مام واسه خودمون غرور داشتم ..
سكوتمو كه ديد گفت :
- كيانا بشين كه ديدمت اصلا يادم رفت ميخواستم چي بگم!!
بعدم خودش برگشت پشت ميزشو و گفت:
- كارت دعوتت رو شمس داد؟!
تازه ياد مهموني افتادم و اخمام رفت تو هم !!!
خنديد و گفت :
- حدسم درست بود با توپ پر مياي!!!
- بعدم دستاشو به حالت تسليم بالا برد و گفت :
- - حق داري من شرمندم ولي .. تو رو در بايستي گير كردم!! راستش اول قرار بود جشن از طرف حجت باشه و خونه ي اونا
برگزار كرد ولي رامش گفت چون اونا توي پنت هاوس برجن ممكنه سر و صدا ي مهموني صداي بقيه ساكنين رو درآره واسه ي
همين به حجت پيشنهاد خونه ي من كه هم بزرگه و هم كسي جز من!! توش نيست رو داد و حجتم از خدا خواسته واسه دوزار و
ده شاهي كمتر خرج كردن با خوشحالي قبول كرد!!!
با اومدن اسم رامش و آشي كه اون تائيس ( تائيس زني است كه به تحريك وي اسكندر پرسپوليس را به آتش كشيد!!!) واسم
پخته بود اخمام رفت تو هم!!! جوابي ندادم .. كه پاشد اومد روبروم صندليم رو چرخوند و تكيه داد به ميز و گفت :
- خانوم موشه؟؟؟ چاره اي نداشتم!! بعدم گفتم بياي اينجا من تا حالا مهمونيه به اين بزرگي ندادم .. ميتوني كمكم كني؟؟؟!!!
- عصبي نفسمو دادم بيرون و با اخم نگاش كردم و نا خودآگاه گفتم :
- رامش جون مگه مرد ه؟؟؟!!!
- بلند خنديد و گفت :
- كيانا ؟؟؟ اخه اون كار بلده؟؟؟
- آهان آخه بنده با 50 سال سابقه ي اداره سور و سات همايوني در خدمتتونم!!!!
بلند زد زير خنده و گفت :
- كيانا رومو زمين ننداز جبران ميكنم!!!
چقدر اين بشر رو داشت!!!!! جبرانم ميخواست بكنه!!! اصلا چجوري روش شده بود ... داشتم به اين چيزا فكر ميكردم كه يهو
چونمو ملايم گرفت صورتمو كرد سمت خودش و با مهربوني گفت :
- كيانا .. باور كن نزديكترين كسم تويي فعلا!!! واسه ي همين به تو گفتم!!!!
- پوزخندي زدم وگفتم :
- شما كه با دو تا تماس سارا خانوم و ليلا جونو و الي ماشاا... دست به سينه ميرسن خدمتتون؟؟!!
موذيانه نگام كرد و گفت :
- حسوديت ميشه ؟؟؟؟!!!!
- چونمو از دستش كشيدم بيرون و با حرص گفتم :
- -نه بابا حسودي كدومه!! دلم ميسوزه واسشون!!!! همه كه اونجور كه من شمارو ميشناسم نميشناسنتون!!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم عصبي بشه .. خنديد و گفت :
- آره خدايي تو بيشتر از بقيه منو شناختي..وگرنه تا الان خودت اومده بودي سراغم!!!!!! ميدوني كه منظورم چيه!!؟؟!
- شيطون زل زد بهم كه در حالي كه از حرفش چندشم شده بود و توي چهرمم به وضوح معلوم بود گفتم :
- شما آدم نميشيد!!!!
با صدا بم مردونش با لحن عجيبي گفت :
- آره خيلي وقته سيب حوا ديوونم كرده!!!!
و به لبام خيره شد...
سرفه اي كردم و از جام پاشدم كه به خودش اومد و گفت :
- كيانا؟؟؟!!! كمكم ميكني؟؟!!
نميدونم چرا ولي شيطنتم گل كرد!! بدم نميومد قبول ميكردم و يه ذره ازش كولي ميگرفتم و به ارائه ها و كاراي عقب افتاده
دانشگام ميرسيدم!!!
واسه ي همين خيلي عادي گفتم :
- چند تا شرط داره!!!
از ذوقش گفت :
- هر چي باشه قبوله!!
موقع هايي كه شبيه پسر بچه ها ميشد ديدني بود قيافش خنديدم و گفتم :
- اول بپرس چيه ..
- خنديد و گفت :
- - هرچي بگي قبوله..
سري تكون دادم و با بدجنسي تمام گفتم :
- همم.... اولا كه از فردا مرخصي ميخوام تا آخر هفته ....
- وسط حرفم پريد و گفت :
- باشه اينكه چيزي نيست ... دستمو به نشانه ي سكوت بالا بردم كه خنديد و گفت :
- - بفرماييد فعلا دور دور شماست !!
خيلي ريلكس نگاش كردم و گفتم :
- شرط دومم اينه كه اين يه هفته ..... ماشينت دست من باشه!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم الان اخماش عين خيلي از مردا كه عاشق ماشيناشون ميره تو هم ولي در جا دست كرد تو جيبشو
سوئيچ رو گرفت سمتم و خنديد و گفت :
- گواهينامه كه داري؟؟؟!
در حاليكه يه جورايي شوكه بودم سوئيچ رو گرفتم و گفتم :
- آره بابا!!! ميخواي اگه ناراحت ماشينتي...
- خنديد و گفت :
نه ناراحت توام آخه ميترسم نداشته باشي بزني يكي رو ناكار كني قتل عمد شه .. اونوقت من بمونم تو خماريت ..
بعدم يه قدم اومد جلو جوري كه مجبور شدم سرمو بالا بگيرم تا صورتشو ببينم .. آروم دستشو گذاشت رو شونم و گفت :
- مرسي قبول كردي.... فكر نميكردم شرطات اينقدر كوچولو باشن!! بعدم خنديد و زير لب گفت :
- - شرطاتم عين خودته كوچولو و ظريفه!!!!
چپ چپ نگاش كردم و امدم عقب همزمان با اين كارم در باز شد و من و مجد برگشتيم سمت در .. رامش چپ چپي به من نگاه
كرد و بعدم بدون اينكه منو آدم حساب كنه رفت و گونه ي مجد رو بوسيد ... تقريبا قلبم وايساد!!!! ولي نميدونم چرا ولي مجد يه
نگاهي بهم كرد كه معنيشو درست نفهميدم با اين حال يكم آرومم كرد !!! در حاليكه معذب بود به رامش گفت :
- نبايد در بزني؟؟؟!!! بعد بياي تو ..
رامش پشت چشميبه من نازك كرد و با شك رو به مجد گفت :
- - مگه چي كار ميكردي ؟؟!! هان؟
- مگه بايد كاري ميكردم؟!؟! رسم ادبه ...
رامش خودشو لوس كرد و واسه اينكه منو بيشتر حرص بده دستشو انداخت دور بازوي مجد و زير گوشش چيزي گفت كه مجد
پررو سرخ و سفيد شد و بدون اينكه جوابشو بده رو كرد سمت من و گفت :
- خانوم مشفق شما تشريف ببريد و اگه مشكل ديگه اي بود من رو در جريان بگذاريد ..
چپ چپي نگاش كردم و سرمو تكون دادم و زدم بيرون ..
نميدونم چرا غصم گرفته بود ... سوئيچ ماشينشو تو دستم فشار دادم براي يه لحظه دلم خواست من جاي رامش دستمو دور بازوي
مردونه ي مجد حلقه ميكردم .. با اين فكر نفس عميقي كه كشيدم سوئيچ رو گذاشتم تو جيب مانتوم رفتم تو اتاق .. تا طرفاي 5
كارامو جمع و جور كردم و با بچه ها رفتيم از شركت بيرون داشتم طبق معمول پياده ميرفتم سمت ايستگاه كه يهو ياد ماشين و
سوئيچ افتادم.. خيلي وقت بود نرونده بودم... واسه ي همين با يه ذوقي برگشتم شركت و رفتم سمت پاركينگ در حاليكه تمام
جوانب احتياط اينكه كسي منو نبينرو رعايت ميكردم ماشينشو پيدا كردم و پريدم بالا .. استارت زدم و روشن شد... خودم توي
شيراز يه 405 داشتم .. ولي دو سه دفعه پشت رونيز بابامم نشسته بودم .. ولي هيچكدوم اتومات نبودن!!! با خودم فكر كردم مجد
هيچي نداشته باشه دل گنده اي داره كه سوئيچ يه ماشين صدوچند ميليوني رو بدون اينكه حتي بدونه رانندگيم در چه حده داده
بهم!!! بعدم با فكر اينكه معلوم نيست با اينكار مخ چندتا از دخترارو زده خودمو قانع كردم .... بالاخره دل رو زدم به دريا و دندرو
و بسم ا.. گفتم گاز دادم ... واااايي عجب نرم بود!!! از پاركينگ كه اومدم بيرون ضبط رو روشن كردم كه صداي Drive گذاشتم رو
فريدون فروغي تو ماشين پيچيد ...
- دوتا چشم سياه داري
- دوتا موي رها داري
- تو اون چشات چيا داري
- بلا داري بلا داري
- دوتاچشم سياه داري
-
*** -
- توي سينت صفا داري
- توي قلبت وفا داري
- صف عشاق بدبخت
- ازينجا تا كجا داري
-
*** -
-
- به يكدم ميكشي مارا
- به يكدم زنده ميسازي
- رقابت با خدا داري
خندم گرفته بود از مجد يه همچين آهنگهايي بعيد بود ... پيش خودم گفتم منم چشمام سياهه ها بعدم در حاليكه با خودم ريز ريز
ميخنديدم زدم يه آهنگ شاد اومد يكم تو خيابونا ويراژ دادم و بعدم رفتم سمت خونه .. طرفاي 8 بود كه رسيدم با ديدن مجد دم
در تعجب كردم و ماشين رو جلوي پاركينگ نگه داشتم و پياده شدم و گفتم :
- سلام ..دم در چيكار ميكنين؟؟؟
خسته نگام كرد و گفت :
- كجا بودي؟؟؟ گوشيتو چرا جواب نميدادي؟
با تعجب نگاش كردم و گفتم :
- مگه زنگ زدين ؟؟!
بعدم از تو كيفم گوشيمو درآورم و ديدم 20 تا تماس داشتم ازش!!!!
متعجب نگاش كردم .. و گفتم :
- ببخشيد ..خنديدم و به ماشين اشاره كردم و ادامه دادم :
- جو گير شده بودم نشنيدم ... نگران شدين نه ...؟؟
نفس عميقي كشيدو گفت :
- نگران ...
بعدم بي هوا كشيد منو تو بغلش و گفت :
- احمق كوچولو فكر كردم چيزيت شده ...بعدم آروم سرمو بوس كرد ..
من كه هاج و واج مونده بودم به خودم اومدم و تقريبا خودمو از بغلش كشيدم بيرون ولي نخواستم ضايعش كنم فقط گفتم :
- خوب حالا بابا شمام منتظر سوژه اي ها!!! حالا چرا دم درين؟؟؟؟!!!
خنديد ...و باز نگام كرد ...
يه ابرومو دادم بالا كه با خنده گفت :
- ظهري جو گير شدم سوئيچ رو دادم!!! يادم رفت كليداي خونم بهشه!!
با خنده ي حرصي گفتم :
- بله!! رامش جون رو ديدين از خود بيخود شدين!!
اخم كرد و گفت :
- حرف اون رو نزن!!! امروز خيلي بدم اومد پريد تو اتاق بعدم باز خودش شد و با نگاه شيطون گفت :
- وگرنه داشتم مخ يه دختر بچه ي جونورو ميزدم!!!
باز رو دادم پررو شد!!! چپ چپ نگاش كردم !!!
- از مادر زادا نشده!!!
غش غش خنديد و گفت :
- كي!!؟؟
- اونكه مخ منو بزنه؟؟؟!!!
بي هوا دستشو برد و روسريمو بهم ريخت و گفت :
- مطمئني؟؟!!!
ديدم داره زياده روي ميكنه بي خيال شدم و رفتم درو باز كردم و با يه لحن دستوري گفتم :
- ماشينو گذاشتي تو پاركينگ سوويچشو بيار دم در بهم بده!!
در حالي كه سعي ميكرد نخنده زير لب گفت :
- برو تو بچه پررو!!!
خودمو به نشنيدن زدم و گفتم :
- چيزي گفتين؟؟!!!
سري به نشونه ي نه تكون داد و منم اومدم تو!!! و رفتم بالا ..
داشتم لباسامو عوض ميكردم كه زنگ آپارتمانمو زد ..بدو يه سوئي شرت رو تاپ و گرمكنم پوشيدم و رفتم پايين در رو كه
بازكردم سوئيچ رو گرفت جلومو گفت :
- تقديم به شما مادمازل!!!
سري تكون دادم و گفتم :
- مرسي!! بعدم نگام به سوئيچ افتاد و با تعجب گفتم :
- كليداي خونه كه هنوز بهشه ..
- در رو باز كردم كليد زاپاسا تو خونه بود اينام باشه پيشت توي اين هفته لازمت ميشه!!!
بعدم مهربون خنديد و گفت :
- عجله اي اومدي درو باز كردي؟؟
- آره چطور؟
خنديد و گفت:
- هيچي !! راستي كيانا اين شماره ي زينت خانومه ... توي كاراي خونه به مامانم كمك ميكرد ... واسه تميز كاريو اينا بهش زنگ
بزن بياد .. يه وقت خودت كاري نكنيا!؟؟!!
چپ چپي نيگاش كردم.. كاغذ رو گرفتم و گفتم :
- نخير!!! بنده ايشونم نميومد كاري نميكردم .. همين در حد نظارت !!
خنديد و گفت :
- معلومه خانوم!!!
- بعدم سر خم كرد :
- شب عالي بخير!!!
- موقعي كه اومدم تو توي آينه تازه ديدم كاپشنمو اشتباه پوشيدم!!! خندم گرفت فهميده بود عين گوله اومده بودم در رو باز
كردم!!!!
اونشب طرفاي ده بود كه يه تلفن از خونه داشتم وطبق معمول با مامان و بابا و آخرم تا يكي دو ساعت با كتي حرف زدم و داستان
مهموني شركت رو شرط و شروطم رو با سانSور بخش هاي احساسي واسش تعريف كردم البته از اونجايي كه كتي تيز بود با شك
ازم پرسيد :
- كيانا اين پسره از تو خوشش مياد ؟؟؟
- نه بابا صد تا دوست دختر داره ..منم ديگه چون رئيسم بود قبول كردم ..
بعدم با كمي مكث گفت :
- آخه پسرايي كه دختره نامزدشونه پرايدشون رو نميدن دختره ...وااااي به حال پاجرو!!!!!
من كه احساس ميكنم بهت نظر داره!! بعدم شيطون گفت :
- من كه ميگم بچسب بهش ولش نكن بد بخت!! همه چيش اكيه ها!!!
ته دلم يه ذوقي بود سرخوش خنديدم و گفتم :
- چرت نگو بابا همه دوست دختراش عين مانكنان آخه من لي لي پوت رو ميخواد چي كار؟؟؟!
كتي خيلي جدي گفت :
- گم شو دلشم بخواد !!! تاززززه كيانا به جون تو مرداي درشت و قد بلند عاشق زنايين كه تو بغل جاشن!!!
در حاليكه از خنده ريسه رفته بودم گفتم :
- خفه شو كتي... توام منحرفيا!!!!!!!!!!!!!!!!
خودشم خنديد وبعد با جديت گفت :
- حالا نه ببين كي گفتم اين بابا ازت خوشش مياد!! در ضمن !! توي مهموني عين قربتي ها پا نشي بريا قشنگ به خودت برس!!!!
- اوووه باشه بابا!!!
يكم ديگه ازين در اون در حرف زديم بالاخره از تلفن دل كندم و رفتم سر طرح دانشگام كه فردا بايد ارائه ميدادم!!ولي تمام مدت
فكرم پيش حرفاي كتي بود!!!يعني واقعا مجد از من خوشش ميومد كه حاضر شد ماشينشو بده ؟؟؟؟ شايدم كارش خيلي گير بود!!!
بعدم بدون اينكه نتيجه اي بگيرم كارمو تموم كردم و رفتم خوابيدم!!!!
فرداش ساعت 6 پاشدم!!! راستش دلم نميومد من با ماشين مجد برم و اون پياده واسه ي همين تصميم گرفتم زود حاضر شمو
اونو برسونم بعد برم دانشگاه بعد از خوردن صبحانه يه جين سرمه اي و يك مانتو مقنعه ي سرمه اي و كوله و كفش سفيد
پوشيدم و يه عطر ملايم زدم و رفتم از در بيرون زنگ آپارتمانشو زدم كه بعد از چند دقيقه خواب آلود درو باز كرد يه شلوار
گرمكن بلند مشكي پاش بود بدون بلوز!!!!!! راستش يه لحظه محو هيكلش شدم!!!! اهل ورزش نبود البته نميخواستم... فابريك
عضله اي بود!!! با سلامش به خودم و اومدم و با لبخند گفتم :
- ا.. سلام .. ببين !! حاضر شو برسونمت بعد برم دانشگاه!!
خميازه اي كشيد و گفت :
- مهمون دارم!!! تو برو!!! اون ميرسونتم!!!
نميدونم چرا يه لحظه راه تنفسيم بسته شد!!!! تنم از تو ميلرزيد و سر انگشتام يخ كرد!! كليدارو گرفتم طرفش و با صدايي كه از
ته چاه در ميومد گفتم :
- مرسي..
- هاج و واج نگام كرد و گفت :
- چرا اينو پس ميدي؟؟؟!!
- نفس عميقي كشيدم و گفتم :
- نميخوامشون!! بعدم آويزونش كردم به دستگيره ي در و بي توجه بهش كه آروم صدام ميزد از پله ها بدو اومدم پايين ..دم در
ماشين رامش بود ....اونقدر حالم بد بود مخصوصا رفتم يه لگد به ماشينش زدم كه صداي دزدگيرش تو كوچه پيچيد ... نزديك بود
سكته كنم واسه ي همين دوييدم و در رفتم .. بغضم وسط كوچه تركيد .... نميدونم چم شده بود!!!!!...
چند دقيقه اي پشت يه درخت وايسادمو اشكامو پاك كردم ..آرومتر شده بودم .. نميخواستم ديگه بهش فكر كنم!!!!!نبايد ضعف
نشون ميدادم!!!! مگه اون حرفي زده بود؟؟! ... با اين فكراخودمو قانع كردم كه خودم و بعدم حرفاي كتي باعث شده خيالات برم
داره و مجد فقط محض راه افتادن كارش سوئيچ ماشينشو داده!!!!!
- باشه!! درست .. نميشناسمش .. ولي لامصب خوب تيكه ايه!!!
يهو براي چند ثانيه با دهن باز نگام كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد عصبي بودن خندشو قايم كنه گفت :
- به پاي هم پير شيد فقط بپا همه مثل من نيستن تا لب چشمه برن ولي محض خاطر چشمه تشنه برگردن!!!
چپ چپ نگاش كردم كه دوباره زير گوشم گفت :
- قيافش بد نيست ... ولي مال اين حرفا نيست!!!
با عصبانيت گفتم:
- كدوم حرفا ؟؟
- حالا!!!
اومدم پاشم كه مچ دستمو گرفت و پيچوند ...
بعد م زير گوشم گفت :
- اين دفعرو ميذارم به حساب بچگيت!!!
دستمو با تقلا از تو دستش درآوردمو گفتم :
- فكر نكنم اينكه توي سن 24 سالگي دوست دارم با يكي آشنا بشم به شما ربطي داشته باشه!!!!
خيلي عادي گفت :
- ميترسم برات گرون تموم شه جوجو!!!
عصبي شدم و گفتم :
- تهديدم ميكنين؟؟؟
- نه ... هم جنساي خودمو ميشناسم!!!
تقريبا با لحن بدي گفتم :
- جنس شما كه از نامردي و كثيفي تكه!!! پس بعيد بدونم هم جنس شما وجود داشته باشه كه بخواين بشناسين!!!
بعدم نگامو از چشماش كه از زور عصبانيت ريز شده بود و رنجش بوضوح توش ديده ميشد برداشتم و رفتم سمت آپارتمانم....
فصل يازدهم :
بالاخره اون يه هفته ي كذايي تموم شد و متمم طرح هاي پارت اول مورد قبول ايران پايا و شخص حجت قرار گرفت الحقم
نگذريم كار مجد عالي بود !! هم طرح هايي كه كشيده بود فوق العاده بود همم نظارتش روي تيم دقيق و حساب شده بود ... اين
موفقيت واسه شركت نوپاي آتيه اونقدر بزرگ بود كه مجدبه مناسبتش يه جشن بزرگ بگيره!!!
اونروز طرفاي ساعت 11 بود كه شمس اومد تو اتاق به 4 نفرمون كارت دعوت داد!! بعد از رفتن شمس هركي كارته خودش كه
اسمشم روش بود رو برداشت .. مهموني پنج شنبه شب از ساعت 8 شب توي خونه ي خودمون بود!!!همچنين پنج شنبه براي كل
كاركنان تعطيل اعلام شده بود!!!
نميدونم چرا عصباني شدم يعني اصلا فكر منو نكرده بود؟؟؟!!!من يا نبايد ميرفتم مهموني يا بايد اونقدر وايميستادم تا همه برن ...
واي!!!! اين يكي رو نبودم....توي همين افكار بودم كه تلفنه رو ميزم زنگ زد و تا برداشتم صداي مجد پيچيد تو گوشم طبق معمول
بدون سلام گفت :
- كيانا فوري بيا تو اتاقم!! با شمسم هماهنگه!!!
تا اومدم حرفي بزنم گوشيو قطع كرد ..
فاطمه كه حواسش به من بود گفت :
- كي بود كيانا..
حواسمو جمع كردم كه سوتي ندم!!!
- شمس بود گفت مجد كارم داره!!
خنديد و گفت :
- وا !! پس چرا اين ريختي شدي!!
- آخه يهو قطع ميكنه!! حتي نذاشت من حرف بزنم!!
- همينه بابا مدلشه ولي به خدا خيلي دختر گليه!!
سحر كه حرفاي مارو گوش ميكرد خنديد گفت :
- آره گل خر زهره!!!
- هر چهارتا خنده اي كرديم و منم اومدم بيرون و رفتم سمت اتاق مجد... تقه اي به در زدم كه گفت :
- بيا تو!!!
وارد كه شدم پاشد.. يه كت شلوار خوش دوخت دودي تنش بود و زيرش يه بلوز سفيد كه خيلي برازندش بود!!! خيلي مودب
تعظيمي كرد و با يه خنده گفت :
- به به كيانا خانوم!!
- سلام..
- سلام به روي ماهت!!! خوبي؟؟؟
- بي تفاوت گفتم :
- مرسي شما بهتري؟!!
خنده سرخوشي كرد و گفت :
- چرا بد باشم.. بذار بعدا طرحهايي كه كشيدي اجرا بشن ... هركدومش واست يه ارزشي پيدا ميكنه!!!
اونجوري كه راجع به كارش حرف ميزد نشون ميداد عاشقانه كارشو دوست داره و رك ميگم اين حالتش حس احترام طرف مقابل
رو بر مي انگيخت واسه ي همين نا خود آگاه خنده اي اومد رو لبم و گفتم :
- تبريك ميگم بهتون!!
يهو پاشد اومد سمتم و مهربون خنديد و گفت :
- همش از پا قدم تو بوده .. تازه يادت نره يه قسمته طرحم به نام شماست خانوم!!!
سرمو انداختم پايين و آروم تشكر كردم .. اينجوري كه ميشد دلم يه جوري ميشد دوست داشتم بي خيال همه چي بشم و منم با
عشق زل بزنم به چشماش!! ولي خوب ديگه .... مام واسه خودمون غرور داشتم ..
سكوتمو كه ديد گفت :
- كيانا بشين كه ديدمت اصلا يادم رفت ميخواستم چي بگم!!
بعدم خودش برگشت پشت ميزشو و گفت:
- كارت دعوتت رو شمس داد؟!
تازه ياد مهموني افتادم و اخمام رفت تو هم !!!
خنديد و گفت :
- حدسم درست بود با توپ پر مياي!!!
- بعدم دستاشو به حالت تسليم بالا برد و گفت :
- - حق داري من شرمندم ولي .. تو رو در بايستي گير كردم!! راستش اول قرار بود جشن از طرف حجت باشه و خونه ي اونا
برگزار كرد ولي رامش گفت چون اونا توي پنت هاوس برجن ممكنه سر و صدا ي مهموني صداي بقيه ساكنين رو درآره واسه ي
همين به حجت پيشنهاد خونه ي من كه هم بزرگه و هم كسي جز من!! توش نيست رو داد و حجتم از خدا خواسته واسه دوزار و
ده شاهي كمتر خرج كردن با خوشحالي قبول كرد!!!
با اومدن اسم رامش و آشي كه اون تائيس ( تائيس زني است كه به تحريك وي اسكندر پرسپوليس را به آتش كشيد!!!) واسم
پخته بود اخمام رفت تو هم!!! جوابي ندادم .. كه پاشد اومد روبروم صندليم رو چرخوند و تكيه داد به ميز و گفت :
- خانوم موشه؟؟؟ چاره اي نداشتم!! بعدم گفتم بياي اينجا من تا حالا مهمونيه به اين بزرگي ندادم .. ميتوني كمكم كني؟؟؟!!!
- عصبي نفسمو دادم بيرون و با اخم نگاش كردم و نا خودآگاه گفتم :
- رامش جون مگه مرد ه؟؟؟!!!
- بلند خنديد و گفت :
- كيانا ؟؟؟ اخه اون كار بلده؟؟؟
- آهان آخه بنده با 50 سال سابقه ي اداره سور و سات همايوني در خدمتتونم!!!!
بلند زد زير خنده و گفت :
- كيانا رومو زمين ننداز جبران ميكنم!!!
چقدر اين بشر رو داشت!!!!! جبرانم ميخواست بكنه!!! اصلا چجوري روش شده بود ... داشتم به اين چيزا فكر ميكردم كه يهو
چونمو ملايم گرفت صورتمو كرد سمت خودش و با مهربوني گفت :
- كيانا .. باور كن نزديكترين كسم تويي فعلا!!! واسه ي همين به تو گفتم!!!!
- پوزخندي زدم وگفتم :
- شما كه با دو تا تماس سارا خانوم و ليلا جونو و الي ماشاا... دست به سينه ميرسن خدمتتون؟؟!!
موذيانه نگام كرد و گفت :
- حسوديت ميشه ؟؟؟؟!!!!
- چونمو از دستش كشيدم بيرون و با حرص گفتم :
- -نه بابا حسودي كدومه!! دلم ميسوزه واسشون!!!! همه كه اونجور كه من شمارو ميشناسم نميشناسنتون!!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم عصبي بشه .. خنديد و گفت :
- آره خدايي تو بيشتر از بقيه منو شناختي..وگرنه تا الان خودت اومده بودي سراغم!!!!!! ميدوني كه منظورم چيه!!؟؟!
- شيطون زل زد بهم كه در حالي كه از حرفش چندشم شده بود و توي چهرمم به وضوح معلوم بود گفتم :
- شما آدم نميشيد!!!!
با صدا بم مردونش با لحن عجيبي گفت :
- آره خيلي وقته سيب حوا ديوونم كرده!!!!
و به لبام خيره شد...
سرفه اي كردم و از جام پاشدم كه به خودش اومد و گفت :
- كيانا؟؟؟!!! كمكم ميكني؟؟!!
نميدونم چرا ولي شيطنتم گل كرد!! بدم نميومد قبول ميكردم و يه ذره ازش كولي ميگرفتم و به ارائه ها و كاراي عقب افتاده
دانشگام ميرسيدم!!!
واسه ي همين خيلي عادي گفتم :
- چند تا شرط داره!!!
از ذوقش گفت :
- هر چي باشه قبوله!!
موقع هايي كه شبيه پسر بچه ها ميشد ديدني بود قيافش خنديدم و گفتم :
- اول بپرس چيه ..
- خنديد و گفت :
- - هرچي بگي قبوله..
سري تكون دادم و با بدجنسي تمام گفتم :
- همم.... اولا كه از فردا مرخصي ميخوام تا آخر هفته ....
- وسط حرفم پريد و گفت :
- باشه اينكه چيزي نيست ... دستمو به نشانه ي سكوت بالا بردم كه خنديد و گفت :
- - بفرماييد فعلا دور دور شماست !!
خيلي ريلكس نگاش كردم و گفتم :
- شرط دومم اينه كه اين يه هفته ..... ماشينت دست من باشه!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم الان اخماش عين خيلي از مردا كه عاشق ماشيناشون ميره تو هم ولي در جا دست كرد تو جيبشو
سوئيچ رو گرفت سمتم و خنديد و گفت :
- گواهينامه كه داري؟؟؟!
در حاليكه يه جورايي شوكه بودم سوئيچ رو گرفتم و گفتم :
- آره بابا!!! ميخواي اگه ناراحت ماشينتي...
- خنديد و گفت :
نه ناراحت توام آخه ميترسم نداشته باشي بزني يكي رو ناكار كني قتل عمد شه .. اونوقت من بمونم تو خماريت ..
بعدم يه قدم اومد جلو جوري كه مجبور شدم سرمو بالا بگيرم تا صورتشو ببينم .. آروم دستشو گذاشت رو شونم و گفت :
- مرسي قبول كردي.... فكر نميكردم شرطات اينقدر كوچولو باشن!! بعدم خنديد و زير لب گفت :
- - شرطاتم عين خودته كوچولو و ظريفه!!!!
چپ چپ نگاش كردم و امدم عقب همزمان با اين كارم در باز شد و من و مجد برگشتيم سمت در .. رامش چپ چپي به من نگاه
كرد و بعدم بدون اينكه منو آدم حساب كنه رفت و گونه ي مجد رو بوسيد ... تقريبا قلبم وايساد!!!! ولي نميدونم چرا ولي مجد يه
نگاهي بهم كرد كه معنيشو درست نفهميدم با اين حال يكم آرومم كرد !!! در حاليكه معذب بود به رامش گفت :
- نبايد در بزني؟؟؟!!! بعد بياي تو ..
رامش پشت چشميبه من نازك كرد و با شك رو به مجد گفت :
- - مگه چي كار ميكردي ؟؟!! هان؟
- مگه بايد كاري ميكردم؟!؟! رسم ادبه ...
رامش خودشو لوس كرد و واسه اينكه منو بيشتر حرص بده دستشو انداخت دور بازوي مجد و زير گوشش چيزي گفت كه مجد
پررو سرخ و سفيد شد و بدون اينكه جوابشو بده رو كرد سمت من و گفت :
- خانوم مشفق شما تشريف ببريد و اگه مشكل ديگه اي بود من رو در جريان بگذاريد ..
چپ چپي نگاش كردم و سرمو تكون دادم و زدم بيرون ..
نميدونم چرا غصم گرفته بود ... سوئيچ ماشينشو تو دستم فشار دادم براي يه لحظه دلم خواست من جاي رامش دستمو دور بازوي
مردونه ي مجد حلقه ميكردم .. با اين فكر نفس عميقي كه كشيدم سوئيچ رو گذاشتم تو جيب مانتوم رفتم تو اتاق .. تا طرفاي 5
كارامو جمع و جور كردم و با بچه ها رفتيم از شركت بيرون داشتم طبق معمول پياده ميرفتم سمت ايستگاه كه يهو ياد ماشين و
سوئيچ افتادم.. خيلي وقت بود نرونده بودم... واسه ي همين با يه ذوقي برگشتم شركت و رفتم سمت پاركينگ در حاليكه تمام
جوانب احتياط اينكه كسي منو نبينرو رعايت ميكردم ماشينشو پيدا كردم و پريدم بالا .. استارت زدم و روشن شد... خودم توي
شيراز يه 405 داشتم .. ولي دو سه دفعه پشت رونيز بابامم نشسته بودم .. ولي هيچكدوم اتومات نبودن!!! با خودم فكر كردم مجد
هيچي نداشته باشه دل گنده اي داره كه سوئيچ يه ماشين صدوچند ميليوني رو بدون اينكه حتي بدونه رانندگيم در چه حده داده
بهم!!! بعدم با فكر اينكه معلوم نيست با اينكار مخ چندتا از دخترارو زده خودمو قانع كردم .... بالاخره دل رو زدم به دريا و دندرو
و بسم ا.. گفتم گاز دادم ... واااايي عجب نرم بود!!! از پاركينگ كه اومدم بيرون ضبط رو روشن كردم كه صداي Drive گذاشتم رو
فريدون فروغي تو ماشين پيچيد ...
- دوتا چشم سياه داري
- دوتا موي رها داري
- تو اون چشات چيا داري
- بلا داري بلا داري
- دوتاچشم سياه داري
-
*** -
- توي سينت صفا داري
- توي قلبت وفا داري
- صف عشاق بدبخت
- ازينجا تا كجا داري
-
*** -
-
- به يكدم ميكشي مارا
- به يكدم زنده ميسازي
- رقابت با خدا داري
خندم گرفته بود از مجد يه همچين آهنگهايي بعيد بود ... پيش خودم گفتم منم چشمام سياهه ها بعدم در حاليكه با خودم ريز ريز
ميخنديدم زدم يه آهنگ شاد اومد يكم تو خيابونا ويراژ دادم و بعدم رفتم سمت خونه .. طرفاي 8 بود كه رسيدم با ديدن مجد دم
در تعجب كردم و ماشين رو جلوي پاركينگ نگه داشتم و پياده شدم و گفتم :
- سلام ..دم در چيكار ميكنين؟؟؟
خسته نگام كرد و گفت :
- كجا بودي؟؟؟ گوشيتو چرا جواب نميدادي؟
با تعجب نگاش كردم و گفتم :
- مگه زنگ زدين ؟؟!
بعدم از تو كيفم گوشيمو درآورم و ديدم 20 تا تماس داشتم ازش!!!!
متعجب نگاش كردم .. و گفتم :
- ببخشيد ..خنديدم و به ماشين اشاره كردم و ادامه دادم :
- جو گير شده بودم نشنيدم ... نگران شدين نه ...؟؟
نفس عميقي كشيدو گفت :
- نگران ...
بعدم بي هوا كشيد منو تو بغلش و گفت :
- احمق كوچولو فكر كردم چيزيت شده ...بعدم آروم سرمو بوس كرد ..
من كه هاج و واج مونده بودم به خودم اومدم و تقريبا خودمو از بغلش كشيدم بيرون ولي نخواستم ضايعش كنم فقط گفتم :
- خوب حالا بابا شمام منتظر سوژه اي ها!!! حالا چرا دم درين؟؟؟؟!!!
خنديد ...و باز نگام كرد ...
يه ابرومو دادم بالا كه با خنده گفت :
- ظهري جو گير شدم سوئيچ رو دادم!!! يادم رفت كليداي خونم بهشه!!
با خنده ي حرصي گفتم :
- بله!! رامش جون رو ديدين از خود بيخود شدين!!
اخم كرد و گفت :
- حرف اون رو نزن!!! امروز خيلي بدم اومد پريد تو اتاق بعدم باز خودش شد و با نگاه شيطون گفت :
- وگرنه داشتم مخ يه دختر بچه ي جونورو ميزدم!!!
باز رو دادم پررو شد!!! چپ چپ نگاش كردم !!!
- از مادر زادا نشده!!!
غش غش خنديد و گفت :
- كي!!؟؟
- اونكه مخ منو بزنه؟؟؟!!!
بي هوا دستشو برد و روسريمو بهم ريخت و گفت :
- مطمئني؟؟!!!
ديدم داره زياده روي ميكنه بي خيال شدم و رفتم درو باز كردم و با يه لحن دستوري گفتم :
- ماشينو گذاشتي تو پاركينگ سوويچشو بيار دم در بهم بده!!
در حالي كه سعي ميكرد نخنده زير لب گفت :
- برو تو بچه پررو!!!
خودمو به نشنيدن زدم و گفتم :
- چيزي گفتين؟؟!!!
سري به نشونه ي نه تكون داد و منم اومدم تو!!! و رفتم بالا ..
داشتم لباسامو عوض ميكردم كه زنگ آپارتمانمو زد ..بدو يه سوئي شرت رو تاپ و گرمكنم پوشيدم و رفتم پايين در رو كه
بازكردم سوئيچ رو گرفت جلومو گفت :
- تقديم به شما مادمازل!!!
سري تكون دادم و گفتم :
- مرسي!! بعدم نگام به سوئيچ افتاد و با تعجب گفتم :
- كليداي خونه كه هنوز بهشه ..
- در رو باز كردم كليد زاپاسا تو خونه بود اينام باشه پيشت توي اين هفته لازمت ميشه!!!
بعدم مهربون خنديد و گفت :
- عجله اي اومدي درو باز كردي؟؟
- آره چطور؟
خنديد و گفت:
- هيچي !! راستي كيانا اين شماره ي زينت خانومه ... توي كاراي خونه به مامانم كمك ميكرد ... واسه تميز كاريو اينا بهش زنگ
بزن بياد .. يه وقت خودت كاري نكنيا!؟؟!!
چپ چپي نيگاش كردم.. كاغذ رو گرفتم و گفتم :
- نخير!!! بنده ايشونم نميومد كاري نميكردم .. همين در حد نظارت !!
خنديد و گفت :
- معلومه خانوم!!!
- بعدم سر خم كرد :
- شب عالي بخير!!!
- موقعي كه اومدم تو توي آينه تازه ديدم كاپشنمو اشتباه پوشيدم!!! خندم گرفت فهميده بود عين گوله اومده بودم در رو باز
كردم!!!!
اونشب طرفاي ده بود كه يه تلفن از خونه داشتم وطبق معمول با مامان و بابا و آخرم تا يكي دو ساعت با كتي حرف زدم و داستان
مهموني شركت رو شرط و شروطم رو با سانSور بخش هاي احساسي واسش تعريف كردم البته از اونجايي كه كتي تيز بود با شك
ازم پرسيد :
- كيانا اين پسره از تو خوشش مياد ؟؟؟
- نه بابا صد تا دوست دختر داره ..منم ديگه چون رئيسم بود قبول كردم ..
بعدم با كمي مكث گفت :
- آخه پسرايي كه دختره نامزدشونه پرايدشون رو نميدن دختره ...وااااي به حال پاجرو!!!!!
من كه احساس ميكنم بهت نظر داره!! بعدم شيطون گفت :
- من كه ميگم بچسب بهش ولش نكن بد بخت!! همه چيش اكيه ها!!!
ته دلم يه ذوقي بود سرخوش خنديدم و گفتم :
- چرت نگو بابا همه دوست دختراش عين مانكنان آخه من لي لي پوت رو ميخواد چي كار؟؟؟!
كتي خيلي جدي گفت :
- گم شو دلشم بخواد !!! تاززززه كيانا به جون تو مرداي درشت و قد بلند عاشق زنايين كه تو بغل جاشن!!!
در حاليكه از خنده ريسه رفته بودم گفتم :
- خفه شو كتي... توام منحرفيا!!!!!!!!!!!!!!!!
خودشم خنديد وبعد با جديت گفت :
- حالا نه ببين كي گفتم اين بابا ازت خوشش مياد!! در ضمن !! توي مهموني عين قربتي ها پا نشي بريا قشنگ به خودت برس!!!!
- اوووه باشه بابا!!!
يكم ديگه ازين در اون در حرف زديم بالاخره از تلفن دل كندم و رفتم سر طرح دانشگام كه فردا بايد ارائه ميدادم!!ولي تمام مدت
فكرم پيش حرفاي كتي بود!!!يعني واقعا مجد از من خوشش ميومد كه حاضر شد ماشينشو بده ؟؟؟؟ شايدم كارش خيلي گير بود!!!
بعدم بدون اينكه نتيجه اي بگيرم كارمو تموم كردم و رفتم خوابيدم!!!!
فرداش ساعت 6 پاشدم!!! راستش دلم نميومد من با ماشين مجد برم و اون پياده واسه ي همين تصميم گرفتم زود حاضر شمو
اونو برسونم بعد برم دانشگاه بعد از خوردن صبحانه يه جين سرمه اي و يك مانتو مقنعه ي سرمه اي و كوله و كفش سفيد
پوشيدم و يه عطر ملايم زدم و رفتم از در بيرون زنگ آپارتمانشو زدم كه بعد از چند دقيقه خواب آلود درو باز كرد يه شلوار
گرمكن بلند مشكي پاش بود بدون بلوز!!!!!! راستش يه لحظه محو هيكلش شدم!!!! اهل ورزش نبود البته نميخواستم... فابريك
عضله اي بود!!! با سلامش به خودم و اومدم و با لبخند گفتم :
- ا.. سلام .. ببين !! حاضر شو برسونمت بعد برم دانشگاه!!
خميازه اي كشيد و گفت :
- مهمون دارم!!! تو برو!!! اون ميرسونتم!!!
نميدونم چرا يه لحظه راه تنفسيم بسته شد!!!! تنم از تو ميلرزيد و سر انگشتام يخ كرد!! كليدارو گرفتم طرفش و با صدايي كه از
ته چاه در ميومد گفتم :
- مرسي..
- هاج و واج نگام كرد و گفت :
- چرا اينو پس ميدي؟؟؟!!
- نفس عميقي كشيدم و گفتم :
- نميخوامشون!! بعدم آويزونش كردم به دستگيره ي در و بي توجه بهش كه آروم صدام ميزد از پله ها بدو اومدم پايين ..دم در
ماشين رامش بود ....اونقدر حالم بد بود مخصوصا رفتم يه لگد به ماشينش زدم كه صداي دزدگيرش تو كوچه پيچيد ... نزديك بود
سكته كنم واسه ي همين دوييدم و در رفتم .. بغضم وسط كوچه تركيد .... نميدونم چم شده بود!!!!!...
چند دقيقه اي پشت يه درخت وايسادمو اشكامو پاك كردم ..آرومتر شده بودم .. نميخواستم ديگه بهش فكر كنم!!!!!نبايد ضعف
نشون ميدادم!!!! مگه اون حرفي زده بود؟؟! ... با اين فكراخودمو قانع كردم كه خودم و بعدم حرفاي كتي باعث شده خيالات برم
داره و مجد فقط محض راه افتادن كارش سوئيچ ماشينشو داده!!!!!

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



